کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال بهمن شفیع زاده | دیوار
S3 : 07:57:52 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
« انگل » در نگاه اول شباهت هایی به فیلم « دزدان فروشگاه » که سال گذشته یکی از آثار موفق سینمای ژاپن در فستیوال های سینمایی بود دارد. در هردوی این آثار ما خانواده ای به شدت فقیر را مشاهده می کنیم که برای زندگی بهتر تلاش می کنند و در مناسبات اجتماعی قافیه را باخته اند اما هنوز زندگی را به خوبی ادامه می دهند. در فیلم « دزدان فروشگاه » این خانواده، انسان های دوست داشتنی بودند که مفهوم عشق را فراموش نکرده بودند و چه بسا اگر فقر مطلق نبود شرایط بسیار بهتری می داشتند. در « انگل » نیز خانواده کی تائک در نگاه اول خانواده ای دوست داشتنی به نظر می رسند که بر سر مسئله بسیار ساده ای مثل وصل شدن وای-فای اینترنت فرزندان به ساده ترین شکل ممکن با نوشیدنی جشن می گیرند و در کنار هم هستند. اما تفاوت « دزدان فروشگاه » و « انگل » در کارگردانی بونگ جو – هو است که عادت داریم آنچه را که در آثار او می بینیم باور نکرده و منتظر جزئیات بیشتری بمانیم و این اتفاق نیز در « انگل » به بهترین شکل ممکن رخ می دهد.

بونگ جون هو با دقت و وسواس فراوانی که همیشه از او سراغ داشتیم، داستان را به آرامی از محله های پائین شهر به بالا شهر و طبقه مرفه می برد و آدمهای ساده پائین شهر را به دل خانواه ای می برد که برخلاف تصویر رایجی که از طبقه ثروتمند در آثار سینمایی ترسیم می شود، چندان آدمهای بدی به نظر نمی رسند. زن خانه انسان بسیار مهربانی است و برخورد بسیار دوستانه و صمیمی با کیم که خودش را به عنوان مدرس جا زده دارد و همین موضوع درباره دیگر اعضای خانواده نیز صدق می کند. به نظر می رسد در « انگل » هیولایی وجود ندارد که بخواهد انسانیت را ببلعد و شخصیت انسانها را زیر پا له نماید. اما هوشمندی و استادی بونگ جون هو در ادامه ماجرا تمام معادلات را درهم می ریزد و اثر را در حد یک تراژدی کامل پیش ... دیدن ادامه ›› می برد.

انگل (Parasite)

تماشاگر در تقریباً نیمی از زمان داستان با یک اثر کمدی مواجه است که به تلاش های خانواده کیم برای بکارگیری خلاقیت هایشان در توطئه به جهت اخراج راننده و خدمتکار منزل خلاصه می شود. آنها در این راه با یک برنامه اصولی، به خوبی نقشه خود را عملی می کنند و حتی نحوه گفتار خود را تغییر می دهند تا خانواده مرفه قصه از حضور آنها لذت ببرند و از حضورشان احساس امنیت نمایند. اما اوج کار بونگ جون هو پس از گذشت نیمی از داستان آغاز می شود و آن هم زمانی است که بحران اصلی قصه شکل گرفته و زیرزمین مخوف فیلم یافت می شود. جایی که همسرِ فراری خدمتکار سابق خانه سالهاست در آنجا زندگی می کند. آنها مستاصل هستند و از خدمتکار جدید خانه تقاضای کمک می کنند اما زمانی که بر اثر یک اتفاق در جایگاه برتر قرار می گیرند، پوسته شرافت به کنار رفته و تبعات زندگی در شرایط نابرابر اجتماعی خود را نشان می دهد.

در بخشی از این لحظات ما شاهد اشاره همسرِ خدمتکار سابق خانه به همسایه شمالی هستیم. او اعلام می کند که زدن دکمه ارسال فیلم به خانواده کیم برای صاحب خانه شبیه به بمب اتم است و همسر او نیز لحظاتی خود را در جایگاه قدرت تصور کرده و سخنرانی پرشوری به سبک گویندگان خبر کره شمالی سر می دهد که به خوبی عطش قدرت را در وجود او نشان می دهد. او این سخنرانی را با استادی انجام می دهد که باعث تعجب و تحسین همسرش می گردد. به نظر می رسد که او در خلوت، بارها خود را در جایگاه قدرت متصور شده و به همین جهت در ارائه سخنرانی بی نقص عمل می کند. نشانه هایی از زندگی در فقر مطلق که می تواند عقده ها و خشم های فراوانی را در وجود افراد زنده کند که اولینِ آن در وجود شخصیت خدمتکار سابق خانه تبلور می یابد.

انگل (Parasite)

در این شرایط بونگ جون هو ما را با بخش دیگری از حقیقت مواجه می کند و آن نگاهِ طبقه مرفه به افراد طبقه ضعیف جامعه می باشد. در یک سکانس به شدت تاثیرگذار و هوشمندانه، زمانی که صاحب خانه در در حال گفتگو با همسرش است، از بوی نامطبوعی سخن می گوید که به مشام می رسد. بویی که مربوط به خانواده کیم که در جایی پنهان شده اند می باشد. مرد به همسر خود می گوید که این بو شبیه کسانی است که از مترو استفاده می کنند و بطور خاص، بوی نامطبوعی است که از افراد فقیر به مشام می رسد. نگاهی که نشان می دهد در پسِ ظاهر مهربان اعضای خانواده، آن نگاه همواره تحقیر آمیز به طبقه کارگر همچنان وجود دارد هرچند که شاید در اجتماع مدرن امروز بصورت واضح به آن اشاره ای نشود. دوربین تاثیرگذار فیلم در این سکانس زمانی که بر روی چهره کی تائک هنگام شنیدن این صحبت ها در کنار خانواده اش زوم می کند، یکی از تکان دهنده ترین مفاهیم درباره درد خانواده های فقیر را به تصویر می کشد.

اما نقطه اوج داستان و غافگیری در سکانس مهمانی رخ می دهد. سکانسی به شدت تکان دهنده و خوش ساخت که در آن تمام حقایق واقعی زندگی افراد در رفتارشان هویدا می شود و این همان نقطه ای است که مماشات جای خود را به واکنش صریح می دهد. این سکانس تکان دهنده با بازی فوق العاده هو سونگ کانگ، حقیقت تلخ اختلاف طبقاتی را به بهترین شکل ممکن آشکار می سازد. جایی که اعضای خانواده کی تائک در موقعیتی وحشتناک قرار گرفته اند اما صاحب خانه و تمام مهمانان ثروتمند آنها به فکر خود هستند و فرار از موقعیتی که در آن گرفتار شده اند. موقعیتی که در آن افراد فقیر در حال قلع و قمع کردن یکدیگر هستند و به نظر می رسد که این موضوع ابداً برای افراد ثروتمند اهمیتی ندارد. کی تائک که از مشاهده این حجم از ظلم و حقارت به مرز جنون رسیده، به یکباره زنجیر خشم سالهای اخیرش از حقارت های اجتماعی که از سوی ثروتمندان بر او و زندگی اش سایه افکنده را پاره کرده و خود شخصاً با خشونت انتقامش را از این نابرابری می گیرد..

انگل (Parasite)

زمانی که ما با سکانس تاثیرگذار مهمانی مواجه می شویم و در شوک هستیم، بونگ جون هو ما را به پایان بندی فوق العاده و هوشمندانه داستان می رساند. پایان بندی تاثیرگذاری که انتقاد صحیح و اصولی از اختلاف طبقاتی حاضر در کره جنوبی را مطرح می کند. جایی که پدر خود را از دید عموم مخفی کرده و به وسیله یک نور که دائم خاموش و روشن می شود، پیامهایی به پسرش می دهد و نامه ای برای او می خواند. در جایی که افراد با لذت در حال زندگی در خانه هستند، سهم پدر حالا از زندگی تنها یک نور چشمک زن از دل تاریکی است که برای انسانهای ثروتمند معنی مشخصی جز اتصال احتمالی ندارد اما به نظر می رسد زبان مشترکی باشد برای افراد فقیر. پدر حالا در جایگاهی قرار گرفته که همسرِ خدمتکار سابق منزل در آن حضور داشت. ساکنین آن خانه رویایی رفته اند و افراد مرفه جدیدی به آنجا آمده اند اما سهم کیم تائک کماکان دزدی های شبانه و یواشکی از طبقه ثروتمند است. سهمی که جامعه کره برای افراد فقیر در نظر گرفته.

پیام ترسناک فیلم اما از زبان پسر خانواده بیان می شود. جایی که او می گوید باید ثروتمند شود تا بتواند آن خانه ای که پدر در آن مخفی شده را بخرد تا او بتواند از پله های مخفی آن خارج شود و به سطح زمین برسد و ببیند که خورشید چقدر زیباست. پدری که نماینده فقر است و سرنوشت او جز ماندن در زیرزمین و پائین تر از سطح زندگی طبیعی نیست. او تنها زمانی می تواند زندگی " انگلی " خود را ترک کند و مثل یک انسان از لذت های زندگی بهره ببرد که ثروتمند شده باشد در غیر اینصورت او نه می تواند طلوع خورشید را ببیند و نه روشنایی روز. « انگل » یک مثال دقیق و کامل از یک اثر اجتماعی انتقادی است که اختلاف طبقاتی یک کشور را به ترسناک ترین و تاثیرگذارترین شکل ممکن به تصویر می کشد. فیلم جدید بونگ جون هو به معنای واقعی می تواند یک کلاس آموزشی دقیق و بی نقص از کارگردانی گرفته تا طراحی صحنه، بازیگری و مهمتر از همه فیلمنامه نویسی برای علاقه مندان به این عرصه باشد.

میثم کریمی
علی جباری و میترا این را خواندند
محمد کارآمد و امیر این را دوست دارند
نکته اصلی فیلم همون زیر زمین مخفی و همان فقری است که در ان پنهان شده است زیرزمینی که ثروتمندان حتی از وجودش در زیر پایشان بی اطلاع هستند و در اشل بزرگتر بخشهای فقیر نشین شهر که برای ثروتمندان جز بوی بد یاداور چیزی نیستند. نکته ترسناکتر عمیقتر شدن این شکاف و رشد این کینه هاست که پایانی جز نابودی برای هیچ کدام از طرفین ندارد.
این فیلم شاهکاری تمام معنی است
۰۳ مهر ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چهار دلیل برای ندیدن نهنگ آبی از قسمت پانزدهم
1: بعد از رفتن لیلا حاتمی از مجموعه، آشفتگی ذهنی نویسندگان کاملا مشهود است ، انگار وارد فاز یک سریال دیگر شدیم
2: عاقبت فرهاد آئیش چه شد؟ کجا رفت؟
3: قصه بهمن به بدترین شکل ممکن تغییر کرد و با عدم باورپذیری همراه بود
4: پایان بد و به شدت کلیشه ای و غیر قابل باور
امیر، علی جباری و میترا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
1: سریال The Haunting of Hill

علاقمند به ژانر فیلم و یا سریال ترسناک نبوده و نیستم ولی تعریف سریال تسخیرشدگی خانه هیل را خیلی شنیدم، تعطیلات مرداد ماه بهترین وقت بود برای دیدن ده قسمت جذاب و دلهره آور سریال ترسناک امریکایی البته این بار با طعمی جدید . سریالی که از اولین قسمت دنبال پاسخ دادن به دو معما است: علت مرگ مادر خانواده و ماهیت واقعی اتاق عمارت با در قرمز. قطعا کارگردان این سریال را ساخته تا مفاهیمی مثل «بودن در خانواده» و «عشق» را منتقل کند: اینکه باید قدر یکدیگر را بیشتر بدانیم. سعی کنیم دروغ نگوییم و اطلاعاتی را که خودمان باور نداریم، را بازگو نکنیم و اینکه اگر عضوی از خانواده به کمک و توجه نیاز داشت، بهش رسیدگی کنیم که شاید فردا دیر باشد. سریال یک دیالوگ ماندگار داره به نظر من ، و اینکه در قسمت اول از زبان پسر ارشد خانواده گفته میشه: مغز، چیز قدرتمندیه، علی الخصوص ذهن یک آدم عزادار

2: کتاب راز رخشید برملا شد

کتاب راز رخشید برملا شد نوشته علی سلطانی بابت یکی از مناسبت ها توسط بانو برایم تهیه شده بود. چند سالی می شد یک رمان ایرانی با نثر ساده و روان و جمع و ... دیدن ادامه ›› جور و دلنشین نخونده بودم، داستان واقعی از آدم‌ها، شخصیت‌هایی آشنا در جامعه که درموقعیت دراماتیک قرار می‌گیرند.کتاب پر از متن های عاشقانه است از جنس عیار صداقت، برداشتی کوتاه از متن کتاب را در این مطلب می آورم:
احساس می‌کردم رُخشید مانند کتابی‌ست که هر بار بخوانمش چیز جدیدی دستگیرم می‌شود. مانند فیلمی که هر بار ببینمش نکته‌ی تازه‌ای از آن خواهم یافت. مانند یک موسیقیِ عمیق که هر بار گوش کنم یک نُتِ بکر از آن کشف خواهم کرد. دلم می‌خواست مدام ببینمش، بخوانمش، به اصواتِ آهنگینی که توی وجودش جریان داشت گوش کنم تا هر بار چیزی از درونش بیابم که خودش هم از آن بی‌خبر است.

3: سریال The End of the F***ing World
سریال پایان دنیای لعنتی سریالی است که به شدت توصیه می کنم تمام پدران و مادران سرزمینم ببینند. پایان دنیای لعنتی یک مینی سریال محصول شبکه نتفلیکس است که در هشت قسمت بیست دقیقه‌ای داستان خود را تعریف می‌کند . جیمز و آلیسیا 17 ساله در یک سفر خود خواسته با هم برای دسترسی به سعادت و خوشبختی بیشتر به علت عدم ارتباط صمیمی و احساسی با خانواده همسفر می شوند و ما از طریق صدای ذهنشان با آنها ارتباط برقرار می کنیم ، ارتباطی از جنس همراه شدن ، از جنس باور داشتن ، از جنس شاد بودن و نگران بودن، سریالی که امیدوارم فصلهای بعدیش با همان ضربآهنگ تند تولید شود و بی‌صبرانه منتظر روشن شدن سرنوشت جیمز 18 ساله در فصل بعدی سریال هستم

4: کتاب هرس
کتاب هرس نوشته نسیم مرعشی توسط خانم مهندس خالق خواه عزیز بهم معرفی شد (برخلاف خودم که در مناسبت ها و ملاقات هایم سعی می کنم کتاب هدیه دهم، زیاد عادت ندارم برای خودم کتاب خرید کنم، معمولا یا بانو برایم تهیه می کنه و یا پیشنهاد میشه ، و از این منظر میشه گفت چه خوشبختم من!!! خودشیفتگی از درجه یک )
کتاب هرس را در ادامه کتاب اول نسیم مرعشی یعنی پاییز فصل آخر سال است خوندم، هر چقدر در کتاب پاییز ... آدم‌های کتاب کانادا و فرانسه و مهاجرت از دهان‌شان نمی‌افتاد، آدم‌های کتاب هرس شیفته‌ی خرمشهر و آبادان‌شان هستند. به نظرم لحن کتاب و کلام آن فراتر از کتاب اول نسیم مرعشی است و از این بابت میشه به این نویسنده جوان سرزمین مان تبریک گفت، نوشتن رنج و درد سه نسل و فضا کتاب که ذهن ما را به جنوب و زمان جنگ همراه می سازد جز ویژگی منحصر به فرد این کتاب می باشد. کتاب هرس توسط نشر چشمه و در 18 فصل نگارش شده است که پیشنهاد می کنم برای شناسایی هنر نویسندگی نسیم مرغشی ابتدا کتاب اولش خوانده شود و سپس کتاب هرس مطالعه شود.


پ.ن: 1: مطالبی که خواندید منتخب پیشنهادات فرهنگی و هنری بنده تا پایان شش ماهه اول سال 98 بود
2: یکی از مزایا رفتن به جشنواره فجر این است که هر چی فیلم خوب ایرانی بوده در بهمن 97 دیدی، ولی فیلم خوب هم در این مدت دیدم ولی انشا... هر هفته در چهارشنبه های فیلمی (استوری اینستاگرام)معرفی می شود.
3: برای علاقمندان به موسیقی هم آثار دوست داشتنی استاد کلهر پیشنهاد می گردد.
نیلوفر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد فیلم جوکر: Joker, ققنوس بر می خیزد
در نسخه جدید و تاریکی که تاد فیلیپس از داستان اصلی ساخته است، واکین فینیکس با جسارت خنده های ضدقهرمان بتمن را از نو ابداع می کند. رابرت دنیرو نیز در اینجا می درخشد.

در شهر گاتهام تاد فیلیپ، جوکر، دلقک جرم و جنایت زنده بوده و از نظر روانی دچار مشکل است. اگرچه زمانیکه واکین فینیکس آن لبخند معروف دیوانه وار را با خون خود روی صورتش می کشد بهترین است، اما چیز قابل توجهی که درباره ورود به قوانین دی سی و بازی پراحساس بازیگر نقش اصلی وجود دارد، آن حس ترحمی است که او به این شخصیت اضافه کرده است- مانند هزاران فرد دیگری که در جامعه زندگی می کنند و اختلاف طبقاتی، غنی را از فقیر جدا کرده و منجر به آتش افروزی می شود.

فیلم به خوبی با دنیای ابرقهرمانی گره خورده است و از طرفی راه های مرتبط با داستان اصلی بتمن را قطع کرده است. از این رو جوکر می تواند برای مخاطبینی که چندان به داستان های مصور و دنباله دار هالیوودی اهمیتی نمی دهند نیز مناسب باشد. فیلمنامه هوشمندانه فیلیپس و اسکات سیلور داستان را به شهری شدیدا طبقاتی و امریکای معاصر که ... دیدن ادامه ›› از نظر اخلاقی سقوط کرده مرتبط کرده است، اگرچه این کشور چندان از مشکلات اقتصادی و بحران های پیش رو فاصله ای ندارد.

فیلم حول مسیری باورپذیر از یک غریبه تنها تا یک قاتل دیوانه ساخته شده است، نوعی مطالعه روانشناسی شخصیتی نئو-نوآر در فیلمی ابرشرور که بعد از «راننده تاکسی» برپایه انزوای شخصی می چرخد.جوکر بعد از شوالیه تاریکی بهترین فیلم است، کمپانی وارنر پس از انتشار عمومی و با مقایسه فروش آن می تواند این حرف را تایید کند. نقش آفرینی جذاب، دلهره آور و تاثیرگذار فینیکس به تنهایی بسیار ارزشمند است.

به فیلم سلطان کمدی از مارتین اسکورسیزی ادای احترام می کند. در اینجا رابرت دنیرو در نقش موری فرانگلین مهمان برنامه زنده ای است، یکی از استندآپ کمدی های موردعلاقه آرتور فلک است. آرتور به طور مرتب این نمایش را به همراه مادرش پنی (فرانسیس کانری) در آپارتمان تاریک شان تماشا می کند. آرتور حتی نحوه ورودش به سن را نیز تمرین کرده بود.

در یکی از سکانس ها می بینیم که آرتور تلاش می کند تا لبخند بزند، بعد اخم می کند و صورت سفید گریم شده اش با قطرات اشک شسته می شود. این قبل از آن است که از شغل تبلیغات خارج شود. او، درحالیکه قرص های بیشتری می خواهد از مددکار اجتماعی اش (شارون واشنگتن) می پرسد «آیا فقط من دیوانه شده ام یا شهر هم دیوانه تر از قبل است؟». مددکار تایید می کند که زندگی سخت تر شده و مردم کار ندارند.

یکی از علائم بیماری های روانی آرتور سندروم توره است- مشکل پزشکی که او را تحریک به خنده های غیرقابل کنترل در زمان های نامناسب می کند. او با خودش کارتی را حمل می کند که رویش نوشته است «مرا به دلیل خنده هایم ببخشید»، همین ویژگی های عجیب و غریب او منجر شده تا او بعنوان یک روانی شهرت داشته باشد و دایره دوستانش تنها به مادرش ختم شود. مادرش از کودکی به او «شاد» می گفته و اعتقاد داشت که او به دنیا آمده تا شادی و خنده را در دنیا پخش کند. اما آرتور بیشتر وقت ها احساس زنده بودن ندارد.

وقتی رندال (گلن فلشلر) برای محافظت از خود دربرابر او اسلحه به دست می گیرد، آرتور شروع به بالا و پایین پریدن می کند. این حرکت نشان دهنده یکی از سکانس های جذاب رقص است که در آن فینیکس بدن لاغرش را پیچ و تاب می دهد. بعدها این حرکاتش ظریف تر می شود، مانند رقص پس از اولین کشتار. کاهش وزن شدید فینیکس، حالت چشمانش را شرور کرده است.

موسیقی هایی که در سرتاسر فیلم انتخاب شده به آن قدرت داده است. برخی از بهترین اجراهای بدنی فینیکس زمانی است که آرتور شروع به گریمی شبیه به یک دلقک می کند و سپس با رنگ کردن موهایش به جوکر تبدیل می شود.

لارنس شر، فیلمبردار، روان پریشی شخصیت اصلی را از طریق بافت زشت شهر نشان می دهد. طراحی صحنه مارک فرایدبرگ شبیه به دورانی است که جولیانی شهردار نیویورک بود. تمامی این ها با موسیقی غمگین هیلدور گودنادوتیر، تیره تر هم می شود.

فیلیپس و سیلور داستان پیدایش یک ابرشرور را با داستان اصلی بتمن در هم گره زده اند، برت کولن (بازیگر نقش توماس وین) شهرداری است که قرار است شهر را به مسیر اصلی اش بازگرداند. مادر فینیکس سالهاست که برای خانواده وین کار می کند اما زمانی که برای درخواست کمک به آنها نامه می نویسد کسی جوابش را نمی دهد.

زمانی که آرتور یکی از این نامه ها را می خواند متوجه می شود که قضیه با چیزی که مادرش برایش تعریف می کند کاملا متفاوت است. خشمی که در این جا جوکر نسبت به خانواده واین دارد با خشم جوکر نسبت به بروس در فیلم کریستوفر نولان دارد متفاوت است، در اینجا خشم جوکر حالت شخصی تری به خود می گیرد.

با توجه به اینکه دنیایی که در اینجا ساخته شده است چندان قدیمی نیست باید دید که چطور مخاطبین به شهری که در محاصره ظلم در آمده پاسخ خواهند داد. در اینجا خشونت تنها به سکانس های کوتاهی ختم می شود اما مهم ترین جذابیت فیلم مغز مشوش آرتور است که مرتبا بین واقعیت و ابعاد دیگر ذهنی اش تغییر می کند. یکی از چیزهای هیجان انگیزی که درباره شخصیت اصلی وجود دارد این است که ما را برای همدردی با خودش تحریک می کند، حتی زمانی که به یک روانی قاتل تبدیل شده است.

بخش بی گناه درونش تنها می خواهد حرفهای مادرش را دنبال کند و مردم را بخنداند اما شهر او را مجبور می کند تا داروهایش را کنار بگذارد. مسیری که از بیگناهی به شرارت می رسد واقعا ناراحت کننده است اما دیدن شادی آرتور پس از هر جنایت با تمام سختی ها و تمسخرهایی که پشت سر گذاشته است، هیجان انگیز و جالب است.

فیلیپس در طی دو ساعت از فیلم سرعت ثابت و رضایت بخشی داشته است، تعلیق را به حداکثر می رساند و پایان رضایت بخشی دارد. علی رغم حضور دنیر و بیتز، این فیلم فینیکس است، او این نقش را به گونه ای زندگی می کند که دیوانگی، شخصیت او را به فردی ترحم آمیز و وحشت زده تبدیل می کند به طوری که دیگر خندیدن اهمیتی ندارد. فینیکس نیرو محرکه اصلی جوکر است.

منبع: هالیوود ریپورتر

مترجم: مهتاب عیوضی
امیر مسعود و میترا این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد فیلم نغمه های عرب, Arab Blues, روانکاو تونسی به زادگاهش باز می گردد:
روانکاو تونسی که از کودکی در پاریس زندگی می کرد، به زادگاهش بازمی گردد.

نغمه های عرب با بازی گلشیفته فراهانی در نقش سلما، روانکاوی شاد و در عین حال سرسخت را نمایش می دهد که در تونس متولد شده اما از ده سالگی در پاریس زندگی می کند اما پس از سالها به تونس بازمی گردد تا شیوه های روان درمانی را در شهری راه اندازی کند که مردمان آن مانند دیوانه ها صحبت می کنند درحالیکه از نظر روانشناسان کاملا عادی هستند. نغمه های عرب فیلم کمدی است که موضوعی غیر معمولی دارد. اولین بار است که مانلی لبیدی حجم وسیعی از نگرش های زیبا و پرمهر را در زمان کوتاهی جای می دهد، او این کار را از طریق شخصیت های متفاوت و رنگارنگی انجام می دهد که در تلاش برای کنار آمدن با بهار عربی هستند. این فیلم با پیش نمایش خوب خود در جشنواره نیز درخشیده است.

در اینجا برای نزدیکی به ویژگی های فرهنگی از زبان طنز استفاده می شود. به طرز ماهرانه ای در همان سکانس های ابتدایی سبک فیلم مشخص می شود. عکس هایی که روی دیوار مطب قرارگرفته اند توجه مردانی که به همراه سلما از فرانسه آمده اند را به خود جلب می کند. سلما با اشاره به عکس می گوید که «او یهودی است و رئیس من بوده است» سپس عکس ... دیدن ادامه ›› سیگموند فروید را می بینیم که کلاه رنگی به سر دارد.

سلما مرتبا سیگار می کشد و تتوهای زیبایی دارد، او با اینکه به دلیل فرانسوی بودن اش متحمل فشارزیادی است اما تصمیم می گیرد تا در آپارتمانی که قبلا محل زندگی عمه و عمویش بوده است زندگی کند. او با شجاعت کارت ویزیت اش را پخش می کند و مردم را برای ملاقات و درمان تشویق می کند. یکی از بیماران خیال می کند که او زن بدکاره ای است و قصدش ملاقات با مردان در خانه است. او مردها را تشویق می کند تا روی مبل دراز بکشند.

اولفا، خواهرزاده سلما نشان دهنده نسل جوانان است، دختر باهوش و دردسرسازی که چون تمام آرزویش رفتن به لندن یا فرانسه است نمی تواند باور کند که سلما از فرانسه به تونس بازگشته است. پدربزرگ سلما نشان دهنده نسل بزرگتری است، فردی که به دلیل مشکلات جسمانی اش نباید از اخبار سیاسی روزمره باخبر شود.

یکی از بهترین لحظات فیلم زمانی است که سلما به وسیله پلیس متوقف می شود تا آزمایش الکل بدهد. چیزی در حرف های سلما هست که او را جذب خودش می کند. با این وجود، او از اینکه سلما بدون گواهینامه پشت فرمان نشسته است چشم پوشی نمی کند. این سکانس، این مسئله را نقد می کند که حتی اگر دلایل شما منطقی باشد بازهم سازمان های دولتی با شما راه نمی آیند.

فیلم این احساس را به وجود می آورد که سنت های عربی تا چه اندازه ثابت هستند، این لحظات از بیرون انداخته شدن مرد بدون ریش و سبیل از مسجد گرفته تا نانوایی که کابوس دیکتاتورهای عرب را می بیند، دیده می شود. موسیقی اصلی مبتنی بر گیتار الکتریکی لذت بخش است.

سلما آنطور که باید از خودش جزئیاتی نشان نمی دهد اما جاذبه ذاتی فراهانی در تمامی طول داستان شرایط را قابل قبول می کند. به دلیل وجود کاستی هایی در پاریس و از آنجایی که او جذب کشورش شده است تلاش می کند تا در تونس موفق شود اما آنقدر با موانع متعددی مواجه می شود که به نظر می رسد در آخر تسلیم شده و دوباره به اروپا بازمی گردد.

منبع: اسکرین دیلی

مترجم: مهتاب عیوضی
امیر مسعود این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مهرداد عباس‌پور-کافه سینما-یادداشت رسیده: «عصر جمعه به مجتمع تجاری کورش می‌روم، برای جشن امضای کتاب‌های عادل فردوسی پور. مراسمی از طرف نشر چشمه برای کمک به سیل زدگان . مراسمی گرم و خوب با حضور گسترده هواداران. زن و مرد، جوان و نوجوان و حتی آدم‌های پا به سن گذاشته و کودکانی به همراه والدین! نکته جالب حضور این جمعیت، جدا از نیت آن یعنی "کمک به سیل‌زدگان" ، شاید حمایتی ملموس و مستقیم باشد از بانی و سازنده برنامه‌ی تلویزیونی محبوب "نود"، پس از به محاق رفتن و اعلام پایان آن از سوی مدیران تلویزیون دولتی ایران.
از امضا گرفتن هیچوقت خوشم نمی‌آمد. حتی امضا گرفتن از فیلم‌سازان پا به سن گذاشته‌ی محبوبم. با این‌حال، جدا از نیت برگزاری مراسم و بانی بودن نشر چشمه، دیدار با عادل فردوسی‌پورِ "پَسا نود" و مواجهه‌ی او با مردم و هواداران‌اش _هرچند غالبن از قشر و طبقه متوسط هستند_ برایم جالب است.
ازدیاد جمعیت در راهروی طبقه‌ی پنجم مجتمع آنقدر زیاد است که تراکم و هیاهوی آن کم‌کم آزاردهنده می‌شود. به اجبار مجبور ‌می‌شویم مدتی در صف منتهی به کتابفروشی چشمه منتظر بمانیم. صف آرام آرام به جلو خیز برمی‌دارد و عادل با صبر و خوشرویی کتاب‌های هواداران را امضا می‌کند. اما هیاهو و ناشکیبایی جمعیت بیشتر می‌شود. مردم آرام و قرار ندارند و هر از گاهی با فریاد زدن نام "عادل فردوسی‌پور" به او ابراز محبت و از حمایت می‌کنند. عادل سعی در آرام کردن جمعیت دارد اما دیگر صدا به صدا نمی‌رسد. از طرف نگهبانی مجتمع بلندگویی در اختیار فردوسی‌پور قرار می‌گیرد. فردوسی‌پور از جمعیت حاضر می‌خواهد که نظم را رعایت کند و وعده می‌دهد که تا زمان امضا کردن همه‌ی کتاب‌ها آن‌جا می‌ماند و با شوخی ادامه می‌دهد که اگر نظم را رعایت نکنند خودش را از طبقه‌ی پنجم پرت می‌کند پایین.
نکته جالب اما از جایی شروع ‌می‌شود که به یکباره مردم شروع به سر دادن شعار بر علیه علی فروغی، مدیر شبکه سوم سیما _مهم‌ترین دشمن فردوسی‌پور_ می‌کنند. با سر ... دیدن ادامه ›› دادن شعار "فروغی حیا کن، شبکه رو رها کن" ؛ یکباره فردوسی‌پور سراسیمه از جا بلند و میکروفن را بدست می‌گیرد و در اقدامی کاملن محافظه‌کارانه از مردم می‌خواهد "شعار سیاسی اصلن ندید چون کمکی به هیچکس نمی‌کنه و اوضاع رو بدتر می‌کنه". و فردوسی‌پور دوباره از مردم تشکر می‌کند و مصرانه می‌خواهد که نظم را رعایت کنند.
کتاب "هنر خوب زندگی کردن" در دستانم است. تازه خریده‌ام و هنوز نخواندم‌اش. چیزی تا رسیدن سر میزی که عادل پشت آن کتاب امضا می‌زند نمانده. دارم در ذهن مرور می‌کنم در اندک لحظه مواجهه با فردوسی چه می‌شود به او گفت؟! چه سوالی می‌شود پرسید و یا اینکه اصلن قید این مواجهه را زدن و از آنجا رفتن بهتر نیست؟! شاید خوب میشد از او که خودش فیلم‌بین حرفه‌ایست و پای ثابت حضور در جشنواره‌های فیلم فجر، پرسید:
آیا 'پیشنهادی بهت دادن که نتوستی ردش کنی؟!'
یا اینکه همراهِ مدیران به این نتیجه رسیدین که 'یه پایان تلخ، بهتر از تلخیِ بی‌پایانه؟!'
یا نه، اصلن به سبک فیلم‌های فرهادی تصمیم گرفتند "نود" رو با یه "پایان باز" تمام کنند؟!
به خودم که می‌آیم، دیگر نزدیک عادل رسیده‌ام. بازار عکس و سلفی گرفتن و ابراز هیجان، حسابی داغ است. صفحه‌ی اول کتاب "هنر خوب زندگی کردن" را باز می‌کنم و عادل کتاب را از من می‌گیرد. خیلی روتین و با عجله امضا می‌زند که ناخودآگاه می‌پرسم:
بالاخره یه دوشنبه از راه می‌رسه که باز منتظر "نود" باشیم؟!
سریع نگاهی سرد به صورتم می‌کند و با لبخندی مصنوعی سرش را برمی‌گرداند روی کتاب و می‌پرسد:
بنویسم برای کی؟!

کتاب امضا شده در دستم است و خودم را پشت میز کافی‌شاپی در همان طبقه می‌بینم. کافی‌شاپ خلوت نیست اما من با آرامش سکوت کرده‌ام. گاهی مواجهه با بعضی آدم‌ها مرا در خودم فرو می‌برد. با مرور واکنش فردوسی‌پور به شعارهای مردم در ذهنم، دارم به این فکر می‌کنم که او، مثل عنوان کتاب‌اش؛ هنر خوب زندگی کردن را در چه چیزی می‌بیند؟! در تدبیر و مصالحه با مدیران و محافظه کاری؟! تا این حد؟! اینکه مردم با سر دادن یک شعار، رفتن یک مدیر منفور از شبکه‌‌ای مردمی (که شعارش همواره جلب رضایت مردم بوده) را طلب کنند، چرا باید تا این حد تن فردوسی‌پور را بلرزاند، در حالی که دیگر آب از سرش گذشته و او را از پایگاه‌اش -شبکه سوم سیما_ بایکوت کرده‌اند؟!
یاد کتاب خوبِ "فوتبال علیه دشمن" می‌افتم که پیشتر با ترجمه‌ی او خوانده بودم. اشاره و فکت‌های تاریخی و سیاسی اجتماعی "سایمون کوپر" نویسنده کتاب که با ذکر مثال‌های فراوان و ارجاع به اتفاق‌های تاریخی مرتبط با فوتبال، به این حقیقت انکار ناشدنی اشاره می‌کند که همواره فوتبال، پدیده‌ای فراتر از سیاست و سیاست‌کاری بوده و با ایجاد همدلی میان مردم و توده‌ها، گاهی قدرتی شگرف ایجاد می‌کند که از قدرت حاکمان و گردانندگان سیاست هم بیشتر است!
شاید فردوسی‌پور به این دکترینِ سایمون کوپر دلبسته و منتظر یک معجزه است تا قدرتی که او از فوتبال بدست آورده، معجزه کند و مچ مدیران ایدئولوژیک و سیاسی صدا و سیما را بخواباند و نهایتن، مثل فینال دراماتیک ۱۹۹۹ 'منچستر-بایرمونیخ' در نیوکپ، در ثانیه‌های آخر پیروز میدان شود ؟! اما انگار فرمول عادل در واقعیت نمودی دیگر دارد.
از پشت جداره‌های شیشه‌ای کافی‌شاپ، هنوز در راه‌رو جمعیتی قابل توجه دیده می‌شوند که به سوی کتابفروشی چشمه در حال رفت و آمد هستند. سوالی مهم را در ذهن مرور می‌کنم. چرا امروز فردوسی‌پور در مقابل حمایت زنده و حضوری _و نه مجازی_ هوادارانش، آن‌ها را به سکوت دعوت می‌کند و از آنان می‌خواهد که " مشکلات‌اش را بیشتر نکنند" ؟! آیا این جمله از او، گره‌گشایی از هویت مشکل‌ کلان او با مدیران رسانه ملی نیست؟!
متاسفانه نکته‌ی تکان دهنده از تحلیل اتفاق‌های اخیر پیرامون فردوسی‌پور و به طور مشخص، برنامه "نود" آزار دهنده است.
فردوسی‌پور که به نظر می‌رسید مهمترین سرمایه و پشتوانه‌اش، محبوبیت، مقبولیت و حمایت مردمی از شخص او و برنامه‌ی تلویزیونی‌اش باشد، انگار بر پشتوانه‌ای واقعی‌تر و مهمتر تکیه زده است. او بارها و بارها امتیاز بزرگ برنامه نود را حمایت مردم و تعداد فراوان مخاطبانش عنوان می‌کرد و با یادآوری هوشمندانه آمار تعداد شرکت کنندگان میلیونی در مسابقه نظرسنجی و همچنین ارائه آماری از کل شماره‌های منحصر به فرد که در تمام این سال‌ها در نظرسنجی پیامکی او شرکت کرده بودند، همواره افتخار خود را میزان مخاطبین گسترده در سرتاسر ایران (و حتی خارج از ایران) می‌دانست.
اما گویا با یک اتفاق ساده اما بزرگ، به درک حقیقی عمیق‌تر رسیده است! از دست دادن یک حامی با نفوذ و قدیمی به نام " علی‌اصغر پورمحمدی". همشهری بامرام و پرنفوذی (در سِمتِ مدیر شبکه سوم سیما و بعد به عنوان معاون سیما) که، حتی در روزهایی که نمایندگان مجلس سعی در اعمال نفوذ و تعطیل کردن برنامه نود داشته‌اند، با کدخدا منشی به حمایت فردوسی‌پور پرداخت و به هر طریق ممکن... اجازه نداد که برنامه نود از کنداکتور شبکه سه حذف شود. با بازنشستگی پور‌محمدی و رنسانس تغییر مدیران در صدا و سیما، زنگ خطری جدی برای فردوسی‌پور به صدا در آمد. اولین اتفاق مهم، در ایام برگزاری جام جهانی ۲۰۱۸ پیش آمد و زمانی که بخاطر عدم اجازه حضور "کارلوس پویول" در ویژه برنامه‌ی متعلق به عادل فردوسی‌پور، او با قهری چندساعته مقابل "علی فروغی" مدیر جدید و ۳۰ ساله شبکه ایستاد. البته با کوتاه آمدن فردوسی‌پور ماجرا خیلی زود خاتمه یافت. هرچند طعنه‌های عادل به بانی آن اتفاق، یعنی فروغیِ جوان، چندین بار دیگر روی آنتن زنده آن برنامه ادامه پیدا کرد اما با شروع فصل جدید برنامه نود، مدیر ذی نفوذ شبکه ۳ کم‌کم ثابت کرد که در این شبکه نیز فصلی جدید از خانه تکانی‌ها در حال رخ دادن است. فردوسی‌پور، سوپراستار بی‌رقیب سالیان طولانی شبکه سوم سیما _قریب به ۲۰سال_ ، که گه‌گاه با قهر و آشتی‌هایش حرف‌اش را به کرسی می‌نشاند، شاید فراموش کرده بود این قدرت انحصاری را در نهان و پشت پرده مدیون پور‌محمدی است. ولی در آشکارا _و شاید حتی در ذهن_ پوسته‌ای مردمی به این قدرت غیر قابل انکار بخشیده بود. تا آنکه با آمدن فروغی، این هیبت پوشالی فرو ریخت تا او بیشتر به پایگاه اصلی‌اش رجوع کند و در مراسم اعلام برترین‌های برنامه‌سازی صدا و سیما در اسفند ۱۳۹۷، در میزانسنی مقابله جویانه در برابر مدیر شبکه سه، در حالی که دیگر حمایت پدرخوانده‌اش _پورمحمدی_ را از دست داده و تنها شده بود، بی‌پروا خود را "فرزند رسانه ملی" بخواند و با بغض به آن افتخار کند.
با این‌حال، "پولتیک" جدید عادل فردوسی‌پور جواب نداد و "فرزند رسانه ملی" از خانه‌اش رانده شد و برنامه‌ی نود برای همیشه به محاق رفت.
نکته جالب شاید، نگرانی مدیران رسانه‌ ملی از پایگاه مردمی فردوسی‌پور و وجهه‌ی قهرمانانه‌ی او باشد برای آیکون شدن؛ 《چیزی که حتی مدیران و سیاست گذاران سینما نیز از آن حذر دارند》 و یا برای نشان دادن اقتدار مدیریتی و آنتن ندادن به یک چهره‌ی پرطرفدار. مسائل مربوط به اپلیکیشن‌ها و اعمال نفوذ اسپانسرهای صداوسیما نیز به کنار، گویا مدیران از واقعیت یک نکته غافل‌اند! اینکه عادل فردوسی‌پور در واقعیت هیچ شباهتی به قهرمانان ندارد و با محافظه‌کاری و دوری از حمایت "پایگاه مردمی"‌اش ، هنوز دل در گرو جایی دارد که به گفته خودش "آنجا خانه‌ی اوست" و سعی دارد با بودن در نقش "فرزند خوب رسانه‌ی ملی" ، امیدها را برای بازگشت به سوی خانه، زنده نگه دارد! از جمله‌ی "شعار سیاسی اصلن ندید چون کمکی به هیچکس نمی‌کنه و اوضاع رو بدتر می‌کنه" می‌توان تعبیری غیر از این داشت؟!
عادل فردوسی‌پور باهوش است و سیاست تعادل و تعامل را خوب می‌شناسد. از طرفی در ماه‌های اخیر این حقیقت را کاملن دریافته که حتی با وجود محبوبیت رسانه‌ای، در برنامه سازی در فضای اینترنتی هیچ کامیابی ندارد. با یک بررسی ساده می‌توان متوجه شد که جدا از طبقه متوسط و مخاطبین الیت، اکثر مخاطبین برنامه نود از اقشار میانه به پایین جامعه هستند و تماشای یک برنامه طولانی و پر آیتم (هرچند جذاب)، با توجه به هزینه‌های بالای اینترنت برایشان نه به صرفه هست و نه ترغیب کننده. ضمن آنکه تجربه پیشین فردوسی‌پور در برنامه‌سازی در فضای اینترنتی و شکست محسوس آن، تکلیف او را در این حوزه روشن می‌کند. از سوی دیگر جلای وطن کردن و رفتن به آن سوی مرزها و برنامه‌سازی در شبکه‌های پرمخاطب فارسی‌زبان هم، برای برنامه‌ساز به شدت محافظه کاری چون او، دور از ذهن به نظر می‌رسد. پس کجا بهتر و امن‌تر از آنتن انحصاری و بدون رقیب تلویزیون ملی‌ (میلی؟!) و کانال ویژه و حساسِ سوم سیما وجود دارد که انگیزه‌ای قوی باشد برای، جدایی عادل از سیما ؟! فراموش نکنیم که او کارمند رسمی و حقوق‌بگیر سازمان صدا و سیما هست و هنوز راه‌هایی برای بازگشت فرزند به آغوش خانه وجود دارد!
از کافی‌شاپ که بیرون می‌زنم هنوز بازارِ امضای کتاب فردوسی‌پور برقرار است و محوطه‌ اطراف کتابفروشی چشمه شلوع است. روی پله برقی ایستاده‌ام و پایین می‌روم. چند پله پایین‌تر، پسر جوانی همراه با دختری هم سن و سال، ۵،۶ کتاب از ۳ کتاب‌ چاپ شده‌ی فردوسی‌پور را در دست دارد. سوالی که دختر با هیجان از پسر می‌پرسد متعجب‌ام می‌کند:

حالا مطمئنی اگه امضا شده‌ش رو بذاریم تو دیوار یا شیپور، با قیمت بیشتر می‌خرن؟!
پسر جواب می‌دهد:
آره بابا، امضاء آقا فردوسی‌پوره.

در مسیر رفتن به خانه، در ذهنم به جوابی برای سوال دختر فکر می‌کنم. اینکه با شرایط موجود، هنوز کسی حاضر است برای کتاب امضا شده‌ی عادل فردوسی‌پور، پولی بیشتر از قیمت کتاب بپردازد؟!
یاد کتاب "فوتبال علیه دشمن" می‌افتم و به این فکر می‌کنم که ممکن است دستِ عادل _که این روزها با یک دست پس می‌زند و با پا پیش می‌کشد_ مثل دستِ خدایِ مارادونا، علیه دشمنانش معجزه و او را در آخرِ بازی، پیروز کند؟! اصلن مارادونا با کدام دست‌اش به انگلیس گل زد؟!
یادم می‌افتد که عادل با دست راست کتاب را برایم امضا کرد. ناخودآگاه کتاب را باز می‌کنم. روی صفحه‌ی اول آن نوشته:

برای مهرداد
امضاء
عادل فردوسی پور .

#یادداشت اختصاصی برای رسانه‌ی محبوبم، کافه سینما»
بهتر از این نمیشد این مبحث رو موشکافی کرد. هنوز یادم نرفته لحظه رای دادن جناب تکرار میکنم در روستایی اطراف دماوند و یا دعوت مداوم میر شان به سکوت و رعایت کامل اصول محافظه کاری برای برگشت به دوران طلاایی گذشته و...
قهرمان باید فداکار و ازخودگذشته باشد و تن به اتش بدهد تا رستگار شود و رستگار کند حاشا که مرد سیاست و تدبیر و منفعت هرگز پای بر پل لغزان نگذارد.
۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
[اعتراض یک ترانه‌سرا به محسن چاوشی: شرط کرده بودند که اسم من نباشد و او ترانه را [بی‌اطلاع من] بدون اسم من منتشر کرد!/ توضیح "کافه سینما": چاوشی که در سال‌های اخیر اغلب با "ژن‌های خوب" همکاری کرده، این ترانه را برای فیلمی در انتقاد از "ژن خوب" خوانده است!!!]

سینما دیلی گزارش داد:

- فریبا صفری نژاد سراینده ترانه «حلام کن» که در تیتراژ و تبلیغات فیلم ژن خوک استفاده شده نسبت به حذف نامش به عنوان ترانه سرا اعتراض کرد و نوشت: این ترانه را حدود ۸ سال پیش داده بودم به محسن چاوشی. هیچ خبری هم دیگر از آن نداشتم. پیگیری هم نکرده بودم. تا سه چهار پیش، اواخر پاییز ۹۴، مطلع شدم که «حلالم کن» را آقای چاوشی برای دریافت مجوز به وزارت ارشاد داده و مجوز ... دیدن ادامه ›› نگرفته است.

- نوروز ۹۸ دوستی که از ماجرای مجوز نگرفتن این ترانه آگاه بود، در تماسی تلفنی مطلعم کرد که «حلالم کن»، ترانه ی متن فیلم سینمایی «ژن خوک» است که این روزها در تهران اکران نوروزی دارد! من نه آن فیلم را دیده ام و نه از این که آقای چاوشی کار روی ترانه را تمام کرده و به ژن خوک داده، چیزی می دانستم. پیگیری کردم و دریافتم که «حلالم کن» را ظاهرا با این شرط که اسم من نباشد، منتشر کرده اند!

- کار درستی نکرده اند؛ هرچند از اجرای زیبای این ترانه با صدای چاوشی، مانند همه اجراهای او بسیار لذت می برم. امیدوارم محسن چاوشی اعتبار هنری و اجتماعی اش را به هیچ قیمتی به سانسورچیان نفروشد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نکاتی جالب درباره زندگی خصوصی و کاری آلفردو جیمز پاچینو( آل پاچینو )/ از کار بعنوان دربان تا درخواست برای دستمزد هفت میلیون دلاری برای بازی در قسمت سوم فیلم "پدرخوانده"

آلفردو جیمز پاچینو متولد 25 آوریل 1940( 79 سال )در نیویورک بازیگر و تهیه کننده امریکایی است. آل پاچینو در دهه 1970 خود را بعنوان یکی از برجسته ترین بازیگران اثبات کرد. وی در کودکی صدا و بازی شخصیت هایی که در فیلم ها می دید را تقلید می کرد. در سال 1966 در کلاس بازیگری لی استراسبرگ شرکت می کرد. مدتی در نقش های مکمل به بازی پرداخت و در این مدت موفق به دریافت دو جایزه تونی شد. اولین بار در سال 1969 در فیلم Me, Natalie به ایفای نقش پرداخت. سرانجام در سال 1979 و با بازی در فیلم پدرخوانده زندگی اش برای همیشه تغییر کرد. بازی در این فیلم بود که آل پاچینو را برای اولین بار به یکی از نامزدهای مکمل جایزه اسکار تبدیل کرد. آل پاچینو تاکنون 4بار موفق به دریافت جایزه گلدن گلوب شده و پس از اینکه هشت مرتبه بعنوان بهترین بازیگر نقش اصلی در سال های 1974، 1975، 1976، 1980 و 1993 برای بازی در فیلم های "سرپیکو" ، "پدرخوانده 2"، " بعد از ظهر سگی"، " عدالت برای همه" و " بوی خوش زن" و بعنوان بهترین بازیگر نقش مکمل در سال های 1973، 1991 و 1993 برای بازی در فیلم های"پدرخوانده"، "دیک تریسی" و " گلن گری گلن راس" نامزد جایزه اسکار شود در نهایت در سال 1993 برای بازی درفیلم" بوی خوش زن" برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اصلی شد. در ادامه به 40 نکته خواندنی از وی می پردازیم.

1. آل پاچینو مدت زیادی با فقر و افسردگی دست و پنجه نرم می کرد و گاهی حتی برای رسیدن به محل آزمون بازیگری، از نزدیکانش، پول بلیت اتوبوس را قرض می کرد.

2. ... دیدن ادامه ›› موهای مشکی و صدای خشنی دارد.

3. در کودکی مادر و پدرش از هم جدا شدند و آل پاچینو با مادرش( رز پاچینو )زندگی می کرد. در 22 سالگی مادرش را از دست داد.

4. آل پاچینو در اواسط دهه 1980 روزانه چهار پاکت سیگار می کشید، بعد از آن به روزانه دو پاکت سیگار کاهش پیداکرد اما در سال 1994 برای حفاظت از صدایش این عادتش را ترک کرد. اکنون به ندرت از سیگار گیاهی استفاده می کند.

5. آل پاچینو کارهای متعدد و عجیب غریبی انجام داده است، مدتی در اتاق پست مجله "کامنتری" فعالیت داشت.

6. در اوایل حرفه اش بعنوان استندآپ کمدین بازی می کرد. می گوید" به هرکی می گویم باور نمی کند".

7. "سونی "اسم مستعارش در دوران کودکی بود. در اوایل حرفه اش قصد داشت تا نامش را به" سونی اسکات" تغییر دهد تا با نام " سونی " اشتباه گرفته نشود.

8. پدرش، سال پاچینو، بازیگر و مامور بیمه بود.

9. آل پاچینو یکی از معدود بازیگران هالیوودی است که هرگز ازدواج نکرده است.

10. مدتی به عنوان دربان در تالار" کارنگی "کار می کرد. می گوید: زمانی که دربان بودم و در حالیکه در آینه دیواری خودم را تحسین می کردم از کار اخراج شدم.

11. آل پاچینو از طرفداران پروپا قرص شکسپیر است و "هملت" یکی از نمایشنامه های موردعلاقه اش است.

12. تهیه کننده فیلم پدرخوانده او را " پاچینو ریز اندام" می نامید و دوست نداشت تا نقش کورلئونه را بازی کند چرا که آل پاچینو 170 سانتی متر قد داشت.

13. زمانی که در آزمون بازیگری فیلم" پدرخوانده" در استودیو حضور داشت چندین بار به وسیله مدیر آنجا رد شد اما فورد کاپولا برای داشتن او جنگید. فیلمبرداری خیلی زود انجام گرفت زیرا هردو می ترسیدند تا به وسیله مدیر استودیو اخراج شوند.

14. درباره کار با مارلون براندو در فیلم پدرخوانده گفته است: او را بسیار دوست دارم. مرد حساسی است. سختی هایی که با آن ها روبرو بودم را می دید و به خاطر دارم که یکبار پشت سرم آمد، ماساژم داد و پرسید "حالت خوب است؟"

15. آل پاچینو درباره سه گانه پدرخوانده گفته است" داستانی ترسناک، طولانی و خسته کننده "

16. برای بازی در سری سوم فیلم "پدر خوانده"، 7 میلیون دلار درخواست کرد، این کار او منجر به عصبانیت فرانسیس فورد کاپولا شد به طوریکه وی تصمیم داشت تا داستان را دوباره بنویسد و از بعد از مرگ مایکل کورلئونه آن را آغاز کند. سرانجام آل پاچینو با دستمزد 5 میلیون دلار این نقش را بازی کرد.

17. آل پاچینو: من رقاص هستم اما نمی توانستم در سریال" Dancing with the Stars "بازی کنم زیرا خجالتی هستم.

18. در سال 1989 از جین تارنت صاحب دختری به نام "جولی پاچینو "شد. دخترش تهیه کننده و نویسنده است.

19. آل پاچینو: من آدم گوشه گیری هستم، همانطور که همواره بوده ام. مردم می خواهند تا همیشه مانند یک سوپراستار بازی کنم. نمی خواستم بازیگر شوم و از آن لذت نمی برم اما باید بازی کنم و کار دیگری برایم وجود ندارد.

20. در اوایل حرفه اش با اعتیاد به الکل دست و پنجه نرم می کرد.

21. آل پاچینو از سال 1967 تا سال 1972 با جیل کلایبورگ زندگی می کرد.

22. آل پاچینو: از خدا خواستم تا به من یک دوچرخه بدهد اما خدا کارها را اینطور انجام نمی دهد. بنابراین یک دوچرخه دزدیدم و از خدا طلب بخشش کردم.

23. در سال 2001 از بورلی آنجلو صاحب دوقلو شد.

24. آل پاچینو مدتی از بی خوابی مزمن رنج می برد.

25. آل پاچینو درباره جانی دپ می گوید: که او یکی از بهترین بازیگران در بین هم نسلانش است. استعداد باورنکردنی دارد. می تواند خودش را به جای شخصیت داستان قرار دهد و براساس لازمه هر سکانس تغییر کند. این موهبتی بسیار نادر است.

26. طرفدار پروپا قرص اپرا است.

27. در فیلم "بعد از ظهر سگی" درسال 1975، آل پاچینو به همراه کریس ساراندون صحنه ای که پای تلفن بودند را بداهه گویی کردند.

28. در سال 1973 و در زمان بازی در فیلم "سرپیکو" آنقدر غرق شخصیتش شده بود که در واقعیت راننده کامیونی را دستگیر و به جرم آلودگی تهدیدش کرد.

29. آل پاچینو از سال 2009 با لوسیلا سولا رابطه عاشقانه ای دارد.

30. در سال 1979 زمانی که فورد کاپولا از او خواست تا در فیلم" اینک آخرالزمان" بازی کند، آل پاچینو درخواست او را رد کرد و گفت" هرکاری که فورد کاپولا بخواهد برایش انجام می ده بجز اینکه با وی وارد جنگ شوم."

31. احترام زیادی برای رابرت دنیرو، جانی دپ و شان پن قائل است.

32. آل پاچینو در سال 1961 به دلیل حمل سلاح مخفی دستگیر شد.

33. یکی از یازده بازیگری است که در یک سال نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اصلی و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شده است.

34. آل پاچینو بیست و یکسال بعد از اولین نامزدی اش در سال 1973 بعنوان بهترین بازیگر نقش مکمل مرد در فیلم" پدرخوانده"، برای بازی در فیلم" بوی خوش زن" در سال 1993 برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اصلی شد.

35. "اینترتینمت ویکلی" آل پاچینو را چهل و یکمین بازیگر برتر تمامی ادوار نامید.

36. برای بازی در فیلم پدرخوانده در سال 1979 بازیگران زیادی انتخاب شده بودند از جمله: جک نیکلسون، رابرت دنیرو، رابرت ردفورد، وارن بیتی، رایان اونیل، اما فرانسیس فورد کاپولا بازیگر ناشناخته ایتالیایی، آل پاچینو را انتخاب کرد.

37. از سمت مادری اجداد کورلئونه دارد. در فیلم پدرخوانده نقش "مایکل کورلئونه" را بازی کرد.

38. در اکتبر 1997 در مجله امپایر از بین صدبازیگر برتر تمامی دوران رتبه چهارم را به دست آورد.

39. در سال 1990 بعد از چهارسال دوری از بازیگری فیلم" بدنام محلی"( The Local Stigmatic )را ساخت که تاکنون اکران نشده است.

40. از آل پاچینو پرسیدند که می خواهد چگونه به خاطر آورده شود گفت:بهترین چیزی که شنیدم این است" نمی خواهم مرا فراموش کنی. می خواهم مرا به خاطر آوری".

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«متری شیش و نیم» فیلم دوم سعید روستایی بدان جهت اثری غافلگیرکننده است که باوجود شباهت­ هایش به «ابد و یک روز» فیلمی کاملاً متفاوت و مستقل از فیلم اول روستایی­ست.
فیلم مجموعه درستی از انتخاب­ هاست که منجر به خلق اثری ایده ­آل شده ­اند. اگر از مقدمه­ چینی نسبتاً طولانی فیلم چشم ­پوشی کنیم فیلمنامه­ ی «متری شیش و نیم» به ­شدت منحصر به فرد است. فیلمساز در خلق شخصیت­ های فیلم خود دست به سنت­ شکنی­ هایی می­زند که نه در فیلم قبلی خود اوشاهدش بودیم و نه در دیگر نمونه­ های مشابهِ سینمای ایران چنین شخصیت­ های بکر و نابی را دیده ­ایم. وقتی صحبت از "پلیس" و "قاچاقچی" در سینما به میان می­ آید عموماً تیپی ثابت در ذهن مخاطب نقش می­بندد حال آنکه در «متری شیش و نیم» روستایی شجاعانه دست به خلق پلیسی زده است که که از وجه تیپیکال پلیس­های سینمای ایران دور می­ شود. صمد (با بازی بی­ بدیل پیمان معادی)، شخصیتی­ست کاملاً خاکستری با خصوصیات مثبت و منفی اخلاقی. او قرار نیست سمبلی از پاکی و بی­ گناهی باشد و از پیشینه ­اش متوجه مشکلات متعدد خانوادگی و حرفه­ ای او می­ شویم. در مقابل، ناصر، قاچاقچی فیلم نیز از تیپ رایج این گونه کاراکترها فاصله می­ گیرد و با وجود همه ی رذالت هایش ابداً به سمبلی از پلشتی مطلق تبدیل نمی­ شود. فیلمنامه­ ی «متری شیش و نیم» برپایه ­ی تقارنی موزون بنا شده است. درواقع پروتاگونیست و آنتاگونیستِ قصه­ ی روستایی در سراسر فیلم هم ­قامت هم دست به قدرت نمایی برای یکدیگر می­زنند و در پی همین رویارویی قدرتمندانه ­ی قهرمان و ضدقهرمان است که شخصیت­ های فیلم به­ تدریج ساخته می­ شوند. در بسیاری از صحنه­ های فیلم شاهد غلبه ­ی یکی بر دیگری هستیم و چند صحنه بعدتر، با غلبه­ ی شخصیت مغلوب بر شخصیت غالب این دوئل به نقطه تعادل خود بازمی­ گردد. سکانس­های اتومبیل و فراری دادنِ نمایشی ناصر از سوی صمد و دروغ هوشمندانه­ ی ناصر مبنی بر بیشتر بودن وزن مواد هنگام بازجویی و مقصر جلوه دادن صمد از بکرترین بخش­های فیلم­ اند که درواقع بر دوئل جذاب میان قهرمان و ضدقهرمان مهر تأیید می­ زنند.
«متری شیش و نیم» همانند «ابد و یک روز» فیلمی ناتورالیستی­ست و روستایی با جسارتی وصف ­ناشدنی به­ جای بهره­ گیری از هنروران از معتادانِ واقعی برای ایفای نقش معتادانِ فیلم خود بهره گرفته ­است و به همان میزان نیز شاهد بازی­هایی روان از بازیگران حرفه­ ای فیلم هستیم. پیمان معادی، مشخصاً به هنگام ایفای نقش به چیزی جز صمد نیندیشده، ... دیدن ادامه ›› نقش را از آن خود می­کند و با عبور از آن این پلیس متفاوت را در باور مخاطب تثبیت می­کند و نوید محمدزاده تمامی کلیشه­ های پیشین خود را می ­شکند تا روی دیگری از سکه را به مخاطبانش نشان دهد.
یاسمن خلیلی فرد
امیر مسعود و علی جباری این را خواندند
حمیدرضا مرادی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نگاهی به فیلم متری شش و نیم؛ چند کیلومتر پسرفت
«سعید روستایی» بعد از ساخت فیلم ابد و یک روز توانست اسم و رسمی در سینمای کشورمان برای خود بیافریند. روستایی توانست با ساخت اولین فیلم خود در مقام کارگردان (پیش از این او در سینما نقش دستیار کارگردان را برعهده داشت) ثابت کند که هم سینما را بلد است و هم فیلمنامه نویس قهاری است. فیلم ابد و یک روز تبدیل به یکی از پرفروش‌ترین فیلم‌های آن سال شد و توانست بازخوردهای بسیار مثبتی از سوی منتقدان و تماشاگران دریافت کند. بعد از اکران این فیلم، نگاه‌ها به سمت سعید روستایی خیره شده بود تا بدانند او می‌خواهد در اثر بعدی خود چه کند و در نهایت متری شیش و نیم، نام پروژه بعدی او اعلام شد؛ فیلمی که تقریبا با همان عوامل ابد و یک روز ساخته می‌شد.
تهیه کنندگان به بفروش بودن فیلم سعید روستایی ایمان داشتند و این بار بودجه بیشتری در اختیار او قرار دادند و رقمی ۸ میلیارد تومانی برای تهیه فیلم در نظر گرفته شد. پروسه ساخت فیلم درگیر جریان‌های خبری بسیاری شد و حتی رسیدن و یا نرسیدنش به جشنواره هم برای خودش جنجالی بود. حواشی زیاد فیلم متری شش و نیم و موفقیت قبلی کارگردان و از آ مهمتر، تیم بازیگری قوی فیلم همه و همه باعث شد که فیلم در یک جریان خبری قوی قرار بگیرد و با استقبال شدیدی از سوی مخاطبین سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر روبرو شود. اکران نشدن فیلم در روزهای اول و پیچیدن شایعیاتی مبنی بر اینکه فیلم توقیف شده و یا اجازه اکران ندارد هم مزید بر علت شد که فیلم در بین جمعیت تماشاگران به اصطلاح هایپ شود؛ به طوری که این روزها اگر سری به هر یک از سالن‌های پخش کننده فیلم بزنید با صف طویل علاقه‌مندان و مشافان دیند فیلم روبرو خواهید شد. اما متری شش و نیم آیا واقعا ارزش این حجم از هیجان و اشتیاق را دارد؟

شروع کوبنده فیلم که می‌تواند به عنوان یک فیلم کوتاه بسیار قوی تلقی شود، نوید بخش دیدن یک فیلم سینمایی قوی است اما متاسفانه چنین نیست. فیلم جدید سعید روستایی ... دیدن ادامه ›› بازهم به معضل اعتیاد نگاه می‌کند ولی این بارنه در قالب یک داستان خانوادگی بلکه در قالب یک فیلم درام کمی تا قسمتی پلیسی. متری شش و نیم روایتگر گروهی از تیم پلیس مبارزه با مواد مخدر به سرکردگی فردی به نام صمد است که در به در دنبال یک فروشنده عظیم ماده مخدر شیشه در پایتخت هستند. نام این فروشنده ناصر خاکباز بوده و این روزها هر کسی که توسط تیم آنها دستگیر می‌شود، یک سرش به خاکباز گره می‌خورد. فرزند یکی از هم‌تیمی‌های صمد هم توسط قماش خاکباز دزدیده شده و بعد هم به قتل رسیده و برای همین اعضای پلیس مواد مخدر تشنه پیدا کردن خاکباز هستند.
تیم مذکور بعد از جستجوی بسیار سرنخ‌هایی از خاکباز پیدا می‌کند و می‌تواند با چند خرده فروش وارد صحبت شود و با تهدید آنها و وعده کاهش جرمشان، از آنها بخواهد که در دستگیری خاکباز کمکشان کنند. پلیس در جستجوی خود بیشتر و بیشتر به خاکباز نزدیک می‌شود و کم کم به هویت این فروشنده بزرگ مواد مخدر که آشپزخانه (محل تولید مواد) بزرگی در تهران دارد را پی می‌برد.

فیلم سعید روستایی برخلاف فیلم قبلی خود، ابد و یک روز، داستانی عاری از پیچیدگی دارد و در حقیقت می‌توان کل آن را به این شکل تعریف کرد: داستان یک تیم پلیسی که به دنبال یک فروشنده مواد مخدر هستند. ناصر خاکباز که به عنوان این فروشنده بزرگ شناخته می‌شود، تا یک سوم میانی فیلم حضوری ندارد و بعد از آنکه در فیلم ظاهر می‌شود، اصلا آن چیزی نیست که پیش از این تماشاگر برای آن هایپ شده بود. بیننده چند تصور از کاراکتر خاکباز دارد، یکی اینکه او یک نقش منفی قهار و بی‌رحم باشد و بتواند بازی موش و گربه را پلیس ادامه دهد و یکی دیگر اینکه فیلمساز بتواند از او یک ضد قهرمان بسازد. روستایی بیشتر به مورد دوم تمایل پیدا کرده ولی نمی‌تواند از خاکباز یک ضد قهرمان درست و درمان بسازد و با اینکه تمام زور خودش را می‌زند تا دلمان به حال او بسودز، ولی تماشاگر در هیچ ضحنه‌ای با خاکباز همذات پنداری نمی‌کند.
نوید محمد زاده با اینکه بازیگر قابلی است و هوشمندانه هم نقش خاکباز را پدیرفته تا از دام بازی‌های تکراری خود بیرون بیاید، اما نمی‌تواند به این شخصیت جلا ببخشد و او را تبدیل به یک تیپ کند. زمانی که رییس پلیس با نامزد سابق خاکباز درباره خلق و خوی این فروشنده مواد صحبت می‌کند، این زن خصایص اخلاقی جالبی از خاکباز را به پلیس ارائه می‌دهد که هیچ کدام در کاراکتری که نوید محمدزاده آن را بازی می‌کند، دیده نمی‌شود. نوید محمدزاده بازی خوبی دارد اما شخصیتی که برایش نوشته شده هیچ عمقی ندارد و فیلمنامه نویس (که همان سعید روستایی کارگردان است) نمی‌تواند شخصیت خودش را تبدیل به کاراکتری ماندگار کند. همین اتفاق برای دیگر کاراکترهای فیلم هم می‌افتد و شخصیت صمد هم در حد یک کاراکتر مقوایی باقی می‌ماند؛ کاراکتر مقوایی که اما بازی خوب پیمان معادی را با خود دارد.

شخصیت‌های فیلم، آدم خوب‌ها و آدم بدها، هیچ کدام به یاد ماندنی نیستند و داستان فیلم هم بعد از دستگیری خاکباز به جای آنکه وارد فاز جدید و هیجانی شود، رسما کم می‌آورد. فیلم با ورود به یک سوم میانی خود دچار ضعف می‌شود و کارگردان حرفی برای گفتن ندارد به جز آنکه یک سری دیالوگ‌های شعاری با بازی خوب و موسیقی محزون روی نوید محمد زاده پیاده سازی کند تا فیلمش تماشایی شود. کاراکترهای جدیدی که به فیلم آورده می‌شود، هیچ کدام جذابیتی ندارند و فیلم در این صحنه‌ها ریپ می‌زند. با ورود به یک سوم پایانی هم فیلمساز باز نمی‌تواند کاری از پیش ببرد و یک سری سوژه‌های خوب را به باد می‌دهد و با پایان بندی بد، فیلمش را تمام می‌کند.
سعید روستایی از منظر فنی در فیلم خود هیچ چیزی کم نگذاشته، او بهترین قاب‌های تصویر را برای به تصویر کشیدن داستانش انتخاب می‌کند و هزاران معتادی که در صحنه گرد هم آورده را هر روز با تیم سازنده فیلم وظیفه نقل و انتقالشان را انجام می‌داده. سختی‌های ساخت فیلم بر هیچ کس پوشیده نیست و کار کردن با این حجم از معتادان واقعی کار مشقت باری بوده که تیم سازنده به خوبی از پس آن برآمده است. فیلمبرداری و تدوین فیلم بی نقص صورت گرفته و موسیقی هم که برای تک تک صحنه‌ها انتخاب و خلق شده حال و هوای آن سکانس را دوچندان می‌کند.

در واقع باید گفت که فیلم جدید سعید روستایی اگر این تیم بازیگری قوی (نوید محمد زاده، پیمان معادی، پریناز ایزدیار، فرهاد اصلانی و…) را نداشت در حد یک فیلم ضعیف تلقی می‌شود اما با وجود بازیگران قوی، فیلمساز توانسته مشکلات شدید فیلمنامه بی‌محتوا و کاراکترهای مقوایی خود را لاپوشانی کند و از مهلکه جان سالم به در ببرد. متری شش و نیم پسرفت عظیمی برای کارگردان آن که توانسته بود در اولین تجربه کارگردانی‌اش اثری چون ابد و یک روز را خلق کند به حساب می‌آید و روستایی باید برای آینده کارنامه سینمایی خود، بیشتر و بیشتر زحمت بکشد تا ابد و یک روز تبدیل به یک اتفاق نشود. او شخصی است که توانست با ساخت فیلم قبلی‌اش یک جریان سینمایی در کشور راه بیندازد که البته پیروان چندان قوی و خوبی نداشت اما در هر حال بنیانگذار یک جریان فکری بود و حال که تصمیم گرفته به زیرکی از سایه این جریان خودش را جدا کند و با تغییر ژانر راهش را عوض کند، کار را خراب کرده است.
متری شش و نیم ناامیدکننده‌ترین فیلم جشنواره فجر امسال بود چرا که توقع انتظار شاهکار دیگری را داشتیم اما با فیلمی روبرو می‌شویم که در بهترین حالت خود یک اثر معمولی است که آن هم به یمن بازی قوی بازیگرانش به این جایگاه می‌رسد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


دومین هفته از اکران نوروزی سینمای ایران در حالی سپری شد که «رحمان ۱۴۰۰» به صدرنشینی‌اش در گیشه ادامه داد و «زندانی‌ها» نیز شکست مسعود ده‌نمکی را رقم زد.

به گزارش مووی مگ به نقل از خبرآنلاین، دومین هفته از اکران نوروزی سینماهای سراسر کشور در حالی به پایان رسید که آمار فروش فیلم‌های روی پرده افزایش محسوسی داشت و قابل مقایسه با فروش هفته اول هفت فیلم در حال اکران نبود.

فیلم سینمایی «رحمان ۱۴۰۰» به کارگردانی منوچهر هادی توانست صدرنشینی خود را در گیشه هفتگی حفظ کند و فیلم سینمایی «غلامرضا تختی» به کارگردانی بهرام توکلی نتوانست جایگاه بهتری از قعر جدول برای خود دست و پا کند و کمترین میزان فروش را به نام خود ثبت کرد.

مسئله مهمی که به نظر می‌رسد بر افزایش چشمگیر فروش فیلم‌ها در این ... دیدن ادامه ›› هفته تاثیر زیادی داشته است، قیمت بلیت‌های سینماست که در اقدامی عجیب توسط بیشتر سینماداران ۲۰ هزار تومان تثبیت شد و مسئولان این حوزه نیز در واکنش به این تصمیم تاکید کردند که قیمت بلیت سینما در ایام تعطیلات نوروزی یکسان خواهد بود.

افزایش قیمت بلیت‌ها در شرایط نه چندان مناسب معیشتی مردم، باعث گلایه بسیاری از مخاطبان سینما شده است. البته نباید افزایش هزینه تولید فیلم‌های سینمایی را نادیده گرفت و انتظار داشت که بلیت سینماها در این شرایط هم چنان به قیمت سابق باشد. اما اگر این افزایش با منطق درستی همراه نباشد می‌تواند در روزهای آینده سینمای ایران را با کاهش مخاطب روبه‌رو ‌کند.

با این حال در میان هفت فیلم روی پرده رقابتی جذاب در صدر و قعر جدول شکل گرفته است و در این میان فروش ناامیدکننده فیلم جدید مسعود ده‌نمکی جالب توجه است.

هفته دوم اکران نوروز به کام سینماگران

دومین هفته از نمایش هفت فیلم اکران نوروز در حالی به پایان رسید که فروش بسیار خوبی عاید سینمای ایران شد، همچنین شاهد افزایش تعداد تماشاگران سینما بودیم.

در این هفته سینماهای سراسر کشور ۱۴ میلیارد و ۲۴۹ میلیون تومان فروش داشتند که ۹ میلیارد و ۶۵ میلیون تومان آن مختص تهران بود، این میزان در مقایسه با هفته نخست اکران نوروز که سه میلیارد و ۸۱۵ میلیون تومان فروش برای سینمای ایران ثبت شد، حدود ۱۰ میلیارد تومان افزایش داشته است.

همچنین در این هفته تعداد تماشاگران سینمای ایران از مرز یک میلیون نفر گذشت و در تهران نیز بیش از ۴۹۹ هزار نفر به تماشای فیلم‌های روی پرده نشستند.

گلزار و مدیری با «رحمان ۱۴۰۰» دست نیافتنی شدند؟

نام «رحمان ۱۴۰۰» این روزها دیگر برای همه علاقه‌مندان به سینما جدای از مضمون و بازیگران فیلم، یادآور پرفروش‌ترین فیلم اکران نوروزی است. فیلم جدید منوچهر هادی در دومین هفته اکران نیز توانست به فروش بسیار خوبی دست پیدا کرده و بیشترین سهم را از گیشه به دست آورد.

این فیلم در این هفته رکورد شش میلیارد و ۱۱۸ میلیون تومان فروش را به نام خود ثبت کرد تا فاصله خود را با تعقیب کننده سرسختش «متری شیش و نیم» افزایش دهد. نکته جالب توجه این است که این فیلم در نخستین هفته اکران تنها یک میلیارد و ۵۷۵ میلیون تومان فروش داشت.

«رحمان ۱۴۰۰» که از پنجم فروردین با افت نسبی در فروش همراه شده بود، از روز ششم تا هشتم افزایش فروش داشت و تا به امروز ۵۳۲ هزار و هشت نفر به تماشای آن نشستند.

5164482

مسلما مضمون کمدی این فیلم که درون‌مایه سیاسی و اجتماعی دارد و حضور محمدرضا گلزار، مهران مدیری و سعید آقاخانی بر افزایش فروش آن تاثیر زیادی گذاشته است و ادامه این روند می‌تواند «رحمان ۱۴۰۰» را به یکی از پرفروش‌ترین فیلم‌های سال بدل کند.

«متری شیش و نیم» برای صدر می‌جنگد

دومین فیلم پرفروش این روزهای سینمای ایران، «متری شیش و نیم» به کارگردانی سعید روستایی است. فیلمی که همچون فیلم اول او مضمونی اجتماعی دارد و به معضل اعتیاد در جامعه از زاویه‌ای جدید می‌پردازد.

این فیلم هم در این هفته فروش خوبی را تجربه کرد و چهار میلیارد و ۴۴۷ میلیون تومان از گیشه سهم برد. این در حالیست که فیلم روستایی در هفته اول اکران تنها یک میلیارد و ۲۵۹ میلیون تومان فروش داشته است.

5154490

«متری شیش و نیم» این روزها در حال رقابت با «رحمان ۱۴۰۰» برای صدرنشینی گیشه است اما هنوز به این توفیق دست پیدا نکرده و به عنوان دومین فیلم پرفروش بسنده کرده است. البته این فیلم در حضور چهار فیلم کمدی که همواره در جذب مخاطب مسیر آسان‌تری را پیش رو دارند توانسته به این جایگاه دست پیدا کند.

فیلم روستایی اگر این روند مثبتی که در پیش دارد را حفظ کند به نظر می‌رسد می‌تواند در هفته‌های آینده عنوان پرفروش‌ترین فیلم غیرکمدی سینمای ایران را از آن خود کند. این فیلم تا به امروز ۳۷۹ هزار و ۸۵۴ نفر را به سینماها کشانده است.

«چهار انگشت» با سالن کم، زیاد می‌فروشد

سومین فیلم جدول فروش که حال و هوای کمدی هم دارد، «چهار انگشت» به کارگردانی حامد محمدی است، فیلمی که با وجود سانسورهای حوزه هنری و همچنین تعداد کمتر سالن‌هایی که در اختیار دارد، توانست مورد پسند مخاطبان سینما قرار بگیرد و گیشه خوبی را به دست آورد.

این فیلم در این هفته فروش یک میلیارد و ۶۵۳ میلیون تومانی را به نام خود ثبت کرد که در مقایسه با هفته اول اکرانش نزدیک به یک میلیارد و ۲۰۰ میلیون تومان افزایش داشته است.

«چهار انگشت» تنها ۹۰ سالن در اختیار دارد که در مقایسه با دو فیلم صدرنشین گیشه و همچنین دو فیلمی که در جدول فروش پس از آن قرار دارند، بسیار کمتر است اما با این وجود توانسته در جلب نظر مخاطبان سینما موفق عمل کند و به فروش قابل قبولی دست یابد و تا به امروز ۱۳۷ هزار و ۸۷۴ نفر به تماشای این فیلم که از چهره‌هایی چون امیر جعفری و جواد عزتی بهره برده است، نشستند.

5164483

فیلم محمدی همچنین از سانسورهای حوزه هنری جان سالم به در نبرده است و این در حالیست که تنها وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی حق ممیزی فیلم‌ها را دارد و این اقدام خودسرانه حوزه هنری در سینماهایش می‌تواند به ضرر «چهار انگشت» نیز تمام شود چرا که نسخه‌ای که از وزارت ارشاد مجوز گرفته است تنها اجازه نمایش در سینماها را دارد.

«زندانی‌ها» شکست بزرگ اکران نوروز

عنوان چهارمین فیلم پرفروش هفته به «زندانی‌ها» به کارگردانی مسعود ده‌نمکی اختصاص دارد، البته این کارگردان عادت به چنین جایگاهی از نظر فروش ندارد و همواره فیلم‌هایش در اکران نوروزی با فروش قابل ملاحظه‌ای همراه شده‌اند اما به نظر می‌رسد «زندانی‌ها» برای او نویدبخش این اتفاق نیست.

شاید اگر عنوان شکست بزرگ اکران نوروز را برای «زندانی‌ها» به کار ببریم، بیراه نگفته باشیم، فروش این فیلم در مقایسه با سایر فیلم‌های کارنامه ده‌نمکی یک شکست به شمار می‌آید.

این فیلم در این هفته ۸۴۹ میلیون و ۴۵۳ هزار تومان فروش داشته که در مقایسه با فروش صدرنشینان بسیار ناچیز است، در قیاس با فروش هفته نخست «زندانی‌ها» که ۲۴۸ میلیون تومان بوده است، این هفته «زندانی‌ها» تنها ۶۰۰ میلیون تومان بیشتر فروخته است که قابل توجه نیست.

آنچه مسلم است استفاده از چهره‌های غیرسینمایی در این فیلم در کنار مضمون و محتوای آن به مذاق مخاطبان خیلی خوش نیامده است و این مسایل حکایت از آن دارد که سینمای ده‌نمکی با این سر و شکل دیگر طالبی در بین علاقه‌مندان به سینما ندارد. تعداد تماشاگران این فیلم که تنها ۸۵ هزار و ۱۹۸ نفر هستند نیز گواهی بر همین موضوع است.

5087844

وقتی سیر فیلم‌های این کارگردان را دنبال می‌کنیم، پس از سه گانه «اخراجی‌ها» که گیشه پرباری را برایش به ارمغان آورد، فیلم‌های «رسوایی» و «معراجی‌ها» که اتفاقا در نوروز هم روی پرده رفتند فروش موفقی نداشتند و مورد استقبال قرار نگرفتند، آنچه مشخص است «زندانی‌ها» سیر ناموفق بودن ده‌نمکی را تکمیل کرده است و این کارگردان برای آنکه بتواند در این سینما دوام بیاورد باید به سراغ تغییر سبک و سیاق فیلم‌هایش برود.

از «پیشونی سفید ۳» تا «غلامرضا تختی»، ناکامان گیشه

سه فیلم «پیشونی سفید ۳» به کارگردانی سیدجواد هاشمی، «ژن خوک» ساخته سعید سهیلی و «غلامرضا تختی» به کارگردانی بهرام توکلی در این هفته نیز نتوانستند جایگاه خود را از نظر فروش بهبود ببخشند و در انتهای جدول فروش هفتگی قرار گرفتند.

البته فیلم هاشمی که در ژانر کودک است تا به امروز عملکرد بدی در گیشه نداشته و توانسته بالاتر از دو فیلم پربحث این روزهای سینمای ایران قرار بگیرد، «پیشونی سفید ۳» در دومین هفته اکران ۴۹۵ میلیون و ۹۲۳ هزار تومان فروش داشته است که برای این فیلم قابل قبول است و نسبت به هفته نخست اکران نزدیک به ۴۰۰ میلیون تومان افزایش داشته است.

پس از این فیلم، رقابتی بین «ژن خوک» و «غلامرضا تختی» برای فرار از قعرنشینی در جدول فروش ایجاد شده است که البته فیلم سهیلی کمی شرایطش بهبود پیدا کرده و از نظر فروش با «غلامرضا تختی» فاصله گرفته است. این فیلم در این هفته توانست ۴۰۴ میلیون و ۴۳۸ هزار تومان بفروشد، این میزان برای سهیلی که فیلم‌های قبلی‌اش همچون «گشت ارشاد» و «گشت ۲» که جزو پرفروش‌ترین فیلم‌های سینمای ایران بودند وصله ناجوری به شمار می‌آید اما به نظر می‌رسد این کارگردان این بار نتوانسته رگ خواب مخاطبان سینما را به دست آورد و فیلمش مورد توجه قرار نگرفته است.

«غلامرضا تختی» نیز تنها ۲۸۰ میلیون و ۷۲۶ هزار تومان از گیشه این هفته سهم داشته است که برای فیلمی با این حجم گسترده از تبلیغات و پروداکشن بسیار کم و غیرقابل قبول است. این فیلم در روزهای نخست که روی پرده رفته بود، سیر خوبی داشت اما به یک باره از رقابت با سایر فیلم‌ها بازماند و به قعر جدول سقوط کرد. البته تعداد کمتر سالن های این دو فیلم نسبت به سایر فیلم‌های روی پرده نیز می‌تواند بر فروششان در گیشه تاثیرگذار باشد. «ژن خوک» در میان فیلم‌های روی پرده با ۶۷ سالن، کمترین میزان را در اختیار دارد و «غلامرضا تختی» هم ۹۲ سالن سینما را برای نمایش دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


خلاصه داستان : یک تصویرگر روزنامه و یک روانپزشک در سالهای انتهایی قرن نوزدهم به دنبال یک قاتل سریالی هستند اما...

نام سریال : روانپزشک

نام انگلیسی : The Alienist

ژانر : درام

شبکه نمایش دهنده : TNT

کشور : آمریکا

زبان : انگلیسی

مدت زمان هر اپیزود : 60 دقیقه

تاریخ آغاز پخش سریال : 21 ژانویه 2018
gonbad kabood این را خواند
gonbad kabood این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کیم کارداشیان چهره مشهور سینمای آمریکاست که دچار بیماری «پسوریازیس» شده است، انتشار تصاویری از بیماری جدید وی موجب شوکه شدن بسیاری از هوادارانش شده است!

پسوریازیس یک بیماری خودایمنی پوستی هست که متاسفانه درمان قطعی براش پیدا نشده اما توسط دارو و تغذیه مناسب میتوان ان را کنترل کرد، این بیماری خوشبختانه قابل انتقال نیست و اغلب زمینه ژنتیکی داره اما در افراد بدون سابقه خانوادگی هم به راحتی ایجاد می شود.

گفته می شود استرس یکی از عوامل ایجاد کننده این بیماری می باشد.
رضا غیوری و سپیده این را خواندند
gonbad kabood این را دوست دارد
نمردیم با یه سلبریتی همدرد شدیم :)))
۱۰ فروردین ۱۳۹۸
ولی ترجیح می‌دادم جای این بانوی محترمه!! یه آدم حسابی تو مایه‌های آل‌پاچینو یا جورج کلونی این مرض رو می‌گرفت :)))
۱۰ فروردین ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
معرفی فیلم گلوریا بل

خلاصه داستان : یک زن در دهه پنجم زندگی اش به دنبال یافتن عشق و آزادی های بیشتر در لس آنجلس است و ...

نام فیلم : گلوریا بل

نام انگلیسی : Gloria Bell

کارگردان : Sebastián Lelio

نویسنده : Alice Johnson Boher ، Sebastián Lelio

ژانر : درام

درجه بندی سنی : R ( مناسب برای افراد بالای 17 سال )

مدت زمان فیلم : 102 دقیقه

کشور : آمریکا - چین

زبان : انگلیسی

تاریخ اکران: 8 مارچ 2
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
معرفی فیلم ما

خلاصه داستان : آرامش یک خانواده زمانی که گروهی از افراد با هویت دوگانه شروع به تهدید زندگی شان می کنند به آشوب کشیده می شود و...

نام فیلم : ما

نام انگلیسی : Us

کارگردان : Jordan Peele

نویسنده : Jordan Peele

ژانر : ترسناک

درجه بندی سنی : R ( مناسب برای افراد بالای 17 سال )

مدت زمان فیلم : 116 دقیقه

کشور : آمریکا

زبان : انگلیسی

تاریخ اکران: 22 مارچ
کوشا وطن خواه این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی در فیلم حضور دارد که من بشناسم؟

جواد عزتی و امیر جعفری که از پرکارهای سالهای اخیر سینمای ایران محسوب می شوند و پیش از این نیز در « اکسیدان » همبازی بودند، بازیگران نقش اصلی فیلم هستند.

داستان فیلم درباره چیست ؟

یک مرد به خانواده اش می گوید که قصد رفتن به مکه را دارد اما سر از کامبوج و سپس تایلند در می آورد و...

کارگردان کیست ؟

هادی محمدی که فرزند منوچهر محمدی، تهیه کننده سرشناس سینمای ایران می باشد. محمدی فعالیت خودش را با نویسندگی فیلم « طلا و مس » آغاز ... دیدن ادامه ›› کرد. آخرین ساخته او در سینما « اکسیدان » بود.

https://moviemag.ir/images/phocagallery/9016/charangosht/thumbs/phoca_thumb_l_3.jpg

نکات مثبت فیلم ؟

سفر تفریحی گروه فیلمسازی به تایلند و گشت و گذار و خرید سوغاتی برای خانواده هایشان.

نکات منفی فیلم ؟

یافتن چند پاراگراف فیلمنامه در « چهار انگشت » یکی از دشوارترین اقدامات است. فیلمنامه ای که هیچ چیزی از خود ندارد و تکراری، نخ نما و بسیار ضعیف است.

دغدغه سازندگان فیلم هم عالمی دارد. آنها داستان را به تایلند می برند چراکه می دانند مردان ایرانی به آنجا می روند تا تفریحات عجیب و غریبی را دنبال نمایند. اما در عین حال سازندگان فیلم نمی توانند کوچکترین بخشی از این تفریح را مطابق انتظار، نشان دهند! وضعیت آنچه که در فیلم خواهید دید را محاسبه نمائید!

لوکیشن فیلم ظاهراً قرار بوده در تایلند باشد اما هیچ نمای لانگ یا خاصی از این کشور در فیلم وجود ندارد. در بازخوانی مورد پاراگراف قبلی، ظاهراً در اینجا هم فیلمسازان قادر نبوده اند نماهای مورد نظرشان را ضبط نمایند!

دیالوگ های فیلم بر پایه شوخی های جنسی شکل گرفته و کارکرد مستقلی ندارند. به این شکل که احتمالاً گروهی متعهد شدند که چند صفحه شوخی و تکه کلامهای جنسی را یافته و گروه دیگری آن را به دیالوگ تبدیل کرده و به بازیگران دهند! دیالوگ های فیلم چیزی بیشتر از شوخی های جنسی بی سر و ته نیست.

شخصیت های فرعی داستان بود و نبودشان کوچکترین تاثیری در روند فیلم ندارد.

619183 82334

عامل تاثیرگذار برای تماشای فیلم؟

احتمالا جواد عزتی و امیر جعفری

حرف آخر ؟

تایلند و داستان مردان مذهبی ایرانی که به آنجا سفر می کنند، از جمله دستاوردهای سالهای اخیر سینمای کمدی ایران است که آثار مرتبط با آن نه توانایی شوخی با مورد ارائه شده را دارند نه می توانند تصویر درستی از آن تهیه و توسط دوربین ضبط نمایند! نتیجه چنین وضعیتی منجر به خلق یک اثر تمام شالام شوربایی می گردد که نه شور است و نه شیرین، نه ترش است و نه تلخ؛ دقیقاً هیچکس نمی داند که این چه هست!





منتقد: میثم کریمی
از سایت " مووی مگ "
زهره مقدم و کوشا وطن خواه این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بدون تاریخ، بدون امضاء

خلاصه داستان:

دکتر نریمان ( امیر آقایی ) پزشکی است که پس از تصادف با موسی ( نوید محمد زاده ) و خانواده اش ، از آنها می خواهد که به درمانگاه بروند اما موسی از این اقدام سرباز می ... دیدن ادامه ›› زند و...


کارگردان :

وحید جلیلوند : متولد شهر تهران است و فعالیت های هنری اش را از سن 15 سالگی با تئاتر آغاز کرد. وی در سال 1373 موفق شد در مجموعه « دام اعتیاد » به ایفای نقش بپردازد و پس از آن نیز در زمینه های مختلفی از جمله گویندگی، مجری گری و ساخت مستند به فعالیت پرداخت. « چهارشنبه 19 اردیبهشت » اولین فیلم بلند سینمایی وحید جلیلوند محسوب می شود و حالا او با « بدون تاریخ ، بدون امضاء » به موفقیت های بیشتری در سینما دست یافته که از جمله آن دریافت جایزه « افق های نو » در هفتاد و چهارمین دوره جشنواره ونیز اشاره کرد.



درباره فیلم « بدون تاریخ، بدون امضاء » :

فیلمنامه اثر جدید وحید جلیلوند را می توان در نگاه نخست یک رونوشت نسبتاً کامل از « جدایی نادر از سیمین » اصغر فرهادی است. فیلمنامه ای که حتی در بحران سازی نیز مسیری را طی می کند که فرهادی در فیلم موفق طی کرده بود. در اینجا نیز بحران شکل گرفته بر پایه شک و تردید هایی است که منجر به ایجاد فاجعه می گردد. فاجعه ای که البته منطق آن در اثر فرهادی سبب موفقیت جهانی اثر مذکور گردید اما در فیلم جدید وحید جلیلوند، فیلم دقیقاً از همین نقطه ضربه می خورد.



شخصیت اصلی فیلم یعنی دکتر نریمان، پزشکی است که فیلم تاکید بسیار زیادی بر ویژگی انسانی او دارد. دکتری که بر اثر یک اتفاق ناخواسته، وارد زندگی خانواده ای می شود و در این راه تمام تلاش خود را به کار می بندد که متوجه شود آیا گناهکار است یا فاجعه رخ داده ارتباطی به او ندارد. وحید جلیلوند تا زمان طرح موضوعات و به تصویر کشیدن آن در داستان، تا حدی توانسته از عنصر تعلیق به درستی استفاده نماید و حس کنجکاوی تماشاگر را زنده نگه دارد. تماشاگر تا نیمه داستان همواره با دکتر نریمان همراه می شود تا حقیقت را بیابد و البته با غم آدمهای فیلم، اندوهگین شود. اما ایرادات اصلی « بدون تاریخ، بدون امضاء » از نیمه دوم آغاز می گردد.

در نیمه دوم عطش یافتن حقیقت توسط دکتر نریمان رفته رفته رنگ می بازد و بیشتر به یک تسویه حساب شخصی با خود مبدل می گردد. شخصیت اصلی داستان زمانی که متوجه می شود میزان ارتباط او با فاجعه رخ داده در حداقل ممکن است و فیلم هم تمام شرایط ممکن را برای رفع سوءظن نسبت به دکتر در اختیار مخاطب قرار می دهد، باز هم راضی به رضایت دادن و بازگشت به زندگی طبیعی خود نیست و به یکباره دچار فوران احساسات فرا انسانی می گردد و قصد دارد به هر نحوی فاجعه را به گردن بگیرد تا از این طریق بتواند وجدان خود را آرام نماید!



با توجه به رویکرد دکتر نریمان، به نظر می رسد که وی می بایست دلیل محکمی به جهت تاکید غیر طبیعی خود بر فداکاری داشته باشد و احتمالاً این مسئله می بایست ریشه در گذشته این شخصیت و مشخصاً اتفاقی خاص می داشت، اما فیلم از ارائه توضیحات درباره این شخصیت خودداری می نماید و تصمیم می گیرد صرفاً او را در محیط های بسته و در حالی که متفکر است ( و هیچ زمان هم مشخص نمی شود که تفکر او از چه باب است ) به تصویر بکشد. شاید بهتر می بود که فیلم دلایل بهتری برای رفتارهای عجیب دکتر نریمان به مخاطب ارائه می کرد تا تناقضات درباره او به حداقل ممکن برسد.

اما فیلم نقطه قوتی هم دارد و آن بازی بسیار خوب نوید محمد زاده در نقش موسی است. نقشی که از زیاده گویی مبراست و در اینجا نوید محمد زاده به خوبی توانسته هنر بازیگری خود را به نمایش بگذارد و در نقش پدر درمانده ای که از هر طرف تحت فشار عصبی است، بهترین عملکرد را از خود به نمایش بگذارد. بازی بسیار خوب نوید محمد زاده باعث شده تا ضعف های فیلم به مراتب کمرنگ تر از آنچه که هست، به تصویر کشیده شود. بازی امیر آقایی در نقش دکتر نریمان نیز قابل قبول و باورپذیر است؛ البته به شرط آنکه بتوان تناقضات شخصیت او را کنار گذاشت! در این میان بی خاصیت ترین شخصیت داستان نیز دکتر خانمی است که هدیه تهرانی آن را ایفا می کند. شخصیتی که به شدت ساده است و بی کارکرد در داستان. شاید می شد برای ایفای این نقش سراغ بازیگر گمنام تری هم رفت.


« بدون تاریخ، بدون امضاء » را می توان به جهت بازی بازیگرانش و در راس آن، نوید محمد زاده تماشا کرد و از آن لذت برد. اما فیلم در بخش فیلمنامه و منطق روایی ، مخصوصاً در نیمه دوم به لکنت می افتد و پایان بندی اثر نیز اشتباه اثر را تکمیل می کند. پایان بندی که تاثیرپذیری فراوان آن از اثر اصغر فرهادی انکار ناپذیر است. با این تفاوت که در اینجا پایانِ باز تاثیر زیادی بر مخاطب ندارد به دلیل اینکه خودِ فیلم هم تکلیفش را با شخصیت اصلی داستانش نمی داند. شخصیتی که فداکار است، فداکارتر می شود و در نهایت به نقطه ای می رسد که دچار یک جنون برای فداکاری مفرط می گردد؛ بی آنکه منطق روایی آن مشخص شده باشد و سرنخ هایی در طول داستان در اختیار مخاطب قرار گرفته باشد.
کوشا وطن خواه این را خواند
زهره مقدم این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد فیلم بدون تاریخ بدون امضا
وحید جلیلوند پس از اولین فیلمش با عنوان چهارشنبه 19 اردیبهشت، مجددا به سراغ ساخت یک فیلم ایرانی با موضوع اجتماعی رفته است. «بدون تاریخ، بدون امضا» روایتگر تقابل دو طبقه از جامعه است که به لحاظ جایگاه اقتصادی و فرهنگی تفاوت زیادی دارند و با یک تصادف به هم گره می‌خورند. گره افکنی از جنس حادثه‌ی تصادف را در بسیاری از فیلم‌ها از جمله نمونه‌های معروفی همچون Amores Perros یا Crash دیده‌ایم که ذات آن پیوند زدن سرنوشت شخصیت‌ها و طیف‌های مختلف با یکدیگر است. در واقع تصادف، قابلیت آن را دارد که به عنوان حادثه‌ی محرک یک فیلم باشد و بستری درگیر کننده را به همراه بیاورد. فیلم با پلانی در ماشین دکتر کاوه نریمان (با بازی امیر آقایی) آغاز می‌شود که دوربین پشت سر او با جامپ کات‌های پیاپی مخاطب را کنجکاوانه آماده به وقوع پیوستن حادثه‌ی تصادف می‌کند. از همان ابتدا دوربین به کاوه نزدیک است چرا که مخاطب باید با شخصیت او به خصوص بُعد درونی و وجدان کاری‌اش آشنا شود. در سکانس تصادف او سعی می‌کند با موسی (با بازی نوید محمدزاده) و خانواده‌اش نهایت همکاری را داشته باشد و با آرامش روند صحنه را پیش می‌برد. مخاطب در اولین دیدار با شخصیت موسی، خیلی زود بر جایگاه اجتماعی او واقف می‌شود. خانواده‌ای چهار نفره سوار بر موتوری قرضی خبر از طبقه‌ای پایین دست می‌دهد. در قاب بندی‌های ابتدایی نیز از جمله وقتی که امیر علی سوار ماشین کاوه می‌شود، در بک گراند قاب، موسی را مشغول تعمیر موتور خود می‌بینیم که این تقابل را متبادر می‌سازد. همچنین زمانی که نریمان از موسی می‌خواهد تا همسرش سوار ماشین او شود با مخالفت موسی روبرو شده که این موضوع تعصب و غیرت او درباره‌ی خانواده‌اش را نشان می‌دهد. غیرتی که به عنوان خط قرمز او در ادامه‌ی فیلم از آن استفاده می‌شود. این سکانس دو سوال اساسی را مطرح می‌کند که در ادامه‌ی فیلم قرار است به آنها پاسخ داده شود. اینکه چرا کاوه اصرار دارد به پلیس زنگ نزنند و خودش خسارت را پرداخت کند و اینکه چرا موسی به توصیه‌ی کاوه گوش نکرده و پسربچه‌اش (به نام امیر علی) را به درمانگاه نمی‌برد.

بدون تاریخ بدون امضا

از همان ابتدا دوربین به کاوه نزدیک است چرا که مخاطب باید با شخصیت او به خصوص بُعد درونی و وجدان کاری‌اش آشنا شود

پس از این سکانس ... دیدن ادامه ›› با شخصیت کاوه همراه می‌شویم تا بیشتر او را بشناسیم. همانطور که گفته شد دوربین مدام پشت سر او حرکت می‌کند تا زوایای شخصیتی‌اش را هویدا سازد. به طور نمونه، او به دختری که به وسیله‌ی شوهرش مورد ضرب و شتم قرار گرفته کمک می‌کند تا شکایتش را پیگیری کند (هرچند که تاکید زیاد بر این موضوع با توجه به اینکه فیلمساز دو سکانس به آن اختصاص می‌دهد و حتی در یکی از تلفن‌های کاوه مجددا آن را پیگیری می‌کند نشان می‌دهد که قاعدتا موضوع مهمی است و مخاطب باید آن را دنبال کند اما در ادامه دیگر شاهد آن نیستیم). از همه مهم‌تر جایی است که کاوه گزارش‌های پزشکی قانونی (در واقع او دکتر پزشکی قانونی است) را با دقت بررسی می‌کند و از هیچ نکته‌ای چشم پوشی نمی‌کند. در برابر گزارشی که جراحت چاقوی متوفی را نادیده گرفته جبهه می‌گیرد و زیر بار امضای آن نمی‌رود حتی اگر به قیمت درگیر شدن با همکارانش باشد. همه‌ی این‌ها در خدمت آن است که بُعد مسئولیت پذیر او را دریابیم و برای قضاوت در مورد تصمیم گیری‌های بعدی‌اش آماده شویم. یکی از گزارش‌ها در مورد پسربچه‌ای به نام امیر علی است که به تازگی فوت شده است و کاوه به محض شنیدن نام او متوجه آشنا بودنش می‌شود. پس از پیگیری گزارش متوجه می‌شود که این پسربچه متعلق به موسی است که شب گذشته با او تصادف کرده است.

کاوه از دیدار با خانواده‌ی موسی سر باز می‌زند و مسئولیت پرونده را به همسرش سایه (با بازی هدیه تهرانی) می‌سپارد. این فرار کردن کاوه از ملاقات با موسی، خبر از درگیری شخصیت با ناخودآگاه خود دارد. در واقع فیلمساز نشان می‌دهد این شخصیت هرقدر هم که مسئولیت پذیر است، در لحظات حساسی که می‌ترسد پای خودش گیر بیفتد خود را قایم می‌کند. در طول فیلم نیز هرگاه از او پرسیده می‌شود که چرا با خانواده‌ی موسی ملاقات نکرده و گزارش دقیقش را دیر ارائه کرده است با عبارت «نمی‌دانم» پاسخ می‌دهد که این نمی‌دانم همان ناخودآگاهی است که موجب پنهان کاری کاوه می‌شود. این اتفاق در واقع به خاکستری شدن شخصیت کمک می‌کند و یک شخصیت مطلقا خوب را شاهد نیستیم. در ادامه پس از بررسی جسد نتیجه‌ای حاصل می‌شود که قصه‌ای دیگر را در دل خود دارد. آزمایشات حاکی از آن است که پسربچه در اثر مسمومیت غذایی فوت شده است. وقتی که سایه از موسی و همسرش می‌پرسد که آیا در این مدت کنسرو یا گوشت فاسد شده‌ای مصرف کرده‌اند یا نه، به نظر می‌رسد که آنها چیزی را پنهان می‌کنند. در ادامه پس از گفتگوی موسی و همسرش متوجه می‌شویم که موسی مرغ‌هایی به قیمت بسیار ارزان از کسی خریده است و همسرش او را مقصر مرگ پسرش می‌داند. جلیلوند سعی دارد در دکوپاژ کلی فیلم مخاطب را بیش از حد درگیر احساسات نکند چرا که هم به اندازه‌ی کافی قصه‌ای که روایت می‌کند تلخ است و هم اینکه حرفی که می‌خواهد در ادامه بزند برایش مهم‌تر است. به همین دلیل دوربینش را در سکانس‌ تشییع جنازه‌ی امیر علی، یا سکانس گریه‌ی موسی در خلوتش، دورتر از سوژه‌ها (اندازه نمای لانگ شات) قرار می‌دهد که در این اندازه نما شاهد پیوند زدن موسی با محیط مخروبه‌‌ی اطرافش هستیم که به فضاسازی شخصیت کمک می‌کند. همچنین در سکانسی که نیمه شب همسر موسی از خواب بیدار شده و گریه می‌کند تنش‌های موسی بیش‌تر می‌شود. همسرش اظهار می‌کند که به زودی او را ترک ‌کرده و حتی حاضر نیست در چهره‌ی موسی نگاه کند و او را بی غیرت می‌خواند. بی غیرت خواندن موسی، همانطور که در ابتدای متن به آن اشاره شد برای موسی خط قرمز او است و باعث می‌شود او کاملا برای طغیان آماده شود. در واقع این یک تکنیک شخصیت پردازی است که معمولا هر شخصیت یک سری خط قرمز‌ها دارد که به نوعی نقطه ضعفش نیز شناخته می‌شود. از این جهت که به محض از بین رفتن آنها یا درخطر بودن‌شان دست به اقدام می‌زند.

بدون تاریخ بدون امضا

دکوپاژ جلیلوند کمک کرده که محمد زاده در بازی‌اش آزادی عمل داشته باشد و بتواند از حرکات بدنش به خوبی بهره ببرد

موسی به محل کشتارگاه مرغ می‌رود تا فردی را که به او مرغ‌های فاسد فروخته است پیدا کند. شاید بیراه نباشد که بگوییم درخشان‌ترین سکانس فیلم همین سکانس است. بازی بی‌نظیر نوید محمد زاده در این سکانس به اوج خود می‌رسد و یک افشاگری تمام عیار را خلق می‌کند. فیلمساز با انتخاب حرکت دوربین روی دست، تنش و اضطراب حاکم بر سکانس را به خوبی القا می‌کند و بر تاثیر گذاری آن می‌افزاید. دکوپاژ جلیلوند کمک کرده که محمد زاده در بازی‌اش آزادی عمل داشته باشد و بتواند از حرکات بدنش به خوبی بهره ببرد. تدوین فیلم نیز تمام لحظات تاثیر گذار بازی او را به خوبی پوشش داده است. موسی به دلیل فقری که به آن گرفتار شده ناچار به خرید مرغی با این قیمت است و کنایه‌آمیز‌تر اینکه مرغ فاسد را به عنوان لطف به او داده‌اند. همزمان که مخاطب به لحاظ حسی درگیر با این موضوع است، به موازات آن احتمال اینکه مرگ پسربچه دقیقا بر اثر مسمومیت غذایی نباشد کمی مخاطب را دچار تردید می‌کند. کاوه با تحقیق‌هایش احتمال این را می‌دهد که پسربچه در اثر آسیب دیدن مهره‌ی گردن فوت شده باشد. وقتی متوجه می‌شود که سایه در تشییع جسد این موضوع را بررسی نکرده است، احتمال آن برای مخاطب قوت می‌گیرد. رفته رفته درگیری‌های درونی کاوه اوج می‌گیرد و به جایی می‌رسد که تصمیم می‌گیرد در زندان با موسی ملاقات کند و موضوع را برای او شفاف سازد. قاب بندی‌ها به گونه‌ای است که کاملا کاوه را تحت فشار می‌گذارد و بسیاری اوقات او را پشت میله یا در چار چوب راهرو‌ها، گرفتار می‌بینیم.

موسی اظهارات کاوه را آن هم پس از طی شدن اتفاقات غیر قابل جبران برای خود، بی‌فایده می‌داند و به او می‌گوید دیر آمده است. بهتر است همین جا بحث مهمترین ایراد فیلم را باز کنیم. در ادامه شاهد آن هستیم که کاوه مدام اصرار دارد بخشی از تقصیر فوت شدن پسر موسی را به عهده بگیرد و عذاب وجدان او به حدی است که تقاضای نبش قبر می‌کند تا مجددا جسد را بررسی کند. درست است که ما از ابتدا با شخصیت پردازی‌هایی که انجام شد در جریان مسئولیت پذیری و اخلاق‌مداری کاوه قرار گرفتیم اما تا چه اندازه این ویژگی‌ها، اقدامات بعدی او را باور پذیر می‌کند. او در همان شب تصادف هرکاری که از دستش بر می‌آمد انجام داد و تنها قصوری که کرد ممانعت از زنگ زدن به پلیس بود (که در پایان فیلم اعتراف می‌کند به دلیل نداشتن بیمه‌ این کار را کرده است) اما به هر حال خسارتش را پرداخت و حتی اصرار کرد که پسربچه را شخصا به درمانگاه ببرد. در واقع او از منظر مسئولیت پذیری کارش را انجام داده است اما اعترافاتش در سکانس پایانی دادگاه چیزی فراتر از انتظار مخاطب است. به عنوان مثال اگر حادثه‌ی تصادف برای کاوه یادآور اتفاق خاصی در گذشته‌اش بود یا اینکه آشنایی قبلی میان کاوه و موسی را شاهد بودیم، می‌توانستیم تا حدی اقدامات کاوه را توجیه کنیم اما اصرار بیش از حد برای گردن گرفتن بخشی از این ماجرا آن هم زمانی که همه چیز از تبرئه بودن او حکایت دارد به نظر کمی غیر قابل باور برسد. البته این نکته قابل ذکر است که فیلمساز چه در این فیلم و چه در فیلم قبلی‌اش شخصیت‌هایی همچون کاوه را به جامعه پیشنهاد می‌دهد، صرف نظر از اینکه این شخصیت‌ها در جامعه‌ی ما حضور واقعی داشته باشند. مثلا در فیلم چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت شخصیت اصلی مقدار زیادی پول دارد که طی ارسال یک آگهی مدعی می‌شود به نیازمند‌ترین فرد آن را اهدا می‌کند. این ایده هم خود بر نگاه پیشنهادانه فیلمساز صحه می‌گذارد.

بدون تاریخ بدون امضا

شاید بیراه نباشد که بگوییم شاهد شباهت‌هایی بین این فیلم و فیلم جدایی نادر از سیمین نیز هستیم

همچنین شاید بیراه نباشد که بگوییم شاهد شباهت‌هایی بین این فیلم و فیلم جدایی نادر از سیمین نیز هستیم. از درگیری دو طبقه‌ی ضعیف و بالا‌دست جامعه گرفته تا پنهان‌کاری شخصیت‌ها که تا پایان موجب شکل گیری تعلیق فیلم می‌شود. سکانس بازسازی صحنه‌ی درگیری موسی و مرغ فروش در حضور مامورین انتظامی نیز ما را به یاد صحنه‌ی بازسازی هل دادن راضیه به ‌وسیله‌‌ی نادر می‌اندازد. هرچند که در پایان بندی دو فیلم تفاوت‌هایی می بینیم از جمله اقدامی که کاوه انجام می‌دهد قهرمانانه‌تر از اقدام راضیه است. از دیگر ایرادات فیلمنامه باید به مبهم بودن رابطه‌ی کاوه و سایه، بدون کارکرد بودن حضور مادر مریض او و کمرنگ بودن نقش هدیه تهرانی در پیشبرد فیلم اشاره کرد. در کنار این ایرادات از بازی درخشان امیر آقایی که تا پایان حس عذاب وجدان شخصیت را به خوبی القا می‌کند و تلاش زیادی کرده تا این نقش برای مخاطب باور پذیر شود، نمی توان گذشت. فیلمبرداری پیمان شادمانفر مثل همیشه نقطه قوت فیلم است و رنگ‌ بندی‌های سرد نماها به خوبی فضای فیلم را ترسیم می‌کند. در پایان باید گفت فیلم «بدون تاریخ، بدون امضا» با تمام ایراداتش فیلمی انسانی و شریف است که صرفا به سیاه‌نمایی جامعه‌اش بسنده نمی‌کند و پیشنهادی برای آن دارد. نه شخصیت دکتر سفید پوشش مطلقا سفید است و نه موسای سیاه‌ پوشش مطلقا سیاه.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خلاصه داستان:

نوید ( نوید محمد زاده ) دانشجوی اخراجی دانشگاه است که در تهیه مخارج زندگی اش به مشکل برخورده و در عین حال قصد دارد تا ستاره ( باران کوثری ) که تنها امید زندگی اوست را در کنار خود نگه دارد اما..

... دیدن ادامه ››

کارگردان :

رضا درمیشیان : متولد سال 1360 در تهران می باشد و فعالیتش را در سال 1374 به عنوان روزنامه نگار در نشریات آغاز نمود و پس از دستیاری و تهیه کنندگی، اولین فیلم بلندش را در سال 1390 با نام « بغض » ساخت که در جشنواره های سینمایی خارج از کشور اثر موفقی بود. دومین فیلم وی به نام « عصبانی نیستم » یکی از جنجالی ترین آثار چند سال اخیر سینمای ایران می باشد که پس از سالها فرصت اکران پیدا کرده است. « لانتوری » سومین فیلم بلند سینمایی درمیشیان درباره قربانیان اسیدپاشی بود که آن اثر نیز حواشی فراوانی به همراه داشت.



درباره فیلم « عصبانی نیستم » :

« عصبانی نیستم » را احتمالاً می بایست به عنوان بحث برانگیزترین فیلم تاریخ سینمای ایران معرفی نمود. اثری که در سال 92 ساخته شد اما بلافاصله حتی در همان دوره از جشنواره فیلم فجر از بخش جوایز کنار گذاشته شد و پس از آن نیز بطور کامل توقیف شد. در سالهای اخیر بارها صحبت از اکران سراسری این اثر به میان آمده اما هربار به دلایل گوناگون، « عصبانی نیستم » رنگ اکران را به خود ندیده بطوریکه منجر به صدور بیانیه های گوناگون از سوی کارگردان طی سالهای اخیر شد. اما در نهایت « عصبانی نیستم » در سال 97 با ممیزی های فراوان به اکران عمومی درآمد.

استان فیلم درباره دانشجوی اخراجی به اسم نوید ( نوید محمد زاده ) است که به واسطه فعالیت های سیاسی از دانشگاه اخراج شده و حالا گرفتار جامعه ای شده که به هیچوجه سر سازگاری با او ندارد. نوید که به دلیل مشکلات شخصی اش به اختلالات روانی دچار شده و برای مهار عصبانیت خود به مصرف قرص روی آورده، تمام تلاش خود را به کار می بندد تا بتواند در مقابل جامعه ویران پیرامونش که در آن همه چیز با " دزدی " و " دلالی " پیش می رود، رفتار متعادلی از خود به نمایش بگذارد. جامعه ای که نقطه روشنی از اخلاق به چشم نمی خورد و در آن همه در پی چیره شدن بر یکدیگر برای کسب یک زندگی بهتر می باشند؛ یک بحران اخلاقی که نوید توان همسو شدن با آن را ندارد.

رضا درمیشیان در دومین تجربه کارگردانی اش به خوبی توانسته شخصیت نوید را در طول داستان بسط و گسترش دهد و به تماشاگر این اجازه را بدهد که به ذهن او وارد شده و دنیا را از قاب چشمان او نظاره کند. شخصیت نوید در طول داستان در انواع و اقسام موقعیت های اجتماعی قرار می گیرد که همگی آنان برخاسته از شرایط اجتماعی جامعه کنونی ایران می باشد و به همین جهت تماشاگر خیلی زود احساس همدردی خود را با نوید ابراز می نماید. شخصیت هایی که فیلم در مقابل نوید قرار می دهند، در تعریف عمومی افراد محترمی هستند که در این میان می توان دکتر و مهندس و... را جستجو نمود. اما درمیشیان با زیرکی سرنوشتی متفاوت برای هریک از آنان ترسیم کرده که هرکدام بازتاب بخشی از جامعه حال حاضر ایران می باشند.

ه عنوان مثال در بخشی از فیلم نوید به سراغ دکتری می رود که فعالیت خود را کنار گذاشته و از بحران تحریم برای خود فرصتی خلق کرده تا به ثروت برسد! یا در بخشی دیگر دوست نوید را می بینیم که در یک بوتیک کار می کند و با کنایه اعلام می کند که مدیریت خوانده تا بتواند مغازه را مدیریت نماید و البته از آرزوی خود برای ازدواج با فرزند یک آقا زاده سخن می گوید؛ آرزویی که نشان از یک ناامیدی بزرگ در نسل جوانی دارد که از فعالیت در مشاغل گوناگون ناامید شده و به این نتیجه رسیده که راه حل نهایی برای خروج از بحران، متصل شدن به افراد صاحب نفوذ است!

درمیشیان این ایده را در ادامه داستان با پیامی مستقیم در شخصیت پدر ستاره به تصویر می کشد. فردی که تماشاگر تا پیش از رویت او، تصویر کلیشه ای از وی و مخالفتش برای ازدواج ستاره با نوید در ذهن دارد اما زمانی که به داستان وارد می شود، او را فردی مستاصل می یابیم که ملتمسانه از نوید درخواست می کند تا ستاره را به حال خودش رها کند تا او سرنوشت بهتری نصیبش شود و پس از مخالفت نوید، برای او توضیح مفصلی از شرایط اقتصادی سر می دهد که نوید توان پاسخگویی به آن را ندارد و مات و مبهوت می گردد که در اصل، این مخاطب جوان فیلم است که در این صحنه پاسخی برای ارائه ندارد و به درماندگی اش پی می برد!

خوشبختانه « عصبانی نیستم » در فرم به بلوغ رسیده و به نظر می رسد که درمیشیان به خوبی بر جزئیات اثرش آگاه بوده است. دوربین به درستی در لحظات پرتنش به سر می برد دارد که به نوعی بیانگر حال و روز نوید در هنگام ملاقات ستاره است. استفاده صحیح از عنصر رنگ در داستان که اغلب در گذشته نوید و ستاره برجسته تر به نمایش در می آید و تداعی گر گذشته شاد این دو نفر است، به درستی در فیلم به کار گرفته شده و در نقطه مقابل، تیره روزی نوید نیز با حداقل رنگ در تصویر قابل مشاهده است.

« عصبانی نیستم » همچنین در رقم زدن عاشقانه اش به بهترین وجه ممکن عمل کرده تا عشق میان نوید و ستاره یکی از جذاب ترین های سینمای ایران در سالهای اخیر باشد. عاشقانه ای که در آن جنگ و جدل به چشم می خورد و با خشمی دائمی همراه است اما پیوند عاشقانه این دو خیلی زود ویرانی های زندگی شان را از یادشان می برد تا آنان را در دشت عشق آتشین شان رها نماید. زمانی که نوید و ستاره در کنار یکدیگر حضور دارند، آرامش قلبی عمیقی در وجودشان برقرار است و به نظر می رسد تنها در این لحظات است که می توانند زندگی را تجربه نمایند. فیلم در یکی از سکانس های ماندگارش، عاشقانه ساده اما تاثیرگذاری را در سینما به تصویر می کشد که با بازی فوق العاده نوید محمد زاده همراه است. سکانسی که در آن می توان مجموعه دردهای نوید را در چشمان و میمیک صورت او جستجو نمود.

حضور نوید محمد زاده در « عصبانی نیستم » یک امتیاز ویژه برای این اثر بوده. بازیگری که سالها پس از ساخت « عصبانی نیستم » تبدیل به ستاره سینمای ایران شده و نخستین نقش آفرینی مهم او در این اثر رقم خورده است. محمد زاده با دقت و جزئیات فراوان موفق به خلق شخصیت نوید شده است. وی به خوبی توانسته حد فاصل باریک میان آرامش و خشم را به تصویر بکشد و تماشاگر را با خود همراه سازد. بازی محمد زاده در « عصبانی نیستم » یکی از بهترین های چند سال اخیر سینمای ایران است. در نقطه مقابل نیز باران کوثری به خوبی موفق شده زوج مناسبی با محمد زاده تشکیل دهد که موفقیت آن به ساخته بعدی کارگردان یعنی « لانتوری » نیز کشیده شد. احتمالاً می بایست زوج عاشقانه کوثری و محمد زاده را در این فیلم یکی از بهترین های سالهای اخیر ایران برشمرد.

با اینحال فیلم در روایت برخی از خرده داستان های فرعی اش با مشکل مواجه است که اصلی ترین مورد مربوط به هم خانه های نوید می باشند که نوازنده هستند. حضور این دو شخصیت در طول داستان صرفاً به بیانیه هایی سراسر بغض در حوزه موسیقی گذشته و کارکرد دیگری در داستان ندارد. این دو نه نقشی در روایت داستان اصلی ایفا می کنند و نه حضور یا حذفشان تاثیری در سرنوشت داستان دارد. توجه و دقت بیشتر در خلق و نحوه استفاده از این افراد معترض در مقابل دوربین شاید می توانست به نتیجه بهتری منجر شود.

عصبانی نیستم » اگرچه با ممیزی های شدیدی نسبت به نسخه اصلی مواجه شده، اما کماکان اثری اجتماعی و تماشایی است. ممیزی های فراوان فیلم، فعالیت دانشگاهی نوید را در طول داستان گنگ و نامفهوم باقی گذاشته و در نهایت ضربه نهایی را به پایان بندی اثر زده است که تفاوت کاملاً آشکاری با نسخه اصلی دارد. پایان بندی جدید برخلاف رویه اصلی داستان که نافذ و صریح است، با اعمال ممیزی چنان بی خاصیت گشته که احتمالاً سبب غافلگیری بسیاری از مخاطبین سینما خواهد شد. با اینحال « عصبانی نیستم » هنوز هم می تواند تداعی گر درد نسل جوان باشد که حالا در وضعیت سرشار از تناقض جامعه ، گرفتار وضعیتی شده که هیچ راه فراری برای آن وجود ندارد.

در یکی از سکانس های مهم فیلم زمانی که نوید بطور کامل از جامعه خویش ناامید شده، از ستاره درخواست می کند که با او به خارج از کشور برود اما ستاره می گوید که اینجا وطن ماست و همه چیز درست می شود و نوید در پاسخ می گوید : « همیشه گفته اند همه چیز درست می شود اما هر سال بدتر میشه! » شاید بتوان این پیام را کلیت سخن درمیشیان در ساخت این عنوان دانست. جامعه ای که هر سال بیش از گذشته دچار فروپاشی های اخلاقی و اقتصادی می گردد و اخلاق در آن هر روز یک گام به عقب بر می دارد و در نهایت آدمی را با این پرسش مواجه می سازد : « آیا می توانم عصبانی نباشم؟! »
فرشته و امیر این را خواندند
اعظم م این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خلاصه داستان:

احد و بهمن ، افرادی هستند که محل کسب و کار آنها در ساختمان پلاسکو واقع شده اما به جهت ورود اجناس چینی، این دو در آستانه ورشکستگی قرار دارند. در همین حال، با ریزش ناگهانی ساختمان پلاسکو فکری به ذهن این دو می رسد و...

کارگردان :

مصطفی کیایی : متولد سال 1355 در کرج می باشد و اولین فعالیت هنری اش را در سال 1373 در مرکز آموزش فیلمسازی اداره ارشاد کرج آغاز کرد اما سالها طول کشید تا بتواند اولین مجوز ساخت فیلم بلند سینمایی خود با نام « بعد از ظهر سگی سگی » را در سال 1388دریافت کند. پس از آن ، کیایی « ضد گلوله » را در سال 1389 روانه سینما کرد که ... دیدن ادامه ›› با استقبال نسبی مواجه شد و « خط ویژه » نیز تبدیل به پرفروش ترین کار کیایی در گیشه ها شد. « عصر یخبندان » چهارمین ساخته سینمایی مصطفی کیایی محسوب میشود که چندان موفق نبود اما بعدها با « بارکد » توانست فروش بسیار خوبی را در سینما تجربه نماید. « چهارراه استانبول » ششمین فیلم مصطفی کیایی می باشد.

درباره فیلم « چهارراه استانبول » :

برای نوشتن درباره « چهارراه استانبول » می بایست به دو فیلم گذشته مصطفی کیایی یعنی « خط ویژه » و « بارکد » نگاهی انداخت. آثاری که درونمایه های اجتماعی داشتند اما برای روایت داستان از کمدی بهره می گرفتند و به حدی در آن غرق می شدند که شاکله اصلی این فیلمها در ژانر کمدی تعریف می شد. « چهارراه استانبول » نیز در ادامه روند دو فیلم قبلی مصطفی کیایی ساخته شده و بیشتر از فرمول فیلم پرفروش و موفق « بارکد » الهام گرفته تا بتواند موفقیت هایش را در سینما تکرار کند؛ اما فیلم جدید او یک بازگشت به عقب برای کارگردان محسوب می شود.

http://moviemag.ir/images/phocagallery/9018/4_rahe_Istanbul/thumbs/phoca_thumb_l_3.jpg

« چهار راه استانبول » که پیش از این با نام « پلاسکو » شناخته می شد و قرار بود ارتباط به حادثه مذکور داشته باشد، این موضوع را در حاشیه نگه داشته و به جز اشاره نامی به آن، هیچ ارتباط دیگری با این حادثه ندارد. به نظر می رسد که استفاده از نام پلاسکو تنها یک حربه تبلیغاتی برای جذب مخاطب بوده باشد چراکه می شد در طول داستان هر نام دیگری را بر روی این ساختمان گذاشت و به راحتی از کنار آن رد شد، اما تاکید بر نام پلاسکو به نظر نمی رسد که جز تبلیغات، هدفی دیگری را برای سازندگان فیلم تداعی کند.

اما اگر حادثه پلاسکو را از داستان کنار گذاشته و به سراغ قصه یا قصه های اصلی فیلم برویم، باز هم به مشکلات ریز و درشتی برخورد می کنیم که نتیجه چندگانگی دیدگاه کارگردان و به طور خلاصه، آشفته بودن دیدگاه های اجتماعی و سیاسی اوست. کیایی از زوج رادان و محسن کیایی در فیلم استفاده کرده و مانند « بارکد » ، شوخی های متعددی را در بطن داستان به کار گرفته بدون آنکه دلیل ، منطق صحیحی برای آن ترسیم کند. شوخی هایی که ارتباطی با معضلات بلند بالای فیلم برقرار نمی کند و صرفاً به کنایه های جنسی گذشته تا مخاطبش لبخند بزند و راضی از شنیدن این شوخی ها باشد.
امیر این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید