تیوال علی ژیان | دیوار
S3 : 23:21:51
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
با هم حرف زدن همیشه خوب است...

خیلی از ما به این کار می‌گوییم غیبت و معتقدیم که غیبت کار زیبنده‌ای نیست. اما چه حکایتی است که پشت هم، پشت سر هم حرف می‌زنیم و عین خیالمان هم نیست. چه حکایتی است که با هم و برای هم کم حرف می‌زنیم اما پشت سر هم و برای هم زیاد می‌گوییم.
چه حکایتی است که خیلی زود از هم می‌رنجیم و خیلی زود به جای حرف زدن رودررو، آن‌هم مثل دو تا آدم عاقل و منطقی و البته "انســـان" ، تلاش می‌کنیم از هم فاصله بگیریم و جمعی پیدا کنیم که آن‌گاه پشت سر هم حرف بزنیم.
فکر کنیم به این‌که ما مدام از بدی یک کار بد می‌گوییم و می‌نویسیم و آن را نکوهش می‌کنیم اما کمتر یا شاید هیچگاه به دنبال کمتر کردن این خصیصه نامطلوب از طریق حرف زدن رودررو و تحمل انتقاد و شنیدن ایراد نیستیم.
فکر کنیم به اینکه تا وقتی کسی جرات ندارد به ما بگوید بالای چشم‌مان ابروست، ... دیدن ادامه » پشت سر گویی میکند که از حسادت، تهی بودن، ضعف و کمبود شخصیت نشات میگیرد. چون انسان‌ها در موقعیت‌های مختلف برای ارتباط برقرار کردن با هم از هر فرصتی استفاده می‌کنند و در بیشتر مواقع موضوع مکالماتشان حول محور "دیگران" می‌چرخد، چون برای تداوم بقای خود به آن احتیاح دارند...
فکر کنیم به این‌که دست‌کم تا وقتی اینگونه‌ایم، ژست‌های اخلاقی و انسانی نگیریم و هی مدام از بدی این کار نگوییم!
اینگونه که مدام کارمان غیبت باشد و مدام هم آن را نکوهش کنیم اما هیچ وقت هم نخواهیم انتقاد‌ها و ایراد‌ها و مشکلات را با گوش خودمان بشنویم و با چشم خودمان ببینیم، گویی که به ریش خود خندیده‌ایم!
به این‌ فکر کنیم که میتوان چه بسیار سوءتفاهم‌های کوچک و ساده و چه بسیار پشت سر حرف زدن‌های بظاهر هیچ را با کمی حرف زدن و با گفت‌وگو به تفاهمی دلنشین تبدیل کرد.
به این فکر کنیم که تلاش نکردن برای حل و فصل سوءتفاهم‌ها و به جایش پشت هم و زیادی حرف زدن و پشت سر هم حرف زدن یک رفتار اجتماعی است که می‌توان آن را کنار گذاشت و یک رفتار اجتماعی دیگر و آبرومند جایگزین آن کرد...

از: ...
تولد تــــــــیوال رو به همه دوستان عزیزم تبریک میگم.

امیدوارم بتونیم با دوستیهامون باعث پیشرفت فرهنگ و هنر شویم. ما برای همین اینجاییم




از: خود
۱۱ نفر این را دوست دارند
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
...چقدر خوشحالم...

امشب می‌تونم ستارمُ بیشتر از همیشه ببینم...

ای کاش...

ای کاش امشب...

... ابرها با من آشتی کنن!

یلدا بر همهْ دیوار نشینانِ عزیز مبارک...



از: خود
علی جان شب یلدابرشماو همه ی بچه هامبارک
تشکر دوست مهربون
۲۹ آذر ۱۳۹۰
مبارک...
۲۹ آذر ۱۳۹۰
یلدا برشما هم مبارک باشه
۳۰ آذر ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رادیو گوش می کنم چون چشمهایم را دوست دارم

سینما می روم چون انبار ذهنم از تصویر خالی شده

تلویزیون نگاه می کنم چون بیکارم

کتاب می خوانم چون تنهایم

روزنامه می خوانم چون کله ام می خواهد خودش را با شاخ در آینه ببیند

می نویسم چون دنبال درد سر می گردم

مجله ورق می زنم چون کودک درونم دوست دارد از این شاخه به آن شاخه بپرد

و بالاخره تآتر می بینم چون روحم تشنه حقیقت زندگی است...

از: ...
خط آخر رو دوست دارم
سپاس
۱۲ آبان ۱۳۹۰
عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالیییییییییییییییییییییییییییییییی بوووووووووووووووووووووووود آقای ژیان عااالییی:)
۱۴ آبان ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی؛
نترس گردوی کوچک !
آنچه سیاه می شود روی تو نیست ،
دست آنهاست ...!

از: ناشناس
آفرین علی جان.انتخاب زیبایی بود
۱۳ مرداد ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نسلی شدیم.......... که از ناچاری به دردهای هم " لایک" میزنیم!

از: ...
به نظرم قرنهاست اینطور بوده
من درد مشترکم مرا فریاد کن هم نوعی لایک زدن بوده در روزگار خودش !
۱۵ تیر ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چه تلخ محاکمه می شود زمستان...

که برای جان دادن به درخت،جان می دهد...

...وچه ناعادلانه کمی آنطرفتر همه چیز به اسم بهار تمام میشود...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت
بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود
خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی
هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم.

چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم
گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت.

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد
خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این
مال من نیست امانته باید ببرمش.

به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم
از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

در ... دیدن ادامه » آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون
روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت
ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه می مونه.

ازدواج اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت،
اون موقع هست که فکر می کنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش
رو به دست بیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به
عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی این کارو می کنم حتی اگر هرچقدراون آدم
با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که
این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمی کنی که خوب این که تعهدی نداره، می تونه به
راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری
که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون
روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه...

این است تفاوت عشق با ازدواج...(از یه پدر بزرگ مهربون)
بسیار بسیار زیبا بود .
۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۰
خیلی عالی بود,کاش همه اینو میدونستن...
۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنها جایی که “حجاب” داشت، هنگام نماز خواندن بود؛ گویا تنها کسی که به او “محرم” نبود، “خدا” بود...
جالبه این یکی از سوالهای بی پاسخ دوران کودکی ی من هم بود البته تا الان هنوز برام سواله .
۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۰
این حجاب میتونه اون معنی پوشش نباشه شاید شروع تعریف واژه حیا
۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۰
به قول میکل آنژ : دلم می خواد آدما رو همونطور که خدا آفریده نقاشی کنم .
۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چطور می توان به تاول های پا گفت که تمام مسیر طی شده اشتباه بوده است...
مرسیییییییی

عزیزیم منبع؟
۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بدبختی زمانی است که به تو یاد می دهند هندوانه را دوست نداشته باشی،اما تو دوست داری...

بدبختی زمانی است که بچۀ همسایۀ دیوار به دیوارت یک مهمانی دارد وهمۀ بچه های محل را دعوت می کند جز تو...

بدبختی زمانی است که هیچ کس به تو نگفته است مامور امنیّتی فروشگاه اجازه نمی دهد که تو شانزده بار از پله برقی بالا و پایین بروی ،وقتی که مادرت سرگرم خرید است...

بدبختی زمانی است که تا شروع به بازی می کنی یکی شروع میکند به شمردن: یک و دو و سه و چهار
کاکا سیا به کنار
بدبختی زمانی است که به تو می گویند باید برای محبت هایت حد و مرز بگذاری تا طرف مقابل متوقع نشود!
۰۵ دی ۱۳۸۹
منم با نظر امیر عزیز و شقایق جان موافقم...

...بدبختی از زمانی شروع شد که عشق را شناختیم...
۰۵ دی ۱۳۸۹
نه اتفاقا عشق یعنی خوشبختی...
۰۵ دی ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امروز داره برف میاد. و من باید برای آخرین بار با تو حرف بزنم، با تویی که منو آواره کردی، تو یه جای دور، دور ‏از همه خوبیای دنیا. یادت میاد:‏
بهار بود، من داشتم تو باغچه با چهار تا خواهر و برادرام بازی می کردم.‏‎ ‎به ما خیلی خوش می گذشت. مامانم که از دور ‏میومد، هممون میدویدیم طرفش. هر کی سعی می کرد پرشیرترین سینه مامانمو صاحب بشه.هممون با هم خورخور ‏می کردیم انقدر از گرمای آغوش مادر مست میشدیم که وسط مک زدن خوابمون می برد. مامانم ماهارو لیس ‏می زد و مثه یه تیکه ماه تمیز می کرد. بعدش از سر و کولش بالا می رفتیم و اذیتش می کردیم. انقد آتیش می سوزوندیم، تا از ‏خستگی بیهوش می شدیم و تو بغل همدیگه خوابمون می برد.‏
‏ من چند دفعه تورو از دور دیده بودم. خونتون اونجا نبود. تو با دوستت می نشستی و از دور به ما نگا می کردی. تو ‏می گفتی من از همه خوشگلتر و بامزه ... دیدن ادامه » ترم. ‏
‏ اونروز مثه هر روز تو باغچه داشتیم از سر و کله هم بالا می رفتیم و پروانه هارو دنبال می کردیم. تو کم کم به ما ‏نزدیک شدی. تو دستت یه چیزی بود. بوی خوبی می داد. منکه از بقیه شیطونتر و کنجکاوتر بودم، جرات کردم کمی ‏نزدیک شم. تو هی می گفتی پیش پیش، پیش پیش. .. اما تو منو گول زدی وقتی اومدم نزدیکت، منو انداختی تو یه کیسه. من ‏خیلی دست و پا زدم. اما زورم به تو نمی رسید. خیلی جیغ زدم، داد میزدم و مامانمو صدا می کردم. هیچکس به کمکم ‏نیومد. تو منو سوار ماشین کردی. قلبم از درد و ترس داشت از جا کنده می شد. تمام راهو گریه کردم. داشتم از همه چیزا ‏وکسایی که دوستشون داشتم دور می شدم. مامانم، خواهرا، برادرا، خونم …‏
به یه جایی رسیدیم. تو در کیسه رو باز کردی. یه حیاط بود، یه حیاط که همه چیزش غریبه بود. من دویدم، رفتم پشت یه ‏گلدون قایم شدم. تو رفتی توی خونه. صدای داد و هوار از تو خونتون اومد. تو برگشتی تو حیاط با یه ظرف. دنبال من ‏میگشتی. منو پشت گلدونا، کنج دیوار گیر انداختی. دم منو گرفتی و کشیدی. خیلی خیلی دردم اومد. زورم بهت نمیرسید. ‏منو بیرون کشیدی. سرمو با زور تو ظرف فرو کردی. تو ظرف یه شیر سرد و بد مزه بود و هیچ ربطی به شیر ‏خوشمزه و گرم مامانم نداشت. حالم داشت بهم می خورد. من مامانمو می خواستم، خونمونو، خواهر و برادرامو. اما تو ‏نمی فهمیدی. ازت بدم می ومد. من غصه داشتم و گریه می کردم و تو که هیچی نمی فهمیدی منو قلقلک می دادی. سرم درد ‏می کرد. تو سرخوش بودی و صداهای عجیب و غریب از خودت در میاوردی. وقتی از اذیت کردن من خسته شدی، ‏رفتی تو خونه. من سردم بود ولی تو منو گذاشتی بیرون، حتما فکر میکردی من کثیفم! من رفتم یه گوشه ای. تمام تنم درد ‏می کرد. ازخستگی و گریه خوابم برد.‏
‏ بیدار شدم. فکر کردم همه این چیزای وحشتناکو تو خواب دیدم. اما خواب نبود. من یه جای دیگه بودم تک و تنها. ‏گرسنه بودم، سردم بود. از پنجره تورو دیدم. تو خونه با بقیه خوش و خرم نشسته بودی و می خندیدی. حتی یه بارم ‏نیومدی ببینی من مرده ام یا زنده ام! تویی که می گفتی من خیلی خوشگل و بامزه ام!‏
‏ بارون گرفت. من رفتم یه گوشه زیر سقف بالکن، کز کردم. از سرما و گرسنگی تا صبح لرزیدم. صبح که داشتی ‏می رفتی بیرون، منو صدا کردی با همون پیش پیش گفتنت که منو گول زد. یه ظرف دستت بود، اونو گذاشتی زمین و با ‏عجله از خونه رفتی بیرون. من گرسنم بود ولی از چیزی که تو ظرف ریخته بودی حالم بهم میخورد. رفتم یه گوشه و ‏دوباره خوابم برد. ‏
تو برگشتی. رفتی تو خونه و با یه تشت اومدی تو حیاط. منو انداختی توی آب. یه چیزی روم ریختی که داشت چشمامو ‏کور میکرد. من دست و پا میزدم . گریه می کردم و التماس . اما تو گوش نمی کردی. منو گذاشتی لای یه پارچه. داشتم از ‏سرما یخ میزدم و می لرزیدم. تنم بوی عجیبی می داد. تو منو به صورتت چسبوندی و دوباره شروع کردی با جیغ صداهای ‏عجیب و غریب درآوردن. پرده گوشم داشت پاره میشد! اما گردنت گرم بود و من خودمو چسبوندم بهش. تو می گفتی من ‏تمیز و خوشگل شدم و من فکر کردم ایندفه منو می بری تو خونه، ولی تو بازم منو تو حیاط تنها ول کردی. من نمی فهمیدم ‏که تو چرا اینکارو با من می کنی! منکه خونتو کثیف نمی کردم! انقد کوچیک بودم که جای کسی رو تنگ نمی کردم. حتما ‏بازم فکر می کردی من کثیفم و هیچی نمی تونه منو تمیز کنه! برام یه چیز بدمزه آوردی. من داشتم از گرسنگی می مردم. ‏هنوز نمی تونستم چیزی بخورم اما از فرط گرسنگی کمی غذارو لیسیدم. دوباره رفتم تنهایی یه گوشه خوابیدم...‏
‏ من تمام این مدت زبون تو و تمام اهل خونه رو یاد گرفتم. من نه تنها همه حرفاتونو ‏می فهمیدم، بلکه تمام زیرو بم صداتونو ، صدای قدمای تک تک تونو می شناختم. معنی نگاها و حرکاتتونو می فهمیدم. اما ‏هیچکدومتون زبون منو که خیلی ساده تر بود یاد نگرفتین، نخواستین که یاد بگیرین! فکر می کردین که من هیچی ‏نمی فهمم و به هیچی هم فکر نمی کنم. هیچوقت حتی نخواستین بفهمین من کی گرسنمه؟ کی خوابم میاد؟ کی میخوام و کی ‏نمی خوام بازی کنم؟ کی درد دارم و کی شادم.؟ همه واسه خودشون اسم داشتن اما تو حتی نخواستی روی من یه اسم بذاری! ‏هر دفعه منو بسته به حالت یه جور صدا می زدی!
فصل سرما از راه رسید و من به خودم می گفتم: بالاخره اون با من دوست شده و حتما ایندفعه منو می بره تو ‏خونه گرم و نرمش و کمی به من میرسه. اما تو بازم منو بیرون تو سرما گذاشتی بمونم. من شبا میومدم جلوی پنجره.، ‏شماهارو می دیدم که تو خونه گرم نشستین و غذا می خورین. من صدات می کردم، سردم بود وگرسنه . التماس می کردم که ‏منم ببری تو. ولی همتون از شنیدن ناله های من عصبانی می شدین و با فریاد و فحش منو از پنجره دور می کردین و من با ‏یه عالمه غصه یه گوشه تو سرما تک و تنها کز می کردم. سرمو تو تنم فرو می کردم تا گوشا و دماغم یخ نزنه…‏
هوا بازم سردتر و سردتر شد. یه روز صبح تو و مامانت منو صدا کردین. مامانت یه چیزی تو دستش بود که بوی خوبی ‏میداد و برای اولین بار منو صدا زد، درست مثه اونروز که تو برای اولین بار منو صدا زدی: پیش پیش، پیش پیش …‏
حالا من توی یه کوچه ام، که همه چیزش برام غریبه س..........................................
خیلی ناراحت کننده بود واسم،خیلی
۰۳ فروردین ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
...چقدر خوشحالم...

امشب می‌تونم ستارمُ بیشتر از همیشه ببینم...
ای کاش...


ای کاش امشب...
... ابرها با من آشتی کنن!

یلدا بر همهْ دیوار نشینانِ عزیز مبارک...
ابرها با من زندگی مسالمت آمیز دارند،
فقط گاهی تیرگیشان مرا می رنجاند،زیرا در این حالت بسوی هم می دوند و از پشت به من خنجری به برندگی رعدو برق می زنندو این سوختگی حاصله حتی با باران لحظه های روشن هم التیام نمی یابد،
مسالمت را بر زبان جاری می کنم شاید تحقق ... دیدن ادامه » بخشد...
۳۰ آذر ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تمام تجربه های زندگی برای آموختن یک کلمه است: ( میگذرد )
عادت میکنیم.... میگذرد
۲۹ آذر ۱۳۸۹
با این جمله موافق نیستم .
۲۹ آذر ۱۳۸۹
عجیب می گذرد...
۲۹ آذر ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
او یا باید فنای تدریجی را می پذیرفت و یا مرگ سریع را ، و شاید هم در پس این مرگ سریع زندگی را بدست می آورد.بلاخره تصمیم خویش را گرفت و از حصار اردوگاه بردگی و مرگ به بیرون پرید و با چند نفر از مرگ رستگان عهد بست و ایران را نجات بخشید . بقول اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ : هنگام گسست و بریدن از همه چیز ، می توانی بسیاری از نداشته ها را در آغوش کشی...
آن کسی که از زندان بردگی بیرون جست و ایران را نجات بخشید نادرشاه افشار بود که در سن ۲۵ سالگی پس از سالها تحمل بردگی از حصار ازبکان بیرون آمده و کشور ایران را دوباره سرفرازی بخشید...
کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است ...
هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم ... دیدن ادامه » بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است .لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم ...
برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم...
شاید اگر او از مرگ می هراسید هیچ گاه برای خود و کشورش آزادی و شرف به ارمغان نمی آورد …
امید اینکه افکار و هدف ایرانیان همچون نادرشاه شود.
۲۶ آذر ۱۳۸۹
من از نادرشاه و کارهای او در طول تاریخ دفاع نمیکنم ارزوی من از جهت است که ایرانیان شهامت و جرات برخاستن و دفاع از عقاید خود را داشته باشند که متاسفانه در حال حاضر و یا شاید به نظر من اینطور نیست.
۲۷ آذر ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرد از راه می رسه
ناراحت و عبوس
زن:چی شده؟
مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)
زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!
مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه ....
لبخند می زنه
زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست
تلفن زنگ می زنه
دوست زن پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره
زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!
مرد داغون می شه
"می خواست تنها باشه"
.............................................................
مرد ... دیدن ادامه » از راه می رسه
زن ناراحت و عبوسه
مرد:چی شده؟
زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)
مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش
زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه دو قطره اشک می ریزه
مرد اما باز هم "نمی فهمه"زن دروغ میگه.
تلفن زنگ می زنه
دوست مرد پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
(زن در دلش خدا خدا می کنه که مرد نره )
مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!
زن داغون می شه
"نمی خواست تنها باشه"



زندگی واقعی با رویاهامون بی نهایت فاصله داره...
افرین
دقیقا
مردها بازنها کلی در احساسات متفاوتن
بخاطر همینه میگن اگه با مردی ازدوااج کنی که بتونه احساسات عاطفیشو بروز بده یکی ااز خوشبخترین زوجهای جهان خواهید بود
۲۲ آذر ۱۳۸۹
علی جان بسیار زیبا بود.
به نظر من، این یکی از بهترین نوشته هات بود!

مرد برای آسایش زن میگیرد،
زن به خاطر کنجکاوی شوهر میکند.
"مثل اسپانیولی"

خانم عباسی مطلبی رو که فرمودین رو خیلی دوست دارم. میدونین از کیه؟
۲۳ آذر ۱۳۸۹
لایک!
۱۶ آذر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.
آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، "خواهش می کنم اجازه بده برم خونه..."
یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، "میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام." همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، "چرا این کار رو می کنی؟" پسر پاسخ داد، "وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل ... دیدن ادامه » مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند." همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش. مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند....هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.
بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، " عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم-قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است... اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.
اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، " مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد "شیرینه"


این داستانک زیبا رو تقریباً 3ماه پیش خانم جهان بین رو دیوار نوشت...امشب این داستانُ برای یکی از دوستانم تعریف کردم،دیدم حیفِ که دوباره این شیرینی تکرار نشه...
مرسی علی عزیز
۲۰ آذر ۱۳۸۹
به نظر من بزرگ ترین کاری که این داستان انجام می دهد تحت تاثیر قرار دادن مخاطب است . من همیشه با داستان های مینیمالیستی مشکل دارم ، چرا که این گونه داستان ، بخش های مختلفش به درستی شکل نمی گیرد و همیشه ناقص است . در پایان لازم می دانم که از خانم جهان بین تشکر ... دیدن ادامه » کنم .
۲۰ آذر ۱۳۸۹
وای... چقدر دوست داشتنی بود
و
شیرین:)

مرسی
۱۶ آذر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

وقتی عاشق هستید، خوابتان نمی برد. چون واقعیت، از رویاهایتان زیباتر است...
خیلی زیبا بود.
۱۹ آذر ۱۳۸۹
بسیار زیبا و دل نشین بود...
ممنون :-)
۲۰ آذر ۱۳۸۹
لایک!
۱۶ آذر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد...
پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند. پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند...
پسرک گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. "برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده ... دیدن ادامه » کنم "...
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ...

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند! خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند. این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه!
خیلی خوب بود
۰۸ آذر ۱۳۸۹
مرسی علی جان،
زیبا و پر معنی بود.
۰۹ آذر ۱۳۸۹
عالی!
۱۶ آذر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابجا کند،اما هر چه می کوشید حتی نمی توانست کوچکترین حرکتی هم به آن بدهد...
پدرش که از کنارش می گذشت،لحظه ای به تماشای تقلّای بی حاصل او ایستاد...سپس رو به او کرد و گفت:ببین پسرم،از همۀ توان خود استفاده می کنی یا نه؟
پسرک با اوقات تلخی گفت:آره پدر ،استفاده می کنم...
پدر آرام و خونسرد گفت:نه،استفاده نمیکنی...تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم...


روابط،خاک حاصلخیزی است که تمامی پیشرفت ها و موفقیت های زندگی از آنها می رویند و رشد میکنند...