کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال آنا عـلـّامی | دیوار
S3 : 07:36:45 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
آنا عـلـّامی
درباره نمایش مگس i
بسیار زیبادبود و ای کاش،تمدید بشه ،با ریتم عالی و فشرده کردن زمانِ سیر اتفافات متن که با هدایت و درایت خوب آقای معصومی عزیز،و قطعا تعاملشون با سایر هنرمندان گروه اجرایی صورت گرفته بود،شاهد ماهیت واقعی جنگ از دید فرمانده جنگ و از دید قشری از مردم عادی و یا آتشنشان آن زمان بودم ...و تاثیرات و عواقبی که بر احوال این دو قشر داشت ،جنگ خیلی باسیاااست و زیرپوستی تاثیر منفور خودش را بر مردمی،که حتی،میخواهند بظاهر،نیز بی خیال و دور از جنگ باشند ،میگذارد...و چقدر لذت بردم از این نمایش ...بسیار هنرمندانه با بازیهای عالی ،تراژدی ای که از،شوک ،لبخند نیز به لبانم می آمد اما چه لبخند تلخی
و چه پایان تراژیک بااحسااااس و میخکوب کننده ای،بود ...و دلم نمیخواست سالن رو ترک کنم ،....
بازی آقای دارابی و آقای ایوب آقاخانی بی نظیر،بود
و این کار ارزش چندبار تماشا کردن و تامل کردن! رو داشت ،ای کاش،تمدید میشد
بسیار عالی و جذاب بود امشب،به تماشا نشستم ارتباط،با مخاطب در همان چهاردقیقه و اینکه نور لحظاتی شاید چهاررردقیقه روی صورت ما مخاطبان افتاد و بعد تا پایان ارتباطمون قطع شد با وسط صحنه! بسیار،زیبا و هنرمندانه بود میزانسنها و طراحی . ،خود زندگی و بستر جامعه فعلی و رفتارهای ما در،واقعیت بود :میشنویمو میبینیمو ساکتیم ...بیتفاوتیمو به ناگه دیر،میشود برای،برقراری ارتباط یا بازگشتو جبران.و اما آن پل! بسیار نمادین و مفهومی به کار،برده شده بود ارتباط و عدم ارتباط !و اتفاقاتی که میشه با پل زدن ،و اتصال!بیفته اما به تخریب روح آدمی..فاصله ...تخریب کشورها و احساساتو جنگ و ...همه چیز،منجر میشود....و اینکه انقدر ذهنم درگیر،شد که حس،کردم من هم داخل اقیانوسی گیر،افتاده بودم !و بازی بینظیر اقای رسولی و آوای دل انگیز اقای پسیانی ،طراحی صحنه و دیالوگهای بسیار پرمعنا و ...همگی،برای من تازگی،داشت. کاری متفاوت و بااحساس دیدم که بسیار از،لحاظ انتقال حس هنرمندان به من مخاطب عالی کار،شده بود نور و صداها و فرم و بیانو بدن بینظیر،بود و مدرن.همان چهاردقیقه بسیار غافلگیرکننده تر بود برایم خوشحالم که هم چهاردقیقه و هم همان چهاردقیقه را دیدم ....و انگار خود من هم وسط نمکهای اقیانوس ته نشین شده بووودم و وسط ناامیدیها و پشیمانیها گیر افتاده بودم و دستو پا میزدم و با خودم زیرلب دیالوگهارو زمزمه میکردم .....سعی میکنم بیشتر حواسم به چهاردقیقه های،زندگی ام باشد....ممنون از شما هنرمندان
سپیده این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
دیشب به تماشای نمایش جناب آقای دکتر رحمت امینی گرامی نشستم بعضی صحنه ها برایم جالب و برخی دیگر ای کاش و اما و جای سوال داشت برایم ....

شاید خیلی از ما بدونیم یا ندونیم که این اثر کمال الوزاره ی محمودی به احتمال زیاد و قوی،قدیمی ترین و کاملترین متنی،هست که از فارسی گفتاری اون دوران به یادگار مونده ،درسته که کاراکترِ نمایشنامه همونطور،که در زمان خودش صحبت میکرده باید روی صحنه حاضر میشده و درواقع حکم ماکتی از گفتار روزمره خودشون در،زندگی اجتماعی اون زمانُ داره اما ذات نمایشنامه میطلبه که دیالوگو گفتار،در لحظه!درک بشه توسط مخاطب ،خب،پس تکلف بیش از حد یا شلوغیهای کلامی و کاراکترهای زیاد احتمال داره باعث از دست رفتن حوصله و تمرکزِ مخاطب،بشه اما:

چیزهایی در این نمایش که حاصل زحمات ارزنده ی دکتر امینی و گروه هنرمندشون بود و در وهله ی اول نظرمو جلب کرد: پوستر و تبلیغاتی بود برای اینکه اوستاد نوروز پینه دوز 1298الی1398 گویا دارد می آید و در من ِ مخاطب این توقع را ایجاد کرد که کاری مطابق با زمان حال یا حداقل اتفاقاتی که دررابطه با زندگی و بستر زمان نوروز پینه دوز بوده بیاید در دل زمان حال!،تلفیق سنت و مدرنیته در واقع، اما فقط در ظااهر بیشتر این اتفاق روی داد،نه در همخوانیَش و شباهتهای معضلات اون زمان با زمان حال .البته تا حدی انجام شد ،اما تفکیکِ سنت و مدرنیته واضح تر بود نه تلفیق! لحظاتی مدرن جدا بود و لحظاتی سنت جدا بود و در دل هم تلفیق نشده بودند
احترام و پایبندی دکتر امینی ... دیدن ادامه ›› به اصل متن نوشتاری کمال الوزاره محمودی برایم ارزشمند است و چه خوب که دیالوگها برخی،امروزی شده بود و به محاورات مردم ِزمانِ حاضر ،سعی داشت نزدیک شود و خب اگر ما در ظاهر گفتگویی با لحن جاهلی،و کوچه بازاری مخصوص آن زمان را شنیدیم صرفا مکالمه عادی نبوده و جهتی،داشته و هدفی قطعا!و مهمترین وظیفه اش انتقال اطلاعات و مبادله ی عقایدی بوده که در اون زمان وجود داشته، خب چقدررر بهتر میشد که این مبادله ی عقاید تطبیق داده میشد با عقاید و معضلات این زمان چون خود نمایشنامه ،به دهه ی سی بر میگردد اما دارد در سال 1398به صحنه می آید،پس برایم جذابتر می بود اگر میدیدم اوستاد نوروز از آن سالها که میآید میخواهد برای ما مردم عصر حاضر چه بگوید یا اصلا اوستاد نوروزِ سال نودو هشت را میدیدم چون مفاهیمو مشکلات آن موقع در بستر کنونی هم قابل تعمیم است.

***چیزی که در ابتدا نظرم را جلب کرد طراحی صحنه(دکور) و نور مناسب و به اصطلاح مختصرو مفیدو تر و تمیز بود که نشان از سادگی و مدرن بودن و چند کاربردی بودن رو داشت در ده دقیقه ابتداییِ کار، از دید منِ مخاطب چهار لته(دیواره ها که حکم جایگاه تکیه دادن و نشستن سوررئال را داشت)زیبا و چند کاربردی طراحی شده بود از ابتدای کار وقتی اوستاد نوروز بر،سکوهایی با ارتفاعات مختلف و بالا و پایین نشست و تکیه گاهش یعنی،پشت صندلی پر از فضاهاای خالی مربع مستطیلِ تو خالی بود ذهن مرا به این سمتِ نمادینو مفهومی،کشاند که قرار است با بالا و پایین بودن و نوسانات زندگی نوروز روبرو باشم و البته دیدن چهار لته ، می تواند نمادی از چهار وجه شخصیتی یا زندگانیِ انسان باشد،اگر کالبد انسان را مکعب در نظر بگیریم دیشب من با چهار وجهش روبرو بودم و حتی فضاهای مربع و مستطیل ِ بزرگو کوچک توخالی بر،روی این لته ها نیز وجود داشت.خب اگر این طراحی تعمدی بوده ،پس برایم جذاب و سرشار از مفهوم بود و تاثیرش را بر منِ نوعی گذاشت چون میزانسنها در،جلو یا پشت فضاهای،توخالی بود هرکدام انگار،خلاء های زندگی همسر،نوروز یاهر آدمی را ندا می داد.

شروع نمایش با دیالوگ اوستاد نوروز خودش کُدِ معرّفی بود برای حالو هوا و بستر زمانی که نمایش برایمان میخواهد بگوید:خدایا به امید تو به امید خلق روزگار بر ....و ...لحنت(لعنت)خب لحن فارسی گفتاری جاهلی اون زمان را بخوبی انتقال دادن اما وقتی چشمم افتاد به کفشهای اوستاد نوروز که کفشهای امروزی بود و شبیه آل استار بود باز خوشحال شدم که خب اوستادنوروز، قرارِ(پا در دنیای امروز بذاره و برامون حرف بزنه و صرفا لباس و کفش به روز نپوشیده بلکه قرار هست با کفش امروزی،قدم بگذارد در،عصر حاضر،بستر کنونی جامعه و با همان خلقو خوها، اما زمان حال را بگوید

**وقتی اوستاد پینه دوز این درددلها را در کنار قدم زدن و نواختن و خواندن هنرمندانه ی آقای فرزاد برهمن انجام داد و منتظر بود او بشنود و سر تایید تکان دهد و زمانی که نوروز با حسرت از گذشته میگفت و اقای برهمن هم همگام بااو تاسف میخورد یا با خوشحالی نوروز از خوشحالی ش واکنش نشان میداد فکر میکردم اقای فرزاد برهمن می تواند درواقع بخشی از،شخصیت درونی نوروز باشد!و اکثر مواقع همراهش است و دریت است که ما دیالوگی که بین دو فرد رد و بدل میشود را میبینیم اما در واقع یک روحو شخصیتند . چون در عالم واقعیت نیز،ما وقتی با افسوس،یا باخوشحالی برای خودمان زمزمه و درد دل میکنیم این،ای کاشها و ای وای ها و عشقها و حسرتها و یادکردنها در واقع" آواززمزمه گونه ی درون ما هست!"پس فرزاد برهمن میتوانست خودِاوستاد نوروز پینه دوز،باشد !یا بخشی از،شخصیتش باشد و میشد از این بُعد هم به نمایش،یک سیر متفاوت و انشعابِ به روز داد، که خب دیدم از این بُعد پرداخته نشده و صرفا برداشت شخصی من است و برداشت ذهنی کارگردان عزیز و گرامی،.چیز دیگریست.و موزیسین یا همان فرزاد برهمن به جایگاه خود رفت و نشست...
***حرکت دادن کاربردی لته ها و تبدیل شکل جایگاه و بلندای صندلی،به سر درِ قوس دار ، که معماری قدیمی طورِ ورودیهاست،جالب بود اما باز منتظر بودم یک نقطه ی اوجی الان در سیر داستان در این صحنه صورت بگیرد و این بود که هنگامی که نوروز،و بقیه از،زیر این سردر عبور میکنند خود را در،زمان حال ببینند درواقع با دیالوگها به ما مخاطبین و حتی،با پوششها بفهمانند که سال نودو هشت است و این عبور از مسیر ورودی را فرصت مناسبی،برای تلفیق اتفاقات گذشته که هنوز هم در،سال نودو هشت شاهدش هستیم و دارد اتفاق میفتد و ادامه دارد.، میدانستم!
اما خب طور دیگر رقم خورد
.ما در این نمایشنامه تصویری از رفتارهای جاهلی و چند همسری،و حتی،باب بودن نزول و لحن رفقای کوچه بازاری،دیدیم که الحق خوب اجرا شد اما آیا ما اینها را در،زمان حال نداریم؟بلکه بیشتر هم داریم همان اشاره خاله همسر جدید به اینکه ده زرع ...انقد ..پارچه و ..نشانه ای،از نزول پول زمان قدیم بود که در،زمان وصلت بیانش کرد!تمام اینها در،بستر کنونی،ما اما به سبک جدیدش هست
تفکیک لحنها و شخصیتهای متمایز خانه نوروز باتوجه به اینکه نمایشنامه قطعا اشاره به تمایز،سنهای مختلف و لحنهای مختلف داشته به خوبی انجام شده بود.

*و باز هم استفاده کاربردی لته ها هنگامی که زیگزاگی،روبروی منِ مخاطب با حضور رمّال صورت گرفت و فقط دریچه های توخالی نامرتب روبرویم بود را دوست داشتم چون نمادی بود برای نفوذ خرااافات به زندگی مردم از خلاء های روحی-شخصیتیشان، و چون اغتشاش بصری خوبی ایجاد کرد با ترکیب نور مناسب و صداسازیها جالب بود
جدای از هدایت ارزنده ی دکتر امینی و توانمندی سایر هنرمندان ،چیزی که بسیار برایم واضح بود و یک بازوی اصلی این نمایش محسوب میشد حضور آقای فرزاد برهمن که هنرمندانه نواختند و خواندند و متمرکز و همزمان چندین ترانه و اهنگ زیبا و تلفیقی را با صدای بینظیرشان و هنر زیبایشان برایمان رقم زدند چون تمرکزشان بی نهایت قابل تقدیر،است هم نواختن هم همگام بودن با تک تک عوامل هم خواندن آنهم با سبکهای،مختلف و البته همیاری گروه موزیسین نازنینشان .که چنان حال و هوای خوب و پر انرژیِ امروزی بودن به این متن قدیمی بااارزش داد که حال بیننده را خوب میکرد و حتی،حس،میکنم اگر نبودند ریتم کار،یکدفعه می افتاد و خب از،حوصله مخاطب ، تعددِ کاراکترها و پردیالوگ بودنها شاید خارج می بود.
بااینکه اثری،فاخر ، با هنر و زحمت ارزنده ی دکتر امینی گرامی و گروهشان را دیدیم و لذت بردیم اما جا داشت حتی به ناگفته های نوروز، پرداخت و آنها را بولد کرد که چه بستری وچه چیزی نوروز،را اوستاد نوروز پینه دوز بااین رفتارهای عجیبو جالبش و حتی ناجالبش تبدیل کرد و یا حضور همسران نوروز را حتی،بصورت صوتی متوجه میشدیم یعنی صدای همسران با ریورب و اکو دادن در،سالن اگر پخش میشد کابوسها و کلافه بودنهای نوروز از،زنانش را شاید مدرنتر میدیدم و میشنیدیم و شخصیت خاله(فامیل) ی اخرین همسر نوروز خود نیز،میتوانست یکی از،اصلی ترین کاراکترهایی،باشد که دخالت و زیاده خواهی و نفوذشان در،افکار ،امروزه نیز در جامعه مان زیاد است...و اگر نوروز پینه دوز در،سال نودو هشت باهمین خانواده و اآرزوهایش بود سیر داستان چه میشد؟!چندهمسریها،نزول خورها،جهالتها و خرافات و دخالت اطرافیان،.چگونه میشد؟چون این ناگفته ها و طرز برخورد در،زمان حال بشخصه برایم جالبتر میبود.
خسته نباشید میگم به جناب آقای دکتر امینی که باعث شدند اثر نمایشی مهم قدیمی به صحنه برگرده و لذت ببریم
هنر بی نظیر گروه موسیقی و صدای زیبا و نواختن متمرکز،و همزمان و همگام با گروه بازیگران ،و طراحی صحنه و دکور جالب و قابل تامل برایم خاطره انگیز،شد،جدای از هنر زیبای تک تک عوامل از نوروز بامزه و دوستداشتنی تا سایر عزیزان.
ممنون از،صبوری شما عزیزان هنرمند برای خواندن نظرات و برداشتهای شخصی ام
بیش از پیش برایتان آرزوی موفقیت دارم.


سلام
ممنون که نمایش را تماشا کردید.
باعث خوشحالی ماست که تماشاگرانی چون شما، قبل از تماشای نمایش راجع به متنی که صد سال از عمرش گذشته تحقیق میکنند تا بهتر عناصر به‌کار رفته در کار را درک کنند. همانطور که اشاره کردید این نمایشنامه یکی از مهمترین اسناد برای تحقیق در روابط و گفتار پیشینیان ماست. حتی شاید اغراق نباشد اگر بگویم در حوزه زبان‌شناسی اثر شناخته شده‌تریست تا حوزه نمایش.
ممنون که نظر خودتونو در باب اجرا با ما به اشتراک گذاشتید. حتماً در اجراهای بعدی گروه از ایده‌های هنرمندانه شما استفاده خواهیم کرد.
با سپاس
۲۱ تیر ۱۳۹۸
شما که عالی بودین داش اسمال
۰۳ مرداد ۱۳۹۸
لبخند ملیح داش اسمالی
ببخشید دیگه ایموجی قبول نمیکنه
۰۵ مرداد ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
برای صدای "فرزانه" ی این شهر :

فرزانه می خوام برات چیزایی رو که هرروز با هم،تو واگنی که ،هم مسیریم و میبینم تعریف کنم : "میبینم صورتمو تو آیِنه..." آره ،میدیدم،اما با خودم گفتم این همه ه ه مردم که کم هم نیستن!،"این منم،این تو،آن همسایه،آن انسان!!این مائیم،ما همان جمعِ پراکنده ،همان تنها،آن تنهاهاییم!"
فرزانه چرا اینا با تو ،با من،با هم!غریبَن انگار!؟
"همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم به خیالی که قضا به گمانی که قَدَر،بر سر آن خسته گذاری بکند،دستی از غیب!برون آید و کاری بکند"
فرزانه دیدی گَردِ مرگ نِشسته توی وجود هممون؟البته خیلی وقته دارم میتکونم خودمو،تو که بماند تو خودِ زندگی ای فرزانه!گرد مرگت کجا بود...
هی نگاه کردم به آینه های دو طرف واگن گفتم اِ!نگاه کن دختر!همه فقط خیره ایم به هم ،خیره به اتفاقاتی که برای تو و من و هممون میفته ،چرا هیچوقت پشتِ هم نیستیم؟؟من فقط تو آینه دیدم ،آره دیدم همه مدام یا روبرو همدیگه ایم یا پشت به پشتِ هم کردیم و قهریم!
فرزانه خیلی منتظرم برسیم ایستگاه بعدی ،خسته م،مثل تو،پس کی می رسیم ... دیدن ادامه ›› ایستگاهِ آزادی؟من هنوز تو راهم مثل تو ،اما هرروز تا نزدیکیاش میرسیم مسیر بی مروت متوقف میشه ،نمیدونم واگنه؟یا ماییم؟به هر حال یه سکته وسط راهه هست،و ما پیاده میریم ،اما الان یوقت پیاده نشیا! ،تو راهیم صبوری کن تا برسیم فال صدو شصت هم بهت گفت دیگه امید و اینا....
فرزانه داری گریه میکنی؟؟!اشکاتو پاک کن میخوام بهت در حد و توان خودم یه قول بدم :من مطمئنم من قوولِ قول می دم یه روز که همینجور مثه هرروز که امید داری و کمر ِ"همّتُ"بستی و از ایستگاه همت ،همینطور میدویی زحمت میکشی ،کار میکنی ،عاااشقی!و هزاران دغدغه داری تا برسی ایستگاهِ -راحل!یهو همه زحماتتو بر باد ندن تو این ایستگاه که خستگی بمونه تو تنت،که فرزاد و عشق گم بشن...کسی توهین و تحقیرت نکنه سیلی نزنه تا اقلا توانی داشته باشی تا برسی به ایستگاهِ حقانی ،:ایست!گاهِ حق+آنی!آره ! آخه میدونم دیگه با هزار امید از همت میای تا اون ایستگاهه!بعد فرزاد و امثالشم که کماکان میگن چه بلاتکلیفم وسط این بحران!تو کجااااایی بانو...؟تو کجایی الان؟! خب نمیبینن تورو نه اونجا نه تو ایستگاه آزادی!به فرزادِ بلاتکلیفم کمی حق بده "این هوااا آلوده س اما اگه تو باشی،ماسک اکسیژن هست!خودش میخوند یادته؟:)))میفهممت خستگی رو به تن آدم میذارن جونی نمی مونه برامون که برسیم ایستگاه ِ حقانی!آخه اونجا اصولا حقتو یا آنی!میگیرن ازت یا تو باید بالاخره حقتو فی الفور بگیری از غلام و امثالش..!منم که دیدی هرروز باید بدو بدو خودمو برسونم تو واگنای حقانی!تا فوری هولم ندن عقب! و نه مانعم بشن..چون من و تو باید بالاخره برسیم ایستگاه آزادی ،میرسیما،قول دادم،بعد صدای خنده هامونو موقع راه رفتن همه بشنون دیگه تو گریه نمیکنی ایندفعه از اونجا با خنده با پای پیاده بر میگردیم سمت چهارراه جهان کودک اونجا دیگه کودکای کار نمیبینیم کلی بچه میبینیم بادکنک به دست کیف و کتاب به دست میخندن امید دارن،تو حقتو از غلام میگیری ،کاروبار خوب خودتو داری،فرزادم بالاخره سر این چشمات جونشو میده:))
فرزانه قبل پیاده شدن یادم بنداز برای هم واگنی ها یادداشتمو بذارم:

"هیچ یک حتی،یکبار نمیگوییم با ستمکاریِ نادانی،اینگونه مدارا نکنیم،آستینها را بالا بزنیم!دست در دستِ هم از پهنه ی آفاق برانیمش!مهربانی را،دانایی را بر بلندی جهان بنشانیمش!
آی آدمهاااا!موج می آید!""فریدون مشیری"

خسته نباشید به تمامی هنرمندان این نمایش بسیار تامل برانگیز و دلنشین
برای بار سوم نیز به تماشای هنر زیبای شما عزیزان در روزهای آتی خواهم نشست.

آنا عـلـّامی
درباره نمایش مکبث i
درود بر آقای دژاکام عزیز و بازیگران هنرمند این نمایش،که کوتاهترین و پر حادثه ترین نمایشنامه ی شکسپیر را به زیباترین و دلچسب ترین حالت ممکن به اجرا درآوردند.
"چه زشت است زیبا و چه زیباست زشتی!"این عبارت را در همان ابتدای نمایش مشاهده کردم:وضعیت ترسناک و شخصیتهایی که مکبث و محیط اطراف داشتند...
نشانه ها و نمادهای نمایشنامه ی مکبث را که کمک شایانی به درک مفاهیم اصلی نمایشنامه می کند،به زیبایی تمام،در قالب نمایشی مدرن،تصاویر و موسیقی های جذاب و هیجان انگیز(سمفونی بتهوون و ...)، زبان بدن ، طراحی نور و میزانسن عالی،دیدیم و گوش سپردیم...ریتم کار،آنقدر عالی بود که سرعت حوادث و رخدادهای پی در پی این نمایشنامه را در هر صحنه می دیدیم حتی، هم فضا ،هم تغییر فضا را تجسم می کردیم.
از ابتدای نمایش حالتی از آشفتگی در مخاطب نیز ایجاد می شد و من این شتاب را در تغییر فضا و فیزیک بازیگران بسیار دوست داشتم،دقیقا همان ناپیدایی مکان و زمان که شکسپیر در صحنه هایی از نمایشنامه مکبث (صدا،نور،رعد،باران و..)سعی در انتقالِ آن دارد بسیار ظریف و هنرمندانه با ریتمی عالی و شتابی بینظیر در نمایش آقای دژاکام مشاهده کردم.
درگیرِ پارادوکسی از درک کردن و عدم درک فضا میشدیم و غرق در نمایش...
توهم و پریشان گویی مکبث،با اکت زیبا و حرفه ای آقای داوودی ،مخاطب را قانع میکرد که گوئی ،خودِ مکبثِ شکسپیر از درون نوشته های شکسپیر برخاسته و تمام قد با مخاطب در ارتباط است و سعی در ایجاد آشفتگی و انتقال آشفتگیها،خشمها و ضعفها و توهماتش،به ما مخاطبان دارد.و این ،هدایت عالی کارگردان و هنرمندیِ بازیگرِ مکبث و سایر بازیگران ... دیدن ادامه ›› بود که این حس را ایجاد میکرد.
نشان دادن شب که نمادی از بی خوابیها و وحشت مکبث و لیدی مکبث و خوابگردیهای لیدی مکبث بود و بالعکس،خواب،که نمادی از جنایات می تواند باشد با حرکات بسیار هماهنگ و زیبای بازیگران به اجرا در آمد.
تکرار حرکات دست و پارچه و نور قرمز که نقش مهمی در انتقال فضای جنایت بار نمایشنامه دارد نظرم را به خود جلب کرده بود...و چه زیبا جادوگران یا بهتر است بگوییم همان حالات آشفته و نیروی درونی مکبث در کل صحنه به حرکت در می آمدند و تمام پلیدیها را در نهایت با دست مکبث،با قلم مکبث،!و عملی کردن جنایتِ مکبث ،مشاهده کردیم.
اینکه مخاطب می توانست همذات پنداری کند با کل نمایش حتی با مکبث(از قدرت تا توهمش از ترحم انگیز بودن تا خشمش) واینکه تاثیرات وحشت آور مکبث و لیدی بر روی مردم و خودشان!را به خوبی می توانستیم با قرن کنونی،در جوامع امروزی !تطبیق دهیم و حسش کنیم،بسیار برایم جالب و ارزشمند بود.تکه هایی از آینه بر،پیکر مکبث و لیدی مکبث،گوئی این حس را ایجاد میکرد که هرکدام از ما تماشاچیان تصاویری گنگ و تار از کل جمعیت حاضر در سالن (خودمان)و و بازیگران را بر پیکر مکبث ببینیم و حتی دنبال بخشی از خود در مکبث بگردیم!پرداختن به لایه های درونی و دیالوگهای کاراکترهایی که همیشه در نمایشنامه مکبث،مهجور واقع میشدند نیز،،در این اجرا ،تحسین برانگیز بود.
خوشحالم که آخرین اجرای این نمایش دوستداشتنی را از دست ندادم.
خسته نباشید عزیزان هنرمند.
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
آنا عـلـّامی
درباره نمایش آلفرد i
سلام وخسته نباشید خدمت عوامل محترم نمایش
با توجه به طراحی پوستری که در همین سایت تیوال مشاهده کرده بودم...فکر نمیکردم کمدی باشه....ای کاش معضلات اقتصادی ،روحی فرد/خانواده و اجتماع در قالب درام /اجتماعی به اجرا درمیومد یا کمدی سیاه اما نتونست کمدی سیاه هم باشه.
.
و اما شروع نمایش :با طراحی صحنه و نوری که کاملا مناسب بود و تماشاچیان رو به دنیای درونی گدئون دعوت میکرد قابی توخالی که در پس زمینه اش نرده ها ..حصارهایی رو مشاهده میکردم همینطور دریچه های دیگری که برایم نماد دریچه های امید فرد به زندگی بود دریچه هایی بدون چارچوب کوچک و بزرگ که تداعی کننده روزنه های امیدی بود که در شش لته -وجه یا مکعب یا همان دنیای گذشته ی گدئون (دنیای با نظم ِگذشته ی گدئون!) دیده میشد...در ابتدای نمایش ما سایه هایی از دنیای محدود وافسرده ی فرد و تنهاییش را مشاهده میکردیم دریچه های بدون چارچوبی که در پشت انها نیز خط هایی به مثابه میله های زندان دیده میشد و کالبد گدئون که اقدام برای خودکشی کرد...تمامی این سایه ها به خوبی تماشاچی رو با دنیای گدئون اشنا میکرد که گویی هیچ روزنه ی امیدی در زندگی اش نیست یا در واقع
نمبیند....میزانسنها زمانی که گدئون بر روی میز و یا روبروی دریچه ها با سایه های نرده مانند قرار میگرفت که بالایش چراغ خاموش/روشن بود..بسیار دوست داشتم نمادی از وجود روشنایی در کنا ر هردرِ بسته ای برای انسانها بود .....و اما زمان روشن شدن چراغها متوجه پوسته ی بیرونی ِزندگی گدئون میشدیم در واقع طرح راه راه کاغذ ... دیدن ادامه ›› دیواری ،و خانه و زندگی عادی که معمولا ما انسانها با ظواهر بیرونی زندگی دیگران مواجه هستیم و کمتر به مشکلاتی که هر فرد در پس چهره و زندگی عادی خود دارد میپردازیم....من ترجیح میدادم دیالوگهای گدئون مانند :من تنهاترین هستم !و...از زبانش نمیشنیدم چون طراحی ابتداییِ نور وصحنه،خود گویای همه چیز بود و بازگوکردن دیالوگها و افراط در کمیک بودن از مفهوم اجتماعی و فردی کار بسیااار زیاد کاسته بود....و تکرار دیالوگ کلیشه ای اصلا جالب نیست......زمانی که نور مهتابی-نئون مداااام در چشم تماشاچی، فرای چشمک زدن باشد چیزی جز سردر و اعصاب خردی به همراه ندارد چون از پنج ثانیه هم بیشتر بود و بسیارازاردهنده بود...
حتی اگر همسایه طبقه چهارم در صحنه حضور نداشت کافی بود تا به توجه و مهربانی او نسبت به همسایه ی خودش گدئون پی ببریم .اینکه انسانها نیاز به ارتباط اجتماعی دارند ....حتی اگر فقط به دیالوگهای گدئون در مورد همسایه ط بالایی اکتفا میکردیم یا صدای خانم اسکویی را تلفنی میشنیدیم بنظرم مختصر و مفیدتر بود
ارتباط برقرارکردن با نمایش و درک مفاهیم آن بنظرم نباید یک تنه بر دوش بازیگر و دیالوگ باشد.!..بخشی از آن به تامل و درنگ مخاطب یا همان تماشاچی برمیگردد..برای همین در اواخر نمایش و رورانس اگر از زبان خانم اسکویی عزیز دعوت به مهربانی وتوجه و کمک به همنوع !را نمیشنیدیم خیییلی بهتر میبود...برای من دیالوگهای اضافه و افراط در بازی ،فقط و فقط گوشزد میکرد که:مخاطب ببین من میخواهم بگویم که...!/من دارم می گویم که معنی اکت و حتی ترجمه ی دیالوگهای من چیست ! در این حد توضیح دادن از ارزش هنری-مفهومی کار کم میکنه.
برای هر نمایشی قطعا زحمات فراوانی کشیده شده از جمله آلفرد..به بازیگران عزیز این مجموعه و همینطور عوامل پشت صحنه خسته نباشید میگم.ممنون.
بیش از پیش موفق باشید:)
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
آنا عـلـّامی
درباره نمایش مافیا i
سلام عزیزان هنرمند. فروش بلیط از کی آغاز میشه؟ :)
افروز فروزند و مارینا این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
در ابتدای نمایش توجه به طراحی صحنه ی خوب و ساده باعت شد شرایط این خانواده رو تا حد زیادی درک کنم...قالی (فرشی) که انگار تکه تکه شده بود ...برای من تداعی کننده تار و پود از هم تنیده ی این خانواده بود هر تکه هویتی مستقل اما وابسته به کلیت این خانواده رو داشت (حتی میزانسنها ی کامران ،سیروس و سیما به گونه ای بود که هریک در قسمتی جدا با شخصیتهایی متفاوت ایستاده یا نشسته بودند اما همگی دچار نوعی آشفتگی و پریشانی بودند). همینطور قرار گیری گلدانها و تنگ ماهی صرفا در گوشه ای خاص نوعی عدم تعادل و هماهنگی رو در خانواده برای من تداعی کرد.
هریک از کاراکترها به نوعی شخصیتهایی خاکستری یا سیاه بودند .گله مند بودند . مشکلات رو تنها از نگاه خود و برای دنیای خود می دیدند هیچکدومشون حاضر نبودند برای چند لحظه هم که شده مشکلات همخون خودشون رو گوش بدهند و درک کنند... اما حس کردم واقعا وقتی به دنیای شخصی هر کاراکتر نگاه می کنم میبینم در نهایت هر کدوم میتونن تا حدی حق داشته باشن!
مثلا به ظاهر! سیاهترین کاراکتر کامران بود- اما در اواسط نمایش وقتی فریاد میزد تا ثابت کنه شرایطش از همه سختتر هست و متزلزل بود و احتیاج به کمک داشت میشد تا حدی بهش حق داد اما فقط سرزنش میشد حتی گوش شنوایی برای حرفهاش نبود .این حالت حتی در سیروس بود در سیما بود ...هیچکدوم اهمیت به درد همدیگه و حرف هم نمی دادند....در ابتدای نمایش فکر می کردم بیشترین حق رو به کاراکتر آقاجون خواهم داد ...اما چه بهتر که پدر این خانواده به درد دل تک تک فرزندان همونطور توجه میکرد که به تلفن رحیم! و.. توجه کرده بود! به همین خاطر بیشتر برای مهری...کامران...سیروس و سیما ناراحت شدم و در نهایت برای آقاجون....
شاید در نمایش خروس میخواند توجه به دنیای شخصی هر کاراکتر باعت شد بتونم جذب این نمایش بشم. با نگاه کلی و به اصطلاح از خارج گود شاید کاراکترهای مقابل پدر ... دیدن ادامه ›› خانواده رو سیاه ببینیم اما اگر لحظاتی با دقت به شرایط و دنیای شخصی فرزندان این خانواده توجه کنیم متوجه میشیم هر انسانی با هر ویژگی رفتاری و ظاهری بعضا نامعقول ،حق به ستوه آمدن حق دلخوری رو داره ....به شخصه در اواسط نمایش برای کامران دلم به درد اومد!....و حس میکردم هرکدوم وقتی سراغ کمال(برادرشون) رو میگیرند به نحوی در جستجوی یک نظم یک راه حل یک حد مطلوب برای نجات زندگی خود هستند.
بازی آقای بهنام شرفی (کامران) و سروش طاهری(اتابک) باعـث شد بغضم بگیره .موقع دیالوگهای آقای شرفی که همراه با فریاد بود حس کردم دارم لحظاتی از فیلمی سینمائی که بازی بازیگر کاملا بی نقص و حرفه ای تر از اجرای پرزحمت تئاتر هست رو میبینم ( واقعا بازی متفاوتی داشتند)
از هنرنمایی تمام هنرمندان عزیز لذت بردم.خسته نباشید.
یکی از متفاوت ترین نمایشهایی که اخیرا تماشا کردم چه از لحاظ پربازیگر بودن چه از لحاظ میزانسن های بسیار متنوع و متناسب با تم و ریتم این کار که ایجاب میکرد صحنه هایی با اکت هایی زیاد و البته جذاب ، به همراه داشته باشه.
میزانسنها بسیار عالی بود.هدایت بسیار دقیق کارگردان و همگام بودن عزیزان هنرمند با کارگردان به وضوح در این کار دیده می شد.
هنرمندانی بسیار با استعداد، توانمند و مسلط که یقیناً با پشتکار و زحمات مستمر، توانستند با بازی خوب خود، هریک، مکمل بازیهای یکدیگر باشند. هماهنگی بین 12 هنرمند عزیز! قابل تحسین و تامل است.

به خوبی و هوشمندانه از تمام قسمتهای صحنه برای میزانسن ها استفاده شده بود که باعت میشد در طول تماشای نمایش ، خستگی بصری برای مخاطب ایجاد نکند.بسیار برایم قابل تحسین و تقدیر بود و هست ، "که جوانانی بسیار بااستعداد ،با هنرنمایی زیبایشان کاری قوی ارائه دادند. ... دیدن ادامه ›› "

بعد از مدتها شاهد تماشای نمایشی بودم که می توانست به مثابه ی یک نمایش رادیوئی یا رادیو تئاتر نیز، باشد!شاید حسی را که در حین دیدن نمایش " هیچ کس نبود بیدارمان کند" تجربه کردم و با چشم بسته (گاهی در حین نمایش) نیز ، می توانستم به خاطر بیان خوب و حرفه ایه هنرمندان آن نمایش،- صحنه ها و اتفاقات را تجسم کنم - در این نمایش نیز برایم انفاق افتاد! به قدری توانایی هنرمندان ،در بیان کردن سریع دیالوگهایی طولانی با ری اکشنها و لحنهای مختلف، زیاد بود که باعث باورپذیری هرچه بیشتر من ، نسبت به هریک از کاراکترها در حین تماشای نمایش می شد.صداهایی به یادماندنی، بسیار دلنشین و جذاب.
جمعی از جوانان باذوق و پرانرژی که به قدری مسلط بودند که گوئی هرکدام یک دهه یا شاید بیشتر در زمینه ی تئاترهایی با ضرباهنگ سریع و با محتوایی پرتنش، تجربه های متعدد و موفق داشتند!، که این خود نشاندهنده ی ممارست، و علاقه ی آنها در ایفای نقشهایشان و هماهنگی تمام بازیگران عزیز با یکدیگر و با کارگردان را نشان می دهد.

متن ،بسیار هوشمندانه و جالب و تامل برانگیز نوشته شده بود و موقعیت مکانی - زمانی که نام برده میشد بسیار بجا و هوشمندانه بود..."کتابخانه ای" که قراررر بووود باشد ...و اما : "سلاخگاه فعلی!" :)

قطعا در روزهای آتی هماهنگی اعضا با یکدیگر در حین کنش و واکنشها( به موقع بودن ری اکشنهای فیزیکی) و تسلط بر هماهنگ شدن حرکاتی موزون و دسته جمعی ، بیش از پیش قوی تر خواهد شد.
برای تمامی هنرمندان و عوامل خوب این نمایش آرزوی موفقیتهای روزافزون دارم
از تماشای این نمایش بسیار خاص و قوی که نتیجه زحمات بی دریغ یک گروه خوب هنری بود لذت بردم.
آنا عـلـّامی
درباره نمایش دپوتات i
تاملی بر دپوتات! :

مدتیست در ابتدای ورود تماشاچیان به سالنها، همزمان موسیقی نمایش ها با توجه به محتوا، فضای حاکم بر کار، و سبک نمایشی، نواخته میشود و تماشاچی حتی اگر پیش زمینه ذهنی قبلی از کلیت محتوای نمایش نداشته باشد ، کمی تماشاچی را به فکر وامی دارند که قرار است اثری با مضمون تراژیک...کمیک ...و یا.... ببیند- در دپوتات نیز دو موسیقی ابتدایی حس و و حال محیطی که قرار است اتفاقاتی اگزجره شده! طنز آمیز یا پر تحرک و پر تنش را در بر داشته باشد ، برای مخاطب ، به همراه داشت و مناسب بود

X ---> اما آیا تا انتهای نمایش به خوبی انتقال مفاهیم و یا چیزی که مخاطب انتظار داشت ببیند ، به خوبی توسط کلیه عوامل عزیز و گرامی دپوتات هدایت شد و صورت گرفت؟؟! و آیا با میزانسنها توانست تمام حرفهایی که در این اثر بامعنا ، قابل تامل ؛ خوب و در واقع تئاتری که در ظاهر کمدی شیرین و تلخی! بود - اما نقدی اجتماعی - سیاسی در بر داشت و اخلاقها ،صفات و رفتارهای نابجایی که به اصطلاح قبح این اعمال، کلا از بین رفته و بازخوردهای فردی و اجتماعی در بر داشته و خواهد داشت را میخواستند نشان دهند اما به درستی انجام شد؟ و یا با ریتمی که پویایی خاص می طلبید در این کار ،، و دقیقا میزانسنها و طراحی صحنه می توانست در این امر بسیار مفید واقع شود (که متاسفانه زیاد این امر صورت نگرفته بود)، دقت و بازبینی لازم صورت گرفته بود؟ دیده شد یا نه؟ حس شد یا نه؟
----> به شخصه می توانم بگویم تا حدی نه! و تا ... دیدن ادامه ›› حدی بله!

* روابط فردی،اجتماعی، عدم توجه به مسائل و امور مهم زندگی انسانی در یک جامعه،عدم صداقت ،رواج دروغ و دغل و ایجاد تنشها ،شکها ،استرسها در محیط خانواده و کار و در نهایت تاثیر آن در کل جامعه ،سیاستهای غلط و افکار دگم و دیکته شده ! و صرفا اصرار بر رفتار های به اصطلاح خشکه مذهبی - اعتقادی ،در هررر جامعه ایی که بهانه ایی و وسیله ای برای سرپوش گذاشتن بر روی خطاها و انجام کارها از مسیر نادرست می باشد- به خوبی بیان شد

x---> مسئله ی دیگه ای که می تونست بیشتر بررسی مجدد و بازبینی بشود نوع چیدمان اکسسوار، طراحی صحنه و میزانسنها ست. آن هم طراحی صحنه و مزاانسن دادن بر روی سنی که هم کم عرض هست و هم عمق کم دارد. عدم طراحی صحنه ی کاربردی مناسب و چند عملکردی و عدم میزانسنهای متفاوت جذاب ، آنهم به دلیل اینکه فضای اجرا کم! و سن ،کم عرض و کم عمق هست یقینا دلیل حرفه ای و مناسبی برای این مسئله نیست. چرا که در کمترین فضا می توان با ایجاد خطای دید ، عمق بصری ایجاد کرد و میزانسنها با توجه به سبک و ریتم کار بیشتر به صورت مورب و از بالای چپ صحنه و بالای راست صحنه یه صورت موربی تا جلوی صحنه باشد نه اینکه در اکثر صحنه ها به موازات خط صحنه باشد و خستگی بصری به همراه داشته باشد و عدم انتقال کامل مفهوم اثر هنری خوبتان را در بر داشته باشد!

x---> نمونه هایی که می توانم اشاره کنم:
ما در ابتدای نمایش، برای چند ثانیه با صحنه ای مواجه ایم که دربها و لته و پنجره هایی متفاوت: قابهایی توخالی و قابهایی توپر( منظور فرم پنجره هست که قاب بندیه مفهومیه خوبی ایجاد کرده بود و قطعا پنجره ی قاب بندی شده ی تو پر در بالای چپ صحنه( از سمت تماشاچی سمت راست محسوب میشه) و همینطور پنجره ی قاب بندی شده ی توخالی در بالای راست صحنه( از سمت تماشاچی سمت چپ محسوب میشه)،کاملا مفاهیمی در بر دارد.خوب وقتی چنین طراحیه خوبی صورت گرفت ،چرا پس صرفا به عنوان اکسسواری بی مصرف و غیر کاربردی و به صورت موازی با خط صحنه قرااار گرفت؟!! دیالوگهای بسیار زیبا و پر معنای پدر(کشیش: دیمیتریوس) و شاگردش ( پرومته) و فیریکس و تئودور! میتوانست در وسط و کنار یا پشت این قابها نیز صورت بگیرد و میزانسنی خوب ایجاد بشه با انتقال مفهوم بسیار خوب و به جا!
آیا فضای خالی پشت پنجره ی توخالی وجود نداشت! ؟؟ با اجازه ی شما عزیزان هنرمند میگویم :داشت! ولی طرح صورت گرفته بدون استفاده واقع شد و حیف!
و اتفاقا چقدر همخوانی با مفاهیمی که کاراکترها در دیالوگهایشان ارائه می دادند داشت .پنجره ها میتوانستد مورب در دو گوشه بالای صحنه باشد برای ایجاد عمق و ارائه میزانسنهای مورب و راه رفتنهایی که تنش و تقابل را به صورت قطع کردن مسیرها از گوشه و کنار بالای صحنه تا جلو و پایین صحنه نشان دهد . به جای استفاده ی زیاد از دربها و رفت و آمد خسته کننده و در خطی مستقیم به سمت فضای پشت درب.،..دربها می توانستند در بکگراند باشند(کاملا ترکیب بندی و میزانسنهای مناسب با ریتم و محتوای نمایش ایجاد می کرد). حتی جای کاناپه در قسمتی بود که اجازه تقابل و کشمکش کاراکترها و درگیری و تنش و گام برداشتنهای مناسب با دیالوگها را ،میگرفت. پنجره ها خود به تنهایی با قاب بندیهایی که داشتند توپر و توخالی :به تنهایی مفهوم خوبی در محتوای کار ایجاد میکردند و میتوانست بسیار کاربردی باشند.وقتی این امر صورت نمیگیرد پس وقتی کلا این دو طرح نمی بود نیز در کار تاثیری نداشت!

اگر طراحی ایی صورت میگیرد چه بهتر که فقط به عنوان یک اکسسوار بی مصرف یا بکگراندی که صرفا فقط ابراز وجود کند!،، نباشد! و بهتر هست عملکرد چندگانه داشته باشد با توجه به فضای محدود طراحی مناسبتر و میزانسن مناسب بهتر جواب میداد که متاسفانه در این مورد کمکاری صورت گرفته بود یا عدم توجه.
طراحی لته ها و پنجره بصورت خطوط شکسته و زاویه دار ، باعث می شد به سن کم عمق ، فرمی خاص بدهذ و این فرم ، فضایی بهتر در اختیار بازیگران هنرمند قرار میداد که گامها و میزانسنهایی غیررررتکراری و غیر خط موازیه افقی صحنه داشته باشند.
در این نمایش خوب و تامل برانگیز که هم شامل نقد روابط و رفتارهای اشتباه انسانی و نقد اجتماعی توام با تنش و درگیری و تقابل هست ،حرکت کردن مداوم به موازات خط افقی صحنه یا در جاهای تکراری ارزشِ مفهومِ نمایش خوبتان را کم می کند و بعضا بی معنی جلوه می دهد.(حرکاتی به موازات شانه ی هم ...در یک خط صاف...فقط نشستن ...ایستادن)زیاد مناسب نبود

** شاید یکی از بهترین صحنه ها و میزانسنها که در کار تماشا کردم: صحنه ای بود که گام برداشتنهای خاص و تعریف شده و زیکزاگی از وسط(عمق صحنه) به سمت جلوی صحنه توسط پدر(کشیش دیمیتریوس: آقای دارابی گرامی) و ( پرومته »آقای شرفی گرامی) بود .آیا کماکان فضا کم نبود؟ ! بله !فضا همان فضای محدود بود ولی با میزانسن خوب و متفاوت در این بخش و قطعا ایده و خلاقیت و بداهه گویی های خود دو بازیگر هنرمند که صد البته با هدایت آقای اتابک نادری گرامی نیز همراه بوده، نقطه ی عطف نمایش شده بودند حتی از لحاظ حرکات و بازی خود آقای شرفی عزیز و آقای دارابی عزیز ، با اینکه حضور مقطعی و کمتری در نمایش داشتند ولی به عنوان وزنه های سنگین و بسیار هنرمندانه ی این نمایش محسوب میشدند و اینجاست که تاثیر هنر و خلاقیت و سنگ تمام گذاشتن یک هنرمند حتی با حضور نسبتا کمترشان نسبت به سایرین بر روی صحنه، کاملا مشخص میشود که چقدر خوب تمام نمایش را تحت تاثیر بازی و هنر خوب خود قرار دادند.البته تمامی عزیزان هنرمند زحمت کشیدند و در قالب نقش خود خوب ایفای نقش کردند.

* از موارد خوب دیگری که مطرح شد و متاسفانه معضل جامعه ی خودمان نیز میباشد: اینکه افرادی که به هر قیمت قصد نماینده شدن ، کاندید شدن یا رسیدن به پست و مقامی را در یک جامعه دارند و معمولا با شعارهای دروغین میخواهند روی کار بیایند و مسائل و مشکلات مردم برایشان امور مهم تلقی نمیشود و اتفاقا اولویتهای مهم زندگی مردم را به عنوان دردسر یاد میکنند!(به خوبی در دیالوگها مطرح شد).قطعا انتظار مردم با توجه به حق طبیعیشان!که از مسئولین مملکت خود دارند، با وعده های پوشالی ای که کاندیدها میدهند، چندبرابر خواهد شد اما در نهایت کسی پاسخگو به نیازهای ملت نیست.

* بازیگر هنرمند(آقای قاسم روشنایی : پاپاتیاس) که با پیشبندی چرمین (پوشش دباغی!( و ابزار دباغی) با خشونت تمام به روی صحنه می آمد نماد بسیاااار خوبی از افرادی بودند که اتفاقا به قیمت کندن پوست ملّت و سلاخی کردن آنها( به اصطلاح عامیانه) ، و با تهدید و تعیین اما و اگرها :که اگر به خواسته خود نرسند و یا حتی اگر به عنوان دستنشانده های فردی دیگرند برای رسیدن به اهداف و مقام واقعا پوست بقیه را سلاخی می کنند .و این مسئله را ، کم ،در جوامع نمیبینیم !:)

* اشاره به خطاهای رفتاری به خوبی مطرح شده بود.مراعات با افراد فرصت طلب از روی ترس و به خاطر حفظ موقعیت و منافع شخصی (نه اینکه جلوی این افراد بایستند و آنها را از امور مهم شخصی حذف کنند!)، به خوبی عنوان شد

*غبارروبی ایی که (خانم مهشاد مخبری :کولا) برروی میز کار فیریکس(آقای اتابک نادری )انجام میدادند بسیار هوشمندانه و هنرمندانه طراحی شده بود و به نظرم مفهوم رو میرسوند...میز کاری بی نظم و شلخته و پر از پرونده های تلنبار شده که بخاطر بی توجهی و عدم رسیدگی ،خاک گرفته بودند و اشاره ی خوبی بود به عدم رسیدن به اموری که مهم هستند ولی در حال خاک خوردنند و وقتی یک فرد از عهده ی رسیدگی به وظایف شخصی و پرونده ها برنمی آید و کمک می طلبید آن هم کمک با روش و شیوه ی دروغ، آنوقت چه انتظاری میشود داشت که به مسائل و امور عادی مردمش و مملکتش! بپردازد:)

* صحنه های دیگری که بسیار به شخصه مورد توجه و تامل من بود : ارجاع دادن تمام امور و کارها و پیداکردن راه حل برای بهبود بخشیدن مشکلات خانوادگی یا اجتماعی به واسطه ی یکسری افکار دگم عقیدتی و سو ءاستفاده از تقدسات و شعار دادن روایات اصلی یا تحریف شده ای که بعضا چارچوبهای اشتباه و بسته ی فکری هستند و در پیشبرد زندگی امروزی و،با توجه به پیشرفتها ی علم روز، کاربردی ندارند و حتی بعضا باعت تصمیمگیری اشتباه و یا جمود فکری و تقلید کورکورانه میشوند .معمولا در جوامع مختلف این مسئله را مشاهده می کنیم.
کشیش می تواند به عنوان یک نماد یک فرد در هر جامعه ای از جمله جامعه ی ما باشد، ( نه صرفا به عنوان کشیش!) بلکه نمادی از افرادی که صرفا به صورت افراط گرایانه و حالت شعاری ،به بعضی مقدسات و فرایض بسنده می کنند و بعضا با افراط و تحکم در اعمال و گفتارشان و دخالت دادن مسایل سیاسی -عقیدتی ،بقیه افراد را میخواهند از صفات و و ذات خوبی انسانیت، عشق ورزی و .... دور کنند .چرا؟ چون این مسائل را بد و مایه تنزل تلقی میکنند.
* تحت تاثیر قرارگرفتن نماینده زمانی که بین دو کشیش نشسته بود : به خوبی احاطه شدن توسط سیاست و عقاید و قدرت آنها و غلبه شان بر بسیاری تصمیمگیریها را نشان داد و سلب اختیار نماینده در این ترکیب بندی به خوبی نمایان بود.

* شاید کاراکتری که خیلی خاکستری نبود و حتی شخصیتی متمایل به سپیدی داشت و در آن جمع بی ثبات ،حتی المقدور هوشمندانه و کمی عاقلانه حرفی بر زبان میاورد یا عملی را انجام میداد : کولا (خانم مهشاد مخبری) بودند و در نهایت کاراکتر پرومته( آقای بهنام شرفی )نیز کاراکتر سیاه نبودند ...تمایل به خلق و خوهای خوبی که شاید سرکوب شده بود ، داشتند) کولا ( خانم مهشاد مخبری )در عین حال که سرش به کار خودش بود اما به کلیه امور درست و نادرست واقف بود و نه صرفا با قصد فضولی بلکه در مواقع حساس حکم تلنگری برای آگاه کردن دیگران نسبت به رفتار و تصمیماتشان را داشت. و یا شاید این کاراکتر بتواند نمادی از وجدان آگاه ، وجدانی که در حال کلنجار با منِ درونی هر انسان هست و حقیقتیست که همیشه با ما همراه می باشد، چه در کار درست چه در خطا و .... باشد.:) و این وجدان آگاه ( کولا:خانم مخبری) برای فردی متل کشیش : دیمیتریوس(افرادی که دغل و ریا اتفاقا دارند) همیشه یه جوریه!: در دیالوگها میشنویم که چقدر کشیش تاکید داره چرا این یه جوریه؟! گوئی برای کشیش نوع شخثیت و رفتار کولا کاملا غرررریب هست. برای کولا ،احترام به انسان و رفتار انسانی!مهمتر بود.

* مورد بسیار خوبی که بهش پرداخته شد اشاره ای بود بر اینکه اکثرا ادغام سیاست و اعتقادات خشکه مذهبی و دخالتهای بی تاملشان در همه ی امور و مسائل ، اخلاق را به ورطه ی نابودی پیش می برد ، کمای اینکه فیریکس( آقای اتابک نادری ) با تاکید و اعتراض می گوید: سیاست داره مارو کجا می بره؟! به قهقرای اخلاق!

* شاید بشه گفت کاراکترهای دپوتات اکثرا اصالت فرهنگی نداشتند و ارزش قائل نبودند برای فرهنگ درست زیستن و درست رفتار کردن: وقتی از پشت صحنه صدای بازیگران رو میشنویم که وقتی حرف از توسعه ی فرهنگ مردم مطرح میشه ، این جمله، با خنده ی تمسخر آمیز سایر کاراکترها قطع میشه و تامل در این امر مهم ،صورت نمیگیره.به مسخره میگیرند.

*با توجه به نوع میزانسنهایی که ذکر کردم در اشارات بالا ،که ای کاش بهتر می بود و انقدر به موازات خط جلوی صحنه یا خسته کننده نبود اما در صحنه هیای خاص ،مخصوصا اواسط و پایان کار در صورتیکه تعمدی صورت گرفته باشد، میتواند معنادار باشد : از این لحاظ که وقتی یک رفتار ناشایست و یک ضد ارزش تبدیل به ارزش در یک جامعه می شود و عادت افراد میشود دیگر جایگاه و طبقه و مقام اجتماعی شان مفهومی ندارد. از مبلغ مذهبی گرفته تا رییس تا نماینده تا خدمه و ....همه یک دسته ی واحد منفور دغل باز و چاپلوس محسوب میشوند و دیگر در تقابل و کشمکش نیستند همه در یک سطحند و در اینجاست که ترکیب بندی و نوع میزانسن یکنواخت کمی قابل تامل میشود و معنادار می باشد.

*وقتی کاراکتری مانند آقای پندار اکبری در نقش ( تئودور) با جسارت و افتخار در مورد دغلبازیها و دروغهایش صحبت میکند به خوبی نشانگر این موضوع است که متاسفانه قبح دروغ و دورویی و ریا در جامعه از بین رفته.حتی تاکید داشتند که دروغ یک نبوغه ...یک نعمت الهی ست!

*در این نمایش نسبتا خوب(از لحاظ اجرا) و بسیار خوب (از لحاظ بار معنایی) به حدی رواج دروغگویی اگزجره نشان داده شد آنهم به خوبی: که در واقع دروغ پشت دروغ، باعث غلبه ی این امر ناشایست بر واقعیات فردی اشخاص نیز میشود به حدی که واقعیات فردی و حقیقت خود را در کوتاه مدت حتی! از دست میدهند.

*** این نمایش حرفهای زیادی برای گفتن داشت و قطعا تلاش و زحمات بی دریغ تمامی عزیزان هنرمند در جهت ارائه ی مفاهیم مهمی بوده که با هدایت کارگردان محترم نیز سعی بر عملی کردن این اهداف بوده .و من تمام این زحمات رو می فهمم و حس کردم و دیدم اما جا برای بهتر اجرا شدن یا بهتر انتقال دادن بسیاری از حرفهایی که واقعا معضل جامعه ی ما هست،بود. در هر صورت زحمت و هنر تمامی هنرمندان گرامی قابل تقدیر و تشکر هست
.خسته نباشید به تمامی شما هنرمندان و عوامل محترم نمایش دپوتات.

**** تماشای نمایش دپوتات برای من بسیاااار تامل برانگیز بود و چراهای زیادی برای من به وجود آورد .از نمایشهایی که ذهن مخاطبین رو درگیر میکنه و باعث دقت بیشتر و نگاه ریزبینانه م میشه همیشه لذت می برم چون ااثری که جای صحبت و نقد(در جهت بهبود بیشتر )داره ،قطعا مفاهیم خوب و مفیدی رو میخواسته به مخاطب ارائه بده

از صبوری شما هنرمندان و عوامل محترم دپوتات برای وقتی که میگذارید و نقدهای مخاطبان از جمله من رو مطالعه میکنید سپاسگزارم.

با آرزوی موفقیتهای بیش از پیش برای شما عزیزان .

سینا بنام این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
آنا ع
درباره نمایش جان گز i
اپیزودِ چهارم / خون بها :
حق اگه جای حق نشسته بود ، که الان وضعمون این نبود....
لعنت به اون ثوابی که بهشتش، جهنمه.
آنا ع
درباره نمایش جوادیه i
جوادیه...20 متریِ جوادیه... صدای ضربان قلب...که آهسته آهسته کند میشد....
برای من نمایش جوادیه به مانندِ نمایی از کلِّ شهرم (جامعه ام!) بود! ،شاید بخشی از نقشه ی شهرم با مقیاس 1:20 بود!
20 متریه جوادیه تنها گوشه ای از اعتراض، خفقان، ناکامی ها، جبرها، و شنیده نشدنِ حرفها و دردهای اقشارِ مختلفِ مردم شهرم بود .
جوادیه را نتوانستم مختصِ دهه 40-50- و60 .... ببینم!به عنوانِ یک مخاطبِ دهه شصتی نمایشِ جوادیه را به طرُقِ مختلف هر روز در گوشه و کنارِ این شهر میبینم .... درد و حرفهایِ بچه های جوادیه در همه جای این شهر ادامه دارد ...تمام نشده! که این هنرمندانِ گرامی نه تنها بخشی از حرفها و اعتراضات واعترافاتِ! یک منطقه، بلکه بخشی از حرفهای اکثریت مردم را در طول این 3 دهه به ما یاد آوری کردند تا ببینیم بشنویم و فراموش نکنیم، لااقل درنگ که میکنیم ، در پیِ آن، همه ی ما بتوانیم گفته ها و ناگفته های امثال سیامک، شهرام ، مرجان را با جسارت بازگو کنیم و سکووووت نکنیم....
هیچ دوست ندااارم که سیف الله را بگویم، که سیف الله برای من، برای خیلیها هنوز حضور مستدااام دارد ...سیف الله گرچه خواسته و آرزویی داشت اما نهایتش همان سیف الله آدم فروش ماند و من او را در این نمایش مُرده ندیدم...سیامک مرجان شهرام ...روح زندگی نداشتند مرگ شاید خواب خوبی بود که دیگر آنها را بعد از کلی حرفِ تلنبار شده که دوست داشتند بگویند وشنیده شوند-لال می کرد و مسکوت...ناامیدی برایشان در پی داشت ادامه زندگی ایی که در آن هیچ وقت شنیده و دیده نشدند...درک نشدند... اما سیف الله هااا هنووووز هم زنده اند ....از گرفتن روح زندگی ِ دیگران جااان میگیرند....از دید من سیف الله می توانست ربان مشکی مرحوم شدن نداشته باشد! (روحِ مُرده در سیف الله را نمیپذیرررم ... دیدن ادامه ›› :)
20 متری جوادیه فرصتی به شهرام داد تا از دل پردردش بگوید..با بغض...با نگاهش دردش را بسیارخوب به منِ تماشاچی منتقل کرد.....تکرار مکررات روزانه اش را که میگفت با بغضی بود که گله مند نیز بود گوئی درد همه ی مردم را میشنید هر روزو شب در تاکسی...اما نوبت به خودش که رسید: فقط فرصت دفنِ آرزوهایش را داشت
سیامک را با حسرت و آرزوها و استعدادهای از دست رفته اش می دیدم با خشمی نهفته که هیچ گوش شنوایی تا به امروز تحمل شنیدن و همدردی با او را نداشت که اینچنین با خشم از درد مشترکمان میگفت...ناراحت بود از مرامهایی که دیگر نیست... مرجان هم با غم و حسرت آرزوهایش را ترسهایش را میگفت... به خوبی هر سه از ارزشها و امیدها و آرزوهایی که نادیده گرفته شدند حرف زدند ...
شاید ما تماشاچیان تنها شنوندگان این دردها بودیم ..... من این سه نفر رو جسمهای بی روحِ این شهر دیدم که اجازه حرف زدن به آنها داده نشده بود یا کسی آنها را درک نمیکرد.... همه دنبال رویا ها و آرزوهای خوب گذشته شان بودند و در حال حاضر روح زندگی دیگر در آنها جریان نداشت...
سرنوشت خیلی از جوادیه نشینها( کُلا مردم شهر) که نادیده گرفته میشن در این نمایش خوب نشان داده شد و بیان شد.

طراحی صحنه ( مربعهای تو در تو در کف صحنه با توجه به فرم مربع علاوه بر ایستایی حرکت را نیز القا میکند اما حس کردم به خوبی از این طرحِ خوب! استفاده ی کاربردی نشد... میشد بازیها با پویایی و حرکت در مربعها صورت بگیرد و سیر حرکتی که دوباره به مسیر اول برمیگشت و شاید باطل بود را نشان دهد..قابها از ابتدا همه چیز را به راحتی لو داد در صورتیکه با توجه به ایده ی خوب قاب ها (دریچه و نمایی از زندگیِ هر قشر...دیدهای مختلف دردهای مختلف هر یک در دریچه ای بودند) اگر ربانهای مشکی نبود و اکتِ بازیگر و استفاده از فرم و رنگ با بازی خود بازیگران میبود،شاید میتوانستند کمی مفهومی تر و تاثیرگذارتر جریان را بازگو کند.

بازی آقای امیر عدل پرور بسیااار عالی بود البته سه هنرمند دیگر نیز به خوبی هنر نمایی کردند.
امبر عدل پرور خشم و نگفته ها و آرزوهای بربادرفته و درد مشترکِ بسیاری از ما را که دچار سکوت شدیم را از ته دل و بسیار ملموس و طبیعی فریااااااد زد....

از تمامی هنرمندان عزیز و عوامل این نمایش سپاسگزارم که هنرمندانه ، ساده اما با جسارت! حرف دلِ دو -سه نسل را بازگو کردند :)

نمی دانم متاثر و غمگین باشم به خاطر حال و هوا و محتوای نمایش خوب یا خوشحال و متعجب و امیدوار برای تئاترمان! به خاطر تماشای نمایشی پر مفهوم و با احساس و تامل برانگیز که به حق، حرف ِدلم بود و حقیقتِ محض هر انسانی را نمایان ساختند و ممنونم از نویسنده و کارگردان محترم که باعث شدند حقیقتِ خودم را بهتر دریابم )
چه تلخ است میان جمعیتی خود را حس کنی که حقیقت خود را در اکثر جاها انکار می کنند و بعضا مدعی اند!..... و در عمل و به موقع نشان می دهند کمکاریها و بی تفاوتی هایشان را. دلت می خواهد نبینی! که واقعا حالت را بد می کند... و من دیدم...برایم دیدنِ این تلخی ِ بی تفاوتی ،دردناک بود.

نمی دانم از کجا شروع کنم ؟ از ابتدای نمایش که به انصاف ، خیلی خوب بستر تیره و تار و خفقان موجود را به همراه شنیدن صدای تنفسی که گویا اجباریست یا به سختی با تلاش و تقلا صورت می گیرد ، به من منتقل کرد...... یا از پایان این نمایش هنری که مثل موجی غمبار مرا در خود غرق کرد و برایم ملموس تر شد سروده ی زیبای فریدون مشیریِ نازنین : ''' ما ، همان جمع ِ پراکنده ، همان تنـــــــها ، آن تنها هاییم... ''''

به راستی که همه ما اکثرا دیر میرسیم و ای کاش اینقدر در منجلاب بی تفاوتیها فرو نمیرفتیم انسانهای خوابزده ای که تقلایشان نیز باعث بدتر شدن خواهد شد ای کاش ... دیدن ادامه ›› از این بی تفاوتی ایی که در آن فرو افتادیم بالا می آمدیم ما حتی خودمونم نجات ندادیم ...به حق که خوب مطرح شد.

از نظر شخصی من به خوبی سیر تسلسل تلاشی که بهتره بگم در این بستر تیره و تاریک ، باطل هست ، نشان داده شد.
وقتی خواسته ها تلاشها آرزوهایت و در واقع منِ واقعیِ درونی ات را مثل یک بار در چمدان زندگی ات بسته باشی و با خودت حمل کنی و گرچه گام برداشتنت هم محکم باشه حالا کُند و معقول یا افراطی و تند پیش بری یا حتی بی اختیار بری ، اما میبینی گاهی واقعیتِ زندگی برات ترسی به همراه داره که اکثرا از این واقعیات فرار می کنیم. هر چی تندتر پیش بری نفست بدتر می گیره گاهی این تلاش برات خفقان میاره چون ترس از واقعیتهای پرمعنی، ترس از نبودِ انسانیت ، ترس از نبودِ توجه ها هست و کمک نرسوندنو غمخواری در قِبَلِ یکدیگر. .. و ترس برای خیلی از آدمها صرفا در یکسری اتفاقات عادی و طبیعی( که در نمایش بهش اشاره شد )بیشتر هست ،تا واقعیاتِ مهم و اخلاقی - رفتاریِ زندگیها

برای من دویدن دو فرد چمدان به دست و بادکنک به دست ، مفاهیم مختلفی در بر داشت،
ولی چیزی که حسش کردم انسانی بود که گوئی همه ی سنگینی بار زندگی و روح و منِ واقعی خودش را ، تمامِ هست و نیستِ وجود زندگی اش را با خود حمل می کرد ...شاید می بُرد جایی دور از شلوغیها شاید می خواست برود از این اجتماع خوابزده...چه آرام چه متعادل و چه سریع و پی در پی ، گویا سیرِ بی فایده پایِ رفتنش را گرفت ! و نیز ،توانش را...تلاش یک نفر به تنهایی با تمام ِ امید و اهداف و رویاهایش ،در بستری تیره و تار به راحتی و یا حتی بهتر است بگویم به هیچ وجه موفقیت آمیز نخواهد بود و در سیاهیها محو میشود...به هر حال انسان با امیدهایی زنده است و ای واااای بر روزی که بال پروازش را نیز بگیرند...دیگر پر پرواز و انرژی ایی برای پریدنش نمانَد...شوقی نمانَد( با پای برهنه و قدم گذاشتن در راه سخت اما به امید داشتن تنها امید باقی مانده اش(بالی برای پریدن)! باز هم پیش می رود) اما در بستری سیاه که به تنهایی پاسخگو و کارساز نمی باشد.و دستان یاریگری او را در نمی یابند....وای بر چنین روزی ...چنین فاجعه ای...

روحِ مُرده ی انسانها برای من در این نمایش خیلی بیشتر حس شد شاید اینکه انسانها با فرار از خود واقعی و یا فرار از همنوعانی بی روح و مواجهه با تلخیه حقایقی که مداوم شده به مرور خسته می شوند و در واقع روح زندگی شان بین مُردن و نمُردن گیر میکند.و تبدیل می شوند به مُرده هایی که صرفا در شهر زندگی می کنند. و فقط کلمه ی زنده بودن را به یدک می کشند.

طراحی صحنه. ..... طراحی لباسها.صداهااا... نورپردازی و فضاسازی بسیار خلاقانه و مفهومی بود :)

خودم رو جای شخصی که در کف صحنه در تابوت شیشه ای خوابیده بود و تلاش و تقلا میکرد و کمک میخواست گذاشتم و دیدم با چه حس خفقانِ بدی و شاید عاجزانه به تماشاچیها نگاه میکرد...دنیای ما از پشت قاب شیشه ای ِ زندگی اَش برایش دور بود ......گوئی تماشاچیان آدمهایی بی صدا هستند که فقط و فقققط نظاره گرِ سختی و مشقتش می باشند.....اما ما برای کمک چه می کنیم ؟!چه کار کردیم؟!! :

""" همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم (فریدون مشیری) ''''' و....انسانها رفتند!

چرا انقدر به از بین رفتنِ روح زندگیها بی تفاوت شدیم و با ذره ذره آب شدن در این عرصه، باز هم ساکتیم؟! چرا وقتی تلاش و امیدمان را به ناحق تباه می کنند یا میپذیریم یا لال می شویم و یا تصنعی خوشحالیم !!؟ چرا اعتراااض! کمک کردن و درکِ رنجِ یکدیگر برای ما بی معنی شده و به راحتی از کنار هم عبور می کنیم؟!!!
به راحتی بر روح و وجدانِ انسانیِ اکثر ما گرِد مرگ نشسته !

همه در قاب و جعبه ی شکننده و شیشه ای زندگی خودشون محبوسن و فقط منتظرن... منتظر شاید یک ناجی..... کسی از خودش شروع نمیکنه همه چشم انتظار دیگری هستند یا به تقلید دیگری.....انتظار کشیدن عادت روزمره شده... صرفا نظاره گریم برای اینکه شاهد یک تحول ِ خوب باشیم!فقط نگاه می کنیم!نگاه به محبسی که اگر انسان بخواهد میتواند آنرا بشکند و نفسی تازه کند گرچه ریشه هایی مشکلساز همیشه در بستر جامعه مانع میشوند
درست و به خوبی بیان شد : وقتی بزرگ میشیم مشکلات فرق دارن دیگه خبری از فرشته نیست .....زمان که میگذره میفهمیم حتی قدمی مثبت هم برداریم یا با هدف و انگیزه ت ، فقط خودت بخوای اصلاحات رو در حد خودت هم انجام بدی، نهایتا تا مدتی روشنیِ این مسیر رو در محدوده ی شعاع خودت که اندکم هست میبینی اما اساسِ محیط که تیره و سیااااه هست مانعت میشود یا مشکلساز.. میشود رنجی عظیم و عذابی برایت می شود که با ذره ذره ی وجودت حسش می کنی!و درک میکنی به مرور ،که تنها خودت هستی که خود را درمی یابی! و اگر بقیه ی افراد سیاهی - خاموشی و رخوت را به گامهای مصمم و روشن ترجیح بدهند اونوقته که همون روشنایی اندکم برا خودت کافی نیست
( طراحی میزانسن گامها ریتم عالی بودند)

فضای شکننده ی تابوت شیشه ای که همه ی ما در اون محبوس و گرفتاریم صرفا شده پنجره ای برای دیدن و شاید بهانه ای راحت! برای هیچ کاری در جهت بهبود یا کمک و درک همنوع انجام ندادن!.و محبسی میشود برای سکوت در قِبَلِ گرفتاریها ، ناراحتی و رنج انسانها و درجا زدنِ خودمان.

شکستن و از بین بردن رخوت و اسارت، اشتباه نیست . دشوار هم باشد اما شدنی ست!
مردم انگیزه ای برای در کنار هم بودن و دریافتن غم و مشکلات هم ندارند.
زندگی ها به راحتیِ سیگاری که در دست بازیگر دود میشد، میره...دود میشه و تموم میشه.آدمها با زندگی ماشینیشون دیگه از بود و نبودت سراغی نمی گیرند. شاید به اون بالا برگشتن ، بین جماعتِ خوااابزده باشه که قطعا من هم بودم دیگه به اون بالا بر نمیگشتم... و بلعیدن اندک هوای جانفرسا و دود کردن زندگیمو با آرامش و تامل نگاه می کردم اما بین جماعت بر نمیگشتم....

بی تفاوتی به رنج و مشکل مردم و از بین رفتن روحِ انسانها، اینکه در این نمایش میدیدی و میفهمیدی این جماعت که عمدا و سهوا خودشونو به خواب زدند با طراحی زیبای آینه (و حجله مانند) بهت نزدیک و نزدیکتر میشن اونوقت میخواهی که عمدا بری یه جا گُم بشی....دور از اینهمه غریب!
بی تو بودن...بی او بودن.... برای زندگیِ ماشینیِ امروز که در جریانه و دیگه جائی برای عواطف و درک همنوع نیست، بی معنی تلقی میشه.

تهرانِ بی تو همچنان خواهد ماند...نه دادرسی...نه دادخواهی ...نه یادی از تو
تهرانِ بی تو (شهرهایِ بی تو) فقط مسیرِ سابیده شدن روحت را و ترافیکِ مبدا و مقصدِ تکراری روزمره ات را خبر می دهد...
اما خبری از چگونه و به چه قیمتی زندگی کردن و رنج کشیدن همنوعان در این مسیر را گزارش نمیدهد .خبری از میزان بالا رفتن مهربانی و ارزشِ انسانیت نمی دهد.

* ننگمان باد این جان!...
این که با مرررگ دراُفتادست ، این هزاران و هزاران که فرو افتادند، این : * منم* ، این :* تو* ، آن :*همسایه* ، آن : *** انـــــســــــــــــــــــــــــــــان!* **
این مائیم
ما، همان جمعِ پراکنده
همان تنها، آن تنهاهائیم! ( فریدون مشیری)

از قلم زیبای آقای فواد مخبری و هنرنمایی خوبشون که واقعا حرف و حسِ درونیِ من و شاید بعضی افراد رو، با هنرشون گفتند و ارائه دادند و مخصوصا از هنر و برداشت ذهنیِ خاصِ کارگردان( آقای کچه چیان)طراحی بسیار خوبشون و کارگردانی هنرمندانه و هوشمندانه ی ایشان بسیار لذت بردم و ممنونم

مجدد خواهم دید. این نمایش اجرایی از زندگی واقعی انسانهاست حقیقتِ انسان امروزی رو عالی نمایان کرد...بسیار خوب و قابل تامل بود.
تئاتر صرفا گذران وقت نیست ..این اثرِ هنری ، تامل در بخشی از حقایق تلخ زندگی ما بود. انسان امروزی...اخلاق وارزش قائل شدنهای امروزی برای یکدیگر.

خوشحالم که غروب جمعه ام را صرف تماشای کار خوبتون کردم
با آرزوی موفقیت برای تمام عوامل
خسته نباشید :)

کمدیِ اتفاقات....کلمه ی ''کــمدی ''....
.....ای کاش، اینروزها خیلی از ما کُمدی را به "راحتی " بیان نکنیم '' به راحتی '' صرفا یک مفهوم برایش قائل نشویم ،از آن فرار نکنیـــم و ساده از آن رد نشویم!...(هر کمدی ایی قطعا آزاد...روحوضی نیست که گرچه هم باشد زحمت و هنر خاص خود را در پی دارد و قشری آنرا می پسندند...)

دلم می خواهد بگویم کمدیِ تلخِ اتفاقات (کمیک تلخ رو بیشتر میپسندم برای این نمایش)


حُسن این نمایشِ تاثیر گذار (گرچه ضرباهنگی اکثرا ثابت و یکنواخت داشت)،این بود که گرچه در طول نمایش ذهنم را کمی درگیر خود کرد امّا تفکّری خوب و ناگفتنی هایی (که شاید در این کار قابل بیان نبود) پشت این نمایش بود و همچنان بعد از اتمام کار این گروه هنرمند همان تفکرات و ناگفتنی هایی که در دل کار حس کردم در افکارم جریان ... دیدن ادامه ›› داشت.

اینکه هنرمندان گرامی بتوانند حتی بعد از پایان نمایششان، مخاطبان را درگیر تفکّر و حتّی تجزیه و تحلیل در رفتار خود به عنوان فردی از جامعه ی فعلی کنند، برای من بسیار ارزشمند هست و در این کار مشاهده کردم.... و قطعا به جز قلم هنرمندانه ی نویسنده ی ایتالیایی، هنر و هدایتِ کارگردان را نیاز دارد که معضلات ، کاستی ها و بحرانهای جامعه را با طنزی تلخ به اجرا در بیاورد.که به خوبی صورت گرفت.
کمدیِ اتفاقات را نباید با لفظِ کمدی ِ ازاد و رو حوضی ببینیم و حس کنیم...این روزها چیزی که بیش از هر چیز اکثر افراد را به تفکر و تعمق در اندیشه هایش، چراها و کاستیهای جامعه و مسئولین جامعه اش و کاستی های عمدی و سهوی بالادستها،وامیدارد ، دیدن و شنیدن و ملموس بودن دردهای مشترک مردم و کاستی های جامعه است، انتقادهایی که در دل یا زبان هر روزه با آن سر و کار دارند...

بله..!از دید شخصی من ، مخاطبینِ خاص تئاتر قطعا از هنرمندانشان می خواهند که بارها و بارها ، با سبکهایی متفاوت و مدرن و بازیهای خاص و جذاب انتقادها و اعتراضات وارد به مسائل سیاسی اجتماعی/ و حتی کاستی های خود ِ(مردم)را به اجرا بیاورند و آنهابینند و بشنوند و با آن همزاد پنداری کند.(بیندیشند)!.چون تلنگری ست برای یادآوری خموشی و بی تفاوتی اکثر ما که اگر بخواهیم تلاشی هم بکنیم افراد مربوطه به رسیدگی، در جایییگاه درست خویش نیستند که اگر هم باشند گوش شنوایی و راه حل اساسی برای معضلات ندارند.

اخیرا در معدود تئاترهایی شاهد پخش شدن موزیک نمایش یا نواختن ساز ، همزمان با ورود تماشاچیان به سالن شده ام که قطعا نباید به این مسئله بی تفاوت بود و ذهنیت و دید را تا حد زیادی با مضمون میتواند تطبیق دهد...مثل یک مقدمه ی دلنشین است...شروع نمایش با پخش تصویری که خواننده با ریتمی شاید خاص شاید عجیب و حرکاتی معنادار و موزون که کاملا در چهره اش و نوع خواندنش به من مخاطب نوعی بی تفاوتی بی خیالی را منتقل میکرد برای من جالب بود که ریتم با حرکات خواننده لااقل من تماشاچیو به تعمق واداشت.شاید به اصطلاحِ خودم!: گوئی روایتی را بی خیال از هر اتفاق دیگری با بی ربطی تعریف می کرد و شاید ریتمِ زندگی اش به این روال عادت کرده بود! و ورود آقای جمشیدی همزمان با پخش تصویر و نشستنی پشت به سایرررِ مردم، برایم مقدمه ای بر سطحی نگری بی توجهی یا بی تفاوتی مسئولِ مربوطه رو به همراه داشت. این شروع و ایده رو دوست داشتم.

**( اگر قرار بود زیرنویس تصویر دیده نشه ای کاش حذف میشد چون وجود اکسسوار ناموزون صحنه که در قسمتهای نامناسب نیز به کار رفته بود باعث می شد کلمه ای فقط خوانده شود...البته برداشتی در این زمینه هم داشتم که که مرتبط با برداشت ذهنی / تفکر و سلیقه ی کارگردان بود که اگر اینطور باشد قطططعا باید به همین صورت نامفهموم نصفه نیمه مشخص میشد و مفهوم را خوب منتقل کرد)

خصوصیات اخلاقی و طرز افکار و سطح دیدِ بسیاری از اقشار به خوبی بیان شد...اینکه از دید یک دولتمرد، هنرمندان و حرفه شون رو صرفا دلقک بازی می دونست اما بی تفاوتی و کمخردی خود را نسبت به مشکلی که ابتدای نمایش در شهر رخ داد و یا دیگر مسائل مربوط به مردم که رسیدگی نمیشد رو بازی با شخصیت و زندگی انسانها نمیدونست.تا جاییکه آسیب به دکور و اماکن برای او مهمتر از رنج و درد انسانها بود..... او نمایش را که ''به قول ارسطو: مهمترین نوع ادبی است" -صرفا وسیله سرررگرمی میدونست نه به کار گرفتن قوه ی تفکر یا ارائه دادن فرهنگ و هنری ناب و بیان واقعیات و یا نقد معضلات و تحسین خوبیها

تئاتر را با سطحی نگری !صرفا نباید گذرانِ وقت یا سرگرمی مطلق دانست...در این بخش از نمایش دیالوگهای آقای جمشیدی بسیار خوب ادا میشد و همچنین بازیگر نقشِ کارگردان.که کارگردان اشاره ی بجا و زیبایی کرد به اینکه دولتمردی رو دیده که از فرهنگ بیگانه نیست..../چیزی که متاسفانه اکثرا نبودش در جامعه ی ما بیداد میکنه/
مطلب خوبه دیگه اشاره به : ما بازی نمیکنیم ...زندگی میکنیم...کل زندگی بازیه! و بازی با زندگی مردم و خود مردم را در جوابِ به فرماندار، به قددددرت تشخیص مردم واگذار کرد.

خفقان به نحوی بیان شده بود که انقدر به مشکلات مردم رسیدگی نشده بود و آنها را نادیده گرفته بودند شاید نوعی رخوت و خمودی دائم در مردم ایجاد کرده بود که نسبت به خواستن حق خود نیز بی رگ شده بودند.تا حدی که یک نفر شایددد به عنوان ناجی خواست تا با گروه بازیگری هریک نمادی از اقشار جامعه را بازسازی کنند و تاثیرات منفی کم توجهی ها را نشان دهد..اینکه اهمیت ندادن به کمبودهای هر قشر کارمند معلم مدرسه ..مسائل مربوط به محیط کاری شان با عث انباشته شدن فشارهای روحی و عصبی در آنها شده بود حرفهایی که گفتنشان به مسئولین اثر بخش نبود چون اصولا شاهد این قضیه هستیم که مسئولین محترم عادت دارند به گفتن اینکه باز جای شکرش باقیست که از این بدتر نشد!یا کلا پیگیری تمام میشود و به این مسئله فکر نمی کنند که چرا این اتفاق ناراحت کننده با کم توجهی ها و بی فکریها باید اصلا اتفاق بیفتد... و اینکه هیچکس سرجای خودش لااقل در شرایط فعلی نیست باعث بروز نابهنجاریهای رفتاری در افراد میشد چون قطعا مشکل که از حد بگذرد انسان سابق نیستند میشوند بازیگرانی که فقط ادای ایفای مسئولیت را انجام میدهند...نقشی از سر عادت یا ناچاری.

مباحث خوب دیگری که قابل تامل بود : اشاره به سکوت و نشستن مردم در لحظه ی نیاز یک انسان یا مرگش...ارزش قائل نشدن و بی بها دانستن کارهای اخلاقی و انسانی ایی که افراد انجام میدهند و همین مردم ما صرفا به خرافات ربطش میدهند و فقط کافیست همان شخص یا اشخاصی که بارها خوبی کرده اند یکبار کاری را بد به نتیجه برسانند و در اینجا یک طرفه به قاضی رفتن و معضل اتحاد بی مورد تا مرض نابودی روح و روان یک نفر را پیش میگیرند اما خبری از همبستگی مردم برای ریشه یابی اصل ماجرا و اینکه چرا و چه عواملی باعث بروز این مشکلات میشوند..نیست.

نقش بازی کردن در- شهر ما عادی شده...چه خوب بیان شد که در این شهر یا همه دیوونن یا بازیگرن..دیالوگ دیگه ای که برام جالب بود و چند بار تکرار میشد بیان اشتباهی که باید از جانب بعضی بازیگرا صورت میگرفت: '''تا اونوقت..عقیده میشه (یه عقیده) ..آهان متقاعد میشه ..'''..( اتفاقا درسته به نظرم :عقیده میشه: بازی -ریا آدمِ نابلد -عادات ...!همه ی اینها وقتی ادامه پیدا کنه ...تا اونموقع تبدیل به یه عقیده میشه .چه یک آدم بشه اعتقاد دیگران چه عادات بشه عقیده و اعتقااد!)

در پایانِ نکات خوب نمایش - همیشه این سوال پیش میاد : واقعا چرا آدمااا چرا مسئولین ،بیان ِ مشکلاتِ مردم را بازی می دانند و نقش بازی کردن میدونن؟؟؟!
چقدر خوب نشون دادید هنرمندان گرامی که گاهی خوبه آدمها خودشونو در نقش یا جای افراد دیگه قرار بدند و در واقع * بازیگرِ نقشِ آنها برای بیان مشکلاتشان شوند و از دید اونها مسائلو ببینند و مطرح کنند.*

*** همیشه بیان رسا دلنشین و قوی جناب آقای امین قاضی و هنر ایشون بالاخص در گویندگی برای من قابل ستایش بوده و هست و امشب هنرنمایی ایشون بر روی صحنه نیز برای من بسیار دلنشین بود...و خوش درخشیدند
همچنین جناب آقای عباس جمشیدی و بازیگری که ایفای نقش نگهبان کردند خوش درخشیدند
و سایر عزیزانی که با هنر خوبشون ایفای نقش کردند

(در مورد طراحی صحنه و میزانسنها ...ای کاش میزانسنها بهتر میبود..قاب بندیها قطعا میتونست نقش بهتر و مفهومی تری در میزانسن ..اکتها و محل قرارگیری بازیگران و دیالوگهای تاثیر گذارشون داشته باشه.....وقتی چارچوب در ،برای من مخاطب که در پی هر ایده و طرحی قطعا ارتباطی با موضوع در اکثر موارد باید برقرار کنم- وقتی میبینم از چارچوبِ دری نامتعارف وارد میشوند به جایگاهی..(چارچوب کج)خوب میتونه معنایی خاص خودشو بده که البته در این جا خوب به کار رفت انگار هرکس از جایگاه (درگاهِ)!درست وارد مسیر و هدفش نشده...اما چارچوبها و قابهای انتهایی ...میتونست متحرک یا با زاویه باشه و قطعا میزانسنها اگر صرفا در یک دو یا سه قسمت ثابت و یکنواخت انجام نمیشد بسیار بهتر بود ...ترکیبی که بازیگرا مخصوصا با حضور 3 نفری در سن داشتند بسیار یکنواخت بود در صورتیکه هر هنرمند گرامی میتونست در قابی از این چارچوب و با اکتهای بیشتر نه صرفا ایستاده یا نشسته بلکه استفاده کاربردی از چارچوبها زیر میزها حتی(با توجه به فرم و برشی که باز هم معانی در پی داشت انجام بگیره ... اگر با کمی فاصله از انتهای صحنه طراحی چارچوبها صورت میگرفت یا با عبور چارچوبها از روی یکدیگر با فواصل نامنظم...بود،قطعا میزانسنها و دیالوگها بهتر میشد و گوئی دریچه ی رو به زندگی هر شخص میتونست باشه که داره خودشو به تصویر میگذاره و برای مخاطب توضیح میده.... پنجره ..و قاب انتهایی میتونست کاربردی تر باشه.دو لته ی بالای چپ و راست صحنه نیز میتونست کاربردی باشه که جای کار و حتی ایده پردازی با توجه به مضمون خوبتون داشت....البته در دو جا : قرار گرفتن کشیش در بالای راست صحنه که چارچوب صلیبی بود و تلفنی که از بالا به اون وصل بود میشد بیشتر مانور داده بشه و خوب بود که ترکیببندی افراد طوری بود که مناسبتر در فضاهایی که تداعی کننده ی شی یا کلا فضاسازی خاصی بودند صورت میگرفت)( و اینکه در اواخر کار همه در1قاب (درون چارچوبی)قرارگرفتند و تصویری از زندگیها در چارچوبی سخت با پس زمینه ی تیره در اینجا خوب به کار رفت) قرارگیری کارگردان برای دفاعیات و بیانات در پشت میز بلند خوب انتخاب شد..ولی ای کاش میزی که برش هم داشت با توجه به کمکی که به جایگاه دو کاراکتر و دیالوگهای خاصشون میشد با اکتی متفاو ت نه فقط کنار یا دور از میز باشند.!صورت میگرفت ...در کل میزانسنها جای بهتر شدن داشت)


به آقای میثم عبدی ، بازیگران محترم و عزیز و تمامی عواملی که در تهیه این نمایش خوب همکاری کردند و زحمت کشیدند خسته نباشید میگم.با آرزوی موفقیتهای روزافزن برای گروه هنری خوب شما :)


شیما بهرمن و میثم عبدی این را دوست دارند
واقعا ممنون و سپاسگزار از شما دوست عزیز و گرامی که انقدر ریز و موشکافانه کار رو تجزیه و تحلیل کردید و وقت گذاشتید و نظراتتون رو به ما انتقال دادید. با اینکار ما به خیلی از نقاط ضعف خودمون پی میبریم و نقاط قوتمون رو تقویت میکنیم و حتما در اجراها و کارهای بعدی ازش استفاده خواهیم کرد.
ممنون از دقتتون در رابطه با دکور و موسیقی و دیالوگهای کار. انشالا توضیحات مفصل رو کارگردان خوبمون توی یک مطلب جداگانه خدمتتون میگن. بنده به عنوان کوچکترین عضو گروه خواستم ازینکه وقت گذاشتین و کارمون رو اول دیدید و بعد تحلیل کردید ازتون تشکر کنم و بگم که شما عزیزان با نقدهاتون بهمون دلگرمی میدین و ما دلگرم میشیم که دیده شدیم و برای ادامه راهمون قطعا تلاش بیشتری میکنیم. باز هم از طرف خودم و گروه تئاتر اشتباهات از حضور گرمتون تشکر میکنم
۲۲ آبان ۱۳۹۴
ممنونم از شما که وقت گذاشتید و نوشتید...سپاس
۲۶ آبان ۱۳۹۴
خواهش میکنم آقای عبدی گرامی ممنون از مطالعه ی شما :)
۲۷ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
آنا ع
درباره نمایش وانیک i
صدای بهم خوردن شیشه؟فلز؟ صدایی با ریتمی دلنشین اما پشت سر هم و یکنواخت قبل از شروع نمایش و هنگامی که سالن تاریک بود برام زیبا و تامل برانگیز بود تداعی کننده آهنگی با ریتمی منظم و یکنواخت و ثابت... و صدای خر و پف و چُرتی که گویا غافل از این ریتم بود....با دیدن صحنه پی بردم که این یکنواختی و آهنک ریتمیک : '' جابجا کردن و چیدمان بطریهای نوشیدنی -با * زحمت یکنواخت و منظم و اتوماتیکوارِ قشر کارگری زحمت کش هستند( از روی عادت به کار!)....که قطعا نادیده گرفته شدند و فقط سرشون به کاری که دچار روزمرگیشون کرده هست......

من این نمایش رو و متن بسیار خوب و تامل برانگیز واسلاو هاول رو دوست داشتم ....چون یکطرفه به قاضی نرفته ند و همین برام خیلی دوستداشتنی و قابل توجه بود که اتفاقا به بخشی از حق و حقوق و ناراحتی ها و رنجهای طبقه کارگر و از جمله قسمتی از ایده ها واعتقادات /پرداخته شده بود( همیشه بد یا خوب مطلق وجود نداره در حزب و اعتقادی به نظرم)و اتفاقا برداشت من این بود که قسمتی از متن به دفاع از حق و حقوق قشر زحمت کش پرداخته شده بود و حتی پایبندی به یکسری اخلاقیات و توجهات خاصی که به انسانیت در این اثر هاول و نمایش ،پرداخته شده بود.
بازی بسیار خوب آقای مولائی در نقش رئیسی که اتفاقا به نظر من از بعضی لحاظ بسیار منصف تر از دوستان ِقضاوت کننده که دخااالت بی جااا !در عقاید شخصی وانیک می کردند، ... دیدن ادامه ›› داشت......
* آدمیزاد به همه چیز عادت میکنه....* دیالوگی که از جانب آقای مولائی بیان شد و واقعا دوست داشتم ،گرچه سریع و کوتاه گفته شد ، ...اما اثر خودشو گذاشت ...هر انسانی با هر عقیده ای با توجه به شرایط و وضعیتی که جامعه ش و اختلافات طبقاتی ایجاب می کنه عااادت میکنه که انس بگیره به خیلی وظااایف از سر اجبار حتی ،یا شرایط یکنواخت....
حداقل حُسن رئیس این بود که از بالا به کارمندش که قرار بود بَعدِ زندانی شدن به عنوان کارگر پیشش کار کنه ، نگاه نمی کرد...کمک به همنوع رو در :گرفتن دست یک انسان برای کار !می دونست :) کمکِ رئیس بر عکس دوستانِ پر ادعای وانیک دخالت و فضولی عمدی و مستقیم در عقاید وانیک نبود حتی بارها شد که رئیس به وانیک میگفت * طبیعی باش * اما نمیگفت : *راحت باش *...شاید غیرطبیعی بودن غیر طبیعی نشستن یا رفتار وانیک حواسِ رئیسو به خودش مشغول میکرد اما مثل دوستان وانیک نمیکفت * ما می خواهیم تو راحت باشی! راحت باااش راحت باش!* وانیک از وضع موجودش ابراز ناراحتی نکرده بود واتفاقا خیلی پایبند و مصمم به عقاید خودش بود ودر چارچوب تعیین شده رفتار میکرد...به دوستانش گفت من راحتم! ناراحت نبود .....لزومی هم به توضیح اضافه نمی دید
رئیس خودش تاکید داشت اگر کمک کنم به تو ،تو هم فردا روزی به من کمک میکنی و ...( تا این قسمت رئیس خوب پیش میرفت به نظرم رفتار رئیس و حالت رفاقت و خاکی بودن رو با وانیک داشت)
جایگاهی که بر اون نشسته بود و صندلی اغراق آمیز بزرگ لااقل باعث نشد رئیس ریز به ریز به قضااااوت وانیک بپردازه و یا دخالت در افکار و عقاید وانیک بکنه هرچند موقع ریختن نوشیدنی (در واقع همزمان حرفها و نظرات خودشو گوئی میخواست به خوردِ وانیک بده -انتقال نوشیدنی از بطری در دست رئیس به لیوان همزمان با گفتن دیالوگش برای من این معنی و مفهومو داشت) و عکس العمل وانیک که خالی کردن نوشیدنی در جایی دیگر (توجه نکردن به حرفهای رئیس یا به اصطلاح دور ریختن حرفای رئیس بود) ....
رئیس در نوسان بود! ولی باز به نظرم ارجحیت داشت به دوستان پوچ و پر ادعای وانیک: رئیس از طرفی به حُسن خلق و صمیمانه ومتواضعانه رفتار کردن و توجه به کمک کردن به وانیک(بعد زندانی شدنش) و توجه به انسانیت( دست یکیو بگیری پس فردا بازخوردش به خودت بر میگرده...) واقف بود و از طرفی هم رفتارها یا اعمالی افراطی و غیر منطقی انجام می داد ...اینکه تاکید داشت ''همه ی '' آدما گُهَ ن.....این حس رو منتقل میکرد که انقدر حق و حقوقشون نادیده گرفته شده که دیگه همه رو جمع می بست اما باز فرق انسان خوب و بد رو از دید خودش می دونست..... تضاد ادب و چارچوب اخلاقی وانیک و رئیس هم در لحظاتی به خوبی نشون داده شد...
احساس میکردم رئیس و (امثال رئیس )بدی دیده که اینطور شده به این روز افتاده اما با این حال تاکید داشت اهل دوز و کلک نیست و نمیخواست روی کسی رو زمین بندازه.... فقط می پرسید باااارها که وانیک زن و بچه داری؟(اما دخااالت نمیکرد چارچوب زندگی و شیوه ی زندگی کردنو به وانیک بگه یا افراط کنه در پرس و جو (بر عکس دوستان وانیک که از سر فضولی شاید حسادت و حتی با دخااالت در عقاید وانیک پرس و جو می کردند و فقط برای اینکه به دروغ ادعا کنند خیلی مدرن و شیک و فانتزی ن و قصدشون کمک به وانیکِ !در صورتی که به نظرم قصدشون اصلا نجات دادن وانیک نبود اصلا وانیک نیازی به نجات نداشت!دنیای خودش عقاید تعریف شده ی خودشو داشت....
وانیک به خودش اجازه نمیداد وارد حریم خصوصی دیگران از لحاظ افکار بشه و عقایدشون رو فقط میشنید و تامل میکرد با منطق خاص خودش ....دوستانش حریم شخصی وفکری وانیک رو فقط و فقط میشکستند و قصد پیشروی در افکارشو داشتند که موفق هم نشدند
اگر رئیس به بدیهایی رسیده بود با توجه به دیالوگ خودش میشد فهمید چرا :* رئیس به وانیک : میدونی صداقت چقدر برای من (برای آددددم) دردسر داره؟ *....قطعا ضربه خورده! اما خوب وانیک وقتی حرف رئیس رو که با استفاده از نویسندگی وانیک تهیه گزارشو آشنایی بیشترو ... میخواست وانیکو متزلزل کرد چون حرف وانیک * حرف ،سر اصوووول و اخلاااق بود و کلا نمی تونست تو کارایی باشه که با اعتقاداتش جور در نمیان*و همینجا بود که به نظرم اشاره ای شد به ادعای یکسری روشنفکرنماها و نادیده گرفتن و گنننند دیدن سایرین(قشر پایین و یا حتی زحمت کش:مسئله فقط کارکردن ِ سخت در کارخونه آبجوسازی نبود به نظرم) و اینکه صدای اعتراض رئیس بلند شد که شماها روو بورسین و فقط به اصولِ اخلاق معتقدین پس ماییم که گننند میسازیم شما میاین روی اونو با شعار یا اصولتون : """اخلاقیات"" /میسازین!

وانیک خودش رفت در جایگاه رئیس در انتهای بخش اول نمایش -در نهایت نشست! و این خیلی فرق داشت با نشستن بر صندلی ای ،مشابه صندلیه رئیس در منزل دوستانش که عمدا به زور اونو روی صندلی نشوندند تا به قضاوت بیجای وانیک بپردازن !
وانیک با دید ِخوب پیش دوستانش رفته بود اما نشستن روی اون صندلی در جاییکه دوستانش :رفیق - خطابش میکردن اونو یاد رئیس انداخت که فکر میکنم اینجا بود که حالت کشمکش ذهنی و مقایسه در ذهن وانیک پیش اومده بود که در جواب دوستانش انقدر غرق در افکارش بود گفت بله رئیس!!(و کم کم ترجیح داد به همون قشر کارگر با تمام گند بودن محیط کاری و سختیش که میگفتن، برگرده.......
اخلاقیات وانیک و اصولش همه جا جواب نمیداد اما از اصولش برنگشت ....
وانیک روی همون جایگاه اغراق آمیز نشست اما قضاوت نکرد کسی رو. فقط دخالتهای پی در پی دوستانش (دخالت در زندگی و حریم شخصی انسانها! و عقایدشون)، باعث شد که فقط حس ناخوشایندی کنه و بگه :همه چیز بی فایده س تو این روزگااااارِ....
با تمام این دخالتها و چیزهایی که شنید ، گُل ِپرتاااب شده رو ی زمین رو،با احترام ،مجددا( با توجه به اصول و اخلاقیاتش و نزاکت خاصش)روی میز گذاشت و بهترین کاری که کرد پوشاندن صندلی یا همون جایگاهِ اعصاب خووورد کنِ دخالت کردن و قضاوت بود ، در واقع نادیده گرفتنش و پشت کردن به افرادی که به ظاهر دوستش بودند....

به نظرم رئیس و وانیک بهتر رفتار و عمل می کردند. و این دو بد و خوب مطلق نبودند. اما اصلا نمی تونستم تاکید دوستان وانیک در کمک به وانیک رو بپذیرم. :))

بازی همه ی عزیزان هنرمند بسیار خوب و دلنشین بود آقای مولائی با گریم بسیار متفاوت و بیانی بسیار متفاوت وجذاب در نقش رئیس خوش درخشیدند . همینطور سرکار خانم شیوا اردوئی عزیز و بازی بسیار طبیعی و خوب آقای ساعتچیان
دوستان وانیک صداقت نداشتند من اونها رو دوست واقعیش نمیدونستم

میزانسنها و موسیقیهای انتخاب شده بسیااااار عالی بودند و طراحی صحنه و نورپردازی.
از دیدن این نمایش با کارگردانی خوب جناب آقای سهراب سلیمی و بازیهای بسیار هماهنگ و جذاب لذت بردم.
خسته نباشید هنرمندان گرامی :)

کانوریس :'' نباید به خاطر هیچ و پوچ بمیریم ...هستند کسانی که به کمک ما نیاز دارند... دنیا و کاری که برای دنیا انجام میدی مهمه...!.'''

همزمان با ورود تماشاچیان به سالن ، آهنگی بسیار زیبا(قطعه ای ملایم غمناک و،دلنشین و بسیار تاثیر گذار که با هنرمندی آقای معتمدی نواخته شد ، ناخوداگاه حس آماده شدن برای رویدادی نسبتا غم انگیز رو به همراه داشت برای من و از همون ابتدا به نظرم تماشاچیُ جذب می کرد....و بلافاصله صدای همهمه و آغاز رویداد و اغتشاش در نمایش.... ،من دوست داشتم.

نکات بسیاااار خوب و دقیق سارتر ،با هنر خوب این گروه نمایشی نشان داده شد.. خیلی تامل برانگیز بود

در این نمایش به خوبی مسئله شکنجه و آزار و دل نگرانی که برای گروه مقاومت(یا همان قربانیان ) رخ داد تا حد زیادی نشان داده شد و از دید من و برداشت آزادی ... دیدن ادامه ›› که داشتم ، سعی شده بود، به جای اینکه صرفا و به طور مطلق ، به مبارزه ی بین دو گروه (نهضت) و یا جنگ ، پرداخته شود ....توجه به بُعدِ دیگرِ مسائل پیرامونی جنگِ این دو گروه، به خوبی نشان داده شود که خیلی مهم و خوب بود از دید من و آن هم :کشمکش و جدالِ بین وجدانِ انسانها و ثابت قدمی ِ آنها بر سر هدف آزادی و پیروزی، حتّی به قیمتِ از دست دادن جانشان،(به دلیل سکوتشان و لو ندادن رهبرشان ) بود، که به خوبی نشان داده شد :)
در واقع با ثبات و اراده ی نسبتا قوی - و '' سکوتی '' که آنرا رمزِ موفقیت و پیروزی خود میدانستند، نیّتِ شکنجه گران (نهضت مخالفشان ) را که صرفا نابووودی روح و روان و قدرتِ اراده ی مبارزین بود را،، نقشِ بر آب کردند.
موضوع دیگری که امشب نظرمو جلب کرد این بود که با وجود جدالهای بسیاری که در این نمایش دیده میشد ،به مسئله قرارگیری ِانسان در موقعیتهای خاص و اختیار و عملی که انسان تحت آن شرایط ِ بخصوص بروز میدهد و اضطراب و گاهی به اصطلاح کم آوردن و شک داشتن سر هر رخدادی حتی شک کردن فرد به رفتار ِ خودش تحت شرایط طاقت فرسا به خوبی پرداخته شد.

تغییرات سریع ،خوب و بجایِ صحنه ها و رو به روی هم قرار گرفتن 2 نهضت مختلف، لااقل به شخصه به منِ کمک می کرد که تا حدی حدس بزنم و در نهایت متوجه بشم که هرکدام از مبارزینِ نیروی مقاومت که اسیرند ،در یکسری موقعیتهای خاصی که برایشان رقم میخورد مججججبور به انجام چه کاری خواهند شد(قرارگیری در موقعیتهای خاص باعث اختیار یا سلب اختیار.. انجام عملی خاص یا واکنش میشود) و بهتر به شخصیت هریک از لحاظ روانشناختی پی می بردم (همانطور که با اختیار و اراده ی لوسی و هانری و... دست به عملی با ترس و دلهره زدند البته: کشتن فرانسوا.

در واقع موقعیتی که لوسی در آن قرار گرفته بود و روح زندگی برایش باقی نمانده بود و مثل سنگ سرد شده بود سرنوشت برادرش را رقم زد و ترجیح داد با عقل خود، ماندن در کنار دوستان مبارزش را انتخاب کند! حتی به قیمت قربانی کردن برادرش.

به خوبی از همان ابتدای نمایش وفاداری 5 نفر مبارزِ گروه مقاومت نسبت به رهبر نهضتشان:ژان- که خودش از دست نیروهای مخالف فرار کرده بود نشان داده شد.
"" مطرح کردن مسئله ی انتظااار """! انتظار برایشان امری عادی شده بود حتی با تمام رنجهایشان ، گوئی به آن اُنس گرفته بودند و البته '' حالت سردرگمی ِ""" بازیگران بخصوص هنرمندیِ آقای علی شادمان که خوووب به جای فرانسوا ایفای نقش می کردند- نشان داده شد.
سردرگم بودند !چون با انتظاری که دغدغه، تشویش ذهنی و ناراحتی درونی شان را بیشتر می کرد روبرو بودند( اشاره کردند که باعث شدند عده ای مردم بی گناه کشته شوند ) و هنوز نمیدانستند عاقبتشان چه میشود؟ چه سرنوشتی برایشان رقم خورده؟ و با این حال در وضعیتی بین دلهره و ثبات بودند و این سوال طبیعتا برایشان پیش می آمد که زیر شکنجه رهبر نهضتشان را لو میدهند یا نه !
از طرفی مصمم بودند که به اصطلاح راز خود را در مورد هویت رهبرشان و سایر رفقا فاش نکنند از طرفی فکر کردن به اینکه بخواهند سر هیچ و پوچ از بین بروند متزلزلشان میکرد.

سکوت و ثبات/ ترس و شک/ در هریک از کاراکترها متفاوت وجالب نمایش داده شد. سوربیه به قولش وفا کرد و شخص مورد نظر را لو نداد اما دلهره و تررررسی داشت که هر لحظه به خاطر موقعیتی که در شکنجه ،تحت فشار بود ممکن بود فاش کند...فریاد میزد و سکوت!اما ترسش را نادیده نگرفت و در نهایت حاضر شد از جانش بگذرد مبادا که رازی فاش شود...هانری نیز فریاد میززززد و تحمل میکرد اما لو نمی داد...

به خوبی پختگیِ کانوریس در این نمایش نشان داده شد و قطعا تجربه شکنجه شدن را داشته گوئی عادت داشت به این برخورد وحشیانه تا جائی که طوری مطرح کرد که :گرچه به اندازه رنج دوستانم فریاد سرندادم اما شرمسارهم بود و اینکه اعتقاد محکمی داشت که کاری که برای افراد باقیمانده ی دنیا می کنید مهم هست و افرادی خارج از این شکنجه گاه هستند که به کمک آنها نیاز دارند پس صرفا سکوت مطلق و جان فدائی ،بدون کمک به دیگران را مرگی بی معنی میدیدو پوچ .

دستان بسته ی مبارزین ،ایده ی خوبی بود گرچه دستشان بسته بود یا به اصطلاح دستشان از همه جا کوتاه اما قوه ابتکار داشتند چیزی که در مورد نیروی مخالف نمیدیدند :)
چگونه مُردن و دلیل مُردن برای هانری مهم بود...حتی به خاطر کشته شدن مردم بیگناه خود را سرزنش میکرد.
با خفّت مُردن را قبول نداشتند و برای لوسی عمل کردن مهم بود نه تصور و شعار دادن رهبرش ژان !اینکه همگی با درد و رنج مشترک و همدردی تبدیل به ''ما '' شده بودند . در صورتی که رهبر نهضتها معمولا همپای خود مبارزین رنج نمیکشند و شکنجه نمیشوند. :/
رنج ِمشترک آنها را به هم نزدیک میکرد . نه عشقی گذرا ... :)

طراحی صحنه و فضا سازی واقعا حالت خفقان و فضای حاکم را به خوبی نشان داد. همه ی هنرمندان عزیز مسلط و بسیار خوب ایفای نقش کردند.
هنرمندان عزیز خسته نباشید :) با آرزوی موفقیتهای بیشتر در روزهای آتی :)

خیلی خوب وعالی کار شده بود،واقعا لذت بردم.همه بازیگرا فوق العاده بودن و انرژی زیادی گذاشته بودن.فقط کاریکه آقای آرش مجیدی انجام دادن جالب نبود و از ایشون بعید بود.من واقعا براشون احترام خاصی قائلم و انتظار چنین حرکتی رو نداشتم.به دوستان عزیز پیشنهاد میکنم حتما برای تماشای این نمایش زیبا وقت بگذارند.
۱۲ شهریور ۱۳۹۴
خانم ترابی من مجدد برای دومین بار به اجرای این نمایش امشب رفتم :)
نمی دونم منظورتون کدوم کار ایشون هست؟؟!! در نقشِ ژان(رهبر نهضتشون) منظورتونه ؟!
در کل من که از بازیها لذت بردم و واقعا نمایشنامه ی خوبی رو انتخاب کردند
۱۲ شهریور ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
آنا ع
درباره نمایش کافه فرانسه i
خوشحالم که که برای بار دوم هم امروز تونستم ببینم و مجدد لذت ببرم از بازی آقای رنجبر خانم آب پرور و آقای نعیمی عزیز. واقعااااا متن خوبی بود

پیشنهاد میکنم دوستانی که فرصت نکردند این نمایش دلچسسسبُ ببینند ، در این فرصت باقی مونده تشریف ببرند تماشا کنند
جزء کارهایی بود که هم با دقت باید دید هم خوب شنید! واقعا خوووب بود چون واقعیتهارو با بیانی دلنشین به بیننده منتقل کردند.

خسته نباشید
ممنون که واقعیات تاسف بار جامعه رو به خوبی و جسورااانه بیان کردید با هنر خوبتون )
تیاتر باران، مهدی حسین مردی، وحید هوبخت و امیر مسعود این را خواندند
کیان و Marillion این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
آنا ع
درباره نمایش کافه فرانسه i
درود بر عزیزان هنرمند :)

به شخصه از متن این نمایش و قلم خوب آقای مهران رنجبر عزیز ، بیشتررر لذت بردم تا بازیها :)
و حتی با دقت تمام بیشتر به دیالوگهای خاصی که آقای رنجبر میگفتند گوش میدادم تا اینکه بخوام به یکسری میزانسنها یا حالات بازیها توجه کنم
( بالاخص قسمتی که آقای رنجبر با لحنی نسبتا ناراحت و جدی رو به تماشاچی واااااقعیت ِ مردمانِ سرزمین! و اتفاقاتی که در صفوف و .... افتاده بود و اینکه چقدددددر ارزشها بی ارزش شده اند !و صرفا نام بردن و تقلید کورکورانه و چند اسم و اثر هنری معروف و اتوماتیکوار حفظ کردن و بیان کردن نامهایشان ( مثلا موناکو و لیون، بدون فهم و درک و تجربه ای که این آثار در بر دارند و حتی آشنایی با اشخاص هنرمندی که برای مثال نام میردند نداشتند .) ، باعث شده از خیلی انسانها (مردم کشورم!) ،روشنفکرِ پوچ!ساخته بشه ! یکسری طبل توخالی!
و همین دیالوگها گرچه خنده ناگهانی برخی از تماشاچیان از جمله خودم رو باعث میشد ولی ناخوداگاه مجبور میشدم با ناراحتی و همراه با خنده ای تلخ به نشانه ی تایید و تاسف سری تکون بدم و کمی بیش از قبل تامل کنم در مورد آدمها و اتفاقات پیرامونم.....

جسور بودن هنرمند عزیز آقای رنجبر در بیان معضلات فرهنگی مردم و معضلات ... دیدن ادامه ›› سیاسی ، با بیان جالبشون برام دلچسب بود و خوشحالم که در این زمینه هم خوش درخشیدند.
تلفیق '' روشنفکران توخالی ِ پوچ و بخت برگشته و دست از پا درازتر ِویلان و سیلان ،بین شرایط قبلی و فعلی خودشون (شرایطی که فکررر میکردند بهتره :/ + توالت فرنگی و کار افتادن مغززززی که تکلیفش مشخص نبود و اگرم به فکر می افتاد! و نتیجه و حرفی در پِی ش بود ، همزمان با نشستن بر سر تووووالت صورت میگرفت! :ایده ی خوبی بود درواقع خوب نشون داد که به جای فکر و اقدام درست دارند چه می کننددد و چه چیزی از خود بر جای میگذارند! .... :)) :/

به نظرم شروع این نمایش میتونست طور دیگه ای باشه چون کلا ابتداش نسبت به اواسط و اواخر نمایش کمی غیر جذاب و ضعیف بود ...
مثلا میتونست حتی از اواسط رویداد نمایش (جایی که آقای رنجبر با هواپیمای کوچک بر میگردند و بعد منتظر تاکسی برای تجریش بودند )آغاز بشه و با ضرباهنگ سریعی برگشتی به قبل ماجرا میشد(یا خود تماشاچی قطعا متوجه میشد با اشاراتِ بازیگران به گذشته ی دو نفر )منظورم جابجاییه پرده های این متن نمایشی بود (مثلا بر قرض اگر در 3 پرده تهیه شده این نوشته) گاهی شروع نمایش از خود رویداد دراماتیک یا بحران اصلی نمایش باشه نتیجه بهتری میده و برگشتی کوتاه به گذشته(یا اشاره ای به آن) و سپس، ادامه ی ماجرا صورت میگرفت.
چون کمی معرفی موناکو ول یون در ابتدا از طریق خانم آب پرور ،ضعیف بود و شاید ابتدای نمایش طور دیگه آغاز میشد بهتر بود
ایده ی طراحی ساده و بزرگنمایی جایگاه نشستنشون! (اونهم به عمد )،!رو دوست داشتم
انعکاس خوبی از وضعیت جامعه مون و حتی خفقانی که هست و خیلی وقتها باعث ساخته شدن افرادی که فقط اسم روشنفکریو به دوش میکشن و پر از حسرت شاید عقده شاید کینه شاید رویا شدند و فقط میخوان ابراز وجود کنند و در عمل یا هنگ می کنند یا.......(باید بر سر چاه !یا توالت فرنگی به اصطلاح بشینند و....!!) و تخیله ی فکر ِتوخالیشونو از این طریق انجام بدهند!....
اصرار بر اینکه از اصالت واقعی...و اشتباهات خودشون فرار کنند و سعی بر اصلاح خود نداشتند و فقط میخواستند مدعی فرهنگ والای دروغین یا روشنفکری بشن !اونم به هرررر قیمتی ...(البته شرایط جامعه ی این دو نفر قطعا بر روح و روانشون نقش داشته.....)

آقای نعیمی که مثل همیشه خوووب ... ولی دیالوگهای تاثیر گذار و ناراحتی ایی که یکدفعه سراغ آقای رنجبر میومد و تماشاچی هم سهیم میکردند (چه با اشاره و نگاه به تماشاچی و گفتن دیالوگ چه از طریق پخش عکسها) ،خیلی دوست داشتم

متن تاثیرگذار و تند!در عین حال دلنشین و جسورانه ای نوشته بودند آقای رنجبر عزیز..... واقعیتی رو بیان کردند که باعث تاسسسسف خیلی از ماها باید باشه.....

نکات خوبی رو اشاره کردند و دوست داشتم. نام بردن آثار هنری فاخری که تا به اکنون نوشته شده بسیااااار برای من دلچسب بود و طرز بیانشون و جایگاهی که این آثار فاخر و نام می بردند و تناقضی که با صندلیهای اغراق شده ی بلندشون بود داشت پارادوکس جالبی ایجاد کرد برای من )..متن و ایده ها چه در نوشتن چه در طراحی خوب بود و بازیها هم :خوب به نظرم آقای رنجبر و آقای نعیمی خیلی بهتر بودند .

خسته نباشید به این سه هنرمند عزیز و بقیه همکاران خوبشون :)

کاملابانظرشماموافقم منم دیروزبه تماشای این تئاترنشستم وکلی لذت بردم...شادوهنری باشین...
۰۳ شهریور ۱۳۹۴
:)
۰۴ شهریور ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
آنا ع
درباره نمایش کمدی تارتوف i

''واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند....... چون به خلوت می روند آن کار دیگر میکنند''
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب ......بهتر ز طاعتی که به روی و ریاااا کنند..

در واقع تماشای نمایش تارتوف منُ به یاد این دو بیت حضرت حافظ هم انداخت...


زهد از روی تزویر و ریا....سرشتهایی که شعار زاهد بودن سر میدهند...اما سرشت انسانی اونی نیست همیشه- که نشون میده و....خیلی ی ی نکات خوب دیگه که اشاره ... دیدن ادامه ›› شده بود
دیالوگها و مفاهیمش برای من خیلی ملموس بودوچقدر خوب که واقعیتیو که همه ی ما!کوبنده !میبینیم میشنویم در جامعه - اینبار به جای اینکه با این واقعیات تلخ به صورت عذاب آور روبرو بشم(ببینمو بشنوم) در نمایش تارتوف به صورت تلفیق با سرود و موسیقی در ذهنم نشست اما نه کوبنده و اعصاب خورد کن بلکه تامل برانگیز بود برای من

البته ای کاش کمی از تندگویی(سریع گفتن دیالوگای خاص که در رابطه با زهد ریایی و انتقادش بود، یا سریع خواندن سرودهای بسیار زیبا که با حرکات موزون و چشم نواز هنرمندان عزیز بالاخص خانم نونهالی و آقای هومن کیایی و هنرمند عزیز آقای محمدهادی عطائی....همراه بودکاسته میشد و شمرده تر و واضح تر ادا میشد )
چون واقعا دیالوگها و قسمتی از سروده ها پیامهای خووووبی در بر داشت....

در مورد میزانسنها...گاهی جواب میداد گاهی نه و واقعا خیلی از رفت و آمدها و محلهای تجمع از زاویه های مختلف بد دیده میشد...مثلا حیف بود که هنرنمایی زیبای آقای عطایی در قسمتی از نمایش که حرکاتی در تایم نسبتا طولانی( نشسته بودند در گوشه ای وبااشارات جسمانی جالب و سخت)که در چهره شون نمایان بود(و خیلی جاااالب ایفا میکردند فقط باعث دیده شدن در یک سمت و ردیف خاص و در نهایت باکسی که روبروشون بود میشد...و میدیدم بقیه اصلا این هنرنمایی رو نمیتونند ببینند.... و مانع بصری به علت قسمتهایی از دکور یا طرز قرار گیری عزیزان بازیگر وجود داشت....

حرکات موزون و زیبای دسته جمعی و ریتم جالب و شاد توام با مطرح کردن مسائل تلخی که با موسیقی دلنشینی به تماشاچی منتقل شد بسیار خوب بود و ساعتی به دور از دغدغه های خودمون بودیم....

قطعا در روزهای آتی بهتر خواهد شد. به شخصه هنرمندی خانمها رویا نونهالی و رویا بختیاری- هنرمندی آقایان محمدهادی عطائی - هومن کیایی - روزبه مهر.... خیلی به دلم نشست :)

خسته نباشید به تمامی عزیزان ِ هنرمند که برای این نمایش زحمت کشیدند :)


این نمایش به صورت موزیکال هستش؟
منظورم اینه که کل نمایش موزیکاله؟
۱۰ مرداد ۱۳۹۴
تشکر از همراهی شما ...
۱۱ مرداد ۱۳۹۴
خواهش میکنم :)
۱۱ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
سلام و خسته نباشید به تمامی هنرمندان این نمایش :)
سه شنبه 26 ام این نمایش رو دیدم.....
شاید باید برای بار دوم ببینم تا به دلم بشینه ....

اما به عنوان یک تماشاگر که کلا همیشه دوست دارم ریزبینانه ببینم بشنوم و تجربه ای برای کارهای خودم در آینده در زمینه تئاتر باشه خیلی وقتها هم با چشم باز یک اثر رو میبینم و میشنوم و هم لحظاتی چشمامو میبندم و فقط گوش میدم!
به نظرم این کار میتونست یک نمایش رادیویی قوی باشه (اگر روی صحنه به اجرا در نمیومد)و در نمایش رادیویی باعث تجسم خییییلی بهتر فضا و موقعیتها بشه که شاید دیدن خود این تئاتر به تنهایی نتونست لااقل برای من ،به اندازه کافی -باعثِ تجسم شخصیتها و فضاها و موقعیتهاشون بشه.

* قلم شیوا و دلچسب هنرمند گرامی آقای یار احمدی بسیاااار به دلم نشست . دست مریزاد!
تا حدی که انقدر دیالوگها قوی و زیاد بود که من لحظاتی جا می موندم ... دیدن ادامه ›› و شاید نمیشنیدم دیالوگ شخص بعدی رو چون خیلی معانی واقعا ملموس و جذابی برام داشت و منو به فکر می برد.

به این دلیل دلم میخواست حتی این نمایش به صورت یک داستان کوتاه یا رمان چاپ میشد در دست میگرفتم و با قدرت تجسم و ذهنیت خودم به راحتی در خیالم تصویرسازی میکردم و صد در صد جذابتر بود برام

* این کار می تونست حتی : فقط با هنرمندی جناب آقای رضا مولائی( که با حرکات موزون و سنجیده و بیان بسیار شیوا و قویشون همیشه حسهایی رو که باید منتقل کنند به تماشاچی به خوبی ارائه میدن با هنرمندی خوبشون) و همچنین جناب آقای دهکردی و خانم پاوه نژاد صورت بگیره(و لحظاتی حضور " پروین " و خسروی این داستان!.به نظرم انقدر این چند هنرمند قوی تر و بهتر درخشیدند و حسو خوووب منتقل کردند که خودشون می تونستنتد در تایمی کوتاهتر یا همین 90 دقیقه تمامی دیالوگهای ماندگارتر و موضوع داستان رو بیان کنند...(البته نظر من قطعا به معنای کمکاری یا خوب ایفا نکردن نقش سایر عزیزان هنرمند نیست ...اما بقیه عریزان به اندازه کافی برای من گیرا نبودند و حس میکردم میتونستند در اثری دیگر یا فقط دقایقی هنرشون و نکاتی رو منتقل کنند به بیننده)مثلا احساس میکردم بازی شَعرا در مقابل سهراب مثل دو وزنه ترازوی نامتعادلِه! شاید خانم حاتمی در کاری دیگر بهتر می تونستن ایفای نقش کنند....و اجرای آقای مولائی .. خانم پاوه نژاد .خانم عارفه لک (پروین ) و حتی قسمتهایی از بازی آقای علی اکبری(خسرو) از لحاظ خووووب بودن بازیشون- نقش سایرین رو بسیار کمرنگ می کرد.به همین دلیل میشد قسمتی از کار با شنیدن صدای هنرمندان عزیزی چون خانم متخصص گرامی یا بیان قوی جناب دهکردی و سایرین صورت بگیره و انقدر فضا شلوغ دیده نمیشد(از حضور بازیگران چون انقددددر متن قوی و خوب بود که با حضور سه یا چهار هنرمند ...تمرکز برای دیدن و شنیدن بیشتر میشد لااقل برای من و دوست داشتم لحظاتی فقط صدای دایه -شعرا -فخرازمان و ... بشنوم ... نه اینکه ببینم! به این دلیل میگم اینکار میتونه به صورت نمایش رادیویی هم در بیاد

* البته آقای مولائی رو باید دیدددد و شنید ...حضورشون همراه با بیانشون با هم تاثیر قوی تری داره و همینطور خانم پاوه نژاد :حسشون رو باید دید و شنید... و جناب دهکردی گرامی .

*طراحی صحنه خوب بود بالاخص نور پردازی درون چمدانها ..جایگاهشون ..کشو و نور...در کل حس خفقان و منتقل کرد با نور کم و رنگ دکورها که بی روح بود...

این نمایش میتونست بهتر از این در تایمی کمتر ارائه بشه یا با همین متن قوی ،جذاب و در همین مدت زمان .... با بازیگرانی کمتر که عنوان کردم(از دید شخصی من) دلنشینتر بشه و بازیگران نقش پررنگتری داشتند در اینصورت .

از زحمات این گروه هنرمند ممنون که قطعا انرژی زیادی برای اجرای اینکار صرف کردند....

ای کاش این اثر :کتابی میشد که در دست بگیرم و خودم با اشتیاق ورق بزنم و تک تک کاراکترها و موقعیتشونو تجسسسم کنم چون نوشته ی قوی و تاثیر گذاری بود. :)
خیلی وقت بود اسمتو توی تیوال ندیده بودم
راستی سلامممممم
چه خوب که نوشتی
مرسیییییی
۲۸ خرداد ۱۳۹۴
مجتبی اونموقعیو من میگم که اعضای تیوال بالای 35 هزلر نفر نبود.تو نبودی برادر
گلنوش فعال گفتی بس!؟ما رکورد گینسو زدیم :)
۳۰ خرداد ۱۳۹۴
ممنون که نبودنم رو به رخ کشیدی آرش جان

مرسی:-(
۳۰ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید