تیوال امیر عسگرزاده | دیوار
S3 : 14:55:56
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
سلام و درود فراوان بر محمد علی سجادی، کارگردان خوش ذوق ایرانی
"طلاقم بده به خاطر گربه ها" فیلم درجه یکی است. دلایل زیادی دارم:
1. ادبیات گفتگوها یک دست و عالی است. مشخصه طبقه ی اجتماعی مرد فیلم، در متن صحبت هایش جاری است. تک تک جملات از پشتوانه ی فرهنگی برخوردار است و کنایات و اشارات مرد، زیبا و دوست داشتنی است. عشق و ترس نهفته در فیلم هم در همین پس زمینه فرهنگی و با همین ادبیات دوست داشتنی از قشر سنتی فرودست جامعه معنا می شود. موقع تماشای فیلم حس می کردم کتاب می خوانم، داستانی از صادق هدایت ...
2. فروکاستن موقعیت فیلم برداری به اتاق بسته ای در دادگاه خانواده با چهار بازیگر عموما نشسته، نشان از جرات و جسارت ستودنی کارگردان دارد. کارگردان در تولید فلیمی در ژانر وحشت در موقعیتی بسته، از خلال دیالوگ و گریم ریسک بزرگی کرده و موفق بوده است. نشان همین ... دیدن ادامه » موفقیت، اعتراف خانم زهره مقدم، کارشناس حرفه ای هنر (در همین صفحه تیوال) به ترس است!
در مقام مقایسه، موقعیت فیلم ترسناک "دیگران" هم در یک خانه است، اما خانه ویلایی، بزرگ تر از یک اتاق بسته با چهار تا صندلی و یک میز است. کارگردان "دیگران" از موقعیت های بصری متنوعی برای القای حس ترس استفاده کرده و گاه به حیاط و محوطه ی بیرونی خانه هم سرک کشیده است. کارگردان "طلاقم بده به خاطر گربه ها" از موسیقی استفاده به جایی کرده، موسیقی دلهره آور و قشنگی که از همان سکانس آغازین ورود زوج متقاضی طلاق به دادگاه، بذر ترس و دلهره را در دل تماشاگر می کارد (یاد موسیقی سکانس آغازین فیلم "درخشش" افتادم)، باز شدن های گاه به گاه در اتاق (در مشابهت با فیلم "دیگران")، کات های ناگهانی و رفت و برگشتی از صورت سالم فعلی زن به صورت زخمی گذشته زن، گفتار روی تصویر بازیگرانی که حضور ندارند، سایه روشن تنها پنجره و پرده ی اتاق، واکنش ها و بازخوردهای قاضی و دستیار زنش به جدال و گفتگوهای زن و شوهر و بیشتر و بالاتر از همه، اجرای موفق بازیگر مرد که ظاهرا اولین بازی اوست - در تیتراژ می خوانیم "با معرفی ..."
محمد علی سجادی کارگردانی است که با تسلط به کار خود می داند چه می خواهد بگوید و چه می خواهد نشان دهد.
3. نزدیکی دو هنر تیاتر و سینما در فیلم "طلاقم بده به خاطر گربه ها" به زیبایی مشهود است. فیلم نمایش هم هست. از ادبیات قوی و پشتوانه ی فرهنگی و جامعه شناسی بومی برخوردار است: جن، گربه، حکومت گربه ها بر زنان، حلول جن در آدم و حیوان، نحس بودن گربه، شب زفاف، عروس شدن دختربچه، عشق و دلدادگی مرد سلطه طلب سنتی ایرانی، حیا و شرم و زیبایی نجیبانه زن کم سواد ایرانی، دعا نویس و رمال، خواب زن، نمود غیرت مرد با قمه کشیدن برای مقابله با مزاحم ناموسش و چه قمه کشیدن عبسی و چه غیرت کوری و چه عشق بی سرانجامی!
4. فیلم "طلاقم بده به خاطر گربه ها" در دو سطح قابل روایت است: سطح اول، فیلمی در ژانر وحشت با پس زمینه ی بومی آن چنان که پیش از این گفتم و آن چنان که مخاطب عموما پس از تماشا، از واقعی بودن و چقدر واقعی بودن فیلم پرسش دارد – تاکید کارگردان هم برای جذب مخاطب عام بر واقعی اعلام کردن حوادث فیلم در تیتراژ از همین روست. سطح دوم و عمیق تر، نقدی است هوشمندانه بر "فرهنگ ازدواج با کودکان". جمله ی پایانی قاضی نیز دلالت بر همین نقد دارد. وقتی به مرد می گوید در این جلسه حرف های شما را شنیدم، حالا لازم می دانم به مستندات پزشکی و روانشناسی هم رجوع کنم تا بتوانم قضاوت کنم (نقل به مضمون).
اگر لایه های ترسناک فیلم را کنار بزنیم و به واقعیت عریان برسیم، با دختربچه ای سیزده ساله مواجه می شویم که به قشر پایین جامعه تعلق دارد. محل سکونت دختر، "میدون خراسون" ذکر می شود. موقعیت اقتصادی ضعیفی دارد. پدر و حامی ندارد. در جامعه ی سنتی ایران، پدر نقش محوری برای رشد کودک دارد و در غیاب دولت، حامی اصلی فرزند در جامعه است؛ مادر چندان موثر و قوی نیست. آنچنان که در همین فیلم می بینیم پدر درگذشته و مادر با مستمری پدر، گذران معاش می کند، به اولین خواستگار دختر بله می گوید و بعدا، موقع بازگشت دختر عروس شده به خانه، مادر به جای آن که حمایتش کند، او را سرزنش و وادار به بازگشتش به منزل شوهر می کند.
دختربچه کم سن و کم سواد (ترک تحصیل کرده) با عشق مرد جوانی مواجه می شود. عشقی که فقط با نگاه آغاز می شود، بی آن که شناختی بین دو طرف شکل بگیرد و یا مایه های اشتراک نظر یا اختلاف سلیقه ی آنها روشن گردد. این عشق یک طرفه، وجه غالبش همچنان که خود مرد، غیر مستقیم اذعان می کند، جنسی و آمیخته به شهوت است؛ شهوتی که مرد سنتی را به تصاحب دختربچه پاک و معصوم در رختخواب شب زفاف سوق می دهد؛ شبی که شاید کودک هنوز آمادگی روانی مواجه شدن با آن را ندارد. بالاتر از مسایل جنسی، مسوولیت اجتماعی "زن شدن" در بافتی سنتی با چند ضلعی مادرشوهر- خواهر شوهر- پدر شوهر- خود شوهر –بستگان، آشنایان و همسایگان شوهر بار سنگینی را به دوش کودک ناآموخته و بی تجربه می گذارد که برای مقابله با آن، به خود زنی و خودآزاری ناخواسته و رویابینی ویرانگر رو می آورد. در قالب کودکانه و فرهنگ بومی، آن را به شکل کابوس و توهم کتک خوردن از گربه ها، به خود و دیگران عرضه می کند. بسیارند کودکانی که با موجود خیالی خود زندگی می کنند. از آنجا که این کودکان از پشتوانه ی عاطفی خانواده برخوردارند، هم نشینی این موجودات خیالی مانع رشد شخصیتی آنها نمی شود و بیشتر، جهت تخلیه روانی کودک در ناملایمات کارکرد دارند؛ مثلا شب ادراری خود را که نقیصه ای در خور سرزنش است به وی نسبت می دهد. در فیلم "طلاقم بده به خاطر گربه ها" درست است که شوهر ادعا می کند "دست بزن" ندارد و زنش را کتک نزده، پدر شوهر حامی عروس است و حتی نقش سنتی منفی خواهر شوهر از او سلب می شود و تنها مادر شوهر است که از همان ابتدا، پیش از خواستگاری، متوجه این تصمیم اشتباه پسرش (به لحاظ اختلاف سنی و اجتماعی) می شود و دلسوزانه و آگاهانه مخالفت می کند و پس از ازدواج و مشکلات پیش آمده، از در مخالفت با عروس می آید؛ علیرغم تمام اینها که کارگردان عامدانه انتخاب کرده تا چهره ی یکسر دیوصفت و سیاهی از شوهر و خانواده اش ارایه ندهد تا ما به سرعت، گربه سیاه و دست یارانش را که هر شب صورت زیبا و معصوم زن را می خراشند، کتکش می زنند و اذیتش می کنند، نمود و نمادی از شوهر و خانواده اش نپنداریم، دقیقا بار جنسی و مسوولیت اجتماعی شوهر و اطرافیانش، دختربچه را به چنین واکنش روان پریشانه و ناخودآگاهی می رساند.
شیزوفرنی دختر با "رفتار و گفتار غیر عادی، ناتوانی در اندیشیدن، عاطفه ی ضعیف، انجام رفتارهای نامعقول و ناتوانی در درک واقعیت" نمایان می شود. نشانه های دیگر بیماری شیزوفرنی او "آشفتگی اندیشه، شنیدن صداهایی که وجود ندارند، کاهش تعامل اجتماعی، ابراز نکردن عاطفه و بی انگیزگی" است. (نقل از دایره المعارف ویکی پدیا)
مادر دختر در تلاشی بی فرجام برای مقابله با این خودآزاری دختر به "چیدن ناخن ها"یش دست می زند، اما بحران روحی دختر چنان عمیق است که این کار هم درمانگر نیست. تنها بازگشت موقتی وی به خانه مادر، آرامش دوباره اش می بخشد.
تبدیل کابوس گربه آزارگر به زن شیک پوش، هم زمان با رشد دختر به زن، مادر شدنش و نیز دیر آمدن ها و نیامدن های شوهر به خانه و توهم یا واقعیت زنان رقیب رخ می دهد. همچنان که سن زن بالا می رود و موقعیت های جدید مثل ورشکستگی شوهر، غیبت او در خانه و ترس از جایگزینیش با زنان دیگر پیش می آید، جنس تخیل ویرانگر زن نیز رشد می کند. گربه، کابوس کودکی است و زن، کابوس بزرگسالی! اگر دشواری تحمل بار رابطه زناشویی و خانوادگی با گذشت زمان، بارداری و حضور فرزند کم تر شده، سختی موقعیت اقتصادی –که دقیقا برای فرار از آن ازدواج کرده یا به ازدواج ناچار شده- و سایه ی حضور زنان دیگر، مجدد او را به دام کابوس های ویرانگر می کشاند –مرد سنتی عاشق پس از مادر شدن دختر مورد علاقه اش، گاه دنبال معشوقه های جدید می گردد، چرا که مادر عموما بار معنایی مقدس گونه ای دارد که شهوت مرد را کم تر ارضا می کند و بیشتر وقتش را صرف رشد و پرورش بچه اش می کند و در مقابل، مرد دنبال بستری تازه و بی تقدس، برای ارضای آتش تند شهوت خود می باشد_ کینه ها و اختلافات بعدی از همین جا در زندگی آنها پیدا می شود.
دست آخر زن از شوهر جدا می شود و به بیان دقیق تر، آرامش از دست رفته اش را باز می یابد. نه تنها زن، بلکه مرد هم با جدایی به آرامش می رسد؛ آنچنان که به همین خاطر، تقاضای حکم طلاق کرده است. سلامت و رستگاری هر دو، تنها با گسستن این پیوند از ابتدا غلط حاصل می شود.
از این منظر، فیلم درامی است اجتماعی و نقدی بر فرهنگ ازدواج با کودکان.
امیرمسعود فدائی این را خواند
زهره مقدم و امیر مسعود این را دوست دارند
واقعا حسرت میخورم که نتونستم تا اخرش ببینم. جدا ژانر وحشت رو خوب دراورده بود!
۴ روز پیش، شنبه
اگر این ژانر مورد علاقه تون نیست اصلا پیشنهاد نمیکنم. ولی برای دوستداران ژانر وحشت یک نمونه کمیاب و خوب وطنی است.
۴ روز پیش، شنبه
اگر حذفش کنید، فرصت تماشای یک فیلم خوب را از دست داده اید!
۳ روز پیش، یکشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود و هزاران درود بر خانم مژگان خالقی، هنرمند خیلی خوب وطنم
«خنده در تاریکی» تمام مولفه های یک شاهکار مستند را دارد. نخستین بار بود که پس از تماشای فیلمی، شاهد تشویق اندک تماشاگران در سالن خاموش خانه هنرمندان بودم. یاد اقبال عمومی به فیلم های مایکل مور افتادم؛ البته با این تفاوت که مستند وطنی از پشتوانه تبلیغاتی برای جذب مخاطب عام برخوردار نیست.
زحمت و تلاش کارگردان در گردآوری جامع مطالب تاریخ تئاتر اصفهان ستودنی است. جرأت و جسارت فیلم ساز در این وانفسا و تنگنای هنرمندان در بیان ایده هایشان، شگفت آور است. مصاحبه ها همه چالش انگیز و حاوی نکات تازه و جالب هستند. صدای راوی پرویز پورحسینی به دل می نشیند. به باور من، «خنده در تاریکی»، به پشتوانه تحقیق، طرح و فیلمنامه قوی، آن قدر خوش ساخت، جذاب و خوب از کار در آمده که نه تنها برای علاقمندان به نمایش، ... دیدن ادامه » بلکه برای تماشاگر عادی بدون هیچ پیش فرضی از تئاتر و تاریخ تئاتر اصفهان دلنشین و دوست داشتنی است.
ایران ما اگر هوای تنفسش آلوده و پر غبار است، به برکت هنر هنرمندانی چون خانم مژگان خالقی هنوز زنده و جاری و سربلند است.
امیرمسعود فدائی و نورا احمدی این را خواندند
زهره مقدم این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود مجدد بر مستندساز هنرمند ایران زمین، خانم نورمحمدی
“سوزنگرد” مستند خوش ساختی است: آغاز، میانه و پایان مناسبی دارد. فیلم نامه دارد. ایده کارگردان و طرح او در طول فیلم محقق شده است. کار را به اطناب نمی کشاند. زمان بندی فیلم مناسب است و من تماشاگر را خسته نمی کند. موضوع کار بکر است و در خور توجه. از همه مهم تر، ایران عزیز را پر افتخار و مایه غرور فرهنگی معرفی می نماید. از خانم نورمحمدی، برای ساخت “سوزنگرد” در مقام یک ایرانی علاقمند به فرهنگ و هنر کشورم تشکر می کنم.
امیرمسعود فدائی و Captain این را خواندند
زهره مقدم این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر خانم معصومه نور محمدی، مستندساز خوب ایران زمین
"مسافر فوکوشیما" مستند پرتره ایست که از زبان افشین والی نژاد، خبرنگار آزاد ایرانی در ژاپن روایت می شود؛ روایتی شاعرانه و صمیمانه از انسانی آزاده با درکی عمیق از زندگی. از آنجا که افشین والی نژاد خودش خبرنگار است و با دوربین عکاسی سر و کار دارد، در مقابل دوربین فیلم سازی خانم نور محمدی دست پاچه نمی شود، کار را به اغراق نمی کشاند و نقش بازی نمی کند. با صدای روی متن، خودش را صادقانه و صمیمانه روایت می کند؛ خودش، نگرشش به دنیا، رهیافت و رویکرد انسانیش به اساسی ترین مسایل پیرامونش. با آن که فیلم در ژاپن ساخته شده، حس بیگانگی به من تماشاگر دست نمی دهد و این به خاطر نگاه عمیق فیلم ساز و قهرمانش به مفاهیم انسانی است که از هر مرز و زبان و فرهنگی که بگذرد، مشترک است.
وجه دیگر پنهان فیلم، اراِیه ... دیدن ادامه » تصویری فرهیخته و مایه مباهات از قهرمان ایرانی است که در کشوری که خودش مهد تمدن، فرهنگ و صنعت است، نه در مقام پناهجویی به دنبال حقوق پناهندگی و مستمری بگیر دولت ژاپن، بلکه در جایگاه خبرنگاری آزاده که بی جانبداری سیاسی و اجتماعی، از سونامی، سیل و ویرانی خانه ها و تشعشع رادیواکتیو در منطقه خبرگزاری می کند و در عین حال، ناجی و کمک رسانی به مردم گرفتار سونامی که نان و آبشان می دهد و بعد شاعر و جستجوگری اصیل و عمیق که به خیابان درختان گیلاس می رود تا از درختان غم زده و بی شکوفه به ندای دل خودش و نه هیچ منفعت مادی عکس بگیرد، از رستوران متروک زوجی دلبسته و دلداده سر در آورد، شاهد شکوفایی کودکی بی گناه زیر آلودگی اتمی باشد و از قهرمان "سامورایی" تنهایی در گاوداری آلوده به رادیواکتیوش روایت کند. تصویر گرفتن از چنین قهرمان بزرگی از ایران زمین که این اواخر تنها به صادرات گسترده پناهجویان بی نام و نان به کشورهای ثروتمند دنیا و ترویج خشونت در جوامع فقیر پرداخته، مایه ی افتخار و غرور ملی است.
امیرمسعود فدائی و نیلوفر ثانی این را خواندند
امیر مسعود و زهره مقدم این را دوست دارند
جناب آقای عسگرزاده
از نظر محبت آمیز و بزرگوارانه جنابعالی صمیمانه سپاسگزارم.... سرکار خانم نورمحمدی خیلی برای ساخت این فیلم زحمت کشیدند که از ایشان هم متشکرم و قدردان لطف تمام دوستان
با احترام
افشین والی نژاد
۲۴ دی
سلام و‌عرض ادب خدمت آقای والی نژاد عزیز
هرگز تصور نمی کردم نوشته ام را بخوانید!! خوشحال و مفتخرم کردید؛ قلبا تشکر می کنم. و راستی، شما در قاب تصویر خانم نورمحمدی و بی شک، در قاب واقعیت، دوست داشتنی هستید.
ارادتمند شما، امیر عسگرزاده
۲۴ دی
یک دوست خوب محبت کرد و لینک این نظر بزرگوارانه شما را برایم فرستاد... خواستم قدردانی کرده باشم
مخلصیم
۶ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر مهرشاد کارخانی، هنرمند خوب کشورم
"آرشیو متروک"، مستندی است که بر پایه مصاحبه ای صمیمانه با جورقانیان و نمایش نماهایی از فیلم های مورد اشاره وی بنا شده است. از این منظر، فیلم فاقد هر گونه خلاقیت تصویری است و اگر جذابیت خود صحبت های جورقانیان نباشد، تماشاگر تقریبا کسل می شود. ضعف بعدی: مصاحبه به تک گویی (مونولوگ) فروکاسته شده است. گفتگو در مقام قیاس با تک گویی، چالش برانگیز است و می تواند تماشاگر را از کسالت و یکنواختی گوش دادن به خاطرات خطی مصاحبه شونده نجات دهد. تصورم بر این است که کارگردان نیتش از ساخت "آرشیو متروک"، بیشتر، ادای دین به احمد جورقانیان بوده تا ساخت یک مستند هنری.
"تیتراژ در سینمای ایران" به لحاظ بصری از خلاقیت بیشتری برخوردار است و تنوع فیلم های مورد اشاره مصاحبه شونده ها و نظرات آنها به کسالت فیلم قبلی نمی ... دیدن ادامه » انجامد. این فیلم بیشتر می تواند آموزنده باشد، به خصوص برای من. تنها خرده ای که به فیلم می توان گرفت (اگر درست باشد) نبود هیچ خط روایی یا نگاه کلی به موضوع است؛ به این معنا که علیرغم مفید بودن تمام مصاحبه ها و سکانس ها، فیلم را از هر جای آن می توان تماشا کرد.
تاریخ ساخت هر دو فیلم در سایت هنر و تجربه 1390 ذکر شده است. از آن تاریخ جورقانیان درگذشته و "آرشیو متروک" و "تیتراژ در سینمای ایران"، هر دو لطف بزرگی برای علاقمندان به سینماست.
امیرمسعود فدائی این را خواند
امیر مسعود و زهره مقدم این را دوست دارند
آقای عسگرزاده این فیلم رو تو لیست هنر تجربه ندیدم. اکرانش چجوریه؟
۲۴ دی
بله جناب خیلی تشکر میکنم.
۲۴ دی
خواهش می کنم. توجه شما به نوشته هایم، صادقانه مایه ی خوشحالی و افتخار من است. سپاسگزارم.
۲۴ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امیر عسگرزاده
درباره نمایش سبکی i
سلام همیاری جان
سلام دوستان
من بلیط این نمایش را برای امروز جمعه ۱۳ دی ماه گرفتم. اینستاگرام خانه هنرمندان تعطیلی سالن استاد انتظامی را اعلام کرده. روابط عمومی خانه هنرمندان تماس تلفنی را جواب نمی دهد. من باید چه کار کنم؟
اگر اجرای امروز لغو شده، چرا اطلاع نمی دهند؟
پول بلیط به کیف پولم در تیوال بر می گردد؟
تالار ناصری برای سینمای هنر و تجربه باز است؟
پویا فلاح این را خواند
جناب عسگرزاده
اطلاعیه‌ی گروه همیاری روی دیوار نوشته شده. تمام اجراها تا یکشنبه لغو شده. و به مرور هماهنگی‌ها رو انجام میدن‌.
۱۳ دی
همیاری جان
سلام
چرا پس از گذشت ۱۲ روز هنوز وجه پرداختی من بابت این نمایش برگشت داده نشده؟؟
۲۴ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود و هزار درود بر خانم صحرا کریمی، فیلم ساز خوب افغان که در ایران ما زیسته، در اروپا تحصیل کرده و در کشور خودش و به یاری ایرانیان فیلم ساخته
"حوا مریم عایشه" فیلم زیبایی است. داستان زندگی سه زن از سه طبقه مختلف اجتماعی در کابل که در یک روز خاص، زندگیشان به هم به گونه ای پیوند می خورد. مهم ترین امتیاز فیلم از دید من، لمس نزدیک زندگی زنان افغان، پرهیز از احساسات گرایی، اغراق و شعارگویی است. اگر دو قصه اول بر مظلومیت زن باردار در خانواده ای سنتی (حوا) و زن مدرن و تنها و خیانت دیده (مریم) تاکید زیادی می کند، در قصه سوم در عین هم دلی با زن، سو استفاده او از محبت مرد خواستگار، کتمان حقیقت و تلاشش برای فریب دیگران را نشان می دهد (عایشه). فیلم ساز آن قدر کارش را به کمال انجام داده که گاهی حس می کنیم مستند می بینیم و یا بازیگران زندگی واقعی خودشان را بازی ... دیدن ادامه » می کنند.
اگر دلبستگی من به افغانستان و سینمای آن، با خانواده مخملباف (هرچند زاویه دید و طرز روایت آنها را از جامعه ی افغان تا حدی شعاری، کارت پستالی و دور از لمس واقعیت زنده می بینم و در عین حال دوستشان دارم!!) شروع شد، با "اسامه" صدیق برمک و "بادبادک باز" مارک فورستر ادامه یافت، با "حوا مریم عایشه" صحرا کریمی به اوج رسید.
امیرمسعود فدائی، M... و محمد شفائی این را خواندند
بامداد، امیر مسعود و زهره مقدم این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود فراوان بر غلام رضا جعفری، کارگردان و هنرمند خوب افغان که در ایران ما زیسته و فیلم ساخته
"بی سرزمین تر از باد" مستند 24 دقیقه ای بسیار زیبایی است که هوشمندانه و هنرمندانه ساخته شده است: زمان بندی فیلم مناسب با ایده کارگردان است. مقایسه زندگی فرزند جدافتاده از خانواده در اروپا با زندگی خانواده مهاجر در ایران و تلاش پدر برای رسیدن به فرزند، و نه تلاش فرزند برای رسیدن به پدر، به واسطه ی فیلم نامه خوب، کارگردانی حرفه ای و تدوین خوب تر و حرفه ای تر، به زیبایی تصویر شده است.
گفتگو و مشاجره ی پدر و مادر در بحث از دست دادن فرزند، درخشان ترین سکانس فیلم است؛ جایی که دیالکتیک زنده فیلم جاری است: مادر پدر را شماتت می کند و گناهکار می بیند. دغدغه ی نخست مادر، زندگی مرفه و موفق پسر در اروپا نیست، بلکه روزشمار غم بار ندیدن و در آغوش نکشیدن فرزند و "شب ... دیدن ادامه » به خیر" نشنیدن از اوست؛ آن چه که هر انسانی با پوست و گوشت خود احساس می کند و از این منظر با مادر هم دلی دارد.
با تصویرگری محل کار پدر و وضعیت زندگی خانواده، دغدغه اصلی پدر، نه بازگرداندن فرزند به خانواده، بلکه گریز از ایران و زندگی با فرزند در بهشت اروپاست. صادقانه باید اعتراف کرد غصه دل پدر، دوری از فرزند نیست، که ناکامی خودش از رسیدن به جایگاهی است که فرزند در آن زیست می کند. دقیقا با همین منطق، پدر با مراجعه به سفارت و یونیسف، فیلم را پیش می برد.
ما ایرانیان عموما افغان ها را به ناسپاسی متهم می کنیم، در حالی که اگر حقوق اولیه ی آنها را در آموزش، اشتغال و مالکیت به رسمیت می شناختیم، شاید آنان با دلخوشی بیشتری به رشد و تعالی خود و آبادانی ایران می پرداختند. وقتی آنها را قانونا و عرفا، سربار، مزاحم و شایسته ی کارهای پست می بینیم و می دانیم، ایران برایشان گریزگاهی می گردد موقتی برای فرار از بدبختی، بیکاری و نا امنی وطن و اگر وسعشان برسد و بخت یارشان باشد، پلی و پله ای برای رفتن به کشوری دیگر که حداقل حقوق شهروندی شان را حرمت گذارند.
امیر مسعود و امیرمسعود فدائی این را خواندند
بامداد و زهره مقدم این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر خانم فرناز و آقای محمدرضا جورابچیان
"اعتراض وارد نیست"، به دید من، مستند خوش ساختی است. خوش ساخت به این معنا که کارگردان ها دقیقا می دانستند چه می خواهند بگویند و برای گفتن، نه کار را به اطناب و کسالت کشانده اند و نه خست به خرج داده اند. نماها و سکانس ها زنجیروار به دنبال هم چیده شده اند – تدوین گر، بهمن کیارستمی است و هزار درود بر او – تا در پایان کار، ایده فیلم و حتی عنوان آن تحقق یابد. از این منظر، ما در طول کار، هیچ گاه غافلگیر نمی شویم؛ اتفاق غیر منتظره ای رخ نمی دهد. اگرچه با شخصیت ها همدلی می کنیم، به آنها نزدیک نمی شویم و این دقیقا خواست سازندگان اثر است.
حضور بلندمدت مهاجران افغان در ایران، اگرچه بر خلاف سایر کشورهای اروپایی، هیچ گاه صورت قانونی به خود نمی گیرد و به همین دلیل، حداقل حقوق قانونی مهاجرت یا شهروندی از آنها سلب ... دیدن ادامه » می شود، اما به واسطه ی پیوندهای زبانی، فرهنگی و دینی، به هضم و جذب گسترده آنها در ایران منجر می شود. جذب مهاجران افغان در فرهنگ ایران با وضعیت تعلیق گونه ی قانونی آنها همراه است. معلق بودن آنها، مانع از تعالی و پیشرفت شان در ایران می شود، اما از سوی دیگر، در مام میهن افغانستان، نیز هیچ امروز و فردای روشنی در انتظارشان نیست. رویای رسیدن به بهشت اروپا یا استرالیا که در آخر فیلم برای یکی از قهرمانان فیلم اتفاق می افتد، برای همه مقدور نمی باشد. پس چاره چیست؟ پاسخ کارگردانان: هیچ! می توان اعتراض کرد؟ - "اعتراض وارد نیست"!
بر خلاف نظر دوستی که در همین صفحه ی تیوال، از "برخورد احساسی" سازندگان با موضوع مهاجرت افغان ها گله کرده بود، اتفاقا بر این باورم که فیلم از احساسات گرایی خام تبری جسته است. هر جا که افغان ها به گله از ایرانیان می پردازند، فاصله دوربین مصاحبه گر تا مصاحبه شونده حفظ می شود. همین حفظ فاصله دوربین، در نزدیک نشدن به زندگی شخصی قهرمانان فیلم ادامه پیدا می کند. آن چه که از زندگی ، غم ها و شادی ها نشان داده می شود، به جزییات کشیده نمی شود، از زوم و نمای خیلی نزدیک پرهیز می شود و از دور، به شادی ها و سکنی گزیدن های آبرومندانه آنها نیز اشاره می شود؛ اگرچه همین شادی ها و سکونت ها موقت باشند و در تعلیق!
"اعتراض وارد نیست" آغاز و پایان مناسبی دارد؛ بر خلاف برخی مستندها که باری به هر جهت و صرفا با اشتیاق ذهنی سازنده به موضوع ساخته شده اند و شلختگی و ناپیوستگی از سر و رویشان می بارد، طرح و فیلم نامه دارد و از تدوین خوبی بهره گرفته و در یک کلام، مستند خوش ساختی است.
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
بامداد و زهره مقدم این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر هنرمندان خوب ایران زمین، آقایان علیرضا آرا و اولیایی
اخیرا بازی خانم سوگل خلیق را در فیلم "در سکوت" دیدم و تماشای بازی قوی تر ایشان در نمایش "سوختن" مایه ی افتخار و مباهات من است.
آقای آریو راقب کیانی شرح کاملی بر این نمایش در همین صفحه تیوال نوشته اند. نوشته ایشان مرا به تماشای کار سوق داد. از ایشان تشکر می کنم. خانم زهره مقدم نیز زیبایی کار را یادآوری کرده بودند. پس از تماشای "سوختن" به ایشان گله کردم در مقام تماشاگر کم بضاعت و مبتدی، انتظارم برآورده نشد.
در همان دقایق نخستین تماشا، بدون مطالعه قبلی متن اصلی یا آشنایی با نویسنده، تا پایان کار را حدس زدم و کارم به کسالت انجامید. دوستی از "غافلگیری" نمایش سخن گفته بود، در حالی که تجربه شخصی من، تکرار بود. خلاقیتی در فرم و نحوه اجرا ندیدم. البته که موسیقی و نورپردازی، گوش ... دیدن ادامه » نواز و چشم نواز بود.
انتظار من در نمایش، خلق جهانی تازه است با اشکال و صورت های تازه که از پشتوانه معنایی بالایی هم برخوردار باشد. "سوختن" قطعا ایده های بزرگی دارد و در تنگنای تنفس هنرمندان و اندیشمندان در فضای بسته جامعه ما، قابل تاویل و تفسیر است، اما برای بیان این ایده ها، به روایت خطی با شکلی تکراری دست زده است.
درود بر شما امیرخان عسگرزاده گرانقدر
از دقت نظر شما و توجه تان به این نمایش سپاسگزارم و خوشحالم که نگاهتان به کار عمیق بوده و در سطح نمانده و با ابزار سلیقه تنها سراغ ظواهری چون لباس و ... نرفته اید.
از اینکه جهان تازه ای برای شما خلق نشد و قصه به تکرار ... دیدن ادامه » گفتیم و موجبات کسالت شما فراهم شده متاسفم. اما کوتاه عرض می کنم که نه قصد خلق جهان تازه و اشکال و صور تازه ای داشتیم و نه تلاشی برای غافلگیر کردن شما با صد پیچ و خم و اطوار عجیب !
که گاه تکرار ساده و ساده و ساده ی یک مقوله و به قول فرمایش شما با پشتوانه معنایی بالا در این جایی که ما زیست می کنیم واجب تر و لازم تر است (ما که می گویم مرادم و مقصودم همه ی ماست! نه شما که ذهن‌تان آماده ی دریافت پیچیده‌ترین مفاهیم است. همه ی ما)
در این سالها دوستان و همکاران زیادی پیشروانه از مفاهیم و تم‌های ساده اشکال پیچیده و جدید و عجیبی خلق کرده و به اجرا درآورده‌اند که قطعا تماشاگر خاص و حرفه ای همچون شما را غافلگیر کرده و لذت دوچندان کشف و دیدن لحظات بدیع بخشیده و پیدا کردن سرنخ مفاهیم و معمای روایت و درک منظورِ پسِ ذهنِ صاحب اثر برای شما دغدغه ای توأم با لذت فراهم کرده است. اما دوست گرامی در زمانه ای که ما در آن نفس می کشیم چند درصد مخاطبان به درک درست و فهم مفهوم آن اثر نائل آمده اند؟! بر چند درصد جامعه ی بزرگ ما تاثیر گذاشته و چه تعداد تماشاگر عام را که به زور و اصرار تئاتر را به سبد محقر خانواده خود افزوده، به خاطر سختی در فهم فراری داده و سراغ تئاتر آزاد و نمایش های بی مغز و جان و فست فودی فرستاده است؟
بگذارید ما آگاهانه خطی روایت کنیم و ساده!
در تئاتر ما سالن های نمایش دسته بندی و تعریف نشده اند، آنقدر سالن معتبر در شهر وجود ندارد که بشود بر اساس سبک و شیوه ی اجرا آنها را جدا کرد که مخاطبش بتواند انتخاب کند. به ناچار نمایش من یا باید با شیوه های اجرایی بدیع و با استاندارد و جریان روز دنیا پیش برود و به دنبال بدیعیات باشد تا دل شما به دست آید یا باید به صندلی کناری شما هم فکر کند که بیش از بدیعیات برایش تکرار بدیهیات واجب است و زبان و فرم ساده می خواهد که درک کند اولین و ساده ترین حقوق انسانی را.
حرفی که نمایش ما می زند برای عموم جامعه مان مهم است، باید بدیهیات و ریشه ها را دوباره و صدباره به اکثریت یاداور شود.نمایش من حرفش سیاست و فلسفه و روابط ویترینی و تزئینی برای مباحثه عده ای خاص و روشنفکر نیست که بخواهد با خلق دنیای جدید ذهن آنها را به مقایسه با فرمالیستهای روز پاریس وا دارد. در دوره ای که هنوز بحث بر سر رفتن و نرفتن زن به ورزشگاه است(!) من با چه زبان جدیدی لطافت و جایگاه انسانی زن را به مخاطبم یاداور شوم؟ کدام دنیای جدید را در مخیله مخاطبم و مخاطبی بسازم که دنیای پیرامونش را هنوز درک نکرده و نیازمند تکرار و تکرار و تکرار بدیهیات است.
البته که اینها نظر شخصی بنده است و چه بسا که به دلیل فهم ناقص و درک ضعیف و سواد کم من اشتباه و غلط باشد. من تا ابد شاگردم و کارم تجربه ی آن چیزیست که باورش دارم. اما به جد معتقدم گاه باید شعار بدهی و حق را بدون پوشش و استعاره و جنگولکِ خوش لعاب فریاد بزنی. گاه تکرار ساده ی یک کلیشه بدون ادویه جات پیچیده و سر و شکلِ غریب لازم تر و ضروری تر است، به خصوص که بدانی این ساده ی تکراری را در چه “زمانی” و در چه “مکانی” باید بگویی!
درود بر شما و همه مخاطبان فهیم و عزیز ما.
۲۳ آذر
جناب عسگرزاده عزیز
درود و ادب
افتخار می کنم که نمایش ما میزبان نگاه تماشاگرانی فهیم و دقیق همچون شما بوده است. با نفس شما نفس می کشیم، با توجه شما به حیات تئاتر امیدوار می مانیم و با نقد و نظر شما قدمی به جلو برداشته، می آموزیم و تجربه می کنیم. خوشحالم ... دیدن ادامه » که تئاتر مخاطبانی چون شما دارد.
از لطف و محبت شما نسبت به خودم سپاسگزارم . صادقانه عرض می کنم که من تنها آموخته هایم را در عمل تجربه می کنم که قطعا خالی از اشکال نیست. من و ما هیچکدام به تنهایی کامل نیستیم شاید همین تبادل نظرها و گفتگوهای خالص و ناب در مسیر تکامل قرارمان دهد.
به احترام شما و تمام مخاطبان ناب و متفکر کلاه از سر بر می داریم.
ارادت بی پایان
۲۵ آذر
هزاران درود بر شما
از صمیم قلب، آرزوی درخشش دوباره و دوباره ی شما را دارم. درک شما از هنر و تعالی خواهی شما برای مخاطب هنر، بی تردید، از اندوه کدر آسمان ایران ما خواهد کاست و روزی به واسطه ی هنرمندان و اندیشمندانی چون شما، ایرانی بهتر خواهیم داشت.
۳۰ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر فاطمه معتمد آریا، هنرمند بزرگ میهنم
"در سکوت" فیلم قدرتمندی نیست. نه تعلیقی دارد و نه نکته ای. چرا به گروه هنر و تجربه راه داده شده؟!
از برشمردن ضعف ها می گذرم و اندک نقاط قوت فیلم را یادآوری کنم: بازی فاطمه معتمد آریا ستودنی است. صدای راوی ایشان به زیبایی، با تصاویر همگام شده است. چند نمای قشنگ هم در فیلم هست: مثلا نمای آغازین فیلم که فاطمه معتمد آریا در هتل، به چیدن وسواس گونه وسایلش مشغول است و صدای راوی ایشان، خیلی به دل می نشیند. در میانه فیلم، قاب بندی تنهایی فاطمه معتمد آریا و ویشکا آسایش در قاب های پنجره خانه نیز به زیبایی تصویر شده است.
و دیگر هیچ!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر هومن بابانورزی، مستند ساز خوب میهنم و برادران احمدپور
در ایران ما، مستندسازی، عشق می خواهد و سپس سرمایه ای که سرمایه گذارش، چندان نگاهی به بازگشت سرمایه اش نداشته باشد. هومن بابانوروزی عزیز، قطعا هم عشق داشته و هم سرمایه لازم را به دست آورده است. ایده ی کارش چشمگیر است: نزدیک شدن به زندگی و بازی برادران احمدپور در فیلم "خانه دوست کجاست". تا اینجا به او درود می فرستم.
و سپس می ایستم به خاطر ضعف بزرگی که در فیلم می بینم: عدم تحقق ایده در طول فیلم. بازسازی خاطرات صحنه های فیلم برداری خانه دوست کجاست، بیشتر حس نوستالژیک بیننده را تامین می کند تا نزدیک شدن به زندگی برادران احمدپور. مصاحبه هایی که با برادران احمدپور و پدر و مادر آنها انجام می شود، "کمی" ما را به شخصیت و زندگی آنها نزدیک می کند، اما پرسش ها و پاسخ ها و تک گویی ها، همه در ... دیدن ادامه » سطح می مانند و هیچ کدام به عمق نفوذ نمی کنند. تمام آن چه که در این مصاحبه ها می شنویم، همان هاست که قبلا در مجلات خوانده ایم، حتی کم تراز آن چه که از پیش می دانیم. دلیل کم کاری کارگردان در مقام پژوهشگر چیست؟ رعایت حریم شخصی زندگی افراد؟ بسته بودن شخصیت برادران احمدپور؟ نداشتن جسارت یا انگیزه لازم برای شکافتن شخصیت برادران احمدپور؟
به باور شخصی من، هیچ کدام! نبود فیلم نامه ی فکر شده به عدم تحقق ایده می انجامد. وقتی شما هیچ "طرح" از پیش آماده ای نداشته باشید، بابک احمدپور را از محل کارش می ربایید، به روستا می برید، صحنه های فیلم کیارستمی را بازسازی می کنید، مصاحبه می گیرید، خاطره می شنوید و دست آخر از او می خواهید که مسیر پیاده روی تپه معروف را به همان شکلی که در فیلم رفته، برود: کسل کننده ترین سکانس بی رمق فیلم – که از تماشای آن، چیزی دست گیرمان نمی شود!
کارگردان تن به هیچ چالشی نمی دهد و حتی در تدوین مصاحبه ها، محافظه کارانه عمل می کند، طوری که همه ی حرف ها با هم جور دربیاید و جای تردیدی نماند. نقاط چالشی که می توانستند مایه درام فیلم شوند، کم نبودند که متاسفانه از آنها چشم پوشی می کند و یا گذرا و سطحی می گذرد: صحبت های برادر بابک راجع به حق و حقوق بابک در مصاحبه ها و زندگی پس از کیارستمی که بسیار چالشی تر از صحبت های خود بابک هستند و اگر کارگردان وارد گفتگو با او می شد، چه بسا نقاط کشف نشده ای را می توانست بیابد؛ نقاط اشتراک و اختلاف بین دو برادر را پیدا کند و با دست گذاشتن روی این نقاط، آن دو را به جای انفعال در مقابل دوربین و تایید خاموش یکدیگر، به گفتگویی سه جانبه با خود بکشاند تا از دل این گفتگو، فیلم را زنده کند و جهت های تازه ای کشف کند.
ترس و محافظه کاری کارگردان نه تنها در مصاحبه ها، بلکه در بازسازی خاطرات هم نمود پیدا می کند. سکانس وارد شدن معلم مدرسه که در تعامل با بابک و کارگردان می توانست سکانس درخشان فیلم شود و حتی لحظه ای که بابک با حرف نشنوی از کارگردان و عصبیت لحظه ایش در اصرار به حقانیت خود در نحوه ی وارد شدن به کلاس درس، استارت درام فیلم را می زند، با خونسردی و بی تفاوتی کارگردان از دست می رود. دقیقا فرق عباس کیارستمی در مقام نخبه فیلم سازی و بازی گرفتن از نابازیگر، کشف همین لحظات ناب است: وقتی کیارستمی تعمدا و با طرحی از پیش آماده، در فیلم داستانی، با پاره کردن عکسی، گریه بچه نابازیگر را استادانه در اثر هنری خود می گیرد، بابانوروزی بدون هیچ طرحی در فیلم مستند، وقتی خود نابازیگر - بابک پنجاه سال دیگر هم که بگذرد، بی تردید، همچنان نابازیگر است - آماده ی وارد شدن به کنش و واکنش و از خلال آن، بازنمایی درونش است و به زبان بی زبانی به کارگردان می گوید: بیا مرا کشف کن! بیا و این لحظه ی درخشان را که من شروع کرده ام و باقیش را نمی دانم، تو با هنر و فن کارگردانی خود، بگیر و ادامه بده تا از دل آن، مستندی زنده راجع به من، بازیگر نابازیگر از دست رفته ی کیارستمی، بسازی؛ آن لحظه ی طلایی و تکرار نشدنی را فرو می گذارد و با خنده ای سرد از آن می گذرد و پس از آن، برای پیش گیری از هر تنش احتمالی بین مثلث خودش، بابک و معلم (و چه پیش گیری کوته نظرانه ای!) در کلاسی در بسته، به مصاحبه ای کم جان با جملات شعاری، با معلم می نشیند و بابک را حذف می کند!
نکته های خیلی ساده و شاید کم اهمیتی که کارگردان از قلم انداخته، تغییر تدریجی "نحوه ی پوشش، منش و رفتار، تن صحبت کردن و جمله سازی" بابک در طول فیلم هستند.
اما مایه های مهم تری که می توانست به زنده شدن "درخت زندگی" کمک کند، زندگی شخصی بابک است، ازدواج و طلاقش، اعتیاد و ترکش، اشتغال و بیکاریش و از همه ی اینها بهتر: نسبت و نوع رابطه ی برادران احمدپور با عباس کیارستمی پس از خانه دوست کجاست. چرا بازی برای عباس کیارستمی و شهرت پس از آن، مایه ی موفقیت و خوشبختی هیچ کدام از برادران نمی شود که هیچ، از شکست و بدبختی آنها نمی کاهد؟ چرا به اعتیاد روی می آورند؟ چرا بابک وقتی با سفارش کیارستمی، کارمند بانک می شود، قدردان این محبت نمی شود و کارش را از دست می دهد؟ نوع رابطه ی این دو و بالاخص بابک، با کیارستمی اگر "پدر- فرزندی" هم نبوده – که ما نمی دانیم بوده یا نه و در فیلم هم مشخص نمی شود- دست کم، رابطه ای حامیانه و انسان دوستانه بوده است. پس در لحظات سخت زندگی، مثل بیکاری، جدایی از همسر و یا تلاش برای رهایی از اعتیاد، نسبت کیارستمی با این دو چطور تعریف شده است؟
اینها پرسش های بی پاسخ فیلم هستند. فیلمی که در سطح می ماند و از نفوذ به لایه های شخصیتی قهرمان خود باز می ماند. البته هیچ انتظاری نیست که تمام جنبه ها و جزییات واکاوی شود. حتی لازم نیست کارگردان به همه ی پرسش ها پاسخ دهد. کافی است به جای خاطره سازی و مصاحبه گری بی هدف، تنها یک پرسش از پرسش های بالا را پی می گرفت، طرحی برایش می ریخت و برحسب نوع پیش رفت کار در عمل، فیلم نامه ی از پیش نوشته یا ننوشته اش را باز می نوشت، تغییر می داد و اثری ماندگار خلق می کرد.
با این همه، با این حال، من مستند "درخت زندگی" را دوست دارم و به سازنده اش قلبا احترام می گذارم، چرا که هم عشق داشته و هم سرمایه لازم را برای مستند سازی به دست آورده است.
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلم "ایرو" را ببینید!
ایرو درخشش سینمای ایران است.
اگر فیلم های پیش از این، از دید من، امتیاز 5 گرفته اند، ایرو بی رقیب 10 می گیرد و در سکوت خبری، بر قله ی سینمای ایران می ایستد.
خلوص هنر را در ایرو می توان به تماشا نشست. روح عباس کیارستمی به خود خواهد بالید اگر بتواند به تماشای ایرو بنشیند.
فیلم پلان - سکانس هایی است که هر یک به تنهایی، شاه بیت غزل هستند.
بازی نور و ظلمت، نمادی از وضعیت پیرمرد در ظلمات جامعه، به زیبایی اجرا شده است. پیرمرد بازی نمی کند، فیلم را زندگی می کند. حین تماشا، یکسر در حیرت بودم که نسبت کارگردان و بازیگر این فیلم چطور تعریف شده است.
"ایرو" به واسطه ی خلاقیت بالای کارگردان، از تیغ ممیزی جسته است! امیدوارم آنان هیچ وقت، نوشته ی ناچیز مرا در تیوال نخوانند! مبادا که خدای ناکرده آگاه شوند.
ایرو را در سکوت تماشاگران نیامده ... دیدن ادامه » به سینما تماشا کردم. ای کاش مردم هنردوست ایران لحظه ی ناب خلق هنر را دریابند، به سینما بیایند و ببینند!
ایرو، فریاد تظلم ایرانی است در سکوت شبانگاهی کوه مستبد خاموش که جز بازگشت پژواک خود، نتیجه ای در پی ندارد.
ایرو سوگ سیاووش است، خاموش گریستن.
ایرو در آب چشمه شستن تن مصلوب مسیح است؛ کفن سپید بر تن خفته کردن سهراب است، شبانه به آغوش خاک سپردن قهرمان است؛ آنچنان که در این زمانه، رسم چنین باشد و حکم روزگار که: تنها شبانگاهان باید چنین کرد، بی ناله و زاری، بی تضرع که نشانه ی خفت باشد؛ آنان که رفتند، رفتند تا تنها "سخن بگویند"!
ایرو سنگ روی سنگ چیدن است، بکر طبیعت خشن ایران است، دشت پر چمنش، بره گم شده اش، کودک بی مادرش، پدر سردش.
ایرو نبرد نور و تاریکی است.
ایرو چیدمان صحنه ندارد، در چیدمان صحنه غرق شدن است. نورپردازی ندارد، در نور غرق شدن است، بازی ندارد، زندگی کردن است.
ایرو شعر است، پلان سکانس ها ابیاتش.
ایرو ...
عالی فرمودید. سپاس
۱۷ آذر
نظر لطف شماست، خوشحالم که پسندتان شد.
۱۸ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود فراوان بر هنرمند خوب میهنم، افشین هاشمی
"بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم"

تلاقی سینما و نمایش، به زیبایی در فیلم "صدای آهسته" رخ می دهد. رسالت فیلم ساز، بیان تصویری درون ترامرد (ترنس من) است که تک گویی شاعرانه و صمیمانه خانم رویا تیموریان، هنرمندانه به آن پیوست می شود. حال، اگر این بیان تصویری در مام میهن، پرهیزه ی اجتماعی (تابو) باشد، هنرمند ما را چه باک که در ینگه دنیا سینماتوگراف به دست بگیرد و قلم مو به رنگ هنر بیامیزد. اما انگار، تابو هر کجای دنیا که باشد، تابوست؛ حتی اگر در سرزمین آزادی ها و شهر نیویورک با تندیس آزادی، تاکسی های زرد و زمستان سردش باشد! از همین روست که ترامرد داستان از شهر به حومه و از ازدحام به خلوت پناه می برد تا در سکوت، با خود واقعیش (کدام خود؟ - تعلیق درونی وی ... دیدن ادامه » که به زیبایی شاعرانه در تک گویی ها بیان می شود از همین پرسش شکل می گیرد: خود مردانه یا خود زنانه اش؟ وجه خواهان یا خواسته اش؟ نمایش اندام زنانه اش در پناه تصاویر رویایی سینما که بر دیوار خانه پروجکت شده اند یا نامه های عاشقانه مردانه اش که دل هر زن دلداده ای را می رباید و دست ودل و چشم و گوشش را به دنبال خود می کشاند- کدام خود؟) رودررو شود، رویارو شود تا خود را بازشناسد و از نو تعریف کند، بیارآید و در آیینه ببیند، سیاهی پشت لب بردارد و سرخی لب بزند، مو بیافشاند و سبک بال قدم بردارد. تغییر جنسیت در فیلم به همین شکل نمادین انجام می شود. رجوع کنندگان به خاموشی خود خواسته ی خانه، تو گویی بر صحنه ی نمایش یا همان بالکن و حیاط دم در، متن زیبای خود را می خوانند و می روند: زن دلداه، مرد نامه رسان و خریدار لباس های دست دو. آن که می ماند، اوست که در خلوت خویش و در تردید و تعلیق خویش مانده؛ که طبیعت چنین خواسته و بنا به روایت مکتوب ابتدای فیلم از کتاب مقدس، خدای خواسته و به سان خود آفریده! با همین تعلیق و تردید ...؟!
فیلم "صدای آهسته" برازنده ی عنوان هنر و تجربه است. ایده ی جسورانه فیلم با پرداختی هنرمندانه تصویر می شود. کلام در تضاد با خاموشی، رکن اصلی فیلم است؛ چه کلام با خود باشد و چه کلام با دیگری. دگردیسی قهرمان، گویی، بیشتر به واسطه ی کلام است تا تحولی طبیعی و جسمانی. نمایشی بودن فیلم نیز از همین مساله نشات می گیرد. پیش برد داستان، نه بر پایه درام بین اشخاص، که با روندی درونی انجام می شود. حتی آدم های دیگر فیلم می توانند بازتاب عینی افکار و روحیات متعارض خود قهرمان داستان باشند. از همین روست که هیچ برخورد مستقیمی بین شان صورت نمی گیرد. مگرنه کدام خریدار لباس دست دو، چنین نطق فلسفی برای معاوضه ی خاطره ها می کند و کدام نامه رسانی مصر به رساندن نامه هایی با پاکت های رنگی و غیر رسمی است و کدام زن شیفته ای، عاشق فراریش را تا دوردست جنگل بو می کشد و پیوسته به رها کردنش تهدید می کند و باز می آید؟
اگرچه در فصل گذاری سکانس ها اصرار به درهم بودن و آشفتگی زمان می شود، اما زمان فیلم طبق روال طبیعی پیش می رود و اتفاقا زمان در پیوند با تحول قهرمان و سیر داستان، به خوبی جا می افتد. دلیل این سکت گذاشتن متنی در ابتدای سکانس ها راجع به تاریخ اتفاق را نفهمیدم. اگر حذف می شدند، شاید خلایی پیش نمی آمد.
نکته ی آخر: پیش از تماشا، دلم می خواست فیلم را "نبینم"! موضوع را می دانستم و از آن فراری بودم. با روحیه ی حساس و ضعیفی که در خودم سراغ داشتم، می دانستم پس از تماشا، به هم می ریزم یا دست کم، تصورم از جنسیت به هم می ریزد. ترس من در رویارویی مستقیم با پدیده های نامتعارف جنسی، از دغدغه مذهبی یا اجتماعی، صرف نظر از ارزش گذاری درست یا غلط، ناشی نمی شود؛ بلکه بیشتر، مساله و ضعفی روانشناختی و شخصی است. از ابعاد کوچک خودم که فراتر بروم، با عرف جامعه همدلی می کنم که امر نامتعارف را، اگرچه به ناحق، مذموم و مسکوت می کند و هم زمان، با فرزندان نامتعارف طبیعت نیز همدلی می کنم که امر متعارف را، به حق به چالش می کشند؛ اگرچه صادقانه، همدلی با آنها برایم سخت تر از همدلی با عرف جامعه باشد.
انسان مداری و انسان دوستی، آزادی خواهی و مردم سالاری، نه پیروی از خواست اکثریت در تصمیم گیری های کلان، بلکه احترام به حقوق اقلیت است. بیان این جمله شاید راحت باشد، اما به فعلیت رساندنش، دست کم برای من یک نفر خیلی سخت است، جامعه را نمی دانم!
امیرمسعود فدائی و رضا بهکام این را خواندند
بامداد و زهره مقدم این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر نادر فلاح و همه هنرمندان ایران زمین
به صراحت و صداقت نمی دانم گاه ملاک نمایش فلیمی در بخش هنر و تجربه، جا ماندن از اکران عمومی است یا ویژگی های خاص خود فیلم. تنها ویژگی خاص "یک کامیون غروب"، لوکیشن زیباست، والسلام! تماشای غروب و طلوع آفتاب در کاروانسرایی کویری، مهم ترین ایده فیلم ساز بوده، دریغ از کمی تامل در فیلم نامه، بازی، چیدمان صحنه، موسیقی، انتخاب موسیقی و صدابرداری آن! فاجعه ی اصلی در فیلم نامه رخ می دهد: مجموعه ای از اتفاقات بی ربط، آدم های تیپ، جمله های شعاری و فراز و فرودی بی سرانجام در قصه. خانواده ای که سی سال کاروانسرایی مهجور در کویر و نزدیک مرز را برای تماشای آسمان و اقامت مسافران اجاره کرده اند، با بحران فروش کاروانسرا توسط مالک آن مواجه شده اند. پس از آن، مشتی اتفاقات بی ربط می افتد که هیچ کمکی به پیش برد داستان نمی ... دیدن ادامه » کند و دست آخر، کاروانسرا فروخته می شود. حتی قصه های فرعی فیلم هم به سرانجام نمی رسند. حضور پژمان بازغی با خودرو گران قیمت و اسلحه کمریش آن قدر وسترنی و مضحک از کار درآمده که برای اغراق بیشتر، کاش با هلی کوپتر و بی سیم امنیتی در صحنه فرود می آمد. اغراق در بازی در کار تمامی هنرمندان به چشم می خورد. جایی که ساده ترین جملات را می توان به راحتی بیان کرد، انگار همه بلندگو در دست گرفته اند و بیانیه سیاسی می خوانند!
گله کارگردان محترم از سینمای تجاری را در سایت سوره سینما خواندم. باور بفرمایید ساخت فیلم تجاری برای تماشاگر عادی هم قواعد خاص خودش را دارد، به صرف انتخاب لوکیشن و دعوت از ستاره های سینما نمی توان "فیلم خالتور" (عین عبارت ایشان) ساخت!!!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر هنرمندان شجاع فیلم
ساخت مستند جنگی شجاعت می خواهد، شجاعت حضور در تیررس دشمن. اما شجاعت تنها، کافی نیست. هوش، تیزبینی و سرعت عمل در کشف و ضبط صحنه های تکرار نشدنی هم می خواهد. هنرمندان "زنانی با گشواره های باروتی" هم شجاعت پیش رفتن در خطوط جنگ داشتند و هم هوش و سرعت عمل لازم برای شکار صحنه ها. پس باید به آنها تبریک و تشکر گفت. اما به باور من، یک چیز خیلی مهم، در این میان کم است: طرح و فیلم نامه!
ایده کنکاش در زندگی زنان و کودکان داعش، ایده ی بکر و جسورانه ای است که کارگردان، آن را به ذکاوت خود دریافته و "نور" خانم خبرنگار فیلم با تصویربردار جوانش، از جان و دل برای ثبت و ضبط آن مایه گذاشته اند تا آنجا که پایان فیلم با مرگ همین تصویربردار جوان - که کم تر گفتگویی از او می شنویم و در مقابل نور، منفعل عمل می کند - رقم می خورد؛ اما افسوس و صد ... دیدن ادامه » افسوس که کارگردان و سپس، تدوین گران فیلم، قدر این همه فداکاری را ندانسته اند!!
به باور من، کوتاهی کارگردان در این است که فیلم نامه که هیچ، دست کم، طرح از پیش آماده ای نداشته و در مقابل سیر حوادث، تسلیم و منفعل عمل کرده است. حداکثر، از فیلم بردارش خواسته حواسش را خوب جمع کند تا چیزی از قلم نیفتد. الحق هم که از این منظر، خوب عمل کرده: تلاش و جنگ نور با نظامیان برای وارد شدن به خط مقدم، گذر نور و تصویربردارش در پناه ماشین جنگی، دفاع نور از زنان داعش در بند، سر و کله زدن نور با نظامیان برای احترام قایل شدن برای زنان و کودکان داعش و رفع نیازمندی های آنها، تصویر مظلومیت و ستمی که بر زنان ایزدی رفته، و سکانس مورد علاقه من: درگیری نور با زنان روبنده پوش ترک! دیالکتیک واقعی جنگ دو طرز فکر و عمل که نمادی از جنگ مردان آنها با یکدیگر است و بعد، پشیمانی نور از خشونتی که انجام داده؛ گویی حس کرده که خودش نیز در این جنگ به دام افتاده و از مذهب انسانیت خود برگشته و سلاح به دست گرفته! همه ی این اتفاقات و صحنه ها، خوب فلیم برداری و ضبط شده و با موسیقی دلنشین کریستف رضاعی هماهنگ شده اند، اما دریغ از رشته ای که این دانه های تسبیح را به هم متصل کند. حجم موضوع، مثل نور مستقیم آفتاب، چشم کارگردان را زده است. به صرف نشان دادن آفتاب، شما شعر نگفته اید. شعر نیاز به صنایع ادبی، قریحه و ذوق دارد. فیلم سازی نیز از این قاعده مستثنی نیست. مگر این که کاگردان مدعی باشد که صرفا "مستند گزارشی" ساخته و هیچ ادعای دیگری ندارد، در حالی که دست کم از نام گذاری فیلم چنین بر می آید که ایشان داعیه یا دغدغه ی "هنری" داشته است.
قصور بعدی، از تدوینگران فیلم سر زده که خلا بی طرحی و پراکندگی اجزا فیلم را پر نکرده اند. گاهی ضرورت مستند سازی، کارگردان را از طرح اولیه یا فیلم نامه ی نوشته اش دور می کند. پس از فیلم برداری و خارج شدن از موضوع، پای میز تدوین است که با گزینش برخی مواد و پس و پیش کردن حوادث رخ داده، خط داستانی فیلم شکل می گیرد. اگر چشم تدوین گر در اینجا هم، مثل چشم کارگردان از حجم موضوع زده شود، نتیجه کار می شود ملغمه ای از سکانس های بی ربط که صرفا ایده ی واحدی را دنبال می کنند: "زنانی با گوشواره های باروتی"!
امیرمسعود فدائی این را خواند
نیما نیک، فرهاد ریاضی، امیر مسعود و زهره مقدم این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود فراوان بر خانم زینب تبریزی، هنرمند خوب میهنم
"تمام چیزهایی که جایشان خالی است"، مستند "داستانی" زیبایی است که با نزدیک شدن به زندگی بیماری به نام خانم مهناز علیمردانی، درگیر سرطان سینه، به شکل بیوگرافی، مساله ای اجتماعی و پزشکی را می کاود. شکل روایی داستان با گفتار روی متن از "مرگ" آغاز می شود و به مرگ ختم می شود. با این حال، در میانه فیلم، "زندگی" جاری است. پیش و پس از نمایش فیلم هم، زندگی جاری است. فیلم را چه مستند آموزشی بدانیم، چه مستند بیوگرافی و یا مستند اجتماعی، در درجه نخست، ایده اجتماعی (سرطان سینه زنان) تاثیرگذاری دارد که با طرح خوب و پژوهش کامل خانم تبریزی، در کنار فیلم نامه ای فکر شده، درخشان و قابل ستایش از کار درآمده است. ای کاش صدا و سیمای ایران با خرید امتیاز پخش فیلم، آن را به طور گسترده، در ساعات مناسب خانواده ... دیدن ادامه » ها نمایش می داد. به باور من، سوای مسایل هنری، تماشای این فیلم برای زنان ایرانی واجب است.
سکانس آغازین، کوبنده و تاثیرگذار است. برگزاری جشن تولد مادری در گذشته، توسط همسر و فرزندش، همان قدر شوکه آور و غم بار است که مرا یاد فیلم "مسافران" بهرام بیضایی می اندازد، حضور زندگی بر مرگ می چربد! سکانس گفتگوی عکس های خاموش خانم علیمردانی و همسرش، خلاقیت تصویری کارگردان را به چشم می نمایاند. گفتار صمیمانه روی متن از زبان شخص درگذشته، پیوند مرگ و زندگی را بیشتر و بیشتر نشان می دهد.
"تمام چیزهایی که جایشان خالی است" فیلمی است در ستایش زندگی، زیستن، شاد زیستن، برای سلامتی خود ارزش قایل شدن، اهمیت دادن زنان به چکاپ های پزشکی، مبارزه با بیماری، غلبه بر بیماری و بازسازی روانی بیمار پس از شیمی درمانی. فیلمی که تصویر شوهر عبوس، خودخواه و سنتی ایرانی را - که زن را در مقام خدمتکار خانه می خواهد- کنار می گذارد و به جای آن، همسری "همراه" نشان می دهد که در تحصیل و تدریس و اشتغال زن، در بیماری و هزینه های بالای درمان، در لحظه لحظه های زندگی زن، حضوری بی ریا، عاشقانه و انسانی دارد. بله! دکتر مهناز علیمردانی و همسرش، خاص هستند و همین خاص بودن، کارگردان تیزبین را به کشف آن دو، برای تصویرسازی کشانده است. از این منظر، به باور من، سوای مسایل هنری، تماشای این فیلم برای مردان ایرانی واجب است.
امیرمسعود فدائی و سیما سرشار این را خواندند
مهدی سلطانی، امیر مسعود و M... این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر لوون هفتوان، هر چند رفته هنرش به زیبایی مانده
درود بر مجید برزگر، هنرمند خوب که نرفته و مانده تا دوباره بسازد و بدرخشد و زیبایی بیافریند
برای من، چه مایه افتخار است هم وطنم لوون هفتوان باشد و هم شهریم، مجید برزگر؛ و چه مایه تأسف است شاهکار این دو را دیر دیدن! تماشای فیلم «پرویز» حسرت همیشه من بود که گرفتاری ها، تنبلی ها و روزمرگی ها مرا از آن دور می کرد. به لطف سفر و اتوبوس های برون شهری و سینمای خانگی، این شاهکار هنری را دیدم، اما پرویز فیلمی نیست که آن را یکبار در سفر دید و پرونده اش را بست؛ بلکه باید در سکوت خانه و اگر بخت یارم باشد، بر پرده سینما، آن را از نو ببینم. شخصیت پرویز و موسیقی تنفس لوون هفتوان و کارگردانی مجید برزگر را باید در سکوت و سکون دید و چشید و درک کرد.
امیرمسعود فدائی، پویا فلاح، امیر مسعود و میشا آشتیانی این را خواندند
نیلوفر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر «بهبود» بامزه، آقای مهران احمدی
من در سفر برون شهری با اتوبوس فیلم را تماشا کردم و حقیقتا لذت بردم. هیچ سکانس و اتفاق اضافه ای در فیلم نبود. همه ی شخصیت ها در پیوند با هم در فیلمنامه ای فکر شده خلق شده بودند. اتفاق ها زنجیروار به هم گره خورده بودند. تدوین خوب!
رضا عطاران درخشان تر از همیشه، در کانون فیلم است. فقط حس می کنم و شاید به غلط حس می کنم انگار یک جوری، هومن سیدی را در فیلم جا داده اند تا ستاره های فیلم کامل شود. اصلا شروع فیلم هم با هومن سیدی به نظرم بیشتر برای جلب نظر تماشاگر عام است، مگرنه، فیلم نیازی به فلاش بک نداشت؛ فلاش بکی که با هومن سیدی شروع می شود، اما به حوادث پیش از تولد وی بر می گردد و از زبان راوی کل روایت می شود. غیر از این تناقض در متن فلاش بک و حضور «زورکی» هومن سیدی، هنرمند محبوب من، هیچ ضعف دیگری ندیدم.
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر هنرمندان ایران زمین
هنر اگر به فرهنگ عامه جامعه رخنه کند، باعث ارتقای فرهنگی خواهد شد. ارتقای فرهنگی، نه در جشنواره ها و در حضور آدم های شیک و پیک فرهنگی (قشر فرهیخته)، بلکه در مناسبات روزمره اجتماعی قابل مشاهده است. اگر چنین اتفاقی رخ دهد، مثلا در ترافیک های جاده ای، شاهد عبور خودروها از شانه خاکی جاده نخواهیم بود و در مراحل بالاتر، پارتی بازی و رانت خواری مایه ی شرمندگی خواهد شد نه افتخار. هنر، فارغ از شعارهای ایدئولوژیک، به تعالی انسانی می انجامد. اگر فلسفه، ادبیات، تئاتر و سینمای هنر و تجربه در ایران ما بتواند از حالت دانشگاهی، لوکس و مجلسی خارج شود و به بدنه جامعه نفوذ کند و قشر مخاطب آن، فراگیر و عام شود، در آینده، شاهد ایرانی زیباتر و پالوده تر با اخلاقی متعالی خواهیم بود؛ بی شعوری و بی فرهنگی به حاشیه خواهد رفت و راستی و درستی ... دیدن ادامه » در کردار و گفتارمان موج خواهد زد؛ واعظان و ناصحان -آنچنان که آرزوی حافظ است- خرقه ی تزویر از تن به در خواهند کرد و در مقابل، فیلسوفان و هنرمندان، نویسندگان و شاعران، موسیقی دانان و سینماگران در مقام معلمان واقعی اخلاق، روح تشنه جامعه را از سرچشمه کمال و شعور، انسانیت و محبت، سیراب خواهند کرد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید