تیوال آرزو نوری | دیوار
S3 : 05:16:58
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

تاریکی برگشته است
چراغ دلت را روشن کن

۲ روز پیش، دوشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
سلام
--------
وقتی شمع رخت
تابان
وقتی آتش دل
سوزان
شب هر چه تاریکتر
بهتر

سید
۲ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جهان
مثل دستهای تو کوچک است
و مثل دلتنگی من
بزرگ
تاب می دهد ما را
سر می خورد با ما ....
همچنان که شانه می زند
زلف روزهای رفته را
از پدرهایی می گوید
که توپ می خرند
عموهایی
که زنجیر می بافند
و تاب تاب عباسی
که تو را
از آغوشی به آغوش دیگر
و ... دیدن ادامه » از گهواره تا گور
همراهی می کند
مریم اسدی، جواد زارعی، mazdak و محسن مظاهری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نوشته بودی
سربازها کوتاه اند
کوتاه و غمگین!
به برادرم نگاه کردم
با آن قامت کشیده
در لباس سربازی
مچاله شده بود
طوری سیگار می کشید
انگار که دارد
روزها را پک می زند
در نبودت این روزها،
تنهایی هایم را پک می زنم
نمیدانی که
شرعی ترین خودکشی دنیا
چه عالمی دارد.

#مجتبی
۱۰ اردیبهشت
ممنون از لطف شما جناب لهاک
۱۵ اردیبهشت
❤️❤️❤️❤️
۲۰ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهی وقتها
سنگریزه ام
در بستر رودخانه
و گاه
رودخانه ام
بر بستری از سنگ
رفته ام یا مانده ام؟

به روزهای بهتر فکر می کنم
با اینکه می دانم
کسی نخواهد آمد
آب را به چشمه برگرداند
درخت را به جنگل
و نان را
به سفره ما
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ویرانه ام
با خنده های تو آباد می شوم
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من چشم می گذارم
تو پنهان شو
تو چشم بگذار
من ....

بگذار کارگران
از نان بگویند
و زنان و مردان دیگری
هزینه آزادی را
پرداخت کنند
من از نامرئی شدن می ترسم
از اینکه چشمهایت را باز کنی
و دنیای بدون من
زندگی را سخت تر کند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرا ببخش
اگر بهار نبودم
و شادی تابستان را نشانت ندادم
مرا ببخش
اگر پاییز بودم
و از ترس زمستان
برگ برگ فروریختم
مرا ببخش که اندوه را
نسل به نسل
با خود آوردم
و به قلب کوچکت بخشیدم
مرا ببخش....
چه خوب بود
۰۷ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیابانی که از دیدار تو باز می گشت
به باغهای گریه رسید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو از بهار دل انگیزتری
عطر تن ات
اتاق را پر می کند
قبل از اینکه درختها
به شکوفه بنشیند
یا بوی بهار نارنج
در خیابان بپیچد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ابرها
مسافران همیشه اند
در آسمان آبی
به آبادی ها که می رسند
لبخند می زنند
از خرابه ها که می گذرند
اخم می کنند
دلشان که می گیرد
می بارند....
مستقیم پیش می‌رود
مینی بوس
خیلی وقت پیش
پیاده شده ام
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نه به آفتاب می مانی
نه به ابر
درخت را شبیه ایی
ایستاده
در آستانه تبر
اگر فکر می کنی
اتفاقها تمام می شوند
و گذشته ها
به پایان می رسند
اشتباه می کنی
تکه ای از تو می شکند
و همانجا می ماند
در کنار کسی که از دست می دهی
روی تصویر غم انگیز روزنامه
لابلای اخبار بدی که می خوانی
و هیچ وقت باور نمی کنی...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جنگل
از شدت درخت
گم شده بود
و ماه
از آن بالا
نگاه می کرد

یاد تو افتادم
موهای سیاهی
که روی صورتت ریخته بود
لحظه ای که چهارپایه را کشیدند
و گریه های مادرت
به جایی نرسید

جنگل
از ... دیدن ادامه » شدت درخت
گم شده بود
و ابرها
آسمان را گرفته بودند

راه می رفتم و سوت می زدم
و به دست و پا زدنت فکر می کردم
به ناباوری بزرگی
که در چشمهای تو بود.
چه زیبا سروده ای بانو
۰۸ آبان ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درختها
انقلاب کردند
مردی برای مذاکره آمد
که تبر داشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با صبح چشمهای تو آغاز می شوم
خورشید من بتاب
آفرین
۱۹ شهریور ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جنگل به دریا سلام داد
از همانجا که ایستاده بود
دریا در پاسخ
دست اش را تکان داد
همانطور که نشسته بود
و با این احوالپرسی ساده
یک روز دیگر آغاز شد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به دست بوسی کسی نرفت. هر از گاهی دستان خودش را می بوسید، دستانی که از سرانگشت اش لقمه نانی در می آمد، بی منت غیر
درود وهزار آفرین به فهم تو
۱۸ مرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تابوتی که آوردند
برای تو کوچک بود
می توانست
پیکرت را
تا طبقات منفی خاک
جا به جا کند
اما گنجایش این همه عدد را نداشت
اعدادی که از سر انگشتانت
به سمت مثبت بی نهایت
میل می کردند