تیوال ابرشیر | دیوار
S2 : 23:52:50
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
ابرشیر
درباره نمایش شک i
" شک "، به دلیل بستر تاریخی و لحن روایتی اش، دست کم قابلیت خوانش متفاوت تری را نسبت به برخی دیگر از آثار بعضا خشونت زده و ضد زن مهدی کوشکی، فراهم کرده است.
جهان برخی از نمایشهای مهدی کوشکی( در کسوت کارگردان و بازیگر )، بعضا بازتولید بلاواسطه‌ی مناسبات مردسالارانه و زن‌ستیز، روابط خشونت‌بار تبهکارانه و رجالگی است که نوعی لمپنیسم مشنگ توام با خونسردی نهیلیستی آنها را همراهی می‌کند.
فارغ از قضاوت در خصوص ارزشها و تواناییهای فرمی و اجرایی مستتر در این آثار، موضعگیری و نحوه پرداخت محتوی و استراتژی فکری کوشکی در مقام هنرمند در برابر موضوعات مطروحه جای نقد جدی دارد چراکه در شکل خوشبینانه، روند تکوینی این آثار در دراماتیزه کردن مناسبات و روابط واقعی و عینی سیاه اجتماع کنونی کمتر واجد نگاه عمیق انتقادی و آسیب‌شناسانه به این مقولات به نظر میرسد. ... دیدن ادامه » از طرفی علیرغم ادعاهای طرح شده از سوی پدیدآورنده این آثار مبنی بر داشتن موضع اعتراضی-انتقادی نسبت به پدیده خشونت روی صحنه، سوگیری اجرایی و روایی کوشکی، مخاطبان را از تماشای روند خشونت‌بار و لمپنیسم تبه کارانه و نرینه‌سالاری سکسیستی روی صحنه برآشفته نمیسازد، بلکه بیشتر چنین مناسباتی را عادی‌سازی مینماید. اینطور به نظر میرسد که به واسطه بازنمایی تئاتریکال چنین روابط و موقعیتهایی درجامعه خشونت‌زده و به شدت خشن کنونی، قصد اصلی این باشد که رضایتمندی ناشی از برآوردن لذت تاریک تماشای خشونت عریان و سکسیم(جنسیت زدگی) در برخی از مخاطبین تشدید شود و بدین وسیله اقبال و اشتیاق تماشا اینگونه نمایش ها بالا برود و گیشه فروش بالاتری داشته باشد. بنابراین بازاریابی مبتنی بر برآورده کردن میل تاریک خشونت طلبی و سکسیم انباشته در اجتماع ، هدف اصلی نمایش روی صحنه است و نه تلنگر زدن به وجدان عمومی و نشان دادن زشتی ها و پلشتی های واقعی عذاب آور این مقولات بر صحنه و نه آگاهی و تشویق به پرهیز از آن (البته در قالب دراماتیک و نه پند و اندرزهای مستقیم و غیرموثر) ...
در توضیح این وضعیت، مقایسه‌ی دو فلسفه متفاوت نسبت به خشونت در سینمای جهان قابل توجه است. خشونت در فیلمهای اکشن خشن هالیوودی و سینمای جریان غالب وسیله لذتجویی تماشاگر و جذب مخاطب و فروش بالاتر است در صورتیکه پرداختن به مساله خشونت در فیلمهای سینماگری مانند میشائیل هانکه، فیلمساز مولف اتریشی،آزاردهنده، هشداردهنده و آگاهی‌بخش است و در مغایرت با روند کالایی کردن و تمتع از خشونت در سینمای هالیوودی قرار میگیرد. در اینجا است که ادعای برخورد آسیب‌شناختی و ضدیت با خشونت از طریق خود این پدیده در اثر هنری معنا می‌یابد.
**
نمایش شک، استوار بر میل زیبایی‌شناختی سادیستیک و خون‌آلود، این‌بار با بیان و بستر قابل اتکایی، نسبت به طرح مقوله خشونت و ددمنشی و ریشه‌های تاریخی احتمالی‌اش امکان خوانش متفاوتی را نیز فراهم کرده است.
در واقع بستر نمایش کوشکی خودآگاه یا ناخودآگاه، به ریشه های تناور شدن فرهنگ استبدادی خشونت،زن‌ستیزی و رجالگی در سلسله مراتب قدرت حکمروایی در افق تاریخی‌اش اشاره دارد.
زمان نمایش ظاهرا در دوره پادشاهی غزنویان است اما شک، لزوما نمایشی تاریخی نیست و به لحاظ زمانی تعمیم‌پذیر است. شخصیتهایی به نام حسنک وزیر یا بوسهل زوزنی وزیران دربار سلطان محمود و مسعود غزنوی هستند نامهایی که بیهقی بزرگ، پدر نثر فارسی، ( که در استخدام دربار غزنویان بوده ) در تاریخ بیهقی با فارسی منحصر زیبای قرن پنجمی درباره آنها نوشته است.
شاه "شک"، سراسر سیاه پوشیده ، حتی چهره اش پیدا نیست. مبتلا به کسالت و قساوت است. شاه جائر هرزه و زنباره‌ای که افسرده است و البته ضمن ادای مناسبات رجالگی و ستمگری‌اش، جام خون به دست شتکهای خونین می‌پراکند و متشرعانه نگران حلال و حرام روابط با کنیزکان و دخترکان غرمطی و حرامی حرم اش است. در دربارش دستور اخته شدن میدهد. خواجه "شک" نیمه نام دارد و او که قربانی ددمنشی قدرتمداران شده، موجودی معرفی شده که ذات پستی دارد وحتی برای نجات جان خود مادرش را به کام مرگ می‌کشاند.
شخصیت شاه "شک"، به طور زمختی کالیگولای کامو را به یاد می‌آورد و همزمان کینه اش به مادرش هملت‌وار است. انگاره نرینه‌محورمدار تاریخ مردسالاری جهان همواره انتقامش را از مادرانی که انتخاب دیگری بعد از پدر فرزند خود می کنند، می‌گیرد. داستان خیانت و کینه از پدرکشی در هملت وسیله ی تکفیر و منکوب شدگی مادر می‌شود. حال آنکه خیانت پدران به مادران و فرزندان مجاز تلقی شده و گاه تشویق میشود. شاه در "شک"، پادشاه سلسله‌ی شک است. عدم اطمینان در حفظ سریر قدرت خونینش...در این محمل آلوده هرکسی از طریق مجیزگویی شاه ظالم در پی حفظ منافع خویشتن است و شاه نامطمئن و بی اعتماد به همه...
زبان شک، به نظر زبان شبه-مرسل(شبه-نثر سبک خراسانی) و گاه مدرن است و شاید به عمد در جستجوی تداعی غیرجدی و مشنگی از نثر بیهقی است. گویی زبان در شک تقلبی و آزارخواه است. انبوه دیالوگها مسلسلوار و مکانیکی از زبان شاه و اجراگران به سوی تماشاگران پرتاب میشود. در بسیاری از موارد ابتدای دیالوگ نفر بعدی با انتهای دیالوگ قبلی تداخل میکند همین امر اساسا تمرکز مخاطب برتامل بر زبان نمایشنامه را کم کرده است.
یکی از نقاط مهم و قابل توجه نمایش شک، توانایی تاثیرگذار اجرایی مهدی کوشکی در نقش شاه است که استعداد و قابلیت های اجراییاش را بار دیگر و بعد از بازی های تکراری و مشابه اش در نمایش های اخیری که در آن آن حضور داشته، یادآوری میکند.
باشد که شک مسیری تازهای برای فائق آمدن به نگاه جنسیت زده و خشونت بار و نقد واقعی این پدیده ها در آثار بعدی این هنرمند باشد.
جناب ابرشیر
من کارهای کوشکی را چند وقتی است نمی بینم
و نوشته هایتان را خواهم خواند
بسی لذت بردیم از متن تان..
البته من با ساده نویسی موافقم
۰۹ مهر
دنیای خود‌همه‌چیز‌دان، نسخه‌نویس،لاف‌زن و اقتدارطلب مردسالاری را باید به فراموشی سپرد. آب به لانه‌ی مورچگان ریخته‌اند... سلطه و تقارن نرینه‌مدار در حال فروپاشی است.
قطعا حقیقت وجودی و اجتماعی هر انسان به عمل شخصی و اجتماعی او و تاثیر آن است نه ... دیدن ادامه » صرفا سخنانی که بر زبان می‌آورد.
۱۱ مهر
سلام مجدد.
ایشان معتقد به ژنوم در طی فرآیند چند هزار ساله دارند
به این زودی ها حل نمی شود .. فقط در اروپا ژن را
دارند می خوابانند.
۱۲ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

آب را گل نکنیم
شاید این آب روان می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.
" سهراب سپهری"

آب و دیگران؛ نمونه ساده و جذابی از نمایش جادوی عروسک، شئ و پارچه است و قدرت تاثیرگذارشان در بیان و انتقال مفاهیم بسیار مهم و پایه ای بر روی صحنه تاتر...
تئاتر ابژه، از اشیائ مختلف (در اینجا حتی بخش هایی از اعضای بدن اجراگران مانند کف پا و زانو) در قالب شخصیت ها یا کنش های فهم‌پذیر، ویژگی‌ های ارتباطی شورانگیز بیانی استخراج می کند و به مخاطبانش ارائه می دهد. این شکل از نمایش ممکن است با هزینه های پایین و در سادگی بسیار برای انتقال مفاهیم اعتراضی، اجتماعی ، فلسفی و.... به کار گرفته شود.
در نمایش آب و دیگران ، ضرورت حیاتی آب و چالش های انسانی، زیست‌محیطی و در نهایت سیاسی ناشی از کمبود آن در جهان و تاثیرش بر روابط انسانی طرح شده است‌. نمایش به مضامین فاجعه‌آمیز ... دیدن ادامه » اشاره دارد .مرگ عشق، مرگ گل و طراوت و دوستی ، جدال قدرت ها و سواستفاده از آن و نهایتا جنگ اما لحن نمایش بسیار شاد و رنگارنگ است و نگاه بسیار امیدوارانه ای دارد و این سرخوشی شریف شاید، تاثیرگذاری تراژیک موضوع را که عمیقا می توانست با این شیوه اجرایی مخاطبانش را منقلب کند، کم اثرتر می‌سازد.
هماهنگی اجراگران، تنوع موسیقی ، صدا و نورپردازی دلنشین و کاربردی است.

تماشای آب و دیگران؛ لذت معصومانه و شادابی پیشکش تان می کند.

حلقه مفقوده
ماجرای خفاش شب، یکی از حادترین و جنایتکارانه‌ترین مظاهر زن‌ستیزی و تبه‌کاری در سال های اخیر بوده است.
اشکال و انواع زن‌ستیزی در سطوح مختلف در زندگی روزمره و به طور ساختاری قابل جستجو و ردیابی است. زن‌ستیزی به طور آشکار یا پنهانی در تار و پود بخشهایی از مناسبات اجتماعی، عرصه عمومی، فرهنگ، روزمرگی، زبان، هنر ( از جمله تئاتر) و...تنیده شده است و متاسفانه از سوی بخش‌هایی از اجتماع پذیرفته شده و یا از سوی بسیاری دیگر معمولا نادیده گرفته می‌شود. چنین رویه‌هایی در طی این سالها، خودآگاه یا ناخودآگاه به تداوم و گسترش چرخه خشونت و خشونت علیه زنان بسیار کمک کرده است.
مصادیق زن‌ستیری بسیار متنوع هستند. از متلک‌ها و فحاشی‌های خیابانی تا دست درازی‌ها و مزاحمت های خیابانی و تجاوز... از نگاه فرودستانه به زنان در عرصه عمومی و اجتماعی تا جنسیت‌زدگی در زبان و ادبیات ... از مناسبات بالادستی که در کار دامن زدن به گفتمان سلطه‌گرانه بر زنان است تا کالایی‌سازی بدن زن... همه این موارد و بسیاری نمونه‌های دیگر زن‌ستیزی، به طور رسمی و غیر رسمی توسط سویه‌های مردساخته و مردسالارانه در حال تثبیت، تایید و بازتولید هستند و هر از چندگاهی برآیند و انباشتگی همگی این موارد در سر حد نهایی و جنایی آنان یعنی قتل زنان بروز می‌یابد. جنایت‌های مرد عنکبوتی و... از نمونه‌های دیگر قابل ذکر در این زمینه است.
غلامرضا لبخندی،به‌طور غالب نمایشی زندگینامه‌ای است که به فرازهای زندگی غلامرضا خوشرو، قاتل زنجیره‌ایی زنان و روایت‌های برخی از زنان مقتول و خویشاوندان‌شان از این فجایع می‌پردازد. خوشرو، از معروفترین قاتلان زنجیره‌ای ایران بود که به اتهام 9فقره قتل در تابستان سال 1376 اعدام شد. قتل‌ها همراه با سرقت و تجاوز جنسی بوده و قربانیان بعد از کشته شدن، سوزانده شده‌اند. خفاش شب، در روند دادرسی پرونده، جنایاتش را گردن نگرفت و همواره از شخصی به نام حمید رسولی، به عنوان عامل اصلی قتلها نام برده بود. این اسم در حد فاصل تخیل یا وجدان معذب غلامرضا خوش‌رو و مسائل و حواشی سیاسی امنیتی در هاله‌ا‌ی از ابهام باقی ماند.
جنایت‌های زن‌کشی در تابستان 1376 به واسطه‌ی انعکاس گسترده آن در روزنامه‌ها و پوشش خبری آن در برنامه‌های تلوزیونی، افکار عمومی را بسیار جریحه‌دار نمود و تا مدتی تاثیرات منفی خصوصا بر روحیه‌ی به ویژه زنان و حتی فعالیتهای اجتماعی برخی از آنها گذاشت.
در این نمایش شاید به دلیل ممیزی و نیز تلطیف ماجرا به طور عامدانه، از نمایش سرقت و خشونت سبوعانه و مستقیم حتی المقدور پرهیز شده است تا ضمنا به وجه درونی‌تر این شخصیت در عین حال مرموز پرداخته شود و احتمالا وی را به عنوان محصول و معلول شرایط بغرنج اجتماعی، روانی و خانوادگی نیز معرفی کند. البته با توجه به شکل و رویکرد کم عمق نمایشنامه در این زمینه،چنین تاکید کم رنگی قابل اعتنا به نظر نمی‌رسد. کهبد تاراج در مصاحبه با آوای تیوال، موضوع مرگ‌های اورژانسی و یک دفعه‌ای و البته جذابیت دراماتیک این شخصیت را محمل پرداخت و ساخت این نمایش ذکر کرده است.
در نمایش غلامرضا لبخندی، موضوع نقد ( اگر قائل به حضور نگاه انتقادی در این نمایش باشیم)، صرفا شاید با تاکید بر نقش سیستماتیک و کلیدی فردی که خفاش شب در دادگاههایش از او به عنوان قاتل اصلی نام می‌برد، پر رنگ شده است. در پایان نمایش هنگامیکه صادرکننده حکم اعدام خود را حمید رسولی معرفی می‌کند،این مساله برجسته شده و چه بسا نگاه افشاگرانه نسبت به کلیت سیستم قضاوت و تادیب در ارتباط با این پرونده گوشزد می‌شود.
اما علیرغم مباحث مطرح شده، در این نمایش جای نگاه عمیق آسیب‌شناختی در مورد مساله زن‌ستیزی در جامعه به عنوان یکی از نیروهای محرکه اصلی در چرخه خشونت و البته وقوع چنین جنایاتی خالی است. چرا باید با بی‌طرف به این مصداق بارز زن‌ستیزی جنایتکارانه نگاه کرد؟ آیا جذابیت دراماتیک سوژه اصلی جنایتها در این زمینه اکتفا میکند؟ هنر تئاتر آگاهی‌بخش نیست؟ آیا بدنه تئاتر امروز از نگاه نابرابر مبری است؟
نکته مهم مغفول مانده در این نمایش، به نظرم شکل دیگری از خشونت پذیرفته شده از سوی سطوح مختلف مردم در جامعه است. اینکه چگونه خشونت در بستر یک چرخه بسته تکرار می‌شود و راه گریزی از آن وجود ندارد.
ساعتی قبل از اعدام خفاش شب، تعداد زیادی از مردم که برخی از آنها تنقلات و خوراکی همراه داشتند، برای تماشای صحنه به دار آویختن او در محل اعدام حضور یافتند. گویی این روح جریحه‌یافته جمعی صرفا با تماشای اعدام او تسلی می‌یابد. اما آیا بعد از گذشت بیش از دو دهه از این ماجرا آمار جنایت و قتل کاسته شده ؟ آیا روح جمعی اجتماع ما صلح‌طلب تر و خشونت‌پرهیز تر شده ؟
++
در روز جهانی تئاتر، هفتم فرودین به تماشای نمایشی رفتم که در آن مردی در حال پختن سر همسر جوانش در دیگی روی اجاق گاز بود. بازیگر زن دیگری هم در نقش دوست قدیمی مرد بر روی صحنه بود که نقش‌اش صرفا خرد کردن سبزیجات و البته تو سری خوردن و تو دهنی خوردن از مرد بود! چند کلمه‌ای هم به زبان آورد و در پایان نمایش با ضربات چاقوی مرد به قتل رسید. سپس مرد با خونسردی محتویات پخته قابلمه را در ظرفی به تماشاگران تعارف کرد و در کمال حیرت برخی از تماشاگران با خنده و رضایت خاطر سرخوشانه‌ای تعارف را پذیرفتند و لحظات ظاهرا مفرحی را به زعم خود سپری کردند.
نکته دردناک در اینجا شکل‌گیری نوعی روند کاسبکارانه از کاربرد خشونت بعضا زن‌ستیزانه یا به عبارت صحیح‌تر پورنوگرافی خشونت در برخی نمایش‌ها است که به جعل نام گروتسک و زهرخند انتقادی برای فروش بالاتر کار به اصطلاح هنری می‌کنند. این شکل از خشونت که به عنوان یک ژانر جا انداخته شده معمولا واجد هیچ‌گونه ویژگیهای سبکی اصیل نیستند و هیچ نکته‌ی تکان دهنده، افشاگرانه و آگاهی‌بخشی نسبت به خشونت آسیب رسان برای مخاطبانش ندارند و تنها کارکردشان عادی‌سازی ددمنشی و خشونت و تقویت و ارضاءلذت بیمارگونه از نمایش خشونت گفتاری و فیزیکی و البته زن‌ستیزی در تئاتر است.
اما نکته‌ی فاجعه بار تر پذیرندگی و خواست لذت‌جویانه این پورنوگرافی خشونت از سوی برخی از مخاطبان است که نیاز به آسیب‌شناسی جامعه‌شناختی و رفتاری مفصلی از سوی محققین و پژوهشگران مرتبط دارد.
++
آسیب‌شناسی ... دیدن ادامه » و البته شناخت انواع خشونت از جمله زن‌ستیزی از وظایف هر هنرمند تئاتر دغدغه‌مند ( البته در صورتیکه در وهله اول خود به وجود چنین چیزی معتقد باشد) است.
راه خروج از دور باطل خشونت در یک جامعه خشونت‌زده و خشونت طلب، شناخت راه‌های پرهیز از بازتولید آن است.

رفیق عزیزم من این کار رو ندیدم و راستش برنامه‌ی تماشا هم نداشتم..اما با چه دید جالبی نگاه کردی اردشیر! بازتولید خشونت...
۲۷ فروردین
ابرشیر گرامی درود
تجزیه وتحلیل موقر و مشروح شما از زاویه دیدی متفاوت قابل ستودن است. به نظر می رسد در ابراز خشونت، نمی توان نقش زنان را نیز مغفول دانست اگرچه در خشونت فیزیکی و جنسی و گاه حقوقی مردان پیشرو می باشند اما متاسفانه زنان برای دستیابی به آزادی ... دیدن ادامه » ها و حقوق و شرایط نسبتاً ایده آل نفس کشیدن، در جامعه و خانواده ای که محدودیت ها به صورت فزاینده ای بر آن ها اعمال گردیده، اقدام به اعمال همان خشونت ها حال به شیوه ای متفاوت تر (روانی یا کلامی و ...) علیه مردان روی می آورند روندی که به جای خشکاندن خشونت و طرد آن، با تغییر و انتقال به جنس دیگر به حیات خود ادامه می دهد.
۰۴ اردیبهشت
@محسن گرامی خواهش می کنم.

@بهراد گرانقدر ممنونم از لطف و توجه ات..
درست می فرمایید . مواردی مانند سرکوفت و تحقیر و توهین و... که در روابط خانوادگی و یا دوستی و... گاهی از سوی زنان به مردان وارد می شود نیز جزو انواع خشونت های آسیب زا و مخرب است، شکی نیست اما ... دیدن ادامه » در جستجوی یافتن ریشه های اصلی همین خشونت های کلامی به مواردی از جمله اعمال تعاریف و انتظارات خاصی از مردانگی برمی خوریم که بعضا توسط انگاره های مردسالاری تعریف و به جامعه حقنه شده است...
اما در اینجا و در این نمایش با مساله زن‌ستیزی تبه‌کارانه و جنایت کارانه مواجه ایم. مساله زن ستیزی در سطوح مختلف اجتماعی و نیز به طور سیستماتیک به طور بطئی پشتیبانی یا تقویت می شود و یا در حالت خوشبینانه نسبت به آن بی تفاوتی وجود دارد.
مساله من در اینجا نقدی است به نگاه خنثی هنرمند نسبت به دلایل اصلی تداوم خشونت و زن‌ستیزی در جامعه است. خشونت امری نیست که فقط و فقط از سوی بالا به جامعه تحمیل شود بلکه آحاد مردم نیز در تشدید و تثبیت و به وجود آمدن خشونت نقش دارند.
ارادتمندم
۰۴ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ابرشیر
درباره نمایش تابستان i
تابستان، نمایشی است هول انگیز، کم‌حرف، رازآلود، ساده، پرهیاهو، منزوی، شوریده، مالیخولیایی، محروم، تنها، جنسی، بخارآلود، مکرر، عینی، فکور، پردغدغه، معلق، مضطرب، ذهنی، پرکشش، مسکون، منتظر، پرتنش، ناگهانی،دردمند، مغضوب، رنجور، محصور و...
تابستان، تئاتری اصیل است که بدون روایت کلامی و با دکور و طراحی واقع‌گرای اسرار آمیز و فراموش نشدنی ذهن و روح مخاطب را در خود فرومی‌بلعد و در این روایت اسیر می کند.
تابستان اثری روانکاوانه و اتفاقا اجتماعی است که از مسیر چرکین و دردآلود واقعیت به دالان‌های ذهنی کابوس‌ها و حسرت‌های سرکوب شده و نامحقق و رنج طبقاتی شخصیت(ها)_(قهرمان-ها)اش سرک می کشد، با آن تخیل بازی می کند و دراماتیک‌(روایی)اش می‌سازد و حتی به اجبار سانسور یا خودخواسته در سودای در هم‌شکنی دوگانه جنسیتی است که این خود اثر را آبستن تفسیرهای ... دیدن ادامه » بدعت آلود و پر پیچ و خم می کند.
تابستان، مهیب است.
اردشیر جان با تک تک کلماتی که نوشتی موافقم، به خصوص با «مهیب» و «فراموش نشدنی»!
تابستان به شکل ترسناکی در روح تماشاگر رسوخ میکنه و هرگز وجود مخاطب رو ترک نمیکنه
۲۹ دی ۱۳۹۷
اردشیر عزیز سپاس از اشتراک نظر، خوشحالم درباره این کار نوشتی، نمایش رو ندیدم اما در متنت نوعی شوریدگی بود، امیدوارم بتونم به تماشا بشینم و این شوریده حالی باز هم تکثیر بشه، قلمت سبز
۰۲ بهمن ۱۳۹۷
مریم بزرگوار دوست اندیشه ورز و صائب نظرم؛ ممنون از مهر و توجه ات.
ارزش این اجرا در حرف نزدن و بسیار گفتن است به نظرم.. در بیشتر نمایش ها صدها جمله می شنویم و هیچ نمی بینیم یا درک نمی کنیم. تابستان حرفها و دردهایی در خود دارد که بدون دیالوگی خیلی صریح منتقل ... دیدن ادامه » می کند .
امیدوارم فرصت تماشایش را بیابید و از نگاه وزین و خردمندانه همیشگی ات پیرامون این نمایش نیز اگاه مان فرمایید. ارادتمندم
۰۳ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ابرشیر
درباره نمایش هار i
مدلهای دردناک انسانی
نمایش هار؛ خلاق و فکور است. تعهد و تفسیرپذیری جستجوگرانه ای دارد وغافلگیر می کند.
هار؛ عرصه نمایش بورژوایی سرمایه دارانه مد را به طرز بازیگوشانه ای به عرصه جلوه گری خشونت و اعتراض و نا امیدی اجتماعی، فلسفی و سیاسی بدل می کند.
در ابتدا همه چیز بازسازی رویداد مد مردانه ای بر روی نوار T شکل میان تماشاگران است. مدل های مرد، با لباس ها و وسایل شان روی صحنه جلوه گری می کنند. روبه روی آنها دوربینی است که حرکاتشان را زیر نظر دارد. منطق طراحی حرکت در طول نمایش تغییرچندانی نمی کند اما کم کم این روند به ظاهر معمولی در محتوی تغییرذاتی و بنیادین می دهد. لحظه به لحظه نظاره گری و چشم چرانی تماشاگران از ابژه های تنانه و مادی فرهنگ سرمایه مدار، تغییر ماهیت می دهد و دچار فروپاشی می شود . تماشاگران به تدریج به مشاهد گران نمادهای فیگوراتیوی ... دیدن ادامه » از اعتراض، خشونت، سرکوب ، تباهی و ناامیدی وجودی در هستی جهان سرمایه زده کنونی تبدیل می شوند. دوربین همواره ناظر این دگرگونی ها است. نئون رنگی برند RABID در این عرصه بر هاری و خشونت و زوال جهانی کنونی تاکید دارد. رویکرد نمایش در ظاهر کلی و جهان شمول است اما هار( البته شاید به طور ناخودآگانه)، واجد بدن های ژستیکی است که به طور ملموسی برای جامعه معاصر ما یادآوری کننده مسایل اجتماعی و سیاسی و... هشدارکننده ای است... زیرپیراهن سفید خونین بالا گرفته شده در دستها، آفتابه به سران( مدل تحقیرکننده تنبیه بزه کاران و...)، بیمارانی که خاک سرفه می کنند مردمی که بعد از جنگ خونین حالا با گرد و غبار قربانی می شوند، خشونت های مرگبار، سرطان و آلودگی، فرودستان زباله گرد ...سرو کله ی بعضی از شخصیت های ادبیات نمایشی جهان هم روی کت واک ربید، پیدا می شود از جمله شاید اودیپ و نیز ولادیمیر و استراگون منتظر گودو با تک درخت معروف توضیحی بکت، چندین بار روی صحنه ظاهر می شوند هر چند این تکرار حضورآنها از تعمیق و تاثیر دلالت های معنایی شان بر صحنه می کاهد و لطمه زننده است اما به شفافی جهان پوک در انتظار نجات دهنده بودن را جلوه گر می شود در آخر آنها جسدی که گویا متعلق به گودو است با چاقویی در سینه روی کت واک ،حمل می کنند و سرنوشت هار منجی این منتظران آلوده به خون رقم می خورد .
زنان در این نمایش، حضور مبهمی دارند. اگرچه محدودیت حضور آنان در این شکل از نمایش قابل فهم است. هر چند در طول اجرا دختری دوربین را در دست دارد و این ثبت و نظارت گاه افشاگرانه در دستانی زنانه صورت می گیرد.
از طرفی پسری که با بدل پوشی لباس زنانه ای احتمالا متعلق به نواحی آسیای شرقی تقریبا در طول نمایش تغییر ماهیت نمی دهد واتفاقا اواست که اعتصاب مدل ها را به نوعی می شکند و دوباره روی صحنه حاضر می شود. مدام در حال خوردن و نوشیدن است. آیا او نماد روسپی گری است؟ اگر این تفسیر درست باشد نگاه طراح نسبت به کارگران جنسی قابل نقد است چراکه کارگران جنسی در جهان همواره مورد ظلم و تبعیض و استثمار بوده اند.
معنی دیگر لغوی هار در لغتنامه زبان فارسی به معنای هر چیزی است که از پی هم به توالی درمی آید. در این نمایش علاوه بر فرم ساختاری متوالی و پی در پی، مفهوم هاری و زوال به توالی بر تماشاگران نمود می یابد. طراحی لباس درهار، ستودنی و بسیار حرفه ای است. موسیقی های انتخاب شده در هر صحنه بسیار درست و معنا رسان عمل می کند. موسیقی یکی از ارکان جدانشدنی و اصلی روند نمایشی در هار قلمداد می شود.
حسین پوریانی فر، نوید یک کارگردان خوب و خلاق را برای تئاتر ایران می دهد.




ممنون از متن مفصل شما

عجب وضعیتی شده، نظرها خیلی مقابل همدیگه ان..نمیدونیم ببینیم یا نبینیم کار رو
۱۷ آذر ۱۳۹۷
ممنون آقای ابرشیر من لذت بردم از نوشته تون.
۰۲ دی ۱۳۹۷
خانم فیض آبادی گرامی سپاس از توجه و زمانی که برای خواندن مطلبم گذاشتید
۰۲ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ابرشیر
درباره نمایش کلفت ها i
بحران زایی ذهن های آسوده
کلفت‌های علی‌اکبر علیزاد (با دراماتورژی رضا سرور) طراحی و انتخاب‌های شجاعانه و تاویل‌مندی از نمایشنامه ژنه ارائه می‌دهد که امکان برجسته‌سازی روزآمد لایه‌های روانشناختی، طبقاتی و سیاست‌های جنسیتی متن را در قرن بیستم ‌ویکم نیز میسر می‌کند.
انتخاب جسورانه بازیگران مرد برای ایفای نقش زنان ذیل استراتژی متن مبنی بر بازی در بازی‌های متناوب و البته سیاست سیال جنسیتی ژنه صورت گرفته است و به طور آشکاری بر گسست از واقعیت تاکید ابهام‌آوری دارد. این امر احتمالا به دلیل ایجاد موقیعت‌های مورد نظر ژنه صورت گرفته که معتقد بود پرسوناژهای کلفت‌ها بر صحنه می‌بایست هیچ چیز به جز حالت انتزاعی از آنچه که باید معرفی کنند، نباشند.
انتخاب علیرضا کیمنش و مرتضی حسین‌زاده در نقش‌های کلر و سولانژ در وهله اول بر این سیاست ژنه دال بر معرفی انتزاعی و نامستقر از واقعیت شخصیت‌های در حال بازی جا‌به‌جایی نقش، تلقی می‌شود و یک انتخاب تماتیک است. از سویی دیگر، چنین برداشت جسارت‌آمیزی در فضای کنونی تئاتر ما اهمیت مرزگشایی و تابوشکنانه دارد به ویژه اینکه مساله زن‌پوشی (دگرپوشی) در کلفت‌ها ذیل رویکردهای سخیفانه و لودگی نمایش‌های معمول از چنین تمهیدی بسیار فاصله دارد. لیکن با توجه به تاکید حداکثری انرژی اجرایی بر دو بازیگر نقش کلر و سولانژ به نظر می‌رسد نقش خانم در کلفت‌های علیزاد، با نارسایی‌هایی پرداخت شده است. خصوصا در جایگاه ارباب سلطه‌گر بر کلفت‌ها، تاثیرگذاری‌اش چندان قابل دریافت نیست. در واقع رابطه دوگانه عشق و نفرت کلفت‌ها نسبت به خانم، نمود پیچیده‌ی روانشناختی و رفتاری در شخصیت‌پردازی آنها است، که بر اساس حس تحقیرشدگی در جایگاه افراد تحت انقیاد و میل به تصاحب جایگاه فرادست از سوی آنها، حتی به واسطه توطئه و قتل در یک سیستم تبعیض‌آمیز طبقاتی قابل بررسی است. اگرچه در کلفت‌های علیزاد همچنان بر تضاد طبقاتی و امکان‌های شوم‌اش تاکیدهای روزآمدی وجود دارد. تاکید بر مصرف‌گرایی حاد خانم در تعداد بسته‌های خرید لباس و یا رفتن‌اش به تئاتر لاکچری، استفاده از قطعه موسیقی amerika از Rammstein که مضمونی انتقادی از هژمونی فرهنگ مصرف نولیبرال آمریکا در سراسر جهان دارد و حتی به کارگیری اصطلاح هرچند سرسری اختلاس به جای دزدی برای اتهام آقا، از همین دست است. روح کلفت‌ها در این سلسله‌مراتب سرکوب‌گر و تحقیرکننده میل به جنایتی در نهایت معطوف به خود پیدا می‌کند. سولانژ می‌گوید:«شکوه جنایت من باید نکبت بدبختیمون جبران می‌کرد.»
هیبت مردانه کلر و سولانژ با انبوه ریش و سبیل همراه با لباس‌های زنانه و آرایش و عضلات ورزیده و قوی بر جنبه دروغین، تصنع و حالت ساختگی نقش‌ها دلالت دارد. در تمام اجرا این مردان علاوه بر اجرای نقش زنان در جابه‌جایی مدام در نقش‌هایشان تردیدی آشوبگرانه را در ذهن تماشاگران تداوم می‌بخشند. در واقع درک اولیه مخاطب از ساحت واقع‌گرایانه جسم/جنس بیولوژیکی اجراگران نقش کلر و سولانژ در فرایندی کنش‌زا در تباین با نقش‌های‌شان دچار تردید و فروپاشی شده اما در ادامه نمایش این تضاد آشوب‌گر در ذهن به شیوه‌ی بحران‌زایی بازسازی و احتمالا بالاخره مورد پذیرش واقع می‌شود.
به نظر می‌رسد علیزاد در این نمایش در تلاش اجرایی کردن تفسیر سارتری از کلفت‌ها در مساله‌ی ساختگی بودن و واقع‌زدایی است. تاکید بر دوقطب واقعیت و شکل ظاهر... کلر و سولانژ در کلفت‌های علیزاد، فاقد زنیت هستند. مردانی که بر ضد طبیعت (نرماتیو) مبارزه می‌کنند و این امر گاه تحسین و گاه کراهت برمی‌انگیزد. هر چند در دنیای امروز مساله دگرجنس‌پوشی برخی از افراد و سیالیت جنسی و جنسیتی نه تنها در جهان دراماتیک که در واقعیت برخی جوامع بدون واپس‌زنی وارد عرضه شده است.
این ساخت‌شکنی در ساختار نرماتیو عمومی از جنس/جنسیت نقش‌های کلر و سولانژ و اجراگران در سطوحی با خوانش‌های کوییر و سیاست‌ جنسی جهان برخی از آثار ژان ژنه، ارتباط مضمونی و فرامتنی برقرار می‌کند و در نگاهی دیگر چنین انتخاب‌هایی از طرف طراح به طور خودآگاه یا ناخودآگاه به مساله‌سازی و ایجاد آشوب و بی‌نظمی در جهان ذهنی متصلب انتظارات مردسالارانه از این مفاهیم می‌انجامد که دائما به دنبال قالب‌های از پیش تعریف‌شده نظم نرماتیو موجود حتی در جهان درام هستند. در پی این فروپاشی انگاره‌های سفت و سخت برخی از مخاطبان در مواجهه با تخطی نمایش از پیش‌فرض‌های نرماتیو مورد نظرشان، احتمالا برخی دچار بحران ذهنی و به دنبال آن نیز دلزدگی و نهایت پس‌زنی این جهان ‌شوند اما به هر روی این امکان نیز وجود دارد که در شکل دسته‌بندی‌های قالبی محتوم پس‌ذهن آنها تردیدی بحران‌زا ایجاد شود یا دست‌کم نظم آرام‌بخش پیشین ذهنی‌شان را حتی برای لحظاتی با آشفتگی مساله ساز، ناآرام و بی نظم نماید که از نتایج بااهمیت کلفت‌های علیزاد تلقی می‌شود.
در کلفت‌ها دو خواهر به طوردائمی در غیاب خانم خانه، شروع به بازی کردن نقش کلفت و خانم می‌کنند. کلر، خانم می‌شود و سولانژ، نقش کلر را می‌گیرد. این بازی تکرار می‌شود و تمام آرزوها، حسرت‌ها، کشش‌ها و سرکوب‌‌های این دو شخصیت نهایتا در خواست به قتل‌رساندن خانم به طور نافرجام پایان می‌یابد. خانم حتی آنها را از هم تمییز نمی‌دهد و برایشان ارزش و شانی انسانی قائل نیست. سرآخر این تکرار و نقش‌بازی‌ها با خودکشی کلر، پایان تراژیک و خودویران‌گر می‌گیرد. کلر به سولانژ می‌گوید من در تو خواهم ماند. در این نمایش به زیرلایه‌های روانشناختی متن در تداوم مناسبات سادومازوخیستی دو خواهر کلفت مابین خود که واجد رگه‌های کششی همجنس‌خواه در روابط نزدیک با محارم نیز هستند، تاکیدهای اجرایی و زیبایی‌شناختی درستی می‌شود. از طرفی به دلیل شکل پرداخت نقش و بازی کتایون سالکی، مناسبات سلطه‌پذیری و سویه‌های مازوخیستی دو خواهر کلفت مشخصا کلر، در ارتباط با نقش سلطه‌گر و احتمالا سادیستی خانم کاملا برجسته‌سازی نشده است.
در این بین خشونت و نفرت مضمونی و کلامی، که همراه با کشش متناقض جسمانی یا عشق بین دو خواهر-مرد قابل دریافت است، در صحنه‌ی پیچ‌و‌تاب‌های جسمانی و درهم‌آمیختگی خون‌آلود دست‌ها و صورت‌هایشان ذیل انگیزه‌های جنایتکارانه و در قالب‌ زیبایی‌شنایی شر تجسد می‌یابد.
طراحی لباس، صحنه و نور در کلفت‌ها موثر و برای اجرایی کردن سیاست‌های متن دال بر نمایشی بودن، درخشندگی موضعی یا موقت و بازی‌های جلوه‌فروشانه است لیکن به کارگیری میکروفون یا تکنولوژی دوربین برای نشان دادن پشت صحنه در تدارک تهیه نوشیدنی مرگ‌آور و... تمهیدی است که در برخی نمایش‌ها، بسیار استفاده شده و انتظار می‌رفت پیشنهادهای خلاقانه‌تری در ارائه و محتوای آن در کلفت‌ها اجرایی می‌شد. اما با وجود این موارد، شکل طراحی و استراتژی اجرایی، نمایش را به شکل شوخ‌طبعانه و ستودنی، بحران‌زا می‌کند که باعث تاثیرگذاری آشوب‌گرانه‌ای در ذهن مخاطبان‌اش می‌شود.
کلفت‌ها، واجد کنایه‌ها و استعاره‌های آشوب‌طلبانه‌ای است که در صدد شکستن برخی از انگاره‌های مسدود ذهنی مخاطبان در مواجهه با این نمایش برمی‌آید.



منابع:
۱- مقدمه‌ای ... دیدن ادامه » بر «کلفت‌ها» و «نظارت عالیه»، نوشته ژان‌پل سارتر، کلفت‌‌ها، ترجمه ایرج انور
۲- کلفت‌ها، ژان ژنه، ترجمه ایرج انور، نشر میلکان، ۱۳۹۶
۳- نامه ژان ژنه به پووه‌ر در مقدمه کلفت‌ها، ژان ژنه، مترجم بهمن محصص، انشارات روزن ۱۳۴۷
۴- آستین‌ئی.کویگلی، ژان ژنه، ترجمه رضا رضایی، نشرماهی، ۱۳۸۲
سر صبر میخونمت دوست :)
۲۸ آبان ۱۳۹۷
خانم رویای گرامی اختیار دارید ...نظر هر کدام از ما با توجه به تجارب و عقاید فردی در نوع خود منحصر و بسیار مفید است...
باهاتون موافقم طراحی رنگ و دکور به لحاظ بصری درگیر کننده است بازی خانم قدر قدرتی و تاثیرگذاری بیشتری لازم داشت.. کاربا دوربین و نشان دادن ... دیدن ادامه » فضای خارج از صحنه هم تکراری بود و نمونه عالی اش را در شنیدن کوهستانی دیده بودیم ..
خوشحالم نظرتان را به اشتراک گذاشتید و از حسن توجه تان سپاسگذارم
۲۸ آبان ۱۳۹۷
فوق العاده بود.موضوع،سناریو وبازی آقای محدث عالی بود.
۳۰ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ابرشیر
درباره نمایش کلفت ها i
کلفت های علی اکبر علیزاد (به دراماتورژی رضا سرور )، خوانش شجاعانه و نوآورانه ای از نمایشنامه ژنه ارائه می دهد که به طور شرافتمندانه و روزآمدی لایه های فلسفی، سیاسی-طبقاتی متنش را در عصر سرمایه داری هار نولیبرال برجسته سازی می نماید.
شکل و طراحی متهورانه نمایش به ویژه، بازی مردان در نقش زنان کلفت( بدون اینکه وارد ورطه ی لودگی زن پوشی در نمایش های سخیف معمول شود) گویی لایه جدیدی بر استراتژی متن ژنه مبنی بر بازی در بازی( نقش بازی) نمایش افزون می کند. بدین ترتیب که ساحت واقعگرایانه جسم/جنس بیولوژیکی دو اجرا گر نقش کلر و سولانژ ( کی منش و حسین زاده)، را در فرایند کنش زایی دچار تردید و فروپاشی می نماید و سپس در بازی خود در مواجه عینی تماشاگران با این تضاد و به شیوه بحران زایی آنرا بازسازی می کند و بدین سان مداری در مدارهای نمایش اضافه می شود که تجربه آن ... دیدن ادامه » را به تماشای تماشاگران اجرای علیزاد از کلفت ها منحصر می کند. همچنین در نمایش به زیرلایه های روانشناختی متن در تداوم مناسبات سادومازوخیستی دو خواهرکلفت(در اینجا خواهر-مرد) مابین خود که واجد رگه های روابط نزدیک با محارم همجنس نیز هست و در ارتباط سلطه پذیری با ارباب(خانم)، وفادار می ماند و در طراحی و حرکات آنرا به شیوه بحران زایی به طور شوخ طبعانه ای نمایشی می کند.
این ساخت شکنی آشوب طلبانه در ساختار آرام نرماتیو و عمومی از جنس/جنسیت نقش های کلر و سولانژ و اجراگران مرد آنها در همنشینی متضادشان جلوه یافته است و در سطحی با ریشه ها و خوانش های کوییر ، سیاست جنسی و سیالیت جنسیتی جهان برخی از متون و تفکرات و هستی ژان ژنه، ارتباط تماتیک و فرامتنی برقرار می کند و در نگاهی دیگر چنین انتخاب هایی از طرف طراح این نمایش به طور خودآگاه یا ناخودآگاه به مساله سازی و ایجاد آشوب در جهان متصلب انتظارات مردسالارانه می انجامد که به دنبال قالبهای از پیش تعریف شده نظم نرماتیو موجود هستند. در پی این فروپاشی انگاره های سفت و سخت برخی از مخاطبان احتمالا در مواجه با تخطی نمایش از پیش فرض های نرماتیو مورد نظر آنها دچار بحران ذهنی و نیز دلزدگی و نهایت پس زنی این جهان می شوند اما به هر حال نوعی آشفتگی مساله ساز را در شکل دسته بندی های قالبی و دگم شان به پس ذهن خواهند سپرد که از نتایج با اهمیت کلفت های علیزاد تلقی می شود.
کلفت ها، واجد استعاره های آشوب طلبانه ای است که کشف و تفسیر آنها به زیبایی تلخ و بحران زایی که در انگاره های مسدود و صلب شکاف می اندازد، می انجامد.
درود بر شما اردشیر عزیز
نقد خوب شما لذت دیدن نمایش رو چند برابر کرد
مانا باشی
۱۲ آبان ۱۳۹۷
انقلابی :))
۳۰ آبان ۱۳۹۷
انقلاب به معنای مثبت و شجاعانه .. در اتخاذ چنین شکل طراحی از کلفتها
۳۰ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ابرشیر
درباره نمایشگاه ساکن‌ها i
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم
و این جهان به لانه ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند..
(فروغ)

نقاشی های مجموعه ساکن ها، در ادامه سیر زیبایی شناختی آثار الهه حیدری در امر" حذف کردن" بخشی از چیزهایی است که نقاشی می کند. همه سر و صورت های فیگورها در نقاشی های نمایشگاه قبلی او، حوالی اجسام،حذف شده بود و تمامی سخن ها و تاویل هایی که احتمالا می شد از خطوط چهره و نگاه چشم ها روی بوم دریافت کرد به تفسیر حالتهای تن و دست ها و پاهای زن(سوژه) تنها در لابه لای فضاهای خالی اجسامی مانندمیز، صندلی، کاناپه و..سپرده شده بودند.
در نقاشی های مجموعه ساکن ها، سر و صورت در فیگورها وجود دارد اما لب و دهان از چهره ها حذف شده است.لیکن در این نقاشی ها نیز سوژه ها متکی بر ... دیدن ادامه » قدرت موثر تنهایی تلخ و عمیق و در عین حال گشایش گر و حتی نجات دهنده به نظر می رسد، چرا که بیشتر این زن ها در تنهایی خواسته یا ناخواسته خود در حالتی می نمایندکه گویی خویشتن خویش را بازیافته اند یا در آستانه فهمی از جهانی هستند (و احتمالا قصد ترک آن) که ساکنین آن همچنان که ترا می بوسند، در ذهن خود طناب دار ترا می بافند....از این رو آیا آنها واقعا به دهانی برای گفتگو با چنین خیانتکارانی نیاز دارند؟ آیا این چنین از ریخت افتادگی مسکوتی به جبران چنان خیانتی از اصوات می ارزد؟
به نظر می آید بیشترسوژه های نقاشی های مجموعه ساکن ها، ساکن خویش شده اند یا قصد اقامت در جهان سرشار درون شان را دارند. اگرچه برخی هنوز رمیده، غمناک و در رخوت انتظار به سر می برند اما این انتظار با بی تابی و خواهش های مکررخود-ویرانگر همراه نیست.
سوژه ها عمدتا در راه کشف دریای درون برکرانه های وجودی شان در آرامشی غمگینانه حاضرند یا به درونشان رهسپار... ممکن است هنوز نگاه برخی از آنها در چشمخانه پرتردید باشد اما گویی دیگر راه خوشبختی را درمسیر بازگشت کسی که رفته یا خاطره ای موهوم آن دیگری نمی یابند. آنها دیگر به گفتگو با جهانی که به رویشان لبخند میزند اما در ذهنش طناب دارشان را می بافد، تن در نمی دهند. این درون گرایی ایجابی در تباین با لایه رویی برخی از نقاشی ها به نظر میرسد که ممکن است انفعال و رخوتناکی برخی فیگورها را در شیوه بروز هستی شان نمایش دهد. فیگورها دهانی ندارند شاید کمی افسرده به نظر بیایند اما با آرامشی خودآگاه اشتیاقی به حرف زدن در آنها پیدا نیست. آنها در سرشاری صداهای درونی به سر می برند یا به امید فراموش کردن یا حذف صدای پاهای مردمان فریبکار گشوده و ساکن منتظر می مانند.
ادراک شگرف و عمیق دریافتی از جهان محذوف سوژه های نقاشی های الهه حیدری، چه بسا حصارهای جنسیتی فیگورهای زنانه را می گسلد و مرزهای جسمانیت زنانه را به انسانیت می گسترد و هر انسانی فارغ از زیست شناختی از این به وقوع پیوستن و یگانگی با جهان درون سیراب و امیدوار خواهد شد چراکه سرنوشت بیرونی همه آدم ها مملو از شکستها، جاماندگی ها ،ممنوعیت ها،دریغ ها و..... است . خواست اقامت و ساکن شدن در اقلیم درون همراه است با سرشاری و رهاشدگی و جدایی از حرمان تنهایی...
دلپذیری غمگینانه و امیدواری بر نقاشی ها موج می زند. رنگهای سرد و عمیق مثل خاکستری های روشن، صورتی های چرک تاب,بنفش های کم نور و‌ یا سبزها و قرمز کدر و...نوری که به طور مستقیم اما دیریاب بر این سکون و سکوت عمیق و فضاهای خالی هویدا است. حذفها و منع ها وسیله ای میشود برای بازیابی قدرت درون و اتکا به خویشتن خویش که در همزیستی با اشیا تراشیده حریم شخصی به آرامشی با وقار و بی نیازی شکوهمندی بشارت داده می شوند.
((بی فاصلگی کانونی))
در فاصله کانونی ظاهرا قرار است سه گانه موسیقی، زبان و پرفورمانس(بازی)، ضمن حفظ هویت مستقل و شیوه ی روایتی مرتبط با خود، به طور همزمان و در گفتگویی باهم به سنتزی جدیدی بیانجامد.(بروشور نمایش)
امابه نظر می رسد در این نمایش هر کدام از مولفه های مزبور به طور جداگانه و مستقل سهم برابر و معناداری در ابراز مفهومی اجرا ندارند و از طرفی به طور ارگانیک در ایجاد گفتگویی معناساز و البته وحدت بخش راه به جایی نبرده اند. اجرا به طور یاس آوری حاوی زیبایی شناسی پرتکلف و تصنعی است که با روند کند و گاه پر زائده ایی روایت به شدت کلام محوری دارد و با اتکا بر بازی آشنای ادبی واقعیت و تخیل ،در کمال بی دغدغگی و شاید سطحی انگاری در تلاش برسازی یک شکل از روزمرگی سیزیف وار است تا به شکل جلوه گرایانه ابزورد بنماید.
آمین فیض آبادی، به عنوان آهنگساز و کارگردان ... دیدن ادامه » هنری، فاصله کانونی ، تجربه های پرباری در عرصه آهنگسازی و تئاتر موسیقی دارد. در سایت شخصی اش اینطور اشاره شده که در ساخته هایش روایت جمعی، مستند و داستانی را به فرم های موسیقایی ترجمه می کند و با ایده ترکیب تصاویر، متن و اصوات به طرح الگوی روایی خلاقانه فکر می کند. روایت هترو پلی فونیک (دگرچندصدایی)( www.amenfeizabadi.com)
اما این ایده درخشان تحول خواهانه تئوریک، در عرصه زبان روایتی-اجرایی فاصله کانونی هویدا نمی شود. در نمایش ، اصوات و موسیقی نمایشی لزوما به انعکاس روایت غالب بیان شده توسط اجراگران و سایر پرسش های فلسفی احتمالی مستتر در اثر ( اگر آن را به راستی واجد چنین دغدغه هایی فرض کنیم) نمی شود. به عبارتی مقولات احتمالی که نمایش به نوعی در صدد طرح آنها است اجرایی نمی شود. مضامینی از جمله؛ مواجهه با خویشتن، تشکیک در واقعیت خود و تکرار بی معناکننده روزمره، تداعی های غمناک در ژرفنای حضور و غیاب، خاطره های معلق و امید به نواهای نجات دهنده در بیهودگی درون جهان تکرار و روزمرگی......همچنین وجه تئاتری موسیقیایی مورد ادعا البته ذیل سلطه روایت و بازخوانی نوشته آرش سرکوهی توسط اجراگران سرکوب شده است و ناکارآمد و ابتر باقی می ماند. به عبارتی حجم صوتی به دقت دستچین شده و تکنیکال( اما به نظر کم اثر ) در میان چیدمان پرفورماتیو و پرجزییات اکسسوار انبوه روی صحنه و شکل اجرای دو بازیگر ( بازگو کردن متن) ارتباط ارگانیک و کارکردی نمی گیرد .
در فاصله کانونی، مردی تنها در کناره ی دریای وادن، لیدر تور است. در جایی که بر اثر جذرومد در ساعاتی راز دریا برملای می شود و سرزمینی هویدا که توسط دریا و امواج اش پنهان است. مرد به زبان فارسی از خوابها و رویاهایش سخن می گوید. قایقرانی در دریای وادن ، قایقرانی در شمال ایران را رویا می کند.او از زنی می گوید که در بندرانزلی به همین حرفه راهنمای مسافران مشغول است. هر روز در آپارتمانش از روی تختش بیدار می شود و به گل های خشک گلدان ها آب می دهد. زن هم به نوبت روی صحنه حاضر می شود .در همان فضا و تخت بیدار می شود و گلدان های خشکیده را آبیاری می کند. به آینه می نگرد و از خیالاتش به زبان آلمانی می گوید. به تصویر متکثر شده اش در آینه های روبرو .... آینه هایی که تصویرها را با تغییراتی در هر انعکاس خود تغییر می دهد و تا ابد ادامه دارند. آیا آنها یک نفرند ؟ به نظر در یک اتمسفرند، یک تخت، یک آپارتمان، یک اتاق نشیمن... یک وهم و انتزاع نامحقق...اما به نظر می رسد اجرا در جستجو و تقلای ایجاد این تاثیر و شک در مخاطبانش بر نمی آید.
مرد به طور دائمی یک ملودی در سر دارد. سکوت می کند. در جستجوی سکوت در بین صداها و همهمه ها .... با مسافرانش کمتر حرف می زند. ذهن بازیگوشی دارد. حتی برای ماهی های دریا هم اسم ، شخصیت و دغدغه و..می سازد. اما به ناگهان از جایی به بعد همه اسم ها و شخصیت ها در ذهنش حذف می شود حالا فقط قایقرانی در بندرانزلی فضاهای ذهنی و روحی اش را پر کرده است. او می گوید زن که مخلوق ذهنی او است خودش شروع به تخیل کرده است که او آنها را باز نمی شناسد...مرد فارسی زبان دریای وادن خالق زن آلمانی بندرانزلی است یا برعکس؟ مرد از تصور اینکه ممکن است در خیال کس دیگری باشد، پریشان می شود. از خودش می پرسد اگر واقعی نباشم چه؟ آواها و تصاویر قرار است در آینه ها و آب های جاری و ساکن مخدوش شوند یا به ورای سطح بیرونی خود نفوذ کنند....سکوت ... تاثیر و تاثرات این شاعرانگی در کلام به ادراک اجرایی تئاتر فاصله کانونی ختم نمی شود. طراحی ماهی ها و تور ماهیگیری در ماشین لباس شویی از معدود شاعرانگی اجرایی نمایش به شمار می رود.
زن مدام تور ماهیگیری می بافد تا خیال مرد را به دام بیاندازد؟ اما آنها هر دو مخلوقی هستند که در ساحت ادبیات صرفا توصیف می شوند و فاقد شخصیتی قدرتمند برای گام نهادن بر عرصه اجرای تئاتری هستند. هیچکدام شان خالق نیستند. در فاصله کانونی، اندیشه ورزی، رازآمیزی و در هم شوندگی صرفا وصف می شود .
همچنین به نظر نمی رسد حضور بازیگر ایرانی و آلمانی و تکلم به زبان آلمانی و فارسی در یک نمایش لزوما به گذر از مرزهای زبانی و فرهنگی بیانجامد. کما اینکه رویارویی دوگانه های زبانی و موسیقایی( آواز کلاسیک زن و آواز سنتی ایرانی مرد ) و... در این نمایش به در هم تنیدگی و گشودگی تفاوت ها نرسیده و بر رخدادی خلاق دلالت نداشته است. در این نمایش ،ویژگی های بافتار سیاسی، فرهنگی و تاریخی به عمد و به بهانه ی جهانشمولی رویکرد انسان روزمره دردمندحذف شده است. اساسا ایده این رویکرد معمولا به منظور جلب پشتیبانی های لازم از این گونه پروژه های همکاری بین کشورها صورت می گیرد تا با تکرار کلیشه های بی اثر و غیرمحقق مانند ایجاد پتانسیل های عبور از مرزهای سفت و سخت فرهنگی و زبانی و... به تامین تمهیدات مالی لازم برای اجرا در این کشورها نائل شود.
آیا قصد فاصله کانونی جستجوی و یافتن سکوت نوای رهایی بخش در دایره مسدود تکرارهای بی پایان تصاویر مان در آینه های روبه رو است؟ آیا اساسا در آینه ایی که فاصله کانونی در جلوی ما مخاطبانش قرار میدهد، خویشتن ملموس و آشنایی قابل بازشناسی هست تا بتوان در نهایت از آن عبور کرد و نوای رهایی بخش از روزمرگی را شنید؟ من شک دارم.





به به چه خوب درمورد نمایش نوشتی ابرشیرجان چون هنوز نمایش رو ندیدم خواندن متن خوبت رو به بعد موکول میکنم
سپاس از نظراتت
۰۴ مهر ۱۳۹۷
عباس جان د‌و سال پیش یوجینو باربا کارگردان شهیر نروژی با نمایش درخت به تهران آمد. نمی دونم دیدش یا نه... گسستن مرزهای زبانی و جغرافیایی در یک اثر نمایشی در آن نمایش برایم درک پذیر شد... هر چند قیاس آن نمایش بزرگ با این اثر به دلایل بسیاری چندان درست نیست ... دیدن ادامه » اما حقیقت اینکه مدعای گسستن مرزها تا عمل آن در اجرا دو مقوله متفاوت است. درود بر تو
۰۷ مهر ۱۳۹۷
درود بر تو
متاسفانه آن کار را ندیدم
۰۷ مهر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

" آقامحمدخان"، اجرای چند رسانه ای،بی کلام و آبستره ای است از زندگی بنیان گذار دودمان قاجاریه.. نوید معمار، کارگردان نمایش گفته؛اثرش بر اساس فضاسازی و تصویرسازی در قالب شیوه ای از تئاتر پست دراماتیک، اجرا می شود.
در دورانی که نمایش های داستان گوی کلام محور، در فضای تئاتری ما چیرگی دارند، نمایش آقامحمد خان، به¬طور جسورانه ای فاقد زبان گفتاری و درام معمول است و با به کارگیری زیبایی-شناختی عناصری مانند نور، موسیقی، تصاویر ویدئو پروجکشن و...در تلاش برای خلق زبان متفاوت در روایت برمی آید.
اجرای آقامحمدخان، متشکل از تابلوهایی است که هر کدام از ترکیب متفاوت از حضور و سکوت اجراگران، لوازم اندک جابه جا شونده صحنه، انواع طراحی¬های صوتی و نوری، موسیقی ها، تصاویر ویدئو پروجکشن و... روی صحنه ساخته می¬شوند تا احتمالا تعبیر یک خواب تاریخی پر از روایت ... دیدن ادامه » های خونین و رنجور باشند. این کلاژهای دیداری-شنیداری آمیخته با حضور زنده اجراگران، لزوما قصد ایجاد نظام نشانه ی دلالتمندی را ندارد یا اگر این نیت را دارد، چندان موفق به نظر نمی رسند. از ویژگی های این شکل و فرم اجرایی، تفسیرپذیری است و بخشی از مفاهیم(احتمالی) دریافتی، موکول به ذهنیت و خوانش تماشاگران می¬شود. همکاری تماشاگران در تئاتر پست دراماتیک در قیاس با درام، شکل جدیدی به خود می گیرد. تماشاگر تبدیل به نویسنده وقایعی می شود که خود در مواجه با نمایش تجربه کرده است.
در بخش هایی از نمایش که از نمادهای آشناتری استفاده شده، البته میزان لذت درک، صرفا به زیبایی بصری اثر تقلیل نمی یابد. مشخصا در صحنه نیایش در کنار خنجر و نور سبز سیال و جملاتی با حروف صورت دار، فضا بیشتر از آنکه معنوی باشد رعب انگیز می نماید و محرابی که به چشمه خون بدل می شود یا تصویر شاعرانگی هولناک تابلوی ویدیویی پر از چشم هایی با مردمک ها متحرک و لرزان، که تداعی مجازات سبوعانه آقامحمدخان از مردم کرمان به دلیل پشتیبانی شان از لطفعلی خان زند بود...
نقش موسیقی و طراحی صدایی نمایش واجد اهمیت ساختاری است و همانند طراحی تصویرساز نوری در نمایش منظره شنیداری ایجاد می کند. از تداعی موسیقی محلی استرآباد گرگان، زادگاه بنیان گذار سلسله قاجاریه تا دفورمه و محوکردن صوتی و موسیقیایی، برای انتقال حس رنج، درد، ددخویی و ناکامی و .
4اجرا گر روی صحنه در ارتباط هماهنگی با نور ها و تصاویر و اصوات هستند ، آقامحمدخان (در دوران مختلف زندگی اش)، مادر مقتدرش جیران خانم ، همسرش (احتمالا آسیه ) و مباشرش یا ملازمش که می تواند حاج ابراهیم کلانتر وزیرش هم(البته نه به طور کامل و ثابت) باشد.
اما برخلاف سبک اجرایی خلاق و غیرمحافظه کارانه نمایش، شیوه ارائه و پرداخت به زنان (به ویژه آسیه) یکی از همسران آقامحمدخان، تکرار محدودیت ها و ناگفته هایی است که در روش اجرایی دراماتیک و داستان محور نیز در مورد این مقوله، با آن دست به گریبان است. حتی تصاویر سورئالیستی ویدئو پروجکشن¬ها هم نشانه های کم رنگی از مختصات آشفتگی و آسیب روحی و روانی و جسمی زنان تحت انقیاد شاه خواجه ی صاحب حرم سرا دارند و هیچ نشانه ی ملموسی از ابراز خواست و نیاز و حرف های شان به شکلی غیر از صبوری مغموم و استیصال در پرده نشینی، دریافت نمی شود. به عبارت دیگر از امکانات ابرازی آزادانه تر این شیوه اجرایی برای طرح مقولاتی با محدودیت های حاکم، استفاده نشده است. در صحنه ای که اجراگر آقامحمدخان روی زمین خون آلود ایستاده، صدای قمرالملوک وزیری به گوش می رسد و با حضور آسیه، صدای قمر کم کم محوتر و گنگ تر شنیده می شود. آیا قرار است این طراحی شنیداری به حضور تراژیک و ناکام آسیه و سایر زنان حرم سرای پادشاهی عنین، معترض باشد یا حذف صدای زنان را نقد می کند؟ یا اینکه جمله ی درج شده در بروشور نمایش « پادشاهی که صدایش نفی مردانگی بود » را به زبان شنیداری، تکرار می نماید؟
آقامحمدخان، در خردسالی قربانی نزاع و کین خواهی سردمدارن شد. او را اخته کردند تا مقطوع النسل شود. طراحی لکه بزرگ خون بر میانه جلوی لباس سپید اجراگر آقامحمدخان، تاکید زیبایی شناسی موثری بر این عمل غیرانسانی دارد. او اخته بود اما در تاریخ نوشته شده؛ حرمسرایی داشت و درباریان و اطرافیانش طوری وانمود می کردند که نمی¬دانند شهریار قاجار خواجه است. ازدواج¬هایش مصلحتی و برای امور سیاسی بودند. او ناتوان از کام جویی به آزار سادیستیک زنان حرم اش مشغول می شد. صدای این زنان از تاریخ حذف شده است.
هرچند که مسائل و شرایط روانی آقامحمدخان به عنوان قربانی یک عمل غیرانسانی(اختگی)، در کیفیت و کمیت جنایاتی که در تاریخ انجام داده، بی تاثیر نیست. اما مگر زندگی و روش پادشاهان سلسله های ادوار مختلف تاریخی، عاری از خون،جنایت و آلودگی و کشورگشایی و جنگ بوده است؟ آیا آقامحمدخان، بین شاهان ظالم مذکر ناقص-نشده در تاریخ به دلیل اختگی اش، یک اشتباه و انتزاع تاریخی تلقی می شود؟
اختگان جزء سرکوب شده ترین قربانیان طبقات انسانی در تاریخ قلمداد می شوند. اخته کردن عملی بوده برای تنبیه، تعذیب و تحقیر افراد و استثمار آنها از سوی فرادستان... عمده آنها در مرتبه فرودست جامعه بودند. اگر آقامحمدخان واجد خصایل و رذایل رعب آوری شده، علت را نه در عقده گشایی های روانی او که در جدال تصاحب صندلی قدرت تام، باید جست که پایه هایش بر خون و جنایت فرو رفته است. دال قدرت تام، از زن و مرد، پدران و فرزندان و خواجه گان و... بر مسندش هیولاهای مخوفی می سازد.
تولید بیشتر این فرم های نوین نمایشی که واجد ظرفیت های قابل توجه اجرایی و سیاسی هستند نیازمند درک لزوم پرداختن به این شیوه ها و ضرورت پشتیبانی منسجم تر از آنها است.
به امید اجرا شدن نمایش های بیشتری از کارگردان با استعداد آقای معمار و آثاری با شیوه های اجرایی نوین که نگاه، محتوی و مضامین پیشرویی را نمایشی می نماید.
درود بر شما اردشیر عزیز
ممنون از نقد خوب و دقیق شما دوست اندیشمند
مثل همیشه استفاده کردم
سپاس
۱۹ تیر ۱۳۹۷
من فیلم استنفورد را دیدم به طرز خشونت باری درداور است مطلب شما کاملا صحیح است اما قسمتی از ان قابل بحث که چون طولانی خواهد شد از حوصله خوانندگان خارج است به هر روی بسیار از نوشتار شما و برخی از دوستان در این گذار عبور دانش هنر استفاده می برم سپاس از وقت ... دیدن ادامه » سپری شما در این گفتگو موفق باشید
۲۴ تیر ۱۳۹۷
سپاس از همراهی و ارایه نظرات مفید و آموزنده تان... گفتگو و بحث پیرامون مباحث مختلف همیشه سازنده است شخصا استفاده می کنم.درود بر شما
۲۴ تیر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ابرشیر
درباره نمایش شیطونی i
((بازتولید یک محتوی واپسگرا))
«شیطونی»، نمایشی است که بر خلاف طراحی ظاهرا مبتکر و جستجوگرایانه‌اش به لحاظ محتوایی، بسیار واپسگرا و متصلب می‌نماید. این نمایش به طور مینیمال و کنایه‌آمیزی، بازتولید تمام‌عیار از مناسبات و انگاره‌های مردسالارانه فیلمفارسی تبه‌کارانه‌ی معاصرشده‌ای است که در سینمای امروز ایران نیز بعضا در شکل‌های مختلف بازتولید می‌شود و علی‌رغم رویکرد گاه گنگ و فرصت‌طلبانه سازندگانش نسبت به معضلات اجتماعی طرح شده، با اقبال عمومی نیز مواجه شده است.
لحن و حس و حال نمایش «شیطونی»، با وجود میزان خشونت بالایش، استهزاءگر، فانتزی و گاه مشنگ است. اما این لحن شوخ و حتی دست انداختن ظاهری نمایش توسط خودش، بیشتر به عنوان ابزاری برای سرگرم کردن و جلب رضایتمندی سطحی مخاطبان کارکرد دارد و نه یک استراتژی اعتراضی عمیق نسبت به وضعیت ... دیدن ادامه » نابه‌هنجار و روابط بغرنج طرح شده در نمایش.. گویا این لحن خونسرد و خنثی نمایش اساسا قصد طرح پرسش یا آسیب‌شناسی یا حتی اعلام موضع‌‌اش را در برابر چنین مناسبات قهقرایی ندارد و خواسته یا ناخواسته ذهنیت مخاطبان را نسبت به چنین ناهنجاری‌های اجتماعی حادی، حساسیت‌زدایی می‌کند. به نظر می‌رسد شیوه طرح مسائل در این نمایش اساسا موضوعاتی مانند تبه‌کاری، لمپن‌بازی، نگاه نابرابر و زن‌ستیزانه و اوباش‌گری مردسالارانه را به عنوان الگوهای سرگرمی‌ساز، عادی‌سازی می‌نماید و با ساز و کارهایش حتی باعث می‌شود برخی از مخاطبان برای کسب لذت منفعلانه با مناسبات اوباش‌گرانه مردساخته آن نیز همدلی نمایند.
«شیطونی»، ماجرای دو دوست است. مهرداد (علی) آقاپور ملقب به مهرداد ماش‌روم، جوانک لوطی‌مسلک و در ظاهر رفیق‌بازی که حتی حاضر است برای رفیق‌اش (شهرام) که یک رقصنده پارتی‌های شبانه است، آدم بکشد. در طول مدت نمایش اغلب این دو در داخل پژو قراضه‌ای در وسط صحنه به تعقیب و گریز (روایی) مشغول هستند بدون اینکه شاهد حضور فیزیکی کامل شخصیت‌های دیگری غیر از آنها و دختران آوازخوان روی صحنه باشیم. مهرداد اصرار دارد به هرشکلی از جواد، گنده لاتی که پای شهرام را شکسته، انتقام بگیرد. هرچند که خود شهرام چندان مایل به این کار نیست. بالاخره آنها جواد را پیدا می‌کنند. مهرداد با او درگیر می‌شود و تصادفا باعث مرگش می‌شود. یک نفر از این صحنه فیلم گرفته و به زودی ماجرا در اینستاگرام پخش می‌شود. بهروز خونسرد و بی‌تفاوت با شهرام فرار می‌کند. شهرام تصمیم می‌گیرد بی توجه به سرنوشت مهرداد تنهایی به ترکیه فرار کند. بهروز سربازی نرفته و پاسپورت ندارد. در ادامه فضاسازی‌ها در نمایش، این دو از طریق موبایل‌هایشان با افراد مختلفی از جمله پدر بیمار بهروز، مادر شهرام، دوست‌دخترهایشان، باج‌گیرها و… گفتگو می‌کنند و نیز از طریق ویدیوپروجکشن مجموعه‌ای از علایم و تصاویر مربوط به روایت همانند صفحه گیم در طول اجرا فعال است. در ادامه این ماجرای روایی تعقیب، سرانجام مهرداد (به زعم خودش) متوجه خیانت شهرام و دوست دخترش، نسیم می‌شود و نهایتا دختر را از سر غیرت و تعصب با چاقو می‌کشد و شهرام را همراه ماشین به آتش می‌کشد. طراحی‌ها و شیوه روایتی نمایش، به طوری است که بیشتر ماجراها بی آنکه واقعا بر روی صحنه اجرا شود به طور ملموسی برای مخاطب روایت و مجسم می‌شود.
در این نمایش شخصیت‌ها منعکس‌کننده کامل و تیپیکال لمپن‌های فیلمفارسی هستند که به دو گونه‌ی معمول آن تقسیم شده‌اند. مهرداد که لات بامرامی است و از پدر پیر بیمارش نگه‌داری می‌کند. در عین‌حال شخصیتی رانده شده از طبقه اجتماعی، وازده و افسرده دارد. فاقد شغل و درآمد معینی است و از طریق طفیلی‌گری و مشاغل کاذب از جمله این اواخر کار در آشپزخانه (احتمالا محل ساخت مواد مخدر صنعتی)، زندگی اش را سپری می‌کند. تعصب، میل شدید به انتقام، ماجراجویی، غوغاگری، آشوب‌طلبی، بی‌انضباطی و بی‌رحمی و.. از خصوصیات بارزش می‌باشد. شهرام بی‌مرام، اوباش و فرصت‌طلب است. با پدر و مادرش زندگی می‌کند و به نوعی به طبقه متوسط تعلق دارد. او در مهمانی‌های شبانه زنی که دختران را به دبی ترانزیت می‌کند، می‌رقصد و به قول خودش برای کمک کردن به دوست دختر بهروز، او را برای رقصیدن در مهمانی‌های مختلف معرفی کرده است.
شکل حضور شخصیت‌های زن در این نمایش به‌طور قابل اعتنایی طراحی شده است. آنها روی سقف اتومبیل میانه صحنه، بالای سر مردان نشسته‌اند و اینطور به نظر می‌رسد که هر کدام زندگی یا فکر خود و دوست‌های لمپن‌شان را با زبان موسیقی روایت می‌کنند. آیا در این شیوه طراحی قرار است زندگی کثیف و پرخشونت مردان و احتمالا خودشان تلطیف شود؟
دنیا، دوست مهرداد دائما به زبان فرانسه آواز می‌خواند و چند کلمه‌ای هم حرف می‌زند. آیا این انتخاب احتمالا به ناخودآگاه مهرداد بازمی‌گردد؟ مادر مهرداد در شش سالگی رهایش می‌کند به فرانسه می‌رود تا خواننده شود اما در آنجا می‌میرد. مهرداد از همان سن بدبختی ‌های بسیاری را تجربه می‌کند. شاید به همین دلیل است که ترس رها شدن را در شکل خشمی کور در غالب یک تعصب ابلهانه افراطی بر سر دختر آوار می‌کند و در انتها برای انتقام از این عقده دیرینه ترک‌شدگی، دختر را سلاخی می‌کند.
نسیم دوست شهرام است که با یک سرمهماندار یا کاپیتان هواپیما هم در رابطه است و دخترک رپ‌خوان حکایت‌هایش را می‌خواند. شهرام حتی در پی سوءاستفاده از موقعیت دوست نسیم، برای گرفتن بلیط هواپیمای فوری است.
بر خلاف شیوه و فرم روایتی نمایش، که با تغییر گاه به گاه زبان نمایشی به شکل موسیقایی در بافتار کل نمایش قوام گرفته است و طرح تازه‌ای به نظر می‌رسد،اما نگاه نمایشنامه‌نویس نسبت به زنان نگاه فرودستانه و تحقیرآمیزی است. در اینجا تناقض ماهیتی بین شکل و فرم انتخابی و مضمون، صراحتا آشکار است. مضمونی یکسره مردساخته که حتی کوچکترین منفذی را برای نقد یا وقوع شکل دیگری از نگاه، مسدود می‌سازد. این دختران در قالب شخصیت‌های مستقل و جسمانی شده (البته به تبع شیوه کلی طراحی شخصیت‌های جانبی در کل نمایش) هرگز روی صحنه حضور نمی‌یابند. آنها صرفا هستند تا دستورات، خواهش‌ها و خواسته‌های این دو مرد را برآورده کنند و یا صدای زنگ و اعلام هشدار تلفن همراه‌شان باشند. البته لحن مشنگ و بازی‌های نمایش هم کمک چندانی در باورپذیری این سطح از میزان پذیرندگی و انفعال آنان در برابر خواست و خودخواهی مردان نمی‌کند.
در ابتدای نمایش مهرداد به طور تصادفی گربه‌ای را زیرگرفته و حیوان کشته می‌شود. بلافاصله جمله‌ای ادا می‌شود که بیان‌کننده نگاه مردسالارانه نمایش نسبت به زنان است. اینکه:«گربه فاعل نیست، مفعوله عین دختر..». در واقع در این نوع نگاه، زنان در تعریف گسترده‌تر فاقد فاعلیت هستند. آیا پسیویته و انفعال، خدمت‌پذیری و خدمت‌گزاری مطلق همه شخصیت‌های زن در این نمایش ناشی از ایدئولوژی مردسالارانه خالق آنان شمرده نمی‌شود؟ این زنان قربانی خواست و خودخواهی لمپن‌هایی هستند که با انگاره‌ی متوهم مردسالارانه‌ی خودشیفته، «دختری که مردی را دوست دارد برایش هرکاری می‌کند!»، توجیه می‌شود.
شیوه گفتار و کردار زن‌ستیز و تبه‌کارانه‌ی لمپن‌های این نمایش امری دور از انتظار و واقعیت نیست. اما فقدان موضع‌گیری آقای کوشکی به عنوان خالق این اثر در قبال چنین رفتارها و مسائل حاد اجتماعی در نمایش قابل پرسش است. پیشنهادهای نمایشی او به عنوان یک هنرمند تئاتر در کنار بازتولید خونسرد این مناسبات کریه (اما واقعی) کدام است؟ آیا واقعا هیچ مدل شخصیت آلترناتیو و یا کنش جداگانه و رهایی‌بخش در روند نمایشی موجود قابل پیشنهاد نبوده است؟
رام گوپال باجاج، کارگردان تئاتر و استاد دانشگاه از هندوستان به عنوان یکی از منتخبین انستیتو بین‌المللی تئاتر-سازمان جهانی هنرهای نمایشی، در سال ۲۰۱۸ میلادی در بخشی از پیام روز جهانی تئاتر نوشته است:«رسانه‌های جمعی و علم و تکنولوژی ما را همچون شیاطین قدرتمند ساخته است. بنابراین بحران امروز بحران فرم تئاتر نیست، بلکه بحران محتوا، بیانات و نگرانی‌هاست.»
با چنین پیام‌های جهانی، ظاهرا بحران محتوا در تئاتر یک بحران جهانی و همگانی در دنیای امروز است.
همفکری و گام برداشتن برای رفع این بحران برای اهل فکر و هنر و به‌ویژه هنرمندان تئاتر، ضروری به نظر می‌رسد تا صرفا با بازتولید مضامین واپسگرای اخته، به نوعی آنها را ارج ننهیم.
اردشیر عزیز چقدر موافقم با تحلیلت..به شخصه فقط از فرم اجرایی خلاق و بازیها و کارگردانی نوی کار لذت بردم و با متن و محتوا مشکل داشتم.
۰۱ خرداد ۱۳۹۷
در اینکه هنرمند حتما باید راهکار اریه بده باهاتون موافق نیستم مثلا فیلم درباره الی بنظر من نقدی است بر دروغ و عواقب هولناکش که با بیرحمی در مرگ یک انسان سرتاپا الوده به دورغ در چرخه ای از دروغ بوجود میاد اما اصغر خان فرهادی هم راهکاری ارائه نمیدهد که ... دیدن ادامه » نباید هم ارائه بدهد ..
اما در مورد محتوی شیطونی اگر این بوده که حتما بوده با واپسگرایی و لمپنیسم ذکر شده اتون موافقم و حیف از فرم جذاب نمایش که اینگونه به فنا رفته.
۱۰ مهر
محمد خان گرانمایه البته خواستن دستور العمل اجرایی از هنرمند منظور نظر نیست و چنین توقعی کار منطقی و درستی هم نیست اما هنرمند باید نظرگاه و اصولی داشته باشد ... قطعا موضع گیری هنرمندان نسبت به شرایط و پدیده های اجتماعی و ... مهم است . و نحوه انعکاسش در ... دیدن ادامه » اثر هنری بسیار شایان توجه و مهم است
۱۰ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ابرشیر
درباره نمایش آنتی گون i
« ناگفته­ های حقیقت ؟ »
نمایش « آنتی­گون » به کارگردانی علی راضی، نگاه محدود و کم­سویی نسبت به رویکرد فلسفی وجودشناختی منتسب به جهان «آنتیگون»، ژان آنوی دارد. پروتاگونیست نمایش راضی، فاقد شوریدگی تراژیک و مبارزه­طلبی یک آرمان­گرای سازش­ناپذیر است و در عین­حال از ویژگی­های اگزیستانسیالیستی قهرمانی که نسبت به امیدهای واهی زندگی بدبین است و بار انتخاب و طغیان­اش را بر دوش می­کشد، کم بهره است.
نگاه آزاد به نمایش آنوی منجر به خلق و معرفی شکل دیگری از مناسبات و یا تغییر و تحول شخصیت­های آنتیگون، نشده است بلکه اتفاقا آنان را با نوعی میانجی یا فاصله، بی­تاثیر و کم­رمق­تر ارائه و تکرار می­نماید.
« آنتی­گون » راضی، طراحی­های زیبا و پردقتی دارد و به نوعی در سودای شاعرانگی است. اما چینش­ها، حرکت­ها و اصوات بیشتر جنبه دکوراتیو و ادایی دارند تا اینکه واقعا متضمن نشانه­شناختی رسانا و تاویل­پذیری باشند.
(( در طرفداری یا مخالفت با فاشیسم))
آنتیگون، از مهمترین آثار نمایش­نامه­نویس شهیر فرانسوی،ژان آنوی است که در تاریک­ترین دوره تاریخی معاصر فرانسه، یعنی زمان اشغال آن کشور توسط آلمان نازی در سال 1943 نگاشته شد.
« اساس نوشته آنوی در آنتیگون، سوفوکل است. او داستان را تغییر نداده و فقط برخی از شخصیت­ها را حذف کرد و به نوعی روایت امروزین از این اسطوره به دست داده است.. جدال آنتیگون با کرئون بر سر اجرای قانون خدایان ( تدفین مرده ) را به جدال زمینی با صاحب قدرت امروزی و بالاتر از آن انتخابی میان مرگ و زندگی تغییر داده..»
تفاسیر و نظرهای متناقض و متفاوتی از این نمایش آنوی وجود دارد که ناشی از ماهیت و شکل نگاه درون متنی و چه­بسا موضع­گیری مبهم سیاسی مولف اثر است. عده­ای معتقدند، آنتیگون طاغی در برابر کرئون، قدرت مطلق می­ایستد.. مقاومت(هرچند محکوم به شکست و مرگ) در برابر قدرت ظالم و مستبد..
منتقدانی نیز باور دارند، آنوی چهره­ی زیبایی از کرئون نشان داده و اعمال نازی­ها را بدین وسیله تطهیر و توجیه کرده است. اساسا اجازه اجرای نمایش آنتیگون توسط نازی­ها بدون سانسور در دوران اشغال فرانسه، این گمانه را تقویت می­کند. ژان آنوی در زمان اشغال در پاریس اقامت داشت. البته با نازی­ها همکاری نکرد اما به نهضت مقاومت هم نپیوست و بعد از جنگ به بی­تعهدی نسبت به وضعیت بحرانی و حتی سمپاتی به نازی­ها متهم شد.
جدای از خوانش تاریخی نمایش در دوران نگارش آن، اهمیت آنتیگون، با توجه به تعمیم­پذیری­اش به وضعیت کلی انسانی قابل ملاحظه است. طغیان انسان دربرابر ظلم، ارزش­گذاری دائمی بین آرمان­گرایی و عمل­گرایی، سازش­پذیری در برابر سلطه­ستیزی، توجیه اخلاقی قدرت استبدادی ، مقاومت در حالی­که شکست و مرگ محرز است و...همگی از مفاهیم و مباحث مهم گفتمان سیاسی در جوامع انسانی خصوصا تحت انقیاد است.
نمایش آنتی­گون علی راضی، در قبال قدرت و امرسیاسی حتی در مقایسه با متن اصلی چندان واضح ومعترض نیست و با ملاحظه­کاری به اشاراتی بسنده می­کند و از این حیطه درمی­گذرد. از طرفی از مهمترین مضامین آنتیگون، آنوی، رویکرد اگزیستانسیالیستی، مساله پذیرش بار مسئولیت انتخاب فردی است و شک به امید واهی در زیست حقیرانه­ی تحت سلطه حاکم مستبد که در خوانش راضی بسیار کم­رنگ شده است.
نمایش آنتی­گون، با روایت ایسمن و درد دل او شروع می­شود. ایسمن می­گوید، در کودکی ( به دلایلی که مشخص نیست!) از خواهر و خانواده­اش جدا شده و در سرزمین دیگری مسکن گزیده است و حتی در تکلم زبان مادری چندان سلیس نیست. اگرچه هر سال برای دیدن خانواده به وطن بازگشته اما چون در خارج زندگی می­کند کسی عقاید و نظراتش را درباره مشکلات داخلی جدی نمی­گیرد چون معتقدند ،به دلیل عدم حضورش درک درستی از مشکلات ندارد. حالا ایسمن به دلیل مرگ برادران دوباره به وطن بازگشته است و در کنار آنتیگون است.در ابتدا اینطور تصور می­شود که شاید قرار است با خوانش و روایت تازه­ای از نگاه ایسمن به تراژدی آنتیگون روبرو باشیم و یا حتی این نگاه حدیث نفس خود کارگردانی باشد که دور از وطن کار و زندگی می­کند... اما به زودی می­فهمیم این توضیحات ساده­انگارانه و سرسری برای توجیه انتخاب بازیگر فرانسوی ( ناتالی متی ) درنقش ایسمن است که فارسی را با لهجه غلیظ صحبت می­کند و تاثیر نامطلوبی هم بر اجرای نقشش می­گذارد..
**
ایسمن کنار اجاق ایستاده است حلوای عزا می پزد و می­گوید اجازه عزاداری هم ندارند. آنتیگون با گردسپید برموهای سیاهش ، گلدان شمعدانی را روی میز می­گذارد. بیشتر نزار به نظر می­رسدتا شوریده و طغیان­گر...
میانه صحنه، جایگاه قدرت و نزاع است. سکویی، مانند خرک ژیمناستیک آنجا است. کرئون صبحگاه پودر به دستانش می­زند، ردای سرخ برتن می­کند تا بر سریر بازی قدرتش نمایش دهد. در عین حال این سکو برای همون، پسرش و جایگاهی است که آنتیگون از آنجا خود را به اعماق آب فرو می­اندازد و خودکشی می کند.کرئون و همون را صابر ابر، بازی می­کند. این یکی­انگاری کرئون و همون، براساس ذهنیت مردسالارانه، دال بر نفی عشق ابدی مردانه شکل گرفته است.
جلویی ... دیدن ادامه » صحنه، در قاب گور مانند، خاک ریخته­اند که در عین حال ساحل دریایی را تداعی می کند و سطل­های حلبی آب به ردیف چیده شده است.. نشانه­ای از جسد روبه پوسیدگی و برملاکننده حقایق وجود ندارد. آنتیگون بر خاک خالی بی­جنازه، خونسرد و سنگین چنگ می­اندازد.
تراژدی ماندگار یا یک مصیبت فراموش کار؟
«تراژدی آرامش­بخش است. چون دیگر می­دانیم هیچ امیدی وجود ندارد. این امید کثافت؛ » این مانیفست آنوی، در آنتی­گون راضی دریافت نمی شود و کلیت نمایش به طور محافظه کارانه ای به یک مراسم عزاداری پرمشاجره فروکاسته شده است. آنتی­گون،نمایش بلاتکلیفی است.
((فاصله­گذاری برشتی ؟ ))
در میانه اجرای آنتی­گون، بازیگران با متنی در دست رو به تماشاگران می­ایستند و وانمود به روخوانی می­کنند. قطعه انتخاب شده، از مکالمه بین کرئون و آنتیگون است. آنتیگون به جدال و نافرنانی از کرئون ایستاده است و همزمان حقیقتی افشاگرانه را از حاکم می­شنود. اینکه در جنگ میان برادران برادرکش­اش، چهره­شان از بین رفته و قابل بازشناسی نبوده. و بنابر مصلحت، یکی از اجساد، تصادفی به عنوان پولینیس، خائن به وطن معرفی شده ! اینجا است که بازی شیادانه­ی قدرت دروغین و پوک­تر جلوه می­کند.
آیا تمهید فاصله­گذاری در این نمایش به منظور قطع حسی مخاطبان از نمایش و جایگزینی رابطه فکری و عقلانی با آن صورت گرفته است؟ آیا واقعا چنین کارکردی به واسطه نحوه­ی اجرا و رویکرد کارگردانی، در این نمایش متصور است؟ این قطعه ( زیرعنوان آشنایی­زدایی ) وصله ناجور و در عین حال کلیشه­ای از تصور تئوریک مفهوم فاصله گذاری به نظر میرسد و آن را به نوعی جعل می­کند و فاقد کارکرد اثربخش است.
**
نمایش قبلی علی راضی در تهران، « بازگشت پسر نافرمان »، در اسفند 1392، با موضوع مهاجرت و مفاهیمی مانند وطن و غربت، اجرای تاثیرگذاری داشت و اگرچه متن، نگاه عرفی و سنتی نسبت به موضوع مورد پرداخت داشت اما درک درست و همدلانه از مضامین طرح شده ،طراحی منسجم، کارآمد و زیبا به همراه بازی­های خوب هدایت شده، نمایش مذکور را به اجرایی موفق و به یادماندنی بدل کرد. ( دو بازیگر زن نمایش آنتی­گون در آن نمایش هم حضور داشتند )
در آنتی­گون، خوانش ملال­انگیز و مبهم، نمایش را به اثری غیرموثر و در کلیتش معناگریز و حتی مصالحه­گر بدل نموده است. نمایش واجد زیبایی مرموز اما تصنعی است. هرچند که راضی، در بوروشور نمایش متذکرشده: « در روزگار تراژیک، تراژدی - به مثابه درام- ضرورت و اضطرار بیشتری پیدا می­کند.» و « تراژدی، معرفت است ». اما آنتی­گون، فاقد شوریدگی و خلوص تراژیک است و در انتقال معرفت بر رنج­هایمان در این روزگار، چندان توانمند به نظر نمی­رسد.

ابرشیر
# دوستان گرامی متاسفانه برخی از حروف کلمات در متن بالا به هم چسبیده و امکان اصلاح نیست. بابت این موضوع عذرخواهی می کنم
۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
ابرشیر گرامی بسیار از نگاه ریزبینانه و منتقدگونه شما که معطوف به دانش و اصالت موضوعی داستان بود لذت بردم و آموختم ای کاش مجال دیدن این نمایش را داشتم اگرچه به نظر با توصیف های جنابعالی با نواقصی همراه است اما ظرافت بیان شما گرایش دیدن این نمایش را دو ... دیدن ادامه » چندان می نماید.
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
بهراد ارجمند ممنون از اینکه لطف دارید و همیشه برای خواندن مطالبم زمان می گذارید...امیدوارم فرصت تماشای نمایش را به دست بیاورید . کارگردان محترم نمایش البته از حرفه ای های تیاتر هستند اما من نحوه خوانش شان از آنتیگون را اینگونه دیدم...
ارادتمندم رفیق ... دیدن ادامه » همراه و گرانقدرم
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
((اعتراض به سبک تایلندی؟))
«سوی‌کابوی»، درباره چند مرد ایرانی است که به تایلند سفر کرده‌اند و در هتل ارزان‌قیمتی در حوالی خیابان معروف سوی‌کابوی، بانکوک اقامت دارند. ظاهرا قرار است به واسطه طرح داستان هریک و جدال برخی از آنها با یکدیگر، بخشی از مسائل و مشکلات مربوط به گروه‌هایی از جامعه‌ی ایرانی با چاشنی مطایبه به نمایندگی آنها بازگو شود.
بیشتر این آدم‌ها به سودای سپری کردن لحظات خوش و فراموش کردن موقتی ناکامی‌ها و بدبختی‌های دامن‌گیرشان به سفر آمده‌اند. دست برقضا همزمان، مناقشات سیاسی و اعتراضات مردم در تایلند به ویژه جنبش قرمزپوشان بار دیگر بالاگرفته است و گه‌گاه از گوشه و کنار خیابان معروف نوش‌گاه‌های شبانه و معابد عیش «سوی‌کابوی»، صدای هیاهو و انفجار بمبی به گوش می‌رسد. فرودگاه اشغال شده است و مسافرین فعلا نمی‌توانند به ایران برگردند و به اجبار در هتل می‌مانند. این اتفاقات نهایتا پایان تراژیکی را برای نمایش رقم می‌زند. البته فضای ملتهب بیرونی و ناامنی عمومی، ممانعت چندانی برای خوش‌گذرانی و گاه بلهوسی برخی از این گردش‌گران فراهم نکرده است.
طراحی صحنه و نور در «سوی‌کابوی» سیال و کارآمد است و شرایط و تغییرات اتمسفر هر صحنه داخلی هتل را در قسمت‌های مختلف به خوبی به تماشاگر منتقل می‌کند.

مبارزه برای زندگی بهتر
در خلاصه نمایش آمده چند گردشگر به بانکوک رفته‌اند و تظاهرات مردم در آنجا علیه ارتش کودتاگر، خیابان‌ها را بسته و پلیس اجازه نمی‌دهد گردشگرها از هتل خارج شوند....
پیراهن قرمزها، جنبش سیاسی در تایلند هستند که پس از کودتای نظامی سال ۲۰۰۶ که منجر به سقوط نخست‌وزیر وقت «تاکسین شیناواترا» شد، شکل گرفته است. این جنبش طیف‌های گسترده و متنوع مردمی و سیاسی را شامل می‌شود. از جناح چپ و فعالین لیبرال و گروهای دانشگاهی تا طرفداران طبقه کارگر و روستاییان تاکسین، همگی به کودتا و حکومت نظامی معترض‌ بوده‌اند. این تنش‌ها در همان مقطع بر صنعت گردشگری کشور تاثیر سوء داشت. سهم معناداری از درآمد سالانه کشور تایلند مربوط به صنعت گردشگری است و درصد بالایی از این سهم درآمدی به گردشگری جنسی تعلق دارد.

هرچند روسپیگری در تایلند از سال ۱۹۶۰ میلادی غیرقانونی اعلام شده است اما به دلیل وجود دولت‌های فاسد و مصالحه‌گر، سودآوری بالای این پدیده و فقر و... همچنان این کشور یکی از اصلی‌ترین مقاصد گردشگری جنسی و در کنارش تجارت جنسی و قاچاق انسان، سوءاستفاده جنسی از کودکان در دنیا قلمداد می‌شود. طبق برآوردهای اعلام شده درآمد ناشی از روسپیگری در تایلند در سال ۲۰۱۵، مبلغ ۴/۶ میلیارد دلار می‌باشد که رقم قابل توجهی است. این درحالی است که بر اساس داده‌های جهان سرمایه‌داری نولیبرال تایلند یکی از اقتصادهای نوظهور و از کشورهای تازه صنعتی‌شده محسوب شده است و GDP «تولید ناخالص داخلی» بالا و به نوعی اقتصاد پررمقی دارد.

اما در توافقی شوم و پنهان مابین دولت فاسد و سودجو، سرمایه‌داری جهانی و مردسالاری، استثمار بدن زنان و کارگران جنسی در تایلند همچنان مورد معامله است و این سوداگری پر رونق، در شرایط فقر و فلاکت برخی از مردم روستایی و شهری محقق می‌شود.
همزمانی اعتراضات سرخ‌پوشان با ماجراهای گردشگران نمایش‌ «سوی‌کابوی»، صرفا برای ایجاد گره‌های دراماتیکی است و به نظر نمی‌رسد پدیدآورندگان نمایش کوشش زیادی نسبت به تمرکز بر مساله اعتراضات و از آن مهم‌تر هم‌پیوندی‌های محتمل آن با مسائل اجتماعی این مسافران داشته‌اند...
به هرحال بخشی از معترضین قرمزپوش از کارگران جنسی هستند که احتمالا مورد بهره‌کشی گردشگران نمایش نیز قرار می‌گیرند.

قاطر ... دیدن ادامه » عقیم
شخصیت‌پردازی در «سوی‌کابوی»، یکدست نیست. برخی شخصیت‌ها ناقص و نارسا هستند. در مواردی به بهانه ایجاد فضای طنز و عدم پرداخت مناسب، برخی از آنها در حد یک کاریکاتور ناقص فروکاسته شده‌اند. بازی‌ها در این نمایش واقع‌گرا هستند اما کمبود طنز سالم و پرداخت ناقص شخصیت در برخی موارد از اثرگذاری این رویکرد تلخ کاسته است.

مجتبی میردامادی، شخصیت رازآمیز و به نوعی محوری ‌«سوی‌کابوی» می‌باشد. به نظر می‌رسد مهمان دائمی هتل است. گویی قرار است در کسوت پیرخراباتی و در نقش وجدان بیدارجمعی ظاهر شود. معلم مدرسه بوده و فعالیت سیاسی داشته است. همسرش هما، بیانیه‌ای را برخلاف نظر او امضا کرده و با صمیمی‌ترین دوستش به او خیانت نمود و ترکش گفته است. حالا مجتبی سرخورده و افسرده اما صبور در هتلی در سوی‌کابوی، معشوقه‌ای در بر دارد که به قول خودش می‌تواند همسن دختر هرگز نداشته‌اش باشد. صدای انفجار بمبی او را از خواب می‌پراند و برای لحظه‌ای فکر می‌کند در موشک‌باران تهران در زمان جنگ است. اما در پناه معشوقه «کارگرجنسی» تایلندی‌اش که او را فرشته می‌نامد، آرامش می‌گیرد. فرشته پاهای او را در تشت آب شستشو می‌‌کند و ماساژش می‌دهد. دو شخصیت دیگر در نمایش برای معرفی بیشتر شخصیت مجتبی کارکرد دارند .

ژیار، جوان کارگر کردی است که به همراه دو نفر دیگر فقط با سیصد دلار پول به تایلند آمده‌اند. با مجتبی دوست می‌شود. در باب فرشتگان تایلندی گپ می‌زنند. مجتبی چند اسکناسی به ژیار می‌دهد تا از دخترک صندوق‌دار که به او نگاهی کرده، پذیرایی کند. در این میانه و فقط ظرف گذشت یک جلسه بعد از آشنایی، ژیار به واسطه‌ی لبخند و ‌گل ‌سری که دختر صندوق‌دار به او پیش‌کش می‌کند، عاشق پاک‌باخته‌اش می‌شود. دختر که از معترضین پیراهن قرمز بوده در تظاهرات توسط پلیس تیر می‌خورد و کشته می‌شود و ژیار عقل از کف می‌دهد. کردی می‌رقصد و به پلیس حمله می‌کند. کتک می‌خورد و بعد ناپدید می‌شود و برای همیشه مادر پیر نگرانش را چشم انتظار می‌گذارد.

ونداد باغچه‌بان، همراه پسرعمه‌اش که از آمریکا آمده، به تایلند آمده‌اند. ونداد شاگرد مجتبی در مدرسه بوده و ملاقات تصادفی آنها در هتل، فرصت رفع یک سوتفاهم را برایش فراهم می‌کند. ونداد فکر می‌کرده مجتبی ماجرای او و همکلاسی دیگرش را به پدر ونداد لو داده و به نوعی زندگی اش را تیره می‌کند. از اینکه چه ماجرایی به پدر گفته شده سخنی به میان نمی‌آید. اما استاد از خودش رفع اتهام می‌کند.

همه شخصیت‌های نمایش به سخاوتمندی، مجتبی و یا عاشق‌پیشگی ژیار نیستند. کاظم به همسرش به دروغ گفته سفر زیارتی آمده، اما همراه ژیار و محسن است. نگرانی طهارتش را دارد. اما نماد تزویر و دروغ و چندچهرگی و بی‌مرامی است. حتی در آخر ماجرا جنازه محسن را به ایران بر‌نمی‌گرداند. محسن دلارهای امیر و سعید، دو ایرانی دیگر در هتل را می‌دزد. چاقو می‌خورد و کشته می‌شود. آن دو هم به جرم قتل دستگیر می‌شوند. کاظم حتی حاضر نیست به توصیه مجتبی، کمی صبر کند تا از ژیار خبری برای مادر منتظرش ببرد.

نمایشنامه سوی‌کابوی، فارغ از مباحث و مسائلی که طرح می‌کند و احتمالا قصد نقد یا اعتراضی هم در این میان دارد، لیکن از آنجاییکه با رویکرد نابرابر جنسیت‌زده مردساخته نگاشته شده است مساله اعتراض احتمالی‌اش به نابرابری یا عدم آزادی، مغشوش است. این نگاه جنسیت‌زده بدین معنا است که همگی شخصیت‌های نمایش از معلم «روشنفکر، فعال سیاسی سابق» تا کاسب و کارگر و بزه‌کار همگی نگاه یکسان نسبت به زنان دارند.
الگوی ذهنی آرمانی همه این شخصیت‌ها از زن، صرفا موجودی لذت‌رسان و ابزاری برای ارائه انواع خدمات آسایشی است. موجود آرامی که تنها ساز کامخواهی مردمدارانه را کوک کند. فهم حرف‌هایی که می‌زند مهم نیست او فقط باید در جهت حرف دل و خواست مردان نقش داشته باشد، و تحقق این امر، برای آن مردان یعنی زندگی در بهشتی زمینی... البته که در یک جامعه مردمدار این شکل از نگاه به شیوه‌های متفاوتی فراگیر است و طبیعی است که این فراگیری در یک نمایش هم منعکس شود اما اینکه همه شخصیت‌ها یک نمایش، هم یکسره چنین نگاهی داشته باشد، پرسش‌برانگیز است.

موضع هنرمند در قبال این پدیده در اثرش چیست؟ اینکه اساسا چرا نمایش‌نامه نویس درباب این نابرابری موضع‌گیری نداشته است؟ آیا این نوعی همدستی با تثبیت نگاه ستمگرانه نیست؟ «سوی‌کابوی»، بر ویژگی‌های منفی اجتماعی تاکید می‌کند. خصوصیاتی که در شرایط بحرانی و خاص به وضوح بروز بیشتری می‌یابد. خصلت‌هایی مانند پنهان‌کاری، دو رویی، کلاشی، عدم تعادل، عدم کنترل یا پیش‌بینی‌ناپذیری رفتاری، بی‌ظرفیتی در شرایط متفاوت و...

اما شاید توصیف نهایی این نمایش به قضاوت شخصیت مجتبی میردامادی نسبت به خویش شباهت دارد. قاطری عقیم که قدرت باروری‌ ندارد

با درود سپاس از ابرشیر نازنین و اندیشمندم
چه خوب که بعد از مدتها دوباره تیوال به قلم زرینتان مزین شد .
و ممنون از نقد خواندنی ، پر محتوا و ارزشمندتان که مثل همیشه آموزه های بسیاری در بر دارد .
بهروز و پایدار باشید
۰۸ اسفند ۱۳۹۶
ممنون جناب ابرشیر از نظرتون و وقتی که گذاشتید
۰۹ اسفند ۱۳۹۶
جناب ادیب سپاس از شما و زحماتتون
۰۹ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
((پداگوژی جریحه دار شده))
نمایش پسران تاریخ به کارگردانی و دراماتورژی اشکان خیل نژاد، اجرایی امپرسیونیستی و شاعرانه ای است از نمایشنامه شکوهمند،فرهیخته، طناز و در عین حال نامتعارف الن بنت، نمایش نامه نویس،نویسنده و بازیگر 83ساله بریتانیایی.
تصمیم خیل نژاد در پسران تاریخ خلق اجرایی در فضایی آکادمیک با رویکرد تجربه گرایانه بوده است. او از امکانات شعر مدرن در دراماتورژی و نیز طراحی نمایش بهره جسته. در طراحی و به ویژه جنس بازی های نمایش، وی و گروهش طرحی نو درانداخته اند. علاوه بر طراحی منظوم لحن و ادای دیالوگ ها،حرکات بدنی و اندام ها بر روی صحنه توام با انتقال انرژی حسی و عاطفی و تاکید هماهنگ زیبایی شناختی مفاهیم کلمات است.
از مضامین اصلی پسران تاریخ هدف آموزش و شیوه های آن و مساله حقیقت و جستجوی آن در زندگی است.
شش شاگرد تیزهوش و نامزد بورسیه (در نمایشنامه هشت نفر) در مدرسه ای، دوره آمادگی برای آزمون ورودی دانشگاه های معتبر آکسفورد و کمبریج را سپری می کنند. سه معلم هر کدام به شیوه منحصر به خود به آموزش و آمادگی پسران می پردازند. این تفاوت رویکردها نسبت به مقوله آموزش، جانمایه اصلی نمایش است. در متن ارجاعات غنی و گسترده ای به متون ادبی، اشعار، فلسفه و وقایع تاریخی، حتی فیلم و فرهنگ عامه شده است.متن بسیار شاعرانه و سرشار از شوخی و کنایه های نیش دار می باشد.
زمان وقوع نمایشنامه در بریتانیای دهه هشتاد میلادی است. بسیاری از منتقدان در انگلستان معتقدند پسران تاریخ، تصویری از انگلستان تاچری می باشد. بنت با این نمایش به وضعیت نابرابر آموزشی اعتراض می کند و به بهانه اجراهای این نمایش به نابرابری های مالی در سیستم آموزشی به ویژه تبعیض هایی که به واسطه آموزش خصوصی و دولتی بر سر ورود دانشجویان به دانشگاه ها وجود دارد، می تازد و معتقد است این بی عدالتی سلسله مراتبی بودن جامعه را تحکیم می کند. او بدهکار کردن دانشجویان را برای ادامه تحصیلات عالی عملی غیراخلاقی می داند.
((آیا یادگیری صرفا برای نفس یادگیری است؟))
پسران تاریخ نمایشنامه دو پرده ای است که پنج سال زمان در آن می گذرد. هکتور معلم با سابقه انگلیسی و مطالعات عمومی مدرسه حدودا پنجاه ساله است. پرشور و متعهد به کارش می باشد. کاریزماتیک و الهام بخش است. اما برنامه محور نیست و اتفاقا آزمون های ورودی را دشمن آموزش و پرورش تلقی می کند.مجید آقاکریمی، نقش هکتور را بدون موتورسیکلت معروفش روی صحنه بازی می کند و قدرت فراوانی در ایجاد فضایی دارد که در آن حضورش مملو از اشتیاق به ادبیات و کلام و اندیشه و البته بازیگوشی و خشم و رنج درونی شده است. بحث ها در کلاس های هکتور توام با شعرخوانی، اجرای قطعاتی از نمایشنامه یا سکانسی از فیلمی انجام می شود. شاگردان معتقدند کلاس های هکتور متمرکز نیست اما از طرفی آنها را انسان های جامع الاطراف تری بار می آورد.. ایده هکتور این بود که ذهن شاگردانش را با یک جور عایق ادبیات اندود کند که در برابر سیطره واقعیت ایمن شوند..
ایروین،معلم کمکی 25ساله است. مدیر مدرسه به دلیل اینکه بتواند تعداد بیشتری از شاگردان را به دانشگاه بفرستد و مدرسه در جدول رتبه بندی ارتقاء پیدا کند، از ایروین دعوت به همکاری کرده..ایروین برنامه مشخص و عملگرایانه¬ای دارد. او معتقد است واقعیت عینی وجود ندارد و در صورت لزوم باید واقعیت را ساخت. مساله حقیقت را با هر دیدگاه دیگر برای ملاحظات ورودی آزمون آکسبریج (آکسفورد و کمبریج) برابر می داند. حامد رسولی، آسیب پذیری و درونی بودن این شخصیت و همچنین معلولیتی که برایش پیش می آید را بدون نشستن بر روی صندلی چرخ دار به زیبایی اجرایی می کند. هر چند به دلیل رویکرد کارگردانی، تناقض منش او در شیوه زیست شخصی و روش تدریس اش مطلقا در نمایش بارز نیست.
خانم لینتات، تنها شخصیت زن نمایشنامه است و به واقعیت محض باور دارد و معتقد است واقعیت ها باید روشن بیان شوند و درست سازمان یابند و این تنها روش صحیح برای انتقال و تدریس به شاگردان است. در نمایشنامه نقش خانم لینتات در مقابل دو معلم دیگر کمتر برجسته می نماید. هر چند برخی معتقدند منش او یادآور شیوه تاچری است.. اما دیالوگ هایی از قبیل : "تاریخ گزارشی است از ناتوانی های گوناگون و ادامه دار مردان .." و یا "تاریخ یعنی زنانی که ماله به دست، پشت سر مردها میان. "، باعث نمی شود حضور دراماتیک پر رنگتری روی صحنه داشته باشد.نگاه مردان به زنان در پسران تاریخ یکسره جنسی و کالایی است.
ایده ایروین کپسولی کردن دانش است..بسته هایی برای گذراندن آزمون ها...هنر،شعر،فرهنگ به شکل کالایی برای خرید و ابراز خوشایندی و جلب رضایتمندی ممتهنین است.. برداشت سطحی و کالایی شده از دانش در عصر نئولیبرال که با ظهور تاچریسم شروع شد. مدیر می گوید مساله این نیست که پسرها چقدر ادبیات می دانند چیزی که مهم است این است که چقدر درباره ادبیات می دانند.
((انتقال دانش فی نفسه یک عمل شهوانیه!))
هکتور باوردارد دانش گرانبها است چه به کار بشر بیاید یا نه .. او عشق وافر و نوستالژیکی به ادبیات و فرهنگ دارد اما سرگرمی زشتی را نیز دنبال می کند. او عادت دارد هر از گاهی یکی از پسرها را ترک موتور سیکلتش سوار کند و حین حرکت با سرعت بالا با آنها ور برود. بالاخره به طور تصادفی توسط همسر مدیر دیده می شود و مدیر در جریان قرار می گیرد و تهدید به اخراجش می کند هر چند تهدیدش عملی نمی شود چرا که دست خود مدیر رو میشود که می خواسته به منشی اش آزارجنسی برساند. هکتور ازدواج کرده اما یک ناهمجنس خواه نیست. الن بنت در مصاحبه ای رفتار هکتور را غیرتهدیدآمیز توصیف می کند و از طرفی موضوع پدوفیلی را منتفی می داند چراکه پسرها در مدرسه بین هفده تا هجده ساله هستند و در انگلستان 16سالگی سنی است که به لحاظ قانونی،فرد بالغ و مجاز به عمل جنسی البته با اختیار و خواست دوطرف می باشند. اما در هر حال عمل هکتور از مصادیق آزار جنسی تلقی می شود و مذموم و قابل پیگرد است هرچند که خود پسرها آن را یک شوخی نچسب قابل قبول تلقی کنند در صورتیکه به سیلی زدن و کتک زدن شان توسط هکتور معترض می شوند و تهدیدش می کنند.
مدرسه شبکه پیچیده ای از روابط خصوصی در بنیادی عمومی است.در اینجا مساله اعمال قدرت و سلطه و هم پیوندی پنهان دانش، قدرت در سامانه سکسوالیته در ساختارهای بعضا لذتجو قدرت قابل تامل است.
اساسا چگونه مضمون سکسوالیته (جنسیت) با مضمون دانش در این نمایش همبستر می شود؟ آلن بنت اشاره می کند جمله " انتقال دانش فی نفسه یک عمل شهوانی است" دقیقا جمله است که از کتاب “Lessons of masters” نوشته جرج استینر، نویسنده، مقاله نویس و فیلسوف آمریکایی زاده فرانسه نگاشته شده است که در سال 2004 میلادی توسط انتشارات دانشگاه هاروارد منتشر شد. و با اتکا به تاریخ و تحلیل به رابطه بین استاد و شاگرد و مساله آموزش پرداخته است و به ارتباط و اثر متقابل و پیچیده¬ی قدرت،اعتماد و عشق در عمیق ترین شکل پداگوژی اشاره می کند. سقراط و افلاطون، ویژیل و دانته، هایدگر و هوسرل و....استینر در این کتاب متذکر می شود مسیح و سقراط در فرهنگ مغرب زمین اساتید کاریزماتیکی هستند که هیچ نوشتار آموزشی از خود برجای نگذاشته اند و هیچ مدرسه ای بنا نکرده اند.
آیا ... دیدن ادامه » رابطه ی هکتور و شاگردانش را باید از جنس و شکلی که در کتاب "درس هایی از اساتید" استینر، ذکر آن رفته، پنداشت؟
((سویه گیری پنهان))
چهارشخصیت محوری پسران تاریخ برخلاف بسیاری از شخصیت های نمایش هایی که می شناسیم سویه گیری جنسی همجنس خواه دارند. بیشتر آنها در کشمکش و جدال درونی برای پنهان سازی و سرکوب این میل هستند. در نمایشنامه به مساله جنسیت از دو نظرگاه متفاوت نگاه شده است. ابتدا از زاویه دید نوجوانان (به طور ویژه پازنر) که در شروع بیداری میل جسمی اش و مواجه با تمام ناهماهنگی و ناسازگاری های موجود در اجتماع در رابطه با این حس قرار دارد. دومین نگاه از منظر آدم بزرگ ها (هکتور و ایروین) است که بنا بر شرایط اجتماعی و پذیرنگی های اخلاقی نرماتیو، این مساله را در خود سرکوب و به پس می رانند. البته هکتور با اتفاقات موتورسیکلت نشانه هایی را بروز داده است اما ایروین به طور کامل در مورد این مساله سکوت اختیار کرده است.
پازنر درباره مساله کشش عاطفی اش به دیکن،گاهی با ایروین درد و دل می کند اما به خوبی متوجه است که حواس و نگاه ایروین نیز در کلاس به دیکن است. دیکن خوش قیافه و زیرک و در عین حال اغواگر و فرصت طلب است تا جایی که حتی پیشنهاد بهره جسمی از ایروین می کند! در عین حال او ایروین را به دلیل تناقضی که در زندگی شخصی اش با روش تدریس بی پروا، بی ملاحظه و ضداخلاقی اش (چرا که معتقد است نیازی به گفتن حقیقت نیست) دارد،نقد می کند.
در پایان نمایش ایروین بر ترک موتورسیکلیت هکتور می نشیند، آنها تصادف می کنند. هکتور می میرد و او فلج می شود. نمایش نامه با نتیجه پراگماتیستی از سرنوشت شاگردان پایان می-یابد اکثر آنها به طبقه متخصصان پیوسته اند.وکیل، مشاور،مدیر،روزنامه نگار و...شده اند.ایروین ناکامرا،نامعترف و به آغوش ناکشیده و افلیج می ماند. اما برای سیسیتم به کارش ادامه می-دهد.
انتخاب دراماتورژی، در تابلوی هکتور آشکار می شود، که بازنمایی سکانس دونفره هیث لجرد و جیک جیلین هال در فیلم کوهستان بروکبک به کارگردانی انگ لی است، با توجه به مضمون فیلم که به ارتباط عاطفی و تراژیک دو گاوچران می پردازد، انتخاب درست و توضیح دهنده ای در خصوص روابط بعضی از شخصیت های اصلی نمایش است.
مساله اساسی دیگر در پسران تاریخ این است که آیا واقعیت محض تاریخی وجود دارد؟ این پرسش به دلیل پاسخ های احتمالی به آن می تواند بسیار خطرناک باشد. والدین یهودی متعصب پازنر، نظر ایروین در مورد اینکه "هولوکاست هم یک واقعه تاریخی مثل وقایع تاریخی دیگر می باشد"، را نفی هولوکاست تلقی می کنند و عصبانی می شوند.
اما بنت با نظر راج در مورد تعریف تاریخ موافق است ...اینکه تاریخ یعنی اتفاقات شخمی یکی پس از دیگری..این جمله در واقع متعلق به هربرت باترفیلد، پرفسور تاریخ دانشگاه کمبریج در دهه چهل میلادی است.
نمایش خیل نژاد مملو از ارجاعات فرامتنی به شکسپیر، رنه شار، نیچه، برشت و... است. در عین حال خوانش او از پسران تاریخ تمامی جزییات واقع نگرانه و اغلب انتقادی و سیاسی در قالب نگاه های متعین و معنادار در مورد مساله واقعیت،آموزش و تاریخ را بروز نمی دهد. در مقابل او و گروهش با تکیه بر استعداد،خلاقیت،ممارست و آگاهی آکادمیک به طراحی و اجرایی تماشایی و شورمند رسیده اند که گام های بلند شوق انگیزی در تئاتر امروز ما قلمداد می شود.


منابع:
1- الن بنت، پسران تاریخ، ترجمه محسن ابوالحسنی
2- میشل فوکو، اراده به دانستن، ترجمه نیکوسرخوش و افشین جهاندیده، نشرنی1383
3- گفتگوی رضا گوران با اشکان خیل¬نژادبه بهانه اجرای"پسران تاریخ" در سالن چهارسو، روزنامه شرق،24مرداد1396
4- www.telegraph.co.uk …the truth behind the history boys مصاحبه الن بنت و نیکولاس هیتنر
5- www.theGuardian.com
6- www.gradesaver.com/the-history-boys
7- www.hup.harvard.edu انتشارات دانشگاه هاروارد

خوندن دوباره اش بیش تر کِیف داد... مرسى از دقت نظرت
۲۲ آذر ۱۳۹۶
الان این متن رو خوندم و چقدر بعد این همه وقت و دلتنگی واسه نمایش مناسب بود.
۰۹ اسفند ۱۳۹۷
آوای گرامی ممنون از زمانی که برای خواندن متن ام گذاشتید
۱۴ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ابرشیر
درباره نمایش گم و گور i
((فانتزی میلیمتری واقعیت!!))
نمایش "گم و گور" ،ظاهرا قرار است در فضای متعلق به مردگان، با کسب و کار مرگ شوخی کند.
اینکه غسالخانه ی یک قبرستان متروک نهایتا به مکانی برای زایمان تصادفی و تولد نوزادی بدل شود لزوما متضمن مفهوم ایجابی برقراری امیدواری و زندگی درمیانه نیستی و مرگ نمی باشد. بازسازی سطحی کلیشه ها، کمکی به تسری نگاه امیدوارانه در کلیت این نمایش نداشته است. تنها خلق موقعیت¬های درست دراماتیک و شخصیت پردازی باور پذیر و دلالتمند در متن، می توانست مفاهیم متصور بر نمایش را انضمامی و اجرایی کند.
مراد و مولود، سالها است که در قبرستان قدیمی روستایی دورافتاده زندگی می کنند. دو سال است که هیچ مرده ای را برای شستشو و دفن کردن به آن قبرستان نیاورده اند.مولود برای اینکه حال و احوال مراد که پیرمردی با اختلال حواس است، بهتر شود به کمک اقوامش، مرده ... دیدن ادامه » ای را برای شستشو به غسالخانه می آورند. همزمان زن و مرد مسافری که عازم ایروان بودند به دلیل تصادف در جاده برفی به غسالخانه گورستان پناه می آورند.زن ارمنی باردار است و بالاخره همان جا وضع حمل می کند.
امیر مهندسیان، کارگردان جوان نمایش گم و گور گفته اند: "داستان این نمایش کاملا رئالیستی است و همه اتفاقات آن در یک صحنه و یک پرده می گذرد."
اما به نظر می رسد در نمایش گم و گور، با نوعی فانتزی مضحکه آمیز نسبت به واقع گرایی رو به رو هستیم. در این نمایش منطق علی وقوع ماجراهای (رئالیستی) کامل نیست. انگیزه و پافشاری مولود برای احیاء گورستان و مرده شستن مراد صرفا به انگیزه یک موقعیت طنزآلود و خنده دار انجام می گیرد؟یا مساله غم نان است یا عشق دیرینش به مراد؟ دلایل قانع کننده ای در روایت وجود ندارد که این انگیزه به عنوان موتور محرکه کلیت قصه و ماجراهایش، باورپذیر باشند. اساسا نسبت حسی مولود با مراد چیست؟پیرمردی تقریبا مشاعر باخته که حتی قرار نیست قبرستان و مولود را ترک کند.
هیچ اشاره ای به علت سفر زن پابه ماه با مرد همراهش در شرایط سخت زمستانی نمی شود. آنها همراه با پسرخواهر مولود و جنازه دزدی به گورستان می آیند. برخی از فضاسازی¬ها در این نمایش تصنعی است. قرار نیست هیچ درگیری فکری برای مخاطب فراهم شود! حضور اجباری زن و مرد مسافر در غسالخانه پرداخت خوبی ندارد.این نمایش به جای تمرکز بر خلق طنز عمیق و آگاه، به ایجاد موقعیت های عمدتا مضحک و دیالوگ های سطحی و خنک تکیه می کند. اینکه مثلا مراد می گوید: "این مرده سهم من است. عشق من است!" .. اینکه در رفتار مشنگ مراد طوری القاء می شود که به زن ارمنی در حال زایمان نظر دارد تا بدین وسیله ایجاد حسودی در مولود از تماشاگر خنده بگیرند و همه اینها در راستای فضاسازی با شوخی های کم مایه و سطحی است. آیا گرفتن جشن تولد برای مراد و آوردن کیک شکلاتی با شمع روشن در کنار جنازه در شرایط بحرانی و برفی که حتی امکان انتقال زن زائو از غسالخانه روستایی دورافتاده به بیمارستان میسر نیست، در راستای رئالیسم سینمایی! مد نظر کارگردان صورت پذیرفته است؟ یا قرار است بر چیرگی زندگی بر مرگ اشاره نمادین شود؟!!!
اینکه در نمایشی، فضای ذاتا ناخوشایند غسالخانه همراه با مناسک آماده سازی مردگان و نیز آدم های وابسته به عادت¬هایی تکرارشونده و دگم، با نگاه انتقادی و طنز دیده شود،ایده جسورانه ای است. مساله در گم و گور، عدم وجود طرح و ایده مشخص برای این نگاه کنایه آمیز است. این نمایشنامه اساسا فاقد خصلت انتقادی یا هر نیتی به نظر می رسد و به شکل توهین آمیزی ساده انگارانه و سرسری است.
اشخاص این نمایش بیشتر تیپ هستند تا شخصیت های دارای تاریخچه هویتی و گذشته قابل درک و بحث... رویکرد نویسنده نسبت به خلق شخصیت ها مبتنی بر فانتزی و استخراج و برجسته سازی موقعیت های کم هوش خنده دار و سهل انگار بوده است تا برگرفته از شناخت و درک درستی از هر یک از آنها ...گویی برای خلق شخصیت های اصلی صرفا از تکه های مختلف شخصیت های نمونه در آثار دیگر، گرته برداری نادرستی و سترونی انجام گرفته است.
به غیر از شخصیت مراد که به واسطه سابقه بازیگری امیر جعفری در تئاتر تا حدودی مقبول اجرا شده است، آدم¬های دیگر حضور ضعیف و نارسی دارند. بهزاد،جوانک جوشکار لات، صرفا برای شوخی های خنک تقریبا در تمام مدت نمایش روی صحنه است. مولود به لحاظ انگیزه ها و رفتارش، شخصیت پردازی گنگ و نارسایی در نمایشنامه دارد..انتخاب نامناسب بازیگر این نقش، نارسایی آن را دوچندان کرده است. نویسنده و کارگردان نمایش در مورد انتخاب الناز شاکردوست برای نقش مولود به دو مورد اشاره کرده است: "یکی اینکه با توجه به فضای به شدت رئالیستی و میلیمتری آثارم بیشتر دوست دارم از بازیگران سینما استفاده کنم، دیگر این که برای انتخاب بازیگر این نقش می خواستم کسی باشد که اولین بار است چنین نقشی را بازی می کند و تماشاگر تا به حال او را در این قالب ندیده.."
شاکردوست به دلیل سنی و مختصات صوتی و فیزیکی، متناسب چنین نقشی نیست. او در برخی از صحنه ها حتی بر افت و خیزهای صدایش کنترل کامل ندارد. آیا ایفای نقش یک زن مسن روستایی مرده شور توسط دخترجوانی که حتی برخی از کلمات و حروف را با لحن لوس ادا می کند در قالب رئالیسم میلیمتری سینمایی اتفاق می افتد؟ یا صرفا به دلیل احترام به مخاطبان انبوه سینمایی او و غافلگیری آنها، چنین انتخابی صورت گرفته است؟
طراحی صحنه نمایش، اختلاف سطح و فضای زمستانی را به خوبی منتقل می کند اما این طراحی به طور سهل انگارانه ای در مغایرت کامل با فضایی متصور بر محل واقعی وقوع نمایش انجام شده است. کاشی کاری های نو و محوطه بزرگ و تخت و بالاکش و ...برای گورستان متروک روستایی با جمعیت کم، زیادی مدرن و شیک و شهری به نظر می رسد.
شرایط کنونی به شکل نابرابر و حتی ظالمانه ای، فرصت های بروز و ظهور استعدادهای لایق تئاتر را به جاه طلبی های سرخوشانه ی سلبریتی های سینمایی و البته مناسبات اقتصادی برخی گروه ها (سرمایه گذاران) می فروشد. این شرایط وخیمی برای هنر نمایش است. وقتی حضور چهره ی سینما و تلوزیون تضمین کننده فروش گیشه می شود، ظاهرا دست اندرکاران و پشتیبانان،خود را از حصول اطمینان کامل نسبت به اجرای یک نمایش با حداقل استانداردها، مبری می دانند.مهم داشتن فرمول های معجزه آسای جذب حداکثری مخاطبان است. در چنین شرایطی به نظر می رسد اکثر تولیدکنندگان و سرمایه گذاران از نگرانی و عذاب وجدان بابت بی احترامی احتمالی به شعور و زمان تماشاگران هنر اندیشمند تئاتر، ایمن و آسوده می مانند!! چه باک! گیشه زنده است.
اما مرگ تئاتر،برای عمری اندیشه می سوزاند! افسوس...
ابرشیر عزیز درود. متاسفانه این نگاه اقتصادی که اکنون گام های خود را بلندتر، سریع تر و محکم تر گردانیده است، در بین بسیاری از کارگردانان ساری و جاری است. در همه جای دنیا بهترین بازیگران سینما از دل تاتر بیرون می آیند و در کشور ما بازیگرانی که معلوم نیست ... دیدن ادامه » بر اساس کدام زد و بند رخ داده پا به عرصه بازیگری نهاده اند ( البته برخی از آن ها در آن عرصه نیز نام بازیگری را به یدک می کشند ) برای تکمیل کلکسیون افتخارات خود با نگاهی محقانه، به تشریح حضور خود در این گذرگاه فرهنگی فکورانه می پردازند که صد البته در این جنجال فرهنگی از دفاع کارگردانان این عرصه نسبت به حضور این بازیگران نمی بایست غافل شد. نمونه بارز این دفاع در گفت و گو علی اصغر دشتی با روزنامه شرق است که در دفاع از حضور بازیگران سینما در پروژه سی، به صراحت می گوید: ((... آدم‌ها وقتی معروف می‌شوند در یک جامعه، از معروفیت باید استفاده شود، معروفیت آرام‌آرام خودش به یک کالا تبدیل می‌شود، می‌توان از این کالا به‌نفع فرهنگ استفاده کرد... )) و نیز در همان گفتگو در خصوص فروش بلیط های گران بها می گوید ((طبقه ای که در بین سرگرمی‌های زندگی‌شان انتخاب می‌کنند و حتی اگر پول زیادی بابتش پرداخت می‌کنند، این پول دارد در بدنه فرهنگی جامعه حرکت می‌کند... یک شهر ١٤، ١٥ میلیونی نباید برای قشر متوسط به بالا هم محصول تولید کند؟ مگر آنها جزئی از جامعه ما نیستند؟...)) جملاتی که هر کدام پرسش های متعددی را فرا می خواند و حال باید نگریست چه بر سر انگیزه خواستاران عرصه تفکر در جامعه تاتر خواهد آمد که هر روز شاهد گلهای ملونی از این باغ جادویی هستند
۰۴ آذر ۱۳۹۶
ممنون اردشیر جان.
۲۱ آذر ۱۳۹۶
خواهش می کنم ارادتمندم
۲۱ آذر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"نا امیدی پرسان"
جهان ترسیم شده در نقاشی های به نمایش گذاشته شده ی مژگان بختیاری،در گالری اثر با عنوان "چشم اندازهای امیدفرسا"،جهان مردمان مذکر منتظر،معطل و بی گفتگویی را روایت می کند که با نوعی اشتیاق و کنجکاوی بی تفکر، به نظاره ی پیچیدگی فریبنده و نامکشوف گل غول آسایی ایستاده اندکه سرآخرتک تک آنها را به درون خود می دواند.
این جهان خاکستری غیرسرشار، رخوت زده و تک ساحتی است.میل و کشش توده وار و راسخ این مردان برای به نظاره ایستادن در برابر لایه های پنهانکار و رازآمیز گل(گلبرگها) نه از سر شورانگیزی آگاه غریزه طبیعی و نه از سر نیروی رعب آور مسخ شدگی به نظر نمی رسد بلکه همه ی این پرسانی بی تلاش و تا حدودی خونسرد،ناشی از نوعی کنجکاوی پیش پا افتاده درک می شود که چه بسا به طور خودبه خودی و به صورت جمعی بر سر هر رخداد در کانون عیانی، امکان وقوع ... دیدن ادامه » می یابند.
زنان در این آثار حذف شده اند.بیشتر مردان دوران میانسالگی شان را می گذرانند و یا آن را سپری کرده اند. نوع پوشش آنها و آرایش موهایشان بر تاریخ دهه مشخصی دلالت می کند.اما همه این شاخصه ها ما را به خوانش امر سیاسی یا اجتماعی رهنمون نمی سازد.اساسا نسبت این مردان با این گل رازآلود چیست؟
عنوان انتخابی نمایشگاه به ناامیدی بر تحقق یا تداوم هر امر امیدوارکننده وعده داده شده ای، تاکید دارد. انتخاب شعری از شاملو به عنوان استیتمنت نمایشگاه و نوشته خانم تقی زاده، زیر عنوان"به گاه گرانش نامنتظر" سعی دارد با اطلاع از پیشینه ی ذهنی از آثار و تفکر هنرمند(که لزوما هر مخاطبی ممکن است با آنها آشنا نباشد)توضیح دهدکه وی سعی می کند؛وضعیت نوسان دایمی میان امیدهای بزرگ و ناکامی های بزرگتر که جان را می فرساید و چشم انداز به بارنشستن تغییرات دراز مدت و پایدار را در سطوح قدرت بی اثر میسازد، با روش متعهد به عمل نقاشانه اش،با دقت تصویر کند.
در عین حال همانند هر اثر هنری تاویل پذیر فارغ از خوانش رسمی ارایه شده ؛از جهان این آثار که به شدت تقلیل گرایانه و غیرمتکثر نیز می نماید، نگاه سرگردان،تفننی و غیرمکاشفه گر و نادقیق مردانه را نسبت به زنانگی می تواند جست که سرنوشتی جز حیرانی و فروبلعیده شدن توسط کام گوشتخوار نافهمی و عدم ادراک برایشان متصور نمی باشد.
درود بر نگاه و قلمت ابرشیرجان .... استفاده کردم ...
۰۳ آبان ۱۳۹۶
با سپاس از ابرشیر عزیز و گرانقدر
بسیار لذت بردم از این نوشته ی جامع و سرشار از تفکرتان
۰۴ آبان ۱۳۹۶
سپاسگذارم معلم خوب و بزرگوارم... ازتون می آموزم.
۰۵ آبان ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ابرشیر
درباره نمایش بکت i
((بسکتبال در کاتدرال))
نمایش بکت به طراحی و کارگردانی مرتضی میرمنتظمی،اجرای مدرن و پرتحرکی از نمایشنامه ژان آنوی است که روایتی از ماجرای تاریخی جدال بین هانری دوم،پادشاه انگلستان و دوست و صدرعظم اش،توماس بکت و درنهایت قتل او به خواست شاه در قرن دوازدهم میلادی می باشد.
مساله اصلی نمایش،کشمکش بین دو قدرت،دربار و کلیسا و جنگ آنها بر سر کسب امتیاز و سهم بیشتر است.در طراحی بکت ،صحنه های کاخ و کلیسا به سالن تمرین بسکتبالی تبدیل شده است که گاهی شخصیت ها با شورت و کفش ورزشی توپ به دست به بازی یا تمرین مشغول هستند و یا کت شلوار و کراوات به تن دارند و دیالوگهایشان را می گویند. گراندپیانوی دکوری هم در کنار صحنه قرارگرفته است که به واسطه توانایی بکت در نواختن قطعات موسیقی شاید ابزار تجسد بخشیدن جلوه روحانی او بر صحنه باشد که البته به نظر می رسد واقعا از ... دیدن ادامه » آن تهی است.
مدرن سازی فضایی متون نمایشی و اپراهای قرون گذشته،دست کم با به کارگیری ابزار و لباس های معاصر، تجربه انجام شده ای در هنرهای نمایشی جهان است. این طراحی در نمایش بکت با توجه به فضای رقابتی و مجادله دو نهاد قدرت بر سر کسب امتیاز بیشتر و شهوت پیروزی و سیطره برهمگان،انتخاب خلاقی است که گویی تماشاگران از پشت حصارهای فلزی تعبیه شده در جلوی صحنه، شاهد این مسابقه مقطع، حریصانه و زمینی هستند. موسیقی های انتخابی، روند تمرین بازی با توپ و نقش نمادین آنها، پرتاب ها به تور و حرکت تا حدودی به کسالت زدایی از متن پرگو و ایستای آنوی در اجرا، کمک نموده است اما فقط تا بخشی هایی از آن....
در عین حال به نظر می رسد طراحی های این نمایش،با قرائت نمایشنامه نویس،ژان آنوی،در تقدس زدایی از چهره توماس بکت و ساخت شکنی از دوگانه ی حاکمیت زمینی و آسمانی از یک رویداد تاریخی در مجموع تطبیق دارد.به دنبال این رویکرد از تصویر کلیشه ای حضور بصری و بیانات روحانیت مسیحی کلیسا بر صحنه نیز آشنایی زدایی می شود.
اما آیا به راستی منش و روش توماس بکت برای دفاع ازمنافع کلیسا و نهایتا کشته شدنش به دستور شاه(و قدیس اعلام کردنش) لزوما در قلمرو دفاع از الوهیت می گنجد؟ کلیسایی که به خوبی از سلسله مراتب مخوف و مناسبات به شدت زمینی و فاسدشده اش آگاه بود. کلیسایی که دستگاه عظیم پاپی به عنوان هسته اصلی اش برای استرداد خودبکت، به راحتی تطمیع می شود.کلیسایی که از دادن مالیات و انجام سایر وظایف، برخلاف شهروندان عادی طفره می رود.
بکت در مقام یک عمل گرای تمام عیار،تنها امرغیراخلاقی را "انجام ندادن کاری که باید انجام شود"،می داند. او مشاور آگاه و هوشمند دسیسه های هانری دوم در حکمروایی اش و همینطور همراه دایمی هرزه گی ها و عیاشی هایش به مدت ده سال بود.تا اینکه شاه به سودای همسویی کلیسا با دربار،بکت را به مقام اسقف اعظمی کانتربوری می رساند و فرصتی خوبی را برای انتقام تاریخی بکت به بهانه یا خدمت به شاه یا خدا، بر علیه خودش فراهم می کند.
اسقف لندن در جایی از نمایشنامه درباره بکت می گوید: فکر نکنید او همان آدم ساده و هرزه ای است که ظاهرش نشان می دهد. هانری ، بکت را در همه چیز سرآمدتر از خود می دانست حتی در می گساری و عیاشی!رابطه او با بکت مبتنی بر عشق و صمیمتی بود که به نفرت مرگباری بدل شد.
یکی از محورهای مفهومی در نمایشنامه ی بکت، موضوع ملت مغلوب و "ساکسون بودن" است. نرمان هایی که حتی صدسال پس از جنگ به دربار انگلستان نفوذ کردند و بر آنها سیطره یافتند. به این مسایل در نمایش تاکید مشخصی نمی شود.
نمایشنامه آنوی واجد خطاهایی تاریخی(خودآگاهانه ای) می باشد از جمله اینکه توماس بکت نه یک ساکسون بلکه در واقع یک نرمان بوده است اما ژان آنوی با بدل کردن بکت به یک ساکسون، وی را به شخصیتی تبدیل می کند که به دنبال هویت خود و به نوعی جبران سرشکستگی ملت تحت انقیاد و اهل مماشاتش باشد. این عامل در کنار کینه ای که از شاه به واسطه غر زدن دختری که دوست داشته، انگیزه خوبی برای پشت کردن به او و انتقام از دربارش فراهم می آورد.
نقش زنان در نمایشنامه بکت،بسیار محدود، غیرتاریخی و فروکاسته شده است.از این لحاظ بکت یک اثر ضدزن تلقی می شود.ملکه جوان ،همسر هانری گریان،شکوه گو و زیردست شاه است و در نمایش حتی شاه را به دلیل عشق اش به یک مرد،بکت، تهدید به بی آبرویی می کند.اما در واقعیت تاریخی ملکه الینور همسر هانری دوم که ده سالی نیز از او بزرگتر بود، زنی قدرتمند و بسیار جذاب و اغواگر است و در سال های ابتدایی ازدواج برخلاف سایر زوج های سلطنتی، عشاق پرشوری بودند.
در نمایش بکت نقش شخصیت هایی مانند اسقف اعظم،ژیلبر فولیو، بارون ها،شاه فرانسه،پاپ و کاردینال و... تعدیل یا حذف شده اند که این مساله نه تنها به موجز شدن نمایش کمکی نکرده بلکه تاثیرگذاری روابط و مناسبات را کاهش داده است. شخصیت پردازی نقش هایی به غیر از نقش هانری و بکت ناکارآمد و ضعیف به نظر می رسد .شایدهدایت بازیگران بیشتر مصروف ایده بازی با توپ های بسکتبال شده است. تاثیرگذاری حضور عباس جمالی در نقش هانری دوم ،با نارسایی های بازی بازیگر نقش بکت بی توازنی ایجاد کرده است. و سرانجام اینکه شاید بکت آنوی یک انتخاب کسل و مطول است که ترفندهای خلاق به کاررفته در طراحی اش را نیز کم اثر کرده است.برای گریز از این وضعیت به ایده های اجرایی دیگری هم نیاز بود اما انتخاب ساده تر، متن دیگر بر این طراحی شاید چاره سازتر می نمود.
جناب پرنده باز آلکاتراز
به نظرم گاهی آدم ها به مراتبی می رسند که لذت دانستن و کشف کردن رو با هیچ چیز در این دنیا عوض نمیکنند و به اشتراک گذاشتن آن "آگاهی ها" هم بخش عظیمی از اون لذت هست. اینکه به درجه ای برسی که بدون چشم داشت، "داشته ات را ببخشی". ... دیدن ادامه »
هر چه بیشتر آگاهی ببخشی، خود "آگاهتر" می شوی.
اعتراف میکنم این "سخاوت" در میان تعدادی از دوستان تیوالی، رشک برانگیز هست.
۳۰ مهر ۱۳۹۶
ممنون از اینکه می نویسید. با اینکه باعث تعجبه اما موسیقی های این نمایش انتخابی نیستند، و همه شون جز یکی برای این نمایش و برای اون صحنه ها ساخته شدند. متاسفانه ما چون عادت کردیم هرکاری می ریم می بینیم موسیقی ش انتخابی باشه و در بروشور نام و نشان موسیقی ... دیدن ادامه » ها نوشته نشده باشه انتظار شو نداریم...
۰۲ آبان ۱۳۹۶
بهادران گرامی ممنون از اینکه نوشته ام را خواندید...
چه خوب که موسیقی برای یک تاتر ساخته میشود .. این نشانگر تلاش و زحمت یک گروه برای نو بودن است.
۰۲ آبان ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ابرشیر
درباره نمایش قند خون i
"آینده قابل واگذاری نیست."
قند خون، نمایش متعهد و با اهمیتی است.ایده شکل گیری آن تعطیلی کارخانه قند ورامین و بی کاری کارگرانش و تبعات مخوف آن بر زندگی این قشر زحمتکش و خانواده های ایشان است.
قندخون با منش رئالیستی و طراحی متناسب، بازی های باورپذیر در بستر روایت برگرفته از وقایع تلخ جامعه،نمونه ی تقریبا مناسبی از ایده تئاتر به مثابه آگاهی اجتماعی و حرکت و کنش برای تغییر وضعیت موجود یا دست کم ایجاد تفکر در مورد لزوم تغییر وضع موجود قلمداد می شود.
هرچند در بخش هایی از اجرا و متن نمایشنامه ،شتابزدگی هایی احساس می شود اما این موضوع از اثربخشی کلیت قند خون،چندان نمی کاهد.
همانطور که لیلی عاج،نویسنده و کارگردان قندخون گفته است این نمایش نه تنها بخشی از داستان زندگی کارگران کارخانه قند ورامین است بلکه قابل تعمیم به زندگی بسیاری از کارگران کارگاه ها و کارخانه های نیمه تعطیل و تعطیل است که در شرایط بغرنج و سخت معیشتی به سر می¬برند.
در این چند سال اخیر به طور مکرر با اخبار شوم تعطیلی کارخانه ها و کارگاه های بسیاری حتی واحدهای معروف قدیمی تولیدی مانند ارج،داروگر، آزمایش،روغن نباتی قو، چیت ری و... مواجه بوده ایم.این پدیده اسفبار منجر به بیکاری صدها هزار کارگر و بروز مصائب و مشکلات بسیاری در خانوادهای آنها شده است.
**
کارخانه قند ورامین(تصفیه خانه قند)از قدیمی ترین واحدهای تولیدی کشور بوده که در سال 1312شمسی توسط نیکلای مارکوف معمار روس(معمار دبیرستان البرز،اداره پست و...)ساخته شده و توسط مهندسان اهل چک اسلواکی تجهیز و راه اندازی شد.اولین کارخانه قند خاورمیانه در سال 1381 به عنوان آثارملی ایران به ثبت رسید. این کارخانه نقش مهمی در هویت و معیشت مردم ورامین ایفا کرده و طی حدود هشتادسال فعالیتش تا قبل از تعطیلی نسل های مختلفی از اهالی و البته مهاجرین کارگری در آن به کار مشغول بودند و ارتزاق نمودند.گفته می شود حتی زمانی مردم ورامین با سوت کارخانه قند ساعت های خود را تنظیم می کردند.با وجود تمام تاثیرات و تاریخ اش،آنطوری که کارفرما کارخانه ذکر کرده به دلیل عدم توجیه اقتصادی و عدم توانایی مالی در پرداخت حقوق و دستمزد کارگران و سایر هزینه های کارخانه، این واحد با تعداد 400نفر کارگر در اسفندماه 1394 به طور کامل تعطیل شد و هیچ نهاد دولتی و اقتصادی برای نجاتش، اقدام تاثیرگذاری انجام نداد.
**
نمایش قندخون،به وضعیت نابه سامان و بحرانی زندگی کوهستان،کارگر کرد مهاجر و همسرش پروانه و خواهرش،شیرین می پردازد که به دلیل تعطیلی کارخانه بی کار شده اند.شوهر شیرین به بهانه بی کاری از کارخانه طلاقش داده و او در بحران شدید روحی به سر می برد تا آنجاییکه قرص برنج خریده تا خودکشی کند. ظاهرا قرار است مسابقه فوتبال مهمی برگزار شود.کوهستان این مسابقه را فرصت مناسبی برای دیده شدن توسط گزارشگر ورزشی تلوزیون می انگاشت و تصمیم داشت کارگران را با مینی بوس به استادیوم ببرد به امید اینکه گزارشگر حضور کارگرهای بیکارشده کارخانه قند و نوشته های روی بنر همراهشان را ببیند و مساله را از طریق گزارش تلوزیونی اش منعکس کند تا بدین ترتیب مشکلات شان شنیده شود.
اما کوهستان کتک خورده و خون آلود به خانه برمی گردد و تعریف می کند افرادی او را به زور سوار زانتیایی کردند و با ارعاب و تحقیر وتهدید وی را از سازمان دهی کارگرها برای ابراز اعتراض برحذر کردند. همسرش، پروانه زن زحمتکش عامی است که مقصر اصلی بدبختی هایشان را رییس کارخانه می داند و دایما نفرین مرگ نثارش می کند.به پروانه پیشنهاد کار نظافت توالت در پردیس سینمایی تازه تاسیسی داده اند.جایی که می گوید ستاره های سینما و تلوزیون رفت و آمد می کنند. زن به کار کردن اصرار دارد ،اما غیرت کوهستان قبول نمی کند زنش کارکند و خودش بیکار باشد.کوهستان علی رغم تهدیدات باز هم به دنبال بنر می گردد تا رویش شعار بنویسد و در این میان افشا می کند که رییس کارخانه را هم در خانه پناه داده..می گوید مامورین دنبال او هم بودند اما رییس کارخانه بی گناه است و واردکننده های مواد اولیه کارخانه(شکرخام) مسبب اصلی مشکلاتشان هستند و با زبانی مردسالارانه عقل زن را ناقص می انگارد که رییس را همچنان مقصر می داند.
البته در واقعیت گزارش های مربوط به تعطیلی کارخانه قند ورامین به سوء مدیریت کارخانه در کنار فقدان استانداردهای لازم برای واحد تولیدی و نبود مواداولیه(شکرخام) به عنوان عوامل اصلی ایجاد بحران و نهایتا تعطیلی کارخانه اشاره شده است.نماینده مردم ورامین در مجلس هم اظهار داشته صاحب کارخانه قند،شکر خام مورد نیاز کارخانه را به میزان زیادتر واردکرده و برای کسب سود،همه آن را در بازار فروخته و برای مصرف کارخانه ذخیره سازی نکرده است.همچنین ادعا کرده صاحب کارخانه با انبار کردن ذرت و علوفه وارداتی دوستان تاجرش در کارخانه کسب درآمده می کند و از تعطیلی شخصا متضرر نمی شود.
بدیهی است یک نمایش شصت و پنج دقیقه ای، ظرفیت طرح همه مسایل و ابعاد مختلف یک بحران را ندارد. اما به هر حال تبرئه رییس کارخانه توسط نمایشنامه نویس قندخون شاید در واکنش و اعتراض به حضور کارتل های مافیایی قاچاق و یا واردکننده های رانتی بالادستی مواداولیه یا کالاها باشد که از عاملین اصلی ورشکستگی کارخانه های تولیدداخلی و صاحبان آنها و بیکاری کارگران محسوب می شوند و شاید هم نشانگر نوعی اعتراض به حذف بخش خصوصی مستقل از بدنه قدرت در سازوکارهای کلان اقتصادی موجود باشد.
در عین حال علاوه بر تمامی علت های عنوان شده و فارغ از جدال ها و اتهام های سیاسی و جناحی که طرفین برای شانه خالی کردن از مسولیت شان در موقعیت به وجود آمده برعلیه یکدیگر به کارمی گیرند نبایستی از ریشه اصلی تمام مسائل و مصایب مورد اشاره غافل ماند که ذیل پیاده سازی شیوه های کلانی به نام روش های تعدیل ساختاری طی دو یا سه دهه اخیر به طور بنیادین صورت گرفته است.برنامه های تعدیل ساختار اقتصادی که دولت های کشورهای درحال توسعه به واسطه ی دریافت وام هایی از بانک جهانی و صندوق بین المللی پول مجبور به اعمال و اجرایی کردن آنها در کشورهایشان می باشند.پیاده سازی الگوی سیاست های اقتصادی نولیبرالیستی و بازارآزاد(مکتب شیکاگو،میلتون فریدمن) در قالب کاهش تعهدات دولت،خصوصی سازی بنگاه های دولتی،مقررات زدایی و....در ایران پس از جنگ نیز توسط تمام دولت¬ها تحت عناوین متفاوت،تاکنون مورد پیگیری قرار گرفته است.
کارخانه قند ورامین در اوایل دهه هشتاد شمسی مانند بسیاری دیگر از واحدهای تولیدی در سال های گذشته به بخش خصوص واگذار شد. برخی معتقدند سیاست های متناقض دولت و شیوه های ناقص و نادرست روند خصوصی سازی منجر به اثرات منفی و نتایج اسفبار این شیوه نولیبرالی در سرنوشت امروز کارخانه ها و کارگرانش شده است.حال آنکه نظرات و آراء بسیاری از اقتصاددانان و نویسندگان مستقل که مرعوب سیستم نولیبرالیستی سرمایه داری و اسطوه بازارآزاد نیستند و از طرفی سیستم های کنترلی مسدود کمونیستی و دولتی را نیز نقد می کنند حاکی از آن است که حتی اجرای راستین سیاست های خصوصی سازی منابع وکارخانه ها و.. در هرکجای دنیا منجر به تخریب محیط زیست، تعمیق فقر،نابرابری،استثمار و فلاکت بیشتر طبقه کارگر می شود و به واسطه ی تبعات ناشی از این بی عدالتی ،خشونت و جرم نیز افزایش می یابد. پیشنهاد برخی از این متفکران آلترناتیو، پیگیری اقتصاد مشارکتی است بدین ترتیب که ابزارهای تولیدی در مالکیت کارگران باشد.به عبارتی کارگران خود نیز صاحبان کارخانه ها شوند.
گفتمان ... دیدن ادامه » خصوصی سازی در سیاست گذاری های فرهنگی در بخش تئاتر نیز در حال وقوع است که تبعات ناخوشایندش را کم و بیش شاهدیم. این مساله نیز مستلزم آسیب شناسی و نقد جدی از سوی اهالی نمایش می باشد.
در نمایش قند خون،ریس کارخانه را بر روی صحنه نمی بینیم او که مرض قند دارد در اتاق خانه بیهوش شده بود اما کوهستان و خانواده اش برای مدتی دچار سوءتفاهم شدند.فاجعه برای لحظاتی در پایان نمایش ابعاد تازه ای گرفت.آنها فکر کردند رییس از آب پارچی نوشیده که شیرین پنهانی برای کشتن خودش قرص برنج در آن ریخته بود. رییس زنده می ماند و آنها از سایه سیاه یک مرگ به درمی شوند اما آیا از آینده تیره و تاری که انتظارشان را می کشد،گریزی دارند؟ شایدکوهستان به شهرش برگردد و کولبر شود یا دوباره مهاجرت کند و حاشیه نشینی شود و .....
اما در آخر همه سیاستگذاران و تصمیم گیرانی که با روش ها و شیوه های اعمالی شان مسبب ایجاد چنین شرایطی هستند به آسودگی و آسایش زندگی همه کارگران بیکار وخانواده هایشان بدهکارند.آنها بدهکار تضمین امنیت شغلی کارگران و حریم خانواده هایشان هستند.آنها مدیون آینده همه فرزندان زحمت کشانی اندکه چیزهایی به جز تباهی، فقر و فنا را برای فردایشان آرزومندند. آیا واقعا می توان آینده مردم را واگذاری کرد؟آیا خوشبختی و رفاه، کالاهایی برای فروش هستند؟

منابع:
وبسایت های تابناک، جام جم آنلاین،خبرگزاری فارس، نسیم آنلاین، Znet ،DemocracyNow
درود دوست خوبم ابرشیر عزیز
از اطلاعاتی که درنوشته اتان درباره ی کارخانه ی قند ورامین و معضلات بخش تولید و طبقه ی کارگری اشاره کردید بسیار استفاده کردم و البته کاملا فراتراز نمایش و ارجاعات داخل متنی آن ست... اما درنقد اجرا و متن ایراداتی واراد ست که موضوع ... دیدن ادامه » اصلی داستان را زیر سایه میبرد ...
۰۱ مهر ۱۳۹۶
دوست عزیز با شما کاملا هم نظر هستم امیدوارم روزی فرا برسد که دنیا شاهد این امار تکان دهنده ای که بیان فرمودید و نیز این تفاوت طبقاتی نباشد سپاس از کتابی که معرفی فرمودید. فیلم بسیار تاثیرگذار دوچرخه‌ دزدها Bicycle Thieves محصول سال 1948 را به شما و دوستداران متفکر ... دیدن ادامه » پیشنهاد میکنم که در راستای این گفتمان قرار دارد.
۱۳ مهر ۱۳۹۶
بهراد جان ببخش دیرجواب می دهم..ممنون از پیشنهاد دیدنی و درجه یک تان رفیق
۲۶ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
((زبان بی جان با مدلول های نامعلوم))
"زبان تمشک های وحشی"،درقالب طرح داستان یک زن و شوهر در آستانه جدایی،با توسل به اسطوره و زبان به لایه های عمیق و گسترده تر روانی، سیاسی،اجتماعی ساحت انسانی در این جامعه ریشه می دواند تا در نهایت طرحی تقدیرگرایانه از تنهایی اش درافکند.
دنیا و داوود در دهمین سالگرد ازدواج شان تصمیم گرفته اند برای آخرین بار به دیدن مادر دنیا به شمال ایران سفر کنند و بعد از برگشتن از یکدیگر جدا شوند. این آیین هر سال تکرار شده است. کل نمایش در دنیای بینابینی واقعیت و خیال رخ می دهد.طراحی های صحنه و نور نمایش شاعرانه و سوررئالیستی است و با مضامین نمایشنامه همراهی می کند استفاده از مولتی مدیا،به لحاظ زیبایی شناختی ،تماتیک و انتقال گسست زمان ها و مکان ها و..کارآمد است.
سفرهای این زن و مرد گویی روایتی معاصر از سفر پیدایش می باشد.سفری ... دیدن ادامه » که وارونه زاییدن است.این وارونگی در کلیت نمایش معنا می یابد.تمامی مناسبات و اتفاقات در خارج از زمان خطی پیشینی یا پسینی معمول،ناظر به روایت است. پسرک جوان خارج از روال حضور زن و مرد بر روی صحنه ظاهر می شود که بر صندلی های اتوموبیل نیمه شده و پشت تورهای نازک نشسته اند. گاهی با اسکیت حرکت می کند و رو به تماشاگران حرف می زند و از نقشه ی قتل این زوج در جاده صحبت می کند. در واقع جایی ایستاده که تمام لحظات زندگی زن و مرد را می شناسد.او در قالب شخصیت های مختلف بر آنها ظاهر می شود. تمشک فروش،تعمیرکار اتوموبیل،رستوران داری که گوشت آدم می پزد و حتی پسرنوجوانی که حسادت داوود را به دلیل جلب توجه دنیا به او برمی انگیزد و چه بسا در ناخودآگاه روایت دلالت های ادیپ وار برمی سازد. پسرمرموز شبیه ملک الموت نیز هست. زن و مرد او را درهاله ای از ابهام به یاد می آورند. پسرک یا دخترک تمشک فروش جاده. اما او دانیال، فرزند هنوز به دنیا نیامده این دو است و در حقیقت درحال جدال با تقدیرش می باشد. دانیال نمی خواهد به این دنیا پابگذارد. در تلاش است در فرصت مناسب والدینش را درآن شب بارانی جاده به کشتن دهد تا نطفه اش بسته نشود. او با تقدیرش به مبارزه برخواسته است.
در لایه های زیرین متن "زبان های تمشک های وحشی "،با نشانگان و ارجاعات فراوانی از اسطوره و تاریخ مواجه هستیم. در آن شب بارانی و جاده انحرافی ناآشنا همه ی شرایط برای تصادف و یا به دره فروافتادن اتوموبیل داوود و دنیا مهیا شده بود اما آنها خودشان را به هر نحوی به هتل بابل(شهرشمالی ایران)رساندندتا روزبعد به سمت خانه مادر دنیا حرکت کنند و درست درهمان شب نطفه ی دانیال بسته شد و آن دو دیگر از هم جدا نشدند اما مقدر شد حرف یکدیگر را نفهمند و تا آخر عمر درکنار یکدیگر تنها بمانند .دانیال خواب زندگی آنها را تعبیر می کند.
پنداری زن و مرد نه به هتل بابل که به برج بابل در پایتخت تمدن باستانی بابل پا گذاشتند .به خشم و لعن خدای زیگورات گرفتار آمدند و محکوم به سکوت و نافهمی زبان یکدیگر شدند که عاقبتی به جز تنهایی ابدی برایشان متصور نیست. حالا بدینسان با خشم خدای زیگورات قبیله زبان قبیله دیگر را نمی فهمد،حاکم زبان محکوم و زن و مرد حرف یکدیگر را نمی فهمند. دیگر انسان ها به زبان واحد سخن نمی گویند.
گویی شخصیت ها در "زبان تمشک های وحشی" در میانه جاده ای رهاشده اند و خاطرات از رویشان عبور می کنند. ماجراهایی که اتفاق افتاده اند و پایان گرفته و نیزخاطراتی که از آینده می آیند و هنوز به وقوع نپیوسته اند اما چون درباره شان صحبت می شود آنها را به خاطره بدل می کند.
دنیا درحال تدریس افعال مجهول انگلیسی در کلاس بود که برای اولین بار داوود را می بیند. رابطه بین شان شکل می گیرد اما وضعیت مجهول عشق شان هرگز معلوم نمی شود.در شروع همه چیز شورانگیز است آنها در حال اکتشاف همدیگرند،زن قاره ای مرموز و کشف نشده ...
اما از سال سوم معلوم می شوداکتشافات قاره جسم به آموزش و یادگیری درک زبان تن نمی انجامد و این زوج مانند بسیاری از زوج های دیگر با مشکل فهم زبان یکدیگر مواجه می شوند.با هم زندگی می کنند اما حرفی برای گفتن به یکدیگر ندارند یا یکدیگر را نمی بینند.نگاه ثمینی در طرح زبان بدن و موضوع برانگیزانندگی بسیار حایز اهمیت و جسورانه است.دنیا متوجه می شود داوود دیگر زبان جسم اش را نمی فهمد. این نافهمی در زبان تنانه یکی از ارکان اصلی فروپاشی رابطه است. دنیا به ترفند دروغین زبان بارداری متوسل می شود اما کارگر نمی افتد. زبان در حد حرف-کد تقلیل می یابد .حروف ابتدایی کلمات یک جمله به بسته های پیشنهادی مفهومی بدل می شود و بدین ترتیب زبان از محتوی انسانی اش در رابطه تهی شده و در حد فرمول ریاضی و کدگذاری فروکاسته می شود.
داوودانشجوی دکتری زبان های باستانی است. درگیری هایی با مسئولین دانشگاه و دیگران پیدا می کند و از دفاع تزش بازمی ماند. از دانشگاه اخراجش می کنند. برای مدتی بازجویی و در بیابان ها رها می شود و حریم شخصی اش مورد تجسس قرار می گیرد. همه این مسایل بر زندگی شخصی اش و دنیا تاثیر بدی می گذارد.
آیا واقعا بازجوها برای تخریب زندگی داوود به دروغ از رابطه اش با دانشجویان دخترش گفته بودند؟ آیا مردی که دنیا در دفترچه یادداشتش از او نوشته و وصف اش کرده بود فقط خواست ذهنی و زاده ی تخیل اش بوده است؟..هر دوی آنها قرص های آرامبخش استفاده می کنند و دیگر به یکدیگر اعتماد ندارند. از سوی دیگر به محاق کشیدن زبان اعتراض و نقد در عرصه عمومی باعث گزندگی و پرخاشگری زبانی در عرصه خصوصی و حریم خانه می شود.دیگر آدم های کمتری در عرصه زبان اجتماعی اعتراض جدی می کنند. چراکه شاید نمونه ی توطئه آمیز فرستادن مینی بوسی به ته دره را دیده اند که سرنشینانش همگی نویسندگانی با زبان اعتراض بوده اند.این اتفاق به منظور ارعاب زبان به انفعال در زبان می¬انجامد. انفعال،جان زبان را می گیرد و خونش را می خشکاند و ناکارآمدش می سازد. داوود دیگر از همه می ترسد و به همه شک می کند او به دنیا می¬گوید چون هیچ کسی نیست، اینقدر می ترسد.آنها از نفرین شدگانند.
در آخر دانیال می پرسد چرا یا باید بکشیم یا کشته شویم؟ یا قابیل باشیم یا هابیل؟...آیا راه سومی وجود ندارد؟ رویکرد نمایش در کلیتش تقدیرگرایانه است و به نظر نمی رسد با خوانش ذاتگرایی که بر امر زبان دارد امکان راه سوم را دست کم در فهم زبان مشترک میسر بداند.حالا رویاها به یک طرف می روند و واقعیت به طرف دیگر.آیا باید به فهم زبان مشترک امیدوار بود یا در پناه تنهایی ابدی فرو رفت؟
درود بر شما اردشیر عزیز
سپاس از نقد و متن جالب و موشکافانه شما
از اینکه نظرات خوب خودتو با ما در میان می گذاری سپاسگذارم
۱۴ شهریور ۱۳۹۶
ابرشیر عزیز، خیلی ممنون از تحلیل موشکافانه ای که داشتید. من هم این اثر رو دیدم و فکر میکنم که ترکیبی از نمایشنامه بسیار خوب و کارگردانی خوب باعث شده بود که این کار سنگین، خوب از آب دربیاد. جا داره که این رو هم به فال نیک بگیریم که خانم ها فعالیت بسیار خوبی ... دیدن ادامه » در زمینه های نویسندگی و کارگردانی دارن انجام میدن و این میتونه نوید آثار بسیار زیباتری رو بده. امیدوارم که تئاتر ایران در دنیا جایگاه درخورشو به دست بیاره. اما در مورد این نمایش، میشه گفت که یکی از محاسن بسیار مهمش پرداختن به مسائل اجتماعی و به موازت اون، پرداختن به زندگی شخصی بوده. چیزی که در خیلی از آثار دیده نمیشه و غالبا فقط به یکی از این مسائل پرداخته میشه یا انقدر یک بعد ضعیف هست که اصلا دیده نمیشه. شاید اون زبانی که صحبت از گم شدنش بود و کسی حتی در دانشگاه و میان اساتید براش مهم نبود که این زبان پیدا بشه یا نشه، همون زبان انتقاد باشه. زبانی که همه خیلی خوب بلدنش ولی هم انتقالش سخت هست و هم فهمش. زبانی که در عین وجود یا غایب هست یا وادار به غیبت میشه. مشکلی که ما هم در جامعه هم در حریم شخصی باهاش دست به یقه هستیم این هست که واقعا نمیتونیم از همدیگه انتقادی داشته باشیم که منجربه درگیری لفظی نشه. خب در محیط خانواده وقتی همه چی بگو بخنده که مشکلی نیست، اما وقتی کار به انتقاد از یک رفتار اعم از عدم درک متقابل، بحث خیانت (اساسا مرز خیانت و تعریف خیانت هم نیاز به کار داره واقعااا)، احترام به حریم بسیار شخصی حتی میان اعضای خانواده و ...میکشه، دیگه خنده ای در کار نیست و به راحتی کار به مشاجره میکشه. در این مواقع طرفین به جای بحث روی نقد مطرح شده، هجومی بازی میکنن. یعنی با حس اینکه دارن گل میخورن سعی میکنن حمله کنن و گل بزنن. تهشو که نگاه میکنی میبینی خبری از موضوع مطرح شده اولی نیست. انقدر موضوعات دیگه ای مطرح میشه که دیگه اصلا فراموش میشه سر چی مساله شروع شده. در جامعه هم همین وضعیت برقرار هست. کافی هست از عملکرد یک مدیر انتقاد بشه. اون مدیر برای این که دفاع کنه از خودش سعی میکنه یک سازمان رو در مقابل یک شخص قرار بده تا اینکه از عملکرد خودش دفاع کنه. البته در طول این نمایش صحبت از 5 حرف زبان گم شده بود که در تحلیل شما هم چیزی ازش ندیدم اما برای من این 5 حرف سوال بود و نمیدونم به صورت تصادفی در نمایشنامه گنجونده شده بود یا کلمه یا کد خاصی رو قرار بود تداعی بکنی و نشانی از زبان گم شده باشه. همه اساس این نمایش هم همون "زبان" بود. چیزی که انسان امروزی از داشتن اون به قدر انسان های کهن محروم هست.
۱۷ مهر ۱۳۹۶
رضای گرانقدر ممنون از لطفت و زمانی که برای خواندن مطلبم گذاشتید. به نکات درستی اشاره فرمودی ... دقیقا دو وجه شخصی و اجتماعی در این متن و اجرا مدنظر بوده و اینکه زبان انتقاد خصوصا در عرصه عمومی ممکن است چه بسا به حذف نیز بیانجامد‌...در حوزه خصوصی بحث عدم ... دیدن ادامه » تفاهم و زبان دو شریک متاسفانه بحث ریشه دار و تکرارپذیری است که ای بسا شاید از همان نفرین خدایان اسطوره بابل به صورت سمبلیک قابل ردیابی است :))
۱۷ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(( یادآوری های ناکام: اثربخش یا بی اثر؟))
نظارت عالیه اولین نمایشنامه نوشته شده توسط ژان ژنه است. ژنه یکی از مهمترین و نامتعارف ترین نویسندگان قرن بیستم می باشد که تاثیر عمیقی بر جریان تئاتر ابزورد گذاشته است.
نظارت عالیه در دهه چهل شمسی توسط ایرج انور به فارسی ترجمه و در اردیبهشت 1348 به کارگردانی خود مترجم در ایران به روی صحنه رفت.
این نمایش بعد از چهل وهشت سال دوباره توسط گروه جوانی در تماشاخانه دا اجرا شد.طراح و کارگردان آن مهدی خالدی، دلیل اجرای این نمایش را ادای دینی به محمود استادمحمد فقید می داند که در اجرای سال 48 نقش زاغی را در نظارت عالیه ایفا کرده بود.
نظارت عالیه که در انگلیسی به ناظرمرگ ترجمه شده است به روابط سه بزهکار در زندان می¬پردازد و جهانی می سازد که جنایت و بزه به شأن ومنزلتی اجتماعی بدل می شود و آدم ها در مناسباتی پوچ در این سلسله مراتب معیوب و واژگونه مسخ می شوند. آلبرت کوچویی،در نقد محتویی نظارت عالیه به کارگردانی ایرج انور در همان سال 1348نوشته است: "ژان ژنه، در این اثر و در دیگر نوشته هایش هرچه را که بیابد،مفید و نامفید به حال انسان دریابد،در هم می کوبد و این بار دلبستگیهای انسان،زندگی و مظاهرش را خرد و نابود می سازد ...."
انتخاب چنین متنی از آوانگاردترین چهره های تئاتر جهان با هر انگیزه ای که باشد چنانچه با خوانش صحیح و اجرای خلاق و جسورانه درخور آن همراه نباشد،انتخابی ابتر و بی اثر خواهد بود.
در نمایشنامه نظارت عالیه، زاغی(چشم سبزه) زنی را به قتل رسانده .او در انتظار صدور احتمالی حکم اعدام با گیوتین، در حالیکه به پایش زنجیر بسته اند بی خیال منتظر ملاقات با زنش نشسته که به وفای او بدگمان است.موریس و لوفران مرتکب جرم های کوچکتری شده اند. موریس هفده ساله است و شیفته وار(شاید هم برده وار) با زاغی ارتباط برقرار می کند.قدرت و جایگاه تبه کارانه زاغی را ستایش می کند. لوفران همزمان از موریس متنفر است اما به طور پنهانی به او توجه می کند. بت مورد پرستش لوفران، در ظاهر گلوله برفی است که زندانی جنایتکار سیاه پوستی است که قتل و جرم های زیادی مرتکب شده و هیچ وقت بر صحنه ظاهر نمی شود اما جایگاه و مرتبه اش از زاغی هم بالاتر می باشد و زاغی نیز به دوستی اش مفتخر است .او شاه زندان لقب دارد. تنها لوفران باسواد است و نامه های زاغی برای زنش را می نویسد. موریس ،زاغی را تحریک می¬کند که لوفران از طریق نامه ها می خواهد زنش را غر بزند. لوفران ظاهرا چنین می کند اما نه برای وصال با زن بلکه به دلیل بریدن وابستگی کامل زاغی از محیط بیرونی و جلب تمام و کمالش به محیط زندان و همسلولی اش....قرار است لوفران به زودی آزاد شود اما به دلیل ارتقاء جایگاهش و برانگیختن جلب توجه زاغی ( و نه دیگر گلوله برفی)، موریس خوشگل ترین پسر زندان را در جلوی چشمان خونسردش خفه می کند، اما نهایتا رها شده باقی می ماند و زاغی نگهبان را صدا می زند.
این شیفتگی و تعبد تبه کارانه و شیطانی و حتی قربانی کردن خویش در برابر جایگاه پرجبروت شر بزرگ با ویژگی پنهان تر روانشناختی کشش ها و تنش های جسمانی بین زندانیان همراه است و در محیطی که امیدی به روال عادی و طبیعی زندگی وجود ندارد شخصیت ها در ناامیدی و بی حرکت غوطه ور می مانند و بی معنایی مطلق در این جهان محصور حکمفرما می شود.
نمایش نظارت عالیه به طراحی و کارگردانی مهدی خالدی، هم در پرداخت مضمون و هم در طراحی و اجرا، رویکردی محافظه¬کارانه دارد.به نظر می رسد اساسا این اجرا تمایلی به مکاشفه و عریان¬سازی مناسبات درون متن ژنه را بر صحنه ندارد یا در چنین هدفی چندان موفق نیست.انتخاب دو بازیگر زن برای ایفای نقش موریس و لوفران ،ضربه زننده است. زنانی که ادای مردانه درمی آورند و ارتباطشان با زاغی درونیات بغرنج و ماهیتا مناقشه برانگیز متن ژنه را برملا نمی¬سازد. آیا این انتخاب برای پیش گیری از بروز واکنش های احتمالی کراهت آمیز برخی از تماشاگران صورت پذیرفته است؟ انتخاب خالدی شاید مبتنی بر تحلیل ابتدایی روانی شخصیت های موریس و لوفران صورت پذیرفته باشد. از آنجایی که آنان تسلیم محض قدرت فرادست می شوند و شیفتگی و کشش هایی هم در ارتباط با زاغی و هم یکدیگر بروز می دهند، این انتخاب آنها را در نمایش لابد زن(صفت) می پندارد که البته رویکردی تقلیل گرایانه و نیز ضدزن است و در واقع تمام مناسبات و روابط بین شخصیت ها و تنوع تفسیری مترتب بر نمایش تحت شعاع این خوانش سهل انگارانه علیتی ساده فروکاسته و یکسان می¬شود.
از طرفی در این نمایش با شخصیت کاریزماتیک زاغی مواجه نمی شویم .نا امیدی و بی تفاوتی قدرت زا و جلب کننده را در افق نامشخص زندگی این شخصیت ها کمتر درک می کنیم. تلاش بازیگران نقش های لوفران و موریس در مردانه بازی کردن قابل توجه است اما با ماهیت معنایی اثر در تضاد قرار می گیرد. زبان بدن ها الکن است و در فضاسازی کم اثرند.حمام قدیمی دا، محیط خوبی برای بازنمایی محیط زندان بود هرچند که میشد از ظرفیت¬های فضایی آن با طراحی کارآمدتر بهره بیشتری برد.
نگاه ژان ژنه در این نمایش در جاهایی زن¬ستیزانه و مردمحورانه و قابل نقد است.ژان پل سارتر می نویسد:"می دانیم نه زن برایش حائزاهمیت است و نه روانشناسی زن."
شخصیت زاغی، که گویا یک روسپی را به قتل رسانده و در آستانه اعدام است نسبت به اینکه زنش رهایش کند، عصبانی است و حتی توطئه قتل¬اش می¬چیند.زاغی می گوید:" ..زنم ام مال خودمه،هرکاری دلم بخواد باهاش می کنم،اگرم بخوام، می تونم بهتون دستور بدم برین بکشیدش."
در نمایشنامه نظارت عالیه،با تقدیس شر مواجه ایم و اینکه نظام ارزشی واعتباری کاملا دگرگون شده است. زاغی و گلوله برفی گویی در کسوت قدیسان ظاهر می شوند. لوفران درباره گلوله برفی می گوید: "برق می زنه،ازش نور پخش می شه..سیاس، اما تمام این دوهزار سلولو روشن می کنه." او رهبر تمثیلی زندان است. زاغی در رده پایین تری از گلوله برفی است او نیز سرسپرده اش است. پاهای زاغی و گلوله برفی در زنجیر است اما در نمایش خالدی این نماد حذف شده است.زنجیر نماد قدرت در کنترل این قدیسان گناهکار زمینی است. ژنه جنایت را جنسی شده می کند او در آثارش نگاه لیبیدویی به جرم و سلسله مراتب قدرت مردانه و تبه کارانه می افکند.
بسیاری از مفسران دلایل پرداخت ژنه به چنین مسایلی را در آثارش زندگی شخصی اش می دانند.
ژنه بچه نامشروع یک مادر روسپی بود که مدت کوتاهی پس از تولدش رهایش کرد.نهایتا خانواده ای دهقان او را به فرزندی پذیرفت.در سن ده سالگی به جرم دزدی دستگیر شد و بخش عمده¬ای از نوجوانی اش را در دارالتادیب بدنامی گذراند.در محاصره بزه¬کاران و محیطی مملو از بی¬رحمی و کثیفی و... با کارشاق و اجباری...اثر تادیب خانه به جای اصلاح، پایبندی اش را به زندگی بزهکارانه تقویت کرد. بعد به ارتش رفت اماخیلی زود آنجا را رها کرد. ژنه دوازده سال را به صورت خانه به دوش، دزد،خودفروش در اروپا ول گشت.مرتب زندانی می شد .در زندان نوشتن را کشف کرد. اولین شعر و رمانش را در زندان نوشت. و ای بسا اولین رویا هایش را با سویه های میل در جوار مجرمین و محکومین و زندانبانان زندان تسلی داد. نویسندگان و اندیشمندان بزرگی مانند کوکتو ، سارتر، دوبوار و...نبوغش را کشف کردند و از او حمایت نمودند. ژنه در کتابی تحت عنوان خاطرات یک دزد به تمام اتفاقاتی که در زندگی بزه کارانه اش هم رخ داده به شیوه خودش اشاره می¬کند.او گذشته¬اش را به عنوان مخزنی از امکانات زیبایی-شناسانه می دانست تا سوابقی از دردسرهای اخلاقی....

ژنه ... دیدن ادامه » در جایی از نمایش نظارت عالیه می نویسد: "سلول های زندون پر از قصه های عجیب و غریبه...عجیب ترین قصه های دنیا."
او با استفاده از نبوغ و شرایط دهشتبار زیستی اش و البته کشوری که هنرمندان و نویسندگان اش در آن یکسره به حمایتش شتافتند، به برجسته ترین نام های دنیای تئاتر و ادبیات بدل شد .
به امید تماشای اجراهای خلاقانه و پیشرو از این گروه جوان و تلاشگر



منابع:
1-ژان ژنه،نظارت عالیه،ترجمه ایرج انور،انتشارات میلکان1395
2-خرم¬زاده اصفهانی،ستاره-کارگاه نمایش از آغاز تا پایان1348-1357،انتشارات افراز 1387
3-آستین¬ئی.کویگلی،ژان ژنه،ترجمه رضا رضایی، نشرماهی1382
4- www.britannica.com/biography/Jean-Genet
5- گاردین
6- www.enotes.com/topics/deathwatch-Jean-genet

سپاس از هر دو بزرگوار، ابرشیر و پرنده باز گرامی، برای به اشتراک گذاشتن نقد و نظر و خلاصه ی آن.
بسیار مفید بود
۲۴ مرداد ۱۳۹۶
رفیق زرین قلمم بسیار محبت کردی که برای خواندن زمان گذاشتی و عذرخواهی می کنم بابت مطلب مطول ام .... بسیار درست و دقیق جان کلام را فرمودی... بسیار سپاس گذارم ...
تلاش خواهم کرد تا جایی که می توانم مطالبم را در تیوال به صورت مختصر و مفید خلاصه سازی کنم . درود ... دیدن ادامه » بی پایان من بر تو رفیق عزیزم پرنده باز خان آلکاترازی زرین اندیش
۲۴ مرداد ۱۳۹۶
حدیثم گرانمایه سپاس از شما و زمانی که برای خواندن گذاشتید.
۲۴ مرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید