آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال armz1213 | دیوار
S3 : 10:42:15 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
چند متر مکعب حسرت
چند متر معکب عشق، بی مقدمه از عشق قرار است سخن بگوید. صحنه و ترکیب‌ها در همان چند دقیقه ابتدایی فیلم، مخاطب را با فضا آشنا می‌کند. کارگاهی که مهاجران افغان در آن مشغول به کارند. کسانی که برای بقا، مجبور به کوچ شده اند. جبر جغرافیایی آن ها را اسیر کرده است. اسیر دوری و غربت. اسیر راکت، اسیر نیستی و حتی اسیر عشق. نکته ای که می توانست جور دیگر آغاز شود، داستان عشق است. عشق صابر به مرونا، هر چند از کانتینر شروع میشود و صابر با ساختن خانه‌ای نمادین داستان عشق به مرونا و مخالفت عبدالسلام را طرح می‌کند، اما شاید می‌توانست روایت دیگری داشته باشد. نقطه قوت دیگر داستان که ای کاش بیشتر و زودتر شروع می‌شد، شخصیت عبدالسلام است. عبدالسلام، کلان مهاجران افغانی است. دیالوگ های کوتاه او، هر چند می توانستند بیشتر باشند؛ اما به جا و مناسبند. فریاد او در مقابل پلیس‌ها و دیالوگ‌هایی که به صباحی می‌گوید، نقاط اوج داستانند. پایان داستان، اوج حسرت است. پایان داستان خلاصه ای از زیست مردم شریف افغان است. افغان ها که از خانه و کاشانه خود دورند و در غربت هم عزت مندانه زندگی نمی کنند، در پایان زندگی را با حسرتِ دوری از خاک به پایان می برند. دوری از خاک، خانه، خاطرات کودکی، پدیده ای پیچیده است که گویا افغان ها، آن را با پوست و گوشت و استخوان درک کرده اند.
celine، امیر مسعود و جعفر میراحمدی این را خواندند
subscene farsi این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

جهان، با من برقص، روایتی ساده و روان از روزگاری است که ما در آن زندگی می کنیم. روزگاری که حالِ خوشِ آدم ها، اولویت زیستن است و گویی پایان فیلم یا پیام فیلم جایی است که احسان، بر پیشانی حمید بوسه می زند. چون حمید، خودش را و واقعیتش را و از همه مهمتر حالِ خوشش را زندگی می کند. هرچند از حمید سن و سالی گذشته است، اما می خواهد حالِ خودش را داشته باشد. گره اصلی داستان، تقابل هاست و نویسنده با همین تقابل ها که قرار است با محوریت نبودن جهانگیر باشد، تماشاگر را تا آخرین لحظات منتظر نگه می دارد. البته که گره جهان همان اول داستان باز میشود. دورهمی برگزار شده است برای آخرین روزهای زندگانی جهان. گره داستان از جایی شروع میشود که فرخ و احسان درگیر هستند. تقابل آنها با حضور نسیم پایان می یابد. تقابل بعدی و یا حتی تقابل های بعدی که جهان را دلسرد می کند و اورا به همسخنی با گاوش وامیدارد(شبیه به داستان اندوه از چخوف)، در نهایت گره هایی هستند که تماشاگر را به دنبال می کشند. مثلا رضا و نیلوفر، هر چند نگران جهان هستند، اما حالِ خوششان فراموش نمی شود. این موضوع برای آسا و شایان هم هست. شاید حتی بتوان گونه ای از آن را برای ناهید و حمید هم متصور بود. ناهید با عکس گرفتن از جهان، حال خوشِ آینده اش را به تصویر می کشد. شاهکار داستان را می توان همین جا دانست و احتمالا از اینجا به بعد جهان، آسوده می شود و همه را به حالِ خوشِ خودشان وا می گذارد. جهان، حالِ خوشش لحظه تولدش و توصیه به دوستانش است. و ای کاش ما همه گی به زندگی مدرن و حالِ خوش آدم ها اهمیت بدهیم و بیخیال شویم هر آنچه را که مانع حال خوش لحظه است....

تعلیق و در واقع منتظر نگه داشتن مخاطب برای آنکه بداند در نهایت چه می شود، از نقاط قوت نمایش است
موسیقی زنده نیز یکی از نقاط قوت کار بود
بدی خواب های خوب اینکه راست نیستن....
خونه‌ی خواهر منو. به‌شون نگفتی من کی‌ام؟ نگفتی چه کارایی از دست‌ رفیق‌ات برمی‌آد؟
- بوی سیگار می‌دی. –
اینم گزارش کن.
ماجرای نیمروز در روایت دوم خود به ردِ خون رسیده است. در رد خون پنج مولفه اصلی شخصیت پردازی، فضاسازی، گره اصلی داستان، زمان و مکان قابل بررسی است. مهدویان، ردِ خون را از معراج شهدا شروع می‌کند. جایی که پیکر پاک شهدا آماده می‌شود برای تشییع؛ اما شوک اول به مخاطب وارد می‌شود. یکی از پیکر‌ها باید بررسی مجدد شود. فرد خفته در میان شهدا، در واقع نفوذی سازمان مجاهدین خلق در جبهه‌ها بوده است. اینجا از ابتدای فیلم مفهوم نفوذ وارد فیلم می‌شود. این نفوذ، قرار است همواره در ماجرای نیمروز باشد. در قسمت اول هم بود. حالا هم تا پایان داستان شاهد آن خواهیم بود. مهدویان با شروع ردِخون از میان تشییع پیکر شهدا ابتدای داستان تکلیف مخاطب را با مکان و زمان روایت مشخص می‌کند. داستان در زمان جنگ و در فضای جبهه‌ها رقم خواهد خورد. در این قسمت با تغییر شخصیت‌های داستان مواجه می‌شویم. رحیم ( احمد مهران فر) شهید شده است. کمال و صادق و مسعود اما حضور دارند. افشین و داوود به عنوان فرمانده به تازگی وارد داستان شده اند و عباس زریباف هم در پادگان اشرف، به مجاهدین خدمت می‌کند.کمال، با حفظ روحیه قبلی خود، در صحنه حضور دارد. اما جایی درگیر گره داستان می‌شود. گره‌ای که با حضور افشین ابعاد آن تکمیل می‌شود. شخصیت کمال در ادامه داستان با چالش‌های اصلی حاصل از گره داستان دست و پنجه نرم می‌کند و گاهی با صادق هم سرشاخ می‌شود. ولی در نهایت کمال تسلیم حسِ خونی خود نسبت به شخصیت سوسن یا همان خواهر لیلایِ مجاهدین می‌شود. صادق، اما با اولین صحنه فیلم، فضای حاکم بر داستان را به دوش می‌کشد. شک. شک به نفوذ و شک به خودی و نا خودی. صادق که در ماجرای نیمروز، با اشراف اطلاعاتی و با شک به خودی، عباس زریباف ... دیدن ادامه ›› را شناسایی کرده بود، در ادامه داستان با جمع آوری اسناد و اطلاعات سری در باختران، مجاهد تواب (امیراحمد قزوینی) و نفوذش به درون تیم اطلاعاتی نظام را کشف می‌کند. صادق در جریان داستان، با اطمینان به شکی که نسبت به افشین و کمال پیدا کرده است، حکم بازرسی خانه افشین را دریافت می‌کند. او در صحنه هم فعال است و نیروهایی را برای دستگیری افشین و کمال می‌فرستد. هرچند تلاش می‌شود صادق فرمانده بدون خطا نشان داده شود، اما در نهایت این موضوع کمی تعدیل می‌شود. صادق با اعزام کمال و شادکام به بغداد جهت انجام یک عملیات بر علیه سردسته‌های مجاهدین، نشان می‌دهد که ممکن است خطای تاکتیکی هم داشته باشد. در کنار صادق، داوود و مسعود را می‌بینیم. داوود که نسبت به نقش رحیم به عنوان فرمانده تیم کم رنگ تر حاضر شده است، نشان می‌دهد شجاعت رحیم را در اتخاذ تصمیم‌های سریع و حساس ندارد. البته که او حالا آلوده به سیاست شده است. اما مسعود که همچنان به بازجویی‌های خود ادامه می‌دهد، هنوز همان رویه قبلی را ادامه می‌دهد و حتی با شخصیت تواب که حالا کمک دست اوهم شده، مهربان تر می‌شود. مهربانی مسعود تا جایی پیش می‌رود که در نهایت اتاقش به محلی برای تبادل اطلاعات مجاهدین قرار می‌گیرد. افشین اما، با به دست آوردن اطلاعات جدید سردرگم است و دنبال جواب سوال‌هایش می‌گردد. افشین در نهایت دنبال راهی برای نجات سوسن است. در طرف مقابل ، شخصیت عباس زریباف به خوبی نقاشی شده است. زریباف که حالا برادر کریم نام گرفته است، از برنامه و چارچوب سازمان خارج نمی‌شود. او مجذوب برادر مسعود و خواهر مریم، آمده است به باختران و دنبال راهی است برای رسیدن به همدان و در نهایت تهران. کریم اسیر آروزها و بلند پروازی‌های مجاهدین، از جنایت کوتاه نمی‌آید و در نهایت اجساد مردم بی‌دفاع را به آتش می‌کشد.
اما گره اصلی داستان، مثلث سوسن، کمال، افشین است. افشین که با تردید به دنبال سوسن و است و دوست دارد که او را سالم پیدا کند، توان عبور از سد غرور و تعصب کمال را ندارد؛ اما تلاشش را می‌کند. کمال که ضارب موسی خیابانی است، حالا می‌خواهد مدال افتحار را دریافت کند. او با نفوذ در خطوط ارتباطی منافقین، با سوسن هم کلام می‌شود. مهدویان با بهره برداری از تعلیق، گره داستان را تا به انتها ادامه می‌دهد. کمال که بیانه تند خود را با زبان مادری برای خواهرش می‌خواند؛ درصدد تکمیل این زنجیره، دست به اسلحه می‌بردو آماده می‌شود برای شلیک به سوسن. البته که پیش از این کمال حداقل با کشتن زریباف کمی آرام گرفته است. تعلیق هرچند از زمان پیدا نشدن سوسن میان اجساد منافقین تا رسیدن او به تهان ادامه دارد، اما دقایق پایانی فیلم ما شاهد یک درام عاشقانه خواهر، برادرانه هستیم. کمال که انگشتش برای زدن موسی خیابانی روی ماشه رفته بود، حالا با دیدن خواهرش در دوربین اسلحه، منصرف چکاندن ماشه می‌شود.
امیرمسعود فدائی، امیر مسعود و پروشات این را خواندند
فهیمه تردست و اریک قاراسمیان این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
armz1213 (armz1213)
درباره نمایش شوبیل i
ای کاش توی فکر رفتن هم مثل خارج رفتن دنگ و فنگ داشت
واقعا ای کاش همین طوری بود
۲۹ بهمن ۱۳۹۷
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
armz1213 (armz1213)
درباره نمایش شوبیل i
نمایشی متفاوت، در ژانری جدید با بازی درخشان چهره های هنری. دوستانی که به دنبال یک نمایش متفاوت هستند، پیشنهاد می کنم حتما ببینند.