تیوال آرش رضایی | دیوار
S2 : 05:11:57
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
تو چرا اینقد دماغت خون میاد
فشارم بالاست
فشار چیت؟
فشار وقتی که جوری جلوی مردم وایسی انگار فقط اونا قاضی ان!!صد جفت چشم!!آره هر سه نفر داشتن اعتراف میکردن!به چی؟
به کاری که کرده بودن!شایدم نه!نمیدونم!منم نمیدونم
بازی ها خوب و کارگردانی خوب تر و متن!امان از این متن!آیا این یعنی کارگردانی و بازیها ضعیف بود؟نه!متن خیلی خوب بود!
کارگردانی و بازی ها به متن وابستگی داشت!به شدت!جوری که اگه بخوای به هرکدوم ایراد بگیری یه قفل زده میشه روی دهنت!که همش تقصیر متنه!
تو انقدر توی داستان غرق میشی که فرصت نمیکنی به بقیه چیزها فکر کنی!مخصوصا اگه درد هر کس برات درد باشه
چهار راه فخر آباد چه فخری به تماشاچی ها فروخت خیلی هم کوک میزد و فالش نبود!!!!!
ممنونم
این یک اعتراف نیست
این یک حقیقت است
بعد از مدتها و حدودا بیش از صد تا تئاتری که دیدم
باز هم یه تئاتر پیدا شد که بشه راجع بهش نوشت و حرف زد.خیلی وقت بود در مورد هیچ تئاتری ننوشته بودم و اما بعد....
وقتی کارگردانی حساب شده باشه و بازیگر بتونه تمام خواسته های کارگردانشو عملی کنه نتیجش میشه پنج دقیقه تشویق ایستاده
خب متن کار مطمئنا نقطه ضعف کار محسوب میشه البته در مقابل کارگردانی و بازیگری خوبش جوری که از خودت میپرسی این شخصیت و این کارگردانی یه متن نیاز داره که بشه باهاش تئاتر ایران رو فتح کرد و ایستاده و از بالا به بقیه نگاه کنی و لبخند بزنی
ترک عادت موجب مرض است پس بزارید بگم این نمایش در مجموع بد بود و امتیاز بدی میگیره
در حین نوشتن پام رفت روی خط های سنگفرش های خیابون...سوختم...از اول
ترک عادت موجب مرض است پس بزارید بگم این نمایش در مجموع خیلی خوب ... دیدن ادامه » بود و امتیاز خوبی میگیره
و امان از تنهایی و تنهایی و تنهایی اون پسر چهل ساله فقط منتظر یه آواز دیگه بود...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعضی شبها باید قدرِ خود را بدانیم!
عشق به سر بگیریم!
و زنده کنیم خود را در شب زنده داریها
باید جوشن مهر به تن کنیم
و ببخشیم همه نبخشیدن هایی را که داشته ایم
گاهی باید کهکشانی شویم ناشناخته!دور بمانیم و دوست بداریم!
شاید شهابی که امید می آورد روزی به ما هم برخورد کند
گاهی برای دوست داشتن کسی دوست داشتن کم می اورد
حتی برای نواختن یک موسیقی!ساز هم کم می آورد
آنوقت باید رفت و پشت یک شعر قایم شد!
به امید اینکه کسی تو را پیدا کند!
و بعد!!!!سُک!سُک!!!پیدا میشوی!!!
شاید..
آرش رضایی
الهه الف، امیر هوشنگ صدری، کاوه ت و مجتبی مهدی زاده این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همه ما روزی قصه میشویم
به سر میرسیم ولی به آخر ؟نه!
دلم برای شنل قرمزی میشوزد
معشوقه او هیزم شکن بودیم
داستان او داستان دیدار یاردر سرسبزی جنگل های مه گرفته بود
افسوس که همه زوزه گرگ را به یاد سپردند
جنگل ها نابود شد
گل ها پژمرد!گرگ ها کوچ کردند!!!!شهرها ساخته شد
اما شنل قرمزی سرخ تر از همیشه ماند
این روزها تابستان نامردی پاییز را به ارث برده است
همه سرخ ها را۱همه سبزها را!!!زرد میکند
میشود کمی سرخ شویم!سبز شویم!شاد شویم؟قصه شویم که به آخر نرسیم؟
اما هیزم شکن مدت هاست
باغبان شده است....
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کشفِ حجاب میکنم
نبودن هایت را
چه شیرین است قصه تار مو
و تو مرجع عشقی سنگدل
حکم جهاد میدهی
و من میمانم کودتایی عظیم
و من میمانم
و تبعید....
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ادیسون؟واقعا که!من خود میدانم ادیسون هزار و پانصد اختراع کرد تا فقط دل معشوقه اش را به دست بیاورد افسوس که معشوقه او عاشق تاریکی بود و کور رنگی داشت!و از روشنایی هم متنفر بود!ادیسون را برقِ عشق خشک کرد و او ماند و حسرت روشنایی های یک رابطه!آری او اگر اکنون بود نهایتا کارمند اداره برق میشد و می امد سر کوچه یار تا کنتور قرائت کند!بعد هم طی یک توطئه از قبل برنامه ریزی شده اعداد کنتور را بیشتر از حد معمول اعلام میکرد تا یارش به اداره برق برود برای اعتراض و او بگوید آهای حق با آن خانم است و سپس همه چیز گی لی لی لی لی لی میشد!راستی شاید ادیسون اصلا از روی شانس و اقبال برق را اختراع کرده!مثلا به دلیل نرسیدنش به معشوق دو عدد سیم را برای خودکشی به هم گره زده و در اخر هم خواسته بوسیله یک شیشه رگ خود را بزند!ناگهان خیلی اتفاقی سیم در درون شیشه فرو رفته و همه جا روشن ... دیدن ادامه » شده او نیز به خیال اینکه نور معشوق به چشمش خورده دست از خود کشی کشیده است!!میبینید؟همه مخترعین دنیا عاشق بودند!انیشتن ویرانگی یار را تجسم کرد و بمب اتم کشف شد!حالا بماند ویرانگی یار را ماه عسل برد هیروشیما!یا نیوتن به لبخند یار هنگام گفتن سیب فکر میکرد و جاذبه یار را کشف کرد!رازی هم آب لوله کشی خانه یار را خورد و مست شد و یارش گفت الکی خودت را به مستی نزن!رازی هم نام آن آب را الکی گذشت منتها جوهر بر دفتر پخش شد و الکی شد الکل!برادران رایت را هم که دیگر بی خیال!میگویند این دو برادر عاشق دو خواهر دو قولو میشوند که از قضا پدری به شدت سختگیر دارند آن ها به یاد آن دو دختر در خیال خود میپرند تا آن دو خواهر را دید بزنند بی ادب ها!منتها خیال منکراتیشان انقدر حقیقی بود که راستی راستی پرواز کردند میگویند هیچ کس مثل این دو برادر عشق واقعی را درک نکرد!حتی مجنون هم در مقابلشان لنگ می انداخت و میگفت دنیا استقلال!لاکن از وقتی فهمید لیلی پرسپولیسی است!پرسپولیسی شد و پرسپولیسی ماند!اما امان از شیرین که به دلیل چشم هم چشمی با لیلی استقلالی شد و برای فرهاد شرط کرد که باید مرا ماه عسل ببری تماشای مسابقات فینال جام باشگاه های اسیا و برای استقلال بر طبل شادانه بکوبی!این طور بود که این دو عاشق به هم نرسیدند پس باید همه طرفدار تیم ملی باشیم تا با هم تفاهم داشته باشیم.تمام شد و رفت...آرش رضائی
درود بر شما . متن روان و شیرینی بود و عنصر خیال در آن موج می زد .
پیروز باشید .
۱۳ خرداد ۱۳۹۶
چه متن جالبی بود این تیمها هم حکایتی شده اند موفق باشید
۱۶ خرداد ۱۳۹۶
مرسی خانم بختیاری.بله دیگه :)
۱۷ خرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرا چشمه ی چشمت تا کجا سیراب کرده
همین چشم مرا هم چشم تو پر آب کرده
یک نگاهی را بگو ای تو همه شیرین من
من نباشم خسرو وفرهاد ای بی دین من
دین من مهرو محبت بود ای رویای من
این تویی کافِر به دینم ناله ی شبهای من
من نباشم ساحری با مهره ی ماری پلید
تو ولی موسی شدی با اژدهایت جان پرید
صاحب دریای غم گشتم ولی جانان من
میشود دریا گشایی؟میشود مرزبان من
شهر تو هر دم مرا پس میزند ای وای من
هر کجا تبعید گشتم شهر تو مآوای من
خانه ام کاشانه ام قلب من است ومال تو
جان فدای چشم تو باشد همین هم فال تو
تو پری و من همان دیوم سرم هم پیش تو
من ... دیدن ادامه » همان قربانی عشقم چه زیبا کیش تو
نوشداروی منی بنگر به این سهراب دگر
میشوی رستم چرا؟کاووس گشتی تو مگر؟
من سیاوش گشته ام آتش گرفته جانِ من
میشود اینجا بسوزم؟میشود هفت خوانِ من؟
خوانِ اول چشم تو!خوانِ نهایت موی تو
من جنونت را گرفتم آرزویم کوی تو
من همان مرده شدم ها کن مرا عیسای من
در تمام آسمان گویی نباشد جای من
من نه چون حافظ بگویم که اگر!بازم اگر
بی اگر بخشم به تو!جانم برای تو سپر
من نه آن عاشق شوم گویم عزیز حالا چرا؟
شهریارِ عشق من هر دم بیا.دعوا چرا؟
گر بیایی هر دمی من میشوم پیری جوان
من نگویم که چرا دیر آمدی این را بدان آرش رضایی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مشقِ چشمت را ببین من را دمشقی کرده است
یادِ تو شهرِ حلب!من را چه عشقی کرده است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قصه ی ما به سر رسید..به قلب رسید به جان رسید...عشق به خانه نرسید
پاییز داره به اخر میرسه نمیدونم چرا حس میکنم فصل منم داره تمام میشه!پاییز یه قاتل زنجیره اییه که همه ی زنجیرهای روابطو پاره میکنه!قاتل همه ی عاشقی هاست!نا تمام کننده ی همه ی قصه ها!اصلا داستان کلاغ از همین جا آب میخوره.کلاغ ها عاشق هوای سردن.میدونی؟من میگم کلاغ ها اولین عاشقای دنیا بودن.پاییز که میشه یواش یواش می ٖآن واسه عشقی که هیچ وقت رسیدنی نبوده .فقط باید بری و بهش نرسی واسه همین قصه ی کوتاهشون دنباله ی همه قصه ها شد!که همه بدونن که همیشه رسیدن به نرسیدنه.قصشون غصه ی جاودانه شد.پاییز عاشق شدن و زمستون عشقشونو داد زدن!میگن اینو یه کلاغه گفته:قصه ی ما به سر رسید و کلاغه به خونش نرسید.خونه قلب توئه.کلاغ توی یکی از همین ماه های پاییز نمیدونم شاید مهر عاشق شد!رفت توی غار تنهایی و از همون ... دیدن ادامه » موقعس که غار غار میکنه هیچ وقتم به خونش نرسید فقط یه جا موند عمر زیادشم به خاطر همینه!به خاطر امیدش!همیشه فکر میکنه این پاییز پاییزه آخر نرسیدنه اما....
قصه ی منم غصه ای زرد بود که به زمستان رسید و همانجا موند و یخ زد و تازه تر شد.بدیه چیزی که یخ بزنه همینه.همیشه بدون تغییر میمونه...خیلی وقته میرم یه کافه و تنها یه گوشه میشینم با یه دسته گل!گل همدمه از گله که گله ای ندارم همونجا ولش میکنم و میام به خاطر خاطر تو!خیال میکنم ازم گرفتیش!گرفتی ولی منو از خودم
توی مسیر کافه یه گربه هست که همیشه یه جوری بهم نگاه میکنه انگار میخواد دلداریم بده....اوجش میدونی کجاست!همه چی برای گربه هه یه بازی شده!قبل از اینکه منو ببینه از سگا میترسید ولی از اونموقع (از چشماش میخونم) میگه درد من که از درد تو بیشتر نیست.الان فقط از گربه ها میترسه از اینکه یه وقت یه گربه ببینه و عاشق شه!سالهاست جلوی آینه نرفتم!خودمم دیگه خودمو نمیشناسه!
یه صندلی کنار کافه ی تنهایی هام همیشه هم دممه.دم میده به دمم..اونجا که میرم تنهام..تکون که میخورم میفهمه بی قرارم باهام حرف میزنه و تنهاییمو جیغ میزنه.جیر جیغ.جیر حیغ.قصه ی ما به سر رسید..به قلب رسید به جان رسید...عشق به خانه نرسید
مادربزرگم میگفت: هوای پاییز دزده مادر! یهو دیدی همه چی رو دزدید و برد
دزدی کلانی کرد این بار....
۲۳ آذر ۱۳۹۵
زمستونم با اون همه سردی !به سردی پاییز نرسید!زمستون فقط اسمش بد در رفته....
۲۳ آذر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پدرِ شعرِ سیاهم!!!!!بگو نیما جان
با غمِ یار و نبودش چرا شعرِ سپید؟
من همان عاشق خسته!همان مردِ غریب!
هان!گرگِ فریبنده چرا عشق درید؟
تو همان مالکِ شعرِ نو و یوشیج لقب
من و دل!اشکِ روان!باز!باران خرید
سخنم با تو همی بیشتر است شهریار
که چرا آمد و گفتی که برو؟او پرید!!!
(قسمتی از یک شعر که دو روز پیش گفتم)آخ که چقدر بیتِ اول و آخرشو دوست دارم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ترامپ هم انتخاب شد و تو مرا انتخاب نکردی
اما من تا میتوانم حرفهای ظریف میزنم
شاید دوباره تحریم نگاهت نشوم
آخَر..اقتصادِ شادی را فلج میکند
چهل روز چله نشین عشقت ماندم و چهل تکه شدم اما باز سحر نشد و نیامدی
تو چقدر دوست نداشتن ها را بلدی
شبهای چله همیشه طولانی و سردند میشود مرا ها کنی؟
انار لبهایت چه بهشتی است
آب سنگین چشمهایم تعطیلی ندارد
در این قحطی باران میانگین بارش را زیاد میکند
خوب است دیگر
ای عشق من شکست را پذیرفتم.رأیَت من نبودم
شورای نگهبان قلبت همیشه مرا رد صلاحیت کرده
راکتور قلبم خاموش شد
ظرافت مذاکره ام!این بار دیگر جواب نداد
لغو ... دیدن ادامه » تحریم تو!یعنی صد درصد غنی سازی عمر
اما دیپلماسیهای من ماسیده
خوش به حالَت نیروگاه خود را میسازی بی تحریم
هوای این روزهای کلان شهر قلبت عجیب مه گرفته و تلخ است
ریه های احساسم را میترکاند فدای سرت من در همین هوا قدم میزنم
ترامپ انتخاب شد...جنگ جهانی سوم هم آغاز شد!یک احساس به قتل رسید!
در صفحه ی حوادث دیوانه ها همیشه از این دست خبرها زیاد است
من مجنونم.تو چرا لیلی نمیشوی؟
اصلا همه اش تقصیر پاییز است
پاییز؟ تو با مهر آمدی
من چرا بی مهر او ماندم؟
شعرم دیگر نمی آید.من خود شعر شده ام
چشمانم قافیه ها
قالبهای بدنم شعری شده اند پر وزن
غزلم قلب من است
مثنوی ها این دل
قصیده ام هم!!این محنتِ طولانی
و اما روحم سپید مانده است
بی وزن و رها !
من دیوانِ شعر شده ام!دیوانه ی دیوانه!
سخت است شاعر خودش شعر شود!این روزها پر از وزن دوست داشتنم
راستی شاید احساسم سرما خورده است
هوا سرد است دیگر..شاید
غمهایی که در گلویم مانده را غل غل میکنم
شیرینیِ چشمهای لیموییت نیز این چرک را از بین نمیبرد
تلخ تلخی ..فرهاد شدن چه آرزوی محالی است
اینبار عشقی که در گلویم مانده را غل غل میکنم
افسوس که نمک سالها همه چیز را سالم نگه میدارد
ای ادبیاتِ بی مصرف
واژه هایت را کجا پنهان کرده ای؟
چرا نمیتوانند حد دل تنگیم را بگویند؟
حد و حدود چشمهایت.....
دل تنگیت مدام مرا حد میزند
آخر به کدامین گناه؟
ها کن مرا به سان پیرزنی یکه و تنها که در ایالت تنهایی
شیشه ی عینک خود را ها میکند
تا مبادا خدایی ناکرده به جای هیلاری ترامپ نام دونالد کیلینتون را بنویسد
ها؟
وااای آرش تو شاهکاااری :)
اجازه آقا می شه بذارمش به نامت تو همون وبلاگ؟! :)
۲۵ آبان ۱۳۹۵
شعرم "دیگه" نمی آید.....> دیگر
ای عشق من شکست را پذیرفتم.رایت من نبودم.....> رایت یعنی چی؟!
۲۵ آبان ۱۳۹۵
سلاااااممممم...مرسییی..شوخی میکنی دیگه؟؟؟؟؟؟؟...اره باعث افتخاره....درسته!دیگر بوده نه دیکه!آخه میدونی با صدای خودم و یه آهنگ دکلمه کردم و محاوره ای نوشته بودم تا راحت تر باشم یادم رفت درستش کنم!دکلمم طولانی تره!رایت یعنی رأی..
مثلا اینحاشو ننوشتم:ها کن ... دیدن ادامه » مرا به سان پیرزنی یکه و تنها که در ایالت تنهایی شیشه ی عینک خود را ها میکند تا مبادا خدایی نکرده به جای هیلاری ترامپ نام دونالد کیلینتون را بنویسد و.....گفتم دیگه خیلی طولانی میشه
۲۶ آبان ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عاشقانه هایم را
از یاد برده ام
اما نسیم که میوزد
بهاری میشوم
پر از گل های عاشقی
سبز میشود بیایانِ دل
میوه ی عشق اما...
آفت زده است
و به دنبالِ عافیت است...
سلام :) کم پیدایی جوون :ی
سبک شعرات فرق کرده نمی گم خوب شده یا بد فقط متفاوت شده (من عاشقانه زیاد دوست ندارم) :)
آفت و عافیت.. بازم تو شعرای جدیدت با کلمات بازی می کنی.. کلا شده مشخصه و امضات :)
۱۱ شهریور ۱۳۹۵
پر بده عاشقانه هایت را****مثل گل های قاصدک در باد

در بیابان من بیاو ببار****دشمنانت ،گل جوان ! کم باد
:)
درود بر آقا آرش
۲۶ مهر ۱۳۹۵
احسنت و دورود دو چندان بر اقا امیر خانی عزیزم..سپاس
۲۴ آبان ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای تو مینویسم
برای تویی که قلم
به حرمت نامت
جاری میشود بر صفحه ی عشق
و من کتابی کهنه
با خطوطی مبهم
بخوان مرا به بلندی
نهضت سواد آموزی دل
چه با شکوه است
درود
۰۳ شهریور ۱۳۹۵
دو چندان دورود بر شما
۰۳ شهریور ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حرمِ قلبِ تو
طلایی ترین حادثه ی تاریخ است
و من کبوتری تنها...
هوایِ کویت کرده ام...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میشود نازل به سویم عشق پاکت در شبی
در همان شب.قدر دانستم تو را ای معجزه
به به
میشود.. چرا نشود
۰۳ تیر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بشکست اگر دل من به فدای تار مویت
بنشست اگر غمی هم.به فدای سگ کویت
بفرستی تو پیامی ز در کینه و یک قهر
این منم عاشقِ عاشق!عاشق کینه و بویت
این تویی سدِ طویلی به درِ لحظه ی دیدار
این منم رسته و خسته به در گوشه ی جویت
چقَدَر سنگ به رویم تو زدی حاجیه خانم
این منم وسوسه کردم.دل من بود به سویت
این تویی همسر رویا.دل من خوب بیاندیش
این تمامِ من ِ من بود!که شوم همدم و شویت
ت

و

ل

د

ت

م ... دیدن ادامه » ب ا ر ک

آرش کمانگیر

آرش شین

آرش ایرانگرد

آرش دوست داشتنی
۲۵ اسفند ۱۳۹۴
سلااااممم
فدات بشم
خیلی مرسی رفیق
خوشحالم کردی زیاد
مرسی که یادم بودی
۲۷ اسفند ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آسمانِ قلب من شاید کمی ابری شده
آبیِ جانم ببین!این هم دگر دردی شده
با همیمُ هر دمی ای خوبِ من!ما میشویم
این امید ما شدن هم مشکلی فردی شده
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آرش رضایی
درباره نمایشنامه‌خوانی عروسی خرده بورژواها i
سلام دوستان تیوالی چه اونایی که رفتین و اونجا بودین و چه اونایی که نرفتین و بازم مثلِ خودم اونجا بودین
انقد دوستان تیوالی خوبن که مطمینم هیچ کس در طول تاریخ دوستانی به خوبی شماها نداشته خلاصه خوش به حالم که دوستام هستین
یعنی اونقدر نبودم که اصلا روم نمیشه چیزی بنویسم
اخه مگه یه ادم چقد میتونه کم سعادت باشه؟
دیگه کم سعادت تر از من مگه داریم؟مگه میشه؟کاش میشد باشم
برای همتون ارزوی موفقیت میکنم و شرمندم که نتونستم باشم
همتون بی نظیرین و فوق العاده
همیشه میدرخشین دوستان عزیزتر از جانم
آرش عزیز جات سبز بود,امیدوارم هر جا هستی شاد و خوش باشی دوست عزیز :)
۰۷ دی ۱۳۹۴
آرش عزیز، حتی در نبودنت هم انرژی مثبت و نابت رو دریافت کردیم. امید است که به زودی ببینمت با همان خنده های یکتا و برق چشمانت . ممنونم برای همه مهربانی هایت
۰۹ دی ۱۳۹۴
ممنونم دوستای عزیزتر از جانم
مشتاق دیدار دوبارم
همیشه میدرخشید
۱۴ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من یادگاریم
یادگاری روزهای پر فروغ بی ستاره
دستانم چه گنجینه ایست
کیمیای موهایت را لمس کرد و جاودانه شد
کیمیاگران عشق چقدر زود کشف کردند چیزی را
که رازی در رازش ماند
و نیوتن در جاذبه ی ارزویش کشیده شد
ای همه ی جاودانه ها
تو حلال تمام غم های محلول عالمی
این منم ...حلال سیر شده ای که دیگر شادیهاش حل نمیشوند
وای به روزی که سیر شوی!به دل میزنی
اندوه من اینست که در دفتر شعرم

یک بیت به زیبایی چشم تو ندارم

درد سختیست که در وسعت قلبت

یک جای کوچک هم،من در آن ندارم.




#آرش_رضایی_و_مجتبی
۱۰ آبان ۱۳۹۴
خوبی رضایی؟ :)) بیا دوباره یه قرار بذار بلکه منم دوستانو ببینم :)
۱۰ آبان ۱۳۹۴
آرش جون با مریم موافقم ، اوندفعه هم نشد
۱۰ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید اگر سال ها بعد در جایی دیگر به دنیا می امدم
ارزو میکردم که ای کاش سالها قبل به دنیا می امدم
درست در اینجا
چه سفری ..
تو هزاران بار از تمام نسبیت های انیشتن عجیب تری
ای همه ی بعدهای عاشقی!
زمان و مکان و فضا و عشق
کاری که تو با نسل عمر من کردی هیچ سلاح کشتار عاشقی نکرد
من میدانم انیشتن ویرانگی تو رو تجسم کرد و بمب اتم کشف شد
او عاشق بود درست مثل نیوتن که در سایه ی درخت سیب به شیرینی لبخند تو هنگام گفتن:سسییب فکر میکرد
جاذبه تو بودی
نیوتن تو رو کشف کرد
درست مثل معلم ادبیات
که پنجاه سال تمام عاشق همسایه ی پنج ساله ی خود ماند
سمفونی پنج های قلب مانند
چه ها که نمیکند
عالی
۰۶ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید