تیوال بردیا برجسته نژاد | دیوار
S3 : 23:47:04
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
یکی از بهترین اجراهای اکسپریمنتالی که تا حالا دیدم. خلاقانه، خوش فکر، جذاب، غافلگیر کننده و کم نظیر بود.
سهراب کریمی و مهرداد کیا این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
علیرضا فرید را نمی‌شناسم. به گمانم این دومین فیلم سینمایی او پس از «دو ساعت بعد مهرآباد» باشد که آنرا ندیده‌ام. اینطور که بنظر می‌رسد تهیه کننده‌ی فیلم درخواست داده تا «خنده‌های آتوسا» بعنوان فیلمی که به مدت چهار روز در قطار فیلمبرداری شده را در کتاب رکوردهای گینس ثبت کنند. فیلم با وجود محدودیت‌های فیلمبرداری و ساخت در فضای کوچکی همچون راهروهای باریک یک قطار قابل قابل توجه است. پژمان بازغی و امیر جدیدی خوب ظاهر شده‌اند. بازی باران کوثری به تمیزی گذشته نیست، اما مقبول است. محمدرضا فروتن بیشتر از آن که بازی کند، با صدایش تماشاچی را تحت تاثیر قرار می‌دهد. شاید همه چیز محیا بوده تا با یک فیلم قوی مواجه شویم، اما باز هم مانند اکثر موارد، این فیلمنامه است که کار را خراب می‌کند (خطر لو رفتن داستان)

1. فیلمنامه از روایت داستانی کلاسیک تبعیت می‌کند. ... دیدن ادامه » این یعنی ما باید با یک مقدمه، یک حادثه، و یک نتیجه گیری مواجه باشیم. اینکه مدت زمان هر کدام اینها چند دقیقه (یا چند صفحه) است فرمول و قانون مشخصی ندارد، اما با نمونه‌ گیری از داستان‌های موفق می‌توان حد و حدودی برای هر کدام مشخص کرد. «خنده‌های آتوسا» این تناسب را به نازیبایی بر هم می‌زند. از مدت زمان 85 دقیقه فیلم نزدیک 70 دقیقه به مقدمه اختصاص داده شده است! یک ربع حادثه رقم می‌خورد و از نتیجه هم چندان خبری نیست! (این ماجرا با «پایان باز» کاملاً متفاوت است و حکایت دیگری دارد. آنها را با هم اشتباه نگیرید).

2. از این احمقانه‌تر نمی‌توان در یک داستان برای کسی دلیل سفر آورد که در این فیلم برای پژمان بازغی آمده. چرا یک نفر با گم و گور شدن خواهر دانشجوی خود برای دو سه هفته بجای آنکه احتمال هر اتفاق ناخوشایندی را بدهد، باید فکر کند که او فاحشه شده و برای تن فروشی به استانبول رفته است؟ یعنی با کدام منطق (حتی منطق یک کارگر تعمیرات خودروی شاید بی‌سواد و احتمالاً از طبقه فرودست جامعه)، بجای گشتن در پزشک قانونی و بیمارستان و اقوام و دوست و آشنا و تهران و شهرهای ایران، باید تصور کند که دلیل مفقود شدن خواهرش این باشد؟ حتی با این فرض احمقانه چرا بجای استعلام خروج او (با کمک پلیس) یک کاره بلند می‌شود و به استانبول (چرا استانبول؟) سفر می‌کند؟ در این حد اوضاع این خانواده خراب است که اولین گزینه‌ای که به ذهنشان رسیده این است که دخترشان فاحشه شده است؟!؟

3. مانند اکثر فیلم‌های ایرانی دیالوگ نویسی ضعیف و نچسب است. نمی‌توان با عامیانه بیان کردن جملات کتابی دیالوگ گفت! اینجا هم از جملات بسیاری استفاده شده که در مکالمات روزمره‌ی مردم جایی ندارد. کاش فیلمنامه نویسان کمی از اصغر فرهادی در زمینه یاد بگیرند!

4. یا درک من ضعیف است، یا فیلم توانایی انتقال نداشته و یا فیلمنامه یک کاراکتر کاذب دارد! حکایت آن مرد تنها درون کوپه چیست؟ در سه سکانس او را می‌بینیم که در دوتای اول تنها و ساکت است و در سومی تلفنی با کسی حرف می‌زند. نقش او در داستان چیست؟ حضورش برای چیست؟ اگر قرار است کاری نکند و دخالتی در داستان نداشته باشد، اصلا برای چه آنجاست؟

5. قالباً در قطارها به دلایل مختلف که یکی از آنها ایجاد عایق حرارتی است، از دو لایه ورقه‌ای از جنس فایبرگلس پلیمری تقویت شده استفاده‌ می‌شود. (مخصوصا در این واگن‌هایی که 8 کوپه‌ی 4 نفره دارند). برای همین حادثه‌ای که برای پژمان بازغی رخ داد چندان برای من قابل قبول نیست. یعنی احتمال اینکه کسی سرش با خوردن به این ورقه به شکلی آسیب ببیند که منجر به مرگش شود (البته که من پزشک نیستم!) کمی زمخت و تقریباً محال است! آن هم از آدمی که نشان داده قلدر است و دعوا خوب بلد است.

6. امیر جدیدی قرار است یک مامور مبارزه با اختلاس کارکشته‌ی نفوذی باشد. اما عجیب است که از ابتدای فیلم بجای آنکه حواسش به باران کوثری باشد، به پژمان بازغی چسبیده است. همه را ول کرده و از کنار بازغی که کمترین احتمال را در گناهکار بودن دارد جم نمی‌خورد. در آخر هم به جز کمی قلدر بازی برای آقای دکتر کار چندان خاصی انجام نمی‌دهد.

«خنده‌های آتوسا» یک فیلم نسبتاً اجتماعی است که بطور کاملا سطحی چند موضوع مختلف را دستمایه قرار داده و هر کدام را فقط کمی دستمالی می‌کند. با وجود اینکه این فیلم را نمی‌توان فیلم ضعیفی دانست، اما فاصله‌ی زیادی با یک اثر قابل قبول دارد.
درود

با بیشترر نقدی که وارد کردید موافقم ، به قول شما فیلم ضعیفی نبود اما نمیتوان آنرا خوب هم دانست ،خیلی بهتر از این میشد کار کرد پایان فیلم هم که فیلم هندی شباهت داشت و الان در تردیدم دوست نداشتم را انتخاب کنم یا دیدن را !
۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
پرندیس عزیز، اینطور که بنظر میاد شما هم مثل من دوست نداشتم رو انتخاب کردین (:
۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۵
بله اما وقتی با فیلمی مثل داره صبح میشه مقایسه میکنم فکر میکنم حقش نیست یک امتیاز داشته باشن و با فیلمهای دیگه مقایسه میکنم میبینم حق اونها نیست که امتیازشون با این یکی باشه !
۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی تلاش کردم که چیزی در خصوص این فیلم بنویسم که هم حق مطلب را ادا کند و هم غیرمنصفانه نباشد. هر چه باشد امیر شهاب رضویان یک بار جایزه‌ی کارگردانی را از جشنواره فجر ربوده است. آدم بی‌تجربه‌ای نیست. کارش را بلد است. نشان داده که می‌تواند از پس ساخت یک فیلم بلند سینمایی بر بیاید. پس چگونه است که آخرین اثر او، «یک دزدی عاشقانه»، تبدیل به یک فاجعه‌ی مثال زدنی می‌شود؟ چرا رضویان اصلاً به سراغ سینمای کمدی می‌رود؟ فیلمنامه آنقدر سوراخ دارد و دیالوگها آنقدر سطحی و طنز بکار رفته آنقدر ناطناز است که حال آدم را به هم می‌زند! یعنی واقعاً هیچ چیز بامزه‌تری از کلیشه‌ی قر دادن و رقص چند پیرمرد و خنگ بازی‌های سخیف و کودکانه‌ و تکه کلام‌های دم دستی به ذهن رضویان نرسیده است؟ چطور ممکن است که مهدی هاشمی و فرهاد آئیش تا این حد بد بازی کنند؟ تا این حد غیر قابل ... دیدن ادامه » باور و پیش پا افتاده باشند؟ چطور این دو بزرگوار بجای آنکه در نقش فرو بروند، روی آن نشسته‌اند، آن هم به شکلی که انگار زیرشان میخ دارد و روی آن بند نمی‌شوند؟ چرا اینقدر سینمای کمدی ما بدبخت است؟!؟
"چطور این دو بزرگوار بجای آنکه در نقش فرو بروند، روی آن نشسته‌اند، آن هم به شکلی که انگار زیرشان میخ دارد و روی آن بند نمی‌شوند؟"

خیلی جالب بود
۰۱ خرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این روزها ابراهیم حاتمی کیا با جبهه گیری‌های سیاسی اخیرش دیگر کارگردان چندان محبوبی نیست. با این حال هنوز از لحاظ عدم محبوبیت تا ده‌نمکی شدن فاصله‌ی زیادی دارد و این یعنی هنوز می‌توان بلیت خرید و پای فیلم‌هایش نشست. «بادیگارد» اثر نسبتاً موجه و قابل قبولی است. سکانسهای اکشن درخشان، فیلمبرداری و تدوین و موسیقی جذاب، نقش آفرینی قدرتمند پرویز پرستویی و بازی ستودنی مریلا زارعی، داستانی نو و سوژه‌ی غیرتکراری، همه و همه دست در دست هم دادند تا نقصهای نه چندان دلچسب فیلمنامه‌ را بپوشانند و تا حد زیادی نیز موفق می‌شوند. بگذارید به چند مورد آن اشاره کنم:

1. حیدر از بیماری اینسامنیا (بی‌خوابی) رنج می‌برد. بیماری که یک هفته قبل از شروع فیلم دچارش شده. هیچ دلیل خاصی برای آن ارائه نمی‌شود. ماجرای ترور دکتر صولتی که نقطه‌ عطفی در باورها و شرایط کاری‌اش ... دیدن ادامه » ایجاد کرد بعد از شروع بیماری رخ می‌دهد. حالا این چندان مهم نیست. چیزی که اهمیت دارد این است که حیدر شبها پارچه به چشم می‌بندد، چندین بار دکتر می‌رود و آزمایش می‌دهد، همه‌ی اینها یعنی ماجرای بی‌خوابی او مهم است، اما در نهایت می‌بینیم که این موضوع هیچ اهمیتی ندارد! از لحاظ فیزیکی همچنان سرحال است، تصمیم گیری و قدرت تشخیصش نرمال است، در برخورد با آدمها عصبی یا متوهم نیست، همه چیز درست و سر جای خودش است، حتی در قسمتی از فیلم جلوی تلویزیون خوابیده و خرناس می‌کشد. بی‌خوابی او فقط چند سکانس را به خود اختصاص داده و تاثیری در روند داستان و رخ دادن ماجراها ندارد. فقط چند فلش‌بک در ذهن او نقش می‌بندد که آن چون در هنگام آزمایش پزشکی رخ می‌دهد اهمیت چندانی ندارد. شاید این یک برداشت ضعیف و الهام گیری ناقص از اینسامنیای نولان باشد. شاید هم نه! هر چیزی که هست این قضیه‌ی بی‌خوابی مانند یک زگیل بی‌خود و بی‌جهت به فیلم چسبیده است و هیچ نقش خاصی در روند آن ایفا نمی‌کند.

2. حیدر سر تا پا لبریز از شعار است. این هیچ اشکالی ندارد! بعضی‌ فیلمسازهای ترجیح می‌دهند حرفشان را به صریح‌ترین شکل ممکنه در دهان قهرمان داستان بگذراند. خیلی هم خوب است. تاثیر خاص خودش را هم می‌گذارد. اما این تا جایی قابل قبول و موجه است که روند داستان را به بازی نگیرد و داستان تبدیل به یک قصه‌ی رویایی نشود. شعارهای ریز و درشت و وقت و بی‌وقت و بعضاً غیر قابل فهم حیدر را می‌شود با چند لیوان آب قورت داد و پذیرفت، اما دیگر کار به جایی می‌رسد که او با اتهام کمکاری و اهمال مواجه می‌شود و در جواب بجای آنکه حرف بدرد بخوری تحویل کنترل‌چی و تماشاچی بدهد، درست چیزی را می‌گوید که احمقانه‌ترین جواب ممکن در آن لحظه است! او پس از 30 سال خدمت، متهم به اهمال شده، و در جواب می‌گوید: شک کردم! مطمئن نیستم! جانم را برای هر چیزی فدا نمی‌کنم! یعنی همچین کاراکتری می‌تواند اینقدر احمق باشد که به او بگویند تو بجای آنکه سپربلا شوی، آن را سپربلا کردی، او هم جواب بدهد خوب کردم! الکی نمی‌خوام بمیرم! آن چند هفته قبل از بازنشستگی! این جواب همه چیز را، قدرت و تجربه و قابل اعتماد بودن و همه چیز حیدر را می‌برد زیر سئوال.

3. کاش حاتمی کیا کمی بیشتر فکر می‌کرد و بی‌خودی نسبت دیرینه‌ای بین حیدر و آقای مهندس نمی‌گذاشت. نه تنها این جزو آن دسته از اطلاعاتی است که گفتنش لزومی ندارد، بلکه حتی می‌تواند پیام فیلم را نیز کمی دستکاری کند. این که واضح است. فیلم می‌خواهد بگوید که حیدر ناخوداگاه پشت سر کاندیدای ریاست جمهوری قرار گرفته، چون شک دارد که او آدم بدرد بخوری است (هرچند، هرچیزی که از دکتر صولتی نشان داده می‌شود او را یک شخصیت کاملا مثبت معرفی می‌کند و اصلا معلوم نیست این شک از کجا به دل حیدر افتاده است!) و در آخر چون فکر می‌کرده آقای مهندس بیشتر به درد مملکت می‌خورد (بله! دهه 90 با دهه 60 فرق می‌کند) خود را سپر بلای او می‌کند. اما، از کجا می‌توان مطمئن بود؟ شاید حیدر به احترام هم‌رزم دیرین خود، بخاطر پشیمانی از اینکه هوای خانواده‌ی او را در طی این سالها را نداشته است، دست به چنین کاری می‌زند! واقعاً به جز آن سکانس اضافی و بی‌ربط مزار شهدا، که آقای مهندس و حیدر مثل ابر بهار گریه می‎کنند (بعد از گذشت 30 سال از جنگ. حیدر به کنار، مهندس چرا؟ او که حتی پدر خود را به یاد نمی‌آورد!)، کاربرد دیگری هم دارد؟ اصلاً چرا باید سر یک جریان حرفه‌ای، به ناگهان موضوع شخصی شود، به شکلی که دیگر تشخیص اینکه حیدر به کارش اعتقاد دارد، یا دارد از سر رفاقت به آشنا کمک می‌کند برایمان غیر ممکن باشد؟

در کل بادیگارد را می‌توان دوست داشت. بالاخره لا به لای این همه فیلمی که موضوعات اجتماعی را چسبیده‌اند و ول نمی‌کنند، یک فیلم با مضمون سیاسی قابل احترام است.

یک مورد دیگر باقی ماند که فراموش کردم بنویسم و آن هم ارزشمند بودن آقای مهندس است. حیدر جانش را برای آقای مهندس کله شق می‌دهد، کاری که برای کاندید ریاست جمهوری مهربان نمی‌کند. با فرض اینکه او این کار را بخاطر پیام فیلم می‌کند و نه رفاقت با پدر آقای مهندس، ... دیدن ادامه » سئوال اینجاست که چرا؟ یعنی ما با نابغه‌ای آنقدر مهم روبرو هستیم که دشمن قصد ترورش را دارد، اما هیچ چیز از او، به جز چند کلاس درس ساده (مثل تمام استادها)، کافه رفتن و قهوه خوردن و عشق و عاشقی کردن (مثل تمام جوانها) نمی‌بینیم. درست است که ماجرای هسته‌ای حساستر از آن است که چیزهای واقعی از آن نشان بدهند، اما چیزهای دروغی چطور؟ یکی دو تا جلسه با چند مقام سیاسی، یا رفتن به یک جای حساس و کلیدی، یا چند تماس تلفنی مهم، یا هر چیز دیگری که "نشان" بدهد این آدم، یک شخصیت مهم است و همه چیز فقط "حرف" نیست. اصولاً این یکی از نواقص بزرگ در هر فیلمنامه است. اینکه بگویی و نشان ندهی. اینکه بگویی فلانی مهربان است اما مهربانی نکند، قهرمان است اما حرکت خاصی انجام ندهد، قوی است اما کاری نکند، مهم است اما اهمیتی نداشته باشد، ویژه است اما معمولی نشان داده شود. اینکه نشان بدهی و نگویی قابل قبول است، اما بگویی و نشان ندهی، خیر.
۳۰ فروردین ۱۳۹۵
البته این جناب مهندس نخبه بسیار زیرک تر از این حرفاست , در همین راستا توجهتون رو جلب می کنم به سکانس ورزش صبحگاهی :))))))
۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۵
چقدر درست بود این نقد. گزینه "خیلی دوست داشتم".
چرا من اینو الان دیدم؟! :)
۰۹ آبان ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اینکه «50 کیلو آلبالو» اصلا فیلمی باشد که بتوان چند خط در مورد آن نوشت جای سوال و تردید دارد. داستان را اگر بچلانی آنقدر آب از آن خارج می‌شود که دیگر چیزی برای گفتگو از آن باقی نمی‌ماند. هرچند یک فیلم کمدی را نباید کالبدشکافی کرد و دنبال داستان جاندار در آن گشت (که البته با همین حرف خودم مخالفم!) اما لااقل انتظار می‌رود که طنزهای بکار رفته و موقعیتهای خلق شده و دیالوگهای استفاده شده چیزی فراتر از لات بازی‌های یک زن خشمگین و یک عاقد رو به موت باشد و یکی دو شوخی کلامی درباره‌ی چه کسی همسر چه کسی است باشد. طنز بکار برده در این فیلم کمدی اصلاً قابل انتقاد نیست، چون اصلا طنزی در آن بکار برده نشده است! شوخی‌ها آنقدر سطحی و تکراری و بی‌ در و پیکر است که اگر کل آن را بخواهی بررسی کنی فراتر از «تو برو بشین پشت ماشین رختشویی» نمی‌رود.

مانی حقیقی این فیلم ... دیدن ادامه » را شش سال پیش ساخته است. یعنی دو سال قبل از «پذیرایی ساده». پذیرایی ساده فیلم مقبولی بود. اژدها وارد می‌شود را ندیده‌ام، اما بنظر می‌آید آن هم، با توجه به داستانی که گویای ژانر علمی – تخیلی است، اثری قابل توجه باشد. فرهاد توحیدی هم آدم گردن کلفتی است. پیش از این یکی از بهترین فیلمهای کمدی ایرانی، یعنی «مرد عوضی»، را نوشته است. حالا ترکیب این دو نفر، مانی حقیقی و فرهاد توحیدی بطور عجیبی چیز مزخرفی از آب در آمده به اسم مانی توحیدی (نامزد دختر قهرمان داستان!) که به اندازه‌ی کاراکترش لوس و بی‌مزه، اما پر زرق و برق و دهان پر کن است. (بعد نوشت: منبع من برای اینکه این فیلم در سال 88 ساخته شده صفحه ی مانی حقیقی در ویکیپدیای فارسی است. ممکن است اشتباه باشد!)

فراموش نباید کرد که چنین فیلمی تمام معیارهای «فرعی» یک فیلم موفق را به همراه دارد: رنگها در فیلم فریاد می‌زنند، بازیگرهای دوست داشتنی قدم به قدم به صف ایستاده‌اند، عنوان مانی حقیقی به عنوان کارگردان و بازیگر می‌درخشد و همه چیز بنظر می‌رسد سر جای خود قرار گرفته است. اما: رنگها در فیلم اگزجره و در بعضی مواقع بدون هارمونی هستند (مقایسه کنید با آتش بس 2، که هیچ چیز اگر نداشت، اما استفاده از رنگش فوق العاده بود)، از کمدین‌های مشهور فقط برای گیشه استفاده شده است، نه علی صادقی فرصت خل بازی‌های همیشگی خود را پیدا می‌کند و نه ویشکا آسایش، سروش صحت، مهران غفوریان و نادر سلیمانی اهمیتی، به جز چهره‌شان دارند. و نه حتی مانی حقیقی 6 سال پیش چهره‌ای چندان شناخته شده برای عموم بود.

«50 کیلو آلبالو» یک فیلم به معنای واقعی ضعیف است. یک سوژه‌ی نسبتاً بکر، موقعیت خلق شده برای چهار جوان در حال ازدواج، با یک مقدار بسیار زیادی بی‌مزگی و شوخی‌های کاملا دم دستی و رنگ و لعاب تزئین شده که حتی یک سکانس هم ندارد که بعد از دیدن فیلم از بیاد آوردنش یا تعریف کردنش برای دیگران بتوان لبخند زد.
فیلم پارسال ساخته شده
۱۲ فروردین ۱۳۹۵
ممنون صادق جان. اصلا وقتی کسی با من موافقه، ذوق میکنم (:
۱۳ فروردین ۱۳۹۵
من جایی خوندم که مانی حقیقی گفته این فقط یه فیلم گیشه پسند و بفروشه که همینطورم هست . گیشه اونو پسندیده و فروش خوبی ام داشته با وجود تمام ضعف هاش .
من خودم با خیلیا مواجه شدم که برای دو ساعت رهایی از افکار روزمره ی زندگی که این روزها اکثرا هم تلخن خودشونو ... دیدن ادامه » رو صندلی های سینما پرت کردن !!! :)))
در ضمن خودم وقتی این فیلمو دیدم تنها نکته ی جالبی که ازش تو ذهنم مونده فقط موسیقی پایانیشه که به شدت جالب بود :))
۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«مفلوک و بدبخت یا باانگیزه و توانا باش. هر کدام که باشی، همان انتخاب خود توست». این جمله‌ی بسیار ساده را وین والتر دایر (فیلسوف آمریکایی که همین چند ماه پیش نیز از دنیا رفت) گفته است. بنظرم از این جمله‌ی ساده، ساده‌تر نمی‌توان «ابد و یک روز» را توصیف نمود. بدبختی و فلاکت از سر و کول این فیلم بالا می‌رود. این امر لااقل در سینمای ما که علاقه‌ی عجیبی به نمایش بدبختی دارد چیز تازه‌ای نیست. اما همان جمله‌ی والتر دایر کل ماجرا را به شکل دیگری نمایش می‌دهد. آدمهای این فیلم بدبخت هستند و نه تنها هیچ تلاشی برای رهایی از این بدبختی نمی‌کنند، بلکه فقط در آن دست و پا می‌زنند و فرو می‌روند.

مادر خانواده مواد را برای فرزند معتادش مخفی می‌کند، کوچکترین دختر خانواده که تنها کسی است که راه فراری برایش فراهم شده، در ابتدا شناسنامه‌اش را پنهان می‌کند و در ... دیدن ادامه » نهایت به همه چیز پشت پا می‌زند، برادر معتاد خانواده با وجود تمام بدبختی‌هایی که سر خانواده آورده نه تنها همچنان عزیز است، بلکه احترام مردانه‌ی خود را نیز حفظ کرده است، دختر دوم خانواده از دست خانواده‌اش رها شده، اما فرزندی را تربیت کرده که چندتای برادرهایش را در لات بازی حریف است، دختر یکی مانده به آخری از شغل خود که ماهی 600 تومان درآمد دارد بیرون می‌آید و چهار گربه (هر کدام با سود 150 تومان، مجموعاً همان 600 تومن!) را نگهداری می‌کند، برادر بزرگتر فروش خواهر کوچکش را وسیله‌ای برای ترقی می‌داند. و در بین تمام آنها پسری با قابلیت حضور در جمع تیزهوشان، معلوم نیست که چند سال دیگر چه بلایی به سرش می‌آید. اینها بدبخت که نه، خودِ بدبختی هستند! اینها با کلام و نفرین و فحش و تهمت و متلک خود نه تنها کمکی به یکدیگر نمی‌کنند، بلکه مدام در حال پایین کشیدن هم هستند. همه نقش خود را در این زندگی پذیرفته‌اند. (نمونه‌ی بارز، دختر کوچک که کلفتی دیگران را می‌کند و توهین تحویل می‌گیرد و باز هم به کلفتی‌اش ادامه می‌دهد و برای یکی املت درست می‌کند و ناهار دیگری را می‌دهد و برای آن یکی گوجه خرد می‌کند و مادر را می‌شورد و به برادر کوچکتر ریاضی و زبان می‌آموزد و چاه توالت را باز می‌کند و در آخر مجدداً همین زندگی را انتخاب می‌کند. بدبختی در این خانواده ریشه دارد و نسل به نسل نیز ادامه می‌یابد.
«ابد و یک روز» هیچ چیز اضافی ندارد! بازیها و دیالوگها به اندازه‌ای دقیق، تاثیر گذار و واقعی ارائه می‌شوند که در تمام مدت فیلم بدبختی را در عمق وجودتان احساس می‌کنید. از سیگارهای لای آجرهای دیوار، از چاه مستراح گرفته شده، از روزنامه‌های چسبیده به پنجره. از بازی فوق تصور نوید محمدزاده تا چشمان همیشه اشکی پریناز ایزدیار. سعید روستایی با اولین فیلم خود، با تنها 26 سال سن، اثری جاودانه در سینمایی ایران خلق کرده که بهتر از همیشه بدبختی قشر فرودست جامعه را به تصویر می‌کشد و به آنها، نه به شکل یک قربانی، بلکه عامل اصلی تمام فلاکت و بدبختی نگاه می‎کند.
بردیا جان نقدت را دوست داشتم ولی آیا صرفا نشان دادن بدبختی و فلاکت کافی است؟ پس پیام فیلم چه می شود؟ هدف از ساختن فیلم چیست؟
۱۰ فروردین ۱۳۹۵
فکر کنم تا حدود متوجه منظور آقایان سلیمانی و Dellingr شدم. یعنی بخوام از فرمایشات این دو بزرگوار به یه جمع بندی برسم و تا حدودی نظر خودم رو هم توش دخیل کنم میتونم بگم که:

اصولاً توی دنیای امروز (به نظر شخص بنده) هنر رئال و رئالیسم چندان جایگاه والایی نداره. ... دیدن ادامه » یه زمانی بود که بعنوان مثال یه نقاش که میتونست بدون هیچ تفاوتی یه منظره، یه پرتره، یا یه موقعیت رو روی بوم خلق کنه یه هنرمند بزرگ و والا محسوب میشد. اما امروز این کار رو دوربین عکاسی به سادگی انجام میده و شاید هنرمند نقاش ژانر رئال تنها بعنوان کسی که با چیره دستی میتونه از ابزار استفاده کنه ازش یاد میشه! (عرض کردم نظر شخصی بنده س) یعنی اینکه توی خلق یه تابلوی نقاشی تا اونجایی که خلاقیت بکار گرفته نشده و تنها به خلق اثری، کپی با یک اصل، اکتفا شده، شاید اون تابلو چندان امتیاز بالایی بعنوان یه اثر هنری دریافت نکنه.

حالا برگردیم سراغ سینما و این فیلم. درسته. این فیلم یه داستان مطلقاً رئال رو به ساده ترین شکل، بدون هیچ خلاقیت ویژه در روایت، تعریف میکنه. داستان کاملاً خطی، دیالوگها و بازی و میزانسن و لوکیشین و گریم کاملا رئال و همه چیز همون واقعیتی هست که وجود داره. دو دوست عزیزمون بنظر میاد که همین مساله باعث شده که چندان این فیلم رو به عنوان یه اثر «هنری» نپسندن و بنظرشون ساخت یه همچین فیلمی مثل تعریف یه خاطره س و یه اثر هنری ویژه نمیتونه به شمار بیاد. عرض کنم که بنده با این فرمایش شما (اگه منظور همین باشه) موافق هستم. به شخصه سینمای دراما و رئال هیچ جذابیت ویژه و خاصی برای من نداره و معمولاً ژانرهایی نیست که دنبالشون کنم. عرض بنده هم از جذاب بودن فیلم به معنی «هنری» بودن اون نبوده. این فیلم برای من بخاطر همون زاویه نگاه یونیکی که داره و بازیهای درخشان (رئال توی بازیگری ماجرای متفاوتی داره!) جذاب و ارزشمند و دوست داشتنی بود. اما از زاویه هنری، بله، موافقم، بنده هم امتیاز ویژه ای به اون نمیدم.
۱۰ فروردین ۱۳۹۵
بردیا جان، ممنون، زدی به هدف، من هم منکر بازی زیبا و درخشان و روایت هنری این فیلم نشدم، اما همانطور که گفتم و شما هم اشاره کردی از زاویه هنری ارزش و اثرگذاری نداره..به هر حال سلیقه ها متفاوت است و قابل احترام. ممنون.
۱۱ فروردین ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
1. جمله‌ی ابتدایی فیلم که بر روی پرده نقش می‌بندد، «داستان این فیلم واقعی نیست و برگرفته از ذهن نویسنده است»، از همان دست جملات گمراه کننده‌ای است که بطور غیر مستقیم فراتر از مفهوم کلامی‌اش می‌رود و به وضوح پیامی ضد آن چیزی که خوانده می‌شود را منتقل می‌کند. این جمله خیلی ساده است! یعنی «این فیلم شما را به یاد یک ماجرای واقعی می‌اندازد که همگی آن را می‌دانید!» یعنی «حواستان را جمع کنید! این فیلم شبیه یک داستان واقعی است که ما منظورمان اشاره به آن نبوده!». این جمله کاملا هوشمندانه فیلم را از هرگونه اتهام مبری می‌کند، اما پیام خود را به سادگی می‌رساند. (بی‌ربط: قبل از شروع فیلم، آنونس فیلم «خنده‌های آتوسا» به کارگردانی علیرضا فرید پخش شد و در انتهای آن این جمله بر روی پرده نقش بست: «این فیلم هیچوقت در جشنواره‌ی فجر به نمایش در نیامد!». این هم ... دیدن ادامه » یکی دیگر از آن جملات غیر مستقیم است. تبلیغی موثر که مفهوم آن فراتر از کلماتی است که در ساخت جمله بکار برده شده‌اند)

2. من یک اشتباه مرتکب شدم! و آن اینکه در یک روز، به فاصله‌ی تنها بیست دقیقه، ابتدا فیلم «ابد و یک روز» را دیدم و بعد «خشم و هیاهو». این مسائله نه تنها باعث شد که از بازی نوید محمدزاده (که در هر دو فیلم ایفای نقش می‌کند) در خشم و هیایو لذت نبرم، بلکه حتی خشم و فریادها و ادبیات دیکتاتورگونه‌ی او برایم نخ‌نما و کپی بی‌ماهیت و غیرضروری از کاراکتر او در فیلم نخست بنظر برسد. بازی طناز طباطبایی (که با وجود آنکه نقش دوم را در فیلم دارد، اما در تیتراژ بعنوان اولین بازیگر نقش می‌بندد) چندان چنگی به دل نمی‌زند. کاراکتر او هیچ چالش مشخصی ندارد، هیچ بعد و زوایای پنهانی ارائه نمی‌کند، او در داستان خسرو پارسا یک شیطان است و در ماجرای حنا سرافراز یک فرشته‌ی مظلوم. اینجاست که شما را به خواندن شماره‌ی 3 از این نوشته دعوت می‌کنم!

3. این فیلم پتانسیل این را داشت که خیلی بهتر از این از آب در بیاید. منتها چند نکته‌ی کوچک قدرت تاثیر گذاری آن را به شدت کاهش داده است. کاراکترها یا سفید هستند و یا سیاه. از اواسط فیلم، وقتی که راوی عوض می‌شود، رنگها نیز به یکباره عوض می‌شوند. و این بطور کامل جلوی پیچیدگی شخصیتها، چیزی که این فیلم به شدت به آن نیاز دارد، را می‌گیرد. خسرو پارسا همیشه خشمگین است. فریادهای وقت و بی‌وقتش بر سر مدیر برنامه‌هایش را اگر بپذیریم، حتی در یک سکانس هم محبت پدرانه‌ای از او نسبت به فرزندش را نمی‌بینیم. حتی یک صحنه‌ یا دیالوگ درست و حسابی از عشق بین او و حنا را شاهد نیستیم. حتی ابراز محبت او به حنا (در سکانسی که احتمالا بام تهران است و رو به شهر نشسته‌اند) همراه با پرخاش و توهین است. باز هم این اشکال اصلی ماجرا نیست! سکانس بام تهران، روایت از زبان حنا است که در آن خسرو همیشه خشمگین بنظر می‌رسد. مساله اینجاست که در روایت خسرو هم او به همین میزان عصبی و بداخلاق است و همین نکته‌ی کوچک ابعاد شخصیتی و چالشهای رفتاری یک کاراکتر را از او صلب کرده است. حتی هیچکدام از دو کاراکتر اصلی فیلم، نه خسرو و نه حنا، فک و فامیل و کس و کاری ندارند (که حتی در دادگاه حاضر شوند) که لااقل بتوانیم در دو روایت مختلف دو بازیگر، با کمک آنها کمی پیچیدگی را در روابط آنها احساس کنیم. (به جز چند نفر دوست حنا که چون در روایت خسرو جایی ندارند و در روایت حنا هم دیالوگ خاصی بین آنها رد و بدل نمیشود، در همان سطح باقی میمانند)

4. شاید (بنظر من) بهتر بود که این فیلم به شکل دیگری ساخته می‌شد! یعنی بجای آنکه ما در ابتدا به طور کامل ماجرای خسرو را شاهد باشم و بعد داستان حنا را بشنویم (که همین امر باعث می‌شود همگی به اتفاق به این نتیجه برسیم که خسرو دروغ می‌گوید)، این دو داستان به شکلی تو در تو چیده و تدوین می‌شد و حتی در بعضی قسمتها تماشاچی برای آنکه راوی را تشخیص دهد دچار چالش می‌شد.

5. در انتها باز هم قاتل شناسایی نمی‌شود، یعنی ابزار درستی برای شناسایی آن در اختیار تماشاچی گذاشته نمی‌شود. در داستان خسرو، او در راه فرودگاه، به همراه دو نفر شاهد، است که خبر را می‌شنود. در داستان حنا نیز ماجرای فرودگاه دوباره تائید می‌شود. پس اگر حنا قاتل نیست (که قرار است ما این تصور را داشته باشیم که در آن اتاق خسرو از حنا خواسته که قتل را گردن بگیرد تا بعد او در دادگاه رضایت بدهد) خسرو هم نمی‌تواند قاتل باشد. حتی هیچ توجیهی برای سکوت حنا در اتاقی که با خانواده‌ی مقتول در آن نشسته است، حرف نزدنش و رضایت به اعدام نیز ارائه نمی‌شود. توجه کنید که آن دو نفر شاهد که با ماشین خراب شده در راه فرودگاه دست و پنجه نرم میکنند خیلی مهم هستند!. چون حتما در بازپرسی ها حضور داشته و دور بودن خسرو از صحنه ی قتل را تائید کرده اند.

6. این را در آخر اضافه کنم که از هر چیزی بتوان ایراد گرفت، اما صحنه‌ی بازسازی قتل را می‌توان یک شاهکار در سینمای ایران دانست!
به نکته های خیلی خوبی اشاره کردید، فیلم واقعا به جز صحنه بازسازی قتل چیز دیگه ای نداشت.
۰۹ فروردین ۱۳۹۵
لطف شماست بیتاجان شرمنده میکنی، درس پس میدیم:) کم کم احتمال میره شخص ِ هومن سیدی فغان کشان بیان بگن پیدا کردن قاتل را برهانید، به این پسر بچه ی کوچک هم رحمی نمیکنید!
۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
مریم جان :-)
۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوست عزیزمان، جان دلمان، بهمن مظفری، نوازنده ی سه تار گروه شوربا، جمعه 3 مهر ماه 1394، بر اثر سکته ی قلبی از بین ما رفت. روحش شاد و یادش همیشه با ما.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حقیقتش را بخواهید «آتش بس 2» از آن دست فیلمهایی نیست که بحث و صحبت و انتقاد و نظر خاصی را بطلبد. یک فیلم مفرح و سرگرم کننده که با پیامهای به شدت مستقیم و رک خود به مدت دو ساعت شما را سرگرم می‌کند و در بعضی سکانسها می‌خنداند. اما چیزی که باعث شد در مورد این فیلم بخواهم حرفی بزنم یک نکته کلیدی‌ست که خدمتتان عرض می‌کنم.

«آتش بس 2» بصورت کاملا تعمدی (که در بعضی قسمتها چندان ضرورت آنرا متوجه نمی‌شوم) غلو آمیز و اگزجره است. نگاهی به رنگها بیاندازید، به چیدمان، به طراحی صحنه، به طراحی لباس. تصویری که می‌بینید از هر لحاظ فانتزی‌ست! بهرام رادان و میترا حجار در هیچ دو سکانسی لباس تکراری نپوشیده‌اند، با این وجود برای هارمونی و انتخاب رنگها و ست بودن لباسشان کاملا دقت شده است. نگاه کنید به لباس خدمتکار آنها، نقره، که مانند کولی‌های رنگین است. به موهای ... دیدن ادامه » پسربچه، به دکور اتاق بیمارستان، به رنگ بندی میوه‌های روی میز، به همه چیز و همه کس. این فیلم پول را شرط بدیهی همه چیز قرار داده و بطوری کاملا غیر مستقیم این فضای فانتزی را به آن نسبت می‌دهد. مرد کارخانه دار، زن معمار، خانه‌ی تریپلکس، مستخدم، سالن وی‌آی‌پی فرودگاه، «50میلیون تومن که پولی نیست»، بولینگ و ... همه‌ی اینها، اگر هم نشانه‌ی ثروت نباشد، در سینمای ما بعنوان نمادهایی از ثروت به کار می‌روند. این موضوع تا حدی در این فیلم نهادینه است که آنها در سالن وی‌آی‌پی، دکتر خود را که چند سالی خارج از کشور تحقیق می‌کرده و حتی فامیل خیلی دور یکی از آشناهای خیلی دورشان را نیز می‌بینند.

حرف اصلی‌ام این است که این فیلم، نه تنها از لحاظ بصری، بلکه از نظر بازیها نیز کاملا اگزجره و غلو آمیز است. بادی لنگوئج بسیار فراتر از آن چیزی‌ست که ما ایرانی‌ها داریم، جملات با شدت و حالت کاملا غیرواقعی بیان می‌شوند، همه چیز آنقدر بزرگ و واضح و پررنگ شده که هیچ چیز از پیش چشم هیچ نوع بیننده‌ای دور نمی‌ماند. بنظرم یکی از دلایل این مسئله می‌تواند قصد کارگردان برای نمایش دادن کودک درون این دو نفر در قالب رفتارها و ادا و اصول کودکانه باشد (مانند قسمتهای زیاد و بی‌مزه‌ی ادا کردن همزمان یک جمله توسط زوج فیلم). این تصنع و شدت جزو عیب و ایرادات فیلم نیست، چون معلوم است که کاملا تعمدی و فکر شده بوده، با این وجود من در قسمتهای زیادی این تصنع را نپسندیدم.

باز هم می‌گویم، این یک فیلم مفرح و برای وقت گذرانی‌ست. برای من این یک فیلم آموزنده نیست، شاید آموزشی باشد، اما قطعاً آموزنده نیست. من مطمئنم، شک ندارم، که تا وقتی زنده هستم معتاد نخواهم شد! و درصد بسیار بالایی از این تصمیم را مدیون فیلم «مرثیه‌ای برای یک رویا» هستم که آنقدر زیبا و عمیق این موضوع را به من می‌فهماند که حتی واژه‌ی اعتیاد هم من را وحشت زده می‌کند. آتش بس 2 با این قابلیت بسیار زیاد فاصله دارد. آقای دکتر آنقدر مستقیم و رک و اصولی و کتابی و جزوه‌ای مسائل را تشریح می‌کند که فیلم هیچوقت حالت آموزنده نمی‌گیرد و در حد آموزشی باقی می‌ماند. مثالهای این زوج از مشکلات آنقدر اگزجره و پر رنگ و لعاب است که شما هیچوقت نمی‌توانید خودتان را جای آنها بگذارید و عکس‌العمل خودتان را تحلیل کنید. این فیلم از همه لحاظ اگزجره است و اگزجره بودن «طنز»
را حاصل می‌شود. بنابراین آتش بس 2 فقط یک فیلم کمدی، با خمیرمایه‌ی آموزشی (نه آموزنده) است که برای دو ساعت شما را سرگردم و برای چند دقیقه می‌خنداند.

بعدنوشت: یک چیز را یادم رفت بگویم. در سکانسی که رادان روی تخت و حجار روی کاناپه خوابیده موبایل هر دو نفر iPhone 3G است (از مدلهای قدیمی این گوشی). در سکانسی که این دو روبروی هم نشسته‌اند و با لپتاپ خود مشغولند موبایل هر دو نفر iPhone 5S است. این دقت کارگردان که پیشرفت زمان از دستش در نرفته را دوست داشتم. همین.
بهترین توصیف فیلم دقیقا همین نوشته ی شماست .
۰۶ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به گمانم سال 77 بود. یک اکران خصوصی دعوت بودیم برای فیلم «مصائب عاشق فقیر» ساخته‌ی آقای حسینعلی لیالستانی (ایشان قبل از این فیلم یک فیلم دیگر به نام بلندیهای صفر را ساخته بودند). فیلم که شروع شد 200 نفری در سالن بودند و وقتی تمام شد فقط 20 نفر هنوز در سالن مانده بودند. آقای لیالستانی به روی صحنه آمد، از مردم بابت این فیلم که وقتشان را گرفته عذرخواهی کرد، گفت که برای آنکه از دهی که در آن زندگی میکرده به شهر بیاید در کنکور و رشته نقاشی شرکت کرده، اما از بد روزگار کارگردانی قبول شده. این فیلم نه تنها نتوانست نظر منتقدین را جلب کند، بلکه آن زمان در گیشه چیزی در حدود 600هزار تومن بیشتر فروش نکرد (آن زمان متوسط فروش فیلمها بالای 25 میلیون تومان بود). مصائب عاشق فقیر با وجود جلوه‌های بصری فوق العاده زیبا و حضور ستارگان آن زمان (مثل زنده یاد شاهرخ غیاثی، پرویز ... دیدن ادامه » پورحسینی، جهانگیر الماسی، رضا بابک) بدترین فیلمی بود که در در سینما دیده‌ بودم، تا آنکه دیشب ورق برگشت و جای آن را «ساکن طبقه وسط» گرفت!

آقای لیالستانی خمیر مایه‌اش نقاش بود. طرح و رنگ می‌زد بر روی پرده و بدون آنکه بتواند مفهوم خاصی را القاء کند با چشمهایتان بازی می‌کرد. لیالستانی دغدغه‌های خاص خودش را داشت. خودش فیلمنامه را می‌نوشت و با بدبختی دنبال تهیه کننده می‌گشت و خودش فیلم را می‌ساخت. اما در مورد آقای شهاب حسینی یک چیز برایم باور کردنی نیست. اینکه چطور یک چهره، یک سلبریتی، یک کسی که می‌داند مورد توجه است، برای ساخت اولین فیلمش می‌آید و چنین فیلمنامه‌ای هچل هفت و بی سر و تهی را انتخاب می‌کند. احساس من این است که بازی کردن با 38 گریم مختلف در جلوی دوربین آنقدر برای آقای حسینی جذاب و هیجان انگیز بوده که چندان به سر و ته ماجرا فکر نکرده است.

ساکن طبقه وسط مثل یک استخر است که با تصور آنکه عمق زیادی دارد با کله به درون آن شیرجه می‌زنید و متاسفانه وقتی متوجه می‌شوید که عمقش چند سانتیمتر بیشتر نیست که با صورت به کف آن برخورد کرده‌اید! نه تنها موارد مطروحه در این فیلم عمق معنایی و مفهوم انتزاعی خاصی ندارند، بلکه پرداختن به آن، از متن فیلمنامه تا نحوه‌ی کارگردانی، آنقدر سطحی و پیش پا افتاده است که بجای آنکه ذهنتان را با موضوع درگیر کند، خوددرگیری را رقم می‌زند.

من آدم صبوری هستم. سابقه نداشته فیلمی را که شروع کرده‌ام نصفه رها کن. امکان ندارد نقد منفی دیگران آنقدر تاثیر منفی بر من بگذارد که بیخیال دیدن یک فیلم شوم، اینجا هم با وجود آنکه همراهانم سالن نمایش را در اواسط فیلم ترک کردند، من نشستم و تا انتها فیلم را تماشا کردم. اما باور کنید، این یک فیلم نیست! ملغمه‌ی بی سر و تهی از گریمهای مختلف یک بازیگر دوست داشتنی‌ست که نشان می‌دهد هنوز جایش در جلوی دوربین است و نه در پشت آن.
ماهی و گربه از آن دست فیلمهایی‌ست که می‌توان، حتی، به دیدنش نیز افتخار کرد. اما قبل از آنکه بخواهم در خصوص این فیلم نظر بدهم باید دو نکته را برای آنهایی که شاید کمی بیش از اندازه ماجرا را بزرگ کرده‌اند یادآور شوم:

1) ساخت یک فیلم بصورت لانگ تیک (Long Take) چیز تازه‌ای نیست و قبلاً بارها تجربه شده است. بعنوان مثال: فیلم Timecode ساخته‌ی مایک فیگیس یک فیلم لانگ تیک 90 دقیقه‌ای‌ست که توسط چهار فیلمبردار بصورت همزمان فیلمبرداری و ثبت شده است. در تدوین کارگردان صفحه را به چهار قسمت تقسیم کرده و این چهار برداشت را بصورت همزمان نمایش می‌دهد. یا مثال دیگری، فیلم اسپانیایی خانه‌ی سکوت (La Casa Muda) ساخته‌ی گوستاو هرناندز، که یک لانگ تیک 88 دقیقه‌ای‌ست و می‌گویند اولین فیلم ترسناکی‌ست که بصورت لانگ تیک ساخته شده است (این فیلم محصول سال 2010 است). این ماجرا البته ... دیدن ادامه » خیلی خیلی قدیمی‌تر از این حرفهاست. آلفرد هیچکاک برای فیلم طناب (1948) از روش لانگ تیک استفاده کرد. منتها در آن زمان حلقه‌های فیلم بیشتر از 10 دقیقه ظرفیت نداشتند! برای همین هیچکاک مجبور شد از 11 حلقه برای 11 شات استفاده کند. یعنی آنکه بر خلاف ادعای تعدادی از دوستان این روش اختراع آقای مکری نیست.

2) ساخت فیلمی که زمان را به بازی بگیرد و با تلاقی‌ها و ساخت گره‌های زمان، بجای آنکه شما را در مسیر مستقیم در زمان به پیش ببرد، سوار چرخ فلکی بکند که بچرخید و دوباره به جای اول بازگردید، در یک کلام فیلمی که تایم لوپ استفاده کند، این هم جدید نیست. این یکی دیگر مثال لازم ندارد. معروفترینش فیلم پالپ فیکشن به کارگردانی کوئنتین تارانتینو است، و بهترینش (از لحاظ جذابیت گره‌های زمانی!) که دیده‌ام، فیلم اسپانیایی Timecrimes به کارگردانی ناچو ویگالوندو، محصول سال 2007 است. می‌توان در استفاده از تایم لوپ فیلمهای زیادی را نام برد، مانند: 12monkeys، The Butterfly Effect، دانی دارکو و ... . پس این یکی هم اختراع آقای مکری نیست.

این فیلم جایزه‌ی خلاقیت را بخاطر استفاده از هر دو روش برده است. بعید می‌دانم پیش از این فیلمی ساخته شده باشد که هم لانگ تیک باشد و هم تایم لوپ. همین کافی‌ست که به احترام آن اول کلاه از سر برداریم و بعد در موردش صحبت کنیم.

فیلم ماهی و گربه یکی از آن فیلمهایی‌ست که برای هر کسی ساخته نشده‌ است و باور کنید، این در هنر هر کشور بعنوان یک ارزش دارای اهمیت فوق العاده است. جریان از این قرار است که بخاطر مخاطب سطحی همه چیز در همان سطح باقی می‌ماند و آنهایی که به عمق علاقه دارند هم باید در همین سطح و در کنار بقیه باقی بمانند. اینجاست که کسی که خلاف جهت شنا کند، از نظر من، حرکتش بسیار ارزشمند است (مثال خیلی دم دستی بزنم، یک نگاه به تبلیغات سخیف و احمقانه و ساده و سطحی که در سطح شهر هستند بیاندازید. اینجاست که ارزش تبلیغات جدید بانک ملت - همانهایی که پس زمینه‌ی سیاه دارند - را متوجه می‌شوید. شاید 70% متوجه مفهوم آن نشوند، اما تاثیری که روی آن 30% می‌گذارد خیلی مثبتتر است). این بازی پر از استرسی که ماهی و گربه با کج و کوله کردن خط زمان راه انداخته در عین حال که جذابیت عجیبی دارد آنقدر عمیق است که فهم آن برای خیلیها دشوار خواهد بود. اما نکته این است که با وجود آنکه این فیلم برای مخاطب خاص ساخته شده، اما سالن سینما در تمام سانسها (هرچند فقط 4 سینما به این فیلم اختصاص داده شده)، لبریز از تماشاچیانی‌ست که در میانشان آدمهای سطحی به وفور یافت می‌شوند. منظورم چیست؟ اینکه باید آفرین گفت به تمامی آنهایی که سفره‌ را در عمق پهن می‌کنند و همگان، حتی سطحیها، را به آنجا دعوت می‌کنند و این همان رسالتی که هنر دارد: هنر سطحی، سلیقه‌ی مخاطب را در سطح نگه می‌دارد. پس باید در عمق آنقدر جذاب باشیم که سطحیها را هم به عمق بکشیم.

باور کنید اگر لازم نبود اینقدر سطحی و عمقی نمی‌گفتم! اما این بارزترین وجه این فیلم است. چیز دیگری که برای من جذابیت فوق‌العاده‌ای داشت، خشونت کاملاً پنهان در متن فیلم است! شما هیچ صحنه‌ی خشونت باری نمی‌بینید، اما همان کپشن اول فیلم باعث می‌شود تمام مدت بجوشید و یک استرس دو ساعته را با خود تا انتهای فیلم بکشید.

این فیلم عالی‌ست! خلاقانه و خوش ساخت است. تایمینگ آن به شکلی باورنکردنی خوب است و فیلمنامه آنقدر جذابیت دارد که حتی موارد بی‌ربط را نیز در خود حل می‌کند. با این وجود دو چیز این فیلم را چندان دوست نداشتم: اول، بازی‌های بعضی از بازیگران دلچسب نیست. خیلی خیلی خیلی سخت است وقتی قرار باشد در یک برداشت کل فیلم را بسازی. اینجا دیگر کسی اجازه‌ی خطا ندارد، اما متاسفانه این بدین معنی‌ست که اگر هم کسی آن وسط خطایی مرتکب شد مجبور به بخشیدنش هستید. دوم (که تا حدود زیادی اول را سبب شده است) دیالوگ نویسی این فیلم فوق العاده ضعیف است! جمله بندی ها، عبارات، کلمات، از آن چیزهایی‌ست که از محاوره‌ای بودن فقط لحن بیانش را دارند! تصور کنید یک نفر بخواهد عیناً متن یک روزنامه‌ی رسمی را، بدون تغییر در جمله‌ها و کلمات، با لحن محاوره‌ای بخواند. این عامل باعث شده بازی بازیگران نیز در بعضی از قسمتها غیر واقعی و حتی مسخره بنظر برسد. یک چیز دیگر هم در آخر توی پرانتز بگویم و آن اینکه (از دیدن و شنیدن پالت خسته شده‌ام! این حضورشان در همه چیز و همه جا آنقدر پررنگ شده که دیگر دارد رنگ پس می‌دهد!)

در نهایت اینکه، آقای مکری، بابت این فیلم از شما ممنونم. بابت تمام افتخارات کسب شده هم همینطور. بابت تمام شجاعتتان برای ساخت یک فیلم بصورت لانگ تیک ممنونم. بابت این تایم لوپ فوق العاده جذاب از شما ممنونم. بابت این ترس پنهان در فیلم از شما ممنونم. آفرین، احسنت و خسته نباشید.
بنده هم از متن خوبتون ممنونم :)
۲۰ مهر ۱۳۹۳
جناب مهدوی، صحبت از اختراغ نیست و بعید میدونم از این واژه استفاده کرده باشم. تنها موضوعی که در موردش صحبت کردم (که بنظر شخص من در کل میشه بهش گفت جالب، نه ملاکی برای ارزش گذاری) اینه که تا اونجایی که میدونم تا به امروز کسی از دو تکنیک لانگ تیک و تایم لوپ ... دیدن ادامه » به طور همزمان استفاده نکرده بود. برای همین هم یکی از همین جوایز خارجی که برده (نمیدونم کدوم) جایزه خلاقیت (نه اختراع) بوده.

شاید بهتر باشه مقوله‌ی هنری رو از تکنیکی جدا در نظر بگیریم.
۲۹ مهر ۱۳۹۳
سلام
بنده هیچ جا تا الان ندیده ام ازاین فیلم به عنوان اختراع یاد شود، فقط خوانده ام که کارگردان از سبک کمتر استفاده شده ای استفاده کرده است.
۰۱ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر بخواهید اشکال بتراشید و ایراد بگیرید، شهر موشها 2 یک فیلم معمولی و ساده است. اما صبر کنید! قبل از هر چیزی این فکر را در ذهنتان پررنگ کنید که با یک فیلم کودک طرف هستید. بله، من هم به همین نتیجه رسیده‌ام: شهر موشها 2 یک شاهکار در سینمای ایران محسوب می‌شود! همه چیز آنقدر خوب و عالی و جذاب ساخته شده که کمتر ایرادی را می‌توان از آن گرفت. دکور فوق العاده است، جلوه‌های ویژه برای سینمای ما مثال زدنی‌ست، موسیقی جذاب و خوش ساخت است، کاراکترهای جدید دوست داشتنی هستند و داستان در حد کفایت تمیز است. اینها همه کلیات ماجراست. اما چند نکته باعث شد تا جذابیت این فیلم برای من چند برابر شود:

1) با وجود تلنگر به نوستالژی میلیونها بزرگسالی که با این موشها خاطره دارند، به شکلی کاملا هوشمندانه هیچ تلاشی برای سوء استفاده از این نوستالژی نشده است! کاراکترهای اصلی ... دیدن ادامه » نسخه‌های تکراری سی سال پیش نیستند. هر آن چیزی که از گذشته به یاد دارید در پس زمینه باقی میماند و کاراکترهای جدید تمام داستان را بدست می‌گیرند. شهر موشها 2 شاید مردم را بخاطر پس زمینه‌ی ذهنی و نوستال دوران کودکی به سینما بکشاند، اما مطمئناً عوامل دیگری باعث رضایت آنها خواهد شد.

2) در شهر موشها 2، موشها فقط و فقط موشند! آنها هیچ تعلقی به هیچ کشور و مذهب و فرهنگ ندارند و این از نظر من در ساختار سینمایی ایران (هر چند سینمای کودک) یک ارزش به حساب می‌آید. موشها ایرانی هستند! کاراکتر یک جاهل، عکس قله کوه دماوند، پیژامه‌ی راه راه کلنل. اما اینجا ایران نیست! خانم موشها حجاب ندارند، دخترها و پسرها با هم دوست هستند، نگاه‌های عاشقانه رد و بدل می‌کنند، دل یکدیگر را می‌برند، دختر زیبای داستان (که البته بر خلاف انتظار هیچ محوریتی در داستان ندارد) پشت پیانو می‌نشیند و آواز می‌خواند، گربه‌ها مست می‌کنند و می‌رقصند، حتی قله کوه دماوند اسمش دماوند نیست. اینها خیلی کوچک و پیش پا افتاده‌اند. اما اگر کمی خاطراتتان را در سینمای کودک مرور کنید می‌بینید که نظیرش را تا کنون در فیلم دیگری ندیده‌اید. این فیلم پر از پیام برای کودکان است که هیچکدام آنها ربطی به دین و مذهب و سنت و سرزمین ندارد. یعنی بالاخره فیلمی برای کودک ساخته شده که فقط پیامهایی با محوریت انسانیت، فارغ از هر گونه دسته بندی، را بهمراه دارد.

3) به هیچ وجه فیلم را نمی‌توان به کم کاری متهم کرد. این یک حرکت حساب شده و یک سرمایه‌گذاری کاملا هوشمندانه است. فکر نکنید یک فیلم و مجموعه‌ی زیر خاکی را بیرون کشیده‌اند تا خودشان و ما را سرگرم کنند. روی همه چیز در حد کفایت کار شده است. از داستان و کاراکترها گرفته تا جلوه‌های ویژه، از فیلمبرداری گرفته تا کارگردانی، از سرمایه گذاری گرفته تا تبلیغ. یک لحظه این فیلم را با کلاه قرمزی، شخصیت عروسکی محبوب همه، مقایسه کنید. فارغ از برنامه‌ی تلویزیونی با خلق چندین کاراکتر جدید، فیلم سینمایی آن بدون هیچگونه پشتوانه‌ی فکری فقط برای کسب منفعت آمده بود. همان کاراکتر، با همان تکه کلامها که تماماً با محور قرار دادن نوستال مردم، بدون هزینه‌ و حرکتی خاص، قصد داشت از موقعیتی که دارد حداکثر استفاده را ببرد، و البته موفق هم شد. شهر موشها 2 یک تیم چند صد نفری را در کنار خود داشته که تبدیل به چنین اثری شده است.

در نهایت، شاید این همه صحبت و روده درازی برای فیلم کودک لازم نباشد. اما باور کنید! لازم است! صحبت در مورد همه چیز کودک لازم است. وقتی شادی مردم و ذوق کردن کودکان را در سالن می‌بینی، وقتی صدای خانمهای مسن را می‌شنوی که هر بار که کپلک حرف می‌زند قربان صدقه‌اش می‌روند، وقتی رضایت و خوشحالی را در چهره‌ی مردمی که از سالن سینما بیرون می‌آیند می‌بینی، متوجه می‌شوی که بله، این همه صحبت و روده درازی برای فیلم کودک کاملا لازم و ضروری است.
راجع به نکته 2 باهاتون خیلی موافقمو از این موضوع خوشحال بودم ، مخصوصا که تازگی می بینم برنامه های کودک تلوزیون یه جورایی هجوم مذهبی برای پر کردن ذهن بچه ها دارن که این اصلا جالب نیست
۱۲ شهریور ۱۳۹۳
حظ بردم از این نگاه متفاوت و موشکافانه به اثری که طبق روال معمول چندان جدی گرفته نمی شود. پاینده باشید دوست عزیز
۲۱ مهر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ابتدا باورش کمی سخت است. چند بار متن خبر را می‌خوانی، به تاریخ‌ها نگاه می‌کنی و باز برمی‌گردی سراغ مکان اشاره شده، نوشته «تالار وزارت کشور». کدام کشور؟ شاید جای دیگری را می‌گوید! فرقی نمی‌کند کجا، احتمال اینکه هرجای دیگر باشد خیلی بیشتر از اینجاست. نوشته «به همراه ارکستر سمفونیک تهران». تهران؟ همین تهران؟ این که همینجاست! همین شهر شلوغ و کثیف و دوست داشتنی خودمان را می‌گوید انگار. چند بار متن خبر را بالا و پایین می‌کنی و چشمانت را می‌مالی و به کلمه‌ی «کیتارو» دقیق می‌شوی. شاید اشتباه تایپی‌ست. می‌خواسته بگوید گیتار، نوشته کیتار! چند جای دیگر خبر را چک می‌کنی و مطمئن می‌شوی که درست خوانده‌ای. یادت می‌افتد که اینجا همان جایی‌ست که کریس دی برگ هم قرار بود بیاید برای صدهزار نفر برنامه اجرا کند و همه جا هم تائید کرده بودند و آخر سر نیامد ... دیدن ادامه » و نشد. یادت می‌افتد که اینجا خبرها با رویدادها کمی بیشتر از کمی فرق دارند. خبر را شرق نوشته، جام جم هم همینطور، یکی دو سایت ریز و درشت هم. چند نفر تکذیب کرده‌اند، چند نفر هورا کشیده‌اند.

شاید مسخره باشد، نه، قطعاً مسخره است، که خیلی ابتدایی و ساده آرزو داشته باشی که برای رفتن به یک کنسرتی که سرش به تنش بی‌ارزد، سوار تاکسی شوی و نه هواپیما، تومان بدهی و نه دلار و در انتها برگردی خانه و نه هتل. اینها بیشتر شبیه خیال است تا واقعیت. اما... وقتی که وارد سایت می‌شوی و بلیت را می‌خری و می‌بینی نوشته «کنسرت ژان میشل ژار در جزیره‌ی کیش - به زودی» آنوقت است که تمام توهمی که داشتی تبدیل به امید می‌شود.

کنسرت هنرمند بزرگ ژاپنی «کیتارو»، 23 و 24 مهر ماه در تالار وزارت کشور، به همراه ارکستر سمفونیک تهران، مطمئناً از آن اتفاقهایی‌ست که برای همیشه در خاطرمان ثبت خواهد شد. قرار است ژان میشل ژار، یکی از اساتید موسیقی الکترونیک، همان کسی که اگر نبود تمام برنامه‌های ورزشی دهه 60 و 70 ایران بدون موسیقی پخش می‌شد، نیز در کیش برنامه خواهد داشت. با داشتن امید چقدر خوش می‌گذرد!

ژان میشل ژار نابغه بی همتائیست
۱۲ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«خسته نباشید» را نمی‌توان دوست نداشت. این از آن دست فیلمها است که داستان روان و لهجه شیرین بازیگرانش و میزانسهای هوشمندانه و قاب بندی های خلاقانه‌اش آنقدر توجهتان را جلب می‌کند که هر نقص و ضعفی رنگ می‌بازد و مجموعه‌ی آن تبدیل به یک اثر دوست داشتنی می‌شود. اما دلم می‌خواهد به چند نکته‌ای که ضعف هستند، اما از دوست داشتنی بودن فیلم نمی‌کاهند اشاره کنم:

1) انتخاب ماشین برای این فیلم را چندان نمی‌پسندم! می‌دانم که شاید هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ی دیگری نمی‌توانست تا این حد برای فیلمبرداری و خلق موقعیتها مناسب باشد. اما چه بخواهیم و چه نخواهیم، اولین سکانسی که دوربین ماشین را در بیابان نشان می‌دهد، فیلم Little Miss Sunshine در ذهن بیننده نقش می‌بندد. متاسفانه حتی پوستر فیلم هم به خلق این حس کمک می‌کند.

2) چرا جلال فاطمی؟ یعنی پیدا کردن یک خارجی برای ایفای ... دیدن ادامه » نقش یک خارجی آنقدر سخت است که باید از یک ایرانی بخواهیم برایمان با لهجه‌ی ایرانی، انگلیسی صحبت کند؟

3) این یک فیلم ساده و روان، با داستانی خطی و پیامهای مستقیم است. در نتیجه تعلیق انتهایی فیلم برای من جذابیت لازم را ندارد. یعنی ترجیح می‌دهم فیلمنامه نویس و کارگردان کمی خلاقیت مضاعف از خودشان به خرج دهند و ماشین 4 کاراکتر داستان را به شکلی از توی چاله خارج کنند. یعنی منظورم این است که هیچ لزومی ندارد برای چنین فیلمی یک پایان تا این حد باز طراحی کرد. یعنی برای یک همچین فیلمی چندین پرونده باز کردن و بستن تمامی آنها را بر عهده‌ی تماشاچی گذاشتن چندان جذاب نیست. نه اینکه تعلیق در انتهای فیلم بد باشد، فقط بهتر از به فرمت اثر هم کمی بیاید. همین.

باز هم تاکید دارم که این فیلم ارزش دیدن را حتما و حتما دارد و اینها تنها نکاتی‌ست که اگر نبود، آنوقت همه چیز فوق‌العاده می‌شد.

جناب بردیای عزیز
پایان باز اثر کاملا برای من قابل توجیه و ملموس بود.
اگر منظورتون از ایرانی ای که با لهجه فارسی انگلیسی رو صحبت می کنه خانم بیات هست که باهاتون موافقم ولی اگر منظورتون آقای فاطمی هست اجازه بدید به شدت باهاتون مخالفت کنم. لهجه ایشون کاملا ... دیدن ادامه » استاندارد و درست بود. :)
۲۰ دی ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اتفاقی که هفته‌ی پیش افتاد، قتل دو نفر از اعضای گروه پانک راک ایرانی Yellow Dogs، جدا از متاثر کردن جامعه‌ی موسیقی ایرانی، بازتاب گسترده‌ای توی رسانه‌های مختلف داشت. فردا، 18 نوامبر، قرارذه کنسرت یادبودی برای بزرگداشت کشته شده‌های این حادثه در بروکلین برگذار بشه. Shirin Neshat ,Nada Surf, Hamish Kilgour , Kyp Malone, Luke Temple, Habibi, James Chance, Sal P & 178 Improvisation Product, Helado Negro, Dirty Fences, Johnny Azari, Mitra Sumara که اکثرا از دوستای اعضای گروه و یا هنرمندان موسیقی مستقل بروکلین هستن، به همراه چند دی‌جی قراره در این مراسم برنامه اجرا کنن. همینطور که تو اسامی میبینین شیرین نشاط، ویژوال آرتیست ایرانی، هم توی این مراسم حضور داره. قیمت بلیتها بین 15 تا 30 دلار مشخص شده و قراره تمامی درآمد حاصل از این اجرا به خانواده‌‌های مقتولین، اعضای باقیمونده گروه و هزینه‌ی بیمارستان ساسان صادقپور (کسی که تو ... دیدن ادامه » این حادثه زخمی شده) داده بشه.
ذوق زده و مینا فرهنگ این را خواندند
غزاله کهن دل این را دوست دارد
جناب برجسته نژاد سه نفر از گروه یلو داگز بودن یه نفر دیگه هم ضارب بوده قطعا اون بنده خدا حال و روز خوبی نداشته من فکر میکنم چون کسی دقیق نمیدونه چی باعث شده و چی بهش گذشته که منجر به این فاجعه شده ...اسم قتل اگه برداریم خیلی بهتره ....به هر حال شاید قربانی ... دیدن ادامه » اصلی اون بوده ...بهتره برای هر چهار نفرشون یه دقیقه سکوت کنیم
۲۶ آبان ۱۳۹۲
نیما دهقانی یه متنی راجب این موضوع نوشته بود ، ینی تا اعماق وجود آدم درد می گرفت ، متن دقیق رو یادم نیست ، موضوعش این بود ، که یه داستان ، یه سناریو ، از دید خودش ، واسه علی اکبر ( کسی که متهم به قتله ) نوشته بود . می گفت نیویورک خیلی بزرگه ، واقعا تنها بودن ... دیدن ادامه » توش ترسناکه ، فک کنید رفته گفته : چرا منو اوردید اینجا بعد تنها ولم کردید ؟
۲۶ آبان ۱۳۹۲
;(
۲۶ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خب البته من معمولا خیلی پیگیر کنسرتهای پژوهشی هستم، اما این صفحه هیچ کمکی به جذب من برای رفتن به این اجرا نمیکنه. اعضای گروه کی هستن؟ ژانر کارشون چیه؟ قبلا چی بیرون دادن؟ قیمت بلیت چنده؟ ...
خورشید دهقان، علی تفرشی و شادی بهرامی این را خواندند
مریم و majidsh این را دوست دارند
اگر لست‌اف‌ام عضو هستید اسم این گروه رو جست‌و‌جو کنید اطلاعات گروه هست، اما در مورد این اجرا من اطلاعی ندارم.
۲۲ مهر ۱۳۹۲
دوست عزیز این کنسرت نیز اموزشی پژوهشی است:
گروه مترو
پنج شنبه ۲ ابان ۱۳۹۲
ساعت ۱۸
سالن همایش های عرفان کهن
تلفن تهیه بلیط:۰۹۳۸۱۷۹۶۳۰۲
۲۲ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من یه سئوال دارم... یادمه یکی از ارکان اصلی این نمایش، اون وقتی که توی بوفه تاتر شهر اجرا میشد، موسیقی زنده‌ی گروه پالت بود. الان میدونم که پالت مشغول تدارک تور خارج از کشوره. اول فکر کردم احتمالا از موسیقی زنده استفاده نمیشه. اما حالا میبینم موسیقی رو نوشته خانم مریم نظری که این یعنی از بیخ موسیقی این کار جدید با اون قبلی فرق داره. سئوالم اینه دارم درست میگه؟ موسیقی فرق داره؟
سلام
اونطور که من توو فیس بوک پیگیر بودم ... گروه " کلم بند " امسال اجرای موسیقی رو بر عهده داره.
امیدوارم که بتونن کار خوبی ارائه بدن.
۲۲ مهر ۱۳۹۲
والله اگه فکر میکنین که این یک کار موزیکال هست باید بگم که با همچین دیدی نباید به دیدن این تئاتر برین!
قبل از شروع نمایش و در انتها به زور 2 قطعه کامل اجرا میشه!
ولی خب خوب کار شده :)
و در کل پیشنهاد میکنم که به دیدن این تئاتر برین
۲۳ مهر ۱۳۹۲
نه آقای خلاقی اصلا توقع یه کار موزیکال ندارم چون در اینصورت باید " اشکها و لبخندها " رو انتخاب میکردم .... فقط چون آقای برجسته نژاد سوال کردن من جواب دادم .
منم پنجشنبه میبینم ... به امید یه نمایش خوب
۲۳ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«اشکهایمان از شوق بود و لبخندهایمان از امید»

بچه که بودم روی یکی از نوارهای ویدئو با کیفیت نه چندان مناسب فیلمی داشتیم به نام آوای موسیقی، که آن زمان اشکها و لبخندها صدایش می‌کردم. یادم می‌آید یکی دو سال، هر روز که از مدرسه می‌آمدم خانه، یک تایم دو سه ساعته که شامل ناهار و استراحت می‌شد، این فیلم را می‌گذاشتم توی دستگاه، می‌زدم از ابتدا، و هر بار تقریبا آن را تا انتها می‌دیدم. باور می‌کنید؟ یعنی اینکه من این فیلم را در آن مقطع زمان بیش از 200 بار دیده‌ام. این فیلم بخشی که نه، انگار تمام کودکی من بود (این را هم اضافه کنم که آن موقع دبستانی بودم و وقتی به مقطع راهنمایی وارد شدم، فیلمی که هر روز می‌دیدم روبوکاپ بود!) حالا تصورش را بکن که در همین شهر خودمان، در یکی از بهترین سالنهایش (تالار وحدت) بروی و بنشینی به تماشای نمایش موزیکال اشکها و لبخندها، ... دیدن ادامه » با همان موسیقی و همان ترانه و همان داستان. این برای من بیشتر از از یک رویداد هنری، یک رویای کودکی‌ست.

آقای قضات، برای کار زیبایتان، هنر ارزشمندتان، انتخاب شایسته‌تان و بازسازی رویای کودکانه ممنونتان هستم.

رسول حسینی، عاطفه و sanaz m.barin این را خواندند
شکوه حدادی و رعنا جمالی این را دوست دارند
مرسی جناب بردیا من نوشته‌تون رو دوست داشتم خیلی زیاد زیادتا:)
منم یادمه بچه بودم با بچه های فامیل جمع میشدیم خونه‌ی مادربزرگ مینشستیم فیلم ویدیوئه "اشک‌ها لبخندها" رو با شوق ذوق نگاه میکردیم:))
عالی بود. من بحدی جوگیر شده بودم که دلم میخواست مادرم از ... دیدن ادامه » پرده‌ی اتاق نشیمن برام لباس بدوزه :| :)).
یادمه بجز "اشکها لبخندها" فیلم "مری پاپینز" رو هم خیلی دوست داشتم..(همون خانمه که با چترش پرواز میکرد).:)
آخ..چه روزای خوبی بود!

پ.ن: حیف هنوز قسمت نشده این اجرا اپرای تالار وحدت رو ببینم..:|
آخه بنظرم گفتم شاید بخوبی و زیباییه آوازهای فیلمش نباشه.. و هم اینکه ساعتش هم خیلی دیره:|
ولی الان یه حس خوشِ کودک درون مدارانه‌ای داره هولم میده ترغیبم میکنه که برم ببینمش.:| :))
۱۴ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دربند فیلم بدی نیست، اما با خوب بودن هم کمی فاصله دارد. یعنی نه آنقدر پیچیدگی دارد که بخواهد عمقش شما را به ناکجاآباد ببرد و نه آنقدر ساده است که احساس کنید به شعورتان توهین کرده‌اند. فیلمی روان و یکدست، که مانندش را بارها در همین سینما و تلویزیون خودمان دیده‌ایم. اما برتری دربند در این است که مدام زیر لب فحش نخواهید داد، که چرا وقتتان را صرف دیدن یک فیلم تخیلی که سعی می‌کند درام باشد کرده‌اید. بلکه این فیلم شما را به حد و اندازه‌ی مناسب حرص می‌دهد! اعصابتان را به هم می‌ریزد. نازنین را شناخته‌اید. می‌توانید عکس‌العملهایش را حدس بزنید، و همین بیشتر شما را حرص می‌دهد. خیلی ساده می‌فهمید که آدمهایی هستند که اگر در شرایطی قرار بگیرند عکس العمل خاصی را از خود نشان می‌دهند که منجر به نابودی‌شان می‌شود. اگر همین آدمها باز هم در آن شرایط قرار بگیرند ... دیدن ادامه » باز هم همان عکس العمل را نشان می‌دهند که دوباره منجر به نابودی‌شان می‌شود. می‌توانم منظورم را برسانم؟ نازنین با فردین بازی‌اش شما را غافلگیر نمی‌کند! حرص خوردتان به خاطر غافلگیری نیست. قبل از اینکه کاری بکند می‌دانید اگر در شرایطش قرار بگیرد چه کاری خواهد کرد و این بیشتر حرصتان می‌دهد. چون سعی کرده‌اند همه چیز واقعی بنظر برسد و تا حد قابل قبولی هم در این سعی موفق بوده‌اند.

(اگر فیلم را ندیده‌اید و می‌خواهید ببینید، پاراگراف زیر را نخوانید)

‌منتها یک چیزی باقی می‌ماند که آن را دوست ندارم. اینکه سکانس آغازین و پایانی فیلم به هم چسبیده‌اند جذاب و خوش ساخت است. اما... واقعا؟ این چه پایان بی‌مزه‌ای برای یک فیلم خوب است؟ باید یکهو یک پسری پیدا شود که با پدرش دعوا کند و نتیجه‌اش پاره شدن سفته‌ها نجات دختر شود؟ یعنی باید راه نجات یک داستان واقعی اینقدر تصادفی و تخیلی باشد؟ این برای یک فیلم با خط کش سلیقه‌ی من یک ضعف است. یعنی ترجیح می‌دهم فیلم با فلاکت و بدبختی دختر تمام شود، اما یک معجزه آنرا از گندی که بالا آورده نجات ندهد.

پ.ن: آقای شهبازی نشان داده علاقه‌ی خاصی به خوابگاههای دخترانه و مسائل مربوط به آن دارد. آن از نفس عمیق، این هم از دربند (:
بردیا با پاراگراف آخرت موافقم.
دقیقا زمانی که سفته ها پاره شد، پیش خودم داشتم میگفتم چقدر با معرفت بود این پسر. که یهو اون تصادف اتفاق افتاد. همه چی به هم ریخت.
۱۰ مهر ۱۳۹۲
عجب!این مدلیشو تا حالا ندیده بودم!
۱۲ مهر ۱۳۹۲
فرمایش خانم بنی هاشمی جالب و بامزه است. این اتفاق بارها در سینمای دنیا رخ داده و چندان مسئله عجیبی نیست (بعنوان مثالی که یادم می‌آید فیلم Paranormal Activity سه پایان کاملا متفاوت با نتیجه گیری های متفاوتی دارد که در زمانها و مکانها مختلف هر کدام مستقل از بقیه ... دیدن ادامه » نمایش داده شده اند). اما اینکه چه چیزی باعث شده در ایران خودمان این اتفاق رخ دهد (آن هم نه پایان متفاوت، بلکه پایان یکی بیشتر از دیگری!) جای سئوال دارد.

خانم محمدی عزیز، چند روز پیش همان موقع که پاسختان را خواندم جواب بلند و بالایی نوشتم که متاسفانه با یک پیغام خطا کل آن دود شد و رفت هوا و بعد دیگر فرصت نوشتن دوباره‌اش پیش نیامد.
۱۳ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(( نمایش موزیکال اشکها و لبخندها به روی صحنه می رود))

سید علی میرمحمدی در گفت وگو با مهر با اعلام این خبر گفت: با توجه به حساسیتی که من و هادی قضات به عنوان کارگردان پروژه روی موسیقی این اثر نمایشی موزیکال داریم، تصمیم گرفتیم از یک رهبر ارکستر خوب و گروهی نوازندگان ماهر موسیقی کشورمان برای حضور در این پروژه دعوت کنیم. به همین جهت اولین گزینه ای که از نظر ما و بسیاری از اهالی موسیقی برای این اجرا مناسب است، بردیا کیارس بود.

وی ادامه داد: با توجه به مذاکراتی که با بردیا کیارس برای حضور در این پروژه داشتیم وی موافقت ضمنی خود را اعلام کرده ،اما تمام تلاش و خواسته ما از این آهنگساز و رهبر ارکستر این است که طی روزهای اجرای برنامه به عنوان رهبر ارکستر نیز حضور داشته باشد و امیدوارم ظرف روزهای آینده توافقات لازم در رابطه با این موضوع صورت گیرد. مدیر برگزاری ... دیدن ادامه » این پروژه نمایشی موسیقایی گفت: این پروژه نمایشی براساس قطعه موسیقایی «اشک‌ها و لبخندها»ساخته ریچارد راجرز برای اجرای صحنه ای آماده می شود. البته همان طور که همه علاقه مندان سینما می دانند از این قطعه موسیقایی، فیلم جاودانه «اشک‌ها و لبخندها»به کارگردانی رابرت وایز نیز ساخته شده که قرار گرفتن در این فضا می تواند برای دوستداران این ژانر سینمایی نیز شبهای خاطره انگیزی را ثبت کند.

میرمحمدی در معرفی عوامل اجرایی این اثر نمایشی موزیکال گفت: ترکیبی که از برای بازیگران این نمایش موزیکال در نظر گرفته شده ترکیبی از بازیگران ۵ ساله تا ۴۰ ساله است که همگی با وسواس و دقت زیادی جهت اجرای در صحنه انتخاب شده اند. علاوه بر این با توجه به حجیم بودن دکور صحنه ای تلاش کردیم از طراح صحنه خوبی برای این کار استفاده کنیم که سعید غفاری طراح صحنه نمایش ویتسک در این پروژه با ما همکاری می کند. ضمن اینکه ساغر نیک گوهر طراح لباس، اشکان قضات دستیار کارگردان و یک گروه کر ۳۰ نفره در این اجرا حضور دارند.

وی افزود:اولین اجرای این نمایش موزیکال روز نهم مهر ماه در تالار وحدت خواهد بود.البته طی روزهای آینده درباره روزهای دیگر اجرای این اثر نمایشی موزیکال اطلاع رسانی کاملی خواهد شد.

هادی قضات که از هنرمندان دانش آموخته اپرا دراتریش است بعد از اجرای اپرای «جان اسکیکی» که چندی پیش در تالار وحدت اجرا شد، نمایش موزیکال بردیا کیارس را در کشورمان به صحنه می برد.

منبع: سایت سینماکده
زهرا میرمحمد این را خواند
شکوه حدادی و شهره دلدار این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید