تیوال رضا بولو | دیوار
S2 : 23:27:04
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال



::::: پیدا کنید پرتقال‌فروش را :::::::

یکی از کاراکترها داره یه جوک برای بقیه تعریف می‌کنه:

- برادرزنم یه پسرعمو داشت که داییش یه پدرزن داشت که پدربزرگِ پدریش دفعه دوم ازدواجش با یه دختر بومی ازدواج کرده بود که برادرش توی یکی از سفرهاش با یه دختری آشنا شده بود و عاشقش شده بود و از اون پسری به دنیا آورد که با یه زن داروخونه‌چیِ بی‌باک ازدواج کرد، که کی بود؟ خواهرزادهٔ سَرناویِ گمنامِ نیروی دریایی بریتانیا که پدرخونده‌ش یه عمه داشت که اسپانیایی رو روون حرف می‌زد و احتمالا از نوه‌های یه مهندس بود که جوون‌مرگ شده بود و خودش نوه یه مالک تاکستان بود که شراب خیلی بدی می‌داد اما یه نوه‌عمو داشت که استوار دوم ارتش بود و خونه‌نشین بود و پسرش با یه زن مطلقهٔ خیلی جوون ازدواج کرده بود که شوهر اولش یه میهن‌پرست صادق بود که تونسته بود یکی از دخترهاشو طوری تربیت کنه که اهل پول‌وپَله به‌هم‌زدن باشه و دختره موفق شد با یه شکارچی ازدواج کنه که "راتچـــیلد" رو می‌شناخت و.... که...
= عموش؟
- نه! نه،نه!
+ عمو نداشت!
- نه...
× خوشگله؟
- نه، نه خانوم
:: "چ" داشت؛ کلمه آخر، چ داشت
- ... دیدن ادامه » نه، نه آقا
+ نه عزیزم، پول‌وپَله داشت... که می‌گفت...
:: راتچـیلد
+ دقیقا راتچیلد
- عرض‌ می‌کردم: راتچیلد... که برادرش بعد از چند بار تغییر شغل دادن ازدواج کرد و صاحب دختری شد که پدرجدِ پیرِ نزارش عینکی می‌زد که یکی از پسرعموهاش بهش داده بود که برادرزن یه پرتغالی بود که شهردار یه شهر جوون بود که پسر نامشروع یه آسیابون بود که چندان فقیر نبود و برادرشیری‌ش دختر یه دکتر سابق دِه رو به زنی گرفته بود که خود دکتره برادرشیریِ پسر یه شیرفروش بود که خودِ شیرفروشه پسر دانشجوی یه دکترِ یه دهِ دیگه بود که سه بار پشت سر هم ازدواج کرده بود و این زنِ سومش...
:: عذر می‌خوام، من یه چیزی رو عرض کنم؛ چون من این زن سومشو می‌شناسم...
+ عه؟
:: بله! باهاش یه سر و سِرّی داشتم آخه [رو به همسرش] عزیزم گذران سگی‌ای بود و زندگی شاهانه‌ای...
- عرض می‌کردم: زن سومش دختر بهترین قابله منطقه بود و چون خیلی زود بیوه شده بود...
+ مثل زن من
- عرض می‌کردم: دوباره با یه شیشه‌فروش زبر و زرنگ ازدواج کرده بود که دختر رییس راه‌آهن رو بچه‌دار کرده بود و بچه‌هه تونسته بود خودش "راه"ش رو تو زندگی پیدا کنه
× عذر می‌خوام... "راه‌پله‌"شو!
+ مثل بازی مار و پله
- عرض می‌کردم: اون با یه فروشنده دوره‌گرد چهارفصل ازدواج کرده بود که پدرش یه برادر داشت که شهردار یه شهر کوچیک بود و یه "معلم موبور" رو به زنی گرفته بود که پسرعموش البته با قلاب ماهی می‌گرفت...
:: با قلاب قلابی؟
- عرض می‌کردم: یه معلم موبور دیگه که اسم اون هم ماری بود به زنی گرفته بود و برادرش هم با یه ماری دیگه که اون هم معلمه‌ای موطلایی بود عروسی کرده بود...
+ اصولا اگه ماری موبور نباشه ماری نیست!
:: قطعا
× درسته
- عرض می‌کردم: پدرش زیردست یه پیرزنه توی کانادا بزرگ شده بود که خواهرزادهٔ یه اسقفه بود که مادربزرگش بعضی وقتا زمستونا مثل هــمــه مــردم ســــــرمــــــا مــی‌خــورد!!!
×چه لطیفه عجیبی!
+باورنکردنیه
.
.
.
::::::::::::::::::::::::::::
اسم جوکی که تعریف می‌شه سرماخوردگیه!

رضا بولو
درباره نمایش مانستر i

::::: رضا گودمن ::::

در تعجبم که همه تماشاگران فقط ایزابل و جاناتان و مایکل و یوتا رو تو هال خونواده گودمن دیده‌‌اند... از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، من هم کشیده‌شدم داخل نمایش. مدام سعی می‌کردم جایی بشینم یا بایستم که میزانسن کار رو به‌ هم نزنم.
نکنه شما هم توی نمایش بودین و من متوجه‌تون نشدم؟

من تو اتاق داشتم مشقامو می‌نوشتم.
۱۷ دی
فدای سرتون آقا
ممنون:)
۲۱ دی
رضا من دیدم.
۲۱ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا بولو
درباره نمایش سبکی i


::::: زندگی منشوری‌ست در حرکت دوار ::::::


یه زمانی زنده‌یاد بهرام شفیع می‌گفت: "گل نکردن این توپ از گل کردنش خیلی سخت‌تر بود"...
حالا، سخت بشه از داستان زندگی <<یه پدربزرگ، دو پدر، دو پسر و یه نوه>> لذت نبرد.


پ.ن:
اگه اسمش بدبیاری نیست، پس چیه؟ از هر اجرایی خوشم می‌آد یا شب آخرشه یا فرداش شنبه‌ست یا برای شب بعد جایی کار دارم یا بلیت دیگه‌ای دستمه یا روز قمر در عقربه یا تظاهرات خودی‌هاست یا ...
یا بلیت میخرم میبینم حال ندارم از خونه بیرون برم :)))
۲۸ آذر
به‌به... وصف‌العیشت رویت شد...
امیدوارم زود به زود چنین احوالی بهمون دست بده، موقع خروج ازسالن :)))
۰۹ دی
به خدا ...
سالن کوچیک ، اون گوشه موشه ها
یواش و بی سر صدا
سه چهارتا جوون میان رو صحنه با هیچی ، میترکونن و میرن
چی میخواد دیگه آدم ..
۰۹ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
[کمی تا قسمتی موقت]


:::::: بدو رضا بدو ::::::


وقتی رسیدم دقایقی بود که اجرا شروع شده بود... به همین سادگی.
باید کمی زودتر حرکت می‌کردم... به همین روشنی.

با متصدی گیشه و مسئول سالن لبخندی مبادله کردیم از اون لبخندها که یه "پیش می‌آد دیگه" ازش آویزونه.
نه آسمون به زمین اومد نه - تا جایی که خبر دارم - زمین به آسمون رفت.
با آقای کارگردان خوش و بش کردیم و قرار شد یه شب دیگه برم سروقت اجراشون. ناخودآگاه از اون لبخندها که یه "اجرای موفقی داشته باشید" بهش سنجا‌ق‌شده، دوید رو لب‌هام.
همسر و فرزند کوچولوی کارگردان تو لابی منتظر بودند تا اجرا تموم بشه. نباید یه لبخند پت و پهن از اینا که یه "بابا دم‌تون گرم" گنده بغل‌شون دارن تحویل‌شون می‌دادم؟؟؟ کم ندیدیم شب‌های افتتاحیه [و غیر افتتاحیه] نمایش‌ها که جولانگاه نوباوگان عوامل اجرایی شده.

امیدوارم امشب تماشاگرها با لبخندهایی که دونه دونه "چه تئاتر خوبی" ازشون شکوفه زده از سالن بیان بیرون.

حیفه موقت براش آقا رضا
۲۸ آذر
آقا رضا انقدری این برد استثنایی و شگفت انگیزه که همین الان دستکش ، استوک ، دو بنده یا هر چیز دیگه ای که دم دستته و قابلیتشو داره رو میتونی آویزون کنی و با افتخار در اوج خداحافظی کنی !
۳۰ آذر
چاهار گوشه زمینم ببوس
۳۰ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


::::: توفان شابک‌ها ::::::

به نظرم تئاتر مالی نبود با این همه بهتر بود به قول لاکان که از ارسطو نقل می‌کنه، بیشتر مایه می‌ذاشتن؛ چون به گفته نوام چامسکی که هم‌نظر میشل فوکوست: بی‌مایه فطیره.


ΩΩΩΩ منابع و مواخذ ΩΩΩΩ
====================================

∇ مرکل، آنگلا/ بوطیقای ارسطو و پرستو/ ترجمه محمد پنجعلی و صادق ورمزیار/ تهران: نشر ژرف‌پژوهان به‌اندیش، ۱۳۷۲

∇ حنایی، سعید/ بازنمایی قتل‌های زنجیره‌ای در برادوی/ مشهد: انتشارات تطهیر، ۱۳٨۰

∇ Bloomsburry pub./How to deal with new Theatre? /Theron ،Charlize/
1999، ... دیدن ادامه » Newyork

∇ پورسرخ، پوریا/ تئاتر و فیهاخالدون آن/ شابدوالعظیم: انتشارات آستان مقدس حضرت عبدالعظیم‌الحسنی، ۱۳۹۸

∇ بیضایی، بهرام _ امیری، نوشابه/ جدال با جهل/ تهران: نشر گاج، ۱۳٨٨

∇ کولینا، پی‌یر لوییجی/ آفساید در تئاتر/ ترجمه حمید معصومی‌نژاد/ تهران: نشر بوکسوات‌هنر ۱۳۹۲

∇ بولو، رضا/ بازشناسی آرای رولان بارت در مکتوبات ژاک دریدا از منظر لاکانی با تکیه بر هرمنوتیک ماکیاولیسمی/ جلد دوم: خوانش‌های پساساختارگرایانه/ تهران: نشر هوپا، چاپ هفتادودوم، آذر ۱۳۹۸

∇ زارعی، ملیکا/ تئاتر برای بچه‌های ریش‌دار/ تهران: نشر کفشدوزک، ۱۳۹۱

∇ زمانی، مصطفی/ جوانان چرا؟!/ قم: انتشارات برگ طوبی، چاپ هفتصدم، ۱۳٨۳

∇ دولت‌آبادی، غلامحسین _ بارسقیان، آراز/ پس از کشف ردپای پلنگ صورتی/ تهران: نشر یکشنبه، ۱۳۹۶

∇ آیسخولوس/ دایهٔ مهربان‌تر از مادر برای تئاتر/ ترجمه پری صابری، داود رشیدی، حمید سمندریان، شاهرخ مسکوب، سعید حمیدیان و کامران فانی/ تهران: انتشارات پیام، ۲۵۳۰ شاهنشاهی

∇ پناهی، حسین _ و دیگران/ صد و ده دیالوگ ماندگار برای تئاتر/ تهران: نشر گل‌واژه، ۱۳۶٨

∇ خاتمی، سیدمحمد/ چرا و چگونه عضو کتابخانه ملی شویم؟/ انتشارات سازمان اسناد و کتابخانه ملی، ۱۳۷۳

∇میلوشویچ، اسلوبودان/ سانسور رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم/ ترجمه رحمت امینی/انتشارات آگه، ۱۳۹۲

∇ جی. رایلی، ایگنیشس/ گرم و نرم: تاثیر تشکچه راحتی سم سپارد بر آثار او/ ترجمه اشکان خطیبی/ نشر نیلا، ۱۳۹۰

∇ طباطبایی، سیدمحمدحسین/ تفسیر المیزان/ ترجمه سیدمحمدباقر موسوی همدانی/ قم: مؤسسهٔ دارالعلم، ۱۳۸۰

∇ نیچه، فریدریش/ چنین گفت زرتشت/ ترجمه قلی خیاط/ تهران: نشر نگاه، ۱۳۹۲

∇ اسپنسر، پاولا/ ۹ ماه انتظار زیبا/ ترجمه منصوره فضیلتی/ تهران: نشر معیار اندیشه، ۱۳۹٨

∇ بانی، بهنام/ اسرار فال قهوه/ تهران: انتشارات خاک صحنه، ۱۳۹۳

∇ معمولی، نقی/ تاریخ تئاتر علی‌آباد کتول از پارینه‌سنگی تا دوران معاصر/ گرگان: انتشارات گلستان ادب و هنر، ۱۳۹٨

∇ نامه‌های مارتین‌ مک‌دونا به مهدی کوشکی/ گردآوری و تنظیم: علی رفیعی/ تهران: نشر نو، ۱۳۹۷

∇ نامه‌های مهدی کوشکی به مارتین‌ مک‌دونا/ تصحیح و توضیح: مصطفی کوشکی/ تهران: نشر نیماژ، ۱۳۹٨

∇ گفتگوی رومئو کاستولوچی با نادر برهانی‌مرند همراه مقدمه‌ای از فرانسیس فوکویاما/ترجمه رضا قیصریه/ زیر چاپ

∇ رمزگشایی خفن از تئاترهای خفن/Theatre for Dummies/ در دست ترجمه

و...


رضا جان طنزت رو دوست دارم، قبول هم دارم ولی اینی که تو این پست و پست قبلی نوشتی برام انقدر مسألهٔ بزرگ و دیده شده‌ای نیست!!
اگر تونستی چند تا نمونه از این نظرات این مدلی رو برام تو سایر شبکه‌های اجتماعی بفرست، ممنون.
۲۲ آذر
Ali جان از لطفت ممنون :))
۱. بله... از بزرگان شنیده‌م یکی از دلایل عمده اینی که الان تو هچل معاصرمون افتادیم سر همین قضیه فلج نقد در زمینه‌های مختلفه.

۲.بگم حیف یا بگم خدا رو شکر که منتقد نیستم ولی چون کلا آدم خرده اطلاعاتی هستم بهتره سریع بپیچم تو اولین کوچه علی چپ خالی :))))))))

۳. اون اوایل از خوندن لیست منابع و مواخذ پایان‌نامه‌ها خیلی حرصم می‌گرفت... بعد دیدم طنزی که توش هست خیلی غنی و پرچگاله :))))
الان بیشتر حال می‌کنم باهاشون. اما خب این چیزی از تلخی ماجرا کم نمی‌کنه.
پیشنهادم اینه که اگه پایان‌نامه‌ای رسید به دستت اول، آخرش رو بخون... برای خوندن کلیتش انگیزه!! پیدا می‌کنی :))

۴. ... دیدن ادامه » اماااااان از این منابع جدید... می بینی تاریخ چاپ کتاب آذر ۹٨ هست با هفتصد صفحه... بعد تو لیست منابع طرف هست... تاریخ دفاع یا چاپ مقاله یا نقدش هم همون آذر نود و هشته... "رود رانری" مگه؟؟؟

۵. زنگ زدم انتشارات نیماژ و نشر نو... همه‌شون چاپ تمومه... چه به کوشکی چه به مک‌دونا... سری به دست‌فروش‌ها بزن...

۲۸ آذر
@لیلا جان جای دوربین‌هاتو پیدا کرده‌م بالاخره :)))))

@حامی جان، فروش چیه؟ من اینا رو واژه به واژه شخم زده‌م... معلوم نیست واقعا؟ [البته به‌جز دوتای آخر]
اون عنوان هفتمی تموم شده... ولی چون چرکنویس‌هاشو هنوز دارم تو خونه، تک‌نسخه خودمو می‌فرستم برات... آدرست همونه؟

@دایه گرامی، منم همون پاسخ همیشگی :))

@سحر جان، هنوز جای دوربین‌‌های تو رو پیدا نکرده‌م :((

@مسعود ... دیدن ادامه » جان گپ می‌زنیم به‌زودی... این‌جا چیزی بگم شاید برای یه عده از دوستان سوءتفاهم پیش بیاد.
بوس...

@فرزاد جان می‌دم خود خاله شادونه با خودکار معطرش برات تو صفحه اول کتاب تقدیم‌نامه بنویسه... رنگ خودکارش چی باشه بهتره؟

@امیر جان، کتاب پر و پیمونی هست... با ترجمه دقیق و شیوا... حتما بخونش.
۲۸ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید



:::::::: بخشش، لازم نیست اعدامش کنید. ::::::::


خیر سرم می‌خوام فکر کنم پیشنهادی که اینجا می‌ذاریم ممکنه به درد کارگردان و گروهش بخوره. به‌ویژه که ما کار رو از بیرون می‌بینیم و پامون تو باتلاق ماجرا نیست.
ولادیمیر ناباکف یه چیزی می‌دونسته که نمایشنامه اختراع والس رو تو "سه پرده" نوشته. یعنی هدفی داشته که دو وقفه بین روایت داستانش گذاشته؛ هرچند وقفه‌ای به اندازه ویرگول و نقطه‌ویرگول باشه نه در حد نقطه.
وقتی نمایش رو یه سره اجرا می‌کنید نبود اون دو مکث حیاتی، کلیت کار رو کمی دچار لکنت و معنای نمایش رو برای عده قابل توجهی از تماشاگران با اخلال و اختلال همراه می‌کنه.
بهتره به ولادیمیر و مهارتش در شیوه روایت و فنون داستان‌گویی اعتماد کنید و محض آزمایش، یکی دو شب اجرا رو سه‌پرده‌ای کنید، از نتیجه کار جا خواهید خورد.
بذارید بقیه هم ... دیدن ادامه » دست‌کم اندازه ما لذت ببرند.
به همین دلیل هم هست که در پایان بندی نمایش به قدری نمود بیرونی شخصیت پر رنگ شده که رسیدن به درونیات والس با پرش همراه هست. انگار شخصیت دچار شوک الکتریکی شده ...
۲۰ آذر
بیشتر توضیح بدید، من دیدم ، بگید کجاش باید چجوری میبود؟
۲۱ آذر
خانم کیان عزیز، بایدی در کار نیست. احساس کردم اگه اون دو وقفه موجود در نمایشنامه اصلی، در اجرا هم لحاظ می‌شد هم شخصیت والس شکل‌یافته‌تر می‌شد هم جهان پر از توهم و تخیل و مالیخولیای او بیشتر نمود پیدا می‌کرد. اصلا فلسفه اعمال و کردار او آشکارتر می‌شد. ... دیدن ادامه » از قِبَل این‌ها، فلسفه وجودی برخی کاراکترهای دیگه هم معنای روشن‌تری می‌یافت مثل نقش خلسه/فرشادجو یا دارودسته لامپ و بامپ و مامپ و استامپ و ...

پیشنهاد می‌کنم حالا که شما هم از نمایش خوش‌تون اومده نمایشنامه ناباکف رو بخونید.
۲۲ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید



:::: شمعدونیا دق می‌کنن؟ ::::

رفقای گرامی، هم تیوالی‌های ارجمند، تئاتردوستان نازنین
لطفا چشم‌تون به تیوال خشک نشه، هی صفحه رو رفرش نکنید، من قصد ندارم مطلبی در رد یا تایید شیوه بلیت‌فروشی این نمایش منتشر کنم. این‌قدر به تیوال زنگ نزنید که پس چی شد نظر بولو؟ هی پیامک نفرستید برام که الان تو این برزخ پرالتهاب چه کنیم؟ مدام ازم نخواهید که اطلاعیه رسمی بدم.

از خدا که پنهون نیست؛ از شما چه پنهون، گذاشتمش دم کوزه و به‌زودی آبش رو خواهم خورد... بله، "نظر"م رو می‌گم... باشه، باشه... اولش بسم‌الله می‌گم.... چشم، آروم می‌خورم یه وقت خفه نشم... اونم قبول، به گل گلدون هم یه مقدار می‌دم ازش... نه، شمعدونی نیس... نه، نه، طفلک آزالیا که به خاطر آب اون‌یکی کوزه خشک شد...
بین خودمون می‌مونه؟ خرزهره‌س...


ψψ از پاسخ دادن به کامنت‌های احتمالی معذورم. ... دیدن ادامه » ψψ
از تیوال تا مستقل پرانتز :)))))))))))))))))))))
۱۷ آذر
وای دایه جان
تو دیگه چرا؟!
تو که با رضا دوست شده بودی ...
۱۸ آذر
مریم جانم،اینها ظواهر قضیه ست
به قول فرزاد جان باید به بواطن توجه کرد!!!!
۱۸ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

::::: خلیفة‌ الله ::::::

آدم تخته کم‌می‌آره برای زدن، برای بلاگردونی ازشون. تمجید و تحسین باید نثار دقت، هوش، حواس، تمرکز، تشخیص، حضور ذهن، شناخت، سواد و حوصله این عزیزان کرد.

می‌پرسید کی‌ها؟

این دوستان بزرگواری که با یه‌بار دیدن یه اثر نمایشی (اون هم تو این سالن‌های جانکاه با اون آرگونومی صندلی‌ها و با اون تهویه مطبوع‌های مثال‌زدنی در طول سال) مثل تراکتور کل اجرا رو شخم می‌زنن و مثل کمباین بسته‌بسته تحلیل فرآوری‌شده تحویل می‌دن:


∇متنش که مالی نبود البته اصلش هم که از اون‌جا برداشته بوده‌ن؛ هیچ تحفه‌ای نبود واسه خودش.

∇مترجم هم گویا تازه رفته سر کار ترجمه. ای‌کاش اسنپ باهاش راه می‌اومد.

∇کارگردانیش هم در کل عالی بود به جز اون‌جاش و اون یکی جاش و همه فصل دومش که داغون بودن.

∇نورش ... دیدن ادامه » که خیلی خوب بود. هرچند می‌تونست بهتر بشه.

∇صداش افتضاح بود در کل... ولی من زیاد دوستش داشتم.

∇موسیقی که می‌تونم بگم بی‌نظیر بود؛ اما مفت نمی‌ارزید... ولی خیلی باحال بود.

∇بازی‌ها هم طیف گسترده‌ای داشت از بد مطلق تا خوب مطلق... بازیگر نقش الف و ب و جیم بدک نبودن... همه بازیگرهای مرد اپیزود دوم به جز نقش دال درخشان بودن... هر ده بازیگر زن اپیزودهای فرد، متوسطِ رو به عالی بودن البته اون خانومه مشکل شدید فن بیان داشت... بازیگر کودکیِ قهرمانِ داستان بسیار ضعیف‌تر از بازیگر میانسالیش عمل کرد که بیست درصد تقصیر خودشه و هشتاد درصد تقصیر کارگردان ناتوان نمایش.

∇دکور که اصولا حرف‌ زیادی نداشت.حیف وقت و پول.

∇طراحی صحنه که احتمال می‌دم باید چیزی سوای دکور باشه درخشان بود؛ پول بلیت حلال‌تون.

∇طراح لباس که هیچ جای دفاع برای خودش و کل صنفش نذاشته بود.

∇فیلمبردار [قسمت ویدیوی روی دیوارش] که جنونی گرم به کار تزریق کرده بود و من خیلی حال کردم.

∇طراح پوستر هم به نظرم اصلا تو باغ نبوده. کاش پوستر رو هم می‌دادن به طراح گرافیک کار که باز سری تو سرها داره... هرچند گمونم تو این اجرا مجالی برای شکوفاییش نبوده باشه.

∇دم سرمایه‌گذار کار هم گرم. بهتره پول‌هاشو تو همین تئاتر بشوره تا ببره تو سینما.

∇تهیه‌کننده کار هم یه ایول اساسی داره چون با وجود اینکه تو سینمای شونه تخم‌مرغی سرشناسه هنوز دلش پر می‌کشه یه بار دیگه اسم و سایه‌ش رو بچه‌های تئاتر باشه.


قدرت خوانش‌تون برقرار، ژرفای ادراک‌تون مزید، تنوع استنباط و استنتاج‌‌تون گسترده‌تر و ظرافت استدلال‌‌تون هوش‌رباتر ای جامع‌الاطراف‌های زمانه ما.

:)))
۱۶ آذر
دوستان بهتر از برگ گل، متاسفانه (یا خوشبختانه) سر کار هستم و فعلا پاسخ مبسوط نمی‌تونم به تک‌تک عزیزان بدم ولی تا اون فرصت دست بده عارضم که:

دارید شوخی می‌کنید یا جدی جدی مزاح می‌کنید؟ نکته من اینه که چطور آدم می‌تونه """هــــمـــه""" ... دیدن ادامه » فاکتورهای فنی و کیفی، سخت‌افزاری و نرم‌افزاری یه اجرای نمایشی رو از الف تا ی با <<یک‌بار دیدن>> به تجلی برسونه؟ اونم تو یه‌خط‌ونصفی...

۱۶ آذر
دارید شوخی می‌کنید یا جدی جدی مزاح می‌کنید
:-)))))))) عالی بود.
۲۸ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


:::::: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ ::::::


منبر اول:

از سال‌ها پیش آرزو می‌کردم کاش سالن تئاتر شهر امکان "صحنه گردان" و "غیب بازیگر" داشته باشه. بالاخره خداوند باریتعالی در سلسله اجابت‌های فله‌ایش از آرزوهای من، دو تا تیک سبز کنارشون گذاشت.
شب اول این اجرا رو فقط به این خاطر رفتم که ببینم بعد از سال‌ها صبر و پس از ماه‌ها بازسازی، سالن خاطره‌انگیزمون چه دلبری‌های جدیدی آموخته. بله...، صحنه چرخید، خوب هم چرخید... زمین هم دهن باز کرد و بازیگر رفت تو دلش و از مقابل دیده‌ها ناپدید شد اما فقط محض به‌رخ کشیدن این قابلیت‌ها نه اجرای یک الزام داستانی.
فعلا با اینا زمستونو سر می‌کنم.


منبر دوم:

خودم رو می‌ذارم جای ایمان افشاریان. آخرِ شبِ اولِ اجراش بیاد اینجا و ببینه یکی نوشته "تباه به معنای کامل کلمه." چه حالی به آدم دست می‌ده؟ کلی زحمت بکشی و خون دل بخوری و حرص و جوش بزنی و .. یه دفعه بذارن تو کاسه‌‌ات. بی‌انصافی نیست؟
احتمالش ... دیدن ادامه » ناچیزه ولی خدا رو چه دیدین؟ شاید ایمان افشاریان هم خودش رو بذاره جای ما و سعی کنه بفهمه تماشاگری که شب اول اجرا اون تجربه رو از سر گذرونده چقدر امیدِ برگشت به زندگیِ عادی براش باقی می‌مونه؟


منبر سوم:

خدا کنه اگه آقای کارگردان یا آقای بازیگر بخوان خودشونو جای تماشاگر بذارن اون لحظه جان دادن ویکتور/پژمان جمشیدی رو جای خودشون باشن. چون هیچ بعید نیست که اون تیکه رو به سلامت رد نکنن. ما تماشاگرها تحمل‌هایی داریم که به راحتی تو قوطی هر عطاری پیدا نمی‌شه.


منبر چهارم:

ای دوستانی که از این اجرا خوش‌تون اومده! ای تماشاگرانی که حتی اندازه یه نعلبکی از این اجرا لذت بردین! گوارای وجود نازنین‌تون.
ما هم خدایی داریم و هیچ بعید نیست در اجرای بعدیِ همین سالن یا دیرتر، بزنه و شاه‌عباس نعلبکی‌‌مون رو زیر یه لایه لذت ببینیم و سبیلش رو به شما عزیزان نشون بدیم و با ذوق بگیم: "دیدین بالاخره جنبید؟"
همین رضایت ما را بس.


منبر پنجم:

نتیجه زحمت گروه هنری لزوما رابطه مستقیمی با رضایت [یا حتی رضایت نسبی] مخاطب نداره هرچند رابطه‌شون کم الکی نیست و خالی از حساب و کتاب هم نباید باشه. امیدوارم در پروسه تمرین و اجرا خود دوستان هنرمند تشت‌ها و لگن‌ها و سطل‌های لذت رو مدام پر کرده و سر کشیده باشن.
همین هم برامون مایه التیامه.


منبر ششم:

ممکنه یکی اون وسط‌ها یه لحظه تشت یا نعلبکی‌شو زمین بذاره و بگه "حاجی حالا که رفتی بالای منبر و پایین هم نمی‌آیی بگو ببینیم مشکل یا مشکلات اجرا چی بوده آخه؟ تو یکی نمی‌خواد نگران روحیه لطیف کارگردان و عوامل باشی اونا اگه پوست کرگدن نداشتن وارد این گود نمی‌شدن."
نکته مغفول اینه که این وسط تیوال هم یه دبّه‌ای داره که هی پرش می‌کنه و می‌زنه به بدن. اگه بخوام از سایر داشته‌های تیوال برای اون عزیزان نام ببرم می‌تونم به قیچی، درفش، سیخ، سیخونک، بیز، کاتر، اسید نیتریک و دامستوس اشاره کنم.


منبر هفتم:

منبر هفتم مال شما دوست عزیزه... مختص خودتونه... بله، شما.... دقیقا شما... بله، بله...
لطفا اون جمله معروفت رو که بارها گفتی، بگو تا منم جواب از قبل آماده‌ام رو که بارها گفته‌ام بگم... بله، همون جمله رو...







ممنون از صلوات‌تون. این نمایش رو با بلیت ۶۳ تومنی دیدم.
۰۸ آذر
خدا کنه بقیه خوشحالی‌هات این‌قدر بی‌رنگ‌وبو نباشن. اصولا باید تشکر کنم ولی جوانمردانه‌تر! اونه که بگم "به خودت بیا" :))

واقعا برام مهم نیست بقیه چی فکر می‌کنن در این‌باره. تو هم برات مهم نباشه... بذار هرجور دوست دارن فکر کنن. کلا اندیشیدن کار سختیه. ... دیدن ادامه » به زحمت‌شون راضی نباش.
۱۲ آذر
من به شخص عزیز و با وجاهت شما بولوجان ارادتم بسیارست هر آنچه نوشتم قلبی بود :)
باکمال میل به امیددیدار وگفتگو

پ.ن: چقدرخوشحالم بین دایه جان و بولوجان موافقت محکمی می بینم که تلخی آن اتفاق منجر به غیبت کبرای دایه جان ، به شیرینی گرایید ..
۱۳ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا بولو
درباره نمایش پارتی i

:::::: حالا حکایت ماست ::::::

نویسنده فقیدی تو مرور خاطراتش* از دوران کودکی می‌گفت:
"روزگاری پیش اومد که آذوقه‌مون تو خونه ته‌کشید... چای‌ای رو که قبلا دم‌کرده‌بودیم جلو آفتاب پهن می‌کردیم تا خشک بشه بعد همون چای رو دوباره، اما با مقدار بسیار بیشتر دم‌می‌کردیم و می‌گذاشتیم جلوی مهمون... مادرم توش دو پر گل‌محمدی از باغچه یا -اگه داشتیم- نوک ناخن چوب دارچین می‌نداخت ولی اون چای دیگه چای نمی‌شد... صورت مهمون‌ها موقع نوشیدن هیچ‌وقت از یادم نمی‌ره."

* نقل به مضمون، از شب‌های کافه شوکا
شبهای کافه شوکا نخوندم
ولی متن خیلی برام آشناست.. انگار دیالوگ ی فیلم یا نمایشی باشه ک دیدم...
۰۴ آذر
اختیار دارین بامداد عزیز. بزرگوارین شما
۰۴ آذر
@وحید جان، شب‌های کافه شوکا عنوان برنامه و دورهمی‌ای بود که آقای پورمقدم اوایل دهه هشتاد تو کافه‌ش برگزار می‌کرد. بعد از چند جلسه به دلایلی که مختص این مملکت فلک‌زده‌ست برنامه برچیده شد.
این عبارات رو تو یکی از جلسات از اون عزیز سفر کرده شنیدیم.

@نرگس ... دیدن ادامه » جان امیدوارم خداوند متعال خودش یه فکری برای شعاع اون روزنه امیدمون بکنه. به نانومتر هم راضی هستیم چه رسد به میلی‌متر.

@بامداد جان من این چایی دوستان رو خارج از مدیای تئاتر سر نکشیده‌ام. ایشالا قسمت بشه اون دیشلمه[های] سینماییش رو هم تا آخر بتونم بنوشم.
۰۸ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا بولو
درباره نمایش سوختن i


::::::::: اماره .vs لوامه ::::::::::

خواستم این‌جوری شروع کنم که "شب لذت‌بخشی بود برام، نمایش دلنشینی بود برام و..." بعد فکر کردم بهتره این مسیر رو نرم.

بذارید این یکی رو آزمایش کنم:

"مفتش و راهبه" رو چند سال پیش خونده بودم. تا جایی که یادمه اطناب ملال‌انگیزی داشت و کالین‌ گرامی تا جای ممکن آب بسته بود بهش البته تصفیه‌شده و بادقت.
از چند شاخه اصلی کتاب اتفاقا فرازهایی برای اجرا انتخاب‌شده که همراهی‌برانگیزتر و جذاب‌تره: کشیش جوان و دختر در روایت کوروش‌نیا بولد شده.
روایت بدون لکنت اجرا رو پیش برد. در طول مسیر همراه کار بودم. بازی‌ها """برای من""" دلچسب بود هرچند باوجود توضیحات گروه، این لجاجت پلید باهام هست که اگه سن مفتش/میثاق زارع با ترفندهایی بالاتر گرفته می‌شد؛ کنتراست دنیای او با دنیای کشیش جوان و دختر نمود بهتری داشت.
بـازی دو غنچه نشکفته داستان و به‌طبع اون شیمی بین‌شون ""برای من"" بسیار گیرا بود. فضای پر از مهر و تمنا بین‌شون خوب ساخته شد. تشکیک‌مندی! کشیش جوان هم قشنگ ملموس بود.
اگه لباس‌‌ها هم باب‌دلم بودند و دکور هم ساخت باحوصله‌تر و دیتیل‌مند‌تر و اصولا بلندپروازانه‌تری داشت بعید نبود به داخل دنیای نمایش بلعیده بشم.
محدودیت‌های زمانی و سالنی گروه رو درک کردم ولی خب هوس بلعیده شدن داخل نمایش به این سادگی‌ها دست از سر آدم برنمی‌داره.

قسمت ... دیدن ادامه » عمده‌ای از لذت "تـماشـا" بستگی به تعداد نفوس حاضر در سالن داره. سالن نیمه‌خالی انرژی ارسالی و دریافتی رو کاهش می‌ده.
امیدوارم بار دوم که برای تماشای کار می‌رم دی‌اکسیدکربن سالن، آخرسر بر اکسیژنش بچربه.
نفس اماره‌ عنودم هم از خدا می‌خواد اون روز لباس مری ساعاتی قبل از اجرا زیر صاعقه‌ای پودر بشه و خاکسترش رو توی لباس کشیش جوان بپیچن و رد کنن بره.
به هر تماشاگری که خبر بیاره لباس‌ها عوض شده، بلیت رایگان کل نمایش‌های سالن ناظرزاده تا پایان قرن شمسی فعلی اهدا می‌شه. [با یک همراه حتی]
بعد از شونصد بار فشردن دکمه نگارش، بالاخره نگارید.
۲۹ آبان
نه :)))
به خدا میسپارمت که اصلاحت کنه
۰۲ آذر
ممنون.
و کفی بالله وکیلا
:)))
۰۲ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

:::::: نجات سرباز رایان :::::::

تشکر می‌کنم از سه عکاس عزیزی که اجرای شب پیش رو برامون خاطره‌ انگیزتر کردند. ممنونم ازشون که هیچ اعتقادی به "سایلنت شاتر" نداشتند؛ ممنونم‌ترم از اساتید احتمالی‌شون که گویا این دو کلمه ناقابل رو به گوش این سه نازنین نرسونده بودند... امتنان بیشتر نصیب اساتیدِ اساتید این سه تفنگدار می‌شه که چنین آموزگاران عکاسی‌ای رو از خط تولید گذرونده و به بازار گسیل کرده‌اند.

خیلی خوشحال شدم که حین اجرا دوست عکاس‌ِ گروه مدام مانیتور دوربین رو چک می‌کردند، انبوه عکس‌های فله‌ای گرفته شده رو محک می‌زدند مبادا بعد از اجرا لَختی مجال مناسب گیرشون نیاد تا همین کار رو بیرون سالن بکنند. آخه می‌دونید به قول دکتر ارنست [یا شاید داداش کایی‌کو. مطمئن نیستم] تئاتر هنر لحظه‌هاست.

در پوست خودم نگنجیدم وقتی دیدم نور مانتیور رو روی بیشینه ممکن تنظیم کرده‌اند تا ما تماشاگران طفلکی هیچ کم‌وکاستی نداشته باشیم. از مهارت مثال‌زدنی‌شون در بالاوپایین‌کردن منوهای متنوع و پیچیده دوربین نگم براتون؛ انگار هودینی برگشته و می‌خواد کل سالن رو ذوق‌مرگ کنه.

به خودم بالیدم در اجرایی حضور داشتم که رگبار شاترها از کل شلیک‌های نبرد نرماندی بیشتر نباشه کمتر هم نبود... البته اینو هم مطمئن نیستم!

از تولیدکنندگان حافظه‌های ذخیره دوربین سپاس مقتضی رو به‌جا نیارم بی‌انصافی بزرگیه. خدا عزت‌تون بده؛ رم‌هایی ساختید که اگه تا قیام قیامت هم دست‌شون رو از رو دکمه برنمی‌داشتند همچنان جا بود برای ذخیره.

کسبه نازنین و فرهیخته خیابان جمهوری رو هم کم تو ذهنم نبوسیده‌ام. ما خیلی مدیون شما و سرکرده‌های وارد‌کننده تجهیزات عکاسی هستیم. ممنون که هر عزیزی رو که تو خونه میونه‌اش با والده‌شون شکرآب شده با آغوش باز می‌پذیرید و با تخفیفات مَشت، به احیای نرماندی کمک می‌کنید.

اما ... دیدن ادامه » تشکرهای عمیق، سپاس‌های راستین و امتنان‌های حقیقی نثار گروه اجرایی که نخواسته بودند قبل از اجرا با توضیح واضحات و دعوت به رعایت ابتدایی‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین اصول عکاسی تئاتر، خاطر عاطر سه عزیز نازنین‌مون رو مکدر کنند.

من به پنج-شش نفری که بعد از اجرا معتقد بودند اصلا خود گروه اجرایی این نکات رو نمی‌دونند یا براشون محلی از اعراب نداره یا تره هم براش خرد نمی‌کنند؛ اخم‌هام رو نشون دادم، کمی هم لبم رو گزیدم و گفتم: "نگید این حرفا رو... اصلنم اینجورکی نبود. اگه دین ندارید لااقل آزاده باشید..." و با بغض ادامه دادم: "حتما می‌دونن و محل داره و خرد می‌کنن. یقین بدونین گفته‌ان و مصر هم بوده‌ان روش. اصلا حرفه‌ای‌گری چنین ایجاب می‌کنه." گمونم دوستان هم گفتند ایشالا گربه‌س. [اینو هم مطمئن نیستم.]

پ.ن:
از یکی از سه تفنگدار پرسیدم: "بار اول‌تون هست عکاسی تئاتر می‌کنید؟"... تا الان به خودم می‌گم آخه این چه سوالیه پرسیدی رایان؟
خیلی خوشحالم که با این قلم طنز و زیباتون باز هم برامون مینویسید و ما میخوونیم و لذت میبریم :))
۱۲ آبان
عکاسی که اذیت نکنه افسانه است :)
۱۹ آبان
منم شنبه دیدم نمایش رو، حضور عکاس‌ها حس نمی‌شد، ولی خرچ خرچ چیپس و پفک خوردن چند نفر از تماشاچی‌ها، روی اعصاب بود.
۲۰ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

:::: سیمای مردی در دوردست :::::



آروند دشت‌آرای [پی.وی تلگرام] : رضاجون حتما بیایی‌ها... دلگیر می‌شم نیایی.

ستاره پسیانی [با پیامک] : بولو می‌آی دیگه؟ هان؟؟

کاظی جون [دیدار تصادفی در چلوکبابی طرقی/اشرفی‌اصفهانی] : رضا سنگ رو یخ‌مون نکنیا. حتما بیا... قول؟؟

مارین ون‌هولک [تماس با تلفن منزل]: نیای آروند دپرس‌تر می‌شه... حالا چی می‌شه این‌بارم بیای؟

علی شادمان [جی میل] : آقا رضا با احمد قزوینی سر روز اومدنت شرط بستم‌ها... بمونی برا شب دوم، ده چوق باخته‌‌م...

آروند ... دیدن ادامه » دشت‌آرای [یاهو میل] : چرا سین نکردی؟؟ بابا پیش گروه و سالن و تماشاگرا سنگ رو یخم نکن... بیا


فاطمه نقوی [تماس با تلفن محل کار] : ستاره گفت بهت بگم ... (ببینم کسی دور و برت که نیس؟) گفت بگم بهت اگه نیای اجرامون رو ببینی دیگه اسمت رو نمی‌آرم... می‌شناسیش که؟


الهام کردا [واتس‌آپ] : منت‌کشی نمی‌کنما... اختلافات قبلی‌مون سر جاش ولی مرامی پاشو این بداهه رو بیا... فک و فامیلم نیاوردی خودت حتما بیا.


رضا کیانیان [پیغام‌گیر تلفن منزل] : پس کی می‌رسی خونه؟ باهات کار ضروری دارم. باید حضوری ببینمت. ساعت کوک کردی واسه شروع بلیت‌فروشی؟


آروند دشت‌آرای [نامه/پست پیشتاز] : رضای عزیز گفتم شاید دوست داشته باشی روی کاغذ هم ازت بخوام بیایی و بداهه‌مون رو ببینی. خیلی مایه دلگرمیه برام... برای همه‌مون. منتظرت هستیم، با شوق.

امیراحمد قزوینی [تماس با سیم‌کارت ۱] : خواستم واست دایرکت بفرستم الهام گفت اینستا نداری... شب دوم منتظرتیما.... شب اول به کارات برس عزیز.


الهام کردا [دایرکت توییتر]: واااای اصلا یادم رفته بود توییتر داشتی... خلاصه هر چه زودتر بیایی اجراهای بعدی رو با خیال راحت می‌ریم... کوفت‌مون نکن تو رو خدا.


سهیل مستجابیان [تماس با سیم‌کارت ۲] : ببخشید آقا رضا شمارتون رو با هزار مکافات از کاظی گرفتم... می‌دونم با اجرای قبلیم سوهان روح‌تون شدم ولی باور کنید تو بداهه پیشرفت‌هایی هرچند کم داشته‌م... می‌تونید از شادمان بپرسید... ناامیدم نکنید لطفا.


رضا کیانیان [مانیتور آیفون منزل] : باز کن بابا... می‌دونم خونه‌ای... دارن نیگام می‌کنن... حالا باز کن بیام تو ... واسه یه تئاتر خون به دل‌مون نکن... دِ بزن اون دکمه رو.


ستاره پسیانی [نوشته‌ی روی بادبادکِ هوا شده از پارک پردیسان] : بولووووووو بیاااااا


الهام کردا [دست‌نوشته‌ی روی میز کافه امجدیه]: یادت نره... بشین رو همون صندلی همیشگیت.


رضا کیانیان [اصواتی از طریق کانال کولر]: یا مثل بچه‌ آدم بلیت می‌گیری پا می‌شی می‌آی کارمون رو می‌بینی یا هرچی دیدی از چشــ...

روانییییییی :)))))
۱۵ مهر
نیلوفر جان اینقدر اینجا رو به حاشیه نبر.
۱۷ مهر
ممنونم بولو جانِ عزیزم. :))
خیلی وقت هم هست که زیارتتون نکردم استاد بی مثال .
۱۷ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

::::: اگر داغ شرط است‌، ما برده‌ایم‌ ::::

قشقایی عزیزم! رفیق قدیمی، دووم بیار. قربون اون پله‌هات، صبر داشته باش... این نیز بگذرد...
خودم می‌آم رو تموم زخم‌هات مرهم می‌ذارم؛ تو فقط از هم نپاش...
قشقایی زرد و پژمردهٔ من! دل به پاییز نسپار؛ به بهار ۷۷ و اجراهای بهرام بیضایی فکر کن...
تصدق اون فاصله ردیف‌‌های صندلیت برم؛ تو خودت نریز... این نیز بگذرد...
منم از این تعجب کردم چرا قشقایی؟ چرا تئاتر شهر؟
چرا مثلا شهرزاد نه؟
۲۱ تیر
این دلخوش کنک ها بد جور می سوزونه رضا جان
۲۲ تیر
موافقم.... ولی بودش از نبودش بهتره.
۲۲ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

::::: کمترین سرود :::::


بیش از نیمی از ششم ژوییه امسال‌مون هم سپری شد... دوباره برای کبوترهای‌مان دانه بریزیم...
دونه
دونه
دونه
دونه
یه ستاره توی آسمونه ....
:))))
۱۵ تیر
دایه جانم.. بغل و آغوش و موچ و پوچ طوری ❤️⁩❤️⁩
۱۵ تیر
یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را
تا آب کند این دلِ یخ بسته‏ ی ما را
آقا رضا جان کوجایی برادر، فقط آدرس بده :)))

۱۵ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


::::: داس مه نو ::::::

پناه بر خدا... دوستان از فرانسه خبر می‌دن که فلوریان زلر رو در حال خرید مداد و کاغذ دیدن.
عااالی بود :))))))
۰۵ تیر
سپاس بسیار :)
۰۷ تیر
سلامت و برقرار باشی....
مخالفم کاملا با این گزاره‌ها


۰۷ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا بولو
درباره نمایش کرونوس i

::::: آنتالپی :::::

قبل از خرید بلیت پرس‌وجو کنید ببینید برند کولرهای گازی سالن چیه. یه فروند کنترل از راه دور اون دستگاه رو تهیه کنید و روز اجرا همراه داشته باشید.
وقتی نمایش شروع شد بی‌درنگ ازش استفاده کنید چون متصدیان سالن نیازی نمی‌بینند از کولر و کنترل استفاده کنند، اون‌ها دوست دارند موقع خروج خیسِ شما رو ببینند، آرزو به دل بذاریدشون.


چقدر متوقعین شماها!
هم کولر بخرن
هم کولر روشن کنن
هم دمای سالن رو کنترل کنن
هم براتون نمایش اجرا کنن
یه ذره پول دادین میخواین جمیله هم ....
لا اله الا الله
۲۲ خرداد
خوشا به سعادت‌تون.... خوب بغل‌تون کرده خدا :)))))
۲۸ خرداد
:))))))))))))
۲۸ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


::::::: همیشه شعبون یه بار هم رمضون ::::


الهه تئاتر دلش نیومد بهار ۹٨ بگذره و من، بی‌تئاتر خوب طعمه تابستون بشم.
البته زور این الهه به گرمای "سونای سپند" نرسید.... خوب شد حوله بزرگ برداشته بودم....
۲۱ خرداد
این استدلال‌هایی که می‌آری مگه جای رد کردن هم دارن؟؟ :)))
۲۱ خرداد
:))))))
۲۱ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید



::::: سلاخ‌خانه شماره چند؟ :::::


یکشنبه‌ها تو پادگان یه چلو مرغ بهمون می‌دادند که پیدا کردن اثری از مرغ توش نیاز به هیات تحقیق و تفحص، کلی ذره‌بین و تعدادی میکروسکوپ داشت. بچه‌ها به شوخی می‌گفتند انگار یه مرغی یه روزی یه تُک‌پا از یه ورِ یه شالیزار تو تایلند عبور کرده! همین‌قدر مرغ بود تو غذامون!

اگه گروه نمایشنامه رو هشت ماه که نه، هشت ساعت می‌ذاشتند وسط سالن و می‌رفتند خونه‌هاشون، به یقین اجرا چیز نزدیک‌تری به متن در می‌اومد. نسبتی که اجرای دوستان با متن اکسانن داشت نسبت اون مرغ و شالیزاره.
شاید تو اون هشت ساعت خودِ کف سالن به حرف درمی‌اومد و می‌گفت: "بچه‌ها نکنید این کار رو با من.... شطرنجی آخه؟؟"


http://uupload.ir/files/yly_19831_132114_(1).jpg
ایماژ جالب و بیاد ماندنی بود پاراگراف اول:))
۱۲ خرداد
هم خدمتی بودیم با این اوصاف بولو

60تومن برای نمایشی که کوشکی بازی میکنه و توی مستقل اجرا میشه دادی؟! از نارضایتیت راضی ام :)
۱۳ خرداد
امیری ‌حدیث‌جان، شما رو چه به آش‌خور جماعت؟

نخیر، ۶۰ تومن ندادم.
خوشحالم اون اجرا یه خروجی مثبت داشته... رضایتت کم دستاوردی نیست...
۱۴ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


::::: معصومیت از دست رفته :::::


عمروآبادی‌جان تا داری خشاب کلت رو پر می‌کنی و تا من شیر حموم رو باز نکرده‌ام، اجازه می‌دی یه سوال کوچولو از بچه‌های گروه نفرین‌قحطی‌زدگان بپرسم؟ بدانم و بمیرم بهتره یا ندانم و بمیرم؟

آیا تخفیـ. . . . . .
نه رضا!
نه!
تو نباید بمیری....
۱۱ خرداد
:))))
اینو عرض کردم که بدونید کثیری از پنهان‌کردن‌های کامنت‌های دوستان از کجا آب می‌خوره...
۱۹ خرداد
ممنون الان فهمیدم برای امنیت جانی خودمونه D:
۱۹ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید