تیوال علی ممدوحی | دیوار
S3 : 06:34:39
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
سلام.
سه سری بلیط جشنواره فیلم فجر آزادی,سودای سیمرغ 1,ساعت 20:30 سالن شهر هفتم جای خوب سالن دارم که به دلایلی خودم نمیتونم برم. اگه دوستان تمایل به خرید دارند با من تماس بگیرند.
09126351028
تو این یک ساعت این دلایل به وجود اومدن؟!؟
برای چی خریدین پس؟!؟
۳۰ دی ۱۳۹۶
چند سال پیش ها ما هم از چند محل با تعداد زیادی کامپیوتر اقدام میکردیم تا بلکه سینمای دلخواه نصیبمون شه...اما سادگی امسال بخشیش بخاطر عملکرد درست سایت هست....افت فیلمها در جشنواره قبل و کوتاه اومدن های دردناک ارشاد مقابل طرفداران قیچی،خیلی ها رو دلزده کرده ... دیدن ادامه » منم با قلبی زخمی!!! بلیط خریدم
۳۰ دی ۱۳۹۶
با قلب زخمی و پاره پاره MeToo#
۳۰ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

به احترام ورود اژدها

اول: سینمای ما از نظر وجود فیلم های متفاوت(نه متفاوت نما) سینمای فقیری است. سالهاست که ما تماشاچیان کمی پیگیرتر و علاقه مندتر بلیط میخریم وارد سالن سینما می شویم به پرده زل می زنیم درحالیکه با تمام وجود منتظریم تا جادوی سینما، همان چیزی که به آن اعتیاد داریم ما را با خود ببرد و دمی نشئگی و رهایی برایمان بیاورد...در این میان چندتایی فیلم عالی دیده ایم و صدها فیلم معمولی و شبیه هم،انگار آب و هوای اینجا چیزی دارد که جسارت را از آدم هایش می گیرد تا نشود شجاعت و جسارتی از جنس سینما( نه سیاسی و اجتماعی) را در فیلم هایش دید. ازین نظر یعنی جسارت در تجربه کردن و خلاقیت در قالب هنر سینما " اژدها وارد می شود" برای من در دسته ی فیلم های "هیجان انگیز" قرار می گیرد.
دوم: وقتی بخواهیم درباره ی " اژدها..." حرف بزنیم اولین چیزی ... دیدن ادامه » که به ذهن می رسد قوت فضاسازی فیلم است.وقتی فیلمی می 
تواند طوری فضا و قانون هایش را برای من بدیهی کند که عجیب ترین اتفاق ها مثل ضبط صدای سکوت یا تصویر هوا کردن بادکنک های رنگی به سبک انیمیشن up (ولی این بار در دنیای واقعی وسط بیابان از طرف یک زمین شناس!) برای من عادی جلوه کند یعنی فیلمساز توانسته فضایی راز آلود و از آن مهمتر به شدت یکدستی بسازد و البته برای ساختن این یکپارچگی  وهم آلود از همه ی ابزارهای سینمایی مثل موسیقی بی نظیر و متناسب با محیط فیلم استفاده کرده است ...و دقیقا در این فضای سورئال است که اژدها می تواند وارد شود...!
اما فیلم فقط به تعریف داستان عجیبش راضی نیست،مانی حقیقی با نشاندن شخصیت های واقعی و غیر واقعی جلوی دوربین و درآمیختن واقعیت و داستان سعی می کند با بازیگوشی خاصی روایت غریبش را کاملا مستند و واقعی نشان دهد!...اشاره های فیلم به نمایشنامه ی " پژوهشی شرف و سترگ و نو در سنگواره های دوره بیست و پنجم زمین شناسی"  متعلق به عباس نعلبندیان و داستان  "ملکوت" بهرام صادقی دو اثر نزدیک به فضاهای ابسورد یعنی درونمایه ی مورد علاقه ی حقیقی در" کارگران مشغول کارند" و" پذیرایی ساده" زاویه های دیگری از بازی جذاب کارگردان با ما را آشکار می کند...
آخر: از نظر نمادشناسی می توان بررسی های زیادی درباره ی فیلم انجام داد ولی  در حد فهم و دانش اندک من "اژدها وارد می شود " فیلمی است که با زبان سینما حرف  می زند.فیلمی که توانست حتی در تماشای مجدد به شدت من را درگیر و هیجان زده کند و همچنان ابهام و راز آلودگی شیرین خودش را حفظ کند و من برای تعهد چنین فیلمی به هنر مورد علاقه ام سینما با خیال راحت ذوق زده می شوم.
(خطر لو رفتن داستان)

چیزهایی هست که نمی دانیم

اول: گاهی از همان شروع فیلم میفهمی که با یک فیلم معمولی روبرو هستی و ضعف ها و کمبودها را میبینی ...اما درست زمانی که آماده می شوی فیلم را در دسته ی فیلم های بد ذهنت قرار بدهی و فراموشش کنی یک دیالوگ یک موقعیت یقه ات را می گیرد و تو را به درون فیلم می کشد،اینجاست که همه چیز برایت روشن تر می شود،آدم فیلم را درک میکنی و کمی هم همذات پنداری...در "پریدن از ارتفاع کم" برای من این بازگشت جایی است که نهال پس از ملاقات با روانپزشک در آسانسور به شوهرش می گوید:" من اندازه ی خودم خوشحالم...اندازه ی زندگیم حالم خوبه،مگه من به تو میگم چرا زیادی خوشحالی؟مگه میبرمت پیش دکتر که تورو شبیه خودم کنم؟"
دوم: نهال یکی از همه ی آن آدم هاییست که همیشه احساس بیگانه بودن می کنند اما هیچوقت نمی فهمند مشکلشان چیست...مجبورند ... دیدن ادامه » تن به یک زندگی معمولی با یک آدم خیلی معمولی بدهند و "یادشان برود حالشان خوب نیست".برای همه ی این آدم های کمی متفاوت تر جایی در زندگیشان هست که طاقتشان تمام می شود،نقاب را بر می دارند و  طغیان می کنند تا خودشان باشند،همان چیزی که همیشه پنهان کرده اند.برای نهال هم مردن جنین در شکمش بهانه ایست برای این شورش،برای لجبازی و به مسخره گرفتن همه رفتارهای عادت شده ی بقیه که او را برای خودش بودن بازخواست می کنند(چه سکانس تلخی است جایی که خانواده و شوهرش او را دوره کرده اند و محاکمه و تحقیرش می کنند که چرا از زندگی ایده آلی که برایت ساختیم راضی نیستی؟چرا خوشحال نیستی؟؟)
آخر: همه ما فیلم هایی داریم که می دانیم عالی نیستند و می توانستند خیلی بهتر باشند...ولی عمیقا درکشان می کنیم و دوستشان داریم..."پریدن از ارتفاع کم" برای من چنین فیلمی است.

کاش چیزهایی که نمیدانیم را فیلمساز نشانمان میداد...کاش برای معرفی نهال به یک دیالوگ بسنده نمیکرد و او را در چند موقعیت مختلف معرفی میکرد تا کارهایی که در ادامه انجام میدهد و اتفاقا ذاتا جذاب هستند، درخشان میشدند نه اعصاب خرد کن.
۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
البته خسیسه فیلمهای خوب اینه که هرکس یه برداشت داشته باشه.اتفاقا با تفسیرهاتون مخصوص اون قسمت که براش دادگاه خونوادگی تشکیل شده موافقم دلیلم برای اینکه بگم احساس خاص بودن نداشت هم این بود که تمام کسایی که اون باهاشون به مشکل میخورد کارهایی میکردن که ... دیدن ادامه » توظاهر برای خودشون ارزش واعتبارداشت اما واقع بینانه بی ارزش بود مثل عشق شوهرش به خریداملاک.توقسمت اول فیلم هم اشاره مستقیم داره که بعدازحاملگی حالش بهتره وقرص نمیخوره.درکل ممنون بابت نقدتون چون خوب بود برعکس خیلی دوستان که شخصیت این زن رو افسرده پنداشت میکنن
۱۶ خرداد ۱۳۹۴
ممنون از شما برای تبادل نظر درباره ی این فیلم از دید من دوست داشتنی
۱۷ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اول:  تق..تق...فیلم "بیخود و بی جهت" با این صدا شروع میشود...صدایی روی تیتراژ در حالیکه تصویر هنوز تاریک است...وقتی کنجکاوی برای فهمیدن منبع این صدا به نهایت می رسد...تصویر روشن می شود و میفهمیم این صدای ضربه زدن رضا عطاران مستاصل رو شکمش است! به نظرم این بهترین معرفی برای فیلم های کاهانی است...فضایی در ظاهر همینقدر بیخیال و شوخ که در لایه ای عمیقتر به شدت تلخ است...

دوم: زنی شهرستانی و مطلقه برای کار کردن و سروسامان دادن زندگیش به تهران می آید،وارد زندگی چندنفر از آشنایانش می شود ، آرامش روزمرگی و عادت شده ی آنها را به هم می ریزد و به همان سادگی از زندگی آنها خارج می شود...انگار نه انگار. به نظرم پوچی فضای فیلم های کاهانی از طرف دیگر همراه با جبری تلخ است.آدم ها همه در موقعیتی گیر افتاده اند که راه فراری از آن نیست و همه هم همدلی برانگیزند و حق دارند، ... دیدن ادامه » شاید همین فیلم های کاهانی را به واقعیت امروز زندگی جامعه ای که ما در آن هستیم بسیار شبیه می کند...

آخر: اما چیزی در " استراحت مطلق" برای تبدیل شدنش به یک فیلم درخشان در ذهن من کم است،شاید گنگی بیش از حد شخصیت محوری سمیرا که البته با توجه بازی خوددارانه ی  ترانه علیدوستی به نظر می آید عامدانه بوده است ولی همین رابطه ی ما را هم با فیلم تا حدی گنگ و مبهم می کند.

ویدئوی حرف های گراهام مور برنده اسکار فیلمنامه اقتباسی برای فیلم Imitation game...
یه کم حس خوب و امید برای همه ی اونهایی که هنوز گیج میزنن توی این دنیا...اونهایی که هنوز جاشون رو پیدا نکردن...

http://www.zqz.ir/774724

جم، علی عبدالرحیم، نعیم و وحید هوبخت این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
 راستش اول که نقد مسعود فراستی رو درباره ی "در دنیای تو ساعت چند است" خوندم خیلی باورم  نشد! منتظر یک نقد تند و منفی بودم درباره فیلم محبوبم که احتمالا از نظر فراستی با کلماتی مثل ادایی...بی دغدغه ...یا مقوایی نواخته بشه ولی غافلگیر شدم! نقد رو در ادامه میارم ... به خاطر حس خوب این نقد چند دقیقه ای سایر نقدهای تندش بر فیلم های محبوبمون رو  نادیده میگیریم باشد که آمرزیده شود!!!


" فیلم کوچک آدمیزادی آرام و بی‌ادا است اما با حس. حسی از یک عشق قدیمی و تمیز انسانی. عشق یک‌طرفه و بی‌پاسخ اما امکان‌پذیر و باورپذیر.
در هجمه این همه تنش و عصبیت، بزهکاری، خیانت و فساد و خل‌بازی فیلم‌های این جشنواره، در دنیای تو...، غنیمتی است کمیاب که به کل از این جشنواره و سینمای مریضش جدا می‌ایستد و چه خوب.
تنها فیلم جشنواره است که وقتی از سینما بیرون می‌آییم  ... دیدن ادامه » - بویژه که باران هم نم‌نم می‌بارد– حالمان خوب می‌شود و حس نرم انسانی‌ای داریم. این، اولین فیلم نوستالژیک  زنده – نه مرده - عاشقانه سینمای پس از انقلاب است که اصلا بد نیست. می‌توانست بهتر باشد. کمی قصه کم دارد: قصه حمید، قصه علی و فرهاد و...
یادآوری‌هایش، گاهی مخدوش است و معلوم نیست خاطره از نگاه کیست.
فیلم زمان ندارد. می‌توانست متعلق به 20سال پیش باشد یا 20سال آینده. این، خوب نیست. هر چه زمان‌مندتر و مکان‌مندتر، بهتر و ملموس‌تر.
خانه، کوچه و خیابان از کار در آمده‌اند؛ بازار رشت اما گاهی توریستی شده.
بازی مصفا، خیلی خوب است و اندازه. حاتمی هم به فیلم می‌خورد.
پایان فیلم درست است و متناسب؛ بدون اداهای رایج. تدوین خوب نیست و بعضی حرکت‌های دوربین.
موسیقی اما خوب است و دل انگیز که به فیلم و فضای نوستالژیک آن می‌آید. چه ترکیب خوبی از موسیقی کلاسیک با محلی و چه ترانه قشنگی در آخر فیلم. آفرین به کریستف رضاعی."

نمردیمو بالاخره دیدیم چی راضیش میکنه!
۲۶ بهمن ۱۳۹۳
نقدش در مورد روباه رو خوندین؟ فقط یک خط: یک تله‌فیلم سفارشی آماتور مضحک ما قبل بد و ماقبل نقد.

حالا نه در حد ماقبل بد، ولی در کل موافقم باهاش :)
۲۷ بهمن ۱۳۹۳
کلا امسال حالش خوب بود انگار...فیلمای بهتر رو تقریبا مثبت نوشت براشون(البته مثبت به روش خودش دیگه!)
۲۷ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بابک: " اینقد دوست دارم این موشای کثیف کوچولویی که همینجوری میان تو زندگی آدمو گردنشونو بگیرم فشاااار بدم...اونوقته که همه ی صداقت کودکیشون برمیگرده...بعد بگم ببین ...چقد دروغ نگفتن خوووبه...! " (خطاب به مهشید- نقل به مضمون)

من دیگو مارادونا هستم- بهرام توکلی

این فیلم دیالوگ های ماندگار زیادی داره
۲۴ بهمن ۱۳۹۳
حتما علی جعفریان عزیز
۲۵ بهمن ۱۳۹۳
تغییر اجباری داستان و مقاومت خاله برا من خیلی قشنگ بود . ( مقاومت کردم )
۲۵ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد از گذشتن این یازده روز  پر از فیلم و سینما حالا و با آرام شدن همه ی احساسات و سر و صداها بهتر میتوانیم درباره چیزی که از فیلم ها در ما به جامانده حرف بزنیم.چیزی که امسال در مورد فیلم ها می توان گفت تنوع فیلم ها و فضاها بود.از "مردی که اسب شد" تا "چهار شنبه ۱۹ اردیبهشت". از "روز مبادا" تا "من دیگو مارادونا هستم".

از بین فیلم های بخش مسابقه فقط توانستم فیلم های مهم تر رو ببینم.(که راستش الان خیلی هم راضیم!)فیلم های خوبی که امسال دیدم برایم به دو دسته تقسیم می شوند.
اول. فیلم هایی که به هر دلیلی(همذات پنداری شخصی یا ساخت سینمایی) برای من تاثیرگذار بودند و بخشی از آنها هنوز در من ادامه دارد:
"در دنیای تو ساعت چنده؟"
"من دیگو مارادونا هستم"
مستند "من میخوام شاه بشم"
"احتمال باران اسیدی"

دوم. فیلم های خوبی که از ... دیدن ادامه » دیدنشان راضی از سالن سینما بیرون اومدم،نه کمتر نه بیشتر:
"اعترافات ذهن خطرناک من"
"روز مبادا"
"یحیی سکوت نکرد"
"چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت"
" آتلان"
به نظرم بهترین فیلم هومن سیدی...
هومن سیدی مثل خیلی از کارگردان های جوان ما بیشتر به دنبال فرم و ساختن لحن و فضای خاص خودشه...سیدی در این فیلمش به خاطر انتخاب مناسبتر داستان و هماهنگی بیشتر با فضای عجیب و خشن فیلم هاش موفق تر عمل کرده،در واقع برای ساختن اون فضای اغراق شده(به عنوان یک ویژگی فیلم هاش) به داستان ها و شخصیت های اغراق شده و متناسب احتیاج داره...
اگر بخواهیم در فیلمنامه،روابط علت و معلولی و انگیزه ها دقیق بشیم اشکالات زیادی میبینیم هرچند که احتمالا توجیه این اشکالات اینه که مسئله اول چنین فیلمی دراومدن لحن فیلمه نه داستان محکم و دقیق...به نظرم هومن سیدی با انتخاب فیلمنامه های محکمتر و متناسبتر با سینمای مورد نظرش و البته گذشتن از حضور نقشی مثل نقش عباس غزالی در این فیلمش یکی از متفاوت ترین کارگردان های آینده سینمای ایران خواهد بود. 

متاسفانه چیز زیادی از فیلم نفهمیدم...ما تماشاگران به حال خودمان رها شده بودیم و اون طرف ثقفی هم برای خودش دور آدم هایش میچرخید...حتما کارگردان برای تک تک اون پلان سکانس ها تعبیری نمادین خواهد داشت ولی فیلمی که خودش نتواند حرفش را بزند برای من معنی سینما نمیدهد...

پ.ن:البته فیلم باعث شد داستان کوتاه اندوه چخوف که گویا فیلم برداشت آزادی از اونه رو بخونم و لذت ببرم! :-)

علی ممدوحی
درباره فیلم i
اول:یه ژانر من درآوردی برای خودم درست کردم و اسمش رو گذاشتم "پیرمردهای به آخر خط رسیده"!پیرمردهایی تنها که دیگه به آخر داستان رسیدن و مرگ رو درست جلوی چشمشون می بینند و وقتی به گذشته نگاه می کنند فقط حسرت تو چشم هاشون دیده میشه...پس طغیان می کنند چمدان رو جمع می کنند و راه می افتند...به عنوان آخرین تقلا...عجیب با این پیرمردها احساس همذات پنداری می کنم انگار آینده خودم رو در اونها می بینم.

دوم:احتمال باران اسیدی یک غافلگیری خوب بود.فیلم داستان تنهایی همه ماست...که چطور این تنهایی پیرمرد و دو جوان را با هم همراه می کند،کمی از مسیر را با هم می روند و از هم جدا میشوند و باز تنها ادامه می دهند...فیلم یک مریم مقدم خیلی خوب دارد که بازی اش یک سر و گردن از بقیه بازیگران مکمل پرادعای امسال بالاتر است و موسیقی زیبایی که هروقت اضافه می شود به خوبی حس فقدان ... دیدن ادامه » را منتقل می کند...

سوم: اما فیلم برای من در آستانه تبدیل شدن به یک فیلم درخشان باقی موند.متاسفانه شمس لنگرودی اصلا بازیگر خوبی نیست و از پس بازی درونگرای نقش برنیامده و همین به فیلم ضربه زده،علاوه براین انگیزه بعضی رفتارها که نقش اصلی در پیشبرد داستان دارند به خوبی مشخص نمی شود.به هرحال بهتاش صناعی ها در فیلم اولش موفق عمل می کند و منتظر فیلم های بعدی اش خواهم موند.

فیلم رو دوست داشتم.یه فیلم بی ادعا و دوست داشتنی 
فیلم در واقع فیلمبرداری کارگردان از مادرش به عنوان شخصیت محوری و بقیه اعضای خانوادشه...شخصیت مادر با بازی بسیار روان و دل نشین خودش خیلی به فیلم کمک کرده البته بقیه اعضای خانواده در حد متوسط ظاهر میشوند و هروقت دوربین فقط روی اونها متمرکز میشه فیلم کمی افت میکنه...تدوین درست هم برای حفظ ریتم فیلم و جلوگیری از تبدیل شدنش به یه فیلم خانگی مؤثر بوده...فیلم جز فیلم های خوب هنر تجربه ی سال بعد خواهد بود.

و خدا این گروه هنر و تجربه رو از ما نگیره(!)وگرنه تماشاگرهای عادی مثل من هیچوقت فیلم هایی کوچک مثل این رو روی پرده نمی دیدند...

و خدا این گروه هنر و تجربه رو از ما نگیره... آمین!
۱۷ بهمن ۱۳۹۳
چرا هرچی می گردم اسم تدوینگر این کار رو توی عوامل نمی بینم!!!؟
۱۷ بهمن ۱۳۹۳
البته خوشبختانه در پوستر کار ذکر شده: مصطفی خرقه پوشِ کارکشته
۱۷ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عجیبه...الان بعد از دیدن فیلم فقط متعجبم از اینکه چطور کارگردان شبهای روشن،کسی که حداقل در نیمه ی اول همین فیلم نشون میده سینما رو میشناسه و لحن و فضای درست و خاص خودش رو خلق میکنه میتونه در این حد اشکالات واضح فیلم نامه رو نبینه؟چطور همه چیز اینقدر سردستی و مضحک برگزار میشه؟تمام نیم ساعت آخر به خودم میگفتم حتما یه اتفاقی میوفته که همه اینارو توجیه کنه...مگه میشه همینجوری فیلم تموم شه؟؟!...فیلم تموم شد و فقط حیرت برای ما موند...ازین نظر "خداحافظی طولانی" یکی از شگفتی های بزرگ جشنواره امساله! 

پ.ن: به خاطر لو رفتن داستان فیلم نمیشه به خیلی از چاه های(!)فیلمنامه اشاره کرد وگرنه شماهم در این شگفتی با ما همراه می شدید!

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
افتضااااااح...
اگه بخوام یه جمله در مورد این فیلم بگم اینه: فیلمی که اونقدررر نچسبه...اونقدر هیچی نداره یه کم دلتو بهش خوش کنی ...که بعد نیم ساعت میزنی بیرون که حداقل مزه ی فیلمای خوبی که دیدی ضایع نشه

علی جعفریان و نیلی این را خواندند
علی کریمی( کاکتوس ) این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چی میشه گفت درباره فیلمی که کاملا غرقت کرده...که بعدش از جات نمیتونی تکون بخوری...که وقتی از سالن میای بیرون دلت برای دنیاش تنگ میشه و دوس نداری اینجا باشی...برای خل بازی های فرهاد و عاشقی کردنه بی دست و پاش...برای موسیقی و آهنگای محشرش...برای رشتی که نشون میده...برای گلی فراموشکار...برای اون شورلت آبی...برای دقت و اطلاعات اعصاب خورد کن فرهاد درباره گلی!...برای فیلمی که به معنی واقعی کلمه روح نوازه..آره فرهاد،منم فکر میکنم میارزید...

و حوای دوست داشتنی...
۱۴ بهمن ۱۳۹۳
حوای بد دهن ؟؟؟!!!!
۱۹ بهمن ۱۳۹۳
:-)
۱۹ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همین اول کاری اعتراف کنم این نوع سینما یعنی سینمای به اصطلاح واقع نما چندان مورد علاقم نیست!ولی حتی اگر با مشخصات همین نوع نگاه به سینما و در مقایسه با الگوی این سینما در ایران که فیلم های کیارستمی است هم  بخواهیم در مورد فیلم حرف بزنیم مشکلات فیلم کم نیستند.
فیلم سعی دارد حرف هایی درباره تقابل واقعیت و خیال(در اینجا سینما) بزند.فیلمنامه ی ذهنی امیر(دستیار کارگردان) به نظر واقعا برای خودش اتفاق افتاده و البته در اقدامی درست در هاله ای از شک و تردید ما میماند.فیلمی  از حرفهای جوانی در آستانه خودکشی به عنوان اتفاقی واقعی باقیمانده که همه ی گروه جذبش میشوند.پسر معلول ذهنی فیلم در فیلم طبق فیلنامه عمل نمیکند و با رفتار واقعیش دنیای فیلنامه ی از تخیل آمده را تغییر میدهد.اما اجرای دوساعته ی فیلم برای طرح این ایده های کمرنگ و شبه داستان های فرعی طولانی ... دیدن ادامه » به نظر میرسد.بعلاوه اینکه بعضی بازی ها و شخصیت های ضعیف عملا بیننده را از فیلم جدا میکند.به جز بابک کریمی که به خاطر تجربه تقریبا از پس کار برآمده بازی بقیه بازیگران در طیفی از ضعیف تا فاجعه قرار میگیرد.اگه قرار بر این بوده که بازی بازیگران از نگاه واقع گرای فیلمساز پیروی کند شکل مصنوعی بازی ها،دیالوگ گفتن ها و عکس العمل ها قابل توجیه نیست.

عمو فرهاد قصه ها و ونوس پیمان این را خواندند
فربد اهورابنده این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پیشنهاد فیلم:(shame(2011

کارگردان: Steve McQueen


فیلم داستان سرگشتگی ست...داستان روح ناآرامی که راهش را گم کرده و هیچ چیز آرامش نمیکند...
"براندون" همان شخصیت آشنای باهوش،ساکت و جدا افتاده ی تاریخ سینماست...آنهایی که همیشه به نظر میرسد وصله ناجورند و هیچوقت راه و رسم "مناسب"زندگی کردن را از بقیه یاد نمیگیرند.او راه و روشی مخصوص به خودش برای فرار کردن(فراموش کردن؟ )در پیش گرفته و چقدر کنایه آمیز که تقلای دردناک او برای فراموش کردن خودش(زخم هایش)استفاده ی جنون آمیز از بزرگترین لذت ازلی و ابدی بشر است.
دست و پا زدن براندون برای پیدا کردن دوای دردش در عشق و شکست مفتضحانه اش برای من به شدت یادآور راننده تاکسی است به خصوص که در اینجا هم بعد ازین است که قهرمان دست به طغیان میزند.با این تفاوت که در این روزگار جدید خودویرانگری قهرمان ما به گونه ی دیگری ... دیدن ادامه » است...
نگاه های پنهانی و  دردناک "براندون" به دوربین به ما فراموش نشدنی اند...نگاه هایی که انگار به زخم های عمق وجود ما نیز خیره شده اند...

soheil و عمو فرهاد قصه ها این را خواندند
فربد اهورابنده این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مستند شیفته وار و بی سر و ته" یک جدایی "رو دوست نداشتم.

ولی مستند" ۰۲۱" محمد شیروانی عالی بود.یه مستند که فاصلشو حفظ میکنه با سوژش...موضوش بکره...ساده اما تاثیر گذاره.

این نشوندن کارگرا رو به دوربین توی یه فضای تخت و خیرگی ما به اونها و اونها به مارو به شدت دوست داشتم

جانا سخن از زبان ما میگویی!
۰۳ دی ۱۳۹۳
سلام
مستند 021، یک مستند (به ظاهر) ساده اما به شدت تأثیرگذاره، حس می کردم این آدمها واقعا رو به روم نشستن و صحبت می کنن و انگار واسطه ای به عنوان دوربین وجود نداره.
تماشای این کار رو از دست ندید.

*من برای دیدن این مستند بلیط سالن خانه هنرمندان رو رزرو کرده ... دیدن ادامه » بودم. وقتی داخل سالن رفتم متوجه شدم که به جز من تماشاچی دیگه ای نیست اما در کمال تعجبم نمایش فیلم رو سر ساعت شروع کردند!!
یه جورایی احساس خجالت می کردم که کل سالن در اختیار من یک نفره و نیم ساعت اول دعا میکردم که لااقل کسایی دیگه ای هم بیان که البته دعام برآورده شد و دو نفر دیگه هم بعدا اومدن.
واقعا جا داره از مسئولین سینمای خانه هنرمندان سپاسگزاری کنم.
۱۶ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اول:انتظارم برای کشف یه کارگردان جدید و یه فیلم کوچک به یادموندنی کاملا برباد رفت!

دوم: فیلم رو دوست ندارم.تصویر یا بهتر بگم عکسای خوبی داره...ایده جوانه زدن عشق تو دل این فضای سرد حاشیه ای ام خیلی خوبه ...ولی کو عشق؟!

بارها زل زدن به حرفای  نچسب دو بازیگر بد بخصوص ساعد سهیلی تو یه کانتینر نهایت عاشقی کردن فیلمه.مقایسه کنید  عشق و نگاه و لوس بازی های نوید محمدزاده و باران کوثری را در عصبانی نیستم که اون چقد به دل میشینه و هوس عاشقی میکنی! با این فیلم که اصلا به دل نمیشینه.

فیلمنامه دستش خالیه...هیچ داستان حاشیه ای و شخصیت جذابی در کنار خط اصلیش نداره واین باعث میشه ما یه ساعت صبر کنیم تا بالاخره اتفاق فیلم بیوفته و ساز جدایی دو عاشق کوک بشه و در بیست دقیق داستان جمع بشه و تموم.وقتی حس عاشق های کوچولو رو درک نکردیم سکانس مثلا هولناک آخر هم برامون ... دیدن ادامه » بی اهمیته.

آخر:کارگردان جوان و تازه از گرد راه رسیده با یه ذهن پر از تصویر و ایده و انگیزه رو درک میکنم.