تیوال امیر عسگرزاده | دیوار
S3 : 05:39:37
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
امیر عسگرزاده
درباره مستند مهین i
«مستند دراماتیک، لزوما مستند بازسازی شده نیست، اما ظرفیت های بازسازی دراماتیک را در خود گسترش می دهد و مشروعیت می دهد...
این نوع سینما، به نحوی نیز، در مقابله با سینمای داستانی برخاسته، و سینمای مستند را از کوتاه بودن، مهجور بودن و خانگی بودن، و محفلی بودن، به پرده های سینما کشانده است...
او (کارگردان) داستان تخیلی نمی سازد، اما حوادث منقضی شده ی اجتماعی - سیاسی را به تخیل دراماتیک بدل می کند. و به این ترتیب سندهای او دیگر ابژه های خاموش نیستند. یا متخصصان مدعی مطلب. بل خود حادثه ها هستند که با نابازیگران یا بازیگران ناسینمایی، اکنون جان گرفته اند. هم چون اجرای تمثیلی حوادث جنایی، که متهم معترف، خود آن را در صحنه ی واقعی بازسازی تشریحی می کند...»
صفحات ۳۴ و ۳۵ از کتاب حقیقت سینما و سینما حقیقت، به اهتمام زاون قوکاسیان، مرکز گسترش سینمای مستند و ... دیدن ادامه » تجربی، چاپ اول، ۱۳۸۶
مقاله سوم کتاب با عنوان «سخنی به تکرار» نوشته ی محمدرضا اصلانی
امیر مسعود این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به محض این که از سالن سینما بیرون آمدم، جوانی پرسید فیلم چطور بود؟ فی البداهه گفتم: “اگر از فیلم های تارکوفسکی خوشت اومده باشه، اینو هم می پسندی!”
راستش این است که بخشی از نوجوانی من با تارکوفسکی شکل گرفت. ایده های بزرگ ایمان، معجزه، رستگاری، نجات و ... دلم می خواست مثل فیلم نوستالژیا با شمعی در دست دنیا را نجات دهم یا با سولاریس، تجسم خاطرات مرده را و دنیای پس از مرگ را تجربه کنم و ... فیلم «گندم» برای من، یادآور همه ی آن خاطره هاست، با این تفاوت که حس می کنم دیگر، تاریخ مصرف آن گذشته است!
در جوامع پیشرفته، جوانان تحت سیطره ی اینترنت و فرهنگ و رفاه سرمایه داری، ایده های ملموس و قابل وصول را در زندگی خود وارد کرده اند و به ماورای آن نمی اندیشند. در جوامع جهان سوم -که از دید من، ترکیه، صد البته هنوز جز آنهاست- به یمن و برکت حماقت و عقب افتادگی مشترک ملت ... دیدن ادامه » ها و دولت ها، اگر جوانان بتوانند از خطر جنگ های فرسایشی داخلی و خارجی بگریزند، در زندگی، حداکثر، ایده ی تامین معاش روزمره و اندک رفاه دارند. بنابراین، نه در آن سوی آب ها و نه در این سو، جایی و محیطی برای تخیل جامعه ی آخرالزمانی سمیح کاپلان اوغلو -که از ملیت های مختلف شکل گرفته- نیست. مردم به نان شب شان برسند، هنر کرده اند؛ دیگر کسی موسی وار به دنبال خضر زمانه راه نمی افتد تا تن و جان به آزمون های سخت الهی بدهد، مگر رستگار شود! علاوه بر این که با کمال تاسف، راه و رسم مراد و مریدی ایدئولوژیک در خاورمیانه بدجوری، روسیاه از کار درآمده: طالبان و داعش و سایر گروه های افراطی از همین راه و رسم و همان منبع وحی بهره گرفته اند (البته با تفسیر خودشان) و در مام میهن کارگردان، جنون دیکتاتور مآب آقای رییس جمهور که توهم زنده کردن هیبت و شکوه خلافت عثمانی را دارد، به حذف مخالفان ترک تبار از صحنه ی جامعه و حذف اقلیت های کردتبار از کشور خودش و کشور همسایه منجر شده است و هم اوست که از کارگردان برای ساخت فیلم تقدیر و تشکر می کند!
از فیلم برداری «گندم» و تضاد سیاه و سفیدش خوشم آمد. ایده بکرش را دوست داشتم؛ قصه اش بد نبود، اما آنجا که کارگردان، سینما و قصه گویی را رها می کند و دست به تبلیغ مستقیم دین می زند، از هنر فاصله می گیرد. سینما در مقام هنر، رسانه ی تبلیغی نیست. کارگردان دین باور می تواند ایده های دینی را در فیلم بگنجاند، اما به شرط آن که بلندگوی معلم اخلاق نشود!
تاریخ مصرف آن گذشته است

چند روز پیش در جواب یکی از عشاق استاکر دقیقا همین مطلب رو نوشتم و گقفتم دوره معنویتگرایی افراطی و جستجوی نشانه ها و رستگاری های اینچنینی سالهاست که گذشته و چقدر خوشحال شدم که شما هم این شجاعت رو دارید که بت شکنی کنید و در باد ... دیدن ادامه » اسطوره ها نخوابید.
۲۲ مهر
از این که متن مرا خواندید و نظر دادید، به خود می بالم و از شما تشکر می کنم. بزرگ ترین لطف تیوال، آشنایی با اندیشمندان خوبی چون شماست.
لطفا با نام بردن از نمایش های خوب در حال اجرا، باز هم ما را راهنمایی بفرمایید.
۲۲ مهر
شرمنده میفرمایید دوست عزیزم
واقعا تیوال دوستان محشری به من هدیه داده و از این بابت ازش ممنونم
۲۲ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و درود فراوان بر آقای پوریا عبدی، خانم مریم جعفری، آقای حامد شریفی، نویسندگان اثر، آقایان احسان ناجی و علی رضا قاسمی و نیز خانم پرتوی کیان کارگردان
یک سال و چندی پیش از این، به روال گشت و گذارهای جمعه عصر، من و همسرم در تهران چرخ می زدیم که به شکلی کاملا تصادفی و اتفاقی، به فرهنگسرای نیاوران و نمایش «خرس» برخوردیم. به راستی باید اعتراف کنم که پیش از آن، تئاتر در سبد مخارج خانواده ما‌ جایی نداشت و به باور ما، تئاتر رفتن، کاری لوکس و پرهزینه، اما غیر ضروری بود. تماشای نمایش قابل تحسین «خرس» از هنرمندان بالا که نام عزیزشان را تک تک بردم(غیر از کارگردان محترم «پاتریک کلایورت»)، تئاتر را از کالای لوکس و غیر ضروری خانواده ی کوچک ما به فعالیت اصلی و ضروری جمعه های بیکاری ما تبدیل کرد؛ چنان که رفته رفته مجبور شدیم مثلا از رستوران رفتن آخر هفته یا ... دیدن ادامه » فلان خرید داخل هفته مان بزنیم تا لطمه ای به «لذت» نمایش دیدن جمعه شب ما وارد نشود! آن چنان معتاد شدیم که مسافرت های هر از گاهی همسرم در آخر هفته، میزان تئاتر خون مان را به هم می زند و تا آخر هفته بعد، خمار می مانیم! و این همه را مدیون هنرمندان خوب کشورم هستیم.
جمعه شب گذشته، پس از یک سال و یک ماه، به پاس هنر هنرمندان خوب و بیش از همه، جناب آقای پوریا عبدی، در همان سالن نمایش فرهنگسرای نیاوران به تماشای «پاتریک کلایورت» نشستیم.
اول از همه گلایه کنم از چهار زن و مرد تماشاگری که متاسفانه ردیف اول نشسته بودند و مطمئنم هیچ وقت متن مرا نمی خوانند. در طول نمایش، با کلی اعتماد به نفس کاذب -که با توجه به اندام فربه شان لابد، از موقعیت اقتصادی و اجتماعی خوبشان ناشی می شد- با یکدیگر و تلفن همراه شان صحبت می کردند، بی ربط می خندیدند و مایه آزار ما بودند. آن قدر به صحنه نزدیک بودند و گاه حرکات نامعمول می کردند که تصورم این شد که حتما از آشنایان هنرمندان هستند، اما گله مندی بعد نمایش آقای عبدی و آرزوی ایشان برای کسب «فرهنگ تئاتر رفتن» در مردم، مایه ناراحتی دوچندانم شد که چرا برخی از متمولان بی فرهنگ، به فرهنگ آلوده می شوند یا به عبارت دقیق تر، فرهنگ را آلوده می کنند؟!
از این تفاله های ثروتمند جامعه و مزاحمت شان که بگذریم، صادقانه باید بگویم انتظارم از گروه هنرمندان «پاتریک کلایورت» برآورده نشد! درست است که ما سواد نمایشی نداریم، اما تماشای تجربی یک ساله ما که اتفاقا با نمایش خوب «خرس» از همین هنرمندان آغاز شد و پس از آن و به واسطه ی آن، ما تماشاگر نمایش شدیم، به شکل ناخودآگاه و غیر علمی، درک من و همسرم را از کار خوب، متوسط و ضعیف شکل داد. اگر به باور ما، خرس نمره عالی می گیرد، پاتریک کلایورت، متوسط است. چرا؟ بیش از هر چیز، به دید من، ضعف اصلی در نویسندگی است: خلق موقعیت های به روز جامعه، این خطر بزرگ را دارد که یک دستی نمایش از دست برود. طنزهای لحظه ای اگرچه با وضع فعلی اجتماعی ما مرتبط هستند، اما در کلیت نمایش جایی ندارند. منظورم دقیقا اشاره های سیاسی و اجتماعی کار است. از آن بالاتر، ایده اصلی محرومیت زنان از ورزش (دختر عاشق فوتبال که به جبر اجتماعی به کلیسا تبعید شده) نیز با قصه ی اصلی تلاش دو احمق دزد برای ربودن مجسمه کلیسا از چنگ کشیش نابینا جور در نمی آید و به نوعی، وصله ناجور است. تلاش نافرجام نویسندگان برای پیوند این دو ایده ی بی ربط، در کمک دختر به دزدان برای فرار از کلیسا یا طنزهای روابط مردانه-زنانه مثلث دختر، دزدان و کشیش، هیچ کمکی به جان گرفتن داستان نمی کند و به دید من، وصله پینه ای نخ نماست که به ارتقای پاتریک کلایورت در مقام یک اثر کمدی - اجتماعی فاخر کمکی نمی کند؛ اثری که قرار است خنده های من تماشاگر را پس از نمایش به چالش ذهنی مساله ای اجتماعی بکشد!
با همه ی احترام قلبی که به صداقت، برای هنرمندان نمایش قائلم، پاتریک کلایورت نگاهی سطحی به همه چیز دارد: محرومیت زنان از ورزش، دزدی، اخلاق و روابط زنانه - مردانه. تنها موفقیت اصلی کار، درهم کوبیدن چهره ی کشیش و کلیساست که آن هم نه به خاطر شوخی های کلامی بهشت و جهنم، بلکه به خاطر خلق موقعیت اصطبل، نابینایی کشیش (از طنزهای موفق کار)، تلاش موذیانه و ابلهانه ی وی برای جذب دزدها به دین و جبهه گیری دراماتیک او نسبت به زنانگی (جستجوی نمایشی او به دنبال دختر) به ثمر رسیده است.
شروع نمایش، فوق العاده خلاقانه و زیباست: موتور سواری آقایان عبدی و شریفی با هنرمندی هر چه زیباترشان، تماشاگر را به تماشای اثری خوب دعوت می کند. کابل دزدی و صحبت های حین موتور سواری، همه به طنازی و زیبایی اجرا می شوند. صحنه های بعدی خاموش و روشن کردن چهره ها برای معرفی شان هم عالی هستند. ضعف کار از میانه نمایش و برای پیش برد قصه رخ می دهد.
البته تمام حس انتقادی من، «شاید» از بی سوادی من باشد و من آمادگی خواندن و شنیدن پاسخ کوبنده را دارم.
میترا این را خواند
Poorya Abdi و mahaya این را دوست دارند
مایه ی سرفرازی و افتخار من و به طور کل گروه ماست که با نمایش خرس توانستیم تاثیرگذار باشیم و عزیزی چون شما را مخاطب تاتر کنیم
از دقت نظر شما بسیار سپاس گزارم و امیدوارم در نمایشهای آتی نیز میزبانتان باشیم
اما حس میکنم جناب شریفی بازیگر کاربلد نمایش را ... دیدن ادامه » با اینجانب اشتباه گرفتید، چراکه ایشان در پایان نمایش، آن جمله ی به جا را گفتند
برای شما آرزوی شادکامی دارم
۲۰ مهر
سلام و ادب
حس شما کاملا درست و تشخیص من در چهره هنرمندان، کاملا غلط است.
ما قدردان هنر شما هستیم و آرزوی دیدار دوباره شما را داریم.
۲۱ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امیر عسگرزاده
درباره فیلم سفر i
به صداقت اعتراف می کنم: خاطره هشت سال جنگ و بمباران های شبانه، مانع از این می شود که همچنان که به هنرمندان خوب کشورم سلام و درود می فرستم، به هنرمندان خوب عراقی هم سلام کنم.
بر خلاف تبلیغات رسانه ملی، ما هیچ گاه نه با عراقی ها و نه با هیچ ملت عرب دیگری، برادر، دوست و همسایه نبوده ایم و نیستیم! در تاریخ، یا ما به خاک آنان نظر داشته ایم و آنها را پست و بی تمدن دانسته ایم، یا آنان به ما تاخته اند و ما را عجم و برده و مشمول جزیه دانسته اند. هرچند می دانم هنر و هنرمند را نباید بنا به ملیت و تاریخ ملتش قضاوت کرد و محمد الدراجی، کارگردان خوب عراقی، خود قربانی جنگ عراق و امریکاست، باز هم نمی توانم موضعی منصفانه راجع به هنرش بگیرم؛ حتی حضور یک فیلم عراقی در سینمای هنر و تجربه ایرانی، به ناحق، مایه ی دل آزردگی من است!
اگر بتوانم لحظه ای خودم را از چنگال نگاه تاریخی ... دیدن ادامه » خودم آزاد کنم، باید بگویم فیلم «سفر» فیلم خوبی است، اما درجه یک نیست. بازی زهرا قندور (سارا) ستودنی است. داستان های فرعی فیلم نظیر عشق مرد نوازنده و معشوقش، مبارزه و تلاش کودکان کار برای زنده ماندن، زن فراری با نوزادش، عروس غمگین و ترانه خوانی افسر امریکایی برای فرزندش پای تلفن، قشنگ از کار درآمده اند و به شدت، مرا یاد فیلم های محسن مخملباف در نکوهش جنگ، مذمت روحیه ی استبدادگرا و ستایش روحیه ی صلح و دوستی می اندازند؛ مقایسه کنید صحنه ای که در فیلم سفر، علی کودک کار، وقتی به کودک سلطه گر و ظالم ایستگاه مسلط می شود و به او سنگ نمی زند با فیلم نون و گلدون، صحنه ای که بازیگر جایگزین مخملباف به روی بازیگر جایگزین پاسبان چاقو نمی کشد.
با این حال، دگردیسی شخصیت قهرمان زن (سارا) با شنیدن آیات قرآن و در آمیختن وی با حلقه ی صوفیان چندان قابل باور نمی آید، چراکه پیش از این، بی شک، هم آیه های قرآن را شنیده و هم با تصوف و عرفان عراق آشنایی داشته است. شاید اگر روی رابطه دراماتیک وی با کودکان ایستگاه یا مرد گروگان گرفته (سلام) بیشتر کار می شد، دگردیسی وی قابل پذیرش می شد؛ مثلا به جای این که شاهد تحول سلام از شخص منفعل، ترسو و هوس باز به مرد مثبت، خیر اندیش و حامی باشیم، تحولی عاشقانه تر و رندانه تر از سلام می دیدیم که با پس زمینه ی شخصیتیش سازگارتر باشد و همین تحول سلام به تحول سارا در رابطه ای تنگاتنگ از نوع وابستگی و دلبستگی زنانه-مردانه منجر شود.
فلاش بک نهایی فیلم به ابتدای واقعه چندان با منطق واقع گرای فیلم جور در نمی آید. یعنی ذکر تمام این اتفاقات با جزییات، تنها در ذهن قهرمان بوده؟ و اگر چنین بوده، آیا نیازی به این همه واقع گرایی داشتیم؟ اگر قرار است تمام اتفاقات فیلم پیش از صحنه انفجار، بازنمایی افکار سارا باشد، بهتر نبود عناصر خیالی و شاعرانه فیلم مثل تشییع جنازه پسر قربانی خشونت و یا عروسی رویایی مرد نوازنده و معشوقش به عناصر واقعی و خشن فیلم مثل خشونت نظامیان غربی هنگام دستگیری زن نوزاد به دست غلبه می کرد؟!
محمد الدراجی، بی شک در آینده هنرمند بزرگی خواهد شد و فیلم های بهتری خواهد ساخت تا مایه ی مباهات مردم کشورش باشد.
امیر مسعود و محمد کارآمد این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و درود بر هنرمندان ایران زمین
با کمال احترام نسبت به آقای بهروز افخمی، از دید من که با فیلم های ایشان بزرگ شدم، بهروز افخمی هیچ وقت در سینما کارگردان خوبی نبود، در مجلس هم نماینده خوبی از کار درنیامد؛ و از همه ی اینها بدتر و فاجعه بارتر، اظهار نظرهای بی محتوا و افاضات و اشراقات متوهمانه ایشان است در باب ... ای کاش همان سال ۶۹ پس از کارگردانی فیلم عروس، در اوج با سینما خداحافظی می کرد تا سال ۹۲ تهیه کنندگی زنده باد مرگ را به عهده نگیرد! البته هرچقدر بهروز افخمی در سینما خوب نباشد، حداقل این قدر سواد سینمایی دارد که در مقام تهیه کننده بتواند مانع فیلم برداری فاجعه بار و لغزش های دوربین فیلم اخیر بشود، حتما می توانست کمی از فن کارگردانی به کارگردان تازه کار بیاموزد، دستی در قصه ی بی رمق فیلم ببرد و ... و ... البته ارادت آقای افخمی به همسر و خانواده ... دیدن ادامه » محترم همسر قابل فهم است، اما ای کاش کمی مسایل حرفه ای را هم در نظر می گرفتند!!!
محمدرضا دانش، امیر مسعود و سپهر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و درود بر آقای امیر نجفی و همراهان هنرمندش
صادقانه پس از خواندن نقدهای دوستان، من و همسرم به تماشای کار نشستیم. من لذت بردم و همسرم نه. چرا؟ صرف نظر از اختلاف سلیقه، شاید مهم ترین دلیلی که من از تماشای مشق شب لذت بردم، محتوای اثر باشد، نه فرم نمایشی آن: زیستن در خاورمیانه ای جهان سومی، کشوری کم تر توسعه یافته، ساختار سیاسی- اقتصادی متمرکزی که شاید دهه ها و سده هاست که همه چیز از بالا برای همه، معین و مقدر می شود، بافت اجتماعی مردسالار- پدرسالاری که خانواده در آن مقدس است و پدر در نقش رییس، حاکم، قاضی، خدا و روحانی، تدبیر منزل و سعادت اعضای خانواده را در دست دارد و ... زیستن در چنین جامعه ای، مرا و ما را که به سبب آشنایی با اندیشه های روشن گرانه و تضارب افکار، همیشه دنبال جایی برای نفس کشیدن، فرصتی برای تماشای پرنده آزادی و تجربه ی لحظه ای حتی ... دیدن ادامه » خیالی از زیست بی جبر حاکم می باشیم، به تماشای اثری چون «مشق شب» سوق می دهد. شاید اگر همین نمایش برای فرضا مخاطب سوئدی زبان اجرا می شد، همدلی کم تری با کار می کرد و آن را بازنمایی منسوخی از شرایط اجتماعی قرون وسطایی تلقی می کرد.
برای همسر من که حساسیت ها و دغدغه های سیاسی ‌اجتماعی مرا ندارد، تماشای یک ساعته ی خانواده میخکوب شده بر صندلی هاشان و زجر مستمرشان و تلاش مذبوحانه شان برای یافتن قربانی، نه زیبا و مقدس است، چون تجربه دیدار شام آخر مسیح و حواریون و نه هیجان انگیز و دل پسند. شاید از بس در چنین فضای تلخی زندگی می کنیم، رویارویی دوباره ی نمایشی با آن، برای ایشان دل آزار هم باشد. برای من سیاست زده اما، تماشای اثر هنری در باب استبداد پدر و سعادت رویایی خانواده، لذت بخش است.
در پاسخ به دوستانی که چرایی حضور همسایه و کودک همراهش را محل تردید قرار داده بودند، به دید من، همسایه ای که قرار است بار خانواده را به ایستگاه قطار برساند، همان چشم امید ماست به جوامع دیگر که ما را از وضع فلاکت بار موجودمان نجات دهند که این امید هیچ گاه به واقعیت نمی پیوندد، تا ما خود نخواهیم و کاری برای خود نکنیم. کودک نیمه عریان با لبخند بهشتیش، نماد خوشبختی و حقیقت عریان است که ما تنها می توانیم از تصویر زیبایش از دور، و نه درک از نزدیکش لذت ببریم. همچنین، ناظری که ایستاده، مسلط و از دور، نه نشسته و ناتوان و از نزدیک، میز شام و زندگی خانواده را نظاره و مدیریت می کرد، تصویر مقدس مآب و افلاطونی پدر خانواده و دانای کل است. پایان تراژیک نمایش، نه انقلابی/ قربانی کردنی در راستای رستگاری/نجات خانواده، که حذف خشونت بار یک دیکتاتور و جایگزینی آن با زاده ی معلول و ناقص و خشن تری از همان دیکتاتوری است. خود این تحول هم، ریشه در آگاهی و خودآگاهی اعضای خانواده ندارد و به تعالی منجر نمی شود، بلکه ناکارآمدی معیارهای حکومت و خشونت قبلی در معاش روزمره خانواده، مسبب آن است. نجاتی در کار نیست، نور امیدی نه، راه فرازی نیست. غم است و تکرار مصیبت بار فلج شدگی خانواده با سرهای افکنده: همچنان که نمایش با ذبح پدر تمام می شود. کودک خردسال که نماد خوشبختی حقیقی است، لبخند دورش را به زیبایی به ما می بخشد تا یادمان بماند همیشه خوشبختی شاید جای دیگری باشد!
سلام جناب عسکر زاده
چقدر خوب نوشتین و من بعد از خوندن نظر شما خیلی از قسمت های نمایش رو درک کردم.
ممنون از شما.
بقیه نقد هاتون رو در مثرد نمایش ها و فیلم های دیگر خوندم و چقدر عالی و جامع بررسی میکنین.
پایداز باشید.
۱۴ مهر
سلام و درود آقای سلطانی عزیز
از حسن نظر شما نسبت به نوشته هایم کمال تشکر را دارم و «صادقانه» خوشحالی زیادی به من بخشیدید. سپاس فراوان
۱۵ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"هر کس از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من"
میدان جونان سابق، روایت جوانی پر التهاب تنها مینا اکبری نیست؛ چه بسیارند آنها که در آن دوران "طلایی" مطبوعات، سرنوشت زندگیشان به نحوی رقم زده شد. داشنجویانی که به خاطر باز و بسته شدن روزنامه ها مسیر زندگیشان تغییر کرد. جوانانی که طلیعه ی آزادی می دیدند و هر روز صبح، چشم به پیشخوان مطبوعات داشتند. حالا بیست سال گذشته و نگاه غم بار کارگردان، ماشاالله شمس الواعظین را در مزرعه ای، به کشاورزی دور از تهران نشان می دهد.
میدان جوانان سابق، نوستالژی روزنامه نگاری است ...
میترا، امیر مسعود و هومن شهباز این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به باور من، اکران تیرگان، درخشش سینمای ایران است و فیلم های آن، ستاره های سینمای ما هستند.
«روشویی» را بیشتر از همه دوست دارم، به لحاظ موقعیت خاص آن، دشواری ساخت آن، بازی های خوب، فیلم نامه کوتاه، قوی و چکشی، فیلم برداری بی نظیر و کارگردانی تحسین برانگیزش. ایده ساده ای که پرداخت هنری زیبایی دارد.
«آگهی فروش» بر خلاف فیلم قبلی که ایده ساده و به گوش آشنایی دارد، موضوع تازه ای را مد نظر قرار داده که دست کم در سینمای ایران -تا آنجا که من می دانم- هیچ فیلم سازی به آن نپرداخته است. ایده ای که به لحاظ تابو بودن مسایل جنسی، حتی مخاطبان هم شاید درک درستی از آن نداشته باشند- آنچنان که در دو نقد موجود خواندم، آن را به «بیماری» و اختلال روحی تعبیر کرده بودند، در حالی که با اندک مطالعه ای در صفحات روانشناسی متوجه خواهیم شد: «نشانه‌های فتیشیسم باید حداقل ۶ ماه ... دیدن ادامه » طول کشیده باشند و باعث اختلال در عملکرد اجتماعی، شغلی یا سایر حوزه‌های مهم کارکردی شوند. تنها در این صورت، نیاز به درمان وجود دارد.» به عبارت ساده تر، یادگارپرستی، نوعی گرایش جنسی است، اگرچه نامعمول و عجیب، اما لزوما بیماری تلقی نمی شود و در همه موارد، نیاز به درمان ندارد. همین نامعمول و عجیب بودن این گرایش جنسی با بازی فوق العاده آقای بازیگر و واکنش های تحسین برانگیز دختر خانم، زیبایی، تازگی و بکر بودن فیلم را دوچندان کرده است.
«دریای تلخ» از دید من در این اکران، رتبه سوم را می گیرد. فیلمی لبریز از احساس انسانی، عشق مادر، معصومیت کودک، دوستی و لطافت آن، سختی زندگی در شرایط پناهندگی و ... اما بزرگ ترین نقطه ضعف آن، به فیلم نامه برمی گردد؛ همان که خانم هدایتی در تیوال همین فیلم نوشتند: «گلوتن را خیلی ها نمی دانند چیه و لی قرص خواب رو چی ؟ ؟ .» فرد بزرگسال، هر چقدر که به زبان کشور میزبان ناآشنا باشد و هرچقدر که از مسایل دارویی بی اطلاع باشد، این قدر می فهمد که حل کردن نصف بسته قرص خواب آور یا هر نوع قرص دیگری در نوشیدنی کودک به منزله ی بازی با جانش است. بهتر بود نویسنده و یا کارگردان از چالش زبانی دیگری استفاده می کرد.
«موج کوتاه» به باور بسیاری از دوستان، رتبه یک این اکران و از دید من، رتبه چهارم را می گیرد. فضای انتزاعی فیلم، کنایه سیاسی آن به حاکمیت مستبد با تبلیغات فاشیستی، بازی خارق العاده بازیگر فیلم در شکنجه شدنش، عجز و ناتوانیش و مرگش، قصه گویی پنهان و شخصیت سازی خوب کارگردان، صداسازی شاهکار فیلم و جسارت همه هنرمندان فیلم در ساخت آن، همه و همه را ارج می گذارم و تقدیر می کنم، اما صادقانه و شخصا از فضای «خیلی» روشنفکری فیلم خسته ام و این خستگی و دلزدگی، شاید محصول جامعه ای باشد که در آن زندگی می کنم و دوره ای که پشت سر گذاشته ام. شاید اگر این فیلم را در دوره اصلاحات و ریاست جمهوری آقای خاتمی و جوانی خودم می دیدم، مثل کتاب مقدس احترامش می گذاشتم و حریصانه چندبار به تماشایش می نشستم!
«سیاه سرفه» رتبه آخر را دارد، چرا که جز رقص آخر فیلم، وجه شاخص دیگری پیدا نمی کنم. هر چقدر موضوع، بازی و کارگردانی فیلم به نظرم متوسط می رسد، چرخش پایانی فیلم از عصبیت شخصی به رقص دسته جمعی، هنرمندانه و زیباست.
«داش آکل» انیمیشن دلنشینی است با صدای خواننده خانمی دلنشین تر، اما صادقانه در رتبه بندی من، جایی ندارد، چون از کم ترین دانش ممکن راجع به انیمیشن برخوردارم. تنها می توانم بگویم از تماشایش لذت بردم.
در آخر، افتخار می کنم که در سرزمینی زندگی می کنم که با همه ی کژی ها و ناراستی هایش، با همه ی فقر و نداری هایش، هنرمندان بزرگی در سینما و تئاتر دارد که آثاری به این زیبایی خلق می کنند و خدا را شاکرم که زمان و توان مالی بهره بردن از این سرچشمه های هنر را دارم.
امیر مسعود و میترا این را خواندند
بیتا نجاتی و فرهاد ریاضی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تماشای فیلم کوتاه، لذتی خاص و هیجانی تکرار نشدنی در پی دارد، تجربه ای نظیر خواندن یک رباعی خیام.
تماشای «ملاقات محرمانه خانم و آقا» همین حس لذت بخش را به من داد. فیلم نامه ی قوی، بازی خوب بازیگران، استفاده عالی از صحنه و چیدمان وسایل، دکوپاژ فکر شده، شخصیت پردازی عالی هر چهار بازیگر اصلی و حتی بازیگر فرعی پنجم (خانم مشاور املاک)، گذشتن از خط قرمزهای فرهنگی با ملایمت، هوشمندانه و هنرمندانه و ... و بالاتر از همه اینها، سوژه ثابت سینما و مورد علاقه ی من: «عشق»!
«پرگار» فیلم دومی بود که از این مجموعه به دلم نشست: روایت زندگی خطی یا دایره وار پیرمردی تنها که به زیبایی و بی گفتگو تصویر شده است. نبود کلام در قاب بندی های زیبا گم می شود و حس تنهایی آمیخته با ترس از جامعه در کهنسالی، به تمامی بر آدم می نشیند.
صادقانه، از دید من، فیلم های «پانصد مثقال طلا» ... دیدن ادامه » و «باران های گاه به گاه» نمره ی متوسط می گیرند و فیلم «پرده توری»، کمی پایین تر از متوسط؛ آن هم بیشتر، به خاطر فیلم نامه که شعارگونه و متظاهر به روشنفکری سطحی از کار درآمده است. به اعتراض، به نویسنده فیلمنامه -که مطمئنم نقد مرا نمی خواند- می گویم: سیگار کشیدن های پیاپی، پر کردن جاسیگاری و نشستن پشت لپ تاپ به قصد نوشتن، درست در شب جدایی از همسر، به هیچ وجه نشان روشنفکری و هنرمندی نیست! شاید، هنر واقعی آن بود که نویسنده روی تنش و گفتگوی زوج در شب جدایی تمرکز می کرد تا از افتادن به دام کلیشه های تکراری نخ نما نجات پیدا می کرد؛ نظیر خنده ی بی موقع مرد از یادآوری چهره ی مبهوت قاضی که زوج روشنفکر، بی قیل و قال، درخواست طلاق داده اند!
امیر مسعود، ندا عابدی و میترا این را خواندند
روبینا بوغوسیان و بهار گراوندی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و درود بر هنرمند خلاق و مهربان و انسان، مجید رحمتی، کارگردان خوب کار رضا بهرامی، طراح صحنه و لباس و نور و صدا و همه ی هنرمندان کریمولوژی
دوستان حرفه ای و اهل فرهنگ، از زیبایی کار به نیکی نوشته اند. من تماشاگر عادی و مبتدیم. در حد بضاعت و سواد کم خود از نمایش، لذت بسیار بردم. کنایه های سیاسی و اجتماعیش را گرفتم و با بازی هنرمندانه ی بازیگر خوبش، به تلخی خندیدم و سکوت کردم و «تماشا» کردم.
این که چرا برخی از دوستان حرفه ای تیوال، از ضعف نویسندگی گله کرده بودند را صادقانه متوجه نشدم. اگر دوستان به تفصیل می گفتند، شاید درک بهتری پیدا می کردم، اما از دید من تماشاگر مبتدی، شروع و‌پایان نمایش و فراز و فرود قصه به جا و زیبا و کامل بود. واگویه کریم، درددل هنرمند با ما و تاریخ حیات و ممات جامعه ی ما، به خوبی به نمایش درآمده بود.
به باور من، هنرمند، در مقام ... دیدن ادامه » انسان، هنرش در مقام انسانیت، با پایان نمایش، آغاز می شود. رسالت هنرمند، انسانیت اوست که در جامعه آشکار می شود. سال گذشته به تماشای نمایشی با اسم های بزرگ و مشهور و در کمال ناباوری، اجرایی ضعیف رفتم. پس از اجرا، بخشی از تماشاگران که من هم جزشان بودم و عوامل همان نمایش، منتظر خروج و همراهی خانم بازیگر مشهور بودند. پس از نیم ساعت انتظار، مشخص شد که ایشان از در پشتی رفته اند تا ... خلوص انسانی مجید رحمتی و رضا بهرامی در سلوک و رفتارشان «پس از اجرا»، در مقام قیاس، مرا یاد آن خاطره انداخت.
اقای عسگرزاده عزیز سپاس از محبتتون،
من خودم را هنرمند نمیدانم و هنوز معتقدم که تجربه هنر میکنم،اما هنرمند مرحوم استاد محمد بود که وقتی اجرای نمایش «مک آدم» که در سالن چهارسو تمام می شد، بعد از اتمام نمایش با صبر و‌حوصله جوابگوی همه بود و فرقی برایش ... دیدن ادامه » نداشت که من مبتدی هستم یا یک شخص به نام..
و به یاد جمله مرحوم آقای جعفر والی افتادم که تاتر تازه بعد از تمام شدن اجرا شروع می شود،چرا که باید گپ بزنیم راجب اتفاقات و‌مفاهیم.
امیدوارم در این تجربه ها انسانیت را بیاموزم
۲۱ شهریور
⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩
۲۱ شهریور
درود و هزار درود بر شما
مشتاقانه منتظر درخشش دوباره شما و تجربه ی خوب دیدار شما هستم.
۲۱ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امیر عسگرزاده
درباره مستند مهین i
درود فراوان بر محمد حسین حیدری و همراهانش
مهین، مستند درام هیجان انگیزی است که به زیبایی تدوین شده؛ فیلمی که حس دلتنگی مرا برای تماشای یک مستند خوب ارضا کرد. تدوین حرفه ای و چیدن هنرمندانه ی سکانس ها از اول تا آخر، بزرگ ترین نقطه قوت فیلم است. پرهیز از اغراق در ترسیم جنایت و شخص قاتل، نیفتادن به دام شعارگویی، نصیحت خوانی و نتیجه گیری اخلاقی و حفظ نگاه پرسشگر کارگردان و فیلم بردار، از مزایای دیگر این فیلم خوب است.
مهین، قصه ی هولناکی دارد. پرداخت چنین قصه ای، کار سختی است که کارگردان و همکارانش به خوبی از عهده ی آن برآمده اند. نتیجه ی کار، آن قدر تاثیرگذار شده که شخصا شب، بی خواب مهین شدم.
ای کاش و ای کاش مسوولان و مدیران، به کارگردانانی نظیر محمد حسین حیدری، بودجه کلانی می دادند تا از تمام معضلات اجتماعی ما فیلم بسازند و پخش کنند، بلکه شاید آنان ... دیدن ادامه » که باید، ببینند و آنان که باید، کاری کنند؛ شاید جامعه با تماشای این فیلم ها، پالوده شود!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام بر هنرمندان نمایش پیتزا جهان
پیتزا جهان، به باور من تماشاگر مبتدی، ضعیف نیست، اما کار قدرتمندی هم نیست. رتبه بندی بالا (4) در تیوال و این که برنده جایزه بهترین نمایشنامه در ... شده، مرا به تماشای این کار سوق داد. پشیمان نیستم، اما انتظاری هم که داشتم، برآورده نشد. شاید بزرگ ترین ضعف نمایش، مونولوگ قهرمان نمایش بود که از طریق بلندگو پخش می شد و حین پخش، بازیگر سر تکان می داد! شروع و پایان نمایش، همین گونه بود که به نظر من، وصله ناجوری بود بر کلیت اثر. حتی اگر شروع و پایان نمایش حذف می شد، تاثیر چندانی بر کار نداشت. مواجهه مرد با زنی که حرف نمی زند، تجربه ای نامتعارف، نیازی به بازنمایی خاطرات او از طریق صدای ضبط شده روی کار ندارد. خود این تجربه در صورت شکل گیری هنرمندانه آن، می تواند آن قدر جذابیت داشته باشد که به آن روایت و آن داستان بی ربط فکرخوانی ... دیدن ادامه » بازیگر از طریق بلندگو، بی نیاز باشد.
گفتگوی تیوال با کارگردان را گوش دادم، چیز زیادی دستگیرم نشد. نقدهای حاضر هم که بعد از تماشا دیدم، در مذمت کار بود.
در کل، از این که فرصت زمانی و توان مالی تماشای نمایش دارم، احساس خوشبختی می کنم، پیتزا جهان هم، اگر عالی نباشد و من بالاخره، حرف اصلی کارگردان را نفهمیده باشم، تماشایش بخشی از این احساس خوب است.
امیر مسعود و محمد جواد این را خواندند
زهره مقدم و محمد لهاک ( آقای سوبژه ) این را دوست دارند
با شما موافقم. شنیدن صدای افکار قهرمان داستان وصله ناجوری بود که به کار نچسبید. صحنه تئاتر جای بازی بازیگران است نه افکت های صوتی و تصویری سینمایی.
۱۲ شهریور
درود بر شما و ممنون از نظرتون.
۱۴ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر محمد رضا رسولی و همراهانش در فیلم سورنجان
سورنجان در درجه نخست، لوکیشن زیبایی دارد: خانه ای قدیمی با حیاطی پر درخت. وسایل خانه، چوبی و نشان دهنده اصالتی دیرینه هستند. اما پاییز درختان حیاط، برگ های همه جا رها شده، استخر خالی و خود کهنگی وسایل، نشان از سردی زندگی اهالی خانه دارد. زندگی پر تپش در این خانه ی اعیانی، جاری نیست. مرد خانواده که به پشتوانه ی ثروت موروثی، فقط کتاب می خواند، بی آن که این خواندن ها، هیچ ثمره ای داشته باشد. همسری که خانه و حیاط را رها کرده و در حریم خصوصی گلخانه اش، سورنجان می کارد، گلی شبیه زعفران که در "پاییز" گل می دهد. مهمان شدن زوجی به خانه پاییزی و سرد آنها، یکنواختی شان را به هم می زند و رازهای نگفته زن و شوهر را برملا می کند.تنش بین این چهار نفر، زیبا و دیدنی است. زیباترین نمای این تنش دراماتیک، لحظه است که ... دیدن ادامه » زن مهمان، پس از این که از همسرش به خاطر ورود بی اجازه به گلخانه زن میزبان کتک می خورد، وارد اتاق خصوصی مرد میزبان می شود؛ در می زند و مرد میزبان که تا به حال، حتی همسرش را به آن اتاق راه نداده، در به روی زن مهمان می گشاید. زن وارد می شود و در بسته می شود. ای کاش فیلم در حوالی همین سکانس تمام می شد و کارگردان برای نتیجه گیری مثبت فیلم زیاد عجله نمی کرد. کارگردان هر چه در تعلیق سکانس های آغازین و میانی می کوشد، در گره باز کردن های پایانی شتاب می کند. جایی برای فکر و تخیل مخاطب نمی گذارد، طوری که در پایان فیلم، آدم فکر می کند برای این پایان و نتیجه گیری، نیازی به این "خانه مرموز" و این همه تعلیق و کشمکش نبود؛ کار در یک آپارتمان دو خوابه هشتاد متری در مرکز شهر هم انجام می شد و قصه به سرانجام می رسید. چرخش یکباره مرد در پایان داستان از شخصیت سرد و بی روح، به مرد عاشقی که در گلخانه، به بی رمق ترین شکل ممکن، به همسرش "دوستت دارم" می گوید و آن کادوی مسخره را می دهد، آب سردی بود که بر آتش داستان ریخته شد. تک گویی زن روی تصویر نیز در پایان فیلم، همان حکایت را داشت و از همه ی اینها بدتر و ضعیف تر: نمای نهایی مرد خوابیده در بستر و زن مشغول در آشپزخانه! اگر از اول فیلم کارگردان یا نویسنده به ما می گفت که تصویر مد نظرش از خانواده خوشبخت همین است، تکلیف کار را روشن کرده بود و خیال ما را از از ابهام مساله ی خوشبختی فردی و زناشویی راحت می کرد: زنان کافی است بهره ای از زیبایی داشته باشند و پس از آن بگردند تا مردی با نیای ثروتمند بیابند که اگر مردشان سر "کار" هم نرفت، ثروت موروثی پاسخ گوی گذران زندگیشان باشد؛ بچه یا بچه هایی بزایند تا گرمابخش زندگیشان بشود و به هر دلیل "موهومی"، به فکر پیشگیری از حاملگی یا سقط جنین هم نیفتند. همین و بس! اگر کدورتی هم پیش آمد، برای آشتی کنان، یک دست لیوان شیشه ای ارزان قیمت که همسرتان تا به حال نیاز داشته و حجب یا غرور زنانه (فرقی نمی کند!)، مانع از گفتنش شده، کفایت می کند؛ مهم این است که خودتان خریده باشید و کادوپیچش کرده باشید!
با همه دل آزردگی من از پایان فیلم، به جرات و صداقت باید اعتراف کنم سورنجان، فیلم زیبایی است: بازی هر چهار بازیگر، ستودنی است. موسیقی فیلم در حد موسیقی فاخر فیلم های کلاسیک است. چیدن عناصر صحنه با وسواس خاصی صورت گرفته. فیلم برداری فکر شده و تدوین فیلم از ریتم دلنشینی بهره مند است. کشش دراماتیک داستان (جز در در پایان) عالی است. به طور کلی، تماشای فیلم سورنجان، با اسم زیبایش، تجربه قشنگی است که به دیدنش می ارزد. چه بسا، خرده گیری من هم، از کم دانشی باشد و دوستان دیگر، نظر دیگری داشته باشند.
شخصا هرچه در اینترنت و صفحات سینمایی، دنبال نقدی، حتی "یک نقد" مختصر بر فیلم سورنجان گشتم، چیزی نیافتم و سکوت منتقدان حرفه ای فیلم را، حداقل در فضای مجازی، نشان از کم لطفی آنها می دانم تا ضعف بنیادی فیلم، آن قدر که ارزش هیچ توجهی از ناحیه ی منتقدان را نداشته باشد! اگر آنها می نوشتند، دست کم، من کم سواد، درک بهتری پیدا می کردم.
من هم دنبال نقد سورنجان گشتم. خیلی خوب نوشتید. من ادبیات مخصوص نقد فیلم رو ندارم. اما چند باگ عجیب داشت. در شرایط نرمال یه آدمیزادی خیلی باید گریه کند تا به هق هق بیفتد. و در این فیلم سوژه 15 ثانیه از شروع اشک ریزانش نگذشته بود که ادای هق هق درمیاورد!
مدل ... دیدن ادامه » نزدیک و دور شدن زوج اصلی هم کمی دور از زندگی نرمال بود. به نظر میرسید زنی که خودخواسته بستر مشترک رو ترک کرده در سکانس پایانی از مرد اجازه میگیرد که در تخت مشترک بخوابد!
کلا جز بازی بهدخت ولیان و لوکیشن زیبا که هم نوستالژیک بود هم پائیزی، چیز دیگری خواستنی نبود!
۰۳ مهر
درود بر شما و ممنون از نظرتون. امید که بیشتر بنویسید.
۱۱ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام خدمت خانم آباد و گروه هنرمندش
یه وا فیلم قشنگی است. کارگردانی و بازیگری زیبایی دارد. موقعیت فیلم برداری و روستایی چشم نوازی دارد. از عناصر محیطی استفاده خوبی شده. بلایای جنگ در مناطق مرزی به زیبایی بازنمایی شده. داستان سر راستی دارد و در مقایسه با خیلی از فیلم ها که از نبود کشش دراماتیک رنج می برند، گره افکنی ها و گره گشایی های به جایی دارد. پایان منطقی و قابل قبولی دارد که شخصیت پویا و خلاق قهرمان فیلم، آن را شکل می دهد. یه وا همدلی مخاطبش را در پی دارد.
با همه ی اینها، یه وا فیلم تازه ای نیست. تازه به این معنا که حرف تازه ای بزند. گروه هنر و تجربه، به باور من، معیارش ریسک پذیری هنرمندان در ورود به دنیاهای کشف نشده یا کم تر کشف شده است یا دست کم رویکرد نو و تازه به موضوعی معمول. یه وا با همه بی نقصیش در کارگردانی، بازی و داستان، با این معیار ... دیدن ادامه » هنر و تجربه نمی خواند. خانم آباد کارش را به درستی و کمال انجام داده، اما در عین حال، گامی به جلو بر نداشته: نه در داستان و نه در اجرا. خلاقیت کارگردان، خلا محسوس این فیلم است و دقیقا به همین خاطر است که به باور من کم سواد و غیر حرفه ای در هنر، یه وا هیچ وقت شاهکار هنری نخواهد شد.
یه وا فیلم قشنگی است که حتما ارزش دیدن دارد، حتی اگر شاهکار نباشد. من از تماشایش لذت بردم و از همه هنرمندان فیلم تشکر می کنم.
امیر مسعود و نرگس این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود فراوان بر آقای احمدی و یاران همراهش
من جمعه شب گذشته به تماشای این نمایش زیبا نشستم. بازی درخشان آقای احمدی، اوج نمایش بود. چرخش گفتگوها میان بازیگران و گاه مخاطب قرار دادن تماشاگران به نرمی و زیبایی انجام می شد. حضور پر رنگ مبل که صحنه را به دو نیم تقسیم کرده، ویولن تنها به نماد زنی که نیست تا از خودش دفاع کند و نوشته های پروجکت شده، همه عناصر کامل کننده این نمایش خوب بودند. موضوع اسیدپاشی و جنون عامل آن، مرا یاد فیلم لانتوری (وجه عاشقانه) و از آن مهم تر، زنجیره اسیدپاشی های اصفهان سال ۹۳ (وجه تروریستی) انداخت. تفاوت عمده نمایش حاضر با وقایع قبلی، عامل بودن زن (مستقیم یا غیر مستقیم) است. اسیدپاشی عموما در جوامع توسعه نیافته، به عنوان نوعی از خشونت یا تنبیه، «توسط مردان» علیه زنان اعمال می شود. این که در نمایش حاضر، زنی خواستار اجرای این نوع ... دیدن ادامه » از خشونت بر روی زن دیگری می شود، نشان از وجود بحران عمیق در جامعه ای می دهد که از همدلی، انسانیت و اخلاق تهی شده به نحوی که زن در مقام قربانی (دخترک مادرش را از دست داده، با پدر مناسبات خوبی ندارد، به دام اعتیاد دچار شده، عاشقش، ساقی مواد مخدر مورد استفاده اش است و احیاناً کار یا پایگاه اجتماعی مناسبی هم ندارد) حاضر است خود جلاد شود: دوست یا همسر دوم پدر را که قطعا کار و پایگاه اجتماعی قابل احترام و مناسبی دارد، چهره ی زیبا و هنر والایی هم دارد، از هستی انسانیش خالی کند به این جرم ذهنی یا عینی که در خودکشی مادر روان پریش و از بین رفتن کانون خانواده اش نقش داشته است.
تا اینجا همه چیز نمایش عالی است، اما به نظر من، در مقام تماشاگر غیر حرفه ای، یک ضعف بنیادی در متن دارد: «قسامه زمانی انجام می‌شود که قاضی مورد قتل یا جراحت وارده را از موارد لوث تشخیص دهد. لوث به معنی وجود قرائن و دلایلی است که برای اثبات وقوع جرم کافی نباشد ولی ظن به راست بودن آن وجود داشته باشد.» وقتی سه متهم اصلی در صحنه جرم باشند که به دستگاه قضایی ایران مسلم باشد یکی از این سه تن، مرتکب جرم شده، به صرف شهادت هر سه به بی گناهی، کار به قسامه نمی کشد. اصلا قاضی اصلی یا قاضی تحقیق، این «مضحکه» را از پلیس آگاهی نمی پذیرد، مگر این که با حفظ حرمت شان قضا، دادگاه تطمیع شده باشد. در غیر این صورت و به روال عادی چنین جرم های سنگینی، پلیس آگاهی به هر روال قانونی و غیر قانونی، تکلیف کار را قبل از جلسه دادگاه روشن می کند: کاری با مجرم می کند که از بدو تولدش، همه خاطرات شیرخوارگی هم یادش بیاید، چه رسد به بازسازی صحنه جرم. به باور شخصی من، چه بهتر بود اگر نویسنده وارد بحث قسامه نمی شد، چیزی از ارزش ذاتی داستان هم کم نمی شد و تعدد روایت سه بازیگر از ماجرا و سرنوشت جلسه دادرسی به ذهن تماشاگر سپرده می شد. با پایان فعلی نمایش، با اجرای قسامه، مجرم اصلی از عقوبت کارش، صرف نظر از مباحث حقوق بشری راجع به قصاص، می گریزد و ذهن عدالت خواه تماشاگر ارضا نمی شود.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر هنرمندان خوب ایران زمین
من افتخار تماشای فیلم کارت پرواز را به همراه کارگردان آقای مهدی رحمانی و خانم بازیگر هنرمند ندا جبرییلی را جمعه گذشته در سینما فرهنگ داشتم و از این که ایرانیم و ایران هنرمندانی خوبی نظیر ایشان دارد، به خود می بالم.
فیلم کارت پرواز بی شک فیلم زیبایی است: نماهای گلچین شده، بازی های خوب، شروع هوشمندانه، گفتگوهای مختصر و مفید، موضوع دردناک و روز جامعه، فیلم برداری هنرمندانه و ... اما فیلم در عین زیبایی، یک ضعف بزرگ دارد: فاقد هر گونه کشش دراماتیک است! ما شاهد پله پله سقوط و زوال و رنج کشیدن و در نهایت مرگ قهرمان داستان هستیم؛ در واقع، ضد قهرمان! ندا فاقد هر گونه ابتکار عمل است. تابع محض شرایط و تسلیم شخصیت مرد داستان. تنها کنشگری ندا، دیدار نهایی فرزندش می باشد که این کار هم، تنها از سر عجز و ناتوانی است و به مثابه پیشواز ... دیدن ادامه » مرگ رفتن تلقی می شود، مثل دیدار شخص محتضر با بستگان در بالین مرگ. اینجاست که فیلم از تلقی هنری خود دست می کشد و به دام اخلاق می افتد. جمله پایانی عنوان بندی هم از کارگردان در مقام معلم اخلاق و ناصح جامعه نقش می بندد: شما شاهد زجر کشیدن و مرگ ندا بودید تا هیچ گاه کار او را تکرار نکنید!
شروع قوی فیلم با جیغ کشیدن های ندا در شهربازی و تونل وحشت با پایان بی رمق فیلم در اتوبوس و سر افتاده ندا، تضاد هنرمندانه ای می توانست داشته باشد اگر در طول داستان، شاهد درام خلاقانه ای می بودیم، اما افسوس که از لحظه ی خراب شدن حال ندا در فرودگاه، فیلم از قدرت و تپش می افتد و از همان جا پایان کار، قابل پیش بینی است.
انتقاد دیگری که به ذهن من می رسد، «تبعیض» بین ندا و منصور در شخصیت پردازی است: هر چقدر ندا از پشتوانه بصری قشنگی در شخصیت پردازی بهره مند است، منصور با تلفن بازی های ساده و سردستی معرفی می شود، حتی کل سکانس غذا دادن به گربه ها، بی ربط و قابل حذف از شخصیت منصور است. هر چقدر ندا با میمیک صورت و اندام و صداسازی به ارائه کامل شخصیت خود می پردازد، منصور با گفتگوهای کم جان و باورناپذیر خود را معرفی می کند. اوج این باورناپذیری، گفتگوی منصور است با دوستش در آپارتمان که در آنجا نقش احمقی را می گیرد که تازه آگاه شده: از اول باید ندا را رها می کرده تا خود را نجات دهد و اگر ندا را به دست سردسته باند مواد برساند، او را به دام مرگ فرستاده. کل آن سکانس جز تضعیف و احمق نشان دادن منصور چه کارکرد دیگری دارد؟ هم زمان با آن، ندا روی نیمکت در محوطه، بغل زن میانسال مهربانی گریه می کند که این نما هم هیچ کمکی در پیشبرد داستان نمی کند. اگر حذف هم می شد، هیچ خلایی پیش نمی آمد.
علیرغم انتقادهایی که به ذهن من رسید، فیلم در کلیت خود، زیباست: هنرمندانه کارگردانی شده، هنرمندانه قاب بندی شده (به یاد بیاورید نمای بلعیدن مواد در گلخانه) و هنرمندانه بازی شده (بازی قابل تحسین خانم ندا جبرییلی).
آن چه که شخصا صحبت های آقای کارگردان با دوستان هنرمندش را پیش از شروع فیلم در سینما فرهنگ، به طرز «غیر اخلاقی» استراق سمع می کردم، نشان از شخصیت والای هنری ایشان دارد و اگر مطلب حاضر را می خوانند، امیدوارم پوزش مرا بپذیرند.
یک مطلب بی ربط دیگر: آقای بهتاش صناعی ها (کارگردان باران اسیدی) هم حضور داشتند و چه افتخار بزرگی است دیدن هنرمندان ایران زمین از نزدیک.
حمیدرضا مرادی، امیر مسعود و رضا بهکام این را خواندند
امیر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوباره زندگی، حکایت زیستن در آستانه مردن است؛ زیستن از نو، وقتی که فرصت چندانی تا مرگ نیست. زیست «عاشقانه و اصیل» زوج مسن رو به پایان است. زیست دور از وطن یگانه فرزندشان نیز به محض برگشت به پایان می رسد. ظاهرا قصه باید در اینجا تمام شود، اما یگانه بازمانده فرزند، نوه نوزادی است که با ورودش به زندگی زوج مسن، چالش اصلی فیلم را شکل می دهد: پدربزرگ و مادربزرگی که توان اداره زندگی خودشان را ندارند و پیش از ورود مهمان جدید، عازم خانه سالمندان بودند، حالا باید در خانه شان بمانند تا به وظیفه ذاتیشان عمل کنند. وقتی فیلم تمام می شود، دلهره تماشاگر تازه شروع می شود: آیا پدربزرگ و‌مادربزرگ آن قدر خواهند زیست که نوه نوزاد از آب و گل دربیاید و توان اداره خودش را داشته باشد؟ پاسخ واقعی منفی است و همین، دلهره من تماشاگر را شکل می دهد. زیبایی و قدرت فیلم هم در همین ... دیدن ادامه » جاست که با شروع تیتراژ پایانی، آدم دلش می خواهد از نو به زندگی خودش نگاه کند و نگران قهرمانان فیلم هم باشد.
بازی سرد و ساده و در عین حال استادانه گلاب آدینه، فیلم را از افتادن به ورطه ی سانتی مانتالیسم نجات می دهد. ما با یک زوج عاشق فیلم هندی مواجه نیستیم. نشانه های عشق اصیل و‌دیرینه آنها در جزییات ساده زندگیشان نهفته است. بازی گرم و صدای شاعرانه و دوست داشتنی شمس لنگرودی در تقابل زیبایی با گلاب آدینه قرار دارد.
تنها نقاط ضعفی که به نظرم رسید: حذف یکباره و بی مقدمه فرزند در تصادف فرودگاه به منزل، نیاز به آماده سازی تصویری بیشتری داشت. اصلا خود امیر شخصیت پردازی نشده بود. پدر و مادر چطور از وجود نوه بی اطلاع بودند؟ تاکید بر سیاه پوست بودن همسر فرزند و نوه چه توجیه و چه کارکردی در فیلم دارد؟ ورود و خروج پدر و مادر همسر فرزند چه نقشی در فیلم ایفا می کند؟ اگر تمام سکانس آن دو حذف می شد، لطمه ای به فیلم وارد می شد؟
با همه اینها فیلم دوباره زندگی، به باور من، فیلم بسیار زیبایی است که ارزش تماشا برای همه دارد، خصوصا در زمانه ای که مناسبات میان زوج ها، چه پیر و چه جوان، از عشق و اصالت خالی شده، طلاق های قانونی و عاطفی رواج پیدا کرده، تجملات و زندگی مصرفی و تشبه به زندگی آزاد و بی مسولیت غربی اخلاق روزمره شده و در یک کلام، زندگی ها تهی و پوچ شده است. در چنین زمانه ای، فیلم دوباره زندگی فراخوانی است به زندگی.
درود؛ چون در جلسه نقد و بررسی روز قبل فیلم در سالن ناصری حضور داشتم و دیدگاه کارگردان به نقل از خودشان گوش دادم لذا سؤالات شما نیز در آنجا هم مطرح شد از اینرو:
کاملاً موافق شما هستم در مورد مسأله فرودگاه تا منزل و خبر تصادف که به نظر من هم در نیامده و البته ... دیدن ادامه » می توانست شخصیت پردازی امیر فرزند خانواده را در یک پیرنگ فرعی حل و فصل کنند؛
در مورد نوزاد رنگین پوست هم نظر کارگردان این بود که تصادفی دست به این اتفاق زده اند و عمدی نبوده و می فرمودند که چون ما ایرانی ها منتظر دیدن یک پیوند با یک زن بور و اروپایی هستیم عامدانه خواسته اند که با این پیوند امیر با زن آفریقایی و حضور نوزاد رنگین پوست(سیاه) تضادی ایجاد کنند و کلیشه شکنی ذهنی کنند که البته با هوشمندی کارکرد طنزی ظریف و ایرانی را نیز در لایه داستان پی ریزی کرده اند؛
در مورد حضور زوج سالمند آفریقایی در اواخر داستان به نظرم خوب بود و حل و فصلی بود برای پاسخ چرایی مطرح شده در سفارت و پیگیر بودن سفارت ایران در آلمان و البته بار طنز اثر را هم افزوده بود چه روند رویه طنز در مسیر کمدی و چه از منظر سیر درونی طنز و تلخی لایه زیرین داستان.
با احترام
۱۴ مرداد
سلام و ادب
ضمن تشکر قلبی از توجه شما و‌پاسخ های خوبتان، راجع به حضور زوج سالمند آفریقایی، نظر شما عالی است و خرده گیری من بی ربط، اما راجع به نوزاد رنگین پوست، تنها طنز موجود، اصرار به نامگذاری «مهتاب» از سوی مادربزرگ بود، اما جز آن، هیچ کارکرد دیگری ... دیدن ادامه » نخواهد داشت، جز آن که پرورش نوزاد رنگین پوست در محیط بسته ایران، در حال و آینده، مشکلات جدی برای خودش و اطرافیانش در پی خواهد داشت؛ چالشی که پدربزرگ و مادربزرگ آن را با روشن فکری غیر قابل باوری، ندید می گیرند!
بی تعارف بگویم ما ایرانیان علیرغم پیوند زبانی و تاریخی با مردم افغان، هنوز حضور آنها را در قشر «متوسط» جامعه نمی پذیریم، آن وقت حضور دختری رنگین پوست را به سادگی به عنوان نوه شادباش بگوییم؟!
البته که به لحاظ ضعف فرهنگی، نوزاد بور و اروپایی، مایه ی مباهات خواهد بود!
تشکر مجدد
۲۳ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و درود بر هنرمندان نمایش رویای یک شب نیمه تابستان
اول باید اعتراف کنم ضعف اصلی من، نخواندن متن اصلی است. وقتی دچار عارضه «کم مطالعه کردن» باشم، طبعا در مواجهه با نمایشی از این دست، نمی توانم مرز لودگی و طنز را تشخیص دهم. در نگاه اول، چالش ازدواج بزرگ آتنی و دختر آمازونی با کامل شدن ماه، مثلث عشقی هرمیا-لایسندر-دیمیتریوس، اضافه شدن هلنا به این مثلث و رقابت ابران و تاتیانا در تسلط بر دنیای زیر و زبر، همه و همه برایم موضوعاتی ساده و تکراری آمدند. نقدهای تیوال و به خصوص توضیحات خوب آقای آریو راقب کیانی در همین صفحه به من کمک کرد تا بیشتر به معنا و محتوای اثر نزدیک شوم.
اجرای نمایش، با اندک تجربه من، کاملا متفاوت و بی نظیر بود. انگار صحنه با بازیگران پیوند خورده بود. دریچه های کف و سقف، ورودی های سه گانه روبرو و تاب، رفت و آمد بازیگران را با شگفتی ... دیدن ادامه » و زیبایی همراه کرده بود.
موسیقی هم عالی بود و خروج دست آخر نوازنده، آن را زیباتر کرد. صادقانه از موسیقی لذت بردم.
بازی ها محشر بودند و از همه بیشتر، تحت تاثیر بازی پاک بودم. انگار صحنه را در دست گرفته بود و بر همه چیز و کس مسلط بود. اجرای پاک جمعه ۱۱ مرداد آقای محمد هادی عطایی بودند؟
دست آخر، صادقانه اعتراف می کنم علیرغم اسم بزرگ شکسپیر در مقام خالق متن اصلی، واقعا متوجه نشدم این نمایش به دنبال چیست! آثار مشهور دیگر شکسپیر، به مدد نقدها و توضیحات مفسران، برایم قابل فهم ترند، ولی در این کمدی، من چه ایده ای را باید درک کنم که نکردم؟ مشکل اخیر من در فهم نمایش، ربطی به هنر زیبا و قابل تحسین آقای کوشکی در مقام خالق و کارگردان اثر ندارد و شاید به خاطر همان عارضه «کم مطالعه کردن» باشد که در ابتدا گفتم.
سلام و ادب خدمت هنرمندان نمایش رمئو و ژولیت ...
من از تماشای اجرای پایانی لذت بردم و تشکر می کنم از هنرمندان خوب کار.
به صداقت اعتراف می کنم شخصا از تشخیص مرز بین لودگی و شوخی های سطحی با طنز تلخ هنری ناتوانم. مثلا شوخی هایی که با لهجه محلی می شد یا شوخی های جنسی یا مراسم نوحه خوانی پایان کار (که فوق العاده عالی اجرا شد و من لذت بردم) از جنس شوخی های مثلا حسن ریوندی است یا از جنس هنر؟ شاید اعتراضی که سایر دوستان هم داشتند، از همین دید باشد. من نمی توانم با آنها همدلی یا مخالفت کنم، چون از سواد لازم برای تشخیص هنر بی بهره ام.
محمد لهاک (آقای سوبژه) این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امیر عسگرزاده
درباره فیلم رضا i
رضا مظهر اخلاق انسان وجود باور (به تعبیری اگزیستانس) است در مقابل انسان اخلاق مدار افلاطونی.
رضا دنبال مصداق اخلاقی شرافت و شجاعت نمی گردد. مردی نیست که برای بقای رابطه خانوادگیش، خودش را به آب و آتش بزند. برای رسیدن به عشقش، چه همسر جداشده اش باشد و چه دختر ارمنی تازه آشناشده، به کم ترین تلاش ممکن دست می زند، در حد دو سه جمله کوتاه در آزمایشگاه پیش از دادگاه یا پیغام صوتی برای دختر ارمنی! در واقع هیچ تلاشی نمی کند. سکانس نخستین، به خوبی شخصیت خنثی و کم تحرک رضا را نشان داد: پوشیدن لباس به قصد خروج از منزل، تردید و بعد کندن لباس ها و دست آخر لمیدن روی راحتی، مثل کودکی که کاری از دستش بر نمی آید و منتظر اتفاق های خوب در کنج خانه است. نشان دادن اندام فربه و عریان رضا در همین بخش پوشیدن و کندن لباس، می تواند کنایه ای بر همین بعد انفعال و تنبلی شخصیت رضا ... دیدن ادامه » باشد.
اما اگر از دید دیگری به رضا نگاه کنیم، تمام توصیف ما از رضا در پاراگراف بالا به چالش کشیده می شود؛ از دید فلسفه وجودی، نه اخلاق سنتی. رضا فیلسوف وجودی است، چون دنبال حال خوش و درک آن لحظه وجودی پنهان است چه در آدم ها و چه در محیط اطراف. حتی شغل عملی رضا، علاوه بر نویسندگی و نقد، معماری است که معماری به معنای عرف متداول، ساختن خانه های نو نیست، بلکه احیای بناهای قدیمی با رویکردی انتقادی و فیلسوفانه است که به زیبایی در اسلایدشوها و گفتار روی تصاویر نمایش داده می شود. رضا برای رسیدن به آن حال خوش وجودی، بنای مخروبه را بازسازی می کند، به درخواست همسرش، بی هیچ گله و شکایتی از او جدا می شود، به دختر ارمنی، همسرش و هر که لازم باشد دروغ می گوید و در مهمانی مادر همسرش، به دروغ ظاهر می شود و در هیچ موقعیتی، احساس عذاب وجدان نمی کند، چون در دستگاه اخلاقی رضا، راست و دروغ، خیر و شر اخلاقی در تعاریف افلاطونی جایی ندارد. با همین دیدگاه وجودی است که رضا می تواند تنوع عشقی را تجربه کند، بی آن که به اتهام دون ژوان بودن و فساد اخلاقی محکوم شود. با دختر فامیل یا دختر سوارکار یا همسرش، فرقی نمی کند، رضا دنبال حال خوش وجودی است. دقت کنیم رضا هیچ وقت، خودخواه یا منفعت طلب یا هوس باز نیست. دروغ نمی گوید که به نفع خودش کاری انجام دهد. عشق نمی بازد که شهوتش را ارضا کند. رضا در وجود بحت و بسیط، غوطه ور است. حمام رفتن و قدم زدنش در کوچه باغ، تلاش فیلسوفانه ی رضا برای نزدیک تر شدن به وجود است. حتی شرکتش در مجلس مذهبی ذکر امام، نماز جماعت و آواز خوانی زیر سی و سه پل از همین دست رفتار است. او می خواهد به راز وجود نزدیک شود. از خودش بگذرد و در جمع، هستی را آنچنان که هست، چه سرود مذهبی باشد و چه آواز عاشقانه، تجربه کند. همسرش، این جنبه وجودگرا با اخلاق متعالی او را شناخته که موقع جدایی، مهریه طلب نمی کند و پس از جدایی، هر وقت که بخواهد، گرسنه باشد یا آزرده از بدی دیگران، به او پناه می آورد، آنچنان که دختری به مادرش پناه آورده یا نیازمند رنجیده ای به مسجد یا کلیسا. رضا در چارچوب مرد سنتی نمی گنجد، آنچنان که اعتراض مادر همسرش را در پی دارد. تنها زمانی با همسرش هم خوابه می شود که او بخواهد. هم خوابگیش هم در همین چارچوب وجودی برای او معنا می شود. رضا دغدغه هستی دارد. نگرانی او نسبت به همسرش از همین دغدغه نشات می گیرد. حتی برخلاف آن چه که در پراگراف نخست گفتم، فربهی و تنبلی ظاهری که از رضا می بینیم، دلیلی بر تن آسانی و انفعال او نیست، بلکه از تمرکز حال وجودباور او بر خود زندگی ناشی می شود. رضا فیلسوفانه در پی کشف لحظه ی ناب حیات است و در این راه، از خودخواهی و منفعت طلبی می گذرد؛ حتی از هرگونه کنش گری و پویایی برای حفظ رابطه زناشویی یا رابطه عاشقانه اش با زنان بعدی می گذرد؛ نه به این خاطر که لخت و منفعل با تیپ زنانه شخصیتی است، بلکه به این خاطر که در هر رابطه و لحظه ای، دنبال معناست؛ معنای وجودی خودش و شخص مقابل و رابطه خودش با دیگری. وقتی در بیمارستان به هوش می آید و آرزوی زندگی صدساله اش را با دختر سوارکار مطرح می کند، از همین روست.
در پایان می توان گفت داستان نویسی رضا که به شکل گفتار روی تصویر روایت شده، خالص ترین شکل تلاش رضا برای کشف کنه زندگی است.