تیوال امیر عسگرزاده | دیوار
S3 : 09:32:51
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
درود بر هنرمندان خوب ایران زمین
من افتخار تماشای فیلم کارت پرواز را به همراه کارگردان آقای مهدی رحمانی و خانم بازیگر هنرمند ندا جبرییلی را جمعه گذشته در سینما فرهنگ داشتم و از این که ایرانیم و ایران هنرمندانی خوبی نظیر ایشان دارد، به خود می بالم.
فیلم کارت پرواز بی شک فیلم زیبایی است: نماهای گلچین شده، بازی های خوب، شروع هوشمندانه، گفتگوهای مختصر و مفید، موضوع دردناک و روز جامعه، فیلم برداری هنرمندانه و ... اما فیلم در عین زیبایی، یک ضعف بزرگ دارد: فاقد هر گونه کشش دراماتیک است! ما شاهد پله پله سقوط و زوال و رنج کشیدن و در نهایت مرگ قهرمان داستان هستیم؛ در واقع، ضد قهرمان! ندا فاقد هر گونه ابتکار عمل است. تابع محض شرایط و تسلیم شخصیت مرد داستان. تنها کنشگری ندا، دیدار نهایی فرزندش می باشد که این کار هم، تنها از سر عجز و ناتوانی است و به مثابه پیشواز ... دیدن ادامه » مرگ رفتن تلقی می شود، مثل دیدار شخص محتضر با بستگان در بالین مرگ. اینجاست که فیلم از تلقی هنری خود دست می کشد و به دام اخلاق می افتد. جمله پایانی عنوان بندی هم از کارگردان در مقام معلم اخلاق و ناصح جامعه نقش می بندد: شما شاهد زجر کشیدن و مرگ ندا بودید تا هیچ گاه کار او را تکرار نکنید!
شروع قوی فیلم با جیغ کشیدن های ندا در شهربازی و تونل وحشت با پایان بی رمق فیلم در اتوبوس و سر افتاده ندا، تضاد هنرمندانه ای می توانست داشته باشد اگر در طول داستان، شاهد درام خلاقانه ای می بودیم، اما افسوس که از لحظه ی خراب شدن حال ندا در فرودگاه، فیلم از قدرت و تپش می افتد و از همان جا پایان کار، قابل پیش بینی است.
انتقاد دیگری که به ذهن من می رسد، «تبعیض» بین ندا و منصور در شخصیت پردازی است: هر چقدر ندا از پشتوانه بصری قشنگی در شخصیت پردازی بهره مند است، منصور با تلفن بازی های ساده و سردستی معرفی می شود، حتی کل سکانس غذا دادن به گربه ها، بی ربط و قابل حذف از شخصیت منصور است. هر چقدر ندا با میمیک صورت و اندام و صداسازی به ارائه کامل شخصیت خود می پردازد، منصور با گفتگوهای کم جان و باورناپذیر خود را معرفی می کند. اوج این باورناپذیری، گفتگوی منصور است با دوستش در آپارتمان که در آنجا نقش احمقی را می گیرد که تازه آگاه شده: از اول باید ندا را رها می کرده تا خود را نجات دهد و اگر ندا را به دست سردسته باند مواد برساند، او را به دام مرگ فرستاده. کل آن سکانس جز تضعیف و احمق نشان دادن منصور چه کارکرد دیگری دارد؟ هم زمان با آن، ندا روی نیمکت در محوطه، بغل زن میانسال مهربانی گریه می کند که این نما هم هیچ کمکی در پیشبرد داستان نمی کند. اگر حذف هم می شد، هیچ خلایی پیش نمی آمد.
علیرغم انتقادهایی که به ذهن من رسید، فیلم در کلیت خود، زیباست: هنرمندانه کارگردانی شده، هنرمندانه قاب بندی شده (به یاد بیاورید نمای بلعیدن مواد در گلخانه) و هنرمندانه بازی شده (بازی قابل تحسین خانم ندا جبرییلی).
آن چه که شخصا صحبت های آقای کارگردان با دوستان هنرمندش را پیش از شروع فیلم در سینما فرهنگ، به طرز «غیر اخلاقی» استراق سمع می کردم، نشان از شخصیت والای هنری ایشان دارد و اگر مطلب حاضر را می خوانند، امیدوارم پوزش مرا بپذیرند.
یک مطلب بی ربط دیگر: آقای بهتاش صناعی ها (کارگردان باران اسیدی) هم حضور داشتند و چه افتخار بزرگی است دیدن هنرمندان ایران زمین از نزدیک.
حمیدرضا مرادی، امیر مسعود و رضا بهکام این را خواندند
امیر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوباره زندگی، حکایت زیستن در آستانه مردن است؛ زیستن از نو، وقتی که فرصت چندانی تا مرگ نیست. زیست «عاشقانه و اصیل» زوج مسن رو به پایان است. زیست دور از وطن یگانه فرزندشان نیز به محض برگشت به پایان می رسد. ظاهرا قصه باید در اینجا تمام شود، اما یگانه بازمانده فرزند، نوه نوزادی است که با ورودش به زندگی زوج مسن، چالش اصلی فیلم را شکل می دهد: پدربزرگ و مادربزرگی که توان اداره زندگی خودشان را ندارند و پیش از ورود مهمان جدید، عازم خانه سالمندان بودند، حالا باید در خانه شان بمانند تا به وظیفه ذاتیشان عمل کنند. وقتی فیلم تمام می شود، دلهره تماشاگر تازه شروع می شود: آیا پدربزرگ و‌مادربزرگ آن قدر خواهند زیست که نوه نوزاد از آب و گل دربیاید و توان اداره خودش را داشته باشد؟ پاسخ واقعی منفی است و همین، دلهره من تماشاگر را شکل می دهد. زیبایی و قدرت فیلم هم در همین ... دیدن ادامه » جاست که با شروع تیتراژ پایانی، آدم دلش می خواهد از نو به زندگی خودش نگاه کند و نگران قهرمانان فیلم هم باشد.
بازی سرد و ساده و در عین حال استادانه گلاب آدینه، فیلم را از افتادن به ورطه ی سانتی مانتالیسم نجات می دهد. ما با یک زوج عاشق فیلم هندی مواجه نیستیم. نشانه های عشق اصیل و‌دیرینه آنها در جزییات ساده زندگیشان نهفته است. بازی گرم و صدای شاعرانه و دوست داشتنی شمس لنگرودی در تقابل زیبایی با گلاب آدینه قرار دارد.
تنها نقاط ضعفی که به نظرم رسید: حذف یکباره و بی مقدمه فرزند در تصادف فرودگاه به منزل، نیاز به آماده سازی تصویری بیشتری داشت. اصلا خود امیر شخصیت پردازی نشده بود. پدر و مادر چطور از وجود نوه بی اطلاع بودند؟ تاکید بر سیاه پوست بودن همسر فرزند و نوه چه توجیه و چه کارکردی در فیلم دارد؟ ورود و خروج پدر و مادر همسر فرزند چه نقشی در فیلم ایفا می کند؟ اگر تمام سکانس آن دو حذف می شد، لطمه ای به فیلم وارد می شد؟
با همه اینها فیلم دوباره زندگی، به باور من، فیلم بسیار زیبایی است که ارزش تماشا برای همه دارد، خصوصا در زمانه ای که مناسبات میان زوج ها، چه پیر و چه جوان، از عشق و اصالت خالی شده، طلاق های قانونی و عاطفی رواج پیدا کرده، تجملات و زندگی مصرفی و تشبه به زندگی آزاد و بی مسولیت غربی اخلاق روزمره شده و در یک کلام، زندگی ها تهی و پوچ شده است. در چنین زمانه ای، فیلم دوباره زندگی فراخوانی است به زندگی.
حمیدرضا مرادی، رضا بهکام و سپیده این را خواندند
امیر مسعود این را دوست دارد
درود؛ چون در جلسه نقد و بررسی روز قبل فیلم در سالن ناصری حضور داشتم و دیدگاه کارگردان به نقل از خودشان گوش دادم لذا سؤالات شما نیز در آنجا هم مطرح شد از اینرو:
کاملاً موافق شما هستم در مورد مسأله فرودگاه تا منزل و خبر تصادف که به نظر من هم در نیامده و البته ... دیدن ادامه » می توانست شخصیت پردازی امیر فرزند خانواده را در یک پیرنگ فرعی حل و فصل کنند؛
در مورد نوزاد رنگین پوست هم نظر کارگردان این بود که تصادفی دست به این اتفاق زده اند و عمدی نبوده و می فرمودند که چون ما ایرانی ها منتظر دیدن یک پیوند با یک زن بور و اروپایی هستیم عامدانه خواسته اند که با این پیوند امیر با زن آفریقایی و حضور نوزاد رنگین پوست(سیاه) تضادی ایجاد کنند و کلیشه شکنی ذهنی کنند که البته با هوشمندی کارکرد طنزی ظریف و ایرانی را نیز در لایه داستان پی ریزی کرده اند؛
در مورد حضور زوج سالمند آفریقایی در اواخر داستان به نظرم خوب بود و حل و فصلی بود برای پاسخ چرایی مطرح شده در سفارت و پیگیر بودن سفارت ایران در آلمان و البته بار طنز اثر را هم افزوده بود چه روند رویه طنز در مسیر کمدی و چه از منظر سیر درونی طنز و تلخی لایه زیرین داستان.
با احترام
۱۴ مرداد
سلام و ادب
ضمن تشکر قلبی از توجه شما و‌پاسخ های خوبتان، راجع به حضور زوج سالمند آفریقایی، نظر شما عالی است و خرده گیری من بی ربط، اما راجع به نوزاد رنگین پوست، تنها طنز موجود، اصرار به نامگذاری «مهتاب» از سوی مادربزرگ بود، اما جز آن، هیچ کارکرد دیگری ... دیدن ادامه » نخواهد داشت، جز آن که پرورش نوزاد رنگین پوست در محیط بسته ایران، در حال و آینده، مشکلات جدی برای خودش و اطرافیانش در پی خواهد داشت؛ چالشی که پدربزرگ و مادربزرگ آن را با روشن فکری غیر قابل باوری، ندید می گیرند!
بی تعارف بگویم ما ایرانیان علیرغم پیوند زبانی و تاریخی با مردم افغان، هنوز حضور آنها را در قشر «متوسط» جامعه نمی پذیریم، آن وقت حضور دختری رنگین پوست را به سادگی به عنوان نوه شادباش بگوییم؟!
البته که به لحاظ ضعف فرهنگی، نوزاد بور و اروپایی، مایه ی مباهات خواهد بود!
تشکر مجدد
۲۳ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و درود بر هنرمندان نمایش رویای یک شب نیمه تابستان
اول باید اعتراف کنم ضعف اصلی من، نخواندن متن اصلی است. وقتی دچار عارضه «کم مطالعه کردن» باشم، طبعا در مواجهه با نمایشی از این دست، نمی توانم مرز لودگی و طنز را تشخیص دهم. در نگاه اول، چالش ازدواج بزرگ آتنی و دختر آمازونی با کامل شدن ماه، مثلث عشقی هرمیا-لایسندر-دیمیتریوس، اضافه شدن هلنا به این مثلث و رقابت ابران و تاتیانا در تسلط بر دنیای زیر و زبر، همه و همه برایم موضوعاتی ساده و تکراری آمدند. نقدهای تیوال و به خصوص توضیحات خوب آقای آریو راقب کیانی در همین صفحه به من کمک کرد تا بیشتر به معنا و محتوای اثر نزدیک شوم.
اجرای نمایش، با اندک تجربه من، کاملا متفاوت و بی نظیر بود. انگار صحنه با بازیگران پیوند خورده بود. دریچه های کف و سقف، ورودی های سه گانه روبرو و تاب، رفت و آمد بازیگران را با شگفتی ... دیدن ادامه » و زیبایی همراه کرده بود.
موسیقی هم عالی بود و خروج دست آخر نوازنده، آن را زیباتر کرد. صادقانه از موسیقی لذت بردم.
بازی ها محشر بودند و از همه بیشتر، تحت تاثیر بازی پاک بودم. انگار صحنه را در دست گرفته بود و بر همه چیز و کس مسلط بود. اجرای پاک جمعه ۱۱ مرداد آقای محمد هادی عطایی بودند؟
دست آخر، صادقانه اعتراف می کنم علیرغم اسم بزرگ شکسپیر در مقام خالق متن اصلی، واقعا متوجه نشدم این نمایش به دنبال چیست! آثار مشهور دیگر شکسپیر، به مدد نقدها و توضیحات مفسران، برایم قابل فهم ترند، ولی در این کمدی، من چه ایده ای را باید درک کنم که نکردم؟ مشکل اخیر من در فهم نمایش، ربطی به هنر زیبا و قابل تحسین آقای کوشکی در مقام خالق و کارگردان اثر ندارد و شاید به خاطر همان عارضه «کم مطالعه کردن» باشد که در ابتدا گفتم.
سلام و ادب خدمت هنرمندان نمایش رمئو و ژولیت ...
من از تماشای اجرای پایانی لذت بردم و تشکر می کنم از هنرمندان خوب کار.
به صداقت اعتراف می کنم شخصا از تشخیص مرز بین لودگی و شوخی های سطحی با طنز تلخ هنری ناتوانم. مثلا شوخی هایی که با لهجه محلی می شد یا شوخی های جنسی یا مراسم نوحه خوانی پایان کار (که فوق العاده عالی اجرا شد و من لذت بردم) از جنس شوخی های مثلا حسن ریوندی است یا از جنس هنر؟ شاید اعتراضی که سایر دوستان هم داشتند، از همین دید باشد. من نمی توانم با آنها همدلی یا مخالفت کنم، چون از سواد لازم برای تشخیص هنر بی بهره ام.
محمد لهاک (آقای سوبژه) این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امیر عسگرزاده
درباره فیلم رضا i
رضا مظهر اخلاق انسان وجود باور (به تعبیری اگزیستانس) است در مقابل انسان اخلاق مدار افلاطونی.
رضا دنبال مصداق اخلاقی شرافت و شجاعت نمی گردد. مردی نیست که برای بقای رابطه خانوادگیش، خودش را به آب و آتش بزند. برای رسیدن به عشقش، چه همسر جداشده اش باشد و چه دختر ارمنی تازه آشناشده، به کم ترین تلاش ممکن دست می زند، در حد دو سه جمله کوتاه در آزمایشگاه پیش از دادگاه یا پیغام صوتی برای دختر ارمنی! در واقع هیچ تلاشی نمی کند. سکانس نخستین، به خوبی شخصیت خنثی و کم تحرک رضا را نشان داد: پوشیدن لباس به قصد خروج از منزل، تردید و بعد کندن لباس ها و دست آخر لمیدن روی راحتی، مثل کودکی که کاری از دستش بر نمی آید و منتظر اتفاق های خوب در کنج خانه است. نشان دادن اندام فربه و عریان رضا در همین بخش پوشیدن و کندن لباس، می تواند کنایه ای بر همین بعد انفعال و تنبلی شخصیت رضا ... دیدن ادامه » باشد.
اما اگر از دید دیگری به رضا نگاه کنیم، تمام توصیف ما از رضا در پاراگراف بالا به چالش کشیده می شود؛ از دید فلسفه وجودی، نه اخلاق سنتی. رضا فیلسوف وجودی است، چون دنبال حال خوش و درک آن لحظه وجودی پنهان است چه در آدم ها و چه در محیط اطراف. حتی شغل عملی رضا، علاوه بر نویسندگی و نقد، معماری است که معماری به معنای عرف متداول، ساختن خانه های نو نیست، بلکه احیای بناهای قدیمی با رویکردی انتقادی و فیلسوفانه است که به زیبایی در اسلایدشوها و گفتار روی تصاویر نمایش داده می شود. رضا برای رسیدن به آن حال خوش وجودی، بنای مخروبه را بازسازی می کند، به درخواست همسرش، بی هیچ گله و شکایتی از او جدا می شود، به دختر ارمنی، همسرش و هر که لازم باشد دروغ می گوید و در مهمانی مادر همسرش، به دروغ ظاهر می شود و در هیچ موقعیتی، احساس عذاب وجدان نمی کند، چون در دستگاه اخلاقی رضا، راست و دروغ، خیر و شر اخلاقی در تعاریف افلاطونی جایی ندارد. با همین دیدگاه وجودی است که رضا می تواند تنوع عشقی را تجربه کند، بی آن که به اتهام دون ژوان بودن و فساد اخلاقی محکوم شود. با دختر فامیل یا دختر سوارکار یا همسرش، فرقی نمی کند، رضا دنبال حال خوش وجودی است. دقت کنیم رضا هیچ وقت، خودخواه یا منفعت طلب یا هوس باز نیست. دروغ نمی گوید که به نفع خودش کاری انجام دهد. عشق نمی بازد که شهوتش را ارضا کند. رضا در وجود بحت و بسیط، غوطه ور است. حمام رفتن و قدم زدنش در کوچه باغ، تلاش فیلسوفانه ی رضا برای نزدیک تر شدن به وجود است. حتی شرکتش در مجلس مذهبی ذکر امام، نماز جماعت و آواز خوانی زیر سی و سه پل از همین دست رفتار است. او می خواهد به راز وجود نزدیک شود. از خودش بگذرد و در جمع، هستی را آنچنان که هست، چه سرود مذهبی باشد و چه آواز عاشقانه، تجربه کند. همسرش، این جنبه وجودگرا با اخلاق متعالی او را شناخته که موقع جدایی، مهریه طلب نمی کند و پس از جدایی، هر وقت که بخواهد، گرسنه باشد یا آزرده از بدی دیگران، به او پناه می آورد، آنچنان که دختری به مادرش پناه آورده یا نیازمند رنجیده ای به مسجد یا کلیسا. رضا در چارچوب مرد سنتی نمی گنجد، آنچنان که اعتراض مادر همسرش را در پی دارد. تنها زمانی با همسرش هم خوابه می شود که او بخواهد. هم خوابگیش هم در همین چارچوب وجودی برای او معنا می شود. رضا دغدغه هستی دارد. نگرانی او نسبت به همسرش از همین دغدغه نشات می گیرد. حتی برخلاف آن چه که در پراگراف نخست گفتم، فربهی و تنبلی ظاهری که از رضا می بینیم، دلیلی بر تن آسانی و انفعال او نیست، بلکه از تمرکز حال وجودباور او بر خود زندگی ناشی می شود. رضا فیلسوفانه در پی کشف لحظه ی ناب حیات است و در این راه، از خودخواهی و منفعت طلبی می گذرد؛ حتی از هرگونه کنش گری و پویایی برای حفظ رابطه زناشویی یا رابطه عاشقانه اش با زنان بعدی می گذرد؛ نه به این خاطر که لخت و منفعل با تیپ زنانه شخصیتی است، بلکه به این خاطر که در هر رابطه و لحظه ای، دنبال معناست؛ معنای وجودی خودش و شخص مقابل و رابطه خودش با دیگری. وقتی در بیمارستان به هوش می آید و آرزوی زندگی صدساله اش را با دختر سوارکار مطرح می کند، از همین روست.
در پایان می توان گفت داستان نویسی رضا که به شکل گفتار روی تصویر روایت شده، خالص ترین شکل تلاش رضا برای کشف کنه زندگی است.
امیر مسعود این را خواند
امیر نجفی، Samira، رضا بهکام و معین این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و درود بر هنرمندان نمایش کرونوس
من شاهد اجرای پایانی بودم. با دانش و تجربه اندکم از تماشای اثری متفاوت و خاص لذت بردم. اجرای زنده موسیقی در بدو ورود، حال و هوای متفاوت نمایش را نشان می داد. راست و صادقانه نقدهای دوستان را در تیوال خوانده ام و بحث متنی، تکرار خواهد بود. یک نکته شاید کم اهمیت که در بحث های زیر ندیدم:
- آیا تاکید بر نشان دادن "خون" در نمایش، لازم و هنری است؟ تا به حال، تصورم این بود که در اجرای نمایش، نیازی به واقع نمایی سینمایی نیست. ریختن و پاشیدن خون در نمای سینمایی برای باور پذیری تماشاچی لازم است، اما در سالن نمایش هم کار "قشنگی" است؟ اگر جواب مثبت است، چرا به هنگام شلیک تفنگ، پوکه مشقی از تفنگ ها بر زمین نیفتاد تا شلیک ها باورپذیر شوند؟
- شکار زن برای یافتن راه رهایی از چرخه زمان و موج است یا برای تولید مثل و تکرار ... دیدن ادامه » و ساختن شکارچی های جوان تر یا برای صرف شهوت رانی و کشتن و تغذیه از گوشتش؟ در متن گفتگوها و بازی ها به هر سه توجیه، به یکسان اشاره می شود، اما در پایان آن چه رخ می دهد بیشتر شباهت به پایان یک فیلم وسترن دارد که همه تفنگ هایشان را به سوی یکدیگر نشانه می روند و همه می میرند، حتی قهرمان داستان! و راستی، قهرمان نهایی نمایش، زن دربند "خردمند" است (ظاهرا مسایل را بهتر از بقیه می فهمد و هویت از دست رفته خودش و توحش برادرانش را تشخیص می دهد) یا پسر جوان با احساس و ترسو (ترحمش بیشتر از بقیه و ترسش برای ورود به واقعیت نیز بیشتر از بقیه است)؟ و اگر همه ضدقهرمان هستند و بازیچه ی جبر زمان، آنچنان که در قاب نخستین و پایانی، مردان دور میز نشسته در پی تقسیم اندک غذای کنسروی هستند که یعنی تمام آن چه در طول نمایش اتفاق افتاد، پیش از این و پس از این هم رخ داده و خواهد داد، پس وارد کردن زن چه نقشی در باز کردن گره داستان دارد جز آن که زن را تجسم تمایلات حفظ بقا، تولید مثل، شکنجه گری و سادیسم، شهوت رانی و شکم چرانی آدم هایی بدانیم که خودشان هیچ نقش فعالی در انتخاب این تمایلات نداشته اند بلکه موج ها آنها را به چنین چرخه تکرار سبعانه ای از زیست بی اخلاق رسانده است؟ در یک کلام، ما محکوم جبر زمان (کرونوس) هستیم و ورود زن هم در داستان، نه برای باز کردن گره نمایشی است و نه برای تعالی و تطهیر، بلکه برای نشان دادن زوال و انحطاط بیشتر ما؟
هر چقدر خواستم از بحث متنی دوری کنم، نشد! بازی ها، دکور صحنه، موسیقی و اجرا (از دید من بی دانش و کم تجربه) عالیند، اما غلبه متن بر شکل کار هنری، آن قدر عیان و برجسته است که نمی توان از آن گریخت. به دید من، کرونوس انگار بیشتر، ایده ای تلخ از جنس فلسفه بود تا اثری "صرفا" هنری از جنس نمایش!
امیر مسعود و علی عبداللهی این را خواندند
علی صفری، زهره مقدم و نرگس این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود و هزار درود فراوان بر سید جواد روشن و گروه هنری او
دغدغه ها و گرفتاری های مالی سال ۹۸ چنان بر ما (من و همسرم) فشار آورده بود که از دنیای تئاتر فاصله گرفته بودیم. خوشحالم و بسیار متشکرم که بازگشت ما به صندلی های تماشاخانه با «یک ساعت آرامش» آغاز شد. بنا به عادت، هنر را جدی، کمی تلخ و عموما تراژیک می شمردم و مقام پایین تری را برای خنده و کمدی قائل بودم. تماشای نمایش یک ساعت آرامش، پیشداوری ساده باورانه مرا به چالش کشید. علیرغم ترجمه ای بودن متن، همگام سازی گفتگو ها و موقعیت ها با فرهنگ ایرانی، صمیمیت کار را دو چندان کرد. شاخصه «سهل و ممتنع» که در تعریف بخشی از ادب فارسی می گویند، شعر زیبایی که خواندنش راحت و سرودنش سخت، ویژگی بارز اثر حاضر است.
درود و هزار درود بر خانم کارگردان، بازیگر و نویسنده و همراهان هنرمندش در خلق این اثر زیبا
تلاقی روانکاوی مدرن فروید با قصه گویی سنتی شهرزاد در فضایی رویایی و با ادبیاتی زیبا صورت می گیرد. همه اجزای نمایش، از موسیقی تا نور و چیدمان و بازی چنان در هم تنیده اند که در نهایت، به آفرینش یک اثر هنری کامل (از دید من که تماشاگر عادیم) ختم می شوند. من و همسرم به راستی لذت بردیم و از خالقان این اثر تشکر می کنیم.
شخصا و شاید از آنجا که سواد اندکی در هنر دارم، بعضی چیزها را متوجه نشدم. مثلا نقش مردی که سی و نه روز صبر کرد تا به وسوسه باز کردن در افتاد و تلاقیش با سه دختر جادوگر در کلیت اثر چه بود؟ کشمکش دختر فلج و پرستار بر چه مبنایی شکل می گرفت و ... پرسش های ذهنی من، ذره ای از زیبایی و کمال کار کم نمی کند. اعتراف می کنم پرسش هایی از این دست را مثلا هنگام تماشای فیلم ... دیدن ادامه » سنگ اندلسی بونوئل داشتم. راستی نمایش "هزار و یک تو" بیشتر اثری سورئال قلمداد می شود یا اکسپرسیونیست؟
کیکاوسی نژاد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و درود فراوان بر آریو راقب کیانی و بازیگران خوب و همراهش
خوشحالم که با هنر "نمایش" آشنا شدم و خوشحالم که اجرای پایانی "هتل کوهستانی" را به تماشا نشستم. زیستن در شرایطی که هر روزش، تکرار دیروز است و دیگری، آینه ای است از خاطرات، آرزوها، هوس ها و حسادت های خود؛ زیستن در جامعه ای که بی شباهت نیست به جامعه ی نویسنده اثر (طنز تلخ و تصویر مسخ شده هتلی که رییسش، زندگی "ایدآلی" برای مهمانانش فراهم کرده)؛ درود بر کارگردان در انتخاب هوشمندانه این اثر و افسوس که پژواک این اثر و آثاری از این دست، محدود به مرکز و حداقلی از جامعه ماست؛ قدردانی و سپاس از تک تک هنرمندان هتل کوهستانی، تو گویی که حتی آوای هر هنرمند تنیده در شخصیت و خلق شده برای اجرای این اثر بوده، و در آخر، به باور من، کانون نمایش، تایپیست با بازی درخشان و بی کلامش، آن قدر درخشان ... دیدن ادامه » که حتی باز هم به باور من، زیر نفوذ آن شخصیت فراتر که انگار ناظر بر او و همه است، نبود و ... و ... کاش سواد بیشتری داشتم تا لذت بیشتری می بردم و درک بهتری به دست می آوردم و راستی، تشکر از همسر و همراه خوبم در انتخاب این نمایش.
درود بر شما جناب عسگرزاده گرامی
و درود بر انرژی بخشی نابتان ...
تحلیل شما از نمایش با مصداق سازی که داشتید، جالب توجه بود.

پایدار باشید و استوار
۲۴ دی ۱۳۹۷
جناب آقای عسگر زاده. سلام
تشکر می کنم از اینکه نمایش ما رو به تماشا نشستین و به حقیر لطف فراوانی داشتین‌. امیدوارم در کارهای بعدی هم ما رو همراهی بفرمایین. ارادتمند
۲۶ دی ۱۳۹۷
هنرمندان خوب سرزمینم
از این که پاسخ مخاطب عام خود را می دهید، قلبا سپاسگزارم.
گام هایتان استوار، راهتان پرنور و دستانتان پر باد!
۲۶ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود فراوان خدمت هنرمندان نمایش از اونور کاراییب کشوندیش اینجا چیکار
اول تشکر می کنم و دوم برداشت شخصیم از نمایش، نقدی است که نویسنده و کارگردان بر جامعه جوان امروز و قشر متوسط دارد، قشری که مهم ترین ویژگی آن، سرگشتگی و سردرگمی و بلاتکلیفی است: جوان روشنفکر می خورد، می خواند و به طور کل ورودی دارد، اما خروجی ندارد. تنها کاری که انجام می دهد، همان قضای حاجت وقت و بی وقت است. دیگری تنها به کسب درآمد و پول می اندیشد، کار می کند، اما نه کار تولیدی، بلکه خدماتی، آن هم در نازل ترین سطح آن که از عنوان کردنش ابا دارد و در آخر نمی داند که با "پول" چه کار کند. دختری که در عین معصومیت، آمیزه است از احساسات سطحی، کم هوشی و ابتذال. همسایه هایی که از نظر سنی، شاید یک نسل پیش از جوانان باشند، با همان مشکلاتی درگیرند که اینها نیز هرچند در آن سهیمند، اما می خواهند ... دیدن ادامه » ندیده اش بگیرند؛ مشکلاتی از نوع ابتدایی ملزومات زندگی شهری. اوج سرگشتگی و سردرگمی، دختری است که نیست، اما حضور مالیخولیاییش، همه را به دردسر و تشویش انداخته.
رخوت و رکود زندگی انگل واری که کارگردان به زیبایی به نمایش در می آورد، تصویری است از حال امروز ما. شاید به همین خاطر باشد که جنبش های اجتماعی جوان اخیر، کم مایه و بی جان و لختند و با تلنگری از قشر محافظه کار جامعه، به سادگی از صحنه ی واقعی زندگی محو می شوند. وقتی که "آرزوهای بزرگ" به "هوس های کوچک" بدل شده اند، جامعه ای با آدم های کوتوله حاصل می شود که مهم ترین فعالیت روزانه شان، برآوردن خواسته های شکمی و زیر شکمی حداکثر با قابی روشنفکرمابانه و مدرن است.
دست آخر از آنجا که سواد نمایشی ندارم، برداشتم کاملا شخصی است.
امیر، پژمان عبدی و محمد علی حسینعلی پور این را خواندند
مریم رودبارانی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و درود فراروان به کارگردان و همه بازیگران خوب این نمایش
پس از تماشای نمایش زیبای "خرس"، من و همسرم که تازه به تیاتر خو گرفته ایم، دو کار پر از نام های بزرگ و کم مایه و دلسرد کننده دیده بودیم و دلمان لک زده بود برای تماشای اثری که تمام عطش تازه کار و خام ما را به زیبایی ارضا کند و دیشب با تماشای "دولوروسا" به تمامی سیراب شدیم. همسرم پس از نمایش گفت حین تماشا، دلهره ام از تمام شدن اجرا بود. ما بی تعارف سواد نمایشی نداریم، اما دیشب حسی از "پالایش" را تجربه کردیم که آن را مدیون فکر خوب کارگردان و بازی درخشان بازیگران هستیم. امید که پایدار باشید.
من لذت بردم. از نقدهای حرفه ای سر در نمی آورم. شاید حق با دوستان باشد که با استفاده از نام بزرگ قطب الدین صادقی، کار دانشجویی انجام شده، اما برای من بی سواد در تیاتر، لذت بخش بود. اولین بار هم بود که به تماشای باغ آلبالو نشسته بودم و اجرای دیگری هم ندیده بودم که بتوانم مقایسه کنم. تنها ایرادی که از دید من می توان گرفت: اگر کسی از پیش باغ آلبالو را نخوانده باشد، به صرف تماشا، به طور کامل پی به شخصیت ها نمی برد. این مساله راجع به شخصیت های فرعی نمود بیشتری داشت.
امیرمسعود فدائی، رضا غیوری و احمد عسگری این را خواندند
امید این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امیر عسگرزاده
درباره نمایش خرس i
این قدر این نمایش عالی بود که من و همسرم که چند سال یک بار به تیاتر می رفتیم و آن هم با بلیط رایگان (!) رویه خود را عوض کردیم. هر سه بازیگر درخشان بودند. ما عاشق آن مرد طلبکار شدیم که از جان و دل برای ایفای نقشش مایه می گذاشت. متن خیلی خوب بازنویسی شده بود. بعد از تماشای خرس در فرهنگسرای نیاوران، ما به تیاتر دل بستیم و تصمیم گرفتیم علیرغم هزینه بالاترش نسبت به سینما، هر هفته یک اجرا ببینیم. هفته بعد فکر کردیم از یک نمایش ساده (خرس) برویم یک نمایش حرفه ای (آهسته با گل سرخ) با آدم های به نام و بزرگ را ببینیم تا به اصل تیاتر برسیم. متاسفانه به شدت توی ذوق مون خورد. البته علاقه خود به تیاتر را از دست ندادیم، اما به این نکته ساده در زندگی پی بردیم که گاه تجربه کشفی ساده و تصادفی (تماشای خرس بی برنامه قبلی بود و ما هیچ شناخت قبلی نداشتیم) از تجربه ی برنامه ریزی شده ... دیدن ادامه » با کلی ستاره درخشان (سابقه کارگردان آهسته با گل سرخ و اسامی مطرح بازیگران را از پیش مطالعه کردیم)، درخشان تر، لذت بخش تر و عمیق تر می تواند باشد.
لطف عالی مستدام
۳۰ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید