تیوال امیر عسگرزاده | دیوار
S2 : 14:27:59
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
درود بر فاطمه معتمد آریا، هنرمند بزرگ میهنم
"در سکوت" فیلم قدرتمندی نیست. نه تعلیقی دارد و نه نکته ای. چرا به گروه هنر و تجربه راه داده شده؟!
از برشمردن ضعف ها می گذرم و اندک نقاط قوت فیلم را یادآوری کنم: بازی فاطمه معتمد آریا ستودنی است. صدای راوی ایشان به زیبایی، با تصاویر همگام شده است. چند نمای قشنگ هم در فیلم هست: مثلا نمای آغازین فیلم که فاطمه معتمد آریا در هتل، به چیدن وسواس گونه وسایلش مشغول است و صدای راوی ایشان، خیلی به دل می نشیند. در میانه فیلم، قاب بندی تنهایی فاطمه معتمد آریا و ویشکا آسایش در قاب های پنجره خانه نیز به زیبایی تصویر شده است.
و دیگر هیچ!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر هومن بابانورزی، مستند ساز خوب میهنم و برادران احمدپور
در ایران ما، مستندسازی، عشق می خواهد و سپس سرمایه ای که سرمایه گذارش، چندان نگاهی به بازگشت سرمایه اش نداشته باشد. هومن بابانوروزی عزیز، قطعا هم عشق داشته و هم سرمایه لازم را به دست آورده است. ایده ی کارش چشمگیر است: نزدیک شدن به زندگی و بازی برادران احمدپور در فیلم "خانه دوست کجاست". تا اینجا به او درود می فرستم.
و سپس می ایستم به خاطر ضعف بزرگی که در فیلم می بینم: عدم تحقق ایده در طول فیلم. بازسازی خاطرات صحنه های فیلم برداری خانه دوست کجاست، بیشتر حس نوستالژیک بیننده را تامین می کند تا نزدیک شدن به زندگی برادران احمدپور. مصاحبه هایی که با برادران احمدپور و پدر و مادر آنها انجام می شود، "کمی" ما را به شخصیت و زندگی آنها نزدیک می کند، اما پرسش ها و پاسخ ها و تک گویی ها، همه در ... دیدن ادامه » سطح می مانند و هیچ کدام به عمق نفوذ نمی کنند. تمام آن چه که در این مصاحبه ها می شنویم، همان هاست که قبلا در مجلات خوانده ایم، حتی کم تراز آن چه که از پیش می دانیم. دلیل کم کاری کارگردان در مقام پژوهشگر چیست؟ رعایت حریم شخصی زندگی افراد؟ بسته بودن شخصیت برادران احمدپور؟ نداشتن جسارت یا انگیزه لازم برای شکافتن شخصیت برادران احمدپور؟
به باور شخصی من، هیچ کدام! نبود فیلم نامه ی فکر شده به عدم تحقق ایده می انجامد. وقتی شما هیچ "طرح" از پیش آماده ای نداشته باشید، بابک احمدپور را از محل کارش می ربایید، به روستا می برید، صحنه های فیلم کیارستمی را بازسازی می کنید، مصاحبه می گیرید، خاطره می شنوید و دست آخر از او می خواهید که مسیر پیاده روی تپه معروف را به همان شکلی که در فیلم رفته، برود: کسل کننده ترین سکانس بی رمق فیلم – که از تماشای آن، چیزی دست گیرمان نمی شود!
کارگردان تن به هیچ چالشی نمی دهد و حتی در تدوین مصاحبه ها، محافظه کارانه عمل می کند، طوری که همه ی حرف ها با هم جور دربیاید و جای تردیدی نماند. نقاط چالشی که می توانستند مایه درام فیلم شوند، کم نبودند که متاسفانه از آنها چشم پوشی می کند و یا گذرا و سطحی می گذرد: صحبت های برادر بابک راجع به حق و حقوق بابک در مصاحبه ها و زندگی پس از کیارستمی که بسیار چالشی تر از صحبت های خود بابک هستند و اگر کارگردان وارد گفتگو با او می شد، چه بسا نقاط کشف نشده ای را می توانست بیابد؛ نقاط اشتراک و اختلاف بین دو برادر را پیدا کند و با دست گذاشتن روی این نقاط، آن دو را به جای انفعال در مقابل دوربین و تایید خاموش یکدیگر، به گفتگویی سه جانبه با خود بکشاند تا از دل این گفتگو، فیلم را زنده کند و جهت های تازه ای کشف کند.
ترس و محافظه کاری کارگردان نه تنها در مصاحبه ها، بلکه در بازسازی خاطرات هم نمود پیدا می کند. سکانس وارد شدن معلم مدرسه که در تعامل با بابک و کارگردان می توانست سکانس درخشان فیلم شود و حتی لحظه ای که بابک با حرف نشنوی از کارگردان و عصبیت لحظه ایش در اصرار به حقانیت خود در نحوه ی وارد شدن به کلاس درس، استارت درام فیلم را می زند، با خونسردی و بی تفاوتی کارگردان از دست می رود. دقیقا فرق عباس کیارستمی در مقام نخبه فیلم سازی و بازی گرفتن از نابازیگر، کشف همین لحظات ناب است: وقتی کیارستمی تعمدا و با طرحی از پیش آماده، در فیلم داستانی، با پاره کردن عکسی، گریه بچه نابازیگر را استادانه در اثر هنری خود می گیرد، بابانوروزی بدون هیچ طرحی در فیلم مستند، وقتی خود نابازیگر - بابک پنجاه سال دیگر هم که بگذرد، بی تردید، همچنان نابازیگر است - آماده ی وارد شدن به کنش و واکنش و از خلال آن، بازنمایی درونش است و به زبان بی زبانی به کارگردان می گوید: بیا مرا کشف کن! بیا و این لحظه ی درخشان را که من شروع کرده ام و باقیش را نمی دانم، تو با هنر و فن کارگردانی خود، بگیر و ادامه بده تا از دل آن، مستندی زنده راجع به من، بازیگر نابازیگر از دست رفته ی کیارستمی، بسازی؛ آن لحظه ی طلایی و تکرار نشدنی را فرو می گذارد و با خنده ای سرد از آن می گذرد و پس از آن، برای پیش گیری از هر تنش احتمالی بین مثلث خودش، بابک و معلم (و چه پیش گیری کوته نظرانه ای!) در کلاسی در بسته، به مصاحبه ای کم جان با جملات شعاری، با معلم می نشیند و بابک را حذف می کند!
نکته های خیلی ساده و شاید کم اهمیتی که کارگردان از قلم انداخته، تغییر تدریجی "نحوه ی پوشش، منش و رفتار، تن صحبت کردن و جمله سازی" بابک در طول فیلم هستند.
اما مایه های مهم تری که می توانست به زنده شدن "درخت زندگی" کمک کند، زندگی شخصی بابک است، ازدواج و طلاقش، اعتیاد و ترکش، اشتغال و بیکاریش و از همه ی اینها بهتر: نسبت و نوع رابطه ی برادران احمدپور با عباس کیارستمی پس از خانه دوست کجاست. چرا بازی برای عباس کیارستمی و شهرت پس از آن، مایه ی موفقیت و خوشبختی هیچ کدام از برادران نمی شود که هیچ، از شکست و بدبختی آنها نمی کاهد؟ چرا به اعتیاد روی می آورند؟ چرا بابک وقتی با سفارش کیارستمی، کارمند بانک می شود، قدردان این محبت نمی شود و کارش را از دست می دهد؟ نوع رابطه ی این دو و بالاخص بابک، با کیارستمی اگر "پدر- فرزندی" هم نبوده – که ما نمی دانیم بوده یا نه و در فیلم هم مشخص نمی شود- دست کم، رابطه ای حامیانه و انسان دوستانه بوده است. پس در لحظات سخت زندگی، مثل بیکاری، جدایی از همسر و یا تلاش برای رهایی از اعتیاد، نسبت کیارستمی با این دو چطور تعریف شده است؟
اینها پرسش های بی پاسخ فیلم هستند. فیلمی که در سطح می ماند و از نفوذ به لایه های شخصیتی قهرمان خود باز می ماند. البته هیچ انتظاری نیست که تمام جنبه ها و جزییات واکاوی شود. حتی لازم نیست کارگردان به همه ی پرسش ها پاسخ دهد. کافی است به جای خاطره سازی و مصاحبه گری بی هدف، تنها یک پرسش از پرسش های بالا را پی می گرفت، طرحی برایش می ریخت و برحسب نوع پیش رفت کار در عمل، فیلم نامه ی از پیش نوشته یا ننوشته اش را باز می نوشت، تغییر می داد و اثری ماندگار خلق می کرد.
با این همه، با این حال، من مستند "درخت زندگی" را دوست دارم و به سازنده اش قلبا احترام می گذارم، چرا که هم عشق داشته و هم سرمایه لازم را برای مستند سازی به دست آورده است.
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلم "ایرو" را ببینید!
ایرو درخشش سینمای ایران است.
اگر فیلم های پیش از این، از دید من، امتیاز 5 گرفته اند، ایرو بی رقیب 10 می گیرد و در سکوت خبری، بر قله ی سینمای ایران می ایستد.
خلوص هنر را در ایرو می توان به تماشا نشست. روح عباس کیارستمی به خود خواهد بالید اگر بتواند به تماشای ایرو بنشیند.
فیلم پلان - سکانس هایی است که هر یک به تنهایی، شاه بیت غزل هستند.
بازی نور و ظلمت، نمادی از وضعیت پیرمرد در ظلمات جامعه، به زیبایی اجرا شده است. پیرمرد بازی نمی کند، فیلم را زندگی می کند. حین تماشا، یکسر در حیرت بودم که نسبت کارگردان و بازیگر این فیلم چطور تعریف شده است.
"ایرو" به واسطه ی خلاقیت بالای کارگردان، از تیغ ممیزی جسته است! امیدوارم آنان هیچ وقت، نوشته ی ناچیز مرا در تیوال نخوانند! مبادا که خدای ناکرده آگاه شوند.
ایرو را در سکوت تماشاگران نیامده ... دیدن ادامه » به سینما تماشا کردم. ای کاش مردم هنردوست ایران لحظه ی ناب خلق هنر را دریابند، به سینما بیایند و ببینند!
ایرو، فریاد تظلم ایرانی است در سکوت شبانگاهی کوه مستبد خاموش که جز بازگشت پژواک خود، نتیجه ای در پی ندارد.
ایرو سوگ سیاووش است، خاموش گریستن.
ایرو در آب چشمه شستن تن مصلوب مسیح است؛ کفن سپید بر تن خفته کردن سهراب است، شبانه به آغوش خاک سپردن قهرمان است؛ آنچنان که در این زمانه، رسم چنین باشد و حکم روزگار که: تنها شبانگاهان باید چنین کرد، بی ناله و زاری، بی تضرع که نشانه ی خفت باشد؛ آنان که رفتند، رفتند تا تنها "سخن بگویند"!
ایرو سنگ روی سنگ چیدن است، بکر طبیعت خشن ایران است، دشت پر چمنش، بره گم شده اش، کودک بی مادرش، پدر سردش.
ایرو نبرد نور و تاریکی است.
ایرو چیدمان صحنه ندارد، در چیدمان صحنه غرق شدن است. نورپردازی ندارد، در نور غرق شدن است، بازی ندارد، زندگی کردن است.
ایرو شعر است، پلان سکانس ها ابیاتش.
ایرو ...
عالی فرمودید. سپاس
۲ روز پیش، یکشنبه
نظر لطف شماست، خوشحالم که پسندتان شد.
۱۹ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود فراوان بر هنرمند خوب میهنم، افشین هاشمی
"بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم"

تلاقی سینما و نمایش، به زیبایی در فیلم "صدای آهسته" رخ می دهد. رسالت فیلم ساز، بیان تصویری درون ترامرد (ترنس من) است که تک گویی شاعرانه و صمیمانه خانم رویا تیموریان، هنرمندانه به آن پیوست می شود. حال، اگر این بیان تصویری در مام میهن، پرهیزه ی اجتماعی (تابو) باشد، هنرمند ما را چه باک که در ینگه دنیا سینماتوگراف به دست بگیرد و قلم مو به رنگ هنر بیامیزد. اما انگار، تابو هر کجای دنیا که باشد، تابوست؛ حتی اگر در سرزمین آزادی ها و شهر نیویورک با تندیس آزادی، تاکسی های زرد و زمستان سردش باشد! از همین روست که ترامرد داستان از شهر به حومه و از ازدحام به خلوت پناه می برد تا در سکوت، با خود واقعیش (کدام خود؟ - تعلیق درونی وی ... دیدن ادامه » که به زیبایی شاعرانه در تک گویی ها بیان می شود از همین پرسش شکل می گیرد: خود مردانه یا خود زنانه اش؟ وجه خواهان یا خواسته اش؟ نمایش اندام زنانه اش در پناه تصاویر رویایی سینما که بر دیوار خانه پروجکت شده اند یا نامه های عاشقانه مردانه اش که دل هر زن دلداده ای را می رباید و دست ودل و چشم و گوشش را به دنبال خود می کشاند- کدام خود؟) رودررو شود، رویارو شود تا خود را بازشناسد و از نو تعریف کند، بیارآید و در آیینه ببیند، سیاهی پشت لب بردارد و سرخی لب بزند، مو بیافشاند و سبک بال قدم بردارد. تغییر جنسیت در فیلم به همین شکل نمادین انجام می شود. رجوع کنندگان به خاموشی خود خواسته ی خانه، تو گویی بر صحنه ی نمایش یا همان بالکن و حیاط دم در، متن زیبای خود را می خوانند و می روند: زن دلداه، مرد نامه رسان و خریدار لباس های دست دو. آن که می ماند، اوست که در خلوت خویش و در تردید و تعلیق خویش مانده؛ که طبیعت چنین خواسته و بنا به روایت مکتوب ابتدای فیلم از کتاب مقدس، خدای خواسته و به سان خود آفریده! با همین تعلیق و تردید ...؟!
فیلم "صدای آهسته" برازنده ی عنوان هنر و تجربه است. ایده ی جسورانه فیلم با پرداختی هنرمندانه تصویر می شود. کلام در تضاد با خاموشی، رکن اصلی فیلم است؛ چه کلام با خود باشد و چه کلام با دیگری. دگردیسی قهرمان، گویی، بیشتر به واسطه ی کلام است تا تحولی طبیعی و جسمانی. نمایشی بودن فیلم نیز از همین مساله نشات می گیرد. پیش برد داستان، نه بر پایه درام بین اشخاص، که با روندی درونی انجام می شود. حتی آدم های دیگر فیلم می توانند بازتاب عینی افکار و روحیات متعارض خود قهرمان داستان باشند. از همین روست که هیچ برخورد مستقیمی بین شان صورت نمی گیرد. مگرنه کدام خریدار لباس دست دو، چنین نطق فلسفی برای معاوضه ی خاطره ها می کند و کدام نامه رسانی مصر به رساندن نامه هایی با پاکت های رنگی و غیر رسمی است و کدام زن شیفته ای، عاشق فراریش را تا دوردست جنگل بو می کشد و پیوسته به رها کردنش تهدید می کند و باز می آید؟
اگرچه در فصل گذاری سکانس ها اصرار به درهم بودن و آشفتگی زمان می شود، اما زمان فیلم طبق روال طبیعی پیش می رود و اتفاقا زمان در پیوند با تحول قهرمان و سیر داستان، به خوبی جا می افتد. دلیل این سکت گذاشتن متنی در ابتدای سکانس ها راجع به تاریخ اتفاق را نفهمیدم. اگر حذف می شدند، شاید خلایی پیش نمی آمد.
نکته ی آخر: پیش از تماشا، دلم می خواست فیلم را "نبینم"! موضوع را می دانستم و از آن فراری بودم. با روحیه ی حساس و ضعیفی که در خودم سراغ داشتم، می دانستم پس از تماشا، به هم می ریزم یا دست کم، تصورم از جنسیت به هم می ریزد. ترس من در رویارویی مستقیم با پدیده های نامتعارف جنسی، از دغدغه مذهبی یا اجتماعی، صرف نظر از ارزش گذاری درست یا غلط، ناشی نمی شود؛ بلکه بیشتر، مساله و ضعفی روانشناختی و شخصی است. از ابعاد کوچک خودم که فراتر بروم، با عرف جامعه همدلی می کنم که امر نامتعارف را، اگرچه به ناحق، مذموم و مسکوت می کند و هم زمان، با فرزندان نامتعارف طبیعت نیز همدلی می کنم که امر متعارف را، به حق به چالش می کشند؛ اگرچه صادقانه، همدلی با آنها برایم سخت تر از همدلی با عرف جامعه باشد.
انسان مداری و انسان دوستی، آزادی خواهی و مردم سالاری، نه پیروی از خواست اکثریت در تصمیم گیری های کلان، بلکه احترام به حقوق اقلیت است. بیان این جمله شاید راحت باشد، اما به فعلیت رساندنش، دست کم برای من یک نفر خیلی سخت است، جامعه را نمی دانم!
امیرمسعود فدائی و رضا بهکام این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر نادر فلاح و همه هنرمندان ایران زمین
به صراحت و صداقت نمی دانم گاه ملاک نمایش فلیمی در بخش هنر و تجربه، جا ماندن از اکران عمومی است یا ویژگی های خاص خود فیلم. تنها ویژگی خاص "یک کامیون غروب"، لوکیشن زیباست، والسلام! تماشای غروب و طلوع آفتاب در کاروانسرایی کویری، مهم ترین ایده فیلم ساز بوده، دریغ از کمی تامل در فیلم نامه، بازی، چیدمان صحنه، موسیقی، انتخاب موسیقی و صدابرداری آن! فاجعه ی اصلی در فیلم نامه رخ می دهد: مجموعه ای از اتفاقات بی ربط، آدم های تیپ، جمله های شعاری و فراز و فرودی بی سرانجام در قصه. خانواده ای که سی سال کاروانسرایی مهجور در کویر و نزدیک مرز را برای تماشای آسمان و اقامت مسافران اجاره کرده اند، با بحران فروش کاروانسرا توسط مالک آن مواجه شده اند. پس از آن، مشتی اتفاقات بی ربط می افتد که هیچ کمکی به پیش برد داستان نمی ... دیدن ادامه » کند و دست آخر، کاروانسرا فروخته می شود. حتی قصه های فرعی فیلم هم به سرانجام نمی رسند. حضور پژمان بازغی با خودرو گران قیمت و اسلحه کمریش آن قدر وسترنی و مضحک از کار درآمده که برای اغراق بیشتر، کاش با هلی کوپتر و بی سیم امنیتی در صحنه فرود می آمد. اغراق در بازی در کار تمامی هنرمندان به چشم می خورد. جایی که ساده ترین جملات را می توان به راحتی بیان کرد، انگار همه بلندگو در دست گرفته اند و بیانیه سیاسی می خوانند!
گله کارگردان محترم از سینمای تجاری را در سایت سوره سینما خواندم. باور بفرمایید ساخت فیلم تجاری برای تماشاگر عادی هم قواعد خاص خودش را دارد، به صرف انتخاب لوکیشن و دعوت از ستاره های سینما نمی توان "فیلم خالتور" (عین عبارت ایشان) ساخت!!!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر هنرمندان شجاع فیلم
ساخت مستند جنگی شجاعت می خواهد، شجاعت حضور در تیررس دشمن. اما شجاعت تنها، کافی نیست. هوش، تیزبینی و سرعت عمل در کشف و ضبط صحنه های تکرار نشدنی هم می خواهد. هنرمندان "زنانی با گشواره های باروتی" هم شجاعت پیش رفتن در خطوط جنگ داشتند و هم هوش و سرعت عمل لازم برای شکار صحنه ها. پس باید به آنها تبریک و تشکر گفت. اما به باور من، یک چیز خیلی مهم، در این میان کم است: طرح و فیلم نامه!
ایده کنکاش در زندگی زنان و کودکان داعش، ایده ی بکر و جسورانه ای است که کارگردان، آن را به ذکاوت خود دریافته و "نور" خانم خبرنگار فیلم با تصویربردار جوانش، از جان و دل برای ثبت و ضبط آن مایه گذاشته اند تا آنجا که پایان فیلم با مرگ همین تصویربردار جوان - که کم تر گفتگویی از او می شنویم و در مقابل نور، منفعل عمل می کند - رقم می خورد؛ اما افسوس و صد ... دیدن ادامه » افسوس که کارگردان و سپس، تدوین گران فیلم، قدر این همه فداکاری را ندانسته اند!!
به باور من، کوتاهی کارگردان در این است که فیلم نامه که هیچ، دست کم، طرح از پیش آماده ای نداشته و در مقابل سیر حوادث، تسلیم و منفعل عمل کرده است. حداکثر، از فیلم بردارش خواسته حواسش را خوب جمع کند تا چیزی از قلم نیفتد. الحق هم که از این منظر، خوب عمل کرده: تلاش و جنگ نور با نظامیان برای وارد شدن به خط مقدم، گذر نور و تصویربردارش در پناه ماشین جنگی، دفاع نور از زنان داعش در بند، سر و کله زدن نور با نظامیان برای احترام قایل شدن برای زنان و کودکان داعش و رفع نیازمندی های آنها، تصویر مظلومیت و ستمی که بر زنان ایزدی رفته، و سکانس مورد علاقه من: درگیری نور با زنان روبنده پوش ترک! دیالکتیک واقعی جنگ دو طرز فکر و عمل که نمادی از جنگ مردان آنها با یکدیگر است و بعد، پشیمانی نور از خشونتی که انجام داده؛ گویی حس کرده که خودش نیز در این جنگ به دام افتاده و از مذهب انسانیت خود برگشته و سلاح به دست گرفته! همه ی این اتفاقات و صحنه ها، خوب فلیم برداری و ضبط شده و با موسیقی دلنشین کریستف رضاعی هماهنگ شده اند، اما دریغ از رشته ای که این دانه های تسبیح را به هم متصل کند. حجم موضوع، مثل نور مستقیم آفتاب، چشم کارگردان را زده است. به صرف نشان دادن آفتاب، شما شعر نگفته اید. شعر نیاز به صنایع ادبی، قریحه و ذوق دارد. فیلم سازی نیز از این قاعده مستثنی نیست. مگر این که کاگردان مدعی باشد که صرفا "مستند گزارشی" ساخته و هیچ ادعای دیگری ندارد، در حالی که دست کم از نام گذاری فیلم چنین بر می آید که ایشان داعیه یا دغدغه ی "هنری" داشته است.
قصور بعدی، از تدوینگران فیلم سر زده که خلا بی طرحی و پراکندگی اجزا فیلم را پر نکرده اند. گاهی ضرورت مستند سازی، کارگردان را از طرح اولیه یا فیلم نامه ی نوشته اش دور می کند. پس از فیلم برداری و خارج شدن از موضوع، پای میز تدوین است که با گزینش برخی مواد و پس و پیش کردن حوادث رخ داده، خط داستانی فیلم شکل می گیرد. اگر چشم تدوین گر در اینجا هم، مثل چشم کارگردان از حجم موضوع زده شود، نتیجه کار می شود ملغمه ای از سکانس های بی ربط که صرفا ایده ی واحدی را دنبال می کنند: "زنانی با گوشواره های باروتی"!
امیرمسعود فدائی این را خواند
نیما نیک، فرهاد ریاضی و امیر مسعود این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود فراوان بر خانم زینب تبریزی، هنرمند خوب میهنم
"تمام چیزهایی که جایشان خالی است"، مستند "داستانی" زیبایی است که با نزدیک شدن به زندگی بیماری به نام خانم مهناز علیمردانی، درگیر سرطان سینه، به شکل بیوگرافی، مساله ای اجتماعی و پزشکی را می کاود. شکل روایی داستان با گفتار روی متن از "مرگ" آغاز می شود و به مرگ ختم می شود. با این حال، در میانه فیلم، "زندگی" جاری است. پیش و پس از نمایش فیلم هم، زندگی جاری است. فیلم را چه مستند آموزشی بدانیم، چه مستند بیوگرافی و یا مستند اجتماعی، در درجه نخست، ایده اجتماعی (سرطان سینه زنان) تاثیرگذاری دارد که با طرح خوب و پژوهش کامل خانم تبریزی، در کنار فیلم نامه ای فکر شده، درخشان و قابل ستایش از کار درآمده است. ای کاش صدا و سیمای ایران با خرید امتیاز پخش فیلم، آن را به طور گسترده، در ساعات مناسب خانواده ... دیدن ادامه » ها نمایش می داد. به باور من، سوای مسایل هنری، تماشای این فیلم برای زنان ایرانی واجب است.
سکانس آغازین، کوبنده و تاثیرگذار است. برگزاری جشن تولد مادری در گذشته، توسط همسر و فرزندش، همان قدر شوکه آور و غم بار است که مرا یاد فیلم "مسافران" بهرام بیضایی می اندازد، حضور زندگی بر مرگ می چربد! سکانس گفتگوی عکس های خاموش خانم علیمردانی و همسرش، خلاقیت تصویری کارگردان را به چشم می نمایاند. گفتار صمیمانه روی متن از زبان شخص درگذشته، پیوند مرگ و زندگی را بیشتر و بیشتر نشان می دهد.
"تمام چیزهایی که جایشان خالی است" فیلمی است در ستایش زندگی، زیستن، شاد زیستن، برای سلامتی خود ارزش قایل شدن، اهمیت دادن زنان به چکاپ های پزشکی، مبارزه با بیماری، غلبه بر بیماری و بازسازی روانی بیمار پس از شیمی درمانی. فیلمی که تصویر شوهر عبوس، خودخواه و سنتی ایرانی را - که زن را در مقام خدمتکار خانه می خواهد- کنار می گذارد و به جای آن، همسری "همراه" نشان می دهد که در تحصیل و تدریس و اشتغال زن، در بیماری و هزینه های بالای درمان، در لحظه لحظه های زندگی زن، حضوری بی ریا، عاشقانه و انسانی دارد. بله! دکتر مهناز علیمردانی و همسرش، خاص هستند و همین خاص بودن، کارگردان تیزبین را به کشف آن دو، برای تصویرسازی کشانده است. از این منظر، به باور من، سوای مسایل هنری، تماشای این فیلم برای مردان ایرانی واجب است.
امیرمسعود فدائی این را خواند
مهدی سلطانی، امیر مسعود و M... این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر لوون هفتوان، هر چند رفته هنرش به زیبایی مانده
درود بر مجید برزگر، هنرمند خوب که نرفته و مانده تا دوباره بسازد و بدرخشد و زیبایی بیافریند
برای من، چه مایه افتخار است هم وطنم لوون هفتوان باشد و هم شهریم، مجید برزگر؛ و چه مایه تأسف است شاهکار این دو را دیر دیدن! تماشای فیلم «پرویز» حسرت همیشه من بود که گرفتاری ها، تنبلی ها و روزمرگی ها مرا از آن دور می کرد. به لطف سفر و اتوبوس های برون شهری و سینمای خانگی، این شاهکار هنری را دیدم، اما پرویز فیلمی نیست که آن را یکبار در سفر دید و پرونده اش را بست؛ بلکه باید در سکوت خانه و اگر بخت یارم باشد، بر پرده سینما، آن را از نو ببینم. شخصیت پرویز و موسیقی تنفس لوون هفتوان و کارگردانی مجید برزگر را باید در سکوت و سکون دید و چشید و درک کرد.
امیرمسعود فدائی، پویا فلاح و امیر مسعود این را خواندند
نیلوفر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر «بهبود» بامزه، آقای مهران احمدی
من در سفر برون شهری با اتوبوس فیلم را تماشا کردم و حقیقتا لذت بردم. هیچ سکانس و اتفاق اضافه ای در فیلم نبود. همه ی شخصیت ها در پیوند با هم در فیلمنامه ای فکر شده خلق شده بودند. اتفاق ها زنجیروار به هم گره خورده بودند. تدوین خوب!
رضا عطاران درخشان تر از همیشه، در کانون فیلم است. فقط حس می کنم و شاید به غلط حس می کنم انگار یک جوری، هومن سیدی را در فیلم جا داده اند تا ستاره های فیلم کامل شود. اصلا شروع فیلم هم با هومن سیدی به نظرم بیشتر برای جلب نظر تماشاگر عام است، مگرنه، فیلم نیازی به فلاش بک نداشت؛ فلاش بکی که با هومن سیدی شروع می شود، اما به حوادث پیش از تولد وی بر می گردد و از زبان راوی کل روایت می شود. غیر از این تناقض در متن فلاش بک و حضور «زورکی» هومن سیدی، هنرمند محبوب من، هیچ ضعف دیگری ندیدم.
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر هنرمندان ایران زمین
هنر اگر به فرهنگ عامه جامعه رخنه کند، باعث ارتقای فرهنگی خواهد شد. ارتقای فرهنگی، نه در جشنواره ها و در حضور آدم های شیک و پیک فرهنگی (قشر فرهیخته)، بلکه در مناسبات روزمره اجتماعی قابل مشاهده است. اگر چنین اتفاقی رخ دهد، مثلا در ترافیک های جاده ای، شاهد عبور خودروها از شانه خاکی جاده نخواهیم بود و در مراحل بالاتر، پارتی بازی و رانت خواری مایه ی شرمندگی خواهد شد نه افتخار. هنر، فارغ از شعارهای ایدئولوژیک، به تعالی انسانی می انجامد. اگر فلسفه، ادبیات، تئاتر و سینمای هنر و تجربه در ایران ما بتواند از حالت دانشگاهی، لوکس و مجلسی خارج شود و به بدنه جامعه نفوذ کند و قشر مخاطب آن، فراگیر و عام شود، در آینده، شاهد ایرانی زیباتر و پالوده تر با اخلاقی متعالی خواهیم بود؛ بی شعوری و بی فرهنگی به حاشیه خواهد رفت و راستی و درستی ... دیدن ادامه » در کردار و گفتارمان موج خواهد زد؛ واعظان و ناصحان -آنچنان که آرزوی حافظ است- خرقه ی تزویر از تن به در خواهند کرد و در مقابل، فیلسوفان و هنرمندان، نویسندگان و شاعران، موسیقی دانان و سینماگران در مقام معلمان واقعی اخلاق، روح تشنه جامعه را از سرچشمه کمال و شعور، انسانیت و محبت، سیراب خواهند کرد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر آرمین ایثاریان و هنر متعالیش
بی شک، «اسرار دریاچه» مستندی بی نظیر و سرآغازی نو در تاریخ سینمای مستند ایران است که در آن می توان جذب سرمایه گذاری بالا، کار حرفه ای و تخصصی، پیوند تاریخ و باستان شناسی و مردم شناسی، فیلم برداری و کارگردانی و مستند سازی حرفه ای را دید که قابل عرضه در جشنواره های بین المللی برای رقابت با مستندهای جهانی است. با این حال، به دید من، کار دو اشکال جزیی داشت: موسیقی یک دست نبود و همین ناهماهنگی بین موسیقی ایرانی و غربی و تم های مختلف موسیقایی توی ذوق می زد. اشکال دوم، پایان کار است: متن روایی فیلم با ایده ی بزرگ کشف اسرار دریاچه آغاز می شود. در ادامه، شاهد تلاش حرفه ای برای کشف این اسرار هستیم، در پایان چیزی دست گیرمان نمی شود، جز افتخار رسیدن به کف دریاچه! البته اگر هدف گذاری کارگردان و نویسنده متن تغییر می کرد، این ... دیدن ادامه » اشکال به فیلم وارد نمی شد.
به باور من، هر دو اشکال به سادگی، قابل اصلاح و حتی قابل اغماض هستند و به زیبایی و کمال این اثر مستند لطمه ی جدی نمی زنند.
امیرمسعود فدائی، شاهین و نیما نیک این را خواندند
بهزاد هندی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و درود فراوان بر هنرمندان ایران زمین
۸۸ دقیقه مجموعه ای از ۵ فیلم کوتاه است. غیر از «بدل»، چهار فیلم دیگر را دوست دارم. فیلم بدل را یا نمی فهمم یا مجموعه ای بی نظم از ایده های روشنفکر مآبانه است با داستانی بی ربط.
بیشتر از همه، فیلم S را دوست دارم: نمایش زیبا و هنرمندانه ی عقده ادیپ، هملت ایرانی شده در قامت مرد عنکبوتی خردسالی که برداشت های دقیق کارگردان، زاویه های خلاقانه ی فیلم بردار، بازی های خوب و گفتگوهای گزینش شده، همه و همه، یک اثر هنری کامل را می آفرینند.
فیلم «پوست خرس» اگرچه موضوعی تکراری دارد، اما پرداخت هنرمندانه ی آن ستودنی است. ترس و هیجان خلق شده در این فیلم با حداقل امکانات، مایه ی مباهات ایران زمین است؛ وقتی فیلم سازان غربی، در ژانر وحشت، “گاه” با حداکثر امکانات از انجام آن عاجزند و “گاه” صحنه های قاعدتا ترس آورشان، مایه ... دیدن ادامه » ی خنده یا انزجار تماشاگر می شود.
انیمیشن «ایکی» با چنان فکر برتری ساخته شده که باورم نمی شود در ایران ما کار شده باشد.
انیمیشن «روباه» برگرفته از «خواجه تاجدار» و داستان علاقه آغامحمد خان قاجار به روباه آزاری به زیبایی تصویر شده است.
من از انیمشین چیزی نمی دانم، اما در سطح مخاطب عام، از تماشای این دو اثر بسیار لذت بردم.
امیرمسعود فدائی، نیما نیک و Captain این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر هنرمند خوب ایران زمین، اسماعیل منصف
پس از تماشای فیلم «زغال»، یاد نمایش «ساعت» افتادم. موضوع اصلی هر دو اثر هنری، ظلم ظالم و مبارزه با آن است. خرده من از نمایش «ساعت» این بود که فرآیند تولید ظلم، امروزه بسیار پیچیده تر از متن نمایش است. این پیچیدگی، به زیبایی هر چه تمام تر، در فیلم «زغال» به نمایش درآمده است.
پرهیز از نماهای نزدیک و استفاده از نماهای دور برای نشان دادن رنج و تنهایی قهرمان و نسبت او با طبیعت اطرافش، مرا یاد سبک واقع گرای عباس کیارستمی می اندازد. از سوی دیگر، سکوت طبیعت، میانه مراوده بی رحمانه آدم های بومی، مرا به یاد نوری بیگله جیلان می اندازد. این یادآوری ها، اگر شخصی هم باشد، به هیچ وجه، به معنای کپی کاری و تقلید نیست. اسماعیل منصف، کارش را در نگارش فیلم نامه و کارگردانی به زیبایی و خلاقانه انجام می دهد. نماهای قشنگ او ... دیدن ادامه » بسیارند: تلاش «غیرت» برای سوار کردن گاوهای فروخته شده به وانت، شال بر سر کردن دختر کنار دریا که هدیه پسر غیرت است، پر کردن گونی های زغال سیاه در تضاد با خرید طلای زرد و ...
زنان در داستان، فعالانه، مشارکت داده شده اند و هر کدام برای خودشان نیمچه قهرمانی هستند. چنین نیست که زن و دختر غیرت، پشت پرده در آشپزخانه و اندرونی، مشغول آشپزی و اشک ریختن باشند؛ آنچه که ما معمولا در فیلم های بومی با محیط های بسته می بینیم.
پیام فیلم ساز روشن است: تحقیر قشر فرودست جامعه به عصیان می انجامد. عصیانی که با قاچاق آغاز می شود و به قتل می انجامد. عصیانی که پیش از این، شاید انقلابی تلقی می شد، اما حالا، حرام و تمرد از قانون محسوب می شود و مستوجب حبس و اعدام می باشد. تلقی قانون و جامعه هر چه باشد، اقدام نهایی غیرت در مقام قهرمان داستان، ستودنی است: قتل طلافروش، نه سقوط که تعالی و تکامل شخصیتی اوست برای بازپس گیری حقش از ظالم، هرچند که به نجات خانواده نمی انجامد، اما عطش عدالت خواهی ما را سیراب می کند؛ وقتی که قانون سکوت می کند و آدم های قشر مرفه، در ارتباطی تنگاتنگ، به حذف او و خانواده اش همت می گمارند.
پایان تلخ کار، واقع گرایی کارگردان را نشان می دهد: غیرت در زندان است و پسرش به کاری که از آن نفرت داشته و مشخصه ی طبقه اجتماعی اوست، برگشته است.
امیر مسعود، Captain، ندا عابدی، M... و شکوه حدادی این را خواندند
مهدی سلطانی و نیلوفر ثانی این را دوست دارند
پیش از تماشای فیلم نوشته ی شما را خواندم، پس از تماشا بازهم خواندم

بسیار خوب فیلم را نکته سنجی کرده اید، سپاسگزارم، آن فریاد از عمق وجود را فراموش کرده اید

۲۲ آبان
درود فراوان
و سپاس از لطف شما.
بله، درست می فرمایید: فریاد از عمق وجود! درد انسان از ستم و نتوانستن، نداشتن، سر به زیر افکندن، سایه شدن، خاموش گریستن، به دور خیره شدن و امید به آفتاب فردا...
۰۲ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«هر کسی کو دورماند از اصل خویش - بازجوید روزگار وصل خویش»
در جستجوی فریده، حکایت تنهایی آدمی است؛ سرگشتگی، رها شدگی، بی تعلقی، بی ریشگی، سکوت، سرما، تنهایی. در جستجوی فریده، حکایت بازگشت به خویشتن است، رفتن، رسیدن، دست زدن، لمس کردن، بوسیدن، در آغوش کشیدن و در آغوش کشیده شدن، سلام کردن و سلام شنیدن، به دیگری نزدیک شدن و دیگری را داوری نکردن، با دیگری و در حضور دیگری خود را معنا کردن. در جستجوی فریده، بازتعریف زندگی است، سیر آفاق و انفس، دیالکتیک خود - دیگری، خودآگاهی و دیگر آگاهی، تأمل و تعامل. در جستجوی فریده، فیلم اشک ها و لبخندهاست، تن دادن به بازی جرات یا حقیقت، نترسیدن، نهراسیدن، مرز شکستن، از مرز گذشتن، بی آن که به دام احساسات گرایی سطحی و نتیجه گیری های خشک اخلاقی درافتیم. در جستجوی فریده، آبروی فیلم سازی مستند - داستانی ایران زمین است ... دیدن ادامه » در جامعه جهانی، هرچند که شخصا شاید با انتخابش برای اسکار موافق نباشم، چراکه شاید هنوز مولفه های لازم برای رقابت با شاهکارهای جهانی را نداشته باشد.
در جستجوی فریده، فیلم قشنگی است. تماشایش لذت تماشای یک فیلم خوب را می بخشد.
بنا به سلیقه شخصی، هیجان انگیزترین سکانس فیلم برایم، صحنه ی درگیری خانواده سوم (مادر- پسر مرد فوت شده- دختر مادر) در بازتعریف اتفاق چهل سال پیش، سکوت فریده و واکنش انسانی او، قضاوت نکردن و همدلی کردن اوست.
ضعیف ترین سکانس نیز به دید من، حضور سه خانواده در پایان فیلم برای تعیین نتیجه آزمایش دی ان ای در آزمایشگاه است؛ تنها جایی که فیلم به دام احساسات گرایی سطحی می افتد، آدم ها از قالب واقعی شان خارج می شوند و در بیان ناکامی شان، مقابل دوربین نقش بازی می کنند. البته چیدمان صحنه، موقعیت دوربین و انتخاب کارگردان، آنها را به چنین ورطه ای می کشاند. خوشبختانه، فیلم در این جا تمام نمی شود و ضعف این سکانس، با قوت سکانس پایانی، حضور فریده در منزل خودش در هلند، روبیدن برگ های حیاط و آشتی دوباره او با زندگی پوشیده می شود، سکانسی که به زیبایی در تقابل با سکانس آغازین فیلم (تنهایی بی رونق فریده در منزلش) قرار می گیرد و حلقه های داستان را به زیبایی به هم متصل می کند.
در جستجوی فریده، فیلم قشنگی است.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امیر عسگرزاده
درباره نمایش ساعت i
درود بر هنرمندان ایران زمین، خانم رویا میرعلمی، خانم سوسن پرور و همه ی هنرمندان نمایش ساعت
بازیگران نمایش ساعت عالی درخشیدند، خانم ها عالی بودند، آقایان نیز همین طور. آوازخوانی مرد بزرگ نمایش (سینیور) خیلی به دلم نشست. موسیقی بی نظیری داشت. بازی نور و رنگ چه دلنشین بود! نمادها و سمبل ها قشنگ و به جا بودند. حتی بر خلاف نظر دوستی که بازی مرد پلیس را «تصنعی» می دادند، به دید من، بسیار زیبا اجرا شده بود؛ اما راستش را بخواهید: من سواد نمایشی ندارم، از دراماتورژی سر در نمی آورم و امانوئل روبلس را نمی شناسم. پس قضاوت هم نمی توانم بکنم و از قضاوت دوستان مخالف نمایش هم فاصله می گیرم.
نمایش ساعت را دوست دارم به خاطر اجرای زیبایش و دوست ندارم به خاطر متن نمایشنامه. سوژه ی مرد پول دار حاکم بر جان و مال و ناموس مردم که تصادفا عاشق دختری شورشگر علیه خودش می شود، ... دیدن ادامه » برایم تکراری است؛ دست کم، روایت آن به این شیوه، برایم تکراری است. این ایده، شاید برای دهه ی پنجاه شمسی و پیش از انقلاب ایران، جذابیت داشت، اما در دهه ی نود و آستانه ی ورود به ۱۴۰۰، در معجون سنت، مدرنیته و پست مدرن ایران، وقتی همه ی ایده های انقلابی و رادیکال رنگ باخته اند و «دختران دشت» شاملو، بالاترین هنرشان، سلفی گرفتن، دابسمش و رقص زومباست، ساعت بمب دار و تفنگ دست دختر، سمبل از رونق افتاده ی چهل و اندی سال پیش است. حتی نتیجه گیری پایانی دختر پس از کشتن مرد ظالم هم، به دلم نمی نشیند: این که خود او بی خبر بوده و ما در این ظلم با او مشارکت داشته ایم! البته که جامعه در فرآیند تولید ظلم با حاکم ظالم مشارکت می کند، اما بی خبری و مظلوم نمایی حاکم، طنز تلخی است که زهرخند آن، چنگ به جگر مردمان می زند و مایه ی تسلای دل هیچ کس نیست.
نقد من نه به هنرمندان، که به نمایشنامه و دقیق تر، به «انتخاب نمایشنامه» است. فرآیند تولید ظلم، امروزه بسیار پیچیده تر از متن نمایش است. با همه احترام قلبی که برای کارگردان اثر قائلم، به نظرم می رسد ایشان از متن جامعه عقب افتاده و یا دست کم، آن را نادیده گرفته است.
با این همه، با این حال، من چه خوشبختم که نمایش «ساعت» را به تماشا نشستم و از هنرمندان خوبش و مخصوصا تهیه کننده با فرهنگش که نقد مخاطبان را می خواند و پاسخ می دهد، صمیمانه تشکر می کنم.
امیر عسگرزاده
درباره مستند مهین i
«مستند دراماتیک، لزوما مستند بازسازی شده نیست، اما ظرفیت های بازسازی دراماتیک را در خود گسترش می دهد و مشروعیت می دهد...
این نوع سینما، به نحوی نیز، در مقابله با سینمای داستانی برخاسته، و سینمای مستند را از کوتاه بودن، مهجور بودن و خانگی بودن، و محفلی بودن، به پرده های سینما کشانده است...
او (کارگردان) داستان تخیلی نمی سازد، اما حوادث منقضی شده ی اجتماعی - سیاسی را به تخیل دراماتیک بدل می کند. و به این ترتیب سندهای او دیگر ابژه های خاموش نیستند. یا متخصصان مدعی مطلب. بل خود حادثه ها هستند که با نابازیگران یا بازیگران ناسینمایی، اکنون جان گرفته اند. هم چون اجرای تمثیلی حوادث جنایی، که متهم معترف، خود آن را در صحنه ی واقعی بازسازی تشریحی می کند...»
صفحات ۳۴ و ۳۵ از کتاب حقیقت سینما و سینما حقیقت، به اهتمام زاون قوکاسیان، مرکز گسترش سینمای مستند و ... دیدن ادامه » تجربی، چاپ اول، ۱۳۸۶
مقاله سوم کتاب با عنوان «سخنی به تکرار» نوشته ی محمدرضا اصلانی
امیر مسعود و نیما نیک این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به محض این که از سالن سینما بیرون آمدم، جوانی پرسید فیلم چطور بود؟ فی البداهه گفتم: “اگر از فیلم های تارکوفسکی خوشت اومده باشه، اینو هم می پسندی!”
راستش این است که بخشی از نوجوانی من با تارکوفسکی شکل گرفت. ایده های بزرگ ایمان، معجزه، رستگاری، نجات و ... دلم می خواست مثل فیلم نوستالژیا با شمعی در دست دنیا را نجات دهم یا با سولاریس، تجسم خاطرات مرده را و دنیای پس از مرگ را تجربه کنم و ... فیلم «گندم» برای من، یادآور همه ی آن خاطره هاست، با این تفاوت که حس می کنم دیگر، تاریخ مصرف آن گذشته است!
در جوامع پیشرفته، جوانان تحت سیطره ی اینترنت و فرهنگ و رفاه سرمایه داری، ایده های ملموس و قابل وصول را در زندگی خود وارد کرده اند و به ماورای آن نمی اندیشند. در جوامع جهان سوم -که از دید من، ترکیه، صد البته هنوز جز آنهاست- به یمن و برکت حماقت و عقب افتادگی مشترک ملت ... دیدن ادامه » ها و دولت ها، اگر جوانان بتوانند از خطر جنگ های فرسایشی داخلی و خارجی بگریزند، در زندگی، حداکثر، ایده ی تامین معاش روزمره و اندک رفاه دارند. بنابراین، نه در آن سوی آب ها و نه در این سو، جایی و محیطی برای تخیل جامعه ی آخرالزمانی سمیح کاپلان اوغلو -که از ملیت های مختلف شکل گرفته- نیست. مردم به نان شب شان برسند، هنر کرده اند؛ دیگر کسی موسی وار به دنبال خضر زمانه راه نمی افتد تا تن و جان به آزمون های سخت الهی بدهد، مگر رستگار شود! علاوه بر این که با کمال تاسف، راه و رسم مراد و مریدی ایدئولوژیک در خاورمیانه بدجوری، روسیاه از کار درآمده: طالبان و داعش و سایر گروه های افراطی از همین راه و رسم و همان منبع وحی بهره گرفته اند (البته با تفسیر خودشان) و در مام میهن کارگردان، جنون دیکتاتور مآب آقای رییس جمهور که توهم زنده کردن هیبت و شکوه خلافت عثمانی را دارد، به حذف مخالفان ترک تبار از صحنه ی جامعه و حذف اقلیت های کردتبار از کشور خودش و کشور همسایه منجر شده است و هم اوست که از کارگردان برای ساخت فیلم تقدیر و تشکر می کند!
از فیلم برداری «گندم» و تضاد سیاه و سفیدش خوشم آمد. ایده بکرش را دوست داشتم؛ قصه اش بد نبود، اما آنجا که کارگردان، سینما و قصه گویی را رها می کند و دست به تبلیغ مستقیم دین می زند، از هنر فاصله می گیرد. سینما در مقام هنر، رسانه ی تبلیغی نیست. کارگردان دین باور می تواند ایده های دینی را در فیلم بگنجاند، اما به شرط آن که بلندگوی معلم اخلاق نشود!
تاریخ مصرف آن گذشته است

چند روز پیش در جواب یکی از عشاق استاکر دقیقا همین مطلب رو نوشتم و گقفتم دوره معنویتگرایی افراطی و جستجوی نشانه ها و رستگاری های اینچنینی سالهاست که گذشته و چقدر خوشحال شدم که شما هم این شجاعت رو دارید که بت شکنی کنید و در باد ... دیدن ادامه » اسطوره ها نخوابید.
۲۲ مهر
بستگی به نگاهتان دارد..
به تعریف شبیه تر است..
۹۸ درصد املاک پردیس ، موجوداتی طمعکار، دروغگو،
نگاهشان هرزه، بد دهن هستند..
به خوبی می شناسمشان..
حال یک مشاور املاک به هنر علاقه دارد؟
لاجرم از دوحال خارج نیست..
یا جزو استثنائات است.. یا جزو ۹۸ درصد..
حال که جزو استثنائات باشد باید هر روز مواظب
پست ... دیدن ادامه » تر از حیوانات منطورم همان ۹۸ درصد
املاکیان پردیس است، و با انها مبارزه کند، کاسبی
بدون دروع هم داشته باشد.. مردم را هم مثل
همکارانش فریب ندهد.. و با همکارانش مبارزه کند
خصوصیتی خاص می طلبد.. بعد به دیدار هنر برود
لدت ببرد تفکر کند نظر بگوید بدون انکه پولی داشته
باشد و هر روز دچار چندگانگی شود
و با این تناقصات زندگی کند
۰۵ آبان
درود بر دقت نظر شما نسبت به همه چیز و سپاس از حسن نظر شما نسبت به خودم!
زندگی در میانه تناقضات، فی الواقع کار سختی است و از آن سخت تر، حفظ شرافت.
۰۵ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و درود فراوان بر آقای پوریا عبدی، خانم مریم جعفری، آقای حامد شریفی، نویسندگان اثر، آقایان احسان ناجی و علی رضا قاسمی و نیز خانم پرتوی کیان کارگردان
یک سال و چندی پیش از این، به روال گشت و گذارهای جمعه عصر، من و همسرم در تهران چرخ می زدیم که به شکلی کاملا تصادفی و اتفاقی، به فرهنگسرای نیاوران و نمایش «خرس» برخوردیم. به راستی باید اعتراف کنم که پیش از آن، تئاتر در سبد مخارج خانواده ما‌ جایی نداشت و به باور ما، تئاتر رفتن، کاری لوکس و پرهزینه، اما غیر ضروری بود. تماشای نمایش قابل تحسین «خرس» از هنرمندان بالا که نام عزیزشان را تک تک بردم(غیر از کارگردان محترم «پاتریک کلایورت»)، تئاتر را از کالای لوکس و غیر ضروری خانواده ی کوچک ما به فعالیت اصلی و ضروری جمعه های بیکاری ما تبدیل کرد؛ چنان که رفته رفته مجبور شدیم مثلا از رستوران رفتن آخر هفته یا ... دیدن ادامه » فلان خرید داخل هفته مان بزنیم تا لطمه ای به «لذت» نمایش دیدن جمعه شب ما وارد نشود! آن چنان معتاد شدیم که مسافرت های هر از گاهی همسرم در آخر هفته، میزان تئاتر خون مان را به هم می زند و تا آخر هفته بعد، خمار می مانیم! و این همه را مدیون هنرمندان خوب کشورم هستیم.
جمعه شب گذشته، پس از یک سال و یک ماه، به پاس هنر هنرمندان خوب و بیش از همه، جناب آقای پوریا عبدی، در همان سالن نمایش فرهنگسرای نیاوران به تماشای «پاتریک کلایورت» نشستیم.
اول از همه گلایه کنم از چهار زن و مرد تماشاگری که متاسفانه ردیف اول نشسته بودند و مطمئنم هیچ وقت متن مرا نمی خوانند. در طول نمایش، با کلی اعتماد به نفس کاذب -که با توجه به اندام فربه شان لابد، از موقعیت اقتصادی و اجتماعی خوبشان ناشی می شد- با یکدیگر و تلفن همراه شان صحبت می کردند، بی ربط می خندیدند و مایه آزار ما بودند. آن قدر به صحنه نزدیک بودند و گاه حرکات نامعمول می کردند که تصورم این شد که حتما از آشنایان هنرمندان هستند، اما گله مندی بعد نمایش آقای عبدی و آرزوی ایشان برای کسب «فرهنگ تئاتر رفتن» در مردم، مایه ناراحتی دوچندانم شد که چرا برخی از متمولان بی فرهنگ، به فرهنگ آلوده می شوند یا به عبارت دقیق تر، فرهنگ را آلوده می کنند؟!
از این تفاله های ثروتمند جامعه و مزاحمت شان که بگذریم، صادقانه باید بگویم انتظارم از گروه هنرمندان «پاتریک کلایورت» برآورده نشد! درست است که ما سواد نمایشی نداریم، اما تماشای تجربی یک ساله ما که اتفاقا با نمایش خوب «خرس» از همین هنرمندان آغاز شد و پس از آن و به واسطه ی آن، ما تماشاگر نمایش شدیم، به شکل ناخودآگاه و غیر علمی، درک من و همسرم را از کار خوب، متوسط و ضعیف شکل داد. اگر به باور ما، خرس نمره عالی می گیرد، پاتریک کلایورت، متوسط است. چرا؟ بیش از هر چیز، به دید من، ضعف اصلی در نویسندگی است: خلق موقعیت های به روز جامعه، این خطر بزرگ را دارد که یک دستی نمایش از دست برود. طنزهای لحظه ای اگرچه با وضع فعلی اجتماعی ما مرتبط هستند، اما در کلیت نمایش جایی ندارند. منظورم دقیقا اشاره های سیاسی و اجتماعی کار است. از آن بالاتر، ایده اصلی محرومیت زنان از ورزش (دختر عاشق فوتبال که به جبر اجتماعی به کلیسا تبعید شده) نیز با قصه ی اصلی تلاش دو احمق دزد برای ربودن مجسمه کلیسا از چنگ کشیش نابینا جور در نمی آید و به نوعی، وصله ناجور است. تلاش نافرجام نویسندگان برای پیوند این دو ایده ی بی ربط، در کمک دختر به دزدان برای فرار از کلیسا یا طنزهای روابط مردانه-زنانه مثلث دختر، دزدان و کشیش، هیچ کمکی به جان گرفتن داستان نمی کند و به دید من، وصله پینه ای نخ نماست که به ارتقای پاتریک کلایورت در مقام یک اثر کمدی - اجتماعی فاخر کمکی نمی کند؛ اثری که قرار است خنده های من تماشاگر را پس از نمایش به چالش ذهنی مساله ای اجتماعی بکشد!
با همه ی احترام قلبی که به صداقت، برای هنرمندان نمایش قائلم، پاتریک کلایورت نگاهی سطحی به همه چیز دارد: محرومیت زنان از ورزش، دزدی، اخلاق و روابط زنانه - مردانه. تنها موفقیت اصلی کار، درهم کوبیدن چهره ی کشیش و کلیساست که آن هم نه به خاطر شوخی های کلامی بهشت و جهنم، بلکه به خاطر خلق موقعیت اصطبل، نابینایی کشیش (از طنزهای موفق کار)، تلاش موذیانه و ابلهانه ی وی برای جذب دزدها به دین و جبهه گیری دراماتیک او نسبت به زنانگی (جستجوی نمایشی او به دنبال دختر) به ثمر رسیده است.
شروع نمایش، فوق العاده خلاقانه و زیباست: موتور سواری آقایان عبدی و شریفی با هنرمندی هر چه زیباترشان، تماشاگر را به تماشای اثری خوب دعوت می کند. کابل دزدی و صحبت های حین موتور سواری، همه به طنازی و زیبایی اجرا می شوند. صحنه های بعدی خاموش و روشن کردن چهره ها برای معرفی شان هم عالی هستند. ضعف کار از میانه نمایش و برای پیش برد قصه رخ می دهد.
البته تمام حس انتقادی من، «شاید» از بی سوادی من باشد و من آمادگی خواندن و شنیدن پاسخ کوبنده را دارم.
میترا این را خواند
Poorya Abdi و mahaya این را دوست دارند
مایه ی سرفرازی و افتخار من و به طور کل گروه ماست که با نمایش خرس توانستیم تاثیرگذار باشیم و عزیزی چون شما را مخاطب تاتر کنیم
از دقت نظر شما بسیار سپاس گزارم و امیدوارم در نمایشهای آتی نیز میزبانتان باشیم
اما حس میکنم جناب شریفی بازیگر کاربلد نمایش را ... دیدن ادامه » با اینجانب اشتباه گرفتید، چراکه ایشان در پایان نمایش، آن جمله ی به جا را گفتند
برای شما آرزوی شادکامی دارم
۲۰ مهر
سلام و ادب
حس شما کاملا درست و تشخیص من در چهره هنرمندان، کاملا غلط است.
ما قدردان هنر شما هستیم و آرزوی دیدار دوباره شما را داریم.
۲۱ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امیر عسگرزاده
درباره فیلم سفر i
به صداقت اعتراف می کنم: خاطره هشت سال جنگ و بمباران های شبانه، مانع از این می شود که همچنان که به هنرمندان خوب کشورم سلام و درود می فرستم، به هنرمندان خوب عراقی هم سلام کنم.
بر خلاف تبلیغات رسانه ملی، ما هیچ گاه نه با عراقی ها و نه با هیچ ملت عرب دیگری، برادر، دوست و همسایه نبوده ایم و نیستیم! در تاریخ، یا ما به خاک آنان نظر داشته ایم و آنها را پست و بی تمدن دانسته ایم، یا آنان به ما تاخته اند و ما را عجم و برده و مشمول جزیه دانسته اند. هرچند می دانم هنر و هنرمند را نباید بنا به ملیت و تاریخ ملتش قضاوت کرد و محمد الدراجی، کارگردان خوب عراقی، خود قربانی جنگ عراق و امریکاست، باز هم نمی توانم موضعی منصفانه راجع به هنرش بگیرم؛ حتی حضور یک فیلم عراقی در سینمای هنر و تجربه ایرانی، به ناحق، مایه ی دل آزردگی من است!
اگر بتوانم لحظه ای خودم را از چنگال نگاه تاریخی ... دیدن ادامه » خودم آزاد کنم، باید بگویم فیلم «سفر» فیلم خوبی است، اما درجه یک نیست. بازی زهرا قندور (سارا) ستودنی است. داستان های فرعی فیلم نظیر عشق مرد نوازنده و معشوقش، مبارزه و تلاش کودکان کار برای زنده ماندن، زن فراری با نوزادش، عروس غمگین و ترانه خوانی افسر امریکایی برای فرزندش پای تلفن، قشنگ از کار درآمده اند و به شدت، مرا یاد فیلم های محسن مخملباف در نکوهش جنگ، مذمت روحیه ی استبدادگرا و ستایش روحیه ی صلح و دوستی می اندازند؛ مقایسه کنید صحنه ای که در فیلم سفر، علی کودک کار، وقتی به کودک سلطه گر و ظالم ایستگاه مسلط می شود و به او سنگ نمی زند با فیلم نون و گلدون، صحنه ای که بازیگر جایگزین مخملباف به روی بازیگر جایگزین پاسبان چاقو نمی کشد.
با این حال، دگردیسی شخصیت قهرمان زن (سارا) با شنیدن آیات قرآن و در آمیختن وی با حلقه ی صوفیان چندان قابل باور نمی آید، چراکه پیش از این، بی شک، هم آیه های قرآن را شنیده و هم با تصوف و عرفان عراق آشنایی داشته است. شاید اگر روی رابطه دراماتیک وی با کودکان ایستگاه یا مرد گروگان گرفته (سلام) بیشتر کار می شد، دگردیسی وی قابل پذیرش می شد؛ مثلا به جای این که شاهد تحول سلام از شخص منفعل، ترسو و هوس باز به مرد مثبت، خیر اندیش و حامی باشیم، تحولی عاشقانه تر و رندانه تر از سلام می دیدیم که با پس زمینه ی شخصیتیش سازگارتر باشد و همین تحول سلام به تحول سارا در رابطه ای تنگاتنگ از نوع وابستگی و دلبستگی زنانه-مردانه منجر شود.
فلاش بک نهایی فیلم به ابتدای واقعه چندان با منطق واقع گرای فیلم جور در نمی آید. یعنی ذکر تمام این اتفاقات با جزییات، تنها در ذهن قهرمان بوده؟ و اگر چنین بوده، آیا نیازی به این همه واقع گرایی داشتیم؟ اگر قرار است تمام اتفاقات فیلم پیش از صحنه انفجار، بازنمایی افکار سارا باشد، بهتر نبود عناصر خیالی و شاعرانه فیلم مثل تشییع جنازه پسر قربانی خشونت و یا عروسی رویایی مرد نوازنده و معشوقش به عناصر واقعی و خشن فیلم مثل خشونت نظامیان غربی هنگام دستگیری زن نوزاد به دست غلبه می کرد؟!
محمد الدراجی، بی شک در آینده هنرمند بزرگی خواهد شد و فیلم های بهتری خواهد ساخت تا مایه ی مباهات مردم کشورش باشد.
امیر مسعود و محمد کارآمد این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و درود بر هنرمندان ایران زمین
با کمال احترام نسبت به آقای بهروز افخمی، از دید من که با فیلم های ایشان بزرگ شدم، بهروز افخمی هیچ وقت در سینما کارگردان خوبی نبود، در مجلس هم نماینده خوبی از کار درنیامد؛ و از همه ی اینها بدتر و فاجعه بارتر، اظهار نظرهای بی محتوا و افاضات و اشراقات متوهمانه ایشان است در باب ... ای کاش همان سال ۶۹ پس از کارگردانی فیلم عروس، در اوج با سینما خداحافظی می کرد تا سال ۹۲ تهیه کنندگی زنده باد مرگ را به عهده نگیرد! البته هرچقدر بهروز افخمی در سینما خوب نباشد، حداقل این قدر سواد سینمایی دارد که در مقام تهیه کننده بتواند مانع فیلم برداری فاجعه بار و لغزش های دوربین فیلم اخیر بشود، حتما می توانست کمی از فن کارگردانی به کارگردان تازه کار بیاموزد، دستی در قصه ی بی رمق فیلم ببرد و ... و ... البته ارادت آقای افخمی به همسر و خانواده ... دیدن ادامه » محترم همسر قابل فهم است، اما ای کاش کمی مسایل حرفه ای را هم در نظر می گرفتند!!!
محمدرضا دانش، امیر مسعود و سپهر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید