تیوال باهره فرمانفرمائی | دیوار
S3 : 06:22:18
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
خیلی شیک، ردیف های جلویی یک تئاتر گران قیمت را می خرید که این یعنی حواستان بوده کی فروشش باز می شود. می دانید موضوع نمایش چیست. از تایمش خبر دارید.
با این حال تحمل نمی کنید دو ساعت و نیم تلگرام و اینستاگرامتان را هر پنج دقیقه یک بار چک نکنید، آن قدر که مسئول سالن نور روی تان می اندازد. حوصله تان سر رفته و چاره ای ندارید جز صبر کردن تا اتمام نمایش. ولی چرا تا تئاتر تمام می شود سریع همان موبایل را در می آورید و از بازیگرها مشغول عکس برداری می شوید. فقط آمده بودید ما را کور کنید و عکس از آنها بگیرید. خب بیرون سالن منتظرشان می ماندید. می خواهید پز بدهید که تئاتر رفته اید؛ آن هم فلان تئاتر. خب حداقل یکم برای زحمت و هنر همان بازیگری که برای گرفتن عکس ازش هول هستید، احترام قائل شوید. او توجه و احترام شما را می خواهد نه عکس گرفتنتان را.
متناقض نباشیم.
البته اکثر افرادی که ردیف جلویی تئاترهای لاکچری مینشینند دعوتی و سفارشی هستند و نمیشه انتظاری برای احترام به اصول و قواعد داشت...
۱۰ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
باهره فرمانفرمائی
درباره نمایش سیزیف i
یه ماه دیگه هم تمدیدش کنید لطفا
کاش بعد از 30 بهمن هم اجرا داشته باشه
دایِه* و میثاق زارع این را خواندند
تلاشمون بر اینه که تا دوم اسفند اجرا بریم
۲۵ بهمن ۱۳۹۷
خیلی خیلی ممنون
۲۷ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بد نیست اگر برای تبلیغ نمایش تان چندتا اکانت فیک درست می کنید نحوه نوشتار تحسین نامه هایی که می نویسید فرق داشته باشد تا به من خواننده کمتر بربخورد.
بد نیست تمام اکانت های فیک تان در یک بازه زمانی درست نشده باشد.
بد نیست اسم هایی که برای این اکانت های فیک درست می کنید کمتر تابلو باشد.
بد نیست محض تنوع یک اکانت فیک درست کنید که بدِ نمایشتان را بگوید بعد با یک اکانت دیگر جوابش را بدهید.
ما که هر چقدر تیکه بندازیم شما کار خود را می کنید. شایدم حق دارید. احتمالا سلبریتی ای در نمایشتان نیست و یه گروه تازه کار هستید که پول ندارید به فلان بازیگر بدهید که در پیج اینستایش تبلیغتان را کند.
اما بالا غیرتا در همین تبلیغ های بی هزینه خلاق باشید و وقت بیشتری بگذارید، چون در غیر این صورت نتیجه عکس می دهد.
مشکل اینه که حاضر نیستن کوچکترین زحمتی بکشن ...اون اکانتای فیک رو هم واسه این درس میکنن که به رفقای تاتری خودشون پز بدن که کوروکچل‌ها(یعنی ما تماشاگران همیشگی تاتر از دید حضرات)از تاتر خوششون اومده و خرکیف شدن!!!و گرنه اینکه یک دقیقه از نمایش فیلم بگیرن ... دیدن ادامه » و بعنوان تیزر در اینجا یا ایستاگرام منتشر کنن اصلا کار سختی نیس...خیلی ازین کارها ممکنه با سلیقه ماها سازگار باشه ولی چون تیزری نیست و عوامل رو هم نمیشناسیم طبعا ریسک نمیکنیم
۳۰ دی ۱۳۹۷
اگر نمایشی منسجم و باور پذیر باشد مخاطبان واقعی را برای دیدن نمایش متقاعد خواهد کرد و احتیاجی برای ساختن اکانتهای متعدد برای تبلیغ نخواهد بود من فکر می کنم سایتهایی از قبیل تیوال یا اینستاگرام تاثیر چندانی در میزان فروش بلیت نمایش ها ندارند که گروه ... دیدن ادامه » های اجرایی بخواهند زحمت ایجاد اکانت های متعدد و فیک را جهت تبلیغ به خود بدهند این سایتها بیشتر جنبه اطلاع رسانی دارند.
۳۰ دی ۱۳۹۷
واقعا هنوز نفهمیدند که نتیجه ی عکس میده!!!؟ اوجش چند ماه پیش بود که اکانت فیک با نام ملودی آرام نیا درست کرده بودند و از یک نمایش تعریف میکردند..که لعدش خود سرکار خانم آرام نیا اومدند و بهش تذکر دادند...یعنی میخوام بگم دنبال اسم و فامیل هایی هم میرن که از ... دیدن ادامه » ۶ کیلومتری معلومه فیکه.
۰۱ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میشه اولا تا آخر دی حداقل تمدید کنید و به جای سانس 8 و 10 شب. 6 بعد از ظهر و 8 شب بذارید.
سلام

دوست عزیز بابت تمدید بعید می‌دونم امکانش باشه چون گروه دیگری بعد از ما قرار است اجرا برود. اما من حتمن مجدد پیگیری می کنم.

و همچنین نظر شما بابت سانس رو انتقال می دم.
۰۶ دی ۱۳۹۷
خیلی ممنونم
۰۷ دی ۱۳۹۷
متاسفانه مورد اول همون‌طور که گفتم امکان پذیر نیست، و مورد بعدی هم با توجه به همژمانی با زمان فیلمبرداری بعضی از بازیگران شدنی نیست
۰۸ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
باهره فرمانفرمائی
درباره نمایش سیزیف i
امیدوارم تمدید بشه
محمد لهاک این را خواند
سما و نفیسه نوری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم
مسوز این چنین گرم در خود، مسوز
مپیچ این چنین تلخ بر خود، مپیچ
که گر دست بیداد تقلید کور
تو را می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ
...
من از جنگل شعله ها می گذشتم
همه هستی ام جنگلی شعله ور بود

همه هستی و درون فرید فیلم شعله ور نیز جنگلی شعله ور است که هم او و هم اطرافیانش را دارد می سوزاند. اما این شعله از کجا می آید؟
شروع داستان فیلم و مونولوگ های ذهنی فرید به گونه ای ست که احساس می کنیم قرار است با یک کاراکتر عاصی و مورد ظلم واقع شده ای روبرو شویم که با همه حسن نیتش دست به هر کاری می زند با در بسته روبرو می شود. از همان جنس کاراکترهائی که این روزها در سینمای ایران به وفور دیده می شود. کارفرمای ظالم و زورگو، همسر بی وفا، خانواده ای که درکش نمی کنند و جامعه ای که معیارش برای احترام به آدم ها فقط و فقط پول و موفقیت است. اما قهرمان قصه قرار نیست غرورش را زیر پا بگذارد. بنابراین به تهران و همه آنهایی که تحقیرش کرده اند پشت کرده و دنکیشوت وار راهی سیستان می شود. در حالی که نمی داند صرفاً دارد به دنبال باد می رود و دست بیداد تقدیر کور آنجاست تا او را با چهره حقیقی اش روبرو کند. زیرا که مشکل نه در بیرون که در درون خود اوست.
شعله ور فیلمی در مورد بی عدالتی اجتماعی نیست. ما نمی دانیم چرا فرید معتاد شده و در کارش نتوانسته پیشرفت کند اما در پایان فیلم هم به این نتیجه نمی رسیم که حق خوری های بقیه، رانت، زد و بند و جامعه کثیف او را به آن فلاکت اجتماعی و ذلت روحی کشانده است. فرید هم زرنگ و باهوش است و هم باعرضه و در عین حال خوب بلد است از آب گل آلود ماهی بگیرد بنابراین تنها مسبب بدبختی اش با اختلاف زیاد از سایر عوامل خودش است. نکته اما اینجاست که خودش این موضوع را قبول ندارد. از آدم های موفق بیزار است چون فکر می کند آنها هستند که حق او را از زندگی خورده اند. بنابراین حالا که نمی تواند خودش را بالا بکشد، دیده شود و در چشم پسرش قهرمان به حساب بیاید باید بقیه را به لجن بکشد.
تهرانِ شلوغ و درهم برهم با آن همه آدم هفت خط تر، دغل تر و قدرتمندتر از فرید به او اجازه نمی دهد تا به راحتی از بقیه انتقامش را بگیرد و با اندک تلاشی در این راه از جاده منحرف شده و یک زخم روی صورت پسرش به یادگار می گذارد. اما حالا او در زابل است با آن طبیعت وحشی، بکر و بی رحمش که با کوچکترین اشتباهی انسان را به کام مرگ می فرستد. اینجاست که میدان عمل برای فرید فراخ شده و احساس می کند می تواند بی محابا هر کاری که دلش بخواهد انجام دهد و به راحتی نیز قسر در رود. او دنیای اطرافش را در آنجا به سان دکه پدر وحیده می بیند که کنترل و اختیار همه چیزش در دستان او افتاده است و همین قدرت کم که به چنگ او افتاده اجازه می دهد تا کم کم هیولای درونش رشد کرده و تبدیل به یک جانی شود.
اما ... دیدن ادامه » این هیولا در درون همه ما هست. هر زمان که با غیظ و غضب آدم های موفق تر از خودمان را نگاه می کنیم و دنبال فرصت و قدرتی هستیم تا با کوچکترین اشتباهی از سوی آنان فریاد شادی سر داده و بی رحمانه شاهد خفت و ذلت آنها باشیم، این هیولا بیدار می شود. همان هیولایی که باعث می شود کامنتهای سرشار از نفرت زیر پست افراد مشهور بگذاریم. در خیابان ماشین های مدل بالا را خط بیاندازیم. در محل کار پشت سر همکار موفقمان غیبت کنیم. تمام ثروتمندان را دزد و کلاش خطاب کنیم و در نهایت در حالی که سعی می کنیم همه جا با زرنگ بازی و منفعت طلبی محض کارمان را پیش ببریم، مظلومانه خود را قربانی شرایط و محیط اطرافمان تصور کنیم.
شعله ور فیلم به موقعی است. در این آشفته بازار اوضاع بسیار بد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی که مردم مانند یک انبار باروت تنها منتظر جرقه ای اند تا به جان هم افتاده و انتقام همه کمبودها و نداشته هایشان را از هم بگیرند. این فیلم می خواهد یادآوری کند که ما خود نیز قالتاق ها، کلاه برداران و کلاشان کوچک و حقیر همین سیستم معیوبیم که باعث بقایش شده ایم و بد نیست گاهی به جای اینکه بیهوده و پوچ، در بیرون به دنبال راه حل باشیم نگاهی به درون خود بیاندازیم. وگرنه که این آتش کینه و حسد روزی بالاخره خودمان، عزیزانمان و آدم های بیگناه زیادی را شعله ور می سازد. همان خطری که این روزها جامعه مان را به شدت تهدید می کند.
عاطفه گندم آبادی، محمد لهاک، جهان، علی جباری و میترا این را خواندند
امیر و بامداد این را دوست دارند
فیلم رو ندیدم . اما این متن عالی بود
۲۷ شهریور ۱۳۹۷
خیلی ممنونم
۲۷ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
باهره فرمانفرمائی
درباره نمایش ریچارد i
مناره های سرهای خون فشان
از پشت کنگره های روح
کلامی را تکرار می کنند
که تا به ما می رسد
از آن جز غبار نمی ماند.

یک دیوار روبه فرمانروا
دو دیوار رو به مردم
این رسم آن کس است
که می ترسد
پس می ترساند.

"جواد مجابی"

ریچارد با آن شمایل ناقصش مصداق بارز ترس و وحشت است. ترسی که لازمه بقای اوست. او برای بقای حکومتش هر کاری می کند. سال های سال کتاب مقدسش "شهریار" را مرور کرده و حالا موقع درس پس دادن است. توطئه، قتل، دروغ، فریب، عوام فریبی. اما آنچه که بیش از هر چیزی نیاز دارد ترس است.
مانس ... دیدن ادامه » اشپربر در کتاب "نقد و تحلیل جباریت" از قول افلاطون می نویسد " هر کس می تواند شایسته صفت شجاعت باشد الا فرد جبار". نقش ترس در سیر تکوین جبار و پیدایش نظام جباریت ثابت شده است.
جبار یا دیکتاتور می ترسد. او از اعماق وجودش می داند برای اینکه راهکارهای ماکیاوللی گونه اش جواب بدهد باید خفقان و ترس را چاشنی آنها کند اما این را نیز به خوبی می داند که ترس نیز مانند هر احساس جمعی و فردی دیگری عمر مشخصی دارد و وای بر حال آن حکمرانی که عمر ترس مردم از او از عمر خود او کوتاه تر باشد. چرا که در صورت وقوع چنین اتفاقی ملتمسانه مجبور می شود تمام پادشاهی خود را با اسبی برای فرار تعویض کند.
سپاس از اینکه با ما همراه شدید
و همچنین نظرتان را نوشتید
ما را در تبلیغات یاری کنید
۰۶ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در یک روز زیبای تابستانی که هوا قطعا آفتابی است آقای خوشبختی و آقای بدبختی هر دو تصمیم می گیرند بمیرند. بدبختی برای این می خواست بمیرد چون هیچ وقت به هیچ کدام از خواسته هایش نرسیده بود و دلیل خوشبختی برای مرگ این بود که بعد از رسیدن به تمام خواسته هایش زندگی معنایش را برای او از دست داده بود.
آرتور شوپنهاور می‌گوید زندگی همچون آونگی میان رنج و ملال در نوسان است. از نداشتن چیزها رنج می‌بریم و وقتی هم که به آن‌ها می‌رسیم ملول و خسته می‌شویم.
رنج و ملال در حقیقت خمیر مایه اصلی دو کاراکتر مرد نمایش یک روز تابستانی یعنی به ترتیب ناموف و موف هستند. دو روی یک سکه. دو سر یک طیف احساسات. در هر لحظه از زندگیمان و با هر قدمی که بر می داریم به سمت یکی از این دو احساس کشیده می شویم و زندگیمان بین کمدی و تراژدی مدام در حال تغییر است. اما چه چیزی ممکن است ما را ... دیدن ادامه » از حرکت پاندولی این آونگ منحوس نجات دهد؟ ویکتور فرانکل در کتاب در جستجوی معنا بیان می کند تنها راه تحمل رنج و مشقت یافتن معنا برای آنهاست که باعث رسیدن به یک زندگی باطنی پر بار و آزادی معنوی می شود و بهترین راه دادن معنا به رنج هایمان عشق است.
در نمایش یک روز تابستانی وقتی سر و کله خانم عشق پیدا می شود رنج دست از خودکشی بر می دارد. او که همیشه منتظر بود روزی به خواسته هایش برسد با دیدن عشق سعی می کند یک شانس دیگر به خود بدهد و برای رسیدن به معشوق ملال را هم با خود همراه می کند زیرا که جرات ندارد تنها با آن روبرو شود. رنج صادق و فروتن است و برای عشق حاضر است تن به هر خفتی بدهد چون که عشق به او معنا می دهد. برعکس ملال، با ظاهر اتوکشیده و شق و رقش، علاقه ای به عشق نشان نمی دهد.
اما عشق. عشق از همان ابتدا شیفته ملال شده است با این وجود به رنج نیز فرصت می دهد تا از خودش بگوید. اما حقیقتا جذب آن نمی شود و هنوز چشمش دنبال ملال است. رنج بسیار آسان به پای او افتاده است در حالی که عشق به دنبال حریف قدرتریست.
خود عشق نیز همزمان دچار رنج و ملال است. در حضور ملال رنج می کشد زیرا که ماهیت واقعیش را زیر سوال می برد و در برابر رنج کسل می شود زیرا که فاقد پیچیدگی است. علاوه بر این جز در لحظاتی کوتاه هیچ گاه هر سه تای اینها در کنار هم دوام نمی آورند.
برای این نمایش می توان پایان های متفاوت دیگری نیز در نظر گرفت. اما هر ترکیبی از این سه احساس ملال، رنج و عشق ناپایدار خواهد بود. به عنوان مثال اگر ملال می رفت رنج می ماند با عشقی که هر لحظه کسل تر می شد و به مرور به وظیفه تبدیل می گشت تا اینکه بالاخره رنج را رها می کرد زیرا که طرد شدن سرنوشت رنج است.
اما در داستان رنج با خوشحالی و امید از بین می رود و عشق مجبور است در کنار ملال قدم بزند در حالی که خودش هم می داند این کار ممکن است باعث رنجشش شود. با این حال به نظر می رسد به این علت نویسنده این پایان تراژیک را برای رنج انتخاب کرده است چون احترام بیشتری برای رنج بشر نسبت به ملال او قائل است. رنج است که به خاطر امید ابدیش انسان را به پیش می راند و بدون حضور او زندگی صرفا ملال بچگانه ای خواهد که ادای فلاسفه را در می آورد. رنج به خودی خود کامل است، جرات عشق ورزیدن را دارد و تنها چیزی که می خواهد اندکی عشق است. ملال اما صرفا استاد بازی های زبانی ست و هیچ گاه نمی تواند شروع کننده یک رابطه عاشقانه باشد با این وجود نیاز دارد تمام وجود عشق را آلوده کند تا بتواند بعد از مدتی به بازی مسخره خود برگردد.
در هر صورت انسان پیوسته در پی قربانی کردن رنج های خویش است و اندک اند انسان هایی که بین تهی بودن و غم، غم را انتخاب می کنند.
این نمایش یک ستاره داشت و او بی شک رضا بهبودی بود.
نقد و تحلیلتون واقعا عالی بود. مرسی :)
۲۱ مرداد ۱۳۹۷
نقد شما , بسیار کامل و شاید از کل نمایش بیش تر در جزییات ورود شده بود.
دیدن آقای پیروزفر همواره جذاب است , آقای بهبودی که بازیگری نمونه هستند, خانم, البته برای بیننده از نظر من کشش عشق و میل دوباره به زندگی را ایجاد نمیکرد ولیکن تلاشی خوبی در این زمینه ... دیدن ادامه » انجام داده بود.
در کل بعنوان اولین تجربه نمایش که از کارهای آقای پیروزفر داشتم , سادگی دلچسبی را تجربه کردم که باعث میشود بار دیگر هم نمایش های ایشان را تجربه کنم.
۱۳ شهریور ۱۳۹۷
مرسی از نظرتون
۱۴ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
باهره فرمانفرمائی
درباره نمایش ریچارد i
خدا رو شکر بلیط اجرای پایانی رو دارم. ولی برام عجیبه یادمه اوایل نوشته بودند تا مهر ماه ولی حالا حتی تا آخر مرداد هم اجرا نداره. چرا؟ چون خیلی ازش استقبال نشده.
کلی از این کار تعریف شده و به نظر همه المان های یک تئاتر واقعی رو داره پس چرا ازش این قدر کم استقبال شده؟ اینجا هم هنرپیشه های معروف داره. فرقش با اولیور توئیست در چی بود که اگه پنج دقیقه دیرتر اقدام به خرید می کردی بدترین جای سالن بهت می رسید ولی برای این تئاتر حتی چند ساعت بعد هم ردیف های جلو پر نشده بود.
قیمت بلیطش هم که کمتر از دور دوم نمایش اولیورتوئیست هست.
واقعا حیف نیست همچین تئاتری این قدر کم روی صحنه بمونه!!!
به نظر من به دلیل شباهت بسیار زیاد داستان و شخصیتها به وضعیت کنونی ایران ،هیچ پشتیبانی از طرف نهادهای مسئول از این تئاتر نمیشود و البته اگر مردم حمایت نکنند اینگونه نمایشهای فاخر که باعث تفکر میشود را نمیتوان زیاد دید.بهترین راه اینست که خودمان به دوستان ... دیدن ادامه » و نزدیکان دیدن این نمایش را توصیه کنیم.این یک نمایش کاملا روشنگرانه است با اجراهای آوانگارد مخصوص به خود.
۱۷ مرداد ۱۳۹۷
بیلبوردهای الیور توئیست چندین ماه در شهر گسترده شده بود اما گوبا متاسفانه ریچارد چنین امکانی رو نداره ! ریچارد طبقه حاکم رو زیر سوال برده و الیور توئیست قشر له جامعه رو !
حضور جامعه شناسها و تحلیل درست خالی احساس میشه...
۱۷ مرداد ۱۳۹۷
سپاس از اینکه با ما همراه شدید و نمایش را دیدند
و همچنین نظرتان را نوشتید
مبلغ این نمایش شما تماشاگران محترم هستید
۱۹ مرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستی چراغی بیفروز (کنفوسیوس)
حلیمه یا ماریا. فرقی نمی کند؛ او هم خواست همین کار را کند. دست به کار شد و به جای اینکه مثل مردهای زندگیش فرار کند، بترسد، چاقوکشی کند و یا تنها ناظر منفعلی باشد تصمیم گرفت بدون جار و جنجال روی پای خودش بایستد. ولی نشد. حلیمه شورشی نبود فقط می خواست ماریا شود. پنهان کار بود ولی به وقتش از گفتن حقیقت ابایی نداشت. دلش تکیه گاه می خواست ولی یاد هم گرفته بود که وقتی همه ناامیدش کردند روی پای خودش بایستد. اما یک چیز را نفهمیده بود و آن این بود: اینکه تو چقدر تلاش می کنی اهمیت چندانی ندارد، زیرا که در هر صورت قرار نیست چیزی درست شود. وقتی تو داخل سیستمی باشی که قربانی پرور است ، تو همیشه همزمان هم قربانی هستی و هم قربانی کننده. پدر قربانی سیستم بود. ابی قربانی پدر بود، ماریا قربانی ابی شد و فرزندش نیز ... دیدن ادامه » احتمالا قربانی ماریا خواهد شد. دور باطلی که تا ابد ادامه خواهد داشت. اما یک نفر دیگر هم خواست این دور باطل را بشکند.
حاج ابراهیم یا ابی. فرقی نمی کند. او برای مخاطب مضحک و منفور است. مثل حلیمه باهوش است و مانند او دنبال هویت تازه ای برای خودش می گردد. با این حال سوراخ دعای بهتری پیدا کرده است. می خواهد گذشته اش را فراموش کند؛ می خواهد سری در میان سرها دربیاورد. می خواهد همه حاج ابراهیم بودن او را باور کنند ولی چنان در این کار افراط کرده ست که کل خانواده اش را زیر پایش له می کند و کسانی را جانشین آنها می کند که در باطن باورش ندارند. اما او مجبور است زیرا که خانواده اش سمبل خود واقعی او هستند و تا زمانی که این خود واقعی از هم نپاشد امیدی به رستگاریش نیست. با همه اینها او هم همان طور که گفته شد یک قربانی است. پسر بزرگ خانواده که طرد شدن و ترک شدن از سوی پدر را بهتر از بقیه لمس کرده و همین او را به یک ترسوی محافظه کار بزدل و خودخواه تبدیل کرده است و دقیقا اینجاست که فرق بزرگش با حلیمه مشخص می شود. حلیمه یک قربانی محبوب است کسی که با همه عیوبش منصف تر، قانع تر و اخلاق گرا تر از بقیه است و او فقط یک قربانی حقیر و منفور. کسی که هم دلی برنمی انگیزد. زیرا که از دید ما او انتخاب های دیگری نیز داشت. چرا باید چنین سفت و سخت به اصول اخلاقی ای بچسبد که خودش هم باورشان ندارد. گذشته سختش جای سوال و ابهام زیادی دارد. استحاله شخصیت او و قرار گرفتنش در این قالب جدید برایمان باورپذیر نیست. مگر همه آنچه می کند فقط تکنیک نیست و نقش بازی کردن. پس چرا این کار را می کند؟
او این کار را می کند چون احساس می کند که مجبور است. مجبور است بین این دو گزینه یکی را انتخاب کند. خودش یا بقیه. اجباری که در طول زندگی همیشه احساس کرده است و باعث شده در هر موقعیتی تصور کند یا باید خودش را قربانی کند یا دیگری. ذهنیتی که در انسان های ترسو ایجاد شده ست و نمی گذارد به راه حل سومی فکر کنند و چه نعمتی هستند این انسان های ترسو برای حفظ حیات و پایداری یک سیستم معیوب قربانی پرور و منفعت طلب.
پسر کوچیک خانواده چی؟ در مورد همه گفتین الا اون!!
۱۳ مرداد ۱۳۹۷
من البته فقط در مورد دو تا از شخصیت ها صحبت کردم و فقط اشاره خیلی گذرایی به بقیه داشتم. البته خب میلاد کسی نبود که حلیمه رو ناامید کرده باشه. و حتی خودش هم از بقیه ناامید شده بود و می شه در موردش جداگانه بحث کرد ولی به اندازه حلیمه و ابی اون پیچیدگی جذاب ... دیدن ادامه » شخصیتی رو نداشت.
۱۵ مرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
باهره فرمانفرمائی
درباره نمایش فلیک i
سم: می دونی اوری, گاهی وقتا تو زندگی, تو عاشق آدما می شی ولی اونا عاشقت نمی شن. ولی گاهی وقتا هم می شن و این فوق العاده ترین قسمت زندگیه(نقل به مضمون).
ولی چطور می شود عاشق آدم ها شد وقتی این قدر شناختمان ازشان کم است و شناختشان بسیار سخت. همان آدم هایی که گاهی تبدیل به بدترین کابوس خودشان می شوند. چطور می شود آدم ها را دوست داشت وقتی درست همان لحظه که احساس می کنی به آنها نزدیک شده ای ناگهان تنهایت می گذارند, اعتمادت را لگدکوب می کنند و تبدیل به موجودات خودخواه و منفعت طلبی می شوند که تنها چیزی که برایشان مهم است زندگی کوفتی و حقیر خودشان است و نه چیزی بیشتر و حاضرند به خاطر آن دست به هر کثافت کاری ای بزنند.
با این وجود حق با سم است. در این دنیا و زمانه ای که به قول مارکس "هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود. هر آنچه مقدس است دنیوی می ... دیدن ادامه » گردد" و هر چیز زیبا, خاطره انگیز و باشکوهی دیر یا زود جایش را به فناوری های دهن پرکنی می دهد که خالقانشان فقط به دنبال کسب سود بوده و کار چندانی با زیبایی و اخلاقیات ندارند. تو مجبوری برای اینکه این شتاب سرسام آور تغییرات، گم گشتگیت را سبب نشود؛ به چیز محکم تری چنگ بزنی. برای همین است که شاید بشود گفت، هنوز هم فوق العاده ترین بخش زندگی این است که تو عاشق آدم هایی شوی که عاشق تو هستند.