آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال میثم | دیوار
S3 : 05:59:07 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
میثم
درباره فیلم لباس شخصی i
کارِ حزبی کم کم تبدیلم کرد به پیچ و مهره..... پیچ و مهره‌ی یه کارخونه‌ی کثافت سازی
میثم
درباره فیلم دوزیست i
زیادی که نجیب باشی با اسب اشتباهت می گیرن
این ابرها را
من در قاب پنجره ها نگذاشته‌ام
               که بردارم
اگر آفتاب نمی‌تابد
تقصیر من نیست
با این همه شرمنده‌ی تو ام
خانه‌ام
در مرز خواب و بیداریست
                    زیر پلک کابوس ها
مرا ببخش اگر دوستت دارم
                  و کاری از دستم بر نمی‌آید.

رسول یونان

####

عاشقانت ... دیدن ادامه ›› نخواهند ماند
یکی یکی می روند
محو می شوند
هر بوسه که بر یکی می زنی
شلیکی به دیگری ست
یک به یک خواهند رفت
تنها یکی خواهد ماند
که از همه قوی تر است
یکی که مدام دور و برت پرسه می زند
من ؟
نه
آخرین شلیک ات
کار مرا نیز ساخته است
تنها یکی خواهد ماند
که از من قوی تر است
رو به رویت خواهد نشست
به چشمانت زُل خواهد زد
و تو را از او گریزی نیست
از دیرباز می شناسمش
نامش تنهایی ست

شهاب مقربین
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
حمیدرضا مرادی، سپهر و جعفر میراحمدی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
میثم
درباره فیلم آتابای i
- آدم بدون درد، وجود نداره.
- تنها ایرادِ ماه اینه که نورش رو از یکی دیگه می گیره
میثم
درباره فیلم خروج i
- تلفن ثابت داری عمو
- نه
- پس اگه با یکی کار داشتی چیکار می کنی؟
- میرم در خونَش
- جمع پایدار، تا پایِ دار.
- شده برج میلاد رو خلال دندون کنم، این بی ناموسو از لای جرز دیوار در میارم.
- شب با ما خوابید، صبح با ما پا نشد..
- خودتو بزن به نفهمی، مامور جماعت با نفهم کاری نداره.
شبیه دیالوگهای فیلم فارسیه!
۱۹ بهمن ۱۳۹۸
پر شال م باش کارت دارم :))
۳۰ بهمن ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
میثم
درباره فیلم خون شد i
- یه روز عصر، مُرد... ااا. اون که عصرا نمی مرد!
- کار عشق یه عمره، کار نفرت یه لحظه
- دزدِ نگرفته ، پاسبونه
- کفن دزد که از مرده نمیترسه.
- فامیلش گلابه، خودش بو شاشه...
- ما به ناچار بدی رو بهتر از خوبی بلد شدیم.
میثم
درباره فیلم تعارض i
روایت، مالیخولیا، انسان، ناانسان
به بهانه اکران فیلم «تعارض» در جشنواره فجر

میثم غضنفری

«دارم خفه میشم، از زندگی خودم خسته شدم، دلم مرگ می خواد. امان از روزهایی که شبیه روز مرگت هستند اما روز مرگت نیستند.
چه فایده داره بودنی که فایده نداره. من هویتی ندارم. هیچ قصه ای ندارم. من به دوربین‌های مداربسته که دارن آدم رو کنترل می کنن حساسیت پیدا کردم … اونقدر توی این ماجرا غرق شدم که احساس می‌کنم پشت همه این دوربینا یه نفره … یه نفر که چهار چشمی داره منو نگاه می کنه! من عاشق شدم! عاشق کی؟ نمی دونم. فقط می دونم اون من رو می بینه. پشت همین دوربینا! »
از فیلم «تعارض» به کارگردانی محمدرضا لطفی

1
روایت
به تعبیر هانا آرنت؛ «زیستن همان اندیشیدن و به تعبیری روایت کردن است.» آنچه به زندگی ... دیدن ادامه ›› معنا می‌بخشد، همان روایت است. از نظر آرنت، بدون بدل ساختن رخدادهای خام زندگی به رویدادهای زمانمند یک داستان یا روایت در جهان و در میان دیگران، امکان تاب آوردن توالی رنج‌ها وجود نخواهد داشت. برایان دی پالمای معتقد است: «انسان‌ها تا وقتی جهان پیش رویشان در قالب روایت درنیاید آن را درک نمی‌کنند.» و پیتر بروکس هم می‌گوید: «تعریف ما از انسان بودنمان وابسته به قصه‌هایی است که درباره زندگی خودمان وجهانمان می‌گوییم». به تعبیری قصه ما عنصر اساسی تشکیل‌دهنده هویتمان است.
ذهن، متانت و آرامش خود را در فعالیت روایی می‌یابد. رابطه بین ذهن و روایت یک رابطه دوطرفه است. ازیک‌طرف ذهن، به‌عنوان راوی روایت می‌کند و از طرف دیگر اجازه می‌دهد روایت در او دخل و تصرف کند.
روایت، نوعی آشکار کردن خود است. در جهان پیشا مدرن انسان خود را برای خود یا دیگری آشکار می‌کرد. روایت انسان برای انسان؛ اما در جهان مدرن انسان خود را برای «نهادها» و از جمله رسانه‌ها آشکار/ روایت می‌کند. نهادها و ابزارهای نظارتی‌شان که از جنس تکنولوژی هستند انسان نیستند. در جهان مدرن، انسان خود را برای ناانسان روایت می‌کند.

2
ساختار سراسربین
نهادها با ساختاری سراسر بین، انسان‌ها را رصد می‌کنند. ساختار سراسر بین، ایده جرمی بنتام فیلسوف انگلیسی است. ساختاری برای دیده‌بانی دائمی در زندان، بدون این‌که زندانیان بتوانند مطمئن شوند که در کدام لحظه تحت نظارت‌اند. چشم‌هایی که همه‌جا هستند، همیشه هستند و فارغ از حضور انسان عمل می‌کنند. عجیب اینکه در دوران معاصر، انسان‌ها به این چشم‌های ناظر - همان دوربین‌های مداربسته – احساسی مثبتی دارند و نمادی از امنیت می‌دانندش. انسان خود را برای ناانسانی با میلیون‌ها چشم روایت می‌کند و گاهی حتی عاشق آن چشم‌ها می‌شود.

3
نا انسان
لیوتار در مقدمه کتاب نا انسان می‌نویسد: «اگر انسان‌ها در فرایند ناانسان شدن قرار گرفته یا بدان نزدیک باشند چه خواهد شد؟ اگر نا انسان در آنچه مناسب و منحصر به نوع انسان است، سکنی گزیند آن‌وقت چه می‌شود؟»
وقتی لیوتار به این مسئله می‌رسد که چه چیزی مناسب نوع بشر است می‌گوید: اندیشه یا اندیشیدن. از جمله تصمیم‌گیری، استدلال، روایت.
نا انسان اکنون به اشکال مختلف در کنار ماست و تکنولوژی بیش‌ازپیش بر زندگی‌هایمان دست‌اندازی می‌کند.
دونا هاروای، انسان‌ها را موجوداتی افسانه‌ای، دورگه‌هایی فرضیه‌پردازی شده و مصنوع ماشین و ارگانیسم می‌داند. او معتقد است ما نمی‌توانیم تکنولوژی را از انسانیت خود خارج کنیم. میشل فوکو هم می‌گوید: «تکنولوژی ساخته و پرداخته ما آدم‌ها نیست. بلکه همه‌چیز کاملاً برعکس است.»
تکنولوژی با میلیون‌ها دوربین نظارتی نه تنها عملاً حریم خصوصی برای ما به جا نگذاشته بلکه حتی گاهی به مرزهای روانی ما هم رخنه می‌کند. چشمان سراسر بین حتی در ذهن ما هم حضور دارند و ما هنگام روایت کردن قصه زندگی‌مان، خودمان را در مقابل این چشمان سراسربین می‌بینیم. و شاید آنچه ما به‌عنوان روایت از خودمان بر زبان می‌آوریم، در واقع روایتِ این چشمان سراسر بینِ مستقر در ذهن ماست.
روایت‌های ما در فضای مجازی هم از زیر این چشمان سراسر بین می‌گذرند. این چشم‌ها به ما می‌گویند چه بگوییم و چگونه بگوییم. الگوریتم‌های نمایش مطالب در صفحات مجازی مشخص می‌کنند که کدام روایت «ترند» شده و مورد قبول اکثریت واقع شوند.
درنهایت اگر عنصر اصلی هویت ما، روایت ما از خودمان است، این روایت عرصه تاخت‌وتاز و درنهایت برساخته و وانموده ناانسانیت است.
ناانسان به جای انسان نشسته و انسان را روایت می‌کند. «روایت ناانسان از انسان.»

4
مالیخولیا
در تعامل دوسویه ذهن و روایت‌های وانموده شده، ذهن از دریچه چشم ناانسان به معنا، جامعه و واقعیت می نگرد. و در نتیجه ذهن دچار آشفتگی و پریشانی می‌شود. و به قول الیاس کانه تی؛ «انسان احتمالا از تاریخ بیرون افتاده است.» تاریخ برای انسان در یک وضعیت وانمودنی به سر می برد. همچون بدنی که در یک خواب زمستانی نگاه داشته شده باشد. در این اغمای پایان ناپذیر، همه چیز مثل همیشه عمل می کند و در نهایت حتی ممکن است به مثابه تاریخ به نظر آید. باز به تعبیر کانه تی ممکن است به گونه ای مخفیانه دیگر هیچ چیزی نه واقعی باشد و نه راست. وضعتی که نمی توانیم در واقعی بودن یا راست بودن چیز های تصمیم بگیریم.» از طرفی ذهن هم که معیار تعیین واقعی از غیر واقعی است در مواجهه با وانموده ها پریشان شده است. شاید بتوان به چنین موقعیت گفت: مالیخولیا.

5
تعارض
فیلم تعارض، روایت یک ذهن مالیخولیایی از عشق نافرجامش به یک ساختار سراسربین است. او خود را در مقابل دوربین‌ها روایت می‌کند، بازخواست می‌کند، بازسازی می‌کند و حتی گذشته‌اش را برای خوشامد این چشم‌ها تغییر می‌دهد. او نمی‌داند که آیا یک زندگی رؤیایی دارد و گاهی در آن کابوس می‌بیند و یا یک زندگی کابوس وار که آن رؤیای یک عشق را می‌بیند.
در ادبیات نمایشی سه عنصر اساسی موقعیت را این‌چنین فهرست می‌کنند: زمان، مکان، شخصیت
در تعارض، مکان ثابت است، زمان دچار پریشانی است و سوژه، قهرمانی گمشده و همیشه ویران است که سیزیف وار در موج‌های معنا و بی‌معنایی شناور است.
ما روایت قهرمان را از دریچه چشمانِ دوربین‌های مداربسته می‌بینیم. از دریچه چشمانِ یک ناانسان.
اگر ظهور مدرنیته باعث شده که ناانسان به جای انسان بنشیند؛ در فیلم تعارض، کارگردان این فرصت را می‌دهد که این بار ما به‌جای ناانسان بنشینیم و روایت شدنمان توسط ساختار سراسربین را شاهد باشیم.

6
عشق به مالیخولیا
«افزون بر حلقه اطرافیان پرشمارم، مرا محرم رازی دیگری نیز هست. مالیخولیام. غرق شادی باشم یا گرم کار، با اشاره دست به گوشه‌ای فرا می‌خواندم و من جسم بر جای و روح سوی او روان. مالیخولیای من باوفاترین دلبری است که می‌شناسم، پس چه جای شگفتی که من نیز دل باخته اویم.»
کیرکگارد.
امیرمسعود فدائی، Ali، جعفر میراحمدی و طاها این را خواندند
سپهر، یاسر متاجی و امیر مسعود این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
میثم
درباره فیلم درخت گردو i
مریم: یه آیینه برام میاری؟
قادر: تو هم دلت برای چشمات تنگ میشه؟
میثم
درباره فیلم پسر کشی i
برگ از درخت خسته میشه؛ و گرنه پاییز بهانشه...
هیچ وقت نمی تونستم بگم «مردنِ امیر».
اما الان می بینیم همونقدر مردن به امیر نزدیکه که این دو کلمه.
کلان ترین ترسم از دریاست..
کاش در مسیرمان دریا نبود.
یک وقت از دریا نترسیا؛ از هر چی بترسی بلای جونت میشه‌!
میثم
درباره فیلم تعارض i
دارم خفه میشم، از زندگی خودم خسته شدم، دلم مرگ می خواد.
امان از روزهایی که شبیه روز مرگت هستند اما روز مرگت نیستند.
چه فایده داره بودنی که فایده نداره. من هویتی ندارم. هیچ قصه ای ندارم.
درد روح رو به هیچ کس نمیشه گفت.
من عاشق شدم! عاشق کی؟ نمی دونم. فقط می دونم اون من رو می بینه.
عشق قوی ترین مخدره. طوری می تونه حالت رو خوب کنه که همه چیز رو فراموش کنی.
عشق همونطور که می تونه حالم آدم رو خوب کنه می تونه حالت رو خراب کنه.
عشق های نا فرجام ابدی میشه چون توش وصال نیست.
من نویسنده ام. اولین نویسنده ای که سکوت رو می نویسه؟ هیچ نویسنده ای نمی تونه سکوت رو بنویسه. همه مردم ... دیدن ادامه ›› دنیا به یک زبون سکوت می کنن. اما هیچ کس سکوت رو ترجمه نمی کنه.
گاهی اوقاف فکر میکنم که زیاد فکر می کنم.
زمان توهمه. زمان رو ما آدم ها ساختیم.
ساده ترین زن ها ا زپیچیده ترین مرد ها هم پیچیده ترن! هیچ وقت قرار نیست فهمیده بشن.
میثم
درباره نمایش دالیز i
دالیزی برای رستگاری

ایرنا - میثم غضنفری
1
«در بطن تمام چیزها، هراس‌انگیزترین و پنهان‌ترین نیروها مستتر است. یک حضور که نه انسان است و نه حیوان، نه زنده است و نه مرده اما همه‌چیزها را در خود دارد، به شکل تمام چیزهاست اما از تمام اشکال تهی است.» آرتور مکن
2
مرتضی نوری دانش‌آموخته فلسفه و استاد دانشگاه شهید بهشتی است. « پدیدارشناسی هنر» از جمله رویکردهای ... دیدن ادامه ›› پژوهشی اوست.
او؛ نمایش «دالیز» را در سبک ابزورد نوشته و کارگردانی کرده است. همچنین می‌توان به خاطر سادگی دکور، صحنه و لباس، این کار را در دسته «تئاتر بی‌پیرایه» قرار داد. بن‌مایه‌های فلسفی و همچنین سبک ابزوردِ کار، باعث می‌شود سخن گفتن از آن ساده نباشد.
3
دالیز. کلمه‌ای فارسی ست. دالیج. دلیجز. دهلیز. دالان. محلی میانه خانه و در کوچه. دهلیز که مابین دو در باشد. کریدور.
4
دالیز؛ همچنین عنوانِ یکی از بازی‌های محبوب رقابتی و فکری در جهان است. نمونه‌ای درخشان از بازی‌های استراتژیک، با تعداد قوانینِ کم، سادگیِ هوشمندانه در طراحی و استراتژی‌های دفاعی و تهاجمی متنوع. مهره‌ی خود را در راه رسیدن به نقطه‌ی هدف هدایت کنید، بازیکنی که زودتر مهره خود را به سمت دیگر صفحه برساند، برنده است. مهره‌ها به‌هیچ‌وجه مجاز به پرش از روی دیواره‌ها نیستند. بازیکن‌ها اجازه بستن کامل مسیرهای رسیدن به هدف را ندارند؛ و به غیر از حرکت انتهایی بازی، مجاز به عبور از خط مشکی نیستند. بازی دالیز نیازمند مدیریت منابع است. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این بازی در این است که هیچ‌گاه نمی‌توانید به پیروزی خود مطمئن باشید، حتی در مقابل حریفی که همین چند لحظه‌ی پیش بازی را به او یاد داده‌اید.
هرکسی که شهامت ورود به دالیز را داشته باشد، از هر تبار و جایگاه، می‌تواند بخت خود را در گذر از هزارتوهای اسرارآمیز آن بیازماید.
5
در متن معرفی نمایشِ «دالیز»، یک جمله از فردریش ویلهلم یوزف شلینگ آمده است: «امر غریب، هر آن‌ چیزی است که می‌بایست راز ناک و پنهان باقی بماند، اما خود را آشکار کرده است.» امر غریب یا امر شگرف؛ به معنایِ پنهان‌شده و دور از نظر است و به تعبیری دریغ کردن چیزی از دیگران تا نتوانند از وجود آن با خبر شوند یا در موردش چیزی بدانند.
غریب/ شگرف/ نامأنوس واژه‌ای است که در آثار فلسفی و روان‌کاوانه برای اشاره به حوزه‌ای دردسرآفرین و تهی استفاده می‌شود. بر اساس لغت‌نامه آکسفورد، اولین حضور کلمه غریب به معنای «نه‌چندان امن برای اعتماد کردن» برمی‌گردد.
امر غریب همان عامل اساسیِ تولید احساسات غریب یا نامأنوس بلاتکلیفی فکری است، همان تردیدها و سردرگمی‌هایی که وقتی پیش می‌آیند که با امری کاملاً ناآشنا روبه‌رو شویم؛ اما ازنظر فروید امر غریب، چیزی نو یا بیگانه با واقعیت نیست، بلکه برای ذهن امری آشنا و ریشه‌دار است که از طریق سرکوب از ذهن دور شده است.
فروید با اشاره به جمله شلینگ که در معرفی نمایش «دالیز» هم از آن استفاده‌شده می‌گوید: «چیزی که غریب است مسلماً آشنا بوده است.»
از نظر آدرنو، مدرنیته، پروژه سرکوب راز آمیزی جهان یا افسون زدایی است. در این صورت امر غریب در مقام بازگشت امر سرکوب‌شده می‌تواند سلطه راز آمیزی و به همراه حضوری هراس‌آور باشد.
6
به نظر می‌رسد، هم یکی از محورهای نمایش «دالیز»، «امر غریب» باشد و هم مخاطب هنگام تماشای این نمایش، «امر غریب» را تجربه کند. تمام معنای نمایش در یک لایه به فرا چنگ نمی‌آیند. نمایش هم غریب است برای ذهن و هم قریب. قهرمان/ قهرمانان سفری حول محور یک ابژه آغاز می‌کنند، مناسکی همراه با قربانی به‌جا می‌آورند تا از یک تسلسل باطل رها شوند و درنهایت با عبور از یک آستانه، مشرف شوند. سفری که به گفته جوزف کمپل یک الگوی کلی است و بیشتر اسطوره‌های جهان بر اساس آن پی‌ریزی شده‌اند. به همین خاطر برای ما آشناست. اما درعین‌حال غریب است چراکه مرزهای میان تخیل و واقعیت محو شوند. «دالیز» تلاش میکند آنچه برای ما مرئی نیست را مرئی می‌کند. می‌خواهد چیزی را بازنمایی کند که زبان مناسبی برای بازنمایی‌اش نداریم. «دالیز»، دالی است برای مدلولی وهمناک. همان نقش چهارم نمایش که هرچند غایب است اما با حضورِ دلالتیِ هراس‌آور، تمامی کنش‌های نمایش را حول محور خود شکل می‌دهد. حضوری که باید مخفی بماند. پیامد این دلالت پردازیِ دور از ذهن، همان غریبِ قریب است.
7
در خلاصه داستان آمده است: دو نفر درگیر بریدن صندوقچه‌ای هستند که درگیر ماجراهایی می‌شوند. صندوقچه به شکل مکعبِ بریده و تلفیقِ دو جسم از اجسام افلاطونی است: شش‌وجهی منتظم (مکعب) و هشت‌وجهی منتظم، متشکل از هشت مثلث متساوی‌الاضلاع.
افلاطون در نقل داستان آفرینش در دیالوگ تیمائوس، این چند وجهی‌ها را به عناصر تشکیل‌دهنده گیتی نسبت می‌دهد.
در فرهنگ نمادها، مکعب نماد مادیتِ کامل، زمین و خاک است. در اساطیر شرقی چهارگوش نماد جان, آدمی، سنجشی برای انسان کامل و همچنین برای نشان دادن محدودیت به کار گرفته می‌شود. با سپری کردن چهارگوشی بسته که خالی از جاودانگی است می‌توان به مکانی بی‌انتها و جاودانگی رسید.
همچنین در روان‌شناسی، مکعب نمادی از ضمیر ناخودآگاه است. مکعبی که باز شود شبیه صلیب است و صلیب نمادی است از واسطه میان آسمان و زمین.
نمادی که بالای دهلیز خروج قرار داشت.
در «دالیز»، سلطه زمین، فرار از محدودیت و ضمیر ناخودآگاه سوژه‌ی سفرِ قهرمانان شده است. سفری پرهزینه که برای عبور از آستانه‌اش، برای رسیدن به آسمانش باید خودت را مثله کنی و زمین را نردبان قرار دهی.

https://plus.irna.ir/news/83657302/%D8%AF%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C
میثم
درباره نمایش زیراکس i
برداشتی واقعی از یک اتفاق آزاد

«سیاه‌چاله» ناحیه‌ای از فضا-زمان با گرانشی چنان نیرومند است که هیچ چیز حتی نور نمی‌تواند از میدان گرانش آن بگریزد.
سیاهچاله درون یک حجم کروی به نام «افق رویداد» مخفی شده است. به این پدیده «سانسور کیهانی» می گویند.
اما سیاهچاله می‌تواند بودن خود را از راه کنش و واکنش با ماده از پیرامون خود نشان دهد.
هر جرم یا انرژی که به یک سیاه چاله نزدیک شود، در داخل فاصله معینی از افق رویداد ، به‌طور مقاومت ناپذیری به درون سیاه چاله کشیده می‌شود.
شیئی که به افق رویداد نزدیک شود به نظر خواهد رسید که هرچه نزدیکتر می‌گردد از سرعت آن کاسته می‌شود و زمانی بی‌نهایت طول خواهد کشید تا به آن برسد. و چون تمام فرایندهای این ذره کندتر می‌شود، نوری که منتشر می‌کند تاریکتر و قرمزتر خواهد شد که این اثر به نام انتقال به سرخ گرانشی نامیده می‌شود. سرانجام در نقطه‌ای که به افق رویداد می‌رسد این جسم کاملاً تاریک و غیرقابل مشاهده می‌شود.
ازسوی دیگر ناظری که به درون سیاهچاله سقوط می‌کند، در زمانی که افق رویداد را رد می‌کند، متوجه هیچ‌کدام ... دیدن ادامه ›› از این تأثیرات نخواهد شد. طبق ساعت خودش افق رویداد را در زمانی متناهی رد می‌کند. اگرچه هرگز نمی‌تواند بفهمد که دقیقاً در چه زمانی از افق رویداد رد شده‌است. زیرا غیرممکن است که بتوان با مشاهدات محلی، موقعیت افق رویداد را تعیین کرد.
فیزیک دانان معتقدند هر چیزی که به درون سیاه چاله سقوط کند با دیواری آتشین روبرو خواهد شد.
برای فهم بهتر این مطالب روی زمین دو دایره سفید تو در تو بکشید، با احتیاط و البته با سرعت روی آن بدوید. تا به افق رویداد سیاه چاله درونتان نزدیک شوید. سیاه چاله شما را خواهید بلعید تا جایی که دیگر دیده نخواهید شد. لباس های سفیدتان را بپوشید تا در تاریکی گم نشوید. ...

راستی سیاه چاله شما رو یاد چی میندازه؟
شما دعوت‌شده‌اید به یک «مراسم گردن زنی» در «شهر مردگان» که میرغضبش نیامده و «همه منتظر میرغضب هستند، حتی خودِ میرغضب». یک سیاه‌بازی از «در انتظار گودو» اما نه روی حوض که زیر حوض.
با حضور یک «سیاه»، یک جوجه مستنظق، یک «روشنفکرِ حرافِ ترسو» که اختلال مزاج دارد و پیوسته به دنبال جایی برای «قضای حاجت» است و یک «هواخواهِ شاهِ محافظه‌کار» که گرسنه است و سیری‌ناپذیر و حاجتش، پیدا کردن چیزی برای خوردن است.
جوجه مستنظق که «سیاه» را به «محکوم شدن»، محکوم کرده است در آخر، جای چهره‌ی سیاه و کلاه قرمزِ سیاهچه را عوض می‌کند و بر او که چهره‌اش با آب جوش،سرخ شده، رختی سیاه می‌پوشاند و او را وادار به اعترافی دردناک می‌کند.
روشنفکر و محافظه‌کار هم که منتظر اجرای حکم «گردن زنی» توسط میرغضب هستند - و البته میرغضبی هم در کار نیست - ابتدا در یک رجزخوانی پر از اشاره و استعاره از خجالت هم درمی‌آیند و دست‌آخر دچار «سندروم استکهلم» شده، عاشقِ میرغضبشان می‌شوند.
ابتدا جهانِ معناییِ دو سیاست ورز بر مخاطب تحمیل می‌شود. همان جدل‌های روزانهِ جهان سیاست ایران که با گذشت 110 سال، در کلیتش هنوز تغییری نکرده است. با ورود جوجه مستنطق که با هدف برقراری مستمری مادام‌العمر برای خودش و فرزندانش به دنبال جرم تراشی برای یک سیاه باز است، لویاتان و منطق هیولایی‌اش که فراتر از جنگ احزاب است خودنمایی می‌کند. اما با نطق سیاهچه جهان معنایی دیگری بر سر مخاطب آوار می‌شود.
سیاهچه توسط مستنطقِ آتی شکنجه شده اما نطق طوفانی‌اش را خطاب به مردم که آن‌ها را «مردگان» ... دیدن ادامه ›› می‌نامد ایراد می‌کند. نطقی عجیب، استعاری و صریح، پرتکرار و تأکید که با تمام شدنش به‌ناچار تمامی داستان را دوباره مرور می‌کنیم اما این بار در جهان متنِ سیاهچه و معنایی دیگر از کلیت داستان بر صورتمان سیلی می‌زند.
کسی که مرده دیگر نمی‌میرد! شهر پر از جنازه‌هایی است که از روی هم رد می‌شوند، حامله می‌شوند و جنازه به دنیا می‌آورند.

برای اطلاعات بیشتر:
1- میرغضب در لغت‌نامه دهخدا: جلاد، کسی که امور اجرای حکم اعدام است، دژخیم
2- شغل میرغضبی: شغل میرغضب‌ها شغلی بدون درآمد دولتی بود و آن‌ها درآمد زندگی خود را از راه مجرمانی که از چند روز قبل از گردن‌زنی و اجرای حکم به آن‌ها تحویل داده می‌شدند، تأمین می‌کردند.میرغضب‌ها با گرداندن محکومان در سطح شهر و مجبور کردن آن‌ها به گدایی برای خود پول جمع می‌کردند. اگر رهگذران پولی به مجرم نمی‌دادند میرغضب با کشیدن مجرم روی زمین یا کشیدن زنجیرها سعی می‌کرد دل مردم را به درد بیاورد تا پولی بدهند تا مجرم زجر کمتری بکشد. او در زمان اجرای حکم هم «حق تیغ» دریافت می‌کرد. حق تیغ پولی بود که میرغضب در زمان اجرای حکم گردن زدن مجرم از خانواده او و افرادی که برای تماشا آمده بودند جمع می‌کرد، البته نه برای اجرای حکم و نمایش مرگ بلکه برای آنکه یا درد کمتری گردن مجرم را بزند .
با انقلاب مشروطه و به پایان رسیدن مراسم گردن‌زنی و جایگزین شدن دار، از میزان خشونت میرغضب‌ها و مراسم اجرای حکم مجرمان کم شد و تشریفاتی جدید جای کارهای قبلی را گرفت، برای مثال میرغضب‌ها مأمورانی از اداره نظمیه شدند که برای انجام هر حکم انعامی از دولت می‌گرفتند و مجرمان هم دیگر مجبور به گدایی در خیابان‌ها نبودند و در عوض شب پیش از اعدام به آن‌ها چلوکباب می‌دادند و از او می‌خواستند اگر می‌خواهد وصیت کند.همچنین به مجرمان قبل از آویخته شدن بر دار سیگاری داده می‌شد تا بکشند، گفته شده است این سیگار چون از سوی یکی از رئیس‌های اداره نظمیه به نام «ادیب‌السلطنه سمیعی» برای اولین بار به یک مجرم داده‌شده بود به نام سیگار «ادیب‌السلطنه‌ای» معروف شد.
3- در قرون‌وسطا و عصرهای میانه جلاد بودن شغلی بود که از پدران به فرزندان به ارث می‌رسید.
4- سندرم استکهلم پدیده ایست روانی که در آن گروگان حس یکدلی و همدردی و احساس مثبت نسبت به گروگان گیر پیداکرده و در مواقعی این حس وفاداری تا حدیست که از کسی که جان/مال/آزادیش را تهدید می‌کند، دفاع نموده و به صورت اختیاری و با علاقه خود را تسلیمش می‌کند. علت این عارضه روانی عموماً یک نوع مکانیزم دفاعی دانسته می‌شود.
5- محمود دولت‌آبادی در جلد سوم کلیدر ذیل عنوان « ستایش دژخیم » می‌نویسد: «ستایش قدرت از سوی نادارانِ نا توان، ریشه در باور به ضعف ابدی خویش دارد. هنگام که برابری با قدرت در توان نباشد، امید برابری با آن هم نباشد، در فرومایگان سازشی درونی رخ می‌نماید و این سازش راهی به ستایش می‌یابد. میدان اگر بیابد به عشق می‌انجامد. بسا که پاره‌ای از فرومایگان مردم، در گذر از نقطهً ترس و سپس سازش، به حد ستایش دژخیم خود رسیده‌اند و تمام عشق‌های گم کردهً خویش را در او جستجو کرده و ـ به پندار ـ یافته‌اند! این هیچ نیست، مگر پناه گرفتن در سایهً ترس، از ترس.»
6- سیاه بازی یا روحوضی (همچنین: تخت حوضی) نوعی نمایش کمیک ایرانی همراه با رقص و آواز و موسیقی بود. در آن شخصی دارای غلامی سیاه و گیج و گول است و با هم دست به کارهای خنده داری می‌زنند. از این کلمه بمعنی عملیات از پیش طراحی شده برای فریب دیگری نیز استفاده شده‌است. در این گونه نمایش با رویکردی انتقادی و طنزآمیز به موضوعات اجتماعی، سیاسی، عاطفی و حتی تاریخی پرداخته می‌شود. در گذشته در میان حیات خانه‌های بزرگ ایرانی، حوضی بود که کاربردهای فراوانی داشت. از آن جمله در زمان جشنها و میهمانیها، ساکنان خانه روی آن تخته بزرگی می‌گذاشتند و شکلی همانند صحنه نمایش به آن می‌دادند تا عده‌ای بازیگر روی آن تخته به اجرای نمایش و البته از نوع کمدی آن بپردازند. با توجه به وجود شخصیت کمدی و قدیمی «سیاه» در ایران، این نمایش‌ها به یکی از نامهای عمومی «سیاه بازی» یا «تخت حوضی» یا «روحوضی» معروف شدند.
در این نمایشنامه معمولاً دو تیپ حضور داشتند: یکی «حاجی» یا حاکم و دیگری سیاه که «مبارک» نام داشت و نوکر بود. در این نمایش سیاه سمبل مردم زجر کشیده و حاکم تجلی حکومت وقت محسوب می‌شد. تمام لطف سیاه بازی به آن سیاه بامزه‌ای است که با دست انداختن ارباب و اطرافیانش خنده را به لب‌های مردم می‌نشاند. سیاهی که با شیرین کاری‌ها و شوخی‌های خود نقدی هم بر اوضاع جامعه می‌زند؛ بدیهه سازی و بدیهه سرایی محور اصلی این نوع نمایشنامه محسوب می‌شد. رقص و آواز نیز در آن وجود داشت؛ و پایان خوش و نتیجه‌گیری اخلاقی از ویژگی‌های آن به‌شمار می‌رود.
7- «در انتظار گودو» یکی از نمایش‌نامه‌های ساموئل بکت است. آدم های این نمایشنامه دو آوارۀ خانه به دوش که منتظرند یک گودویی از راه برسد و آن ها را از آن وضع فلاکت بار (که همانا انتظار است) دربیاورد. وعدۀ دیدارشان امروز است دم غروب زیر همین درخت. دو رهگذر هم، که یکی اربابی است رحم نشناش و دیگری غلامی است خُل و چل، می آیند و چند لحظه ای می مانند، بعد هم می روند. بخشی از «نمایشنامه در انتظار گودو» : «در زمانی که جهان از نظر من خالی از معنا است؛ واقعیت به امری غیرواقعی بدل می‌شود. همین احساس غیر واقعیت، و جست و جو برای واقعیت اساسی فراموش شده و بی‌نام است که من سعی می‌کنم از طریق شخصیت‌هایم بیان کنم؛ شخصیت‌هایی که بی هدف سرگردانند و به هیچ وجه نمی‌توانند خود را از نگرانی‌های خود، شکست‌های خود، و تهی بودن زندگی شان کنار بکشند. آدم‌هایی که در بی معنایی غرق شده‌اند فقط می‌توانند گروتسک باشند؛ رنج آن‌ها فقط می‌تواند به گونه ای مضحک تراژیک باشد…»

ایده: عالی
متن: خوب اما با اشکال
بازی: متوسط
در مجموع، کار قبلی آقای کیانی – مضحکه شبیه به قتل – را بیشتر پسندیدم. اما این کار هم ارزش دیدن دارد.
لذت لگد زدن به آگاهی

میثم غضنفری

«من شاگردانم را به سمت آتش هدایت می کنم. با این امید که خودشان بتوانند بدیهی ترین مکان ها را برای سوخته شدن شناسایی کنند. همچنین امیدوارم بتوانند چگونه اداره کردنِ آتش و انتقال آن به دیگران را نیز یاد بگیرند. یکی از اصول کاری من از همان ابتدای کلاسم این است که در طی یک نیم سال باید آنقدر خون ریخته شود که به طور اجتناب ناپذیری به بیرونِ درِ کلاس تراوش کند. که قطعا بخشی از این خون از آنِ خود من است.»

این توصیف یک معلم از رسالت خود در مقابل شاگردانش است. کالوم مک کن در کتاب «لذتِ لگد زدن به آگاهی»، شاگردانش را در مقابل دیواری از آتش قرار می دهد تا با ... دیدن ادامه ›› استقامت و پشتکار به آن سوی دیوار رخنه کنند. برخی برای گذر از دیوار، تونل می زنند، برخی از آن صعود می کنند و برخی از بولدوزر استفاده می کنند. در هر صورت مک کن به آنها کمکی نمی کند. فقط به آنها می گوید: « به درون خودتان بروید، به دشواری ها اعتماد کنید، از سقوطتان تغذیه کنید و سهم خودتان از جهان را به دوش بکشید.»

مک کن، «کتاب لگد زدن به آگاهی»را با زیر عنوان«چند توصیه عملی و فلسفی»، خطاب به نویسندگان جوان نوشته است. او مجموعه توصیه های خود را در 50 مدخل تنظیم کرده اما ابتدای مدخل اول، در نقل قولی از ریلکه( از مهمترین شاعران آلمانی سده بیست) گفته: «هیچ کس نمی تواند به شما توصیه ای بکند. هیچ کس! یک راه بیشتر وجود ندارد: به درون خودت برو!»

خواندن جملات کوتاه و گرم این کتاب در عصری که «تسلیم شرایط زمان» و آلوده ماده مخدری به نام «سهولت» شده ایم و دیگر هیچ چیز جانمان را گرم نمی کند، چنان آتشی در سینه مان، شعله ور می کند که بی درنگ به درونِ کاغذی سفید شیرجه می زنیم و نوشتن را آغاز می کنیم. تا از واقعیت عدالت بسازیم و از تاریکی ، حقیقت.

و با آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است، باید بنویسیم؛ چرا که ما به مفهوم گریز پای حقیقت مدیونیم. حقیقتی که جهان نسبت به وجودِ آن واقف است، اما هنوز آن را نمی شناسد. و این وظیفه ماست که به جهان آنچه را نمی شناسد، بشناسانیم. مک کن از ما می خواهد شک و تردید را آغاز کنیم، پوست زمان را بکنیم و قلمروی جدید را تسخیر کنیم تا موطنی شود برای حقیقت. که برایش باید جهانِ پذیرفته شده را بدریم و طرحی نو در اندازیم. که اگر شد آنگاه لگدی به آگاهی مان زده ایم و در محدوده دایمی من، من، من در جا نزده ایم.

که برای همان حقیقت است که باید به موسیقی ایده ها گوش فرا دهیم، بنویسیم تا چیزی بشویم فراسوی خودمان. تا امتداد بیابیم به دیگری. چرا که در وجود دیگران است که ما تداوم و گسترش خودمان را پیدا می کنیم.

کالوم مک کن، قبلا هم در کتاب «بگذار دنیا بچرخد» این هیجان را به ما داده بود. روزی که مردم منهتن بی حرکت ایستادند و فقط به برج های دوقلو چشم دوختند تا بندبازی اسرارآمیز را بر روی طنابی که میان دو برج کشیده شده، در حال دویدن، رقصیدن و پریدن ببینند.

«کالوم مک ‌کین» (Colum McCann) متولد 26 فوریه 1965 ، استاد ادبیات معاصر و استاد ادبیات داستانی در کارشناسی ارشد کالج کانسی هانتر است. او کار خود را به عنوان خبرنگار در مطبوعات ایرلندی آغاز کرد. و تا کنون دو بار نامزد جایزه بوکر و جایزه و ناتان انگلند شده است. داستان های او به 30 زبان زنده دنیا ترجمه شده است.



لذت لگد زدن به آگاهی (چند توصیه عملی فلسفی)

ناشر: گام نو

نویسنده: کالوم مک‌کن

مترجم: محمدجواد فیروزی

تعداد صفحات: 192

سال انتشار: 1398
1- سمفونی نهم، نهمین ساخته محمدرضا هنرمند است.
2- این نام اشاره به نهمین و آخرین سمفونی بتهون نیز دارد. این سمفونی یکی از آثاری است که در تاریخ سیاست از آن استفاده شده‌است و در میان هر دسته و هر ایدئولوژی‌ای طرفداران بسیاری دارد. فریدریش انگلس می‌گوید: «روزی که بشر سمفونی نهم را آیین رفتاریِ خود قرار دهد، آن روز بتهوون جایگاه حقیقی خود را یافته است.» و اتو فون بیسمارک اعتقاد داشت که: «اگر من سمفونی نهم را بیشتر گوش کرده بودم امروز بسیار شجاع‌تر بودم.» به گفته پاول فون هیندنبورگ: «امروز اشک‌های زیادی در خانواده‌های آلمانی می‌ریزد، ولی بتهوون به ما می‌آموزد که اگر کسی خود را در اختیار موسیقی او بگذارد نمی‌تواند نگون‌بخت بشود. او تسکین‌دهنده رنج‌های ماست.» در زمان جنگ جهانی دوم آلمانی‌ها هر جا را اشغال می‌کردند، این سمفونی را می‌نواختند.این سمفونی برای سالگرد تولد آدولف هیتلر نیز نواخته شد. نخست‌وزیر زیمبابوه آن را به‌عنوان سرود ملی کشورش انتخاب کرد. واتیکان از این سمفونی دفاع کرد و بالاخره سرود شادی (Ode to Joy)، موومان چهارم این سمفونی، به‌عنوان سرود رسمی اتحادیه اروپا انتخاب شد.

3- فیلم «سمفونی نهم» برداشت آزادی از داستان کوتاه «ظهر تابستان» اثر قباد آذرآیین است. این داستان در مجموعه «شراره بلند» در سال ۱۳۸۰ منتشر شد. و توانست در جایزه گلشیری برگزیده شد. داستان ظهر تابستان در مورد آقای مرادی کارمند با سابقه اداره پست است که روزی در راه فرشته‌ای را می‌بیند و او را سوار موتور می‌کند.

4- در فیلم به پنج واقعه تاریخی اشاره می‌شود: مرگ کورش، کشته شدن بردیا به دست کمبوجیه، کشته شدن رابعه بلخی توسط برادرش و کشته شدن امیرکبیر در حمام فین ... دیدن ادامه ›› کاشان و خودکشی هیتلر

5- رابعه بلخی؛ شاعر پارسی‌گوی نیمه نخست سده چهارم هجری است. وی نخستین شاعر زن پارسی گوی است. او هم‌دوره با سامانیان و رودکی بوده و به استناد گفتار عطار نیشابوری با رودکی دیدار و مشاعره داشته است. در یکی از بزم‌های شاهانه، رابعه با بکتاش، دیدار می‌کند و بی‌درنگ دل به او دل می‌بازد. رابعه خطاب به بکتاش نامه‌ای می‌نویسد و تصویری از خویش ترسیم کرده و پیوست آن نامه می‌کند. چون بکتاش نامه رابعه را می‌خواند و تصویر او را می‌بیند بدو دل می‌بازد و نامه‌اش را پاسخ می‌دهد. این نامه‌نگاری‌های پنهانی ادامه پیدا می‌کند و رابعه اشعار فراوانی خطاب به بکتاش ضمیمه نامه‌ها کرده و برای او می‌فرستد. ظاهراً روزی بکتاش رابعه را در دهلیزی می‌بیند و آستین او را می‌گیرد که «چرا مرا چنین عاشق و شیدا کردی اما با من بیگانگی می‌کنی؟» رابعه از او آستین می‌افشاند که «عشق من به تو بهانه‌ای است بر عشقی عظیم‌تر» و او را به خاطر افتادن در دام شهوت نکوهش می‌کند.
رودکی شیفته توانایی رابعه در سرودن شعر می‌شود و او را تحسین می‌کند و با او به صحبت و مشاعره می‌نشیند. پس از آن راهی بخارا می‌شود و در بزمی در دربار امیر سامانی شعری که از رابعه به یادداشت بازگو می‌کند که بسیار مورد پسند امیر می‌افتد و چون از آن سؤال می‌کنند، رودکی داستان آشنایی‌اش با رابعه و عشق او به بکتاش را برای شاه بازگو می‌کند، غافل از اینکه حارث (برادر رابعه) نیز در آن بزم حاضر است و از آن داستان باخبر می‌شود. حارث بسیار خشمگین می‌شود، به بلخ بازمی‌گردد و پس از یافتن صندوقی حاوی اشعار رابعه در اتاق بکتاش، به گمان ارتباط نامشروع آنان، فرمان می‌دهد بکتاش را در زندان افکنده و رابعه را به گرمابه برده و رگِ دستان او را بگشاید و درِ گرمابه را به سنگ و گچ مسدود کنند. روز بعد چون در گرمابه را می‌گشایند، پیکر بیجان رابعه را مشاهده می‌کنند که با خون خویش اشعاری را خطاب به بکتاش با انگشت بر دیواره گرمابه نگاشته‌است. بکتاش پس از آن، به نحوی از زندان می‌گریزد و شبانه سر از تن حارث جدا می‌کند، سپس بر مزار رابعه رفته و جان خویش را می‌گیرد.

6- از اشعار منسوب به رابعه که در فیلم «سمفونی نهم» نیز به آن اشاره می‌شود:
عشق او باز اندر آوردم به بند | کوشش بسیار نامد سودمند
عشق دریایی کرانه ناپدید| کی توان کردن شنا ای هوشمند
عشق را خواهی که تا پایان بری| بس بباید ساخت با هر ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب| زهر باید خورد و انگارید قند
توسنی کردم ندانستم همی | کز کشیدن تنگ‌تر گردد کمند

7- فرشته «سمفونی نهم» به امور زمینیان علاقه مند است. از افرادی که به آن‌ها علاقه دارد چیزی به یادگار برمی‌دارد، مدام به عشق فکر می‌کند و در نهایت ظاهراً زمینی می‌شود. این مضمون در فیلم «بهشت بر فراز برلین (بال‌های اشتیاق)» ساخته ویم وندرس هم وجود دارد. این فیلم درباره فرشته‌هایی نامرئی و فناناپذیر است که در سطح شهر برلین پخش‌شده‌اند و افکار انسان‌ها را می‌شنوند و آن‌هایی که دچار سردرگمی و استرس شده‌اند را آرام می‌کنند. بااینکه شهر از تراکم انسان‌ها پر است اما بسیاری از انسان‌ها از معشوق‌های خود دورافتاده‌اند. یکی از این فرشته‌ها عاشق زن زیبای بندبازی می‌شود و قبول می‌کند که تبدیل به یک انسان شود تا احساسات و عواطف انسانی را تجربه کند.در سال ۱۹۹۸ این فیلم توسط هالیوود و با نام شهر فرشته‌ها بازسازی شد.

8- من درست متوجه نشدم که با چه نوع فیلمی روبرو هستم. کمدی، سورئال و ... ؟ | فیلم برداری کار خیلی خوب بود| سکانس قتل امیرکبیر را دوست نداشتم. | ملک‌الموت خوب بازی نکرده بود.| در مجموع حس خوبی به فیلم داشتم.| 5 از 10

میثم
درباره فیلم درخونگاه i
عناصر تشکیل‌دهنده درخونگاه:
• یک یاکوزای ایرانی‌تبار که قبلاً رضا دوزاری بوده و هم اکنون به شکل اغراق‌شده و بی‌نقصی قرار است نقش ناجی را ایفا کند.
• یک مادر خائن که با وجود شناختی که از همه اعضای خانواده داشته است در امانت فرزندش خیانت می‌کند؛ و دست آخر هم از همه طلبکار است.
• یک پدر بی‌عرضه، بی کاره و ابله که البته هنگام گیر افتادن در یک موقعیت استراتژیک شبیه چرچیل عمل می‌کند.
• خواهری نامرد و بی‌معرفت که زمان غذا بردن برای شوهرش را نیمه‌شب انتخاب می‌کند تا مخاطب فیلم به طرز شگفت‌انگیزی فریب بخورد که شاید بدکاره است. ضمناً چون مدرسه‌شان را در جنگ (سه سال پیش) بمب باران کرده‌اند، او روزها به‌صورت مستمر جلوی تلویزیون خواب است.
• برادری مفقود در جنگ که ظاهراً و صرفاً بهانه‌ای است برای یادآوری و اشاره به جنگ
• مادربزرگی بی‌خاصیت شبیه یک شیء که در آخر فیلم درنهایت بی‌احترامی به کناری پرتابش ... دیدن ادامه ›› می‌کنند.
• لحن آهنگین و مسجع دیالوگ‌ها که تا اواسط فیلم گوش‌نواز است اما از نیمه فیلم به بعد هم از آن هم خبری نیست.
• المان رفاقت فیلم که خلاصه شده است در دیدار امین حیایی و نیما فلاح و سپس درخواست حیایی از زن بدکاره برای رفع نیاز جنسی رفیقش!
• یک تیمارستان خالی با مسئولی شبیه کاریکاتورِ گوژپشت نتردارم.
• یک زن بدکاره اما با معرفت، رفیق و ناجی و البته مادری فداکار.
• مرگی نابهنگام بی‌ربط و غیرقابل‌باور! آن هم مرگ یاکوزایی که با آن همه بلا که در ژاپن، سرش آمده بود هنوز زنده مانده بود.
• و البته تعداد قابل‌توجهی اشتباهات زمان پریشانه!
همه این‌ها را در دوربین تورج اصلانی ریخته هم می‌زنیم و ابتدایش می‌نویسیم تقدیم به مسعود کیمیایی.
البته ابتدای فیلم تأکید می‌کند زمان فیلم 1370 است. اگر مثلاً 1380 یا 1360 بود چه تغییر در روند داستان ایجاد می‌شد؟ اگر مهدی مفقود در جنگ نبود چه؟ اگر رضا دوزاری به ملاقات رفیقش در تیمارستان نمی‌رفت؟
نمی‌دانم، شاید پیام فیلم آنجایی بود که ملیحه لب به شکایت می‌گشاید:
«بدبختی هامون کش می یاد، بهشت‌زهرا کش می یاد، شده بهشت زهر، هر روز انا للله، هر روز اشهد ...»
که به شدت شعاری بود و هیچ ربطی هم به داستان فیلم و شخصیت‌ها نداشت.
3 از 10

ممنون آقای میثم که اینقدر کامل و دقیق تمام این فیلم و شرح دادین
خیلی چسبید خوندن نوشتتون
و واقعا این فیلم چی میخواست بگه؟
(خیلی خیلی عذر میخوام) اینکه زن های خراب خیلی بهتر و با معرفت تر از یه مادر هستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا اینکه چی واقعا؟؟؟؟!!!! آخرم که اون بهش پناه داد...
۱۴ مهر ۱۳۹۸
از شما دعوت می کنم خواندن نقد بنده. این مطالبی که تیروار بیان کرده اید از نظر من نقاط مثبت و ساختار شکنانه ی فیلم بودند نه فقاط ضعف. برای جواب به بعضی سوالات شما ، فیلم می خواست بگوید از دل چنین خانواده هایی هم رزمنده داریم. در سال 1370 مفهوم مفقود الاثر وجود داشت در سال 80 که تقریبا تکلیف شهید یا زنده بودن طرف مشخص شده بود. مسلما فیلم نمی خواست حساسیت بیشتری در مورد شهید بودن از دل چنین خانواده ای را نشان دهد زیرا همین الان فیلم زیر بار حملات است. در سال 60 هم که اوج جنگ بود یا طرف زنده بود یا شهید. پس 70 بهترین تایم بای این فیلم بود. در بحث تیمارستان ، این فیلم حاوی این پیام بود که در تیمارستان ها انسان ها می توانند چه نیاز هایی داشته باشد. شاهکار فیلم از نظر من همون سکانس تیمارستان بود. در جواب خانم فهیمه ، بله قرار نیست همه ی مادرها مقدس باشند. قرار نیست همه بدکاره ها بی مرام باشند. این فیلم یک مبارزه بود با استریو تایپ های جوامع ارزشی که فقط پوسته ی جامعه را حفظ می کنند. واقعا تعجب می کنم از این سطحی نگری بعضی از منتقدین سینمایی.
۲۱ بهمن ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
میثم
درباره فیلم سرخپوست i
پایان بندی: بد.
بازی ایزاد یار: خوب اما شخصیت پردازی مددکار در فلیم نامه، ضعیف
بازی نوید محمد زاده: خوب
لوکشین: خیلی خوب
داستان ( غیر از پایان بندی) بسیار خوب. هر چند داستان در بسیاری لحظات قابل حدس بود اما باز هم کششی برای دنبال کردن ماجرا وجود داشت.
موسیقی: عالی
فیلم برداری و فضا سازی: بسیار عالی
به نظرم برای شروع جشنواره، فیلم خوبی بود.
7 از 10
لوکیشن کارخانه سیمان شهر ری همان لوکیشین سریال پایتخت بود.
۱۳ بهمن ۱۳۹۷
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید