تیوال رضا بولو | دیوار
S3 : 09:32:13
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
رضا بولو
درباره نمایشنامه‌خوانی آرش i
خیلی چسبید.... اگر گرمای سالن اجازه می‌داد بیشتر هم می‌چسبید.
دم آقای شهرستانی گرم... چقدر مسلط و چقدر ماهر.... چندین بار تو دلم بوس فرستادم براشون.
سر آقای بیضایی سلامت. هنوز طراوت متن رشک‌برانگیزه.
دیگه آرزو نمی‌کنم کاش ایران بودند.... برای روزگارمون متاسفم.



پ.ن: تهویه مطبوع تو اون سالن سال‌هاست که به جک تبدیل شده.


من اصلا یه جاهایی یادم میرفت داستان رو دنبال کنم، جا میموندم ازش...
انقدر داشتم به صداشون گوش میدادم و نگاهشون میکردم و کیف میکردم...
۰۵ دی
همیشه شعبون یه بارم رمضون :))))
۰۶ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
::::::: عالم بی‌عمل و زنبور بی‌عسل ::::::


ای دوستان بزرگواری که در تیوال، صبح تا شب و شب تا صبح در مذمت استفاده از گوشی تلفن همراه حین تماشای تئاتر و فیلم و کنسرت -به‌حق- داد سخن سر می‌دهید و -به‌حق- گریبان چاک می‌کنید و -به‌حق- چهره به ناخن می‌خراشید، ای تاج‌های سر بنده و همه تئاتربین‌ها که -به‌حق- مدام از فرهنگ تماشا دم می‌زنید و خشم و تاسف نثار متجاوزین به لذت تماشا‌تون می‌کنید، ای فرهیختگان ارجمند، ای پاسداران راستین فرهنگ، ای مرزداران سرحدات هنر، ای صاحبان سرقفلی "حقانیت"، بدانید و آگاه باشید که اون قسمت‌های تاریک تئاترها که صحنه‌ای عوض یا آکسسواری جا‌بجا یا کاراکتری کم و زیاد می‌شه هـــــــــــــم جزو نمایش هستند و برای صرفه‌جویی در مصرف برق و بالا رفتن عمر پروژکتورها، در طول نمایش تعبیه نشده‌اند.

تماشاگر بی‌نوا تو اون مجال تاریک داره لذت یا ابهام یا ذهنیات خودش رو مزه‌مزه می‌کنه و شما [که در طول قسمت روشن نمایش با فرهنگ و فهم بالا دست به اون گجت ابلیس نزدی] با آتیش کردن گوشی تو اون بازه به جمع همون دوستانی می‌پیوندی که در طول اجرا نخواسته‌اند یا نتوانسته‌اند چنین شعوری رو از خودشون بروز بدهند. بله، می‌دونم که گوشی شما به امکان فوق‌پیشرفته کم‌کردن میزان نور صفحه‌نمایش مسلحه اما فرق زیادی در اصل ماجرا نداره... بله، می‌دونم فقط می‌خواستید ساعت رو چک کنید اما فرق زیادی در اصل ماجرا نداره... بله، می‌دونم فقط همین یه بار مرتکب چنین قصوری شدید اما فرق زیادی در اصل ماجرا نداره... بله، می‌دونم مرگ خوبه ولی برای همسایه.

اگه تونستید چند نمایش، برد امساک‌تون رو به کل اجرا تعمیم بدید، دوباره تشریف بیارید و پاشنه در تیوال رو از جا دربیارید.

پ.ن ۱ : تاریکی‌های کشدار و بلندتر از معمول هم جزو اجرا هستند و گاه کارگران طفلک خواسته منظوری داشته باشه. همون‌طور که در تاریکی‌های روتین دندون رو جیگر مبارک می‌ذارید تمرین کنید تا جیگر مقاوم‌تر و دندون باملاحظه‌تری برای تاریکی‌های مـمـتـد داشته باشید.

پ.ن ۲: صحبت و نقد و پرسش و پاسخ حین تاریکی‌ها هم مشمول قضیه دندون و جیگر و موبایل می‌شن.

پ.ن‌ ۳: همراه داشتن ساعت مچی چیزی از ارزش‌های شما فرهنگ‌دوستِ هنرپرورِ کرم‌تئاتر کم نمی‌کنه که به سر مبارک قسم، چیزی هم اضافه می‌کنه.

پ.ن ... دیدن ادامه » ۴: بله، منظورم از این نوشته دقیقا شما هستی دوست گرامی که حتی ممکنه قاطی بقیه لطف کنی و این زیر کامنت بذاری...


#کل_تئاتر_رو_با_گوشی_خاموش_ببینیم
کاش میشد کلا ورود موبایل از هر نوع با هر ابعاد و هر گونه قابلیتی به سالن های اجرا اکیدا ممنوع بشه ، اسکنر های پیشرفته برای جلوگیری در ورودی ها نصب بشه و حتی در صورت لزوم بازرسی بدنی در برنامه ی حراست سالن گنجانده بشه و در صورت عبور تلفن همراه از گیت های ... دیدن ادامه » مراقبت ، فرد خاطی به سرعت شناسایی و مورد پیگرد قانونی قرار بگیره !
ظاهرا تنها راه حل اشاعه فرهنگ در کشور عزیزمان و بین هموطنان عزیز تر از جانمان منطقه زوره یا حداقل خودمون اینطور میخوایم !
۰۵ دی
@عباس‌جان، من ابر جلوی خورشیدم :)))

و الیه تُرجَعون:
در کا.گ.ب روی از کار انداختن گوشی‌های موبایلی که حین اجرای تئاتر توسط تماشاگران استفاده می‌شن کار خواهیم کرد و همزمان آخر هفته‌ها تو MI6 رو از کار انداختن "خود" تماشاگرانی که از گوشی حین لحظات تاریک و تعویض صحنه استفاده می‌کنند؛ متمرکز می‌شیم....

منم مدل و گوشی سپهر‌جان رو نمی‌دونم. ولی بیش از ده بار بهت حسادت کردم :))) ایشالا قسمت ما هم بشه :)))

@علی‌جان، من نظرم رو عنایته.... دو تصویر که از عنایت همیشه تو ذهنم حک شده، تصاویر عنایت بخشی و عنایت شفیعی هستند :)))


تَصیرالامور:
برخی ... دیدن ادامه » تماشاگران احساس می‌کنند هرچه بهای بلیت نمایشی بالاتر باشه در استفاده از گوشی موبایل حین اجرا مختارتر خواهند بود!


۰۶ دی
شما هم ابری هم خورشید
احیانن دو تا پرونده تحقیقاتی رو در جاهای جابجا بررسی نمی کنی؟
۰۶ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از بس تو این چند روز بلیت بین تماشاگرها رد و بدل شده و بلیت‌دارها صندلی‌ به بلیت‌ندارها تقدیم کردن و هی این جاش رو به اون یکی داده که ماجرا مثل بازی‌های دوستانه فوتبال شده:
یه جا متوجه می‌شی کل نفرات تیم تعویض شده و انگار دو تیم متفاوت دارن بازی می‌کنن :))))

دم‌ همه گرم.
========================

هیچ بعید نیست تا دقایقی دیگه این پست رو روی تیوال ببینیم:

میرسعید مولویان هستم، بازیگر نمایش زندگی در تئاتر. خواستم بگم من زیاد تو نقش رابرت رو صحنه رفتم؛ امشب که دو اجرای آخرمونه دوست داشتم اگه بازیگر دیگه‌ای هست که دلش می‌خواد جای من بره رو صحنه و نقش رابرت رو بازی کنه، این زیر ایمیل یا تلگرامشو بذاره. طبعا اولویت با اولین نفرات مناسب نقشه.

پ.ن: آخر اجرا مواظب جیمی‌جامپ یکی از تماشاگران عزیز باشید.

================================
کامنت اول از ایمان صیاد برهانی:
وای ... دیدن ادامه » سعید اشک‌مو در آوردی... دوستان منم هستم، یعنی منم نیستم و دلم می‌خواد این‌بار جای تماشاگرها کنار سعید بشینم. لطفا برای نقش جانی هم شماره تماسی، ایمیلی، تلگرامی بذارید.
سلام، دیوید ممت هستم.
خواستم در ادامه این چالش بگم که هر نمایشنامه‌نویسی تمایل داشت می‌تونه این زیر شماره‌شو بذاره تا امشب جای من اسمش تو بروشور بره.
۲۵ آذر
شمالی؟؟؟!! :))
۲۸ آذر
بعله عبداللهی جان
تیر خلاص....
۳۰ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
::::::: بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم :::::::

اگه مطمئن بودم پلیس ما هم به این تماس‌ها ترتیب اثر می‌ده، تقریبا تو همه تئاترها و کنسرت‌ها دستم می‌رفت سمت یک‌یک‌صفر. شک نکنید!

مونیخ ... مونیخ .... مونیخِ‌ جان

http://uupload.ir/files/rled_20181213_202739.jpg
یا ما تو یه کره ی دیگه زندگی میکنیم یا اونا...
۲۲ آذر
:)) آقای بولو خیلی خووووب بووود :))
۲۳ آذر
الهه‌ خانم، از دست این هواها ....
۲۴ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
::::::: دی شیخ با چراغ گرد شهر :::::::::

دوستان کسی یه نقد استخون‌دار و پر و پیمون از "زندگی در تئاتر" سراغ داره؟ خیلی دلم می‌خواد چندتایی بخونم. مخصوصا میان این همه تعریف و تحسین و تحبیب حسابی می‌چسبه. ببینیم اون روی سکه چه خبره ...
تو خوبی بولوی متفاوت!! پدرخواندهٔ مافیای هنری!! بدین‌وسیله استعفای خود را از معاونت روابط عمومی و امور بین‌الملل اون مؤسسهٔ کذایی اعلام می‌دارم :))
یه مشت منتقد حرومزاده...
۲۱ آذر
دقیقا ماریلیون جان..معلوم نیس چی دارید می‌سازید تموم نمیشه..دل به کار نمیده رضا :))
۲۹ آذر
عالیه که آقای جعفریان :)) نمیشه عصرا بریم باهاش سر بزنیم به جزیره‌اشونو بیایم؟
۲۹ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا بولو
درباره نمایشنامه‌خوانی بیرون از مولینگار i
:::::: همنوایی شبانه ارکستر حسرت‌ها :::::::::

اجرای گرم و دلچسبی بود. خوشحالم که دوستان به چهارچوب نمایشنامه‌خوانی پایبند بودند و اتمسفر مناسبی برای اجرا انتخاب شده بود. نه چنان رقیق که اجرا رو تبدیل به جلسه روخوانی از متن بکنه و نه اونقدر غلیظ که بشه یه تئاترِ بدون گریم.
خوشحال‌ترم که تا آخر اجرا مواظب لحن‌ها بودید. کم ندیدیم جلسات نمایشنامه‌خوانی که با لحن و لهجه مناسبِ متن و شخصیت، شروع می‌شه ولی با سپری شدن دقایقی چند، نقش‌خوانِ مربوطه یا لحن رو گم‌می‌کنه یا راکوردش رو نمی‌تونه حفظ کنه یا خسته می‌شه و وا می‌ده؛ مخصوصن نقش "تونی" و "ایفا" که به‌لحاظ اختلاف‌سنی نقش با "راوی/خواننده/بازیگر" بیشتر مستعد چنین لغزشی بود.

نمایشنامه نازنین جان‌پاتریک شنلی یه فنر داره که در طول متن به مرور جمع و جمع‌تر می‌شه تا سر بزنگاه باز ... دیدن ادامه » بشه و ضربه اساسی رو به خواننده/بیننده بزنه. این لحظهٔ شروع به باز شدن و پروسه انبساط فنر بسیار خوب توسط دوستان اجرا شد:
جایی که تو پرده هفتم، وقتی رزمری می‌بینه آنتونی برای پسرعموش پا پیش گذاشته، بالاخره کاسه! صبر [تانکر صبر!!] سی‌وپنج‌ساله‌ش لبریز شده و - به قول خود شنلی- مثل شیر آتش‌نشانی شروع به سرریز می‌کنه.... چقدر دیالوگ‌های طرفین با حس‌وحال و ریتم مناسب اجرا شد، چقدر خوب رزمری و آنتونی از تو کتاب اومدن تو سالن.

یه نکته اساسی تو نمایشنامه، حس "دریغناکی و حسرت" هست که در تار و پود متن تنیده شده. این حس وقتی عمق، شدت و حدت بیشتری پیدا می‌کنه که بیننده/خواننده متوجه بازه زمانی مدنظر نمایشنامه‌نویس باشه:
مثلن وقتی تو پرده آخر (سال ۲۰۱۳) با اون تموج عاطفی طرفین مواجهیم، باید بدونه که داره گفتگوی یک زن چهل‌ویک‌ساله و یک مرد چهل‌وهفت‌ساله‌ رو [که از ابتدای زندگی‌شون همسایه دیواربه‌دیوار هم بوده‌ن] می‌شنوه و می‌بینه نه زن و مردی کم‌سن و سال‌تر. متاسفانه در توضیح صحنه اول که روی پرده شاهدش بودیم سن کاراکترها درج نشد و احتمالن برای کسانی که متن رو از قبل نخونده باشند مزه حسرت آکنده در داستان و طعم شیرین لحظه آخر مقداری کم‌رنگ‌تر می‌شه. خب، این هم حسرت شخصی من از این اجرا بود.

امیدوارم باز هم اجرا تکرار بشه و افراد بیشتری پا توی دنیای "بیرون از مولینگار" بذارن و نیش نمایشنامه و نوش قلم شَنِلی نصیب‌شون بشه.

نمایشنامه‌خوانی‌ای که هوس دیدن اجرای صحنه‌ای اون متن رو تو دل آدم نندازه به درد جرز لای دیوار هم نمی‌خوره. الان ماییم و اون هوسِ منتظر.
من از دست دادم مثل همیشه
کاش تمدید بشه
۱۱ آذر
سلامت و برقرار باشی. دوستان همکارت هم ایضا. ممنون که وقت گذاشتی و روده‌درازی‌ها رو خوندی.
۱۲ آذر
خیلی ممنونم آقا، استفاده کردیم
۱۳ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
::::: موقت :::::::


تکلیف منزل برخی مدارس کشور:

یک اکانت بسازید و بلافاصله زیر تمام پست‌های اعضای تیوال، گزینه‌ "دوست‌دارم" رو بزنید.
یعنی چی آقای بولو؟متوجه منظورتون نشدم متاسفانه
۰۷ آذر
:)))))
باشه، شما هم لجم رو درآرید... نوش هست برام.
همچنان معتقدم هرچه از دوست رسد نکوست.... بالاخره قدما یه چیزهایی می‌دونستند که این درفشانی‌ها رو واسه‌مون یادگار گذاشته‌ن :))))


۰۹ آذر
ارادتمندیم قربان :))))))))))
۱۱ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
:::::: انسان خردمند / تاریخ مختصر بشر ::::::

بفهمی نفهمی، افزایش طول صحنه نسبت به صحنه سالن‌۳ شهرزاد، اجرا رو طعم‌دار کرده بود؛ انگار ادویه‌ٔ ناشناخته‌ای از گیاهان نزدیک قلهٔ کوه‌ هندوکوش ریخته باشند توش!

البته ما سابقه‌دار هستیم: وقتی اجرای دور دوم رو تو شهرزاد (۱۳۹۶) دیدیم باز با طعم جدیدی نسبت به اجرای دور اول (سالن انتظامی، ۱۳۹۳) روبرو شدیم چون X و Y و Z اون سالن با طول و عرض و ارتفاع سالن شهرزاد فرق داشت، این‌بار انگار شیر آغوز شتر دوکوهانهٔ صحراهای موزامبیک قاطی طعم قبلی شده بود.

خب، ما سابقه‌دارتر از این‌ها حرف‌ها هستیم: اول مهری که وارد مقطع راهنمایی شدیم؛ طعم حیاط جدید در مقابل حیاط فندقی مدرسه ابتدایی از اون ادویه هندوکوش‌ها داشت. اول مهری که وارد حیاط درندشت دبیرستان شدیم؛ انگار موزامبیک که سهله، کل شترهای آفریقا رو با شیرهای ... دیدن ادامه » آغوزشون ریخته بودند توش!
هر دو مهر، تموم نشده، حیات‌های قبلی تو ذهن‌مون محو شده بودند، اما "مــــزه‌" حیات فندقی ابتدایی هنوز با بکارت تمام تو مزاج‌مون هست.

ما دیشب اصلا خودمون رو از تک و تا نینداختیم یعنی ابدا به روی مبارک نیاوردیم که شاهی اومده و شاهی رفته، هنوز به اجرای قطعه جنگی نرسیده بودند که خیلی شیک و مجلسی پیچیدیم تو کوچه علی‌چپ و با طعم و مزه جدید کنار اومدیم.

بزرگی در یونان باستان خطابه پرشور بسیار مهمی در مورد "گرما و صمیمیت اجرای تئاتر" و نسبت اون با "ابعاد صحنه" ایراد کرده که حتی بعدتر با تایید و ستایش ارسطو و افلاطون و سقراط روبرو شده منتها مورخان حرومزاده نسل‌های متمادی، در ثبت و انتقالش کوتاهی کرده‌اند و مدام آب‌رفته و در هزاره بیست‌ویکم فقط اندکی از اون دست ماست: "حرومزاده‌های عوضی حواس‌تون به ابعاد صحنه و سالن باشه."

از الان خودم رو برای دور چهارم اجرا روی صحنه سالن اصلی تـئـاتـر‌شـهـر آماده می‌کنم :)))

کی لایق این نگاه تیز شماست؟
من؟
ما؟
ما شاید ولی من همیشه کم میارم جانا
۰۶ آذر
فدای تو عزیز دل...
۰۶ آذر
چقدر خوب نوشتید
۰۷ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
::::: تقدیم به هزارتوی زیر چهارراه ولی‌عصر :::::

برهوت افتخارات کارنامه زندگی‌ام دو سـرو راست‌قامت درخشان دارد:

اولین افتخار را زمانی به‌دست آوردم که بی‌هیچ واهمه، فارغ از سرگشتگی و استیصال، بدون حتی اندکی اتلاف وقت، در بی‌نیازی مطلق از تابلوها و علائم راهنما یک‌راست از پله‌های عابرگذر چهارراه ولی‌عصر پایین رفتم و از میان فوج جمعیت گذشتم و از پله‌ها بالا آمدم و وارد پارک دانشجو شدم تا به در اصلی تئاتر شهر برسم. هنوز باور نمی‌کردم که تنها با یک ورود و یک خروج توانسته‌ام از پس هفت‌خوان رستم برآیم.

با این همه، احتمال خیلی خفیفی وجود داشت که رمل و اسطرلاب سرنوشتم محض تغییر ذائقه، جور نشسته‌ باشند و من کاملا شانسی مسیر زیرگذر را درست پیموده‌ باشم. تا پایان اجرای آن شب همین احتمال اجازه نداد از نهایت شیرینی آن عبور تاریخی و اندک شهد ... دیدن ادامه » متن الکسی فایکو چیز زیادی به من برسد. ولی به هرحال تاریخ‌ساز شده بودم.

دومین افتخار آفرینی با اقتدار کامل آغار شد. نمی‌دانم آن اعتقاد و یقین از کجا آمده بود ولی کاملا از جنس ایمان ابراهیم بود آن‌گاه که چاقو بر گلوی اسماعیل می‌گذاشت و فشار می‌داد. هر قدمی که در زیرگذر چهارراه ولی‌عصر می‌گذاشتم و برمی‌داشتم هیچ از آن ایمان کامل کم نداشت. وقتی بالاخره وارد محوطه پارک شدم انگار به پاس افتخاری که رقم زده بودم سایمون رتل - سـِـر سایمون رتل - با تمام نوازنده‌های ارکستر فلارمونیک برلین شروع کردند "کارمینا بورانا" را برایم بنوازند. تا درِ تالار وحدت غرق در لذت بی‌کران موسیقیِ تپنده سپری شد... وحدت خیلی دور و خیلی نزدیک شده بود. بعد از آنکه سیل بی‌امان تشویق‌ها تمام شد و پایم را گذاشتم روی کره زمین، روبروی ورودی مجموعه بودم. متصدی با لبخند معناداری گفت: "خدا کارل ارف رو رحمت کنه، ولی برادر من بلیت شما مال برج آزادیه نه این‌جا"

وقتی خودم را روی دوش گرفتم و دست از پا درازتر برگشتم، وسط پارک دانشجو کنار لبه حوض نشستم و پاهایم را داخل آب که با خون اسحاق رنگین شده بود رها کردم... صدای ناله اسماعیل در مرگ برادر تا برج آزادی می‌رفت.

برهوت افتخارات کارنامه زندگی‌ام دو سـرو راست‌قامت درخشان دارد: یکی مَلکوک و مشکوک و دیگری کاملا بی‌ثمر.


خواندم رو زدم، فقط نظم دوست داشتم هارو بزنم بهم :)) عذرخواهی دیگه وگرنه زیبا بود مثه همیشه :)
۳۰ آبان
عزیز و بزرگواری :) ببخشید مزاح میکنیم هرازگاهی باهات، ناشی از دوست داشتن زیاده :)
۰۱ آذر
علی‌جان سایه مزاح شما هم مستدام :))) دل به دل راه داره.
۰۱ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیروز، چهارده آبان، دومین سالگرد درگذشت مـحـسـن سـیـف، نویسنده و منتقد سینمایی بود. بهاریه‌ای که برای شماره نوروز ۹۴ ماهنامه فیلم نوشت خیلی دیده و خونده شد. اگه حوصله دارید "قاپیدن بهار از منقار کلاغ" رو بخونید... بله، طولانی به نظر می‌رسه ولی احتمالا بعد از خوندن کوتاه به‌نظر بیاد. اگه قبلا خونده باشید، شاید وسوسه بشید دوباره بخونیدش.


http://uupload.ir/view/xhd8_mohsen_seyf.pdf
Ali، مارال عظیمی و سپهر این را خواندند
بامداد، بهزاد هندی، رضا غیوری، r 0 y a، فرزاد جعفریان، *مریم* و سایه * این را دوست دارند
دانلودش کردم ولی نخوندم هنوز
میخونمش حتمن .. ممنون :)
۱۵ آبان
نه میبینید چیکار میکنید با ما بامداد جان؟ :)) این درسته؟

اصن مینویسمش دوباره :) :

"رضا جان معرکه بود . عجب قلمی داره این بشر . راحت ، بی تکلف ، اما چنان حساب شده که مو لا درزِ جمله بندیهاش نمیره

خیلی خوب بود .. خیلی"
۱۹ آبان
به به
به به :)))
۱۹ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
واقعا دم اون مدیر جشنوارهٔ نمی‌دونم چی‌چیِ سن‌پترزبورگ گرم که "داغ" اون اجرای کذایی رو به دل علی‌اصغر دشتی گذاشت و چنان تا فیهاخالدونش رو سوزوند که جز خاکستری ازش نمونه. از زیر این خاکستر بیست‌وچندساله اما، قـقـنـوسـی به پرواز دراومد که امشب دل من رو کامل با خودش برد و خودِ بی‌دل منو روی صندلی جا‌گذاشت.
فقط "مدیر عزیز" [که اگه در قید حیاته داغ به‌دل نبینه و اگه در قید مماته نور به قبرش بباره] کاش یه ضربت کاری هم به دست‌وپای دشتی وارد می‌کرد که تا عمر داره حتی هوس رقص به سرش نزنه؛ چه برسه به این‌که اون‌قدر تو صحنهٔ ماقبل آخر، ژانگولر دربیاره که عن‌قریب ققنوسِ بی‌نوا رو از کردهٔ خودش پشیمون کنه و دل مسروقهٔ ما رو پس‌بیاره و حتی نتونه تو چشم ما یه نگاه بکنه... اما داغ کذایی، نجات‌بخش بود.

پی‌نوشت:
حواس‌تون باشه، قرار نیست جناب ... دیدن ادامه » ققنوس واسه همه چنین سرویسی ارائه بده. خیلی‌ها حتی فضلهٔ کفتر کاکل‌سوخته هم ندیدند امشب! از لب‌ولوچه آویزون‌شون مشخص بود. ما بخت‌یار بودیم که بازی زمونه با دشتی و بازی دشتی با خودمون رو "نمایشی در ستایش تئاتر" پنداشتیم.
خب چه خوب که این تئاتر یکی از مخاطبین سخت پسندشو راضی کرده ... برای من نامبرده درهمان سالن تمام شد .. البته جذابیت هایی داشت اما نه آنقدر که بامن بیرون بیایید، در ذهنم بچرخد، بلولد، بخزد، بیاشوبد و آرام بگیرد ..
۲۸ مهر
بله آقای جعفریان
البته هیچکس به اندازه من تاتر نمی بینه ولی همون دو سه تا کاری که در طول سال می بینن رو دیگه همه عادت کردن با ساز من حرکات موزون انجام بدن :)))
چون یا میان یا من می رم به هر حال !!
۲۸ مهر
یکی از انبوه ایرادات من اینه که وقتی برای بار دوم اجرای باب‌طبعی می‌بینم جنس شعف تو چشام [اون عمق چشم‌ها] با شعفی که تو مواجهه بار اول توشون موج می‌زنه فرق داره. دوستانِ این‌کاره، یه زل می‌زنن تو چشام و.... خب، "خوبیت" نداره.
اینی که همه‌مون باهم ... دیدن ادامه » و تو یه اتمسفر مشترک به چنان رضایت‌خاطری دست‌پیدا کنیم که مدتی بشه نقل محافل‌مون، خیلی ارزشمنده. هرچند من هم بارها و بارها گفتم گور بابای لذت جمعی و اون دکمه آبی خرید رو فشرده‌م. تک‌خوری هم عالمی داره خداییش :))))
۲۹ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
:::: دلم می‌خواد یه نمایش بی‌نظیر ببینم ::::

دلم می‌خواد نویسنده همه‌فن‌حریف داشته باشه. دلم می‌خواد نمایشنامهٔ درخشان داشته باشه.
دلم می‌خواد داستان نفس‌گیرِ پرپیچ‌وخم داشته باشه. دلم می‌خواد روایت منسجم داشته باشه.
دلم می‌خواد شهر، تماشاخانه خوب داشته باشه. دلم می‌خواد سالن انتظار بزرگ داشته باشه.
دلم می‌خواد سالن انتظار صندلی کافی واسه نشستن داشته باشه. دلم می‌خواد لابی سکوت ملایم داشته باشه.
دلم می‌خواد سالن، توالت نظیف داشته باشه. دلم می‌خواد لابی، ساعت غول‌پیکر داشته باشه.
دلم می‌خواد کتاب‌فروشی باحال داشته باشه. دلم می‌خواد قفسه‌های پر از نمایشنامهٔ چاپِ‌جدید داشته باشه.
دلم می‌خواد سالن، قفسه‌ٔتحویل‌موبایل داشته باشه. دلم می‌خواد کانتر تحویل پالتو و چتر داشته‌ باشه.
دلم می‌خواد اجرا بروشور فکر‌شده داشته باشه. دلم می‌خواد سالن انتظار، ایست‌گاه بروشور خوندن داشته باشه.
دلم می‌خواد کافه ارزون داشته باشه. دلم می‌خواد چای دمیِ لب‌سوز با طبَق‌طبق شیرینی بندانگشتی داشته باشه.
دلم می‌خواد لابی روشن و پرنور داشته باشه. دلم می‌خواد کف‌پوش چشم‌نواز داشته باشه.
دلم می‌خواد پرسنل منظم و مودب داشته باشه. دلم می‌خواد ورودِ سرساعت داشته باشه.
دلم می‌خواد تا پایان، سالن، درِ بسته داشته باشه. دلم می‌خواد کل اجرا، سکوت مطلق داشته باشه
دلم می‌خواد صندلی‌های تماشاخانه دسته داشته باشه. دلم می‌خواد صندلی آرگونومی اعلا داشته باشه.
... دیدن ادامه » دلم می‌خواد ردیف‌‌ها، فاصلهٔ بینی‌وبین‌اللهی داشته باشه. دلم می‌خواد سالن، شیب پدر-مادر‌دار داشته باشه.
دلم می‌خواد کفشم واکس مشکی داشته باشه. دلم می‌خواد شلوارم خط اتوی تیز داشته باشه.
دلم می‌خواد دیوار با عکس قدیِ مهدی فتحی داشته باشه. دلم می‌خواد آیین خوش‌آمدگویی، صدای جمیله شیخی داشته باشه.
دلم می‌خواد گروه، شوق میزبانی سمندریان و روستا به‌دل داشته باشه. دلم می‌خواد بهرام بیضایی نویسندگی و کارگردانی رو برعهده داشته باشه.
دلم می‌خواد مهمون‌ویژهٔ سیاسی، غیبت داشته باشه. دلم می‌خواد ردیف اول شجریان و ابتهاج داشته باشه.
دلم می‌خواد عکاسی اجرای مجزا داشته باشه. دلم می‌خواد قانونِ "نه به میکروفن" داشته باشه.
دلم می‌خواد سالن هوای خنکِ دلپذیر داشته باشه. دلم می‌خواد فقط تماشاگر بالای هفت‌سال داشته باشه.
دلم می‌خواد فقط خاطره‌ای از سانسور و نظارت داشته باشه. دلم می‌خواد تاریخ رحمی به جغرافیا داشته باشه.
دلم می‌خواد تئاتر، فریاد بدونِ واهمه داشته باشه. دلم می‌خواد آزادیِ قبل و بعد از بیان داشته باشه.
دلم می‌خواد بوسه راس‌راستکی داشته باشه. دلم می‌خواد لیلی و مجنون واقعی داشته باشه.
دلم می‌خواد پسر، تو آغوش مادر جایی داشته باشه. دلم می‌خواد پدر، تو بافتن موهای دختر دستی داشته باشه.
دلم می‌خواد نمایش، رقص داشته باشه. دلم می‌خواد موسیقی زندهٔ ارکسترال داشته باشه.
دلم می‌خواد آواز شورانگیز زن داشته باشه. دلم می‌خواد تو برنامه بعدی، بالهٔ ملی داشته باشه.
دلم می‌خواد قهرمان واقعی و اصیل داشته باشه. دلم می‌خواد ضد‌قهرمان فراموش‌نشدنی داشته باشه.
دلم می‌خواد دکور و آکسسوار پرابهت داشته باشه. دلم می‌خواد نور و افکت حساب‌شده داشته باشه.
دلم می‌خواد نمایش احمد آقالو داشته باشه. دلم می‌خواد بازیگر خوش‌آتیه داشته باشه.
دلم می‌خواد رورانس پرشور داشته باشه. دلم می‌خواد تشویق بی‌امان داشته باشه.
دلم می‌خواد بازیگر و تماشاچی چشمِ تر داشته باشه. دلم می‌خواد تماشاگر بافرهنگ داشته باشه.
دلم می‌خواد تماشاخانه، ممنوعیت اجرای مونولوگ داشته باشه. دلم می‌خواد روی درخواست‌های اجرای مجدد، نظر منفی داشته باشه.
دلم می‌خواد وقت تحویل موبایل، صف خلوت داشته باشه. دلم می‌خواد متصدیِ پالتو لبخند دلنشین داشته باشه.
دلم می‌خواد مسیر برگشت، دو چشم آشنای منتظر داشته باشه. دلم می‌خواد پیاده‌روها نمِ بعد از بارون داشته باشه.
دلم می‌خواد همراهِ همیشگی میل قدم‌زدن داشته باشه. دلم می‌خواد مامان، کوکو سبزی رو اجاق داشته باشه.

دلم می‌خواد قرص‌هام حالاحالا تاریخ انقضاء داشته باشه.
آخ که چقدر قشنگ بود ....

دلم میخواد این متن حالا حالا ادامه داشته باشه...
:)
دلم میخواد تئاتر، یه روزی برایِ همه باشه .... دلم میخواد بلیطِ معقول داشته باشه :)
۲۴ مهر
نفرمایید قربان :)
تمامیت دانایی قلمروی شماست سلطان
۲۷ مهر
اوف... قلمرو
۲۷ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
استخوان‌هایی که مونولوگ‌ها در گلویم جا می‌گذارند

نمایش همچنان لذت‌های خودش رو ازم دریغ نکرد. تقریبا همان لذتی رو که بار اول تماشا در جشنواره مونولیو نصیبم شده بود؛ پیراسته‌تر در طبَق گذاشت. حتی به نظرم رسید اجرای بازیگر بهتر شده یا شاید این‌جوری خیال کردم. احتمال این هم هست که چون منِ مخاطب و گودرزیِ نویسنده نسبت به هم اهلی شده‌ایم چنین تصوری در من به‌وجود اومده باشه.
با این همه، من نتونستم مونولوگم رو قورت بدم. استخوانی داشت که در گلو می‌ماند. نکته کلیدی این بود:
وقتی تو فستیوال یا رپرتوار و امثال این‌ها به صورت دنباله‌دار کارهایی می‌بینیم -شاید به اشتباه اما ناخودآگاه- پیش‌فرضِ موضوعی اون فستیوال یا اون سلسله از اجراها رو قبول می‌کنیم.
با پیگیری مداوم مونولیو، هر هفته حداقل یه اجرای مونولوگ می‌دیدیم بعد از مدتی "مونولوگ ... دیدن ادامه » بودن" اون کارها رو "دربست" می‌پذیرفتیم در نتیجه از اصلی‌ترین رکن عبور می‌‌کردیم تا ذهن و حواس صرف چیزهای دیگه بشه؛ در حالی‌که سوال بنیادی این بود و هست: "بازیگر/کاراکتر چرا داره با ما صحبت می‌کنه؟" با چه ترفند، توجیه یا مکانیزمی دیوار چهارم شکست؟
این مسئله‌ای‌ست که راجع به همه مونولوگ‌ها صادقه. علیرغم فراوانی شدید اجراهای مونولوگ تو چند سال اخیر، سرسری گرفتن یا غفلت از "نکته حیاتی‌" خیلی‌هاشون‌ رو از بابت کلیت اجرا و همراهی تمام و کمال تماشاگر دچار صدمه می‌کنه.
خوشبختانه متن و ارائه گودرزی به اندازه‌ای قوام داشت که عمود خیمه در نره ولی شاید اگه پای سابقه‌ و خاطرهٔ اجرای ۹۲ -که تساهل و تسامح مونولیو پشت‌بندش بود- در میان نبود، اجرا نمی‌تونست کمر راست کنه.
خیلی خوشحال می‌شم اگه دوستی که دیوار چهارم براش فروریخته در مقام لطف و احسان، تصویر و توصیفی از این ریزش به من هم بده.


البته ممکنه کسی هم پیدا بشه، بزنه زیر میز و بگه: "اصلا کی گفته که چنین توجیهی تو متن و اجرا باید لحاظ بشه؟"
مونولوگ باید انگیزه روایت داشته باشه و دلیل درستی برای وجود خودش، وگرنه بدون دلیل با تماشاچی حرف زدن گرچه قابل پذیرشه (لااقل برای من) ولی منطقی نیست. من این کار رو ندیدم ولی سه تا مونولوگی که تا الآن دیدم این مسئله رو داشتن.
۲۳ مهر
نه آقای عبداللهی عزیز، الان تو سفرم و امکان تایپ مستمر و تمرکز روی مطالب رو ندارم. برگردم مختصر عرایضم رو تقدیم می‌کنم. هرچند هنوز دارم با افعال بی‌قاعده و باقاعده سروکله می‌زنم :))))
۰۱ آبان
شما عزیز دل مایی :) یادآوری بود بیشتر :)
ایشالا خوش بگذره سفر
۰۲ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا بولو
درباره نمایش لوله i
نمایش برام مثل قلعه‌ای می‌موند که نتونستم برم داخلش. سعی خودم رو کردم، با اسب لنگانم چندین بار دور قلعه چرخیدم. از تک‌وتوک روزن دیوار ضخیمش برای دیدزدن داخل چشم گردوندم و حتی گوش خوابوندم اما چیزی عایدم نشد. برج و بارو هم آن‌قدری بلند بود که حتی با ایستادن روی اسب قدم بهش نرسه. افسارش رو گرفتم و از راهی که اومده بودیم برگشتیم. یه‌بار هم نگاهی به پشت انداختم از اون‌جا قلعه تو مشتم بود...
نمیشه "خواندم" رو بزنم ولی به واسطه نوشته زیباتون "دوست دارم" رو جداگونه به این دلیل بزنم؟؟ :)

من درگیر این تعریفام کلا :)) چون ندیدم هنوز کار رو نمیتونم نظر بدم ولی آقا "دوست دارم"
۲۲ مهر
آقای کارامد عزیز، ذهن ما رو "تداعی‌"ها می‌گردونن. گاه با یه کلمه، گاه با یه جمله، بعضن با یه نگاه یا حتی رایحه، هوش‌وحواس‌مون تا کجاها که نمی‌ره! بعد که خوب حالی‌به‌حولی‌مون کردن دیگه کی نای برگشت به جای اول رو داره؟!
بذارین حالا که منم تا اون‌جا‌ها ... دیدن ادامه » کشیده شدم پلی کنم ببینم ستار با هوش‌وحواسم چه می‌کنه....
۲۴ مهر
کاملا باهاتون موافقم اقا رضا و امیدوارم از این اهنگ لذت ببرید
۲۵ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
متاسفانه "تقدیر" نمک‌نشناس‌تر از اونه که دوستان دست‌اندرکار لس‌آنجلس‌تهران روش حساب باز کرده‌اند. با هزارجور قربون‌صدقه جناب تقدیر رو جلو دوربین برده‌ و نود دقیقه فرصت جولان بهش داده‌‌ و با کت‌وشلوار سفید ازش رونمایی کرده‌اند اما دریغ از سر سوزن مهری که در دل مای مخاطب نسبت به فیلم بیندازد. امیدوارم سرانگشتان تدبیر که از هر کدوم هنرها می‌چکه، با شما که هنوز فیلم رو ندیده‌اید از این بی‌چشم‌ورویی‌ها نکنه. بعید نیست ازش.
باز رفتین از این فیلما دیدین!! :)))
۱۸ مهر
نه آقای بولو
زندگی دکمه زدودن نداره ( چه خفن) !..بذارید با همین پست تمرین کنم :))
و البته که کلافه نمیشم..کلی میخندم و کیف میکنم با کامنتا
۲۸ مهر
عباس‌جان، رو ستاره‌های چشم و بختت حساب کردیم، یه ارتی، چیزی، اتصال بده به فونداسیون موسسه.
ببین دوستان هم معترفند که دارن سازگاری با زندگی رو با ما تمرین می‌کنن. دستاورد کمیه این؟؟؟

۲۹ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا بولو
درباره فیلم زنبورک i
چقدر دوست داشتم این فیلم رو. چقدر شوخی‌های باطراوتی داشت. چه داستان حجیم و تنومندی.
شما تو سالن تشریف داشتید و افتخار آشنایی نصیب بنده نشد ؟

ولی بنظر من شوخی هاش به بی مزگی میزد، اما سینمایی بود
۱۷ مهر
آشنایی با شما سعادتی بود که از کفم رفت آقا رضا.

راستش من برای اینکه زیاد ذوق‌زدگی تلقی نشه خیلی رضایت و شعفم رو بروز ندادم! پای کلیشه "سلیقه‌س دیگه" رو وسط بکشیم یا به روی هم نیاریم اصلا؟ :))))
[البته خالی از شوخی بی‌مزه و هدر رفته و کهنه‌شده هم نبود ... دیدن ادامه » ولی در مقایسه با باطراوت‌ها و به‌ثمرنشسته‌ها قابل چشم‌پوشی بود]
سینمایی بودند، اینو دیگه موافقم و می‌شه به روی هم بیاریم :))
۱۷ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
""" هزار و یک آیــــا """

آیا به صحنه بردن نمایش‌هایی مثل "بی‌نوایان" به بهبود و پیشرفت سخت‌افزاری و نرم‌افزاری تئاتر ما کمک می‌کنه؟ آیا ادعای پیشرفت، توجیهی برای بستن دهان معترضان هست؟ آیا باید تئاتر "لوکس" داشته باشیم؟ آیا "بی‌نوایان" لوکس خواهد بود؟ آیا اصلا مهمه لوکس باشه یا نباشه؟ آیا به تعداد نفرات درگیر در پروژه توجهی می‌شه؟ آیا محل اجرا و تعدد عوامل و سایر مشخصات پروژه در وهله اول اهمیت نیستند یا نباید باشند و گیر جای دیگه‌ایه؟ آیا کسی حق اعتراض داره؟ چرا باید کسی اعتراض کنه؟ چرا نباید بتونه اعتراض کنه؟ آیا اعتراض‌ها در تضاد با آزادی سمت مقابله؟ آیا دیکتاتوری نیست که نذارن گروه اجرای دلخواهش رو روی صحنه ببره؟ آیا پیغام و پسغام فرستادن واسه معترضین و کوشش برای خفه کردن اعتراض‌ها خودکامگی ... دیدن ادامه » نیست؟ آیا مشکل فقط قیمت‌گذاری بلیته؟ آیا قیمت بلیت‌ها فقط قسمتی از مشکلاته؟ آیا مثلا با بلیت ۳۰ تومنی قضیه حل می‌شه؟ آیا کسی از معترضین حواسش به گران شدن بی‌حساب‌و‌کتاب اجراهای سالن‌های دیگه شهر هست؟ آیا معترضین صدمهٔ بدعت‌های این سالن‌ها و این گروه‌ها رو از بی‌نوایان و هم‌ردیف‌هاش کمتر می‌دونند؟ آیا این‌که حسین پارسایی کارگردانه محل اعتراضه؟ آیا کارگردانی ایشون فقط یکی از گرفت‌وگیرهاست؟ آیا سابقه مدیریت تئاتری ایشون مشکل‌زا شده؟ آیا سابقه مدیریت غیرتئاتری‌شون مسئله‌ست؟ آیا تاثیرات خواسته یا ناخواسته ایشون در سپهر تئاترمون و اوضاع خانواده تئاتر دخیل هست یا باید دخیل باشه یا نباید باشه؟ آیا اعتراض‌ به دست‌اندکاران بخش تئاتری روا و اعتراض به عوامل بخش‌ موسیقیایی نارواست؟ آیا آقای کیارس و همراهان مشمول استاندارد دوگانه می‌شن؟ آیا [قسمتی از] اعتراض‌ها از سر عقده‌گشایی نیست؟ آیا می‌شه با برچسب عقده‌گشایی منتقدان رو خلع سلاح‌ کرد؟ آیا منتقدان خلع سلاح بشن وجدان‌مون راحت می‌شه؟ آیا نیازی هست وجدان داشته باشیم؟ آیا نیازی هست با منتقدان دهن‌به‌دهن بشیم؟ آیا نیاز هست از خودمون و اقدامات‌مون چهره موجه بسازیم؟ آیا ارتباط دادن وجه مالی پروژه‌مون به اوضاع کلی اقتصاد مملکت به نفع‌مونه؟ آیا وضع کلی معیشت مردم در کم و کیف اعتراض‌ها موثره؟ آیا اگه میانگین رفاه اقتصادی و اجتماعی بالاتر از الان بود سر و صدایی بلند نمی‌شد؟ آیا پولی که پروژه رو تا حال گردونده پاک بوده؟ آیا پولی که بعد از این وارد پروژه می‌شه قراره پاک باشه؟ آیا مهمه این دو پول رو جدا بررسی کنیم؟ آیا مهمه پول پروژه پاک باشه؟ آیا "باید" پول پروژه پاک باشه؟ آیا برای "همه" مهمه پول پروژه پاک باشه؟ آیا اصلا پول پروژه ناپاک باشه صدمه‌ای به کسی یا جایی می‌زنه؟ آیا با ناپاکی مالی، تئاتر کشور زمین‌گیر می‌شه؟ آیا مهمه پاکیِ پول پروژه رو به مخاطب ثابت کنیم؟ آیا مهمه مخاطب دقیقا بدونه حامیان مالی و ""معنوی/مالی"" ماجرا چه افراد حقیقی و حقوقی هستند و خواهند بود؟ آیا لازمه مردم بدونند گروه به کجاها و کی‌ها باید پاسخگو باشه؟ آیا کسی که فقط برای سرگرمی سمت تماشا می‌ره نیازی هست به این مسائل بهایی بده؟ آیا کسی که تئاتر براش فراتر از سرگرمی صرف هست لازمه ذهن و روانش رو درگیر این دغدغه‌ها کنه؟ آیا دغدغه داشتن خوبه؟ آیا دغدغه داشتن لازمه؟ آیا دغدغه و پرسشگری و اعتراض و... ژست تو خالیه؟ آیا کسانی که برای یه تئاترِ یکی دو ماهه دغدغه‌مندی دارند؛ نسبت به سایر مشکلات و نارسایی‌های مملکت کک‌شون می‌گزه؟ آیا دغدغه‌مندانِ معترض واقعا نمایش رو نخواهند دید؟ آیا یواشکی یا محض بررسی کیفی سر از سالن در نخواهند آورد؟ آیا اعتراض باید با تحریم همراه باشه؟ آیا اعتراضِ بدون تحریم، کارد بدون تیغه نیست؟ آیا تحریم، کمر گروه اجرایی رو خواهد شکست؟ آیا مسئله شکستن کمر گروه اجراییه؟ آیا مسئله معترضان ادای یک "وظیفه" است؟ آیا وظیفه مصلحت‌برداره؟ آیا مصلحت امروز با دیروز یا فردا پیوندی داره؟ آیا مصلحت امروز و فردای گروه اجرایی با مصلحت جامعه تئاتریِ معترض یکی هست؟ آیا منافع زودگذر و بلند مدت گروه اجرایی با منافع مشابه معترضین یکی نیست؟ آیا مثال آوردن از کشتی معروف و سوراخ کردن و غرق همگانی، فانتزی کردن ماجراست؟ آیا اجرای امثال "بی‌نوایان" جا رو برای اجراهای گروه‌های دیگه تنگ خواهند کرد؟ آیا سالن‌های نمایش‌های دیگه مملو از تماشاگر مشتاقه؟ آیا با دیدن صندلی‌های خالی سایر تئاترها ادعای معترضان در حمایت از اون اجراها زیر سوال نمی‌ره؟ آیا سایر تئاترها جوهره جذب کافی داشتند و توسط معترضان حمایت نشدند؟ آیا معترضان مکلفند سالن‌های تئاترهای بی‌مایه رو پرکنند تا بتونند نسبت به اجرای بی‌نوایان لب به اعتراض باز کنند؟ آیا بازیگر مکلفه راجع به سلامت اقتصادی پروژه‌ای که توش حاضر می‌شه حساسیت داشته باشه؟ آیا بازیگرانی که روزی و جایی نسبت به اوضاع معیشتی مردم لب به شکوه گشودند نمی‌تونند یا نباید همراه چنین پروژه‌هایی باشند؟ آیا مردمی بودن صرفا یه ادعاست یا سازوکاری داره؟ آیا لزومی داره بازیگری مردمی باشه یا "همواره" مردمی باشه؟ آیا معنای مردمی بودنِ هنرمند تو ایران با سایر جاها فرق داره؟ آیا معنا و مفهوم همراهی هنرمند با مردم در خلال دهه‌های ۳۰ تا ۹۰ تغییر کرده؟ آیا مفهوم "مردم" خیلی مفهوم شفافی هست؟ آیا مردم قابلیت مصادره به مطلوب شدن دارند؟ هنرمندان چطور؟ آیا حتما باید هر بازیگری صاحب بینش و منش روشنی باشه؟ آیا هر بازیگری رو باید جزو جماعت نخبه/الیت حساب کرد؟ آیا هنرمندان هم مثل سایر آحاد جامعه حق زندگی دلخواه‌شون رو ندارند؟ آیا اگه بازیگرانِ سرشناس‌تر دور حضور تو چنین اجراهایی رو خط بکشن چیزی عوض می‌شه؟ آیا برای هنرمندان مهمه که مردم راجع به اون‌ها دقیقا چی فکر می‌کنند؟ آیا از جایی به بعد می‌شه هنرمند به مردمش پشت کنه؟ آیا رفتار بازیگرانی که در چنین پروژه‌هایی حضور دارند و از طرفی به ناعدالتی‌های رنگ‌ووارنگ مملکت اعتراض می‌کنند دورویی و نفاق نیست؟ آیا بازیگری که هیچ‌وقت و هیچ‌جا به هیچ‌چیز و هیچ‌کس اعتراضی نداشته حالا می‌تونه با خیال راحت به پروژه بپیونده؟ آیا بازیگر می‌تونه حالا که موقعیتش پیش اومده هر دستمزدی که دلش می‌خواد رو طلب کنه؟ آیا این توازن مالی تئاتر نحیف ایران رو با سونامی مواجه نمی‌کنه؟ آیا مالیات‌بردرآمد متناسب از این بیزنس اخذ خواهد شد؟ آیا تو پروژه‌های بعدی می‌تونه راحت تو چشم همکار مستاجرش نگاه کنه؟ آیا باید جور همکار مستاجر رو که دستش به سفره لاکچری نرسیده، بازیگری که تازه از سفره بلند شده بکشه؟ آیا کسی حساب و کتاب روزها و هفته‌های بیکاری بازیگر متنعّم رو می‌کنه؟ حساب و کتاب ماه‌ها و سال‌های بی‌کاری بازیگرهایی که جزو این پروژه‌ها نیستند رو چطور؟ آیا گسترش روز افزون شبکه‌های اجتماعی و سهولت ابراز نظر برای خیل عظیم جمعیت، روی کم و کیف اعتراض‌ها اثر نذاشته؟ آیا هجمه ناگهانی اعتراض‌ها سمت یک نفر روی رفتار عقلایی‌اش تاثیر نمی‌ذاره؟ آیا همه معترضین دقیقا می‌دونند دارند به چی اعتراض می‌کنن؟ آیا نباید افراد شناخته‌شده و سلبریتی مهارت‌شون در برخورد با پدیده‌های اعتراضی-رسانه‌ای رو افزایش بدن؟ آیا معترضان هم چنین نیازی دارند یا با هر لحن و بیانی می‌شه توپید؟ آیا ناشی‌گری طرفین در بیان حرف‌ها و مدعیات به محق‌تر جلوه دادن طرف مقابل منجر نمی‌شه؟ آیا این‌که مخاطبِ هدفِ نمایش یه طبقه خاص هستند؛ دلیل می‌شه نسبت به سایرین با لحن نامهربانانه و موهن سخن گفت؟ آیا تو ایران‌مون یه تلقی عمومی از "مورد توهین واقع شدن" رایج نیست؟ آیا هرکی هرچی گفت به اون یکی توهین کرده؟ آیا معدل بالای میزان خشم همگانی نزد ما سبب این احساس نیست؟ آیا چون مردم خشمگین هستند مجوزی به هنرمند می‌ده که با هر لحن و بیانی راجع به‌‌شون اظهار نظر کنه؟ آیا عدالت اجتماعی و عدالت اقتصادی به عدالت سیاسی ربطی دارند؟ آیا مقایسه تئاتر خودمون با تئاتر آمریکا/اروپا مقایسه‌ درستی هست؟ آیا از تئاتر آمریکا، اقتصاد آمریکا، سیاست‌های فرهنگیِ داخلی آمریکا، از توزیع عدالت اجتماعی در آمریکا و تغییراتش آگاهی کافی داریم؟ آیا سنخیتی با موارد مشابه در ایران ۹۷ دارند؟ آیا این‌که در آمریکا یا اروپا هنر لاکچری برای مخاطب لاکچری دارند توجیهی برای مورد مشابه وطنی دست‌مون می‌ده؟ آیا باید همه چیز‌مون مثل آمریکا بشه تا بالاخره تئاتر لوکس و امثال اون داشته باشیم؟ آیا تو آمریکا هر کس با هر میزان درآمد "می‌تونه" هر تفریح یا سرگرمی رو انتخاب کنه؟ آیا خود این یه سوال انحرافی بی‌شرمانه نیست؟ آیا باید هر فرد چه تو ایران چه تو آمریکا "بخواد" یا ٭بتونه٭ هر نوع تئاتری رو ببینه؟ آیا قدرت مانور یک نفر از طبقه متوسط در ایران با همتای اروپایی یا آمریکایش در انتخاب سرگرمی دلخواهش به لحاظ اقتصادی یکیه؟ آیا نباید میان محدودیت ناشی از اختلاف طبقاتی و محرومیتِ اقتصادی و اجتماعی متعاقب اون با محدودیت خودخواسته شخص (عدم تمایل مخاطب) در انتخاب یا کنار گذاشتن اثر هنری یا دلمشغولی هنری فرقی گذاشت؟ آیا در آمریکا و اروپا هم گروه‌های اجرایی موظفند برای هرچیزی از حاکمیت "مجوز" بگیرند؟ آیا در اروپا یا آمریکا هم حاکمیت از همین اهرم مجوز به عنوان "رانت" استفاده می‌کنه؟ آیا گروه‌های جوان‌تر و ناشناخته‌شده‌تر در آمریکا و اروپا هم چون قدرت لابی‌گری با بدنه حاکمیت رو ندارند توسط تئاترهای لاکچری و مجلل که به وفور به چنین لابی‌‌هایی دسترسی دارند، ضربه‌فنی می‌شن؟ آیا این‌ها ربطی به گروه اجرایی بی‌نوایان دارد؟ آیا اوضاع نابه‌سامان اجتماعی و اقتصادی حق مخاطب برخوردارتر رو در تماشای آثار پرزرق و برق محدود می‌کنه؟ حق گروه یا حامی مالی رو چطور؟ آیا اسپانسر حق نداره یه تومن بذاره و مثلا انتظار برداشت دو تومن رو داشته باشه؟ آیا چون روز به روز اختلاف طبقاتی شدیدتر می‌شه اسپانسر باید بی‌خیال عرصه تئاتر بشه و بره بساطش رو جای دیگه پهن کنه؟ آیا این سبب نمی‌شه تئاترمون پوست‌اندازی نکنه و همچنان لاغر و نحیف بمونه؟ آیا اتفاقا چنین نمایش‌‌هایی -که به زعم معترضین شبهه‌های چندوجهی دارند- تئاتر کم‌رمق‌مون رو از پا در نمی‌آره؟ آیا مفهوم "کالاشدگی" برای قاطبه تماشاگران تئاتر مهمه؟ آیا کالاشدگی همون آسیب اصلی نیست که امثال می‌سی‌سی‌پی فلان می‌شود و الیورتوییست و بی‌نوایان دامن‌گیر تئاتر ایران می‌کنند؟ آیا قبل‌ترها هم کسانی بوده‌اند که خواسته یا ناخواسته به کالا شدن تئاتر دامن بزنند یا این رو به اسم این سه تئاتر زده‌اند؟ آیا معترضین فعلی همون قبل‌ترها به اون کالاشدگی‌ها و مسببانش اعتراضی کرده‌اند یا تازگی‌ها به چنین صرافتی افتاده‌اند؟ آیا چون مثلا فلان سال، بهمان مخاطب معترض، واکنشی نداشته حالا باید زبان در دهان بکشه؟ آیا اجرای پیش‌رو و اجرای پیشین، نوشتن ناشیانه از روی دست آثار موزیکال سینمای اون‌ور آبی هست؟ آیا با شعبه‌ای از اقتباس طرفیم یا شوی وقیحانه‌ای از یک سرقت ادبی؟ آیا معترضین چنین حساسیتی رو نسبت به بقیه آثاری که در طول سال اجرا می‌شن دارند؟ آیا برای مسئولان ارشاد یا بالادست‌تر مهمه که به صفرتاصد اثرات چنین اجراهایی توجه کنند؟ آیا خود اون‌ها از بانیان و عاملان خودآگاه و ناخودآگاه این ابتذال در تئاتر نبوده‌اند؟ آیا برخلاف تصور عمومی، بسط ابتذال، ضامن دوام و بقای اون‌ها پشت میزهای ریاست، معاونت، مدیریت و... نیست؟ آیا این ادعا توهم توطئه هست یا مستنداتی براش مترتبه؟ آیا مطبوعات به عنوان رکن چهارم دموکراسی تو این زمینه به وظیفه پرسشگری و روشنگری خودشون عمل کرده‌اند؟ آیا این ادعا جوک بی‌مزه‌ای بیش نیست یا مستنداتی از نشریه و سایتی در دست هست؟ آیا احیانا همین رکن چهارم به عنوان بلندگوی جریان مورد بحث عمل نمی‌کنه؟ آیا هجمه علیه معترضان از طرف سایر مخاطبان که مشکلی با چنین مسائلی ندارند؛ کمالِ خواستهٔ قلبی دست‌اندرکاران بالادست و پایین‌دست این پروژه نیست؟ آیا بی‌محابا انتقاد کردن از مخاطبانی که مشکلی با این قضایا ندارند دیکتاتوری نیست؟ آیا اصلا لزومی داره حتما با این پروژه و حواشی‌اش موافق باشیم یا مخالف باشیم؟ آیا این‌جا هم بی‌طرفی مفهوم عافیت‌طلبی و معانی مترتب بعدی رو -که صورت خوشی برای بازگویی ندارن- می‌ده؟ آیا با انگ زدن به بی‌طرفان سمت دیکتاتوری حرکت می‌کنیم؟ آیا اگه بلیت فروشی بی‌نوایان و می‌سی‌سی‌پی تو تیوال انجام می‌گرفت، می‌شد این‌قدر "آیا آیا" کرد؟ آیا لزومی داره مسئله به این سادگی رو پیچیده جلوه داد؟ آیا لزومی داره با این مسئله پیچیده این‌قدر ساده و سرسری برخورد کرد؟ آیا یکی به میخ زدن و یکی به نعل زدن همچنان باعث می‌شه نه سیخ بسوزه نه کباب؟

اقای بولو من منتظر بودم شما بیایید جواب ابهامات ذهنی منو بدید شما که به سوالات من کلی ابهام دیگه اضافه کردید برادر!!!!:)))
۱۶ مهر
دقت دارید که نظرات ابراز شده چقدر از اون "آیا" ها دور شدن ؟
۲۰ مهر
آقا رضا حرفت رواست. گردن می‌گیرم برادر.
۲۱ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا بولو
درباره نمایش هامان کشان i
بهتر نبود گروه اجرایی خلاصه داستانی در حد ده-بیست کلمه این‌جا می‌ذاشتند؟ محض خالی نبودن عریضه. راه دوری نمی‌رفت؛ ممکن بود توجه مخاطب سرگردانی رو که لابه‌لای صفحات تیوال پرسه می‌زنه جلب کنه و دستش بره سمت اون دکمه آبی مستطیلی کشیدهٔ بالا و سمت چپ برگه و فشارش بده. فرصت‌ها مثل ابرها می‌آن و می‌رن. فرصت‌ها رو از خودتون و تماشاگران بالقوه دریغ نکنید. اندوه صندلی‌های خالی رو جدی بگیرید. صندلی‌ها هم افسرده می‌شن، حتی صندلی‌های سالن حافظ!
جناب بولو شما اگر کار را دید چگونه بود ؟
۲۱ مهر
مینا خانم عزیز، طراحی صحنه جوری بود که هرکاری می‌کردی نمی‌شد راجع بهش نظری نداشت :))
آخ امااااان از صندلی‌های حافظ...
۲۳ مهر
تشکر از شما جناب بولو
۲۳ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

::::: هـذا مـن فـضـل ربــی ::::::

خب، به سلامتی کارهای مربوط به افتتاح "آموزشگاه بازیگری" من داره مراحل نهایی‌شو سپری می‌کنه و عن‌قریب با پیدا کردن یه زیرپله مناسب حوالی مرکز شهر (یا تحت شرایطی، شمال شهر) و صرف نصف روز وقت واسه آب‌وجارو کردنش یه تکون اساسی به فرهنگ مرهنگ مملکت خواهیم داد. البته سعی‌مون اینه که بتونیم در آینده از مراجع ذیصلاح مجوزهای لازم رو بگیریم تا گزک دست حسود جماعت ندیم ولی تا اون موقع به امید حق چندین ترم برگزار کردیم و با همراهی اساتید مبرز، حاذق و توانمندی که در کنارمون خواهند بود -امیدوارم ظرف روزهای آتی شماره‌شونو یه‌جوری گیر بیارم و تماسی باهاشون بگیرم- ستاره‌های نوظهوری به سپهر هنر این مرز و بوم معرفی کرده‌ایم و نصف قند کشور تو دل پدر و مادرهای بزرگوار و آینده‌نگرشون آب شده.
فعلا تونسته‌ایم حساب‌های بانکی ... دیدن ادامه » موسسه‌مون رو (بله، منظور همون آموزشگاه‌مونه) دایر و چند دستگاه POS از معتبرترین موسسات مالی-اعتباری در اختیار بگیریم. از شماره کارت و شبای بسیار رُند انیستیتو (بله، منظور همون آموزشگاه خودمه) نگم براتون که می‌دونم خیلی از پدر-مادرای هنرجوهامون بابت این مقدار تسهیل امور، حسابی دعامون خواهند کرد.
علاقمندان به سایر زمینه‌ها مثل نمایشنامه‌نویسی، فیلمنامه‌نویسی، کارگردانی، فیلمبرداری، عکاسی (بله، تاکید می‌کنم: عکاسی)، گریم، نقد، داستان‌نویسی و... به‌گوش باشند چرا که هر لحظه ممکنه با تلاش بنگاهی سر کوچه‌مون که داره دنبال فایل خوب واسمون می‌گرده، بزنه و یه جای بزرگتر از زیرپله به تورمون بخوره تا با کمال شعف بتونیم دپارتمان‌های (بله، دقیقا دپارتمان) دیگه‌ای علاوه بر دپارتمان مادر [بازیگری] راه بندازیم.
تا چشم به هم بزنید اولین دوره تخصصی و پیشرفته‌مون تموم می‌شه و برگزیدگان اون به پروژه‌های "واقعا" حرفه‌ای سینمایی و تئاتری معرفی می‌شن و با اهرم‌هایی که امیدوارم در اختیار داشته باشیم نظارت بایسته می‌کنیم تا اون پروژه‌ها به سرانجامِ مطلوب برسند (یا حداقل به سرانجام٘ برسند).
بقیه هنرجویان دوره رو هم تو یک پروژه تئاتری (یا سینمایی) حرفه‌ای و آبرومند که خودم تو یکی از سالن‌های حرفه‌ای این شهر روی صحنه خواهم برد -و به احتمال قوی تو همین سامانه [تیوال] یا با احتمال ضعیف‌تر تو سایت‌های محترم دیگه بلیت فروشی خواهد شد- رسما وارد عرصه بازیگری خواهیم کرد و ترتیب نصف باقیمانده قند مملکت رو هم خواهیم داد. در این زمینه همون بنگاهی سر کوچه قول داده شب‌ها که کرکره املاکی رو پایین می‌کشه یه سری هم به چندتا از این سالن‌های مسیر خونه‌ش بزنه و صحبت‌های اولیه رو برای اون نمایش معهود با حداقل ۶۰ شب اجرا (نه، غلو نمی‌کنم: حداقل شصت شب) با مسئولین اون سالن‌ها داشته باشه.
[لازم به ذکره که متن نمایشنامه از آثار هنرمند برجسته تمام اعصار، آنتون چخوف یا ترکیبی خلاقانه و بس‌بدیع از چند داستان و پی‌یِس ایشان خواهد بود.]
فعلا اشتیاق و کنجکاوی شما رو سوق می‌دم سمت صفحه اینستاگرام، فیس‌بوک، توییتر و تلگرام موسسه‌مون که به امید حق تا پایان امشب راه‌اندازی می‌شن؛ به شرطی که بتونم تو یاهو یا جی‌میل آیدی مخصوصی ایجاد کنم و باهاش واسه راه‌اندازی اون اکانت‌ها اقدام کنم. امیدوارم شاگرد بنگاهی مزبور تو این امور انفورماتیک یاری‌رسون باشه.
لیست دوره‌ها و اساتیدمون به همراه شهریه هر کدوم به زودی اعلام می‌شن. لطفا دندون رو جیگر بذارید. مژده اصلی تخفیف‌های همه‌جانبه برای شما علاقمندان خواهد بود. بله، ما شرایط اقتصادی کشور و شما رو درک می‌کنیم و امیدواریم که شما هم شرایط اقتصادی ما رو درک کنید.
....
ادامه دارد....

آقا مبارکه ، به سلامتی انشالله.موفق باشید.
۱۲ مهر
آقای بایزیدی عزیز شما اراده کنید ما به 5000 تا هم میرسونیم
۵۳ دقیقه پیش
درود بر رویا خانم عزیز،دوشیزه ی مهربان و شیرین سخن.
ارادتمندم رویا خانم بزرگوار و عزیز
۴۴ دقیقه پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

‌ :: ادب آداب دارد ::

من پیش از این هیچ‌کدوم از کارهای آقای کهبد تاراج رو ندیده بودم و نمایش "عبدل‌میمون، لات پاکوتاه" رو هم چندان دوست نداشتم: چیزهای کمتری مورد پسندم بود در مقابل کلی نپسندیدهٔ دیگه.
بنابراین موقع تشویق پایانی اصولا نباید زیاد "نـا" و اشتیاقی می‌داشتم برای کف‌زدن. اما کارگردان اندکی قبل از پایان نمایش، آرام از پله‌های گوشه سالن بالا رفت و در منتهی‌الیه راست صحنه (و نه حتی مرکز صف بازیگران) ایستاد؛ دست روی شانه بازیگرش گذاشت، به بازیگران گروه و تماشاگران ادای احترام کرد و همراه گروهش روی صحنه تئاتر قد خم کرد. من و دوستانم با گرمی تمام تشویقش کردیم.
آقای کارگردان! از این‌که به "آیین تئاتر" احترام گذاشتی ممنونم؛ روی صحنه‌ای که تو خم شدی بسیاری از بزرگان هنر این مملکت قامت خم کرده‌اند و قدشون بیشتر شده. ... دیدن ادامه » قد شما هم به همون اندازه که ارزش صحنه رو پاس می‌داری بلندتر می‌شه. یقین بدان. کاش هم‌سن‌وسال‌ها و هم‌دوره‌ای‌هایت هم بیشتر به این اصول بها بدن.
امیدوارم در آینده که معروف‌تر شدی و اسمت رفت قاطی اسامیِ نامی، همین معرفت و نمک‌شناسی آیین نمایش در تو باقی‌مونده باشه و مثل خیلی از اون اسامی، نبوسیده باشی که بذاریش روی تاقچه!
:::::::::::::
پ.ن:
۱. من از دوستان دیگه‌ای که اجرا رو دیده‌بودند هم پرس‌وجو کردم و این روال اون شب‌ها هم بوده و مختص شبی که ما رفتیم نبوده.
۲. این چند مدت اون‌قدر از این مسئله شاکی بودم و آزارم می‌داد (از هر طیف و سنی، مرد و زن) که وقتی دیدم ایشون طبیعی‌ترین رفتار یک کارگردان رو انجام می‌ده این‌جوری خوشحال شدم.