آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال آرزو نوری | دیوار
S3 : 07:26:49 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
به خانه می رسم
در را باز می کنم
تلویزیون
جا می خورد
یخچال
آه می کشد
خاطرات مبل بزرگ
ناتمام می ماند

آرزو_نوری
۳ روز پیش، سه‌شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یاد تو می افتم
آسمان اخم می کند
ابرها به هم می رسند
باران می گیرد
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
تصویرسازی جالبی بود.
۱۹ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیشب
درخت را
به قتل رساندند
صدای افتادنش را شنیدم
و کشیده شدنش روی خاک
صبح که از کوچه گذشتم
برگها مانده بودند
با براده های چوب

رویا کاظمی، کاوه علیزاده، میم سردلی و محسن مظاهری این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تازه ترین عکس ات را بفرست
چشمهایت پیدا باشد
و دست هایت

به پستخانه برو
عکس را در پاکتی بگذار
و آن را
به عطر تن ات
آغشته کن

بگذار این عکس
از شهرهایی که بین ما است بگذرد

بگذار فاصله را
پشت سر بگذارد
و وقتی به دست من می رسد
نشانی تو را داشته باشد
Samira، mahak، آرش رضایی، امیر هوشنگ صدری و امیر اسحاق این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ابرهای سیاه چهره ماه را پوشانده اند و هیچ صبحی آفتاب را نمی آورد.
تاریکی بازگشته و آنقدر نزدیک شده که همدیگر را نمی بینیم. با هم برخورد می کنیم و بلند بلند می گوییم:«مگر کوری؟».
کودکان زیر دست و پا له می شوند بدون آن که توان اعتراض داشته باشند یا فرصتی برای گریستن باشد.
ما در این تاریکی بی انتها راه می رویم و به جای ستایش «زندگی»، به «زنده بودن» فکر می کنیم.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شعر به استخوانم رسید
رهایت کردم
مجتبی مهدی زاده، خاتون و امیر هوشنگ صدری این را امتیاز داده‌اند
نمیدانم چیست....!
نام تو را
که به زبان می آورم
از ذهنم عبور
و در چشمانم همیشه
حضور داری

دلتنگی عجیبی را
به سوی ام،
روانه می کنی
و متعجب می شوم که
بغض گلویم رامی گیرد
یا گلویم بغض ... دیدن ادامه ›› را
احاطه می کند

انگار آتشفشان رگ هایم
با درد هایی که
به استخوان رسیده،
آماده ی پرتاب شدن
به سوی بند بند وجودم هستند

و می خواهند تمام صبرهایم را
به سرعت باد
زودتر از
رعد و برق های پاییزی
از بین ببرند،

نمیدانم چیست
نام تو را
که به زبان می آورم....!

#مجتبی
۰۴ شهریور ۱۳۹۸
امان از روزى که شعر متاستاز بده و ...
۱۶ شهریور ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چراغ دلت را روشن کن
تاریکی در راه است
سلام
--------
وقتی شمع رخت
تابان
وقتی آتش دل
سوزان
شب هر چه تاریکتر
بهتر

سید
۲۴ تیر ۱۳۹۸
سلام

بسیار موجز و مفید و عالی
۰۵ مرداد ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
جهان
مثل دستهای تو کوچک است
و مثل دلتنگی من
بزرگ
تاب می دهد ما را
سر می خورد با ما ....
همچنان که شانه می زند
زلف روزهای رفته را
از پدرهایی می گوید
که توپ می خرند
عموهایی
که زنجیر می بافند
و تاب تاب عباسی
که تو را
از آغوشی به آغوش دیگر
و از گهواره تا گور
همراهی می کند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نوشته بودی
سربازها کوتاه اند
کوتاه و غمگین!
به برادرم نگاه کردم
با آن قامت کشیده
در لباس سربازی
مچاله شده بود
طوری سیگار می کشید
انگار که دارد
روزها را پک می زند
در نبودت این روزها،
تنهایی هایم را پک می زنم
نمیدانی که
شرعی ترین خودکشی دنیا
چه عالمی دارد.

#مجتبی
۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۸
ممنون از لطف شما جناب لهاک
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
❤️❤️❤️❤️
۲۰ خرداد ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گاهی وقتها
سنگریزه ام
در بستر رودخانه
و گاه
رودخانه ام
بر بستری از سنگ
رفته ام یا مانده ام؟

به روزهای بهتر فکر می کنم
با اینکه می دانم
کسی نخواهد آمد
آب را به چشمه برگرداند
درخت را به جنگل
و نان را
به سفره ما
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ویرانه ام
با خنده های تو آباد می شوم
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من چشم می گذارم
تو پنهان شو
تو چشم بگذار
من ....

بگذار کارگران
از نان بگویند
و زنان و مردان دیگری
هزینه آزادی را
پرداخت کنند
من از نامرئی شدن می ترسم
از اینکه چشمهایت را باز کنی
و دنیای بدون من
زندگی را سخت تر کند
مرا ببخش
اگر بهار نبودم
و شادی تابستان را نشانت ندادم
مرا ببخش
اگر پاییز بودم
و از ترس زمستان
برگ برگ فروریختم
مرا ببخش که اندوه را
نسل به نسل
با خود آوردم
و به قلب کوچکت بخشیدم
خیابانی که از دیدار تو باز می گشت
به باغهای گریه رسید
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تو از بهار دل انگیزتری
عطر تن ات
اتاق را پر می کند
قبل از اینکه درختها
به شکوفه بنشیند
یا بوی بهار نارنج
در خیابان بپیچد
ابرها
مسافران همیشه اند
در آسمان آبی
به آبادی ها که می رسند
لبخند می زنند
از خرابه ها که می گذرند
اخم می کنند
دلشان که می گیرد
می بارند....
مستقیم پیش می‌رود
مینی بوس
خیلی وقت پیش
پیاده شده ام
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نه به آفتاب می مانی
نه به ابر
درخت را شبیه ایی
ایستاده
در آستانه تبر
اگر فکر می کنی
اتفاقها تمام می شوند
و گذشته ها
به پایان می رسند
اشتباه می کنی
تکه ای از تو می شکند
و همانجا می ماند
در کنار کسی که از دست می دهی
روی تصویر غم انگیز روزنامه
لابلای اخبار بدی که می خوانی
و هیچ وقت باور نمی کنی...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید