همینک تیم پشتیبانی تیوال از طریق چت آنلاین و ایمیل در خدمت شماست و موقتا پاسخگویی تلفنی متوقف شده‌است. اطلاعات بیشتر
تیوال علی جاویدان | دیوار
S3 : 09:18:55
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
قسمت دوم:
حالا کمی کلی‌تر: این اجرا، چه مولفه‌های ساختاری‌ای دارد؟ پروژه‌ی کارگردان چه بوده؟ می‌توان اصولی را برشمرد، که مبنای ساختمان و فرم این اجرا بوده؟
کار جلال تهرانی در لاموزیکا سوم، بر مبنای حذف است. مبتنی بر حذف است. در همه‌ی جهات.
رویدادهایی هستند که گذشته‌اند. تاثیرشان مانده. کلمه‌هایی محو و کم‌رنگ از آن‌ها مانده. اما اصل قصه حذف شده. حرکت، حذف شده. چیزی که می‌توانیم حرکت بنامیم‌ش، تا بالاترین حد ممکن، محدود شده و کم شده. صداهای اضافه، بازی‌های نور کم شده. یکی دو جا نور، بیان‌گر عمل می‌کند. معنا می‌بخشد. اما کم. خیلی حداقلی. مثل بازیگرها. با کم‌ترین امکانات ممکن روی صحنه‌اند. حرکت اضافی ندارند. اشکی که در چشم جمع می‌شود حق ندارد بیرون بیاید. دست نمی‌تواند تکان بخورد. سر نمی‌تواند بگردد. بدن‌ها رها نیست. تا آن‌جا که، عضله‌های ... دیدن ادامه » صورت محدود شده‌اند. لباس‌ها، لباس تمرین‌اند.
احساس‌ها، حداقلی. برانگیختن احساس‌ها، حداقلی. این یکی خودش هم ابزار است هم هدف. قرار نیست احساسی برانگیخته شود. همان‌طور که قرار نیست قضاوتی ایجاد شود. دوری از قضاوت و داوری، تا نهایتِ ممکن. اگر یک‌جا سایه‌ی کسی می‌افتد روی کسی هم قرار نیست میزانسن بخواهد داوری کند. خود شخصیت می‌خواهد سایه بیندازد. شخصیت دارد دست و پا می‌زند که چیزی را حفظ کند. یک‌بار به مجموعه‌ی حرکت‌ها و تقابل‌ها، از این منظر نگاه کنیم. همین حرکت‌ها که در قسمت قبلی نوشتم. دو شخصیت دارند تلاش می‌کنند. می‌خواهند کارهایی کنند. یک جاهایی می‌توانند، یک جاهایی هم نمی‌شود. اما چیزی در میان نیست که به آن‌ها تحمیل شود. (این رویکرد در کارنامه‌ی جلال تهرانی، شاید همیشه بوده. شاید هم از اجرای سال نودِ «مخزن» شکل تازه‌ای یافته. تماشاگر چیزی را می‌بیند که در اصل، احساس‌برانگیز است. هر حرکت و تغییری احساس‌برانگیز است. اما مجموعه‌ای به او داده می‌شود که راه برانگیختن احساسات را مسدود می‌کند. دست تماشاگر و اجراگر و کارگردان را می‌گیرد و با خودش می‌برد جای دیگر. مجموعه‌ی اجرا، به این آدم‌ها می‌گوید که اگر هیجان‌زده بشوید، و تاثیر مستقیم حسی عاطفی بگیرید، در سطح می‌مانید. بیایید برویم جلوتر. چیزهای بهتر و ناب‌تری آن‌جا انتظارمان را می‌کشند. سوال‌های بنیادین آن‌جا هستند)
پس، این دایره‌ی قضاوت/داوری نکردن، تا حریم شخص نویسنده هم آمده. نویسنده (جلال تهرانی) اصولی را وضع کرده که ابتدا خودش باید آن‌ها را پیاده کند. در این مسیر، به یک دستاورد شخصی می‌رسد. مسیری که می‌پیماید برایش اصل می‌شود و می‌ماند. خودِ اثر، معلمِ تولیدکننده‌اش می‌شود.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فقط چند اجرا تا پایان مانده. لاموزیکا سوم دارد تمام می‌شود. لااقل این دور از اجراهایش به‌پایان می‌رسد. شاید یک‌روزی دوباره اجرا شود. شاید هم نه.
الان که چند روز از مواجهه‌هایم با اجرا گذشته، برای من، یک مخاطب، نکته‌هایی دارند واضح می‌شوند. یک بخش از این‌ها، مجموعه‌ی حرکت‌های دو شخصیت روی صحنه‌ست. می‌شود جدا از صدا و کلام و زبان و موسیقی (و کمی هم جدا از نور و سایه)، یک‌بار فکر کنم که چه حرکت‌هایی روی صحنه دیدم؟
اول، زن و مرد نشسته‌اند. یک‌ذره زمان می‌گذرد. مرد بلند می‌شود. زن جا می‌خورد. یک‌جوری انگار مرد ناگهانی بلند می‌شود. چند قدم می‌رود. به سمت زن نیست. یک چیزی الان یادم آمد. اولِ اول، مرد کنار زن ننشسته. مرد دورتر است. چند لحظه مرد دورتر ایستاده و زن جلوتر نشسته (این دورتر و جلوتر، یعنی نسبت به تماشاگرها). بعد مرد می‌آید کنار زن. دوتایی ... دیدن ادامه » نشسته‌اند، اما نه روی یک جا. مثلا روی یک کاناپه. در دوسوی یک کاناپه نیستند. جدا از هم‌اند. نشسته‌اند. بعد، مرد بلند می‌شود. همان که اول گفتم، و چند قدم می‌رود آن‌طرف‌تر.
یک جاهایی مرد و زن، جدا جدا به ما رو می‌کنند. چیزهایی می‌گویند. قرار شد الان به حرف و زبان و صوت کاری نداشته باشیم.
کم‌کم مرد از زن فاصله می‌گیرد. مرد دورتر می‌شود. زن به سمت او حرکت می‌کند. روی زمین می‌افتد (یا می‌نشیند، یا می‌خزد). مرد برایش مسیر (یا حصار) درست می‌کند. با همان صندلی‌های جدا از هم. زن خودش را بیرون می‌کشد، یا می‌آورد. مرد روی صندلیِ پشت‌دار که دورتر است می‌نشیند. یعنی همان صندلی‌ای که می‌شود به پشت، به آن تکیه کرد. قبل از آن، همه‌ی صندلی‌ها بی‌پشت بودند. همان صندلی‌های جدا جدا.
مرد روی صندلیِ پشت‌دار می‌نشیند. زن یکی از صندلی‌های قبلی را می‌آورد و برایش تخت درست می‌کند. پاهای مرد را روی صندلی‌ای که آورده می‌گذارد. پاهایش را می‌کشد. مرد را می‌خواباند.
قبل از این، مرد رفته آن انتها ایستاده و کلی تصویر در انتهای سالن پخش شده. آن‌ها دیگر حرکت‌های ما هستند. ما در دل آن تصویرها داریم حرکت می‌کنیم. داریم مرور می‌کنیم. موقع حرکتِ ما، مرد نزدیک به انتهاست. نزدیک به تصویرهاست. سایه‌اش روی تصویرها افتاده. زن نزدیک‌تر به ماست. مرد به او رو می‌کند. زن حرکت می‌کند به‌سمت مرد.
یک‌جا زن در حریم خودش ( یعنی در بخشی از صحنه که او بیشتر آن‌جاست) ایستاده. کمی جلو می‌آید. مرد به او نزدیک می‌شود. زن عقب می‌رود، تا به دیوار می‌چسبد. مرد با نزدیک‌شدن به او، حرکت و تکان‌خوردن او (یعنی زن) را متوقف می‌کند.
داریم به پایان می‌رسیم. زن رو به ما می‌آید. مرد به‌سمت‌ش، پشت سرش می‌آید. به زن نزدیک می‌شود. دست‌ش را جلو می‌آورد. دست‌ش به زن نمی‌رسد. یا دست‌ش را به زن نمی‌رساند. از زن فاصله می‌گیرد. کمی عقب می‌رود. می‌نشیند. زن به ما نزدیک می‌شود. مرد همان‌جا نشسته. نور کم‌کم می‌رود.
.
این‌ها که نوشتم چه بود؟ شرح حرکت‌های یک زن و یک مرد روی صحنه. الان دارم کلمه‌هایشان و موسیقی را نمی‌فهمم، یا نادیده می‌گیرم. با نور و سایه (تقریبا) کاری ندارم. من یک تئاتر روی صحنه دیدم. یک زن و یک مرد روی صحنه بودند. زن و مرد حرکت کردند. جدا شدند. دور شدند. نزدیک شدند. فاصله گرفتند. عقب رفتند. جلو آمدند. ماندند.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پاسخ من به سوالی که آقای جلال تهرانی در ابتدای اولین اجرای لاموزیکا مطرح کردند؛
توضیح کامل سوال، و متن صحبت‌های ایشان:
t.me/maktab_tehran/989
و در سایت مکتب‌تهران، صفحه‌ی نمایش لاموزیکا:
maktabetehran.com/48-theater/jalal-tehrani-works/300-theatre-jalal_tehrani-la_musica_troisieme-1398
.
اول بگویم که در این نمایش، گذشت زمان برای شخصیت‌ها را چگونه دیدم:
دو نفر در موقعیتی یکدیگر را می‌بینند. موقعیتی که استوار است بر پایه‌ی چند سال دور از هم بودن. اینکه واضح بگویند چه بر آن‌ها گذشته، ویژه نیست. گاهی از این می‌گویند اما، راه دیگری می‌روند. همه‌ی آن جاها و لحظه‌ها که با هم بوده‌اند، و بعد از آن، همه‌ی جاها را که با هم نبوده‌اند یک به یک برای ما شرح نمی‌دهند؛ بلکه از عمق چیزی که بر آن‌ها رفته حرف می‌زنند. نتیجه‌ی همه‌ی نبودن‌ها را می‌شکافند.
دو نفر که با هم حرف بزنند، یک‌جا مخالف‌اند، یک‌جا ... دیدن ادامه » مخالف نیستند اما نمی‌خواهند کم بیاورند و ضعف نشان بدهند، یک‌جا ارتباط‌شان با واقعیت را از دست می‌دهند و همه‌ی چیزهای دیگری که من هم در چنین وضعیتی احتمالا تجربه می‌کنم. این‌جاست که آن فیلم و آن صداها (موسیقی)، آن نت‌های عریان، آن حرکت‌های محدود، و همه‌ی لحظه‌های «لاموزیکا سوم» رنگ دیگر می‌گیرند: ما با هم نبودیم. همه‌ی اتفاق همین بود که ما با هم نبودیم. حالا با کلمه‌ها، با ساختارهای زبان و آداب حرف‌زدن، چه کاری می‌توانیم بکنیم؟ می‌توانیم از رنج طبیعت، تا جبر بی‌انتهای انسان حرف بزنیم، می‌توانیم یکدیگر را مقصر بدانیم، همدیگر را منکوب کنیم، یا هر کار دیگری. اما مساله این است که ما با هم نبودیم، نبودیم، نبودیم. ما در لحظه، حضور یکدیگر را نداشتیم، نداشتیم. همین.
حالا، موضوع دوم: وقتی به «لاموزیکا سوم» فکر می‌کنم، چه مقدار گذشت زمان برایم تداعی می‌شود؟ من با شخصیت‌های این اثر در چه بازه‌ی زمانی‌ای همراه بوده‌ام؟
راستش، با این چیزها که گفتم، یک عمر. یک حسرت، یک فقدان، که کِش آمده و بسط داده شده تا حد یک عمر. یک عمرِ کامل. از بی‌اختیار بودن در ورود به زندگی، تا بی‌اختیار بودن در خروج از آن. یک حسرت که همیشه با من است، چون من انسانم. چون من «هستم»، این حسرت/ترس/رنج هم هست؛ ابدی و بی‌وقفه.
خیلی ممنونم ازتون
من خلاصه‌ای از صحبت‌های جلال تهرانی رو اینجا می‌نویسم؛ دوستان دیگر هم اگر دوست داشتند برایمان بنویسند.
«زمان، در تئاتر مسئله مهمی‌ست؛ چه بسا در همه چیز مهم است. یا پیچیده‌ترین وجه حیات است که روبرو‌ی‌مان ایستاده و هیچ طوری کنار ... دیدن ادامه » نمی‌رود. ما با او کار داریم یا او با ما کار دارد؛ نمی‌دانم. زمانِ یک تئاتر پنجاه دقیقه است: ممکن است پنج ساعت به نظر بیاید یا پنج دقیقه. ممکن است هر بار ساعت را نگاه کنید با این فکر که چرا اجرا تمام نمی‌شود؛ یا این‌که کاش هرگز تمام نشود. این‌ها برخورد مهمی با مسئله‌ی زمان در تئاتر نیست. در تئاتر، زمان در ساحت‌های گوناگونی پیدا و گم می‌شود. یکی از این ساحت‌ها به تمپوی درونی اجرا و شما مربوط است. اجرایی دیده‌اید که زمان اجرایش پنجاه دقیقه بوده. هر بار یادش می‌افتید، ممکن است تنها یک قاب از آن در ذهن‌تان مانده باشد؛ یا یک صدا، یک حرکت، یک لحظه. ممکن است هر بار یادش می‌کنید زمانی به طول یک زندگی را برایتان تداعی کند؛ کمی کم‌تر یا حتا خیلی بیشتر. تازه همه‌ی این‌ها اندازه‌گیری خطی زمان است. «لاموزیکا سوم» کم‌تر از پنجاه دقیقه‌ست. ما در این پروژه، از این زاویه که گفتم با زمان کلنجار رفته‌ایم. برای‌مان جالب است نتیجه‌ی مواجهه‌ی شما را با این تجربه بدانیم. به هر طریقی می‌توانید ما را در جریان این تجربه‌تان بگذارید. این‌جا در مکتب‌تهران گوش‌ها از دهان‌ها بازتر است. یا دل‌مان می‌خواهد که این طور بشود. شما تجربه‌تان را از این مورد بگویید. به گوش من هم می‌رسد»
.
۲۱ مرداد ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هر بار آغاز اجرای نمایش از استادها، مثل یک معجزه‌ست. و این استادها معدودند. شاید به‌طور مستقیم شاگردشان هم باشیم.
اول خبر می‌رسد که استاد تمرین را شروع کرده. خبر می‌آید متن کدام است. بازیگرها کدام‌اند. رویا به‌حرف می‌آید: «الان توی پلاتو دارن متن‌و می‌خونن.. الان بدن‌ها رو گرم می‌کنن.. امروز تمرین تعطیل بوده، برف اومده.. بازیگر خسته شده‌.. سه روزه تمرین گیر کرده.. بازیگر می‌ترسه.. الان استاد داره یه جمله رو تغییر می‌ده..»
مثل فیلم‌سازهای بزرگ. هر لحظه فکر می‌کنم الان مشغول چه کارند. الان کجای متنِ کار بعدی‌اند. الان توی جلسه با مدیران تولید، اعصاب‌شان خورد شده. الان توی استودیوی موسیقی نشسته‌اند، از اینکه آهنگساز همه‌ی این دکمه‌ها را می‌شناسد خجالت می‌کشند. الان لوله‌ی حمام خانه‌شان خراب شده. الان ده صفحه‌ی آخر متن را دور ریختند ... دیدن ادامه » ... رویاها که پایان ندارند.
کار به اجرا نزدیک می‌شود. یک‌بار دیگر متن را بخوانم؟ نخوانم؟ اولین مواجهه‌ام با متن، در اولین تماشا باشد؟ روز اول می‌رسم؟ روز پنجم بروم بهتر نیست؟ شاید چیزهایی هنوز کامل نشده باشند در اجرای اول. دوباره کی بروم؟ دو روز پشت سر هم بروم؟
نشسته‌ام در سالن. یک لحظه تاریکی مطلق. همه در سکوت. صدای یک سرفه‌ی ریز. یکی پایش را می‌گذارد روی پای دیگرش. صدای آکساسوار. یک لحظه تاریکی مطلق. یک لحظه سکوت. باور نمی‌کنم. من این‌جا هستم و دارم این لحظه را درک می‌کنم. یک چیزی شبیه سکه توی سرم می‌چرخد. یک سکه‌ی سیاهِ بزرگ. روی یک زمینه‌ی سیاه وسیع. نمی‌بینم. صدای سبک چرخش را حس می‌کنم. سکه می‌ایستد. چشم‌هایم را باز می‌کنم. الان نور می‌آید. معجزه آغاز می‌شود.
من از چند جهت علاقمندم این کار را ببینم. یکی اینکه ببینم ترجمه‌ی تازه‌ی گروه، چه نکته‌های تازه‌ای دارد. چه زوایایی را برجسته کرده و روی کدام قسمت‌ها تاکید گذاشته.
دوم اینکه تعداد بازیگران دو نفرند، اما تعداد نقش‌های نمایشنامه بیشتر از دوتاست. مشتاقم ببینم گروه چه دلیلی برای این انتخاب داشته. نقش‌ها را به بازیگرها سپرده (مثلا یک بازیگر ایفاگر دو نقش یا بیشتر باشد) ، یا کلا حذف کرده. یا ترکیب کرده.
سوم اینکه این گروه، همگی از شاگردان جلال تهرانی و مکتب‌تهران‌اند. برایم جذاب است که آن‌چه را از او آموخته‌اند چه‌طور در کارشان وارد کرده‌اند. و محصول نهایی‌شان چه نسبتی با فضای فکری آقای تهرانی دارد.
.
و چند مورد دیگر. یکی‌شان را بگویم: تماشای تئاتر دانشجویی، تئاتر «نیمه‌حرفه‌ای»، امکان تجربه‌کردنِ حس ناب تماشای تئاتر را به‌همراه دارد. ... دیدن ادامه » معمولا این حس را موقع تماشای تئاترهای حرفه‌ای، کارهای آدم‌های «صاحب‌نام»، تجربه نمی‌کنم. شاید لحظه‌ی پایانی این نمایش، آن چند ثانیه که سالن کاملا تاریک می‌شود (قبل از اینکه بلند شویم و بازیگرها را تشویق کنیم) ، آن احساس ناب را یک‌بار دیگر درک کنم. اتفاقا آخرین بار، موقع تماشای یکی دیگر از همین مجموعه‌ی رپرتوآر مکتب‌تهران بود. کارِ حسن برجکی.
حمیدرضا مرادی این را خواند
محسن حسین، حسن فضلی و علیرضا اصغری یگانه این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید