تیوال عطیه فیروزمند | دیوار
S3 : 21:20:36
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
*«مدار صفر درجه» و «ملف گند»

جنگ.. در دو سوی خنده و اشک.. آن‌چه رحمانی بازمی‌تاباند..

نقطه‌های صفر مرزی خاک.. نقطه‌های صفر مرزی ذهن.. روایتی از خاموشان..
پی‌اُ‌ویِ نخل‌های خاموش که فرو می‌ریزند.. حزینِ صدای لب‌های خاموش که از جنون جنگ می‌گویند.. از تن‌به‌کشتن زن و فرزند دادن.. از تن به خودکشیِ زن و فرزند دادن.. از بهتِ تسلیم‌ناشونده‌ی فرزند گفتن.. از قهر نخل با انسان.. از قهر دریا با ماهی‌گیر.. از قهر خاک با آب.. از قهر درس با کودک.. از ذوب‌شدن خورشید با آتشِ جنگ..
مدار صفر درجه، روایتی شاعرانه از جنگ‌ست..

و ملفِ گند.. روایتی بازیگوشانه از جنگ..
تعریف دیگرگون عناصر سینمایی.. آن هم سینمای جنگ با همه‌ی پیشینه‌ی جلوه‌های ویژه‌اش.. شاید بهترین عبارتی‌ست که می‌توان درباره‌ی مستند «ملف گند» به‌کار برد..
محمد، کشف جذاب محمود رحمانی، کارمندی اداری ... دیدن ادامه » که با نبوغش، مخاطب را مبهوت می‌سازد؛ خود به تنهایی نقش همه‌ی عناصر سینمایی را بر عهده دارد.. او با تقلید صوت گونه‌های گلوله و خمپاره و جز این، جلوه‌های ویژه‌ی فیلم را می‌آفریند.. با تغییر صدا و لهجه‌ی افرادی که خاطراتش را شکل داده‌اند، بازی‌ها را تنوع می‌دهد.. با هماهنگی بدن و میزان‌سن، روایت را عینیت می‌بخشد.. و در تنها نقطه‌ی اظهارنظر/دخالت کارگردان در سیر قصه‌گویی او، ورق را برمی‌گرداند تا همه‌ی خنده‌های کاشته‌بر‌لبت را به اندوه سوق ‌دهد.. محمد، تک‌پسر خانواده‌ای که در خوزستان جنگ را نفس کشیده‌اند، شما را مهمان لمس گوشه‌های طنزآمیز فرهنگ جنگ می‌کند.. طنزی که تدبیرش می‌جوید.. او که خود به‌دلیل تک‌پسربودن خانواده، نخستین واردشونده به پناه‌گاه‌های خانگی بوده‌است، حال خود بیمِ جایگاه دشوار پدربودن در جنگ‌های احتمالی پسینی دارد..
ملف گند، بی‌هیچ مونتاژی، صمیمی‌ترین تلنگری‌ست که می‌توان از با‌جنگ‌زیسته هدیه گرفت..
مجتبی مهدی زاده این را خواند
مرتضا و عباس الهی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
*صبوری می‌کنم تا برف‌های درونم آب شوند.. پیش از آن‌که بهمنی فروریزاندم..

«بهمن».. فیلمی که در به‌کل‌رساندن خود بسیار موفق عمل کرده‌است.. فیلمی که در هر پلانش، نشانه‌های شایانِ بسیاری پردازش‌گر اثر شده‌اند..
بهمن را بسیار پسندیدم.. و در هر لحظه از دیدنش، هماهنگی‌ها مرا به شعف می‌رساندند..
برف، با پیوسته‌باریدنش، مکث را طلب می‌کند.. آهستگی را.. گاه کاویدن.. گاه تلاشی جان‌کاه.. برف حصرست.. در خود فرورفتن‌ست.. سنگیت می‌کند.. گاه بی‌حس.. کورت می‌کند.. اما کر نه.. صدا می‌ماند.. حتا با استحاله.. برفِ زمان.. برفِ عمر.. برفِ رخوت.. برفِ تکرار.. برفِ تردید.. برفِ ترس.. برفِ عادت.. برفِ غفلت.. برفِ جنون.. برف، هجومِ حجیمِ مواجهه‌های آدمی‌ست..
نویسندگان،‌کارگردان،‌ فیلم‌بردار، صدابردار، تدوین‌گر، بازیگر (فاطمه معتمدآریا)، همه و همه به‌خوبی در دریافت و ... دیدن ادامه » خوانش تفسیری‌شان از این برفِ درد، پیش رفته‌اند..
آرایش خانه، جایگاه‌های اجتماعی سوژه‌های فیلم و حتا موقعیت جغرافیایی، نشان از نظم و زیبایی و کیفیت داشت.. (و البته به نظر من برای رساندن سوژه، نیازی به چنین سطحی از رفاه و ارتقا نبود..).. ولی مثل دیوار سالن‌پذیرایی خانه که نم داده و آسیب دیده‌بود، برف (بخوانید همه‌ی آن نام‌های ازپیش‌گفته.. هم‌چون ترس و تردید..) به‌تدریج بر هر آن‌چه تو را و زندگیت را شکل داده‌است، آوار می‌شود.. با آغازی فریبنده و عادت‌زدا..
بجنگی با آن، اسیرت می‌کند.. ضعیفت می‌کند.. (صحنه‌ی در گل‌برف ماندن خودروی پرستار شب‌کار.. صحنه‌ی از بی‌خوابی شیدا و بی‌جان‌شدن پرستار/مادر/همسر/دوست..).. از در صلح با آن رویارو شوی، می‌نشاندت تا کمی درنگ کنی.. بیندیشی.. تا آن زمان که گرمای خورشید برفت را به‌تدریج بر تو گرم و سبک کند.. (صلح پرستار و بیمار.. صلح فرزند و مادر.. صلح همسرو همسر.. صلح مرگ و بیمار.. صلح زن و زندگی.. صلح خود و دیگری..)..
من برخلاف برخی که ریتم را بسیارکند و لطمه‌زننده دیده‌اند، ریتم را دقیقا هماهنگ با سنگین‌تر و سبک‌ترشدن تدریجی برف (همه‌ی آن مواجهه‌های بشری) می‌دانم.. بازی بسیارباورپذیر فاطمه معتمدآریا با گریم خوب، دشواری این مواجهه‌ها را نه تنها برای بانوان میان‌سال، که برای هر انسان کنکاش‌گر و چالش‌دوست، به‌خوبی بازنمایی کرده‌است..
در کم‌تر پلانی مکث بیش‌ازحد و نابه‌جا دیده می‌شود.. تغییر زاویه‌دید که همواره از آغاز تا پایان فیلم حضور دارد، نه تنها به زیبایی قاب‌های تصویری یاری رسانده است؛ بلکه در شناخت و درک بهتر اثر هم گامی پیش‌برنده است..
صداها، لحظه‌های اوج کشمکش‌ها و تمنای آرامش را می‌رسانند.. خواهش جاری‌شدن چونان آب.. و نه ماندن و فرورفتن چونان برف.. (برهم‌کنش صحنه‌های موج بر ساحل‌کوبنده و خبرهای رادیویی و محوشدن تدریجی جغرافیا در پوشش پنهان‌کننده‌ی برف..).. حتا خش‌دار‌شدن سی‌دی و با برش‌های مکررشنیدن موسیقی هم، نشان از قطع و وصل پیوسته‌ی سوژه با درک زیستش است..
تنها لحظه‌ای از فیلم که برای من حشو کلامی داشت، جمله‌ی پرستار در توضیح رفتارش بود.. گویی مخاطبی را که کم‌تر ارتباط گرفته‌است فرابخواند..
قاب‌های بسیار خوب تصویری.. صداهای درخشان و کارشده.. مونتاژ بسیار دقیق‌پرداخت‌و‌فکرشده.. دکوپاژ ظریف‌اندیشیده‌شده.. سوژه‌ی تاکنون ‌بی‌هم‌تای خوب‌فکرشده.. فیلم را به اثری دیدنی و ستودنی و خواستنی رسانده‌اند..
گفتنی‌ها درباره‌ی این اثر بسیار است و بازدیدنش را می‌طلبد..
زمان آن رسیده‌ست بپذیریم، داستان، تنها گونه‌ای نیست که با اوج و فرودهای رویدادهای عجیب‌و‌غریب و ناطبیعی، سرگرم‌مان کند.. همین آب‌رفتن‌های تدریجی در عین انطباق با طبیعت هستی، شگرف‌ترین مواجهه‌های آدمی با خویش‌ست که راوی زیست‌مان در رسانه‌ی سینما می‌تواند بود..
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
*در مرکز همیشگی انفجار..

آن‌قدر در برابر باد ایستاده‌ام
کز نسج‌هایم..
بوی ز هم گسستنِ خاک و گیاه
می‌آید.

روحم مغاک صاعقه‌های نهفته است،
و اژدهایی
از آتش فشرده
در خویش خفته دارد
کز یک نفس
صد استوا به دور زمان
می‌تواند گسترد.

آه ... دیدن ادامه » آدمی چگونه در این مرکز همیشگی انفجار می‌زید
و ساده و خاموش
می‌ماند؟

از هیبت نهفته‌ی اندیشه‌اش
گریزانند
افواج واژه‌ها
با این همه لبانش را
آرام می‌گشاید
و غول‌های ذهنش را
در تارهای آوایش
رام می‌کند.

آتشفشان خاموشی‌ست
کز خاک و درد می‌گذرد.

ویران و تکه‌تکه در اقصای خاک
می‌گردد و گناه عالم را
بر دوش می‌برد،
و چهره‌اش
با خنده می‌گشاید،
و انفجارش انگار
تا دامن قیامت
باید ادامه یابد.

آه ای زمانه بر لبه‌ی این مغاک
چندان درنگ کرده‌ای
کز ژرفنایش
چشم عمیق مرگ هراسان‌ست.

نفرین به من که تاب میارم
و روی می‌‌گردانم
و لحظه‌ی شکافتن این سدوم را
هر دم نظاره می‌کنم،
و بیم سنگ‌شدن
دیری‌ست
از خاطرم گریخته است.

(محمد مختاری؛ از کتاب بر شانه‌ی فلات)
صلح در مقام دیگری..

شاید «دیگری» در نوشته‌هایم موتیف شود.. این نام‌گذاری‌ها از دغدغه و در کنار آن مطالعات شخصی من برمی‌خیزد.. درنگ بر دیگری و هر آن‌چه در پیوند با این مفهوم قرار گیرد.. و هرچه پیش‌تر می‌روم بیش‌تر درمی‌یابم از فرایند شناختی جذب و انطباق تا عینی‌ترین کنش‌ورزی‌های بشر در زیستش، نوسانی‌ست میان خود و دیگری.. ولی پیش از ورود به سخنم درباره‌ی این مستند، بگویم پس از دیدن فیلم راننده و روباه حال عجیبی دارم.. تلاشم بر این است که این حال عجیب را در بیان برداشتم از فیلم دخیل نکنم؛ هرچند طبیعی‌ست بخشی از این حال مدیون حس القاگر خود فیلم باشد که صمیمیتی شگرف را در خود نمایان ساخته‌است..
آغازی‌ترین صحنه‌ی پس از تیتراژ آغازین، که مخاطب در این فیلم با آن روبه‌رو می‌شود، شاید دیگرانه‌ترین صحنه‌ای باشد که هر یک از ما در ذهنی‌ترین ساحت ... دیدن ادامه » زندگی‌مان با آن دست‌وپنجه نرم کرده‌ایم.. یادآور این است که زمان‌هایی خسته یا طردشده‌ی اجتماع، دیوانه‌خوانده‌شده یا خودپذیرنده‌ی دیوانگی شده‌ایم.. زمان‌هایی که هم باخودیم و هم بی‌خود.. ولی در هر حال جدا از دیگران.. در مواجهه با این صحنه‌ی آغازین، گمان نخست این خواهدبود که با دیگری‌ای از گروه دیوانگان روبه‌رو می‌شویم و در نتیجه شخصیت اصلی، راوی‌ای خواهدبود اعتمادناپذیر.. ولی از همان نخستین جمله‌هایی که از زبان شخصیت فیلم می‌شنویم، درمی‌یابیم که او در میان دیگران هم دیگری‌ست و تلاش دارد بسیار صمیمی و امن، شناختی از دیگری‌ای دیگر به ما دهد.. از خشونتی تاکنون‌رام‌نشده.. و این خشونت را نه در حیوانی وحشی و به حیله‌گری شهره، که در انسان‌ها و برخوردهای وی با طبیعت سراغ دارد.. هر ۴ فیلمی که از شخصیت فیلم‌ساز (سوژه‌ی این اثر) می‌بینیم، گویای همین نکته و تلاش است و فیلمی که با کنش‌گری‌ها یا بی‌کنشی‌های این شخصیت هم در جایگاه فیلمی مستند پیش روی‌مان قرار داده‌ شده‌است، پیروِ همین گامِ اوست..
در جایی از فیلم، محمود از خاطرات گزنده‌ی کودکی‌اش با مادرش می‌گوید و از آرامشی که در هم‌زیستی با حیوانات جسته‌است.. در جایی دیگر نیز، از غریزه‌ی مادری می‌گوید.. همان‌که در فیلمش هم نشان داده‌است.. مرغی که با روباه مقابله می‌کند تا تخم‌هاش را از خطر در امان دارد.. همان غریزه‌ای که گویی در مادر خودش چهره فرونشانده‌بوده‌ست.. در نگاه من ولی، این آرامش از صلح درونی محمود برمی‌خیزد.. صلحی درونی که به صلح با جهان بیرون از خود هم رسیده‌ست.. صلحی که برای دیگران، دیگری شده‌ست..
در این فیلم هرچند جلوه‌گری‌های ویژه‌ی سینمایی و خودنمایان‌گری‌های سازنده‌ی اثر را نمی‌بینیم، ولی لحظه‌ای نمی‌توان از روایت مستندگون فیلم رها و غافل شد.. کارگردان هر آن‌چه می‌خواسته انجام دهد، در پشت دوربین به پایان رسانده‌است و به مخاطب اجازه می‌دهد بی‌نشانی از حضور او، تنها نظاره‌گر بی‌مداخله‌جوی لحظه‌هایی از زیست محمود کیانی فلاورجانی باشد.. همین گریز از مداخله، حس صمیمیت‌جویی را از شخصیت به فیلم و به مخاطب بهتر انتقال داده‌است..
شاید زیباترین تدبیر آرش لاهیجی در تدوین صحنه‌ی آغازین و پایانی فیلم است.. سنگ قبر روباه در دل صحرا با حضور احترام‌گزار دوستدارش و در نهایت روباه تازه‌یافته‌ی دوست در کنار این سنگ قبر..
پس از دیدن این فیلم، خود را دوست یافتم.. با نگاه محمود و دوستان بازیگرش!
علی جعفریان و مجتبی مهدی زاده این را خواندند
وحید هوبخت و عباس الهی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درک حضور دیگری..

این فیلم درباره‌ی «دیگری»‌ست.. «دیگریِ» درونِ ما و «دیگریِ» برونِ ما.. دستِ‌کم من با دیدنش مدام در این فکر فرو رفتم که چقدر از پرویز را درون خود دارم و چقدر از پرویز را به دیگری‌های برون از خودم تحمیل می‌کنم.. به‌ویژه که شیوه‌ی فیلم‌برداری تلقینی با راوی اول‌شخص، برای هم‌گام‌شدن با پرویز یا دیدن دنیا از دیدگاه او بود.. پرویزی که غیابش حتا به اندازه‌ی غیاب سگ‌های مجتمع حس‌شدنی نبود برای کسانی که ۵۰ سال با او زیسته‌بودند.. پرویزی که حتا برای زنی که خود هم یک دیگری دیگر بود، چیزی فراتر از عقده‌گشایی نبود.. انتخاب لوکیشن خشک‌شویی، کادربندی نشستن استیصال‌گونه‌ی پرویز کنار ماشین لباس‌شویی، چرخش مدام و صدای یکنواخت و تکرارشدنیِ این ماشین، شستن چرک‌ها ناتمام و تمام، همه به چرخه‌ی باطل زندگی پرویز اشاره‌داشت.. این‌که ... دیدن ادامه » حتا وقتی تصمیم به حرکت کند،‌ باز زندگی‌ش از این بیماری رهایی نخواهدیافت.. بیش‌ترین تحسینم را در پایان‌بندی فیلم نثار برزگر کردم.. اگر به هر شکل دیگری فیلم را به پایان می‌رساند می‌توانست از لبه‌ی تیغی که بر آن گام برداشته‌بود تا مخاطب را با واقعیتِ بی‌ماسکِ زندگی روبه‌رو سازد، پرت شود یا زخم بردارد.. ریتم فیلم هم‌گام با ریتم تغییرات درونی و برونی پرویز است.. مختص او.. و بی‌توجه به دیگر کاراکترها.. پرویز یکی‌شده‌ی خرده‌کارهای به‌ظاهر بی‌اهمیتی‌ست که مأمور انجام‌دادن‌شان است.. مثل گردآوری هزینه‌ی شارژ، درنظرداشتن شرایط آسانسور، رانندگی سرویس‌مأب،.. او هم خرده‌موجودی بی‌اهمیت است که با کارش تعریفش کرده‌اند.. کارش نباشد او هم نیست و او نباشد کارش هم تعریف دیگری می‌گیرد.. شاید صدای نفس‌هاش تأکیدی بود بر این‌که پرویز زنده است.. حیات و وجود دارد.. برزگر باور دارد فیلمش نه رئالیستی و نه اجتماعی‌ست؛ بلکه ناتورالیستی‌ست.. فکر می‌کنم با تأکید بر نشانه‌های تنانه‌ای که صرفا برای پاسخ به غریزه‌ست؛ مثل باولع‌خوردن برنج و کباب، یا رابطه‌ی احتمالی جنسی با زن همسایه، یا نیاز به پناهگاه، به مالک، ‌به مملوک، می‌تواند گویای ناتورالیستی‌بودن باشد.. برای من همیشه خشونتِ در عینِ خونسردی جالب بوده.. در آثار داستانی هم کم نمونه‌اش را نداریم.. در این فیلم هم خونسردی پرویز در حین خشونت‌آمیزترین کنش‌ورزی‌هاش، جز جنبه‌ی روان‌تحلیلی اثر، این جنبه را هم تلنگرگونه نشان می‌دهد که خونسردی پرویز، همان خونسردی جامعه‌ی بشری و خشونتش همان خشونت جامعه‌ی بشری‌ست.. پرویز نه تنها بیهودگی‌ها را زیسته‌ست؛ بلکه آن‌گاه که می‌شورد، بر دیگران هم با بیهودگی‌هاشان سیلی می‌زند.. مثل کنش‌گری پرویز در مجتمع تجاری علیه نگهبانان.. لوون هفتوان هم که با بازیِ بی‌بدیل خود نشان داد شهروندی‌ست که هنر درک دیگری را به‌خوبی در خود پرورده‌ست..
«دیگریِ» درونِ ما و «دیگریِ» برونِ ما... عجیب چیزیه این دیگری مون
۰۵ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خودفریبی کارگردان/نادان‌پنداشتن مخاطب..

ایده‌ی اجرایی فیلم خوب بود اگر کارگردان بیش از این به ایده‌ی فیلم پایبند می‌بود. یادمه در توضیحاتی که روزهای پیش از اکران فیلم در گروه هنر و تجربه می‌خوندم این نکته ذکر شده‌بود که فیلمی‌ست با بازی کفش‌ها و مخاطب می‌تواند چهره‌ی دارندگان کفش‌ها را خود تجسم کند. ولی در طول فیلم گاه‌به‌گاه بخش‌هایی از چهره‌ی شخصیت‌ها را می‌بینیم و ایراد‌هایی خودنمایی می‌کنن. مثلا در صحنه‌ای که راوی با یادگاری پدرش مواجه می‌شه از بینی تا نیم‌تنه‌ی بالایی شخصیت را می‌بینیم و این همان چهره‌ای نیست که در صحنه‌های پیش و پس از آن از راوی نمایان می‌شه (متوجهم چهره‌ی آدمی به مرور زمان و افزایش سن تغییر می‌کنه ولی حالت چانه،‌ فرم بینی و به‌ویژه لب، کم‌تر تحت تأثیر گذر زمان‌اند). این اتفاق برای دست‌های راوی ... دیدن ادامه » هم رخ می‌ده. یعنی فرم انگشتان دست راوی یکسان نیست در طول فیلم. شتاب‌زدگی در ساخت این فیلم نقطه‌ای‌ست که به نظر من به ایده‌ی خوبش آسیب زده. در یکی از صحنه‌های فیلم کتابی روی میز قرار داره که چاپ دهه‌ی ۹۰ است ولی زمان آن صحنه مربوط به دهه‌ی ۷۰ است. می‌دانم این‌ها ریزبینی‌ست ولی همین جزئیاتی که از چشم منشی صحنه و کارگردان دور می‌ماند آسیب‌زاست برای فیلمی که می‌توانست با پرداخت ماهرانه‌تر چنین ایده‌ای ماندگارتر و تحسین‌برانگیزتر شود.
من فکر می‌کنم هنر روایت و پرداخت شخصیت‌پردازی تنها با کفش و نه با اسم و چهره، زمانی می‌توانست محقق شود که حتا لحظه‌های متأثرشدن راوی و دیگر شخصیت‌ها هم با همان زاویه‌دید به نمایش درمی‌آمد. در این فیلم کارگردان هر جا نتوانسته از عهده‌ی مسئولیت در برابر ایده‌ی خویش بربیاد متوسل به دیگر اندام و چهره شده. و این هم‌راستا نیست با نگرش راوی که معتقده می‌شه از روی کفش آدم‌ها متوجه کاراکترشون و خیلی چیزای دیگه شد. هرچند منم معتقدم کفش‌ها بیان‌گران خوبی هستن تو زندگی واقعی.
جز این بر این باورم که در بیان خاطرات و رویدادهای اجتماعی، زاویه‌دید کفش‌ها نقشی پیش‌برنده در روایت فیلم ندارن؛ هرچند از نظر بصری اون صحنه‌ها جزو جذاب‌ترین صحنه‌های فیلم شدن.
منم با نظرات شما موافقم و به نظر میرسد ایده ی کلی نتوانست به حقیقت روایتی خویش نزدیک شود وتنها بعنوان لایه ی بیرونی کار ارائه شده ست ..
۰۴ آبان ۱۳۹۴
جناب پرنده باز آلکاتراز

کامنت زیر پست شاهین نصیری کجا


این کجا

موفق باشی جناب..................
۰۴ آبان ۱۳۹۴
هنرمندان برجسته اولین کارشون شاخص ترین کارشونه. طوریکه روی سایر آثارشون هم تاثیر میذاره. بر خلاف بسیاری از اشغال هنر سیر صعودی نداره و برعکس سیر نزولی داره. کیمیایی که از قیصر و داش اکل و گوزن ها شروع کرد به متروپل و محاکمه در خیابان رسید! مهرجویی که از ... دیدن ادامه » گاو و دایره مینا شروع کرد به چه خوبه که برگشتی رسید. این عزیزان که با این فجایع شروع میکنن آخر چی میشه؟!
۰۶ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید