تیوال بهار گراوندی | دیوار
S2 : 17:02:37
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
"اون بالا یه دکمه ى قرمز هست.
یه دکمه ى قرمز که با سیم به ادراکت وصله.
وقتى دکمه رو فشار بدى مى میرى، بدون درد!
ولى تو هیچوقت دکمه رو فشار نمیدى، میدى؟"
.
الیزابت عزیزم دوباره واسه دیدنت اومدم، دوباره هم مثل دفعه ى اول از اجرات لذت بردم. دوباره یه کارى کردى یادم بره الیزابت نیستى و ستاره اى.
"سقراط براى بیدار کردن مخاطبانِ خویش، دو صفت به خود میدهد. ماماىِ اندیشه و "خرمگس"
مى گوید من همانند خرمگسم، خرمگسان بر بدن اسبهاى پیر و تنبل مى نشینند و با نیش زدن، آنها را به تحرک وا مى دارند و من براى شما چنینم."
" در روش سقراط یک نحو طنز وجود داشت و به آن طنزِ سقراطى مى گویند، طنز به این معنا که هیچ چیز را جدى نمیگرفت بنابراین هیچگاه خشمگین نمیشد و بسیار هم شاد نمیشد"
———————
نمایش از لحاظ پرداختن به شخصیت سقراط تا حد زیادى موفق عمل کرده بود و فرهاد آئیش به خوبى از عهده نقش بر اومده بود.
به طور خیلى زیادى، بازى "تئودوته" خوب بود.
موسیقى خیلى خوب به دلِ کار نشسته بود.
نور پردازى کمى ضعیف بود.
فاصله گذارى ها رو دوست نداشتم و به نظرم میشد بهتر از این فاصله گذارى انجام داد.
در مجموع نمایش شریف و قابل احترامى بود و دیدنش رو ... دیدن ادامه » پیشنهاد میکنم.
همگى خسته نباشید.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خوشحالم که در روز جهانى تئاتر شاهد این نمایش جذاب بودم.
همه چیز عالى بود فقط بعضى واژه ها خوب شنیده نمیشد.
من اگه بازیگر تئاتر بودم به هنر "رضا بهبودى" خیلى حسودى میکردم.
گاهى فقط با یک گل بهار میشود
گاهى تمام عالم گرفتارِ خواب میشود
خواب و گرفتار، بهار و گل
انتخاب دست ماست یا به دست سرنوشت؟
تقدیر چه میشود این وسط؟
تقدیر دست ماست یا دست سرنوشت؟
این قصه را نمیتوان از سر نوشت؟
_____
از خود
"باید از سر نوشت"

میشود نوشت
میشود از سر نوشت،
گذشت آن سرگذشت
گذری دوباره باید،
از سرگذشت به سرنوشت،
از آنچه از سر گذشت،
به آنچه باید از سر نوشت،
سوگند،
به ... دیدن ادامه » آن دو مستِ خواب آلوده ات
میشود که شود،
بهار شروع، از چهار اردیبهشت...

چهارم اردیبهشت نودوهفت
۲۹ اسفند ۱۳۹۷
خیلى زیبا بود جناب جهان، یک دنیا ممنون
۲۹ اسفند ۱۳۹۷
درود خانم گراوندی
۲۹ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یه روز که خیلى دلم گرفته بود تصمیم گرفتم دلتنگیامو بنویسم.
قلممو برداشتم، نوشتمشون، شد یه دفتر!
خواستم بدم باقى بخوننش ولى دیدم دل اونام میگیره!
بعدش گفتم بزار شعر بگم شاید اینجورى بهتر باشه. هم حرفتو زدى هم لطیفه.
بعدش دیدم شاعر خوبى نیستم، شعرام نصفه مى مونه؛ ٢بیت ترانه میشه ٢ بیت غزل، ردیف نداره، قافیه نداره، وزن نداره، نمیشه که!
قلمم در به در شد!
بعدش گفتم بهتره دلتنگیامو بکشم،
اینجورى شد که شبا نخوابیدم و تا صبح نقاشى کردم، تعدادشون زیاد شد، دیگه جا واسه نگه داشتنشون نداشتم، یه سرى شونو بخشیدم به باقى، یه سرى شونو ریختم دور، یه سرى شونم چاپ شد توو کتاب.
خوشحال بودم ولى کتابه رفت تو کمد، خاک گرفت، فراموش شد.
قلمم خشک شد، دیگه نقاشى نکردم.
رفتم نشستم کتاب خوندم، چشمام ضعیف شد، نورِ اتاق کم شد، دنیا معلق شد، همه چى برعکس شد، نه دیگه روز ... دیدن ادامه » شد نه دیگه شب شد.
دل تنگیا کم رنگ شد ولى اون قلم دیگه قلم نشد.


از: خود نوشته در مترو
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از مهدى کوشکى قبلاً فقط "دکلره" رو دیده بودم که خیلى دوست داشتم ولى این نمایش رو اصلاً دوست نداشتم. شاید چون نمایش نبود، بیشتر شبیه یک دورهمى دوستانه بین عوامل بود.
+ نیم ساعت تاخیر
امشب بالاخره موفق شدم خنکاى ختم خاطره رو ببینم.
چقدر واسه دیدنش هیجان داشتم!
از مطالبى که این چند روز خونده بودم میدونستم چى در انتظار بلیت داراى بى پارتیه! واسه همین از نیم ساعت زودتر وایستادم پشت در!
بلیت داشته باشى، پولشم پرداخته باشى، به موقع هم رسیده باشى ولى استرس از دست دادنشو داشته باشه! نوبره!
خوشبختانه موفق شدم سرجاى خودم بشینم ولى واسم جالب بود که مسئول سالن خیلى راحت میگفت هرکى هرجا میخواد بشینه!
بعد یهو یه خانمى از راه رسید و گفت من بلیت خریدم ولى هیچ جا، جا ندارم! مسئول سالن خیلى راحت گفت این حرفا نیست! یه جا بگیر بشین!
در بسته شد، صداى جیغ و دادى بود که از پشت در میومد و میدونستم خواسته شون چیه. یاد جمله ى یکى از بچه هاى تیوال افتادم: "سرجام نشسته بودم ولى کوفتم شد"
تا نیم ساعت بعد هم صداى داد میومد، نمیدونم آخرش چى شد و چى سر ... دیدن ادامه » بلیت داراى پشت در اومد ولى میدونم دیگه دلم نمیخواد این مدلى تئاتر ببینم.
نمایش عالى اى بود، حیف و صد حیف از حق کشى هایى که در کنارش اتفاق افتاد.
من ابلوموف بودم.همون رو به رو. از سالن که اومدیم بیرون دیدیم پلیس اومده. و البته یکی بهشون گفت که دیگه دیر اومدید... اما هنوز صدای داد و بیداد بود.
۰۴ اسفند ۱۳۹۷
یلدا معصوم: آدم باورش نمیشه به خاطر دیدن هنر بره یه مکان فرهنگى و بعد توى اون مکان فرهنگى همچین حرکاتى انجام بشه! اگه استاد سمندریان زنده بود اسمش رو از سردر اینجا پاک میکرد!
۰۴ اسفند ۱۳۹۷
خانم نوری منم ابلوموف بودم در همون سانس و صداهااااا متاسفانه بیشتر دلم سوخت جای ناراحت شدن که کار ملت به کجا کشیده -(
دیگه حقو ناحقو همه چی بی ارزش شده تو این جامعه .
۰۷ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بهار گراوندی
درباره اپرای عروسکی عشق i
دیشب این اپراى ارزشمند رو در جشنواره تئاتر فجر دیدم و واقعا مسخ شدم از دیدنش!
به همه ى هنرمندانِ این اپرا که اسم "هنرمند" حقیقتاً برازنده شون هست خسته نباشید میگم.
آنجا که ازدواجى بدون عشق صورت گیرد؛ حتماً عشقى بدون ازدواج در آن رخنه خواهدکرد!
.
یه متن دوس داشتنىِ دیگه از سجاد داغستانى عزیز.
بازىِ همه خوب، بازى محمدرضا فرزام درجه یک!
هربار توو دنیا برف میاد؛ یه درخت میشکنه یکى زیبا میشه...
"به نور بیا وگرنه تاریکى تو را لمس خواهد کرد."
.
پرومتئوس (پرومته) اسطوره ى یونانى، خدایان را به استهزا گرفت و در حیله، نیرنگ و ترفند بر آن ها پیشى گرفت. گفته مى شود او هنرمندى بود که انسان را از گل آفرید و به او قدرت تفکر و استدلال داد. نام خودِ او به زبان یونانى به معناى "پیش اندیش" است. گران بهاترین هدیه او به آدمیان "آتش" بود که آن را از خورشید دزدید و در ساقه ى رازیانه پنهان کرد. پرومته مى کوشید پیکرهایى را که تراشیده بود جان دهد، به همین جهت آتش را ربود زیرا بر این باور بود که جان از آتش برآمده است.
زئوس(خداى خدایان) دریافت که پرومته آتش را دزدیده پس فرمان داد در کوه هاى قفقاز به زنجیرش کشند و هر روز کرکسى جگر او را از هم مى درید و چون شب میشد جگر ترمیم مى شد. سى سال بدین منوال گذشت تا "هراکلس" به فرمان زئوس، کرکس را با پیکانى از ... دیدن ادامه » پاى در آورد و پرومته را از بند رها ساخت.
دلیل خشم زئوس بر پرومته این بود که او پا از گستره ى هنرِ صرف فراتر نهاد و در پى آن بود تا به آفرینش ایزدى دست یازد. به دیگر سخن، پرومته به پندار هنر قانع نبود و مى کوشید تا سرشت آفرینش هنرى را به خلق ایزدى دگرگون سازد و از این رهگذر در آفرینش، رقیب ِ خدایان گردد.
منبع: مبانى نظرى هنر/مهدى انصارى
پ.ن: "آتش" استعاره اى از دانش و خرد بشریت است.
.
یک شبِ پاییزى وسطِ زمستون!
چه اجراى خوبى، سوالى که همش توو ذهنم بود این بود که این ٤ هنرمند چجورى همو پیدا کرده بودن؟ چجورى ٤نفرى انقدر خوب بودن؟
————————
دوستانِ اصحاب رسانه که بلیت هاى ردیف هاى جلو رو درو کردید و ما رو به ردیف ٩ و ١٠ تبعید کردید: آیا براى پچ پچ و درد و دل و موبایل بازى و حتى چُرت زدن!!! جاى مناسب ترى پیدا نکردید؟
خوب می نویسی؛ جامع و اساسی. آفرین....
۲۳ بهمن ۱۳۹۷
ممنون جناب خورد چشم
۲۴ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خب امروز قسمت شد و من بالاخره این نمایش رو دیدم و با وجود اینکه بلیتش رو از دیگر سایت هاى محترم خریدم ولى خب دوس داشتم نظرم رو در این سایت محترم بنویسم.
—————
از نمایش لذت بردم...اما اساسى!
اشک توو چشمام جمع شد؟ شــــایــد...
از ته دلم با تمام توان تشویق کردم...اما اســاسى!
عجب بازى اى کردید جناب زارع ...اساسى!
یک عدد امتیاز "پنج"ِ با قدرت، اساسى.
امیدوارم هرچه زودتر کارهاى جدیدتون رو ببینم، و از صمیم قلبم دیدن این نمایش رو به بقیه پیشنهاد میکنم.با آرزوى موفقیت براى همه ى گروه.
خیلی خیلی ممنون از انرژی و حمایتتون
۱۴ بهمن ۱۳۹۷
منم از شما بابت این اجراى خوب خیلى ممنونم جناب زارع.
۱۴ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رفته بودم لبِ چشمه، غزلى زنده کنم/
نه غزل بود و نه آبى، لبِ تشنه چه کنم؟

از: خود
٦٠ دقیقه نمایش، ٦٠٠٠ عکس D:
آه، آه ها شنیدم...
اشک دیدم... خانمى که به پهناى صورت اشک میریخت...
لشکرِ شکست خورده دیدم من!
آدم هایى که مثل هر نمایش؛ واسه بیرون رفتن عجله نداشتن. چقدر آدما توو این ٢ ساعت عوض شده بودن!
دیدن این نمایش یه جور ژوئیسانس بود.
*(ژوئیسانس=لذتِ توام با درد)
چى بنویسم که قبل از من بهترشو نوشتن.
____________
از عزیزى که بلیتشو به من داد و باعث شد نطلبیده به دیدن این نمایش برم خیــــلى ممنونم، کاش خودش از بلیتش استفاده میکرد، آرزوى حال خوب دارم براش .
______
*پ ن: معناى ژوئیسانس خیلى خیلى فراتر از چیزى که من نوشتم هست و شاید سرچ کردن در موردش به درک بهتر نمایش کمک کنه.
بهار جان صحرای کربلا اومد جلوی چشمم..
۱۸ دی ۱۳۹۷
بهار جان چقدر دلم میخواست منهم مثل شما از درک ژوییسانس دراین نمایش لذت میبردم .. البته در مواردی کوتاه قابل حس بود ..
۱۹ دی ۱۳۹۷
نیلوفر جان بعید میدونم من هیچ نمایشى رو بیشتر یا حتى هم اندازه با شما درک کنم، گواهش هم نقد هاى زیباى شماست که همیشه از خوندنشون لذت میبرم.
خیلى از جاهاى نمایش براى من گنگ بود، مثلا جایى که یوهان به مارى میگه هیچى بدتر از کودک آزارى نیست، ارتباط این جمله ... دیدن ادامه » رو من با باقى نمایش نفهمیدم، آیا میخواست به مخاطب بفهمونه که دلیل این بن بستى که الان بهش رسیده کودکى تلخش بوده؟ آیا دلیل بى توجهیش نسبت به فرزندانش کودکى خودش بود؟
یا در واقع میخواست به کودکِ درونِ یوهان اشاره کنه که از این پیوند زناشویى در عذاب هست؟
۱۹ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"تُف به این نقشى که من بازى میکنم!"
نمیدونستم بدون بلیت ٢٠٠ تومنى هم میشه یه همچین گروهى رو جمع کرد و همچین صحنه اى رو طراحى کرد.
یکى از بهترین طراحى صحنه هایى بود که تا حالا دیدم.
بازى ها همگى خوب بود. گروه موسیقى عالى بود.
هم من و هم مهمان هام نمایش رو دوست داشتیم و خدا رو شکر پیش مهمان هام سربلند شدم :)
______
بازى ها: ١٠ از ١٠
گریم: ٩ از ١٠
طراحى لباس: ٨ از ١٠
نور: ١٠ از ١٠
کارگردانى: ١٠ از ١٠
متن نمایش: ٥ از ١٠
موسیقى و طراحى صحنه: ٢٠ از ١٠ !
________
کاملاً مشخص بود که همگى چقدر تمرین داشتند و واقعاً حیفه که این سالن حتى ١صندلى خالى داشته باشه. خصوصاً فکر میکنم به همه دانشجوهاى تئاتر دیدن این نمایش واجب باشه.
بنرِ نمایش، شدیداً شبیه پوستر نمایش "دیگرى" محمد حاتمى هست.
کاش یه کم طراحان گرافیک از خودشون خلاقیت بیشترى ارائه کنند. (البته اگر اون پوستر، خودش شبیه پوسترِ دیگه اى که من در جریان نیستم نباشه!)
اصلا این دست پوسترها که به عنوان پوستر اولیه ست زیاد شده بهارجان... یک زمینه ی سیاه و چهره هایی از بازیگران یا کارگردانان ... همین چندوقت بیش از چندین وچند مورد باهمین طراحی وجود داشته
۱۵ دی ۱۳۹۷
:)))))
۱۶ دی ۱۳۹۷
حالا یه .... گفت شد حرفهای زشت خانم دشتی.کلمه شو نگفتم که برای انها که ندیدند سورپرایز باشه . در کل تاتر کودکان نیست و جای بچه نیست.
البته سلایق متفاوته ولی بازی شومون و جدای از خوبی های دیگه کار دوباره دوست دارم ببینم
۲۶ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
براى منى که خودم نقاشم، اون تابلوى نقاشى واقعاً دوست داشتنى بود.
اپیزود دوم رو بیشتر از ٢تاى دیگه دوست داشتم.
نمایش خوبى بود، همگى خسته نباشید.
اون آهنگ سنتى اى که پخش شد اگه کسى میدونه لطفا بهم اسمشو بگه، ممنون.
از خون جوانان وطن؟
۰۸ دی ۱۳۹۷
سرکار خانم گراوندی سلام
ممنون از شما
اسم آهنگ این هستش
Tu Kafardel
Shajarian & Olafur Arnalds
۰۹ دی ۱۳۹۷
سلام آقاى داغستانى.
ممنون از پاسخگویى تون. زنده باشید.
۰۹ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"هنرمندا قهرمانن.
اعتراف میکنم من عرضه شو نداشتم..."
.
خرده نان من رو یاد افراد جامعه انداخت.
افرادى که خرده نان هاى کف زمین براشون مهم تر از جون آدم هاى اطرافشون هست.
آدم هایى که درظاهر دوست داشتنى و آروم هستند ولى حاضر نیستند به خاطر دیگران کوچکترین زحمت و دردسرى براى خودشون ایجاد کنند.
و آدم هایى که شاید در ظاهر به محیط اطرافشون بى توجه باشند ولى در موقعیت هاى حساس تغییر ماهیت میدن.
و واى به روزى که این دو قشر مجبور باشند کنار هم باشند.
.
آقاى سلیمانى برخورد محترمانه شما و اهمیت به مخاطب از ابتداى شروع تبلیغاتِ نمایش و همینطور معرفى کارنامه هنرى تون، براى من نشون دهنده حرفه اى بودن و شخصیت والاى شماست و از امروز اسم شما براى من مثل یک برند معتبر هست.
امیدوارم همیشه موفق باشید.
* از اینکه امکان سانس ساعت ٥ رو فراهم کردید که باعث شد با خیال ... دیدن ادامه » راحت و آرامش به منزل برگردم واقعاً ممنونم.
__________________________
خانم هاى محترم ردیف چهارم، صندلى ٦ و ٧ (سانس ساعت٥) صحبت نکردن در سالن نشون دهنده ى فرهنگِ افراد و احترام به وقت و هزینه ى دیگران و همین طور احترام به گروه نمایش هست. و مطمئنم حدود ٦٠ دقیقه سکوت کردن کارى سختى نیست و باعث حفظ احترام خودمون بین جمع خواهد شد.
خانم گراوندی گرامی؛
ممنونم از نظرات خواندنی و دقیق شما ... و نیز از لطف شما ... پاینده باشید ...
۰۸ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نکات مثبت نمایش:
١. نمایش راس ساعت شروع شد (قاعدتاً باید اینجورى باشه ولى خب از بس که هیچ نمایشى سر ساعت شروع نمیشه من یکى کلى ذوق کردم و جزو محاسن کار حسابش میکنم)
٢. پاکتى که به عنوان اطلاعات کار در اختیارمون گذاشتن ایده ى جالبى بود.
٣. بازى وحید آقاپور و مهدى حاجیان با توجه به نمایشنامه خوب بود.
نکات منفى نمایش:
١. کمدى؟ من حتى یک لبخند ساده از کسى ندیدم، بهتره ژانر نمایش تغییر پیدا کنه.
٢. نمیدونم من گیج بودم یا واقعا نمایش بد تموم شد؟ به هر حال من نفهمیدم تموم شده! حتى وقتى اولین نفر دست زد باز هم من شک داشتم که باید دست بزنم یا نه! :|
٣. ایده ى نمایشنامه جالب بود ولى به نظرم جا داشت بازنویسى بشه.
* از نظر شخصى من "ایستگاه ابرى" یکى دو درجه از نمایش قبلى وحیدآقاپور بهتر بود و بازیش هم بهتر از نمایش قبلى بود.
___________
در مورد سالن:
١. چرا صندلى ها ... دیدن ادامه » کجه؟ مشکل من کج بودن صندلى ها نیست! مشکل اینه که وقتى سمت چپ سالن میشینید و صندلى ها هم به سمت چپ کج هستند و بازیگران سمت راست سالن قرار میگیرند، عملاً دچار پارادوکسِ فیزیکى در بدن و کله تون میشید!
٢. درب سالن راس ساعت باز میشه پس اگه از بیرون بودن تو سرما اذیت میشید از نیم ساعت زودتر دم در حاضر نباشید.
مینا، مرتضی سوری، امیر و محمد جواد این را خواندند
رضا تهوری، فرزاد جعفریان، بابک و زهره مقدم این را دوست دارند
چه عجیب واقعا از اینکه تماشاگران حتی یک لبخند هم نزدن !!! دیده شده در نمایشی که درام به تمام معنا بوده تماشاگران ما رو با قهقهه هاشون حسابی به فیض رسوندن !!!
۰۲ دی ۱۳۹۷
این ژانر کمدی که درج میشه مثلا قراره همون مخاطب قهقهه دوست رو به سالن بکشه.
۱۰ دی ۱۳۹۷
دقیقا فکر میکنم هدف همین باشه.
این مخاطب قهقهه دوست، اگه من بدونم به چى انقدر عمیق و شدید میخنده، شاید منم بتونم اونقدر از اعماق وجود بخندم.
۱۰ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید