تیوال میثم | دیوار
S3 : 02:38:59
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
شما دعوت‌شده‌اید به یک «مراسم گردن زنی» در «شهر مردگان» که میرغضبش نیامده و «همه منتظر میرغضب هستند، حتی خودِ میرغضب». یک سیاه‌بازی از «در انتظار گودو» اما نه روی حوض که زیر حوض.
با حضور یک «سیاه»، یک جوجه مستنظق، یک «روشنفکرِ حرافِ ترسو» که اختلال مزاج دارد و پیوسته به دنبال جایی برای «قضای حاجت» است و یک «هواخواهِ شاهِ محافظه‌کار» که گرسنه است و سیری‌ناپذیر و حاجتش، پیدا کردن چیزی برای خوردن است.
جوجه مستنظق که «سیاه» را به «محکوم شدن»، محکوم کرده است در آخر، جای چهره‌ی سیاه و کلاه قرمزِ سیاهچه را عوض می‌کند و بر او که چهره‌اش با آب جوش،سرخ شده، رختی سیاه می‌پوشاند و او را وادار به اعترافی دردناک می‌کند.
روشنفکر و محافظه‌کار هم که منتظر اجرای حکم «گردن زنی» توسط میرغضب هستند - و البته میرغضبی هم در کار نیست - ابتدا در یک رجزخوانی پر از اشاره و استعاره از خجالت هم درمی‌آیند و دست‌آخر دچار «سندروم استکهلم» شده، عاشقِ میرغضبشان می‌شوند.
ابتدا جهانِ معناییِ دو سیاست ورز بر مخاطب تحمیل می‌شود. همان جدل‌های روزانهِ جهان سیاست ایران که با گذشت 110 سال، در کلیتش هنوز تغییری نکرده است. با ورود جوجه مستنطق که با هدف برقراری مستمری مادام‌العمر برای خودش و فرزندانش به دنبال جرم تراشی برای یک سیاه باز است، لویاتان و منطق هیولایی‌اش که فراتر از جنگ احزاب است خودنمایی می‌کند. اما با نطق سیاهچه جهان معنایی دیگری بر سر مخاطب آوار می‌شود.
سیاهچه توسط مستنطقِ آتی شکنجه شده اما نطق طوفانی‌اش را خطاب به مردم که آن‌ها را «مردگان» می‌نامد ایراد می‌کند. نطقی عجیب، استعاری و صریح، پرتکرار و تأکید که با تمام شدنش به‌ناچار تمامی داستان را دوباره مرور می‌کنیم اما این بار در جهان متنِ سیاهچه و معنایی دیگر از کلیت داستان بر صورتمان سیلی می‌زند.
کسی که مرده دیگر نمی‌میرد! شهر پر از جنازه‌هایی است که از روی هم رد می‌شوند، حامله می‌شوند و جنازه به دنیا می‌آورند.

برای اطلاعات بیشتر:
1- میرغضب در لغت‌نامه دهخدا: جلاد، کسی که امور اجرای حکم اعدام است، دژخیم
2- شغل میرغضبی: شغل میرغضب‌ها شغلی بدون درآمد دولتی بود و آن‌ها درآمد زندگی خود را از راه مجرمانی که از چند روز قبل از گردن‌زنی و اجرای حکم به آن‌ها تحویل داده می‌شدند، تأمین می‌کردند.میرغضب‌ها با گرداندن محکومان در سطح شهر و مجبور کردن آن‌ها به گدایی برای خود پول جمع می‌کردند. اگر رهگذران پولی به مجرم نمی‌دادند میرغضب با کشیدن مجرم روی زمین یا کشیدن زنجیرها سعی می‌کرد دل مردم را به درد بیاورد تا پولی بدهند تا مجرم زجر کمتری بکشد. او در زمان اجرای حکم هم «حق تیغ» دریافت می‌کرد. حق تیغ پولی بود که میرغضب در زمان اجرای حکم گردن زدن مجرم از خانواده او و افرادی که برای تماشا آمده بودند جمع می‌کرد، البته نه برای اجرای حکم و نمایش مرگ بلکه برای آنکه یا درد کمتری گردن مجرم را بزند .
با انقلاب مشروطه و به پایان رسیدن مراسم گردن‌زنی و جایگزین شدن دار، از میزان خشونت میرغضب‌ها و مراسم اجرای حکم مجرمان کم شد و تشریفاتی جدید جای کارهای قبلی را گرفت، برای مثال میرغضب‌ها مأمورانی از اداره نظمیه شدند که برای انجام هر حکم انعامی از دولت می‌گرفتند و مجرمان هم دیگر مجبور به گدایی در خیابان‌ها نبودند و در عوض شب پیش از اعدام به آن‌ها چلوکباب می‌دادند و از او می‌خواستند اگر می‌خواهد وصیت کند.همچنین به مجرمان قبل از آویخته شدن بر دار سیگاری داده می‌شد تا بکشند، گفته شده است این سیگار چون از سوی یکی از رئیس‌های اداره نظمیه به نام «ادیب‌السلطنه سمیعی» برای اولین بار به یک مجرم داده‌شده بود به نام سیگار «ادیب‌السلطنه‌ای» معروف شد.
3- در قرون‌وسطا و عصرهای میانه جلاد بودن شغلی بود که از پدران به فرزندان به ارث می‌رسید.
4- سندرم استکهلم پدیده ایست روانی که در آن گروگان حس یکدلی و همدردی و احساس مثبت نسبت به گروگان گیر پیداکرده و در مواقعی این حس وفاداری تا حدیست که از کسی که جان/مال/آزادیش را تهدید می‌کند، دفاع نموده و به صورت اختیاری و با علاقه خود را تسلیمش می‌کند. علت این عارضه روانی عموماً یک نوع مکانیزم دفاعی دانسته می‌شود.
5- محمود دولت‌آبادی در جلد سوم کلیدر ذیل عنوان « ستایش دژخیم » می‌نویسد: «ستایش قدرت از سوی نادارانِ نا توان، ریشه در باور به ضعف ابدی خویش دارد. هنگام که برابری با قدرت در توان نباشد، امید برابری با آن هم نباشد، در فرومایگان سازشی درونی رخ می‌نماید و این سازش راهی به ستایش می‌یابد. میدان اگر بیابد به عشق می‌انجامد. بسا که پاره‌ای از فرومایگان مردم، در گذر از نقطهً ترس و سپس سازش، به حد ستایش دژخیم خود رسیده‌اند و تمام عشق‌های گم کردهً خویش را در او جستجو کرده و ـ به پندار ـ یافته‌اند! این هیچ نیست، مگر پناه گرفتن در سایهً ترس، از ترس.»
6- سیاه ... دیدن ادامه » بازی یا روحوضی (همچنین: تخت حوضی) نوعی نمایش کمیک ایرانی همراه با رقص و آواز و موسیقی بود. در آن شخصی دارای غلامی سیاه و گیج و گول است و با هم دست به کارهای خنده داری می‌زنند. از این کلمه بمعنی عملیات از پیش طراحی شده برای فریب دیگری نیز استفاده شده‌است. در این گونه نمایش با رویکردی انتقادی و طنزآمیز به موضوعات اجتماعی، سیاسی، عاطفی و حتی تاریخی پرداخته می‌شود. در گذشته در میان حیات خانه‌های بزرگ ایرانی، حوضی بود که کاربردهای فراوانی داشت. از آن جمله در زمان جشنها و میهمانیها، ساکنان خانه روی آن تخته بزرگی می‌گذاشتند و شکلی همانند صحنه نمایش به آن می‌دادند تا عده‌ای بازیگر روی آن تخته به اجرای نمایش و البته از نوع کمدی آن بپردازند. با توجه به وجود شخصیت کمدی و قدیمی «سیاه» در ایران، این نمایش‌ها به یکی از نامهای عمومی «سیاه بازی» یا «تخت حوضی» یا «روحوضی» معروف شدند.
در این نمایشنامه معمولاً دو تیپ حضور داشتند: یکی «حاجی» یا حاکم و دیگری سیاه که «مبارک» نام داشت و نوکر بود. در این نمایش سیاه سمبل مردم زجر کشیده و حاکم تجلی حکومت وقت محسوب می‌شد. تمام لطف سیاه بازی به آن سیاه بامزه‌ای است که با دست انداختن ارباب و اطرافیانش خنده را به لب‌های مردم می‌نشاند. سیاهی که با شیرین کاری‌ها و شوخی‌های خود نقدی هم بر اوضاع جامعه می‌زند؛ بدیهه سازی و بدیهه سرایی محور اصلی این نوع نمایشنامه محسوب می‌شد. رقص و آواز نیز در آن وجود داشت؛ و پایان خوش و نتیجه‌گیری اخلاقی از ویژگی‌های آن به‌شمار می‌رود.
7- «در انتظار گودو» یکی از نمایش‌نامه‌های ساموئل بکت است. آدم های این نمایشنامه دو آوارۀ خانه به دوش که منتظرند یک گودویی از راه برسد و آن ها را از آن وضع فلاکت بار (که همانا انتظار است) دربیاورد. وعدۀ دیدارشان امروز است دم غروب زیر همین درخت. دو رهگذر هم، که یکی اربابی است رحم نشناش و دیگری غلامی است خُل و چل، می آیند و چند لحظه ای می مانند، بعد هم می روند. بخشی از «نمایشنامه در انتظار گودو» : «در زمانی که جهان از نظر من خالی از معنا است؛ واقعیت به امری غیرواقعی بدل می‌شود. همین احساس غیر واقعیت، و جست و جو برای واقعیت اساسی فراموش شده و بی‌نام است که من سعی می‌کنم از طریق شخصیت‌هایم بیان کنم؛ شخصیت‌هایی که بی هدف سرگردانند و به هیچ وجه نمی‌توانند خود را از نگرانی‌های خود، شکست‌های خود، و تهی بودن زندگی شان کنار بکشند. آدم‌هایی که در بی معنایی غرق شده‌اند فقط می‌توانند گروتسک باشند؛ رنج آن‌ها فقط می‌تواند به گونه ای مضحک تراژیک باشد…»

ایده: عالی
متن: خوب اما با اشکال
بازی: متوسط
در مجموع، کار قبلی آقای کیانی – مضحکه شبیه به قتل – را بیشتر پسندیدم. اما این کار هم ارزش دیدن دارد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
لذت لگد زدن به آگاهی

میثم غضنفری

«من شاگردانم را به سمت آتش هدایت می کنم. با این امید که خودشان بتوانند بدیهی ترین مکان ها را برای سوخته شدن شناسایی کنند. همچنین امیدوارم بتوانند چگونه اداره کردنِ آتش و انتقال آن به دیگران را نیز یاد بگیرند. یکی از اصول کاری من از همان ابتدای کلاسم این است که در طی یک نیم سال باید آنقدر خون ریخته شود که به طور اجتناب ناپذیری به بیرونِ درِ کلاس تراوش کند. که قطعا بخشی از این خون از آنِ خود من است.»

این توصیف یک معلم از رسالت خود در مقابل شاگردانش است. کالوم مک کن در کتاب «لذتِ لگد زدن به آگاهی»، شاگردانش را در مقابل دیواری از آتش قرار می دهد تا با استقامت و پشتکار به آن سوی دیوار رخنه کنند. برخی برای گذر از دیوار، تونل می زنند، برخی از آن صعود می کنند و برخی از بولدوزر استفاده می کنند. در هر صورت مک کن به آنها کمکی نمی کند. فقط به آنها می گوید: « به درون خودتان بروید، به دشواری ها اعتماد کنید، از سقوطتان تغذیه کنید و سهم خودتان از جهان را به دوش بکشید.»

مک کن، «کتاب لگد زدن به آگاهی»را با زیر عنوان«چند توصیه عملی و فلسفی»، خطاب به نویسندگان جوان نوشته است. او مجموعه توصیه های خود را در 50 مدخل تنظیم کرده اما ابتدای مدخل اول، در نقل قولی از ریلکه( از مهمترین شاعران آلمانی سده بیست) گفته: «هیچ کس نمی تواند به شما توصیه ای بکند. هیچ کس! یک راه بیشتر وجود ندارد: به درون خودت برو!»

خواندن جملات کوتاه و گرم این کتاب در عصری که «تسلیم شرایط زمان» و آلوده ماده مخدری به نام «سهولت» شده ایم و دیگر هیچ چیز جانمان را گرم نمی کند، چنان آتشی در سینه مان، شعله ور می کند که بی درنگ به درونِ کاغذی سفید شیرجه می زنیم و نوشتن را آغاز می کنیم. تا از واقعیت عدالت بسازیم و از تاریکی ، حقیقت.

و با آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است، باید بنویسیم؛ چرا که ما به مفهوم گریز پای حقیقت مدیونیم. حقیقتی که جهان نسبت به وجودِ آن واقف است، اما هنوز آن را نمی شناسد. و این وظیفه ماست که به جهان آنچه را نمی شناسد، بشناسانیم. مک کن از ما می خواهد شک و تردید را آغاز کنیم، پوست زمان را بکنیم و قلمروی جدید را تسخیر کنیم تا موطنی شود برای حقیقت. که برایش باید جهانِ پذیرفته شده را بدریم و طرحی نو در اندازیم. که اگر شد آنگاه لگدی به آگاهی مان زده ایم و در محدوده دایمی من، من، من در جا نزده ایم.

که برای همان حقیقت است که باید به موسیقی ایده ها گوش فرا دهیم، بنویسیم تا چیزی بشویم فراسوی خودمان. تا امتداد بیابیم به دیگری. چرا که در وجود دیگران است که ما تداوم و گسترش خودمان را پیدا می کنیم.

کالوم ... دیدن ادامه » مک کن، قبلا هم در کتاب «بگذار دنیا بچرخد» این هیجان را به ما داده بود. روزی که مردم منهتن بی حرکت ایستادند و فقط به برج های دوقلو چشم دوختند تا بندبازی اسرارآمیز را بر روی طنابی که میان دو برج کشیده شده، در حال دویدن، رقصیدن و پریدن ببینند.

«کالوم مک ‌کین» (Colum McCann) متولد 26 فوریه 1965 ، استاد ادبیات معاصر و استاد ادبیات داستانی در کارشناسی ارشد کالج کانسی هانتر است. او کار خود را به عنوان خبرنگار در مطبوعات ایرلندی آغاز کرد. و تا کنون دو بار نامزد جایزه بوکر و جایزه و ناتان انگلند شده است. داستان های او به 30 زبان زنده دنیا ترجمه شده است.



لذت لگد زدن به آگاهی (چند توصیه عملی فلسفی)

ناشر: گام نو

نویسنده: کالوم مک‌کن

مترجم: محمدجواد فیروزی

تعداد صفحات: 192

سال انتشار: 1398
1- سمفونی نهم، نهمین ساخته محمدرضا هنرمند است.
2- این نام اشاره به نهمین و آخرین سمفونی بتهون نیز دارد. این سمفونی یکی از آثاری است که در تاریخ سیاست از آن استفاده شده‌است و در میان هر دسته و هر ایدئولوژی‌ای طرفداران بسیاری دارد. فریدریش انگلس می‌گوید: «روزی که بشر سمفونی نهم را آیین رفتاریِ خود قرار دهد، آن روز بتهوون جایگاه حقیقی خود را یافته است.» و اتو فون بیسمارک اعتقاد داشت که: «اگر من سمفونی نهم را بیشتر گوش کرده بودم امروز بسیار شجاع‌تر بودم.» به گفته پاول فون هیندنبورگ: «امروز اشک‌های زیادی در خانواده‌های آلمانی می‌ریزد، ولی بتهوون به ما می‌آموزد که اگر کسی خود را در اختیار موسیقی او بگذارد نمی‌تواند نگون‌بخت بشود. او تسکین‌دهنده رنج‌های ماست.» در زمان جنگ جهانی دوم آلمانی‌ها هر جا را اشغال می‌کردند، این سمفونی را می‌نواختند.[نیازمند منبع] این سمفونی برای سالگرد تولد آدولف هیتلر نیز نواخته شد. نخست‌وزیر زیمبابوه آن را به‌عنوان سرود ملی کشورش انتخاب کرد. واتیکان از این سمفونی دفاع کرد و بالاخره سرود شادی (Ode to Joy)، موومان چهارم این سمفونی، به‌عنوان سرود رسمی اتحادیه اروپا انتخاب شد.

3- فیلم «سمفونی نهم» برداشت آزادی از داستان کوتاه «ظهر تابستان» اثر قباد آذرآیین است. این داستان در مجموعه «شراره بلند» در سال ۱۳۸۰ منتشر شد. و توانست در جایزه گلشیری برگزیده شد. داستان ظهر تابستان در مورد آقای مرادی کارمند با سابقه اداره پست است که روزی در راه فرشته‌ای را می‌بیند و او را سوار موتور می‌کند.

4- در فیلم به پنج واقعه تاریخی اشاره می‌شود: مرگ کورش، کشته شدن بردیا به دست کمبوجیه، کشته شدن رابعه بلخی توسط برادرش و کشته شدن امیرکبیر در حمام فین کاشان و خودکشی هیتلر

5- رابعه بلخی؛ شاعر پارسی‌گوی نیمه نخست سده چهارم هجری است. وی نخستین شاعر زن پارسی گوی است. او هم‌دوره با سامانیان و رودکی بوده و به استناد گفتار عطار نیشابوری با رودکی دیدار و مشاعره داشته است. در یکی از بزم‌های شاهانه، رابعه با بکتاش، دیدار می‌کند و بی‌درنگ دل به او دل می‌بازد. رابعه خطاب به بکتاش نامه‌ای می‌نویسد و تصویری از خویش ترسیم کرده و پیوست آن نامه می‌کند. چون بکتاش نامه رابعه را می‌خواند و تصویر او را می‌بیند بدو دل می‌بازد و نامه‌اش را پاسخ می‌دهد. این نامه‌نگاری‌های پنهانی ادامه پیدا می‌کند و رابعه اشعار فراوانی خطاب به بکتاش ضمیمه نامه‌ها کرده و برای او می‌فرستد. ظاهراً روزی بکتاش رابعه را در دهلیزی می‌بیند و آستین او را می‌گیرد که «چرا مرا چنین عاشق و شیدا کردی اما با من بیگانگی می‌کنی؟» رابعه از او آستین می‌افشاند که «عشق من به تو بهانه‌ای است بر عشقی عظیم‌تر» و او را به خاطر افتادن در دام شهوت نکوهش می‌کند.
رودکی شیفته توانایی رابعه در سرودن شعر می‌شود و او را تحسین می‌کند و با او به صحبت و مشاعره می‌نشیند. پس از آن راهی بخارا می‌شود و در بزمی در دربار امیر سامانی شعری که از رابعه به یادداشت بازگو می‌کند که بسیار مورد پسند امیر می‌افتد و چون از آن سؤال می‌کنند، رودکی داستان آشنایی‌اش با رابعه و عشق او به بکتاش را برای شاه بازگو می‌کند، غافل از اینکه حارث (برادر رابعه) نیز در آن بزم حاضر است و از آن داستان باخبر می‌شود. حارث بسیار خشمگین می‌شود، به بلخ بازمی‌گردد و پس از یافتن صندوقی حاوی اشعار رابعه در اتاق بکتاش، به گمان ارتباط نامشروع آنان، فرمان می‌دهد بکتاش را در زندان افکنده و رابعه را به گرمابه برده و رگِ دستان او را بگشاید و درِ گرمابه را به سنگ و گچ مسدود کنند. روز بعد چون در گرمابه را می‌گشایند، پیکر بیجان رابعه را مشاهده می‌کنند که با خون خویش اشعاری را خطاب به بکتاش با انگشت بر دیواره گرمابه نگاشته‌است. بکتاش پس از آن، به نحوی از زندان می‌گریزد و شبانه سر از تن حارث جدا می‌کند، سپس بر مزار رابعه رفته و جان خویش را می‌گیرد.

6- از اشعار منسوب به رابعه که در فیلم «سمفونی نهم» نیز به آن اشاره می‌شود:
عشق او باز اندر آوردم به بند | کوشش بسیار نامد سودمند
عشق دریایی کرانه ناپدید| کی توان کردن شنا ای هوشمند
عشق را خواهی که تا پایان بری| بس بباید ساخت با هر ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب| زهر باید خورد و انگارید قند
توسنی ... دیدن ادامه » کردم ندانستم همی | کز کشیدن تنگ‌تر گردد کمند

7- فرشته «سمفونی نهم» به امور زمینیان علاقه مند است. از افرادی که به آن‌ها علاقه دارد چیزی به یادگار برمی‌دارد، مدام به عشق فکر می‌کند و در نهایت ظاهراً زمینی می‌شود. این مضمون در فیلم «بهشت بر فراز برلین (بال‌های اشتیاق)» ساخته ویم وندرس هم وجود دارد. این فیلم درباره فرشته‌هایی نامرئی و فناناپذیر است که در سطح شهر برلین پخش‌شده‌اند و افکار انسان‌ها را می‌شنوند و آن‌هایی که دچار سردرگمی و استرس شده‌اند را آرام می‌کنند. بااینکه شهر از تراکم انسان‌ها پر است اما بسیاری از انسان‌ها از معشوق‌های خود دورافتاده‌اند. یکی از این فرشته‌ها عاشق زن زیبای بندبازی می‌شود و قبول می‌کند که تبدیل به یک انسان شود تا احساسات و عواطف انسانی را تجربه کند.در سال ۱۹۹۸ این فیلم توسط هالیوود و با نام شهر فرشته‌ها بازسازی شد.

8- من درست متوجه نشدم که با چه نوع فیلمی روبرو هستم. کمدی، سورئال و ... ؟ | فیلم برداری کار خیلی خوب بود| سکانس قتل امیرکبیر را دوست نداشتم. | ملک‌الموت خوب بازی نکرده بود.| در مجموع حس خوبی به فیلم داشتم.| 5 از 10

چقدر جامع بود ممنون
۱۴ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میثم
درباره فیلم درخونگاه i
عناصر تشکیل‌دهنده درخونگاه:
• یک یاکوزای ایرانی‌تبار که قبلاً رضا دوزاری بوده و هم اکنون به شکل اغراق‌شده و بی‌نقصی قرار است نقش ناجی را ایفا کند.
• یک مادر خائن که با وجود شناختی که از همه اعضای خانواده داشته است در امانت فرزندش خیانت می‌کند؛ و دست آخر هم از همه طلبکار است.
• یک پدر بی‌عرضه، بی کاره و ابله که البته هنگام گیر افتادن در یک موقعیت استراتژیک شبیه چرچیل عمل می‌کند.
• خواهری نامرد و بی‌معرفت که زمان غذا بردن برای شوهرش را نیمه‌شب انتخاب می‌کند تا مخاطب فیلم به طرز شگفت‌انگیزی فریب بخورد که شاید بدکاره است. ضمناً چون مدرسه‌شان را در جنگ (سه سال پیش) بمب باران کرده‌اند، او روزها به‌صورت مستمر جلوی تلویزیون خواب است.
• برادری مفقود در جنگ که ظاهراً و صرفاً بهانه‌ای است برای یادآوری و اشاره به جنگ
• مادربزرگی بی‌خاصیت شبیه یک شیء که در آخر فیلم درنهایت بی‌احترامی به کناری پرتابش می‌کنند.
• لحن آهنگین و مسجع دیالوگ‌ها که تا اواسط فیلم گوش‌نواز است اما از نیمه فیلم به بعد هم از آن هم خبری نیست.
• المان رفاقت فیلم که خلاصه شده است در دیدار امین حیایی و نیما فلاح و سپس درخواست حیایی از زن بدکاره برای رفع نیاز جنسی رفیقش!
• یک تیمارستان خالی با مسئولی شبیه کاریکاتورِ گوژپشت نتردارم.
• یک زن بدکاره اما با معرفت، رفیق و ناجی و البته مادری فداکار.
• مرگی نابهنگام بی‌ربط و غیرقابل‌باور! آن هم مرگ یاکوزایی که با آن همه بلا که در ژاپن، سرش آمده بود هنوز زنده مانده بود.
• و البته تعداد قابل‌توجهی اشتباهات زمان پریشانه!
همه این‌ها را در دوربین تورج اصلانی ریخته هم می‌زنیم و ابتدایش می‌نویسیم تقدیم به مسعود کیمیایی.
البته ابتدای فیلم تأکید می‌کند زمان فیلم 1370 است. اگر مثلاً 1380 یا 1360 بود چه تغییر در روند داستان ایجاد می‌شد؟ اگر مهدی مفقود در جنگ نبود چه؟ اگر رضا دوزاری به ملاقات رفیقش در تیمارستان نمی‌رفت؟
نمی‌دانم، ... دیدن ادامه » شاید پیام فیلم آنجایی بود که ملیحه لب به شکایت می‌گشاید:
«بدبختی هامون کش می یاد، بهشت‌زهرا کش می یاد، شده بهشت زهر، هر روز انا للله، هر روز اشهد ...»
که به شدت شعاری بود و هیچ ربطی هم به داستان فیلم و شخصیت‌ها نداشت.
3 از 10

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میثم
درباره فیلم سرخپوست i
پایان بندی: بد.
بازی ایزاد یار: خوب اما شخصیت پردازی مددکار در فلیم نامه، ضعیف
بازی نوید محمد زاده: خوب
لوکشین: خیلی خوب
داستان ( غیر از پایان بندی) بسیار خوب. هر چند داستان در بسیاری لحظات قابل حدس بود اما باز هم کششی برای دنبال کردن ماجرا وجود داشت.
موسیقی: عالی
فیلم برداری و فضا سازی: بسیار عالی
به نظرم برای شروع جشنواره، فیلم خوبی بود.
7 از 10
لوکیشن کارخانه سیمان شهر ری همان لوکیشین سریال پایتخت بود.
۱۳ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
واقعیت زندگی روزمره، گناه، شک، ایمان، سکوت خدا، رنج، مرگ، معنای زندگی

8 کلمه ویرانگر.

بسیاری کوشیده‌اند که با این هشت کلمه جمله‌ای معنادار بسازند. تک جمله‌شان به یک نظام فلسفی مبسوط کشیده شد اما در نهایت نتوانستند ربط این شش کلمه را با صورت‌بندی دقیقی روشن کنند.
از نظر من محوری‌ترین کلمه بین این کلمات «ایمان» است. اگر تکلیفمان با این کلمه و معنای آن روشن شود روشن کردن ارتباط این هفت کلمه دشوار نخواهد بود.
مردم به ندرت می‌دانند حقیقت ایمان چیست. چندان در غم دانستن آن هم نیستند؛ اما عده‌ای تا آخرین لحظات عمرشان صلیبِ غم دانستن را بر دوش کشیدند. شاید مانند انامونو نجوا می‌کردند: «خدایا! کمی بیشتر پرده را کنار بزن، شاید چشمان بسیار ضعیف نیز تو را ببینند و گوش‌های سنگین، صدایت را بشنوند تا تردیدی باقی نماند.»

آنای بی‌اعتقاد به خدا در «اعتراف» می‌گوید: «من زندگی روزانه‌ام را با دروغ و خیانت به دست آوردم ارزشش را دارد. گناهانم را باید خودم به گردن بگیرم و هیچ علاقه‌ای هم به درخواست کمک از دیگران ندارم. نه از خدا و نه از شما.»

کشیش برگمان در «اعتراف» بنا وظیفه تاریخی خود باز هم آنا را به ایمان دعوت می‌کند؛ اما کشیش در روایت «علیرضا نراقی» از «اعتراف»، متفاوت است. به نظرم نراقی پای کشیش «نور زمستانیِ» برگمان را به «اعترافِ» برگمان باز کرده است. شاید به این خاطر که حرف‌های آنا در اعتراف، ادامه نامه مارتا به توماس در نور زمستانی است.
آنای «اعتراف» در ابتدای مسیری است که مارتایِ «نور زمستانی»، طی کرده است. به خصوص آنجا که در عین بی‌اعتقادی به خدا، از کشیش طلب آمرزش می‌کند.
مارتا نیز چنین کرده بود. او برای رهایی از اکسیر مذهب، به درگاه خدا دعا کرده بود و به قول خودش دعایش نیز مستجاب شده بود.

کشیش نور زمستانی معتقد بود که شایسته‌ی جامه کشیشی نیست و فقط به خاطر اینکه از بچگی در کلیسا بوده، کماکان کشیش مانده است: «هر وقت که از دریچه واقعیت با خدا روبرو می‌شدم، او را زشت و نفرت‌آور می‌دیدم، یک خدای عنکبوتی- یک هیولا. به همین دلیله که دور از نور مخفی‌اش کردم دور از زندگی. در اعماق تاریکی و تنهایی وجودم حبسش کردم. من یک انسان ضعیف و بدبخت هستم. من یک کشیش نیستم یک گدام که به کمکت احتیاج داره.»
کشیش ... دیدن ادامه » «اعتراف» به روایت نراقی هم ابتدای مسیری است که کشیش «نور زمستانی» در انتهای آن ایستاده است.

هر دو کشیش، مارتا و آنا مانند مسیح، تنها و غرق در سکوت خدا، به خود وانهاده شده‌اند؛ اما کماکان در عشای ربانی شرکت می‌کنند.(هر چند آنا به روایت علیرضا نراقی ظاهراً دعوت به شرکت در عشای ربانی را رد می‌کند.)
عشای ربانی با حضور کشیشان مردد و با شرکت ملحدان! ، مانند دسپلن پزشک در داستان دوبالزاک: «من نیز همانند خیلی عظیمی از انسان‌هایی هستم که به دین‌داری تظاهر می‌کنند و در عین حال تا جایی که بتوانند ملحد هستند. خداوند هم باید دوست خوبی باشد. قاعدتاً نباید از من کینه‌ای به دل داشته باشد. سوگند می‌خورم، حاضرم تمام ثروتم را بدم تا ایمانی مانند ایمان بورژوا در ذهنم وارد شود.»

دقت که می‌کنم در این مراسم عشای ربانی، مادر ترازا را هم آن گوشه و کنار می‌بینم.
همو که گفته بود:
«از سال 1949 این حس دردناک گم‌گشتگی، تاریکی غیرقابل وصف، این تنهایی و این اشتیاق مداوم برای خداوند، اعماق وجودم را به درد می‌آورد. تاریکی چنان است که من حقیقتاً چیزی نمی‌بینم. نه با ذهنم نه با عقلم. جای خداوند در ذهنم خالی است. خدایی در من حضور ندارد. فقط و فقط اشتیاق خداوند را دارم.»
اما سرسلسله شکاکان مؤمن قدیس مانوئل است. عمری کشیش بود و هزاران نفر را به مؤمن کرده بود اما اعتقاد داشت: «هر کس خدا را ببیند، هر آن‌کس که چشمان رؤیا را ببیند، همان چشمانی را که خدا با آن‌ها به ما می‌نگرد، بی‌چون‌وچرا و برای همیشه خواهد مرد. به همین جهت نگذار، مردم مادامی‌که زنده‌اند خدا را ببینند.»


«قدیس مانوئل»، «مادر ترزا» و «دسپلنِ پزشک» و برگمان، شکاکان با وجدان و با مسئولیت که با ایمان به بی‌ایمانی خویش مردند، ولی بدون ایمان به ایمان خویش. آن‌ها عملاً مؤمن بودند و در تنهایی و وارستگی و در همه کردارهای خویش باایمان بودند. آن‌ها خواهان وارستگی همگان، شفقت ورزیدن همگان به یکدیگر بودند.

کارگردان این کار - علیرضا نراقی - مقاله‌ای دارد با عنوان «شهسوار ایمان در کوره راه سینما» که پیشنهاد می‌کنم حتماً بخوانیدش. اینجا: https://goo.gl/u8Rs8K

پیشنهاد مطالعه:
فانوس خیال، اینگمار برگمان، ترجمه مسعود فراستی
قدیس مانوئل، اونامونو، ترجمه: بهاءالدین خرمشاهی، نشر رامند
عشای ربانی ملحدان، دوبالزاک، ترجمه: هانیه رجبی، نشر پارسه
مادر ترزا، ترجمه: پروین ادیب، نشر پارسه

پیشنهاد فیلم:
سه گانه برگمان: سکوت، مهر هفتم و نور زمستانی
روایت اسکورسیزی از سکوت برگمان
سریال پاپ جوان
امیر و جلال الیاسی بروجنی این را خواندند
آرمین قهقائی و حسین سخنور این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چهارراه مکاتب!
1- «خاکستر به خاکستر» اصطلاحی آمریکایی به معنای «هیچی به هیچی» یا «خوب حالا که چی؟» هست.
2- گاهی کشیشان هم این اصطلاح را هنگام دفن اموات به کار می‌برند.
3- نویسنده کار، هارولد پینتر متولد 1930 لندن و برنده جایزه نوبل ادبیات، مبدع تئاتر «واقع‌گرا» است که آثار اولیه او را در دسته «تئاتر پوچی (معنا باخته)» رده‌بندی می‌کنند.
4- فرم اجرای «خاکستر به خاکستر» تئاتر بی‌پیرایه یا تئاتر بی‌چیز است.
«تئاتر بی‌پیرایه» – که مبدع آن یرژی گروتوفسکی است - شکلی از نمایش امروزییست که از تمامی عناصر غیرضروری صحنه، اعم از نور و آرایه و لباس و مانند آن، فاصله می‌گیرد و صرفاً بر کار بازیگر و حقیقت رابطه زنده تماشاگر استوار است.
پس طبیعتاً انتظار دکور، آرایه‌های خاص و حتی موسیقی – غیر از صدایی شبیه صدای قطار که توسط پا کوبیدن یکی از بازیگران ایجاد می‌شود – نداشته باشید.
5- گروه کار از بازیگران تا کارگردان هم، ‌دست پرورده «مکتب تهران» هستند.
6- خوب طبیعتاً با کاری روبرو هستیم که نتیجه جمع «تئاتر بی پیرایه، تئاتر واقع‌گرا، تئاتر پوچی (معنا باخته) و مکتب تهران» است.
7- پینتر معتقد بود که «هر چه تجربه حادتر باشد، بیان آن وضوح کمتری دارد.» خاکستر به خاکستر تجربه‌ای حاد است که وضوح کمی دارد. تا جایی که کارگردان لازم می‌بیند ابتدای کار توضیحاتی در مورد داستان بدهد.
8- آنچه برای من جذاب بود شخصیت مرد داستان بود. او «همسر سابق»، «بازجوی فعلی»، «روان‌درمانگر» و «قاتل بالقوه» را هم‌زمان بازی کرده است. روان درمانگری که به شکلی مازوخیستی در پی بازخوانی خاطرات زن از «نسل‌کشی» و «تهدید» است. اوج مازوخیسم، تلاش او برای دریافتن تصویر چهره‌ی رقیب عشقی‌اش است. روان درمانگری که با حالات بدن و شکل دیالوگ گویی‌اش، بیماری در آستانه فروپاشی روانی را به‌خوبی بازی کرده است.
9- متن اصلی نمایش دو شخصیت دارد اما کارگردان، یک شخصیت دیگر به کار اضافه کرده است. شخصیتی با چشم و نگاهی نافذ که در طول نمایش روی یک صندلی نشسته و گاهی کلماتی مبهم را ادا می‌کند. در طول نمایش نیمی از مغز من درگیر این شخصیت بود. مرا یاد آن سنگ سیاه در ادیسه فضایی کوبریک می‌انداخت و به‌شدت احساس نگرانی، تعجب و راز آلودگی در من بازتولید می‌شد. هر آن منتظر یک اتفاق غیرمنتظره از سوی او بودم که البته انتظار من هم بی‌جا نبود.
10- حرکات دورانی و رفت و برگشتی بازیگران نشان از تلاطم و آشوب دارد. شباهت پایان ماجرا با پایان داستانی که سعی در بازخوانی‌اش دارند، تکراری «سیزیف گونه» را تداعی می‌کند. تکراری عبث و سرشار از ناامیدی از خلاصی یافتن از آن.
11- موسیقی خیانت در سراسر کار شنیده می‌شود. نیازی به ساز نیست. افقی از سیاهی هم جای دکور را گرفته است. فضاسازی سیاه و تاریک کافکایی با مکث‌های پی‌درپی و روان مضمونیِ دیالوگ‌ها و شکل بازیگریِ بازیگران به‌خوبی در آمده است.
12- چشمانت خیره به بازیگر مرموز، گوش‌هایت متمرکز بر دیالوگ‌های زن، ذهنت گیج از مازوخیسم حاکم بر رفتارِ مرد و حالا پژواک صدای بازیگر زن را میان تماشاگران می‌شنوی! گویی رؤیایی دیدی و حالا نشانه‌هایش را در عالم واقع می‌بینی!
13- پیشنهاد ... دیدن ادامه » می‌کنم پینتر را دریابید. از میان آثارش، خاکستر به خاکستر را و از میان اجراهای خاکستر به خاکستر، اجرای بی‌چیز به روایت مکتب تهرانش را دریابید.


مطالب جالبی بود، ممنون.
البته عبارت "خاکستر به خاکستر" بخشی از دعای تدفین از کتاب "ادعیه عمومی" کلیسای مسیحیته.
کامل اون: از زمین به زمین - از خاک به خاک - از خاکستر به خاکستر
اشاره به آفرینش انسان از خاک و برگشت انسان به خاکه و عموما در مراسم ... دیدن ادامه » تدفین توسط کشیش خوانده میشه.

ریشه ش بر میگرده به کتاب مقدس عهد قدیم. پیدایش ۳:۱۹
باشد که از عرق صورت(پیشانی) خود نان بخورید تا زمانیکه به سوی زمین باز گردید. چرا که از آن جدا شدید. شما از خاکید، باشد که به خاک باز گردید.
۲۳ دی ۱۳۹۷
سپاس. جالب بود. آموختم
۲۳ دی ۱۳۹۷
خیلی نظر خوبی بود و به من برای فهم نمایش کمک کرد. گزینه به گزینه. خصوصا 12.
ممنون از شما.
۲۶ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

دل دریا... دل دریا... دل دریا...
بی پروا... بی پروا... بی پروا...
پتکی کن بغضت را خشمت را
هم بسته هم پیمان هم باور
یورش ببر
بر شب چون اخگر
آتش فکن بر هر خشک و تر
پا وا مکش یک دم از رفتن
یورش ببر
از این در بگذر
یورش ببر...
شاعر: فربود بهمنی


***
چند ... دیدن ادامه » این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم

برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فروریزم

چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم

ای سایه ! سحرخیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

شاعر: هوشنگ ابتهاج
امیر، عاطفه گندم آبادی و میترا این را خواندند
استودیو زی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شازده کوچولو همچو «سالکی شرقی»، برای «دانستن» و «وصال دوست»، «هفت مرحله»، «سفر» می‌کند و به زمین بزرگ اما «بی‌معنا»، «هبوط» می‌کند! زمینی که در آن پژواک تلاشش برای یافتن دوست، «تکرارِ تنهایی» است؛ جایی که انسان حتی با انسان‌های دیگر تنهاست. هزاران گلِ رز، اما «خالی» دارد که نمی‌توان برایشان سرود.

«آدم‌بزرگ‌ها (اسم مستعار بی‌معنایی) در زمین دیگر وقت شناختن هیچ‌چیز را ندارند. همه‌چیزها را ساخته و آماده از فروشنده‌ها می‌خرند ولی به دلیل آن‌که کسی که دوست بفروشد در جایی نیست، آدم‌ها دیگر دوستی ندارند»

شازده باز می‌گردد. به همان‌جایی که از آن آمده بود. همچون «سیمرغِ» عطار.

بی «جسمش» که برای چنین سفری سنگین است. او دیگر «کودکی معصوم» نیست! بلکه «خردمندی باتجربه» است که «به آن‌سوی مرگ»، «عروج» کرده و به قیمت «انتخابِ رنجِ زهرِ مار»، به جهان کوچکش، «معنا» بخشیده است. او دیگر «مسئول» است. مسئول گلی که «اهلی» کرده است.

***

افلاطون معتقد بود «سعادتِ» انسان در رسیدن به «حقیقت»، «نیکی» و «زیبایی» است، نه قدرت و ثروت و شهرت، شهوت و بندگی!

«فلسفه» از حقیقت می‌گوید و «اخلاق» از نیکی و «هنر» از زیبایی.

اگر بنا باشد #فلسفه و هنر گفت‌وگو کنند، فلسفه از «حقیقتِ زیبایی» می‌گوید و هنر از «زیباییِ حقیقت»

شازده ... دیدن ادامه » کوچولو «گفت‌وگوی هنر و فلسفه» است.

و نتیجه آن: «اهلی شدن»

***

ابراهام مازلو معتقد است: «همه انسان‌ها بالقوه می‌توانند صاحب‌تجربه اوج باشند، عده‌ای به مرحله «خودشکوفایی رسیده» این توان را پرورش می‌دهند و در مقابل، بسیاری آن را نادیده می‌انگارند و در درون خود انکار و سرکوب می‌کنند. تجارب اوج، افراد را به نفی انانیت و خودپرستی می‌رساند و زندگی را در نگاه او بامعنا و ارزشمند می‌کند.»

شازده کوچولو روایت خودشکوفایی یک انسان و داستان یک «تجربه اوج» است.

***

من گوسفند می‌خواهم، پس هستم.

***

بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.
چه نوشته ی شاهکاری *_*
مرسی....
میشه گفت مجموع فلسفه و اخلاق یعنی هنر؟
در این صورت دیگه نیازی به گفت‌وگوی فلسفه با هنر نیست :-)
مرسی از این نوشته ی درجه یک
۰۲ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ریچارد: رفیق استاد، بگو ما هم بدونیم، چرا می خواستی از من یه شخصیت مثبت بسازی؟
مایر هولد: چون تو نشانه ی شری، بدون بار ایدئولوژی.
تو یه قدرت سیاهی، ولی نشانه ی شر خالصی.
برای رسیدن به قدرت می کشی نه برای رسیدن به یه آرمان شهر.
برای انجام شر هیچ عذاب وجدان و تردیدی نداری، ولی از همدست ها و قربانی هات انتظار نداری تو رو به خاطر جنایت هات ستایش کنند. تو در آنچه پلید و وحشتناکه عظمت داری، چون یه عوام فریب نیستی.
در آن واحد جذاب و حال به هم زنی، ولی از خودت خدا نمی سازی.
تو نشانه ی چیزی هستی که انسان از دست داده: شر مستقیم و خالص.
امروز شر لباس وعده ی بهترین دنیا رو به تن کرده.
امروز شر فقط نمی خواد جمعیت رو زیر سلطه در بیاره. می خواد جمعیت ستایشش هم بکنن.
شر امروزی به این راضی نمیشه که بشینه تو کاخش و به دنیا حکومت کنه. می خواد تو سر مردم هم باشه و اون ها رو ... دیدن ادامه » از درون کنترل کنه. شر امروزی از طاعون هم بد تره. می کشه تا ترس تو دل آدم هایی بندازه که حتا به طغیان هم فکر نمی کنند.
شر امروزی اون قدر سمجه که به هم جا نفوذ می کنه و حتی جنین ها هم دچارش میشن.
بچه هایی که به دنیا می آن، از همون اول در خدمت شرن و تا عمق مغزشون، شر نفوذ کرده.
و از درون همه مغز هاست که شر امروزی قدرتش رو تعذیه می کنه
میثم
درباره نمایش ریچارد i
ریچارد در طول نمایش همواره کتاب «شهریار» ماکیاولی - که کتاب مقدسش می خواند - را در دست دارد:

«مردم چیزهایی رو بلغور می‌کنند که یه مشت کشیش یا انتلکتِ وازده براشون دیکته می‌کنند. مثل اینکه... آزادی ودیعه خداست...
اگه آزادی ودیعه خداست، پس حتمن ترس ارمغان شیطانه.
این ترسه که به آزادی مشروعیت میده. باید مدام مردم رو از اتفاق‌هایی که می خواد بیفته اما نمی افته ترسوند. از بمب‌گذاری مترو، مسموم کردن آب شرب توسط تروریست‌ها. کاری کن از راه رفتن در یک خیابون خلوت و تاریک وحشت کنند. این فکر که هر لحظه خطری در کمین اون هاست، اون ها رو فلج می کنه... ترس از بیکاری، از بلایای طبیعی، ترس از آلودگی، از بیماری، داروهای تقلبی، ترس از زندانی شدن، از اعدام، از پلیس، از قاضی.
باید ترس بر زندگی و هستی مردمت مسلط بشه.
چیزی به نام امنیت وجود نداره. یا بهتره بگم هیچ امنیتی ... دیدن ادامه » پایدار نیست.
مردم در رفاه هم که باشند خیال می‌کنند همه چیز علیه اون هاست. بذار همیشه دو سوم مردم شهر در میان تاریکی زندگی کنند.»
سپاس از اینکه با ما همراه شدید و نمایش را دیدند
و همچنین نظرتان را نوشتید
۱۹ مرداد ۱۳۹۷
سلام. این دیالوگ خود نمایش بود؟ " از بمب‌گذاری مترو، مسموم کردن آب شرب توسط تروریست‌ها." ... "ترس از بیکاری، از بلایای طبیعی، ترس از آلودگی، از بیماری، داروهای تقلبی، ترس از زندانی شدن" ؟؟؟؟
۲۶ مرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«مرگ، رنج، ملال، انتخاب»
و همه این‌ها در یک روز تابستانی به ظاهر «آرام» آما در باطن «پر آشوب».
با بازی «کامو»، «هایدگر در نقش نیچه!» و «سارتر». منشی صحنه: مصطفی ملکیان!
همه آنچه از نمایشنامه «یک روز تابستانی» فهمیدم.
***
اگر نمایش فقط دو شخصیت داشت (پارسا پیروز فر و رضا بهبودی)، عملاً جمله معروف شوپنهاور که گفته بود «زندگی همانند یک آونگ بین دو نوع رنج در نوسان است: فقدان و ملال.» را تداعی می‌کرد. مردی ساده، بد شانس و رنج کشیده که با طناب داری بر گردن بر گرد شهر می‌گردد- تجسمی از فقدان - از یک سو و مردی دیگر شیک‌پوش، موفق، اگزیستانسیالیست، اما ملول از رسیدن به همه چیز – مجسمه ملال - از سوی دیگر.
تصمیم هر دو خودکشی است. آن هم در یک مکان و زمان. کنار یک ساحل زیبا و در یک روز تابستانی. یکی در قامت یک شخصیت کمیک و دیگری در قامت یک شخصیت تراژیک.
اما در این ‌بین شخصیت دیگری هم وارد می‌شود. یک زن زیبا، شیک‌پوش و عشوه‌گر؛ که البته این‌ها وجه تمایزش با دیگر شخصیت‌های داستان نیستند. او یک انتخاب‌گر است! اوست که قرار است دست به انتخاب بزند. بر خلاف دو شخصیت دیگر که اسیر تصویری که از خود دارند شده‌اند او می‌خواهد آزادانه دست به انتخاب بزند.
حضور او چنین تأثیرگذار است که هر دو شخصیتِ مرگ‌اندیش داستان، تصمیم می‌گیرند مرگشان را به تأخیر بیندازند!
زن، شخصیت رنجور داستان را متهم به عدم قاطعیت و گداصفتی می‌کند.
او شخصیت ملول داستان را هم متهم می‌کند که رنجی تصنعی دارد. ازنظر او در رنج واقعی شخص تمام تلاشش را برای رهایی از رنج می‌کند اما در رنج خودساخته فرد هیچ‌گاه نمی‌خواهد از داستانش جدا شود!
او در نهایت دست به انتخاب می‌زند که با کدام یک از دو شخصیت به تماشای تئاتر ساحلی برود. برای انتخاب گزینه درست، فراوان استدلال می‌آورد اما به بهانه‌ی ناگزیری و ناچاری و با سلاح منطق، «گزینه نادرست» را انتخاب می‌کند.
شخصیت ملول داستان با آن رنج خودساخته‌اش، سرنوشت بازی را تعیین می‌کند!
در واقع آن زن انتخاب گر هم اسیر بازی تراژیک شخصیت ملول داستان می‌شود.
مهدی یزدانی خرمی در مطلب در مورد این تئاتر نوشته بود:
«یک ... دیدن ادامه » روز تابستانی با خودکشی و میل به آن آغاز می‌شود و با مرگی به پایان می‌رسد که برآمده است از میل به زندگی»

دو دیالوگ جالب :
تو از زندگی خودت بدت میاد و من از خود زندگی
همیشه برای خودکشی وقت هست. حتی پنج دقیقه قبل از مردن
***
برداشت من از اندیشه‌های مصطفی ملکیان چنین است: زندگی نه «رنج»، نه «ملال»، نه آونگی میان آن دو است. بلکه گزینه چهارمی است به نام «معنا». زندگی تلاشی است برای کشف (به تعبیر برخی: جعل) معنای زندگی.

خیلی ممنون از نقد خوبتون. واقعا زیبا تحلیل کردین
۱۷ مرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میثم
درباره نمایش بوتولیسم i
• واسه دل خودم آرایش می‌کنم.
• می خوام ازدواج سنتی کنم... اون که دس گرمیه
• کسی با دوس دخترش ازدواج نمی کنه. چون‌که قبلاً دوست‌دختر کسی دیگه ای بوده
• به کسی ربطی نداره من چیکار می‌کنم. من فقط به خودم پاسخ گوام.
• پسرا همشون خائنن
• دخترا یکی در میون دیوونه ان.
• به پدر و مادرم گفتم خونه رو به نامم بزنن. تعارف نداریم که . هر کسی باید گلیم خودش رو از آب بکشه. بچه من هم باید این کار رو بکنه.
• بابام دست های هرزی داشت. همون بهتر که مرد.
• من کسرام. بچه شهرک.

تقارن اتفاقی و عجیبی بود که دیروز «یک روز تابستانِ» پارسا پیروز فر را دیدم و امروز «بوتولیسم». در کار پارسا پیروز فر هم یکی از فرط بدبختی و بد بیاری و شکست‌های پی‌درپی به مرز خودکشی رسیده بود و دیگری از شدت بی‌معنایی!
نسل ما از شدت تزریق معنا! سوخت و نسل «بوتولیسم» از شدت بی‌معنایی!
خانم نوشین تبریزی، یک جهان نیچه‌ای را قلمی کرده‌اند، و خانم تیرانداز با هدایت دقیقشان «ایرانی بودنِ» این روایت از جهان نیچه‌ای رو درست به تصویر کشیدند.
جامعه‌ای بلاتکلیف میان سنت و مدرنیته! نسلی بی‌هدف! ( لطفاً سندیکای حمایت از نسل جدید معترض نشوند. منظورم برخی! از نسل جدید نماها هستند. همان نسل بوتولیسم!)
نسلی به ظاهر پر شتاب، اما خزنده روی زمین!
نسلی ... دیدن ادامه » پر مدعا، فیلسوف! ( البته از نوع کافی‌شاپی‌اش ) به ظاهر صمیمی و متعهد اما در واقع لاف‌زن و خیانت‌کار.
به قول یکی از شخصیت‌های نمایش : باید به اداره آب بگوییم در آب شرب شهر، کافور بریزد!
بماند که به نظرم، خانم تیرانداز کفه ترازو را به نفع تیم دختران نمایش سنگین کرده بود. روایت خانه دخترانه هپی اِند بود اما پسران...!
مهم نیست.چه فرقی می‌کند. همه‌مان سر و ته یک کرباسیم:
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد


در مورد کفه ی ترازو انتهای نمایش، به نظرم به واقعیت رجوع شده بود. در این روابط و درگیری ها ی مسموم همیشه روابط پسران به جدایی ختم میشه و دختران به گریه و آشتی.
مطلبتون زیبا بود. لذت بردم
۱۵ مرداد ۱۳۹۷
یک جهان نیچه ای ؟؟ !!
:)))
۱۶ مرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میثم
درباره فیلم آستیگمات i
فیلمی شریف، خوش ساخت و ارزشمند.

این فیلم در جشنواره فجر(بهمن ماه) نبود اما به جایش امپراطور جهنم، کار کثیف، هایلایت، ماهورا، جاده قدیم و سوء تفاهم بود.
این فیلم در جشنواره نبود اما به جایش به کامیون سیمرغ بهترین فیلم نامه را دادند.
این فیلم هیچ جا نبود در عوض سه میلیارد بار از ما پرسیدند« چطوری ایرانی؟ »
این فیلم در جشنواره دچار ممیزی ناخواسته! شده بود. یه چیزی تو مایه های سهو قلم!

حسین پاکدل امشب قبل از اکران فیلم گفت : من از بچگی دوست داشتم حبیب رضایی باشم!
حبیب رضایی هم گفت: امشب می خواهیم یه فیلم درست و حسابی ببینیم.
امان از رانت و مافیای سینما
۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنبور خوب، فیلم نامه بد!
داوود چرا برگشت به محل حادثه! مغر ... خورده بود؟
چرا وقتی قرار شد به جنوب فرار کنند و با اینکه می دانستند داوود تحت نظر است باز هم او را با خود بردند! آن هم با این استدلال که حاشیه امن خواهد بود؟
مگر پلیس نمی دانست که گروه قرار است از طریق مرز دریاییِ جنوب فرار کنند؟ چرا هیچ اقدامی نکرد و گروه خیلی راحت سوار کشتی شدند؟
مگر خواننده و شاعر گروه نمی دانستند که کنسرت اروپا اینسترومنتال است و خواننده ندارد. چرا در تمام مراحل با گروه همراه بودند و دقیقه نود آنهم لب مرز یادشان افتاد به این موضوع اعتراض کنند؟
کلینیک سقط جنین در کشتی آخه؟ اون هم با تجهیزات کامل؟
یه گروه زیر زمینی غیر مجاز از وزارت ارشاد برای برگزاری کنسرت در خارج از کشور درخواست مجوز می کنه آخه؟

و ...

تنبور نوازی احمد مهرانفر برایم جالب بود.
پس از اکران فیلم در ... دیدن ادامه » سینما فلسطین، همان گروه تنبور نواز فیلم به صورت زنده به اجرای برنامه پرداختند.
نیلوفر ثانی، Samira و عاطفه گندم آبادی این را خواندند
سپهر و فرزاد جعفریان این را دوست دارند
خیلی فیلم بدی بود خیلی، این فیلم فقط باگ بود ولاغیر!
۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
فیلمنامه به شدت ضعیف بود هیچ منطق داستانی نداشت
۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میثم
درباره نمایش شرقی غمگین i
علی عشقی قبلا دوست کافکا بود. تو کافه ی تئاتر شهر دیده بودمش. می گفت : «من خانوما رو بلدم.» (1)
اما بلد نبود که دو سال خونه نشین شد.
بلد نبود که «همان شاه سفیدی شد که در میان مهره های سیاه تنها ماند.»
آقای دوست کافکا! آقای غمگین شرقی! هیچکس خانوما رو بلد نیست. هیچکس. حتی «من».

راستی آقای افشاریان! یک صدای شلیک طلبِ ما!

پ.ن :
1- دیالوگ های نمایش « دوست کافکا» با اجرای سجاد افشاریان. زمستان 92
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کار بسیار بسیار خوبی بود. ( البته غیر از صدای شاتر دوربین خبرنگارها !!)
پیشنهاد می‌کنم حتماً کار رو ببینید. من یک سری اطلاعات هم در مورد کار جمع کردم که در پست قبلی تقدیم کردم.
اما یکی از قسمت‌های تأثیرگذار کار، نقش «جانی» بود. بازیگر کار آقای محمدرضا هاشمی بسیار خوب از عهده اجرای نقش برآمده بودند. مهم‌ترین ویژگی این شخصیت، انفعال شدید در مقابل پدرش بود. چنان مرعوب پدر بود که حتی جرئت نمی‌کرد در دلش از او متنفر باشد. طوری ذوب در شخصیت پدرش بود که با اینکه خود معلولیتی نداشت اما احساس می‌کرد به شدت به عصای پدرِ معلولش نیاز دارد.
نمی‌دانم چرا یاد یک تکه از رمان «کلیدر» محمود دولت‌آبادی افتادم. نام این بخش را خودم گذاشته‌ام : ستایش دژخیم. دردی که احساس می‌کنم بسیاری از ما ایرانیانِ امروز دچارش هستیم.

محمود دولت‌آبادی - کلیدر - جلد سوم :

ستایش دژخیم
ستایش قدرت از سوی نادارانِ نا توان، ریشه در باور به ضعف ابدی خویش دارد.
هنگام که برابری با قدرت در توان نباشد، امید برابری با آن هم نباشد،
در فرومایگان سازشی درونی رخ می‌نماید و این سازش راهی به ستایش می‌یابد.
میدان اگر بیابد به عشق می‌انجامد.
بسا که پاره‌ای از فرومایگان مردم، در گذر از نقطهً ترس و سپس سازش،
به حد ستایش دژخیم خود رسیده‌اند و تمام عشق‌های گم کردهً خویش را در او
جستجو کرده و ـ به پندار ـ یافته‌اند!
این ... دیدن ادامه » هیچ نیست، مگر پناه گرفتن در سایهً ترس، از ترس.
گونه‌ای گریز از دلهرهً مدام.
تاب بیم را نیاوردن.
فرار از احتمال رویارویی با قدرتی که خود را شکستهً محتوم آن می دانی
و در جاذبهً آن چنان دچار آمده‌ای که می‌پنداری هیچ راهی به‌جز جذب شدن در آن نداری.
پناه!
چه خوی و خصال شایسته‌ای که بدو نسبت نمی‌دهی؟!
او ـ قدرت چیره ـ برایت بهترین می‌شود. زیباترین و پسندیده‌ترین.
آخر جواب خودت را هم باید بدهی...
پس به سرچشمه دست می‌بری.
به قدرت جامهً زیبا می‌پوشانی.
با خیالت زیب و زینتش می‌دهی تا پرستش و ستایش به دلت بنشیند.
دروغی دلپسند برای خود می‌سازی:
«شمل مردم‌دار و جوانمرد است!»
خیلی ممنون از تشریف فرمایی و نظرتون
۳۰ بهمن ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اطلاعات تکمیلی در مورد این کار که شاید به کارتان بیاید:
اول:
آثول فوگارد سفیدپوستی است که سیاه‌پوستان را درک می‌کند و سخنگوی زبر دستی برای سیاهان به ویژه آفریقایی تباران است. زبان مادری او انگلیسی است و خود را یک آفریقایی می‌داند که به زبان انگلیسی می‌نویسد.
فوگارد در ۱۱ ژوئن سال ۱۹۳۲ در دهکده‌ای در جمهوری فدرال آفریقای جنوبی از پدری ایرلندی و مادری آفریقایی به دنیا آمد. او در پروت الیزابت به مدرسه رفت و دوره دبیرستان را نیز در همین شهر به اتمام رساند. در دانشگاه شهر کیپ‌تاون فلسفه و جامعه‌شناسی خواند. در سال 54 به مدت دو سال به‌عنوان دریانورد به خاور دور رفت. چند سفر کوتاه به اروپا و آمریکا رفت و مدتی در حرفه روزنامه‌نگاری فعالیت کرد. پس از بازگشت از این سفرها در سال 56 تصمیم گرفت فعالانه به کار تئاتر بپردازد. نخستین کارهایش اجازه نشر در آفریقای جنوبی نیافت. در سال 58 به ژوهانسبورگ رفت و منشی دادگاه فاردبورگ شد؛ اما آن شغل برایش بسیار رنج‌آور بود. او در مورد این دوران می‌گوید:
«من شبیه کارخانه محکوم‌سازی شده بودم، تقریباً هر سه دقیقه یک آفریقایی را به زندان می‌فرستادم. یکی از زشت‌ترین کارهایی بود که در زندگی‌ام کرده‌ام. فکر می‌کنم بدبینی شدید من نیز از همین کار ناشی شده است.» او دادگاه را رها کرد و در تئاتر ملی ژوهانسبورگ به کار پرداخت و هم‌زمان نیز نمایشنامه می‌نوشت.
آثول فوگارد در یک مصاحبه می‌گوید از سن 12 سالگی می‌دانسته نویسنده خواهد شد. او با نگارش ۲۵ نمایشنامه مدام درصدد بود که با تبعیض نژادی مبارزه کند و با بیان فساد اخلاقی و بی‌عدالتی موجود در حاکمیت آفریقای جنوبی نسبت به آگاهی اجتماعی متعهدانه عمل کند. بیش‌تر کارهای فوگارد انعکاس واقعیت‌های زندگی روزمره است و مانند «تنسی ویلیامز» به خلق شخصیت‌هایی پرداخته که در عین قدرت، دارای ضعف‌ها و معضلات پنهانی هستند. آثول فوگارد بیش از نیم‌قرن در تئاتر کار کرده و از نخستین نمایشنامه نویسان سفیدپوست است که با بازیگران سیاه‌پوست همکاری کرد. مضامین کارهای او ناکامی‌ها و پیچیدگی‌های زندگی در آفریقای جنوبی را در برمی گیرد و تأکید فراوانی بر تأثیرات روانی نظام آپارتاید بر مردم عادی دارد.
بسیاری از آثارش همچون «گره خونی» (پیوند خونی) ۱۹۶۱ که مورد استقبال فراوان قرار گرفت، توسط حکومت وقت ممنوع اعلام شد ولی او را به شهرت جهانی رساند. فوگارد به‌ویژه در کشور خودش به مخالفی سیاسی تبدیل شده بود. او می‌گوید: «در سال‌های جوانی فکر می‌کردم ساختن بمب بهتر و عملی‌تر از نوشتن نمایشنامه است. موقعیت آفریقای جنوبی بسیار تأسف‌بار و ناامیدکننده بود و هیچ نقطه روشنی در افق مقابل وجود نداشت، ولی خوشبختانه من در چنبره آن نومیدی گرفتار نشدم و به نهضت خود که مهم‌تر از ساختن بمب بود ادامه دادم.» دختر و پسر فوگارد در امریکا اقامت دارند و فوگارد می‌خواهد چند سالی از عمرش را در ایالات‌متحده بگذراند ولی رشته‌های خود را با آفریقای جنوبی پاره نکرده و هنوز هم بخشی از وقت خود را آنجا می‌گذراند. با وجود در دسترس بودن هالیوود و اینکه فیلم تحسین‌شده Tsotsi را بر مبنای یکی از داستان‌های فوگارد ساخته‌اند، او طرفدار سینما نیست: «فیلم و تلویزیون با به انحطاط کشیدن نویسندگی و شیوه‌های بازیگری لطمه زیادی به تئاتر زده‌اند، طوری که بسیاری از نمایشنامه‌ها حالا در واقع کمدی موقعیت هستند و گفت‌وگوهای آن‌ها فقط مزه‌پرانی است.»

دوم:
برای آشنایی بیشتر با فوگارد این مقالات را بخوانید:
معرفی آثول فوگارد – مجله سینما تئاتر – اردیبهشت 76.
اینجا: http://l1l.ir/4jaf

معرفی آثول فوگارد - مجله چیستا - آذر 75.
اینجا: http://l1l.ir/4jad

نگاهی ... دیدن ادامه » به آثول فوگارد و اندیشه هایش - کتاب صحنه- مهر 80.
اینجا: http://l1l.ir/4jai

هر دوزخی در نوع خودش منحصر به فرد است - نوشته‌ای از آثول فوگارد.
اینجا: http://l1l.ir/4jah

گفت‌وگو با آثول فوگارد. نامه فرهنگ – زمستان 70.
اینجا: http://l1l.ir/4jaa

سوم:
فهرست کامل آثار فوگارد که به فارسی ترجمه شده است را اینجا ببینید.
اینجا: https://goo.gl/kHY38Y

چهارم:
برخی نمایشنامه‌های فوگارد را می‌توانید از اینجا بخرید: https://goo.gl/BuPxhz

پنجم:
فوگارد در سال 1956 نمایشنامه «سلام و خداحافظ» را نگاشت. اثری زیبا که در آن چهره ستمدیده انسان آفریقای جنوبی را بسیار هنرمندانه ترسیم کرده بود.
نمایشنامه «سلام و خداحافظ» در یک خانه کوچک سازمانی راه‌‌آهن در شهر «پورت الیزابت» می‌گذرد. داستان در مورد بازگشت زنی بعد از سال‌های دراز از «ژوهانسبورگ» به خانه پدری و دیدار او با برادرش است. این دو، شخصیت‌های بسیار متفاوتی دارند. برادر پایبند خانواده و نگهدار پدر علیل و خواهر سرکش و بیزار از زندگی تلخ و پوچ خانواده و تسلیم خود به هر چه پیش آید.
این نمایش‌نامه اولین بار سال 1355 توسط محمود کیانوش ترجمه و در نشر اندیشه منتشر شد. بعد از آن نشر قطره در سال‌های 88، 92 و 93 آن را تجدید چاپ کرد. تا آنجایی که من گشتم نسخه‌ای از این کتاب در بازار موجود نیست اما نسخه الکترونیک چاپ اول (سال 55) در اینترنت موجود است.

ششم:
فیلمی هم با همین نام بر اساس نمایشنامه فوگارد در سال 1978 ساخته شده است.
بخش‌هایی از این فیلم را اینجا ببینید: http://l1l.ir/4jau

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چند نکته که خواندن آن قبل از دیدن این تئاتر به شدت جذاب، خالی از فایده نیست.

اول:
ژان پل مارا سیاستمدار و نویسنده انقلابی فرانسوی در قرن هجدهم بود. وی یکی از سه چهره سرشناس انقلاب فرانسه بود.
او چند کتاب از جمله «زنجیرهای بردگی» نوشت. همچنین روزنامه‌ای را به نام «دوستدار مردم» منتشر می‌ساخت که سخت مورد توجه مردم بود و در آن بر ضد نهاد پادشاهی فرانسه و استبداد موجود مطلب می‌نوشت. وی از ملی‌گرایی و شایسته‌سالاری طرفداری می‌کرد. در جریان دستگیری لویی شانزدهم و همسرش ماری آنتوانت همراهی جست و برای اعدام آنان تلاش کرد. ژان پل مارا بر این باور بود که با توسل به خشونت است که می‌توان به آزادی دست یافت.
مارا به دلیل بیماری پوستی مزمنی که داشت، بیشتر وقت خود را در وان آب سرد می‌گذراند و در همان‌جا هم به نامه‌ها و کارهای اداری رسیدگی می‌کرد. وی در ۱۳ ژوئیه ۱۷۹۳ در حالی که در حمام خانه‌اش مشغول نوشتن بود، توسط دختر جوانی به نام شارلوت کوردی، با ضربات چاقو به قتل رسید.
نقاشی معروف «مرگ مارا» در سبک نئوکلاسیک را اینجا ببینید:
https://goo.gl/t6bb8v

دوم:
مارکی دوساد رمان‌نویس، آشوبگر، اشراف‌زاده‌ی فرانسوی که رمان‌های فلسفی-سادومازوخیستی اش بحثی مجادله‌آمیز پیرامون مطالبی چون تجـاوز، سـکس و خشونت، جمـاع حیوانی و مرده گرایی بوده است. او از مبلغین آزادی بی قیدوبند، هرزگی و بی‌بندوباری بی لجام که به نبرد با اخلاقیات، مذهب و قانون می‌آید بوده و اعتقاد داشت بالاترین هدف و سرچشمه‌ی اعمال انسان لذت است.
«ساد» سی و دو سال از عمر خود را در زندان‌های مختلف فرانسه سپری کرد. یازده سال در پاریس که ده سالش در باسیل سپری شد، یک ماه در کانسرگری، ۲ سال در یکی از استحکامات نظامی، یک سال در مادلونتس، ۳ سال در بیستر، یک سال در سنت پلاگی و ۱۳ سال در تیمارستان شارنتون. اغلب آثار ساد در دوران حبس تدوین شده‌اند. اصطلاح سادیسم (Sadism)- (به معنی دیگران آزاری)- بر گرفته از او نام اوست.
مارکی دوساد در مدتی که در تیمارستان شارنتون بستری بود تعداد زیادی نمایشنامه نامه نوشت و آنها را با استفاده از بیماران آن تیمارستان به عنوان بازیگر به روی صحنه برد. ظاهرا در حال حاضر هیچ کدام از این نمایشنامه ها باقی نمانده اند.

سوم:
پتر ... دیدن ادامه » وایس یک نمایش‌نامه‌نویس اهل آلمان بود. او از ایده «اجرای تئاتر توسط دوساد با استفاده از بیماران روانی» استفاده کرد و نمایشنامه «شکنجه و قتل ژان پل مارا به اجرای ساکنان تیمارستان شارنتون به کارگردانی مارکی دوساد» را نوشت. نمایشنامه او در واقع نمایش در نمایش است. داستان اجرای یک نمایش توسط دیوانگان به کارگردانی دوساد است. موضوع این نمایشنامه نیز روزهای آخر عمر ژان پل مارا و همچنین قتل او توسط شارلوت کوردی در حمام خانه اش است.
در این نمایش‌نامه مناظره‌ای سیاسی بین «مارا» و «ساد» درباره انقلاب فرانسه و رویدادهای بعد از آن رخ می‌دهد. وایس با ارائه دو شخصت مارا و ساد مواجهه دو ایده متضاد تاریخی جمع‌گرایی برآمده از روح انقلاب فرانسه و فردگرایی ساد را نمایان می‌سازد.
در عالم واقع مارا و ساد هیچ گاه یکدیگر را ملاقات نکردند. تنها مواجهه این دو در مستندات تاریخی «سخنرانی ساد در مراسم تدفین مارا است.
متن این نمایشنامه توسط سید محمد نجقی ترجمه و انتشارات نیلا آن را منتشر کرده است.
اینجا را ببینید: https://goo.gl/R7Musu

چهارم:
این نمایش نامه با اجرای پیتر بروک - کارگردان نوآور تئاتر و سینمای بریتانیایی - شهرتی جهانی یافت.
بخش هایی از اجرای پیتر بروک را اینجا ببینید: https://goo.gl/oMHnpf
پیتر بروک در سال 1967 یک فیلم هم بر اساس این نمایشنامه ساخت. اینجا را ببینید: https://goo.gl/hXE3PV

این نمایش در ایران هم به روی صحنه رفته است. از جمله فروردین امسال به کارگردانی خانم برزگر.
اینجا: https://www.tiwall.com/theater/marasad

یکی از اجراهای متفاوت این اثر، نمایش «آرش - ساد » به کارگردانی محمد رحمانیان بود. «آرش ساد» نگاهی به تخریب بیمارستان روانپزشکی آزادی داشت که در 26 دی ماه سال 91 لودرهای شهرداری تهران در حالی که بیماران هنوز در بیمارستان بودند اقدام به تخریب آن کردند. در پی این اقدام که در نیمه شب رخ داده بود، عده‌ای از بیماران در کوچه‌ها و خیابان‌های اطراف بیمارستان سرگردان شدند. این موضوع دستمایه اجرای نمایش آرش ساد به کارگردانی رحمانیان شد. او به لحاظ اجرا از کار پیتر وایس استفاده کرد اما بیماران به اجای اجرای نمایشنامه ای از مارکی دوساد، «برخوانی آرش» اثر بهرام بیضایی را اجرا می کردند.

پنجم:
نمایش «مارا ساد» به کارگردانی ایمان اسکندری هم بر اساس نمایش نامه پیتر وایس اجرا شده است. ساختار نمایش نامه حفظ شده است اما دیالوگ ها تغییر کرده اند. برخی از شخصیت ها نیز حذف شده اند.


ما که هیچی نفهمیدیم از این نمایش!!
۲۴ بهمن ۱۳۹۶
ممنون از توضیحاتتون ؛ قبل از رفتن چند بار خوندم :)
۰۴ اسفند ۱۳۹۶
سلام بابت نوشته ها خیلی خیلی ممنون . وقتی نمایش را دیدم به نظرم همه چی عالی بود اما چیزی از داستان نمایش نفهمیدم با خواندن مطالب شما خیلی بهتر متوجه نمایش ماراساد و زحمت گروه شدم . مرسی
۰۴ اسفند ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آن همه خلبان در فرودگاه دمشق بود، چرا خود حاج یونس که به قول پسرش 4 سال پرواز نکرده بود به تدمر رفت؟
اختلاف پدر و پسر دقیقا بر سر چه بود؟
نقش دختر خلبانِ قبلی چه بود؟
چه اتفاقی افتاد که علی متحول شد. علی شخصیتی ترسو بود که بدون هیچ دلیلی تبدیل به یک ابر قهرمان شد.
شخصیت ام سلما و شیوه نمایش گذشته او - خواننده ای پوچ گرا و شبیه شیطان پرست ها - اصلا باور پذیر نبود. شاید کمی کمیک هم بود.
کارکتر حجازی فر و حمیدیان درست شخصیت پردازی نشده بود.
سکانس حمله داعش به مردم در دقایق اولیه فیلم خیلی خوب کارگردانی شده بود.
صحنه تیک آف هواپیما در میان انفجار ماشین ها خوب نبود.
موسیقی و صدا گذاری خیلی خوب بود.
در خصوص شعار های گل درشت، نسبت به فیلم بادیگارد بهتر بود.
من داعش را از نزدیک ندیدم. اما تصویری که رسانه ها از داعش ارائه کردند با تصویری که حاتمی کیا ارائه کرده بسیار متفاوت بود.
فیلم نامه ضعف هایی دارد. اما فرم و اجرا خیلی خوب بود.
بر خلاف سایر فیلم های حاتمی کیا هیچ دوگانه اخلاقی و یا ایدئولوژکی در این فیلم شکل نمی گیرد. شاید اختلاف پدر و پسر قرار بوده نمونه ای از این دوگانه باشد اما من چیزی از این اختلاف سر در نیاوردم. فیلم به هیچ وجه در مورد دلیل حضور ایران در سوریه حرف نمی زند. هر چند که این سوال از زبان مادر همسر علی مطرح می شود.




برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید