تیوال گروه تئاتر اگزیت | دیوار
S3 : 01:35:53
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
نقد و بررسی نمایش «سوختن» به کارگردانی علیرضا آرا و علیرضا اولیایی

پشت به استبداد یا رو به آن؟!


به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتراگزیت
ارزش‌گذاری منتقد: نیم‌ستاره- ضعیف

پیش‌نقد:
بیایید قبل از شروع نقد کمی شعاربازی کنیم، بیایید قبل از آن که اباطیل بنده درباره این که کجای نمایش درآمده و به فرم رسیده یا فلان نقطه از کار درخشان بوده (البته زبانم لال) کمی برای خود تعیین تکلیف کنیم. بیایید بر خلاف عادت‌مان کمی رو و به دور از پیچ و تاب‌بازی‌های لفاظانه و حتی دم‌دستی و کلیشه‌ای سخن کنیم. شاید این گونه گویش ما مرهمی شود بر دل زارمان که این روزها سخت گرفته است.
من معنی جبر را می‌فهمم. می‌فهمم سانسور یعنی چه. با فشار از سمت نهادهای غیردولتی و فرهنگی نیز آشنا هستم. اما من «هویت مستقل» داشتن را هم می‌فهمم. این که می‌فهمم در بزنگاه‌های مهم سیاسی و اجتماعی نسبتم با مردمم کجاست و چطور و چگونه باید از آن‌ها صحبت کرده و از حق آزادی بیان آن‌ها حمایت کنم. رویای من این بوده و هست که نه یک نویسنده یا کارگردان و یا بازیگر بلکه مجموعه تئاتر کشور ما در چنین شرایطی در کنج رخوت و کج‌فهمی‌های مصلحت‌اندیشانه فرو نرفته و چشم‌هایش را به سوی این اجتماع و خیابان‌هایش باز کند. اما افسوس که رویاهای حقیر همیشه باید داغی باشد بر دل‌مان. این تئاتر لاابالی دیگر چگونه و با چه زبانی باید به ما بفهماند که نه تنها در خدمت هنر و فرهنگ نیست، بلکه پدیده‌ای‌ست به شدت ضدمردمی و سرکوب‌گر. کارگردانی که در این شرایط عجیب که شکم ملت از فرط گرسنگی به کمرشان چسبیده، با حقارت تمام مخاطبان را به سمت تئاتر نه بلکه با تخفیف‌های گوناگون به سمت گیشه می‌کشاند، همان به که حمار طویله‌ی اربابانش باشد نه چیز دیگر.

پی‌نوشت:
پیش‌نقدی که خدمتتان تقدیم شد، اشاره‌ای کلی دارد به وضعیت نابسامان و بلاتکلیف این روزهای تئاتر و اکثریت هنرمندانش و این مقدمه ارتباطی مستقیم به نمایشی که قرار است به نقد و بررسی‌اش بپردازیم ندارد.


و ... دیدن ادامه » اما نقد این هفته:
نمایش «سوختن» در تلاش است تا گزاره‌ای را به فرم برساند که تقریبا در اجرایش با شکست کامل مواجه شده است. آن گزاره به این مهم اشاره دارد که «رستگاری حقیقی الزاما از طریق کلیسا (تحریفی) به دست نمی‌آید». موضوع خوب و به‌روزی که یقینا باید تجربه شده باشد تا در مخاطب اثر بگذارد. خلاء تجربه زیستی، فقدان بزرگی را در نمایش پدید آورده و همه چیز را سرسری از سر گذرانده است. از بازی‌های افتضاح دوستان روی صحنه گرفته تا نوع نگاه کارگردانان به مساله عشق و همچنین استبداد در کلیسا. «سوختن» و فعل آن با درد توأم است. این درد و حس شدن آن از سوی مخاطب در کجای نمایش پرداخت شده است؟! در طول نمایش ما نه مسیح را می‌بینیم و نه مردمی که برای شفا به سمت چشمه می‌روند و فقط حرف‌شان است و حرف. نمایش به قدری رادیویی‌ست که در طول نمایش چشم‌هایتان را ببندید نیز چیز خاصی را از دست نخواهید داد. طراحی صحنه نیز به وضع موجود نمایش کمکی نمی‌کند و تلاش دارد با نمادسازی (که پدیده‌ای‌ست رایج تا سانسور را دور بزند) و با خطوط قرمزرنگ، حد و مرز کلیسا و حکومت استبدادی‌اش را به ما نشان دهد اما اتفاقی علیه آن رخ نمی‌دهد. همه آن چه در نمایش می‌بینیم اعم از عشق و حتی ایمان به خدا و مسیح در دل این خطوط نمایش داده و ساخته می‌شوند. در واقع از نگاه مؤلفان حتی عشق هم توان مقابله با خرافه و استبداد را ندارد. آیا آن چه می‌ماند چیزی جز یأس و ناامیدی‌ست؟! ناامیدی همه آن چیزی‌ست که یک حکومت استبدادی برای مردمانش می‌خواهد. من از کارگردانان نمایش می‌پرسم: اگر عشق و دوست داشتن یکدیگر که میلی انسانی، طبیعی و اتحادبرانگیز است را فدایی قدرتی مستبد، دیکتاتور و زورگو نشان دهیم، دیگر چه برای‌مان می‌ماند جهت ادامه راه و استمرار مبارزه؟! اگر واقعیت چنین است (که نیست) حقیقت ماجرا چگونه است؟! آیا این عشق که ظاهرا یک‌طرفه به نمایش گذاشته شد، تناسبی با حقیقت ندارد؟! اگر نداشته باشد که «سوختن» سراسر تباهی‌ست و مانند یک دور باطل می‌ماند. مباحثه‌ی میان پدرجوان و اسقف بزرگ نیز به جایی منتهی نمی‌شود. پدر جوان در ابتدای نمایش مانند مومنی‌ست که تنها به ایمان عشق مسلح نشده است. مواجهه او با مری (سوگل خلیق) باید این خلاء را پر کرده و وی را به اوج ایمان و رستگاری برساند. حال نه تنها چنین نمی‌شود بلکه او در ادامه احساس گناه کرده و عشقش را به هوس تعریف می‌کند. این یعنی ریشه‌های خرافه در درون او همچنان نفس کشیده و وی را از نجات و رهایی دور می‌کنند. «سوختن» دقیقا همین است. تباه شدن عشق و به آتش کشیده شدن آن. اما آیا این نوعی ابزار عجز و ناتوانی مقابل استبداد نیست؟! آیا این چیزی جز روضه‌خوانی برای مرده‌ای‌ست که آن را عشق می‌نامند اما در اذهان خود همچنان میل به تثبیت حکومتی خودرأی و مستبد را می پرورانند؟! این چنین است که می‌گویم که در اکثر مواقع تکلیف‌مان با پدیده‌ها مشخص نیست و این تئاتر است که ما را لو می‌دهد. هیچ‌کس نیست که در این نمایش علیه خرافه، دیکتاتوری کلیسا و استبدادش بشورد، حتی پدرجوان که ظاهرا طعم عشق را چشیده و سرآخر به آن پشت می‌کند. نمایش سعی دارد که قدرت عشق را نشان دهد اما سرآخر آن را به اسارت می‌گیرد. در صحنه‌ای از نمایش سوگل خلیق با پارچه‌ای دراز و سفید به پدرجوان متصل است. او به آرامی از خطوط قرمز کلیسا فاصله گرفته و در آوانسن رو به تماشاگران ترانه می‌خواند. در نهایت پارچه سفید را به دور خود پیچیده و این بار کت‌وبال بسته به داخل محوطه و در کنار پدرجوان کشیده می‌شود. نمایشی که باید راوی نجات ژان (پدرجوان) از چنگال خرافه باشد، مدلی دیگر از اسارت را به نمایش می‌گذارد که در شرایط فعلی نه امیدبخش است و نه فرهنگ‌ساز. حقیر به جای کارگردانان بودم با تبر به جان دکور نمایش می‌افتادم و کار ناتمام کاراکترهایش را به پایان می‌رساندم. 


بیست و نهم آبان ۱۳۹۸
نقد و بررسی نمایش «پارتی» به نویسندگی و کارگردانی آرش عباسی


آیندگان، وارثان ابتذال...

به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتراگزیت
ارزش‌گذاری منتقد: نیم‌ستاره- ضعیف

پیش نقد:
گاه عملکرد هیئت انتخاب آثار برای اجرا در مجموعه تئاترشهر متحیرم می‌کند. البته این تحیر نشان از ناآشنا بودن با سیاست‌های دوستان نیست. مثلا آرش عباسی که هم‌اکنون سخت و فشرده درگیر جشنواره فیلم کوتاه تهران است، نمایش «پارتی» را نیز روی صحنه دارد. وی در بهترین حالت باید نیمی از حواسش را در اجرا گذاشته و نیمی دیگر را در جشنواره فیلم که در هر صورت جفایی است به هر دوی آن‌ها. یک بام و دو هوا کار کردن نتیجه‌اش چه می‌شود؟! ایشان که می‌دانستند که در این ایام چه برنامه‌ای در پیش داشته و قبول چه مسئولیتی را کرده‌اند، برای چه اجرا در تئاترشهر را پذیرفتند؟! برای حقیر این مورد نشان از بی‌اهمیتی نسبت به اجرا و مخاطب را به همراه دارد. کارگردان یک نمایش به مراتب باید حاضرتر از بازیگران روی صحنه باشد تا هر شب ببیند که چه گلی به سر مخاطب زده و یا چه گندی روی صحنه بالا آورده است.
و اما نقد:
از قرار معلوم متن نمایش «پارتی» حدود ده سال پیش نگارش شده است. کاری به حواشی پیرامون نمایش که پیش آمده ندارم، متن دزدی باشد یا اصالتش به عباسی منتسب باشد برایم علی‌السویه است. بحث این‌جاست که متن پیش‌پاافتاده‌ای چون «پارتی» بر چه اساس باید پس از ده سال دوباره روی صحنه رود؟! من با نمایش «هفت دقیقه» با آرش عباسی دیگری مواجه شده بودم. اساسا عباسی در آن نمایش سطح توقع و معیارهای حقیر را در مورد خودش تا حد زیادی بالا برد و به طبع احترام و ستایش بنده نالایق را برانگیخت. حال خودش باید در خلوت خود یک دو دوتا چهارتایی کند و ببیند عباسی نمایش «هفت دقیقه» چه سنخیتی با نمایش «پارتی» دارد. برای بنده کاملا طبیعی و قابل قبول است که یک نویسنده و یا یک کارگردان در طول مدت کاری خود، کارهایی را نوشته و به روی صحنه ببرد که ضعیف باشد، یا در فرم ناکارآمد باشد و یا حتی نظر هیچ مخاطبی را به خود جلب نکرده باشد، اما این که جهانی متفاوت داشته و یا در بدیهی‌ترین مسائل اختلافات فاحشی داشته باشد را نمی‌توانم بپذیرم. متن «پارتی» حتی برای نویسنده‌ای چون عباسی می‌تواند در حکم یک مشق نمایشنامه‌نویسی باشد که اشتباهات زیادی در آن ساخته و بیشتر متن را برای یادگاری دوران دانشجویی نگاه داشته تا کار دیگر. این که چنین متنی را بعد از ده سال و بعد از این همه تجربه‌های موفق و ناموفق در نگارش داستان، نمایش‌نامه و فیلمنامه به صحنه بیاورد چه معنایی دارد؟! پایان نمایش از همان لحظه نخست این مهمانی کاملا مشخص و عیان است و غافلگیری‌هایش بیش از اندازه ابتدایی و حتی مشمئزکننده. وجود سه زوج در یک مهمانی و سرآغاز کشف گوه‌مالی‌هایشان. این به آن یکی نظر دارد، آن یکی از همسرش دلسرد شده، آن یکی آماده طلاق است و مشتی خزعبلات دیگر از این دست. اثر حتی به درد نمایشنامه‌خوانی و یا حتی اجرای رادیویی نیز نمی‌خورد. مسیر طی شده در نمایشنامه به قدری دم‌دستی و قابل حدس است که حقیر در همان ابتدای نمایش با خود گفتم که زودتر خیانت‌ها را برملا کنید تا ما هم زودتر برویم دنبال کار و زندگی‌مان! کاش عباسی با خود این موضوع را مطرح کند که دستاورد چنین ابتذالی برای وی چه می‌تواند باشد. نمایش در بهترین حالت اشاره‌ای رو به روابط دوستانه و زناشویی در دنیای امروز دارد. در نهایت همه را با این گزاره روبه رو می‌سازد که ما همین هستیم که می‌بینید. عجب دستاورد خفنی!
نمایش «پارتی» در همه عناصر خود لنگ می‌زند و پر از عیب و ایراد است. از طراحی پوستر بگیرید تا شیوه بازی‌ها و کارگردانی. معمولا نمایش‌هایی به چنین مصیبتی دچار می‌شوند که تکلیف‌شان با خودشان مشخص نیست و اصلا وصله ناجوری هستند به روی صحنه. وقتی جهان اثر به همان اندازه خود کوچک و ابتدایی باشد، کیفیت کار نیز از این بهتر نمی‌شود. شش نفر زن و مرد از مراسم پارتی خود فیلم می‌گیرند تا بعدا به یادگار برای فرزندان خود پخش کنند. آیندگان وارثان چنین ابتذالی هستند. اثر نه تنها امید را در این دوران بلکه در نسل‌های آینده نیز کور می‌کند. این سیاه‌بینی عارضه چیست و از کجا پیدایش شده؟! کارگردانی که همین چند ماه پیش نمایش قرص و محکم و با جهانی امیدوارکننده به نام «هفت دقیقه» را به روی صحنه آورده، چطور شده که حالا به همان سیاه‌بینی ده سال پیش خود رجعت کرده است؟! خلاصه این تئاتر و کارگردانانش باز از این دست معجزات زیاد در آستین دارند تا موجبات تحیر منتقدان چشم و گوش بسته‌ای چون حقیر را فراهم کنند. آن ستایش بنده از نمایش «هفت دقیقه» کجا این خزعبلاتی که در وصف «پارتی» می‌گویم کجا. سوزش این دل از چرخش ناگهانی دوستان است که معلوم نیست برای چه و به چه منظور رنگ می‌بازند و گونه‌ای دیگر از خود را به نمایش می‌گذارند. مرد باشند تندی نقد را به جان می‌خرند تا چرت‌شان را پاره کرده و از این باتلاقی که برای خود ساخته‌اند نجات یابند. نمی‌دانم عباسی نمایش‌نامه‌نویسی هم درس می‌دهد یا نه (که خدا کند همان نه درست باشد). اگر چنین باشد خدا کند که متن «پارتی» را به منظور تشریح مسائلی چون شخصیت‌پردازی، ایجاد روابط بین شخصیت‌ها، دیالوگ‌نویسی، تعلیق و گره‌گشایی به شاگردان مطرح نکند. چون یقینا در آینده‌ای نه چندان دور همین شاگردان می‌شوند همان آیندگان نمایش «پارتی» که بعدها قرار است برای‌مان بنویسند و کارگردانی کنند. کاش عباسی بداند که دارد چه می‌کند و کاش بتواند آن خودِ خلاقش را از زیر این دست آفت‌ها نجات دهد. آمین.

۲۴ آبان ۱۳۹۸



برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مدرسه اگزیت

جلسه اول - جمعه ۱ آذر ۱۳۹۸

پلتفرم آپ آرت مان، ساعت ۱۸:۰۰ تا ۲۱:۰۰

نشانی: خیابان سپهبد قرنی، خیابان کلانتری، پلاک ۴۸، طبقه دوم

ورود با رزرو قبلی آزاد و‌ رایگان است
تلفن هماهنگی: ۰۹۲۱۰۴۳۰۵۷۱ - میلاد هیدی

برنامه این جلسه:
- از ساعت ۱۸:۰۰ تا ۱۹:۰۰
نمایش اپیزود اول مستند «داستان فیلم - یک اودیسه»:
۱۸۹۵ - ۱۹۱۸ دنیا فرم هنری جدیدی را کشف می‌کند
نویسنده ... دیدن ادامه » و کارگردان: مارک کازینز
https://en.wikipedia.org/wiki/The_Story_of_Film:_An_Odyssey

از ساعت ۱۹:۰۰ تا ۲۱:۰۰
آموزش عملی فیلمسازی - راهنمای کارگردانی فیلم
موضوع: اندازه کادر، خط فرضی، اصل مثلث
برگزارکننده : مهرداد خامنه‌ای
https://books.apple.com/no/book/film-directing-handbook/id504132908

* شرکت‌کنندگان برای استفاده بهینه از جلسات نیاز به آشنایی با زبان انگلیسی دارند.
امیرمسعود فدائی و رضا تهوری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلم گفتگوی اگزیت

نگاهی به ساختار تئاتر کشورهای:
آمریکا، آلمان، انگلیس و نروژ به همراه پرسش و پاسخ با محمدعلی بهبودی

برگزارکننده:
تحریریه گروه تئاتر اگزیت

دوشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۹۸ - تهران

در بخش اول بر اساس مقالات و پژوهش انجام شده توسط تحریریه گروه تئاتر اگزیت به ساختار اقتصادی-اجتماعی تئاتر کشورهای آمریکا، آلمان، انگلیس و نروژ پرداخته شده است که عبارت است از:
۱. آینده‌ی تئاتر: آیا در عصر دیجیتال نمایش همچنان موضوعیت خواهد داشت؟ به قلم دکتر کریگ لمبرت، جامعه‌شناس و معاون سردبیر مجله هاروارد - ارائه توسط لیلی شجاعی
۲. مقایسه ساختار اقتصادی تئاتر آلمان و انگلستان به قلم شیرین میرزانژاد - ارائه توسط شیرین میرزانژاد
۳. تئاتر موج نوی نروژ، استقلال و تفکر انتقادی به قلم الیزابت لینس‌لی - ارائه توسط عمید ابطحی
مدت زمان ارائه این بخش ۶۰ دقیقه است.
در ... دیدن ادامه » بخش دوم گفتگو، مهمان ویژه تحریریه اگزیت آقای محمدعلی بهبودی به عنوان کارگردان، بازیگر و فعال سندیکایی تئاتر آلمان به صورت پرسش و پاسخ با علاقمندان به گفتگو نشسته است.

در آپارات ویدیوی کامل برنامه را ببینید

https://www.aparat.com/v/uaWL6


تحریریه گروه تئاتر اگزیت
www.exittheatre.ir




لیلى شجاعى این را خواند
امیرمسعود فدائی و زهره مقدم این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و بررسی نمایش «صدای آهسته برف» به کارگردانی جابر رمضانی

کوچولو اما پرمدعا...

به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتراگزیت
ارزش‌گذاری منتقد: نیم‌ستاره- ضعیف

خلاصه اثر: «کلبه‌ای در کوهستان؛ برف آن قدر سنگین باریده است که کوچک‌ترین صدایی بهمن را هوار می‌کند.»
این خلاصه که در یک گزاره خدمتتان مطرح شد در بهترین حالت می‌تواند یک ایده باشد و نه خلاصه یک نمایش. خلاصه اثر به «چه» اشاره داشته و خودِ نمایش به «چگونگی» آن می‌پردازد. اما «صدای آهسته برف» در بهترین حالت خود تلاش می‌کند تا به این خلاصه‌ اثر رنگ داده و احیایش کنند. از آن‌ها که اثر را دیده‌اند می‌پرسم:«آیا نمایش چیزی فراتر از این خلاصه به شما عرضه می‌کند؟!»
ایده‌ای که می‌توانست بسترساز تعلیق‌های فراوان شود، نه در میان برف و کولاک‌ها بلکه در فضاسازی طراح و کارگردان اثر دفن شده است. کارگردان آن‌قدر مست ایده است که از یاد برده که نباید همه چیز را فدای فضاسازی کرده و باعث تقلیل و کوچک کردن تئاتر شود. از همین خلاصه اثر که گروه اجرایی مطرح کرده‌اند می‌شود حدس زد که با چه طراحی صحنه و صدا و میزانسنی طرف هستیم. این که نیمی از اجرا را به این معرفی بپردازد چه معنایی دارد جز وقت‌کشی و پوشاندن بی‌سوادی. اثر مانند یک رمان عریض و طویل است که عرضه ساختن حس به اندازه یک شعرهایکو را هم ندارد. اما این فضاسازی و یحتمل جایزه‌ها و تقدیرهای بومی و فرنگی چنان بادش کرده که ناخواسته پرمدعا جلوه کرده و معرفی می‌شود. اما هم نازل است و هم کوچولو. برخی هم که کاسه داغ‌ تر از آش شده و می‌گویند که:«تئاتر یعنی همین!». شوخی می‌کنند دوستان وگرنه یک یخچال ساختن و چهارتا صدا و افکت و محکم بسته شدن در و جیرجیر صدای چوب به ما نمی‌دهد تئاتر. ایده‌ای که در ذات کاملا سینمایی است و نه تئاتری، در صحنه محقر شده و یا به کلیشه‌ای‌ترین وجه خود به پایان می‌رسد و صد البته مجبور است دست به دامن نماد و سمبل شود. تصور کنید که این ایده تا چه اندازه در فضای فیلم جای کار داشت و می‌توانست در روابط اعضای خانواده نیز موثر واقع شود، چرا که در فضای فیلم می‌توان روایتی موازی و سهمگین را به تصویر کشید. یکی حساس بودن موقعیت به سبب برف زیاد و دوم دعواها و مشاجرت‌های خانوادگی که هر دو تعلیق‌ساز است و درام‌محور. اما در این جا چه؟! از همان دقیقه اول یقین بر ما حاصل می‌شود که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و هیچ ترسی ما را دربرنخواهد گرفت. البته که کارگردان به مدد افکت‌های بامداد افشار در صدد ساختن ترسی جعلی و ناگهانی بود اما چه سود. دوستان باید بدانند که با برگ نمی‌توانند ترس بسازند. ساختن ترس نیاز به ریشه دارد. این ریشه باید دانه‌ای باشد که در اثر کاشته و به آن رسیدگی شده باشد. اگر چنین نشود تجربه‌ای هم به مخاطب القا نخواهد شد و اثر در همان دورنمای خود باقی خواهد ماند. خانه در عمق صحنه و در لانگ‌شات دید ما قرار گرفته اما صدای آهسته صحبت کردن آن‌ها به خوبی شنیده می‌شود به طوری که گویی کسی در کنار گوش ما حرف می‌زند. این به خودی‌خود صدا را برای ما ارجحیت می‌بخشد تا تصویر را. برای همین است که کارگردان تلاش می‌کند بیشتر با فضاسازی در صدا بازی کرده و خلاقیت‌هایش را در آن بخش اختصاص دهد چرا که می‌دانسته در تصویر دستش بسته است. این دور بودن تصویر و نزدیک بودن صدا برای لحظاتی با مخاطب کار کرده و نقش تعیین‌کننده‌ای را در تثبیت فضا ایفا می‌کند اما نباید تمام کار را روی این تکنیک استوار کرد. از بس وجه درام اثر لخت و عور است که ناچار به تاکید بر فضاسازی و ادا و اطوارهای پیرامونش می‌شود و اثر نان همین فضاسازی را خورده و می‌خورد. چه در داخل و چه در جشنواره‌های فرنگی. آمدن شخصیت گرگ‌نما و دیالوگ‌هایی که بهار موعود را بشارت می‌دهد نیز گره‌هایی می‌شوند افزون بر گره‌هایی دیگر. نه مرد گرگ‌نما درمی‌آید و نه دیالوگ‌های گودو وار. نه شخصیتی ساخته می‌شود و نه ماجرایی. بالاخره آب‌گوشت بدون گوشت و سیب‌زمینی که نمی‌شود. مردگرگ‌نما شوم است؟ می‌آید و مصیبتی آورده و می‌رود؟ در انتها با نوزاد در بغل زیر دانه‌های برف ایستاده چه تفسیری دارد؟ البته که این در حوزه تخصص دوستان رمال و نشانه‌باز ماست و بنده پا در کفش حوزه تخصصی کسی نمی‌کنم. «صدای آهسته برف» در ظاهر نشان از پرداخت و دقت دارد اما در باطن فاقد عمق و تجربه است. حامله بودن یک زن در این وانفسا چقدر می‌تواند جای کار داشته باشد و به فرم اجرایی برسد. این که چرا باید این خانواده در این شرایط زندگی کنند پیش‌کش، چون قاعده نمایش این گونه بنا شده تا مخاطب را به جهاتی دیگر سوق دهد و عملا اشکالی هم ندارد. اما چرا ایده‌ی به این خوبی را وارد مباحث فلسفی عبث کرده است؟! این روشنفکربازی‌ها را چه سود؟! این همه های و هوی برای نمایش خانه‌ای یخ زده در میان انبوه برف که چه؟! در طول نمایش یک خطر خانواده را تهدید نمی‌کند بلکه فقط حرفش به میان است. این شد نمایش برترسال؟! این شد نمایش منتخب انجمن منتقدان تئاتر؟! این گونه آثار فقط و فقط در جهت تقلیل تئاتر و کوچک شدن آن پیش می‌روند و از زبان و قدرت آن می‌کاهند. پروسه قد کشیدن چنین آثاری، مانند سیستم آموزشی ما در دانشگاه‌ها نیمه و ابتر است. چرا که امروز در تئاتر فضاسازی و پرداختن صرف آن مد شده، فردا چه را مد کنند خدا عالم است.


۱۷ آبان ۱۳۹۸




برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشتی درباره مصوبه جدید معاونت هنرهای نمایشی وزارت ارشاد و فرهنگ
اسلامی 
چه کسی خودی است و چه کسی نخودی!

مجید اصغری منتقد گروه تئاتر اگزیت

این روزها که کشمکش میان موافقان و مخالفان مصوبه جدید معاونت هنرهای نمایشی مبنی بر صلاحیت هنری کارگردانان تئاتر بالا گرفته، لازم می‌دانم که به نکته‌ای کوچک اشاره کرده و اتفاقا نرخ تازه‌ای در این مناقشه تعیین کنم. دوستان دانشجو ممکن است به یاد نداشته باشند اما قدیمی‌ترها می‌دانند که تئاتر ما همیشه اینقدرها هم بدبخت و روسیاه نبوده و زمانه‌ای هم داشته‌ایم که هنرمندان و برخی منتقدان از مصوبات معاونت هنرهای نمایشی بشکن‌ها می‌زدند و سلام و صلوات‌ها بر مقام شامخ وزیر وقت ارشاد می‌فرستادند. از آن دوران سال‌های زیادی هم نگذشته که فکر کنیم فی‌الحال آن مصوبات در بایگانی مرکز لای پوشه‌ها و پرونده‌های ... دیدن ادامه » دیگر خفته و انبوهی از گرد و خاک و تارعنکبوت هم‌نشینش شده است. دوران، دوران مدیریت جناب شاه‌آبادی و آقای آشنا بود که شعار زیبا و پرطمطراق «تئاتر برای همه» مدام در رسانه‌های مختلف نقل زبان‌ها شده بود. بماند که ما هیچ‌وقت نفهمیدیم که منظور دوستان از این تئاتر دقیقا کدام است و این همه کدام. اما بحث اصلی بر سر خصوصی‌سازی فرهنگ و شاخه مهم آن یعنی تئاتر است که در آن دوران، نقاط اوج خود را سپری می‌کرد و مجوزهای سالن‌های خصوصی فرت و فرت داده می‌شد و این روند حتی یک معترض هم نداشت. چرا آن موقع کسی متعرض به این سیاست‌ها نبود یا اگر بود صدایش به جایی نمی‌رسید چرا که اساسا گوش شنوایی برای نقد آن وضعیت وجود نداشت. برخی دوستان چنین می‌پنداشتند که با این سیاست‌ها می‌توان با یک تیر چند نشان را هدف قرار داد. اول این که فکر می‌کردند با این سیاست‌ها رفته‌رفته از توان دخالت‌های نسنجیده دولت‌ها در عرصه فرهنگ و هنر کاسته شده و عملا مدیریت اجرایی سالن‌ها، نمایش‌ها و… به دست خواهران و برادران مؤمن به این هنر والا خواهد افتاد. در زبان‌ ساده‌تر یعنی با خصوصی‌سازی تئاتر، دست‌های پنهان سانسور عملا قطع گردیده و از حضور نهادهای غیرفرهنگی در این میدان هنر جلوگیری می‌شود. دوم این که می‌پنداشتند با ازدیاد سالن‌ها به صورت خصوصی، مجالی برای حضور هر چه بیشتر دانشجویان و فارغ‌التحصیلان تئاتر پیش می‌آید که مشق تئاتر کرده و کم‌کم پا به عرصه حرفه‌ای این هنر ارزشمند گذارند. سوم این که می‌پنداشتند با این سیاست‌ها، هنرمندان از نظر اقتصادی خودکفا شده و دیگر دست گدایی مقابل هر مدیر و صاحب‌منصبی دراز نمی‌کنند.

این‌ افکار نه مبالغه، بلکه عین واقعیت آن زمان بوده است. برخی آن دوران را تحولی تازه و بنیادی در عرصه تئاتر قلمداد کرده و برخی دیگر تهران را با پاریس و لندن مقایسه می‌کردند! حال از دانشجویان و نونهالان تئاتر می‌پرسم که کدام یک از تلقیناتی که ذکر شد را فی‌الحال در تئاتر ما می‌بینید و اینک شما وارث آن هستید؟! آیا دست سانسوری کوتاه شده، فضایی برای اجراهای دانشجویی بنا شده و یا اقتصاد تئاتر و هنرمندانش سروسامان گرفته که یحتمل ما ازآن بی‌خبریم! چرا و چگونه تحلیل دوستان از وضعیت آن روز و آن مصوبات تا این حد عقیم و عقب‌افتاده بوده است؟ چه کسی اینک پاسخگوست؟ وعده‌های دروغین و دم انتخاباتی دولت‌ها درباره اداره فرهنگ و هنر لافی بیش نبوده و نیست. چون برای این مدیریت به تامین بودجه نیاز است که فی‌الحال دولت‌مردان الزامی نمی‌بینند که پول بی‌زبان را در این وادی خرج کرده و اساسا چرا باید چنین کنند. هر ساله سهم تئاتر از بودجه کشور کاسته شده و به مراتب ذلیل‌تر از قبل شده است. به رنگ‌ولعاب خصوصی‌پرستان که ظاهر تر و تمیز و شیک بر خود می‌گیرند نگاه نکنید، اینان چون طبل تو خالی تهی هستند و به زودی صدای ترکیدنش هم به گوش‌ها خواهد رسید. آیا دولت دست از نظارت‌های سلبی خود برداشته است؟! دولت با تاسیس سالن‌های خصوصی نه تنها خود را از دادن بودجه کافی کنار کشیده، بلکه نظارت‌ها و دخالت‌های خود در اجراها را چندبرابر کرده است. به طوری که نحوه اداره سالن‌ها و نمایش‌ها را به عهده داشته و سالن‌دار را موظف کرده تا همچون یک مامور نظارتی حکم چشم و گوش حضرات را بازی کند. بحث ایجاد فضا برای دانشجویان نیز که اینک کمدی روز است. هر که پول بدهد می‌تواند از نعمت سالن برخوردار بوده و آن که ندارد باید سر بر بالین گذاشته و بمیرد. تازه آن که سالن گیرش می‌آید باید با چند اجرایی در یک روز موافقت کند و این گونه است که عناصری چون طراحی صحنه و علم آن به باد فراموشی سپرده شده است. کارگردان برای تامین هزینه‌ها باید از قید بسیاری از مسائل بگذرد تا اجرایش در صحنه اجرایی شده و در روزمه‌اش ثبت و ضبط گردد. این روزها رزومه هنری حکم نان و روغن را دارد. بحث خودکفا شدن هنرمندان هم چون داغ می‌ماند بر دل ما. از این یکی بگذریم بهتر است.

اما مصوبه جدید نوعی‌ ماله‌کشی است بر اشتباهات سیاست‌های خصوصی‌سازی. این سیاست نه تنها دوای درد نیست بلکه استخوان لای زخم است و سرانجامش به فساد و رانت‌خواری کشیده خواهد شد. این سیاست‌ها چیزی جز جناح‌بندی و سوا کردن خودی از نخودی نیز در پی نخواهد داشت. آیا دوستان به واقع نگران تئاتر و اوضاع و احوال آن هستند که چنین تصمیماتی را اتخاذ کرده و باید‌ها ونبایدها برایش تبیین می‌کنند؟ در این روزها که اوضاع هنرمندان و زیست اکثر آن‌ها بسیار اسفبار و رقت‌انگیز است، این بایدها و نبایدها چه پیامدی دارد؟ دیر نباشد که بنگاه‌هایی در کوچه‌هایی بن‌بست سردرآورده و در ازای دریافت مبلغی و یا عمل نیکویی! مجوزهای کارگردانی صادر کرده و گل را به سبزه نیز مزین می‌کنند. دیگر بر هیچ‌ کس پوشیده نیست که نظام آموزشی ما در عرصه هنر تا چه اندازه پیش پا افتاده و مبتدی است تا جایی که داشتن مدرک از این دانشکده‌ها و مراکز آموزشی خصوصی پشیزی هم ارزش نداشته و اساسا کسی برای این مدارک تره هم خرد نمی‌کند. پس چگونه معاونت هنرهای نمایشی در جهت «شفاف‌سازی» سیاست‌های وزارت ارشاد چنین شرطی را برای تایید صلاحیت افراد برگزیده است؟! تایید از سه پیشکسوت تئاتری جهت کارگردانی نیز بسیار جالب است. یعنی کسی که صنوف مختلف تاییدش نکرده و مدرکی هم از دانشکده‌های پفکی نداشته باشد، چگونه می‌تواند رضایت سه استاد برجسته تئاتری را برای خود اخذ کند؟! بدترین حالتش را که کنار بگذاریم، در بهترین حالتش به نوچه‌پروری برخی دوستان منجر خواهد شد که با این دست تفریحات سرگرم شده و دست از تقاضاهای بیجا از مرکز و معاونت بردارند. بازار استادپروری چه داغ شود در این ایام عجیب. چه بیزینس‌ها و معاملاتی که این وسط صورت نگیرد. مبارک کسانی باشد که به امید چنین روزهایی در پی نان و نوایی بوده‌اند. علی برکت الله!


۱۰ آبان ۱۳۹۸
امیرمسعود فدائی و لیلى شجاعى این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گفتگوی اگزیت

نگاهی به ساختار تئاتر کشورهای: آمریکا، آلمان، انگلیس و نروژ

برگزارکننده: تحریریه گروه تئاتر اگزیت

دوشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۹۸ - تهران
پلتفرم آپ آرت مان، ساعت ۱۸:۰۰ تا ۲۱:۰۰
نشانی: خیابان سپهبد قرنی، خیابان کلانتری، پلاک ۴۸، طبقه دوم,


ورود با رزرو قبلی آزاد و‌ رایگان است
تلفن هماهنگی: ۰۹۲۱۰۴۳۰۵۷۱ - میلاد هیدی

این جلسه «گفتگوی اگزیت» در دو بخش برگزار خواهد شد.
در ... دیدن ادامه » بخش اول بر اساس مقالات و پژوهش انجام شده توسط تحریریه گروه تئاتر اگزیت به ساختار اقتصادی-اجتماعی تئاتر کشورهای آمریکا، آلمان، انگلیس و نروژ پرداخته خواهد شد که عبارت خواهد بود از:
۱. آینده‌ی تئاتر: آیا در عصر دیجیتال نمایش همچنان موضوعیت خواهد داشت؟
به قلم دکتر کریگ لمبرت، جامعه‌شناس و معاون سردبیر مجله هاروارد - ارائه توسط لیلی شجاعی
۲. مقایسه ساختار اقتصادی تئاتر آلمان و انگلستان
به قلم شیرین میرزانژاد - ارائه توسط شیرین میرزانژاد
۳. تئاتر موج نوی نروژ، استقلال و تفکر انتقادی
به قلم الیزابت لینس‌لی - ارائه توسط عمید ابطحی
مدت زمان ارائه این بخش ۶۰ دقیقه است.
در بخش دوم گفتگو، مهمان ویژه تحریریه اگزیت آقای محمدعلی بهبودی به عنوان کارگردان، بازیگر و فعال سندیکایی تئاتر آلمان به صورت پرسش و پاسخ با علاقمندان به گفتگو خواهند پرداخت.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و بررسی نمایش «رومئو و ژانت» به کارگردانی پویان احمدی

نمایشی آغشته به صداقت و سادگی...

به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتراگزیت
ارزش‌گذاری منتقد: یک‌ونیم ستاره- قابل تأمل

اقتباس سارا احمدی که منتسب است به «رومئو و ژانت» ژان آنوی، به شکلی کاملا تولیدی دراماتورژی شده است. این نگاه تولیدی بنا به شرایط نابسامان اقتصاد تئاتر ما دور از انتظار نیست. البته این نگاه تولیدی خودش را در کارگردانی پویان احمدی نیز نشان داده و نه به یک نقطه ضعف بلکه به یک عنصر مثبت در اجرا بدل گشته است. این که بتوانی با حداقل امکانات، شرایطی را به وجود بیاوری که قصه‌ات درست اجرا شود، به بیراهه نرود و از ادا و اطوار به دور باشد، یعنی نصف مسیر را در کارگردانی اثرت به درستی طی کرده‌ای. این گزاره به این معنی نیست که ضعف در کار احمدی دیده نمی‌شود اما نگاه درست او به ماجرای ... دیدن ادامه » ژان آنوی، او را در نقطه‌ای قرار داده تا از ناچیزترین امکانات در جهت پیشبرد اهدافش در کارگردانی به نحو احسن استفاده درست را داشته باشد. من این روحیه در آثار دانشجویی را بسیار پسندیده و خلاقیت به کار رفته در روند شکل‌گیری اثر را ستایش می‌کنم. گاهی این تجریبات با شکست همراه است اما چه باک. کارگردانی که قصد توهین به مخاطب را نداشته و تلاش می‌کند برای هر یک از عناصر اثرش فکر کند و بی‌محابا به صحنه نفرستد، اگر گره‌ای در کارش هم بیفتد باز هم جذابیت خود را حفظ می‌کند. چرا که عنصر صداقت در اثر موجب گرمای آن شده و این حرارت و انرژی از دید مخاطب فهیم پوشیده نمی‌ماند. اگر این اثر را دیده باشید، حتما حرف بنده را تصدیق می‌کنید که امکانات گروه اجرایی برای به روی صحنه آوردن نمایش‌شان بسیار ناچیز و ابتدایی است. اثر گویی یک اتود از کلاس کارگردانی است و استاد چنین تجویز کرده که باید به اجرای عموم درآمده تا کارگردان اولین تجربه مواجهه با مخاطب را درک کرده و از آن درس و تجربه بگیرد. با این حال اثر آزاردهنده نیست، گنگ و افلیج نیست. زبان خاص خودش را در طول نمایش پیدا کرده و هر چند به زحمت اما می‌تواند مخاطب را تا انتها با خود همراه سازد. سارا احمدی به تأسی از ژان آنوی به نقد عشق و ناپایداری آن در این برهه از زمان می‌پردازد. عشقی که تعاریفش را همچون خانواده، دین، مذهب و اعتماد از دست داده و حال نگاه متفاوت‌تری باید به آن‌ها صورت داد. نویسنده عشق واقعی را کمی دور از دسترس می‌پندارد و رسیدن به آن به واسطه احساساتی لحظه‌ای که زاییده شرایط است را به سخره می‌گیرد. نویسنده برای این مقصود تمهیداتی را اندیشیده که در کارگردانی پویان احمدی نیز به فرم می‌رسد. پدر خانواده را به یاد بیاورید. فردی لاابالی و خوش‌گذران است که با بازی خوب بازیگرش به یک کاراکتر نسبتا سرخوش و کمیک تبدیل می‌شود. در صحنه‌ای که پسر جوان با خواهر نامزد خود در پذیرایی تنها می‌ماند و کم‌کم قرار است احساساتی غریب از نوع عاشقانه در آن‌ها شکل بگیرد، پدر با آن هیبت و سروشکل روی تخت پذیرایی دراز کشیده و تلاش می‌کند تا بخوابد. ترکیب‌بندی این صحنه به قدری استهزا برانگیز است که هر آن چه در آن اتفاق بیفتد را به مضحکه‌ای پیش‌پاافتاده تبدیل می‌کند. برای همین است که عشق پسرجوان با خواهرزنش کاملا کودکانه و زودگذر جلوه می‌کند. این مهم در لحظه اعتراف پسر جوان به علاقه‌اش نسبت به خواهرزنش به اوج خود می‌رسد. ناگفته نماند که بازی سرد وی نیز دقیق، درست و هوشمندانه است. خجالتی بودن او از ابتدای نمایش و حتی رنج کشیدنش در پایان تفاوتی با یکدیگر ندارد و این نه از ناتوانی بلکه از توانایی بازیگر است که در جهت خواسته‌های نویسنده و کارگردانی پیش رفته تا فضای مد نظر آن‌ها را با بازی خود به مخاطب القاء کند. اساسا بازیگران نمایش عنصر موفقیت و شادابی این اثر هستند که تلاش دارند در این فضای بسیار کوچک، خلاقیت خود را به نقطه نظرات کارگردان و نویسنده گره زده و اثری شایسته را مقابل چشمان مخاطب به نمایش بگذارند. کاراکتر لوسین (پسر خانواده) را در نظر بیاورید. کسی که سال‌ها پیش با یک شکست عشقی مواجه شده و حالا هیچ چیزی برایش مهم نیست جز این که مابقی عمرش را در آفریقا بگذراند. بازی خوب بازیگر این نقش نه تنها از او فردی افسرده و دپرس درنیاورده بلکه او را به کاراکتری کمیک و مضحک تبدیل کرده است. سردی او حتی نسبت به خودکشی خواهرش نیز خلاقانه و جالب است. نویسنده با اندرزهای این شخصیت در باب عشق و وفاداری و گاه حتی تفکرات ضدزنانه همراه شده و تلاش می‌کند تا حرف او را به کرسی بنشاند. البته نویسنده مسیرش را از این شخصیت جدا کرده و او را نیز به باد نقد می‌گیرد. کارگردان نیز با او و پستچی که فقط صدایش را می‌شنویم رابطه‌ای سطحی و کمیک می‌سازد. این در سطح بودن نوعی بی‌اعتمادی نسبت به شخصیت را درما برمی‌انگیزد. طوری که حتی اگر حرفش پایه‌ی علمی، تجربی و خردمندانه نیز داشته باشد، مایل به پذیرشش نیستیم. او خنده‌دار است اما دوست‌داشتنی نیست. تمایز این دو ویژگی در اثر درمی‌آید و مهم نیست که چه اندازه از این تلاش سهم کارگردان است و چه اندازه سهم بازیگر. نتیجه همواره چیزی است که از خروجی اثر درمی‌آید و این بار نتیجه رضایت‌بخش بوده است. بنده هیچ یک از اعضا گروه اجرایی «رومئو و ژانت» را نمی‌شناسم اما آن‌ها با بی‌ادعا بودن‌شان اثری هرچند کوچک اما آبرومند به صحنه آورده‌اند. امید که در آینده این آبرو را هیچ‌گاه و به هیچ قیمت و پیشنهادی از دست ندهند.


۳ آبان ۱۳۹۸




امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
لیلى شجاعى این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و بررسی نمایش «تالاب هشیلان» به نویسندگی و کارگردانی نوشین تبریزی

فقیر در شخصیت‌پردازی

به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتراگزیت
ارزش‌گذاری منتقد: یک ستاره- قابل تحمل

«تالاب هشیلان» با همه‌ی فراز و فرودهایی که در نمایشنامه از خود بروز می‌دهد اما گیر و گورهایی نیز در پرداخت روایت خود دارد که همین موضوع کیفیت نمایش را نشانه رفته و از وقار و صلابتش کاسته است. این بحث بسیار مهمی است که در این بلبشو بازار تئاتر ما، چرا نمایشنامه‌ای به روی صحنه می‌آید که این پتانسیل را دارد که به اثری خوب و حتی درخشان تبدیل شود اما چنین نمی‌شود. پتانسیلی که از آن سخن به میان آورده‌ام در خودِ نمایشنامه نهفته و کاملا از زیست مؤلف در آن جاری شده است. نوشین تبریزی به صورت دغدغه‌مندانه اثرش را به رشته تحریر درآورده، آدم‌های داخل نمایشنامه‌اش را می‌شناخته ... دیدن ادامه » و کاملا آگاه بوده که چه می‌خواسته است. نمایشی به واقع ایرانی که گرفتاری‌های ناشی از بی‌پولی و عدم ثمربخشی عشق و عاشقی در آن کاملا مشهود است. این که اثر از گوشت و پوست خودمان باشد و تلاشش این باشد که در سطح استانداردهای دراماتیک نمایشنامه‌نویسی عرض اندام کند بسیار اتفاق مبارک و خوشایندی است. ذلیل‌ترین آثار اگر از چهارچوب این دو خصلت تجاوز نکنند، قابل احترام هستند چرا که قصد تخریب و توهین به مخاطب را در سر نمی‌پرورانند. کنار هم قرار دادن سه نسل برای آن چه تبریزی قصد مطرح کردنش را داشت تمهیدی لازم بود. یک پدربزرگ، دختر و دامادش و سه نوه در یک خانه. پدربزرگ طعم عشق را چشیده و تاب دوری معشوق را ندارد. شب‌ها به این امید به بستر می‌رود تا خواب همسرش که از دنیا رفته است را ببیند. دختر وی با بازی نوشین تبریزی بهره‌ای از این عشق نبرده و پی‌درپی به شوهر یک‌ لاقبا و اقبال بدش متلک می‌اندازد. سینا پسر آن‌ها از عدم عدالت در فضایی که کار می‌کند رنج برده و از بی‌پولی و بی‌اعتباری پدرش می‌نالد. او معتقد است که چون پول ندارد نمی‌تواند در بازیگری رشد کرده و یا دست نازلی (دوست‌دخترش) را گرفته و با هم زیر یک سقف زندگی کنند. سالومه دختر کوچک این خانواده است که دل به پسرخاله‌اش بسته که او نیز در این خانه زندگی می‌کند. اما پسرخاله‌اش او را طرد کرده و با وجود اصرارهای سالومه تن به وصلت با وی نمی‌دهد. سالومه در این شرایط و با اصرارهای مادرش به عقد یوسف، یکی از خواستگارانش درمی‌آید. همان‌طور که می‌بینید تبریزی وضعیت و بستر مناسبی را برای خلق و بروز یک بحران تدارک دیده است. این یک‌سوم ابتدایی نمایش به بهترین شکل ممکن وضعیت را شرح داده و زمینه ورود مخاطب به جهان اثر را فراهم می‌کند. ورود مخاطب به اثر فرصت برای انتقال تجربه حسی به وی را شکل می‌دهد. درگیری بین سالومه و شوهرش و افشای سقط جنین او پیش از ازدواج با یوسف، خانواده را در وضعیتی بحرانی قرار داده و شیرازه آن را از هم می‌پاشد. در کلیشه‌ای‌ترین حالت ممکن، می‌شد تصور کرد که این نقطه بحران باید در انتهای نمایش شکل می‌گرفت اما نه در اواسط نمایش. اما تبریزی نیمه اول روایت خود را کنار نهاده و به روابط این خانواده پس از بحران می پردازد. پای نهادن به زیست پس از بحران به یک مسئولیت‌پذیری از جانب مؤلف گرایش دارد که ستودنی است. اما این نیمه خود به بحرانی برای نمایشنامه تبدیل می‌شود. چرا که با شخصیت‌هایی که از حد و اندازه تیپ فراتر نرفته‌اند نمی‌شود جهان پس از بحران را نمایشی کرد. تیپیکال بودن پدربزرگ، مادر و پدر از قوت درام کاسته و ویلچرنشینی سالومه و افشای عشق متقابل پسرخاله‌اش به وی نمی‌تواند دردی را از اثر دوا کند. گویی اثر به یک ایستایی‌ای رسیده و کاملا با نیمه نخست که از پویایی و تحرک برخوردار بود تفاوت می‌کند. شخصیتی که اساسا پرداخت درستی روی آن صورت نگرفته کاراکتر سینا است. رابطه او با نازلی و جدا شدن از وی به دلیل مهاجرت نازلی از ایران نیز به بن‌بست‌های درام می‌افزاید طوری که با حذف شخصیت سینا اساسا اتفاق خاصی در بنیاد نمایش روی نمی‌دهد. همین مورد در رابطه با عاصی شدن پدر خانواده و قهر کردنش از خانه نیز صدق می‌کند. اما کار از این نیز بدتر شده و همه رشته‌های خود را پنبه می‌کند. دانستن پدربزرگ به عشق میان سالومه و پسرخاله‌اش نیز کار را از بیخ و بن متلاشی می‌کند. او که می‌دانسته سالومه علاقه‌ای به یوسف ندارد پس چرا مانع ازدواج آن دو نشده؟ او که از علاقه آتشین سالومه به پسرخاله‌اش که در یک خانه با هم بزرگ شده بودند باخبر بوده پس چرا پادرمیانی نکرده تا مسیر وصال آن‌ها به یکدیگر را تسهیل کند؟ در این وضعیت که سالومه ویلچرنشین شده با چه رویی می‌تواند نوه‌اش را از بابت بر زبان نیاوردن علاقه‌اش به سالومه شماتت کند؟! و آن صدای تار که هر از گاهی به گوش می رسد و تمام فضاسازی ناشی از کارگردانی و گاه میزانسن‌های خوب را به کل نابود می‌کند از برای چیست؟ جمیع این مشکلات سطح اثر را بسیار پایین آورده و از مسیر درست خود منحرف کرده است. باز کردن رادیو و رمزگشایی معنایی از «تالاب هشیلان» از زبان کارشناس برنامه که دیگر نورعلی نور است. تمهیدی که ذره‌ای امید به بهبود وضعیت نگذاشته و گویی اثر را به قعر سیاه‌چالی تاریک و عاری از نور می‌افکند. این ناامیدی اساسا نمود بیشتری در پوستر دارد. تصویر یک ماهی قرمز در تنگی پر از سنگ ریزه! آیا امیدی به زیست این ماهی در این تنگ وجود دارد؟! قطعا نظر طراح عزیز خیر است و این که چرا چنین می‌اندیشد جای سوال دارد. اگر این ناامیدی محصول شرایط است، آیا این افراد نیستند که می‌توانند بر آن تاثیر گذاشته و گاه باعث تغییرات شگرف در آن شوند؟! این افراد را اگر هنرمندان در آثارشان خلق نکنند، پس چه کسانی قرار است این مهم را انجام دهند. افرادی کنش‌گر، خلاق، مقاوم و حتی مبارز. چه بر سر این روحیه آمده؟! کجا غیبش زده؟! قطعا در «تالاب هشیلان» نیست.

۲۶ مهر ۱۳۹۸




تالاب هشیلان
سیما این را خواند
لیلى شجاعى این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و بررسی نمایش «اصل ۴۴ قانون اساسی» به کارگردانی مریم اسماعیلی

انتقام دموکراسی از دموکراسی

به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتراگزیت
ارزش‌گذاری منتقد: بدون ستاره- فاقد ارزش

برخی آثار نمایشی هستند که تا مدت‌ها پس از تماشایشان نیز گلبول‌های سفید بدن را در حالت آماده‌باش قرار می‌دهند. یا اگر مثل حقیر خرافاتی باشید، یحتمل یقین می‌کنید که تماشای این آثار به سبب گناه و یا معصیتی بوده که در مکان و زمان مشخصی از شما سر زده و این گونه تقاص آن خطای نابخشودنی را پس می‌دهید. آخر با هر متر و معیاری که بشود میزان ارزش‌گذاری یک اثر را سنجید و درباره‌اش به بحث و بررسی پرداخت نیز نمی‌توان به شناختی دقیق و درست از این موجودات عجیب‌الخلقه که نامش را «تئاتر» گذاشته‌اند برسیم. در توصیف دقیق‌تر باید عارض شوم که محتوازده‌ترین منتقدان و رجلان ژورنالیستی، اساتید علم نشانه‌شناسی و بدیو بازان حرفه‌ای، آنان که نشئه فلسفه در تئاترهستند (منظورم دوستانی هست که در عرصه فلسفه و جامعه‌شناسی و غیره ذلکش هیچ پوخی نشده‌اند و اینک نشخوار اراجیف و اباطیل‌شان را به صحنه تئاتر آورده‌اند. همان حضراتی که اندازه سر سوزن به مدیوم تئاتر اشراف نداشته، قدرتش را حقیر شمرده و آن را تا حد یک ابزار ساده جهت سخنرانی‌های تاریخ انقضا گذشته‌شان پایین کشانیده‌اند) و دائما از فقر محتوا در تئاتر! دم می‌زنند نیز نمی‌توانند مضمون و نشانه‌ای برای کنش‌های دیوانه‌وار ریخته شده در این آثار یافته و برایش علتی موجه و معقول بتراشند. وقتی کاری از این دوستان برنمی‌آید، تکلیف زبان‌بریده‌هایی چون ما که دیگر مشخص است. ما می‌مانیم و غازچرانی‌های‌مان در نقد و تئاتر.
در نقدهای پیشین به صورت مبسوط توضیح دادم که حقیر به شدت از روحیه‌ی آوانگارد و ساختارشکنانه بسیار لذت برده و اگر این روحیه به صورت الکن هم از شخص هنرمند به شخصیت تئاتر روی صحنه تزریق شود نیز به تحسین و تمجیدش می‌پردازم. اما این را گفتیم که هیچ اثری نمی‌تواند بر هوا استوار شود و باید جهانی برای آن متصور شد که این مهم از دستان توانمند هنرمندی برمی‌آید که ساختارهای پیشین را یک‌جا قورت داده و اینک به مدل جدید با روحیه و منش افسارگسیخته خود دست پیدا کرده است. چنین هنرمندی نه تنها از خود و جامعه‌اش بیگانه نیست بلکه به‌روزترین فردی‌ست که نقاط حساس و کلیدی معضلات خویش و جامعه‌اش را به شیواترین شکل ممکن به فرم رسانده است. اما این مدال افتخار به آسانی بر گردن هر تازه از راه رسیده‌ای آویخته نخواهد شد. صبر و تلاش و آگاهی لازم است که عجیب نایاب شده در این ورطه‌ی هولناک فرهنگی.
عنوان «اصل ۴۴ قانون اساسی» عنوان دهان‌پرکنی است. حداقل این عنوان برای حقیر به سبب مسائلی که در طی سال‌های گذشته در آن بوده و هست کمی دردناک است. این قانون به طور مشخص به بحث مالکیت دولتی، تعاونی و خصوصی می‌پردازد که در تفسیر جدید آن، میزان سهم بخش خصوصی از مالکیت منابع و صنایع مادر به حداکثر خود می‌رسد. یعنی اگر در گذشته بخش خصوصی به عنوان بخش مکمل دولتی و تعاونی مطرح می‌شد، اینک به بخش اصلی در بحث مالکیت درآمده است. این بحث موافقان و مخالفان بسیاری دارد و هم‌اینک نیز از جمله بحث‌های داغ روز به‌ شمار آمده و همچنان یکی از معضلات امروز اقتصاد افلیج ماست. حال ما با این خیال که یحتمل مسئله‌ای به این مهمی به دغدغه نویسنده و کارگردانی درآمده و در تماشاخانه انتظامی به روی صحنه آورده شده، روانه خانه هنرمندان شده و دل‌مان را صابون زده‌ایم که کاری خواهیم دید کارستان. نور آمده و اثر را روشن می‌کند. چه می‌بینیم؟! یک میز نسبتا بزرگ و چند صندلی. دختر خانه با رنگ‌ورویی مرده به ناگه کِل می‌کشد. یکی از پسران خانه پایش درد کرده و آن یکی عملی است. پدر از خانه گریخته و صدای وق‌وق زنی از پشت صحنه می‌آید که می‌فهمیم صدای مادر خانواده است. این همه‌ی آن چه قرار بود در «اصل ۴۴ قانون اساسی» ببینید است! البته خرده‌روایات و دیالوگ‌های پرت‌وپلا، طراحی نور اوتیسم‌وار که مانند تالارهای پذیرایی عروسی بی‌خود و بی‌جهت از زرد به آبی و سپس به قرمز تغییر می‌کنند، شخصیت‌هایی که حتی تیپ هم نمی‌شوند و مسئله‌شان مشخص نیست را هم به افتخاراتش بیافزایید. نمایشنامه که قربانش بروم که هیچ، اصلا سمتش نرویم که لک برداشته و از هیبت می‌افتد. این که کارگردان در مصاحبه با آوای تیوال فرموده‌اند که در این نمایش مسئله‌شان در رابطه با مالکیت بدن است و این که ما چه سهمی از این مالکیت داریم، کفر آدم را درمی‌آورد. یکی نیست بگوید آخر کدام بدن؟! کدام مالکیت؟! کدام سهم؟! کدام مورد از این‌ها در نمایش‌ فاخرتان بود که چشمان حقیرمان به التفات‌شان نائل نیامدند؟! این‌جاست که بزرگی فرموده‌اند آخر گاف چه ربطی به شین دارد، به راستی حق مطلب را ادا می‌کند. فکر کردید خرده روایتی درباره خودکشی یکی از دختران خوابگاه بگویید و یا به بهانه پادرد ارثی احسان (پسر بزرگ خانواده) به مسئله مالکیت بدن پرداخته‌اید؟! نمایش جای صحبت درباره دغدغه‌ها نبوده بلکه جای ساختن آن‌هاست. از ساختن تا حرف زدن فاصله‌ای‌ست از زمین تا آسمان که «اصل ۴۴ قانون اساسی» در زیرزمین آن قرار دارد. اگر نمایش مدعی مطرح کردن مالکیت بدن است، از طرفی دارد نان سیاسی عنوانش را می‌خورد که کاملا موضوعی پرت است نسبت به چیزی که در نمایش به مخاطب عرضه می‌شود. وامصیبتا اگر کسی از این اصل قانون اساسی خبر نداشته باشد و فکر کند که این اصل همین است که در مقابل چشمانش به نمایش گذاشته‌اند. اهمیت همه‌ی مباحثی که یحتمل در رسانه‌های مختلف در این باره دیده و یا شنیده به همین میزان نمایش برای وی تقلیل یافته است. من همواره ضدسانسور به هر شکلی بوده‌ام. هر اثری با هر کیفیتی باید به صحنه بیاید و کسی حق کشتارش را ندارد. اثر باید با نقد مواجه شود نه با کنترل‌چی یا مامور سانسور. این همان اعتقاد به دموکراسی است، هرچند که اگر این مهم به ضد خود نیز تبدیل شود. این است انتقام دموکراسی از دموکراسی. چشم‌مان کور و دندمان نرم. مخلص «اصل ۴۴ قانون اساسی» نیز هستیم!

۱۹ مهر ۱۳۹۸




اصل ... دیدن ادامه » ۴۴ قانون اساسی

مهدی تاج الدین و امیر مسعود این را خواندند
لیلى شجاعى این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش فیلم- تئاتر
«شازده کوچولو»
برداشتی آزاد ازاثر آنتوان دوسنت اگزوپری، تولید گروه تئاتر اگزیت، دی‌ماه ۱۳۹۵
به همراه گفتگو با اعضای گروه تئاتر اگزیت با محوریت «سندروم نوجوانی ابدی» در مجموعه فرهنگی آپ‌آرت‌مان
جمعه ۲۶ مهرماه ۱۳۹۸
از ساعت ۱۷:۰۰ تا ۲۰:۰۰
نشانی: خیابان سپهبد قرنی، خیابان کلانتری، پلاک ۴۸، طبقه دوم, پلتفرم آپ آرت مان
ورود با رزرو قبلی آزاد و‌ رایگان است
تلفن هماهنگی: ۰۹۲۱۰۴۳۰۵۷۱ - میلاد هیدی
مریم اسدی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگزیت تهران | گفتگو

« موج‌ نوی سینمای فرانسه » یا لکنت تصویر و ارتعاشات جوانان سینما

برگزار کننده : امیرعلی چاوشی، کارشناس ارشد سینما


دوشنبه، ۲۲ مهر ۱۳۹۸ - تهران
پلاتو کلبه چوبی (چاپلین سابق)، ساعت ۱۸:۰۰ تا ۲۱:۰۰
نشانی بلوار کریمخان زند، خیابان عضدی ( آبان جنوبی )، پلاک ۷، طبقه ۴


ورود برای همگان آزاد و رایگان است


موج ... دیدن ادامه » نوی سینمای فرانسه را می‌توان رخداد نابهنگام سینما دانست. لحظه‌ی دگردیسی و طغیان سینما علیه سنت‌های فرطوتش. شاگردانی که از زیر شنل آندره بازن درآمدند و در کارزار نقد، تیغ قلم‌هایشان تمام پاپابزرگ‌های سینمای فرانسه را از دم گردن زد. پسرانی که جنون زده‌ی سینما بودند از لابلای آن، چیزی در سینمای آمریکا کشف کردند که تا آن موقع در مطالعات سینمای آمریکا محلی از اعراب نداشت. چیزی که بعدتر اندرو ساریس از آن بعنوان «نظریه مولف» یاد کرد. موج پسران کایه‌دو سینما را می‌توان نقطه‌ی اوج رهایی سینما از انگاره‌های کلاسیک آن و دستیابی به مدرنیزم سینمایی دانست. سینمای مدرن که در سالهای دهه ۵۰ میلادی، توسط دیگر بزرگانی در سینما جسته گریخته تجربه و پی‌ریزی شده بود با موج‌نوی سینمای فرانسه به دستور زبانی و تصویری نظام‌مندی دست یافت.
آنچه که در این نشست یارای بیان و بررسی اش است، در واقع همه‌ی آن چیزیست که ما را به موج‌نوی فرانسه می رساند. در این میان به بررسی و گفتمان در خصوص موج‌نوی فرانسه، تاثیراتش در سینمای وقت جهان و موج‌های سایر سینماهای جهان می پردازیم و لحظاتی از تجربیات آنان در سینما را بر پرده نظاره خواهیم کرد تا از جادوی آپاراتوس سینمایی یادمان نشود.

امیرعلی چاوشی


منابع :
تاریخ سینمای هنری، اولریش گرگور، ترجمه : هوشنگ طاهری
گزیده مقالات اساسی کایه‌دو سینما، ترجمه : کاظم فیروزمند، ماهیار آذر
تاریخ سینما، اریک رد، وارزیک درساهاکیان
تاریخ سینما، دیوید بوردول، کریستن تامسون، ترجمه : روبرت صافاریان
دگرگونی های سینما، جاناتان رزنبام، ترجمه : بابک کریمی
می ۶۸ در فرانسه، ژیل دلوز، فلیکس گتاری، ترجمه : سمیرا رشید پور، محمدمهدی اردبیلی
اکران اندیشه، پیام یزدانجو
سینمای موج‌نوی فرانسه، ژاک دولوئن، ترجمه : قاسم روبین
موج‌نوی فرانسه یک‌مکتب هنری، میشل ماری، ترجمه : محمدرضا یگانه دوست
مریم اسدی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و بررسی نمایش «افرای ژاپنی» به کارگردانی حسین کشفی‌اصل

پیچ و خم‌های پنهان رئالیسم...

به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتراگزیت
ارزش‌گذاری منتقد: یک ستاره- قابل تحمل

یکی از دلایلی که این روزها کارهایی با سبک و سیاق رئالیستی کمتر به روی صحنه می‌رود، جدا از سخت و حساس بودن این گونه نمایشی، طرز تفکر اشتباهی است که برخی دوستان درباره مساله رئالیسم دارند. آن طرز تفکر اشتباه این است که برخی برای این گونه نمایشی سقف و حد تعیین می‌کنند. در واقع پتانسیل درام را تقلیل می‌بخشند و این گونه می‌پندارند که عرصه رئالیسم، عرصه‌ی مناسبی برای بیان توانمندی و استعدادشان نیست و نمی‌توانند با این گونه نمایشی تمام توان و خلاقیت‌های خود در شاخه‌های مختلف نمایشی اعم از نویسندگی، بازیگری و یا کارگردانی را به منصه‌ظهور برسانند. نکته اینجاست که بر اساس ... دیدن ادامه » این تفکرغلط و ناشیانه، تفکر اشتباه دیگری پدید آمده با این مضمون که آثاری با پرداخت واقع‌گرایانه، فقط به درد کار بازیگری می‌خورد و عرصه را بر کارگردان و طراحان دیگر می‌بندد. (یحتمل اگر مرحوم رادی که معمولا قیافه‌ای عبوس و جدی‌ای داشت با این گزاره مواجه می‌شد، قاه‌قاه به خنده می‌افتاد چرا که وی جزو معدود کسانی بود که اهمیت درام در رئالیسم را شناخته و می‌توانست یک شبانه‌روز درباره این شیوه و بسط آن در صحنه صحبت کند، روحش شاد). خوشبختانه «افرای ژاپنی» به کارگردانی کشفی‌اصل از این دو طرز تفکر اشتباه گذار کرده و در تلاش است تا از لابه‌لای این واقعیت‌گرایی گزنده، داستان خود را برای مخاطب تعریف کند. این ادعا از همان صحنه اول و با میزانسن بازیگران، طراحی صحنه و به ویژه طراحی نور به حقیر اثبات می‌شود. پر واضح است که کارگردان بر این صحنه اندیشه ورزیده و تمام تلاشش را کرده تا کدهای مورد نظر خود را به مخاطب معرفی کند. به عنوان مثال افرای ژاپنی را در آوانسن قرار داده و نور موضعی بر آن تابانده. نوری که نه خیلی واضح و نامحسوس توجه را به خود جلب می‌کند. این دقت البته در طراحی زری کریمی در نوع و رنگ لباس‌ها نیز کاملا به چشم می‌آید. اما این خلاقیت‌ها در کار بازیگران پیش نرفته و حالت ایستایی به وجود آورده است. گویی اثر به مانند یک اتود خوش آب و رنگ درآمده تا یک اجرای حرفه‌ای و نهایتا سه هفته تا یک‌ماه برای حفظ و اجرای دیالوگ‌ها زمان گذاشته شده که در اصل این گونه نیست. شاید می‌توان تصور کرد که کارگردان که در این نمایش نیز به عنوان بازیگر به ایفای نقش می‌پردازد، مدام در پلاتو در قامت بازیگر و کارگردانی که از بیرون مشاهده‌گر است در رفت‌وآمد بوده و برخی ظرایف کاری خود و همکارانش را سهوا نادیده گرفته است. چون تودماغی درآوردن کلیشه‌ای کاراکتر آنری توسط فرد به شدت خلاقی چون حمید رحیمی (شاید چیزی که از رحیمی دیدیم ده درصد توانایی‌های او در بازیگری هم نیست) یا طرز بیان بد زری کریمی که بسیاری از واژه‌ها را می‌خورد و یا منقبض بودن کیمیا جواهری را بشود به نحوی تحمل کرد اما این که بازیگران تا این حد ناچیز از زبان بدن خود غافل هستند را نمی‌شود. برخلاف نظر برخی دوستان بنده معتقدم که در این دست آثار، بازیگر به شدت می‌تواند صحنه را مال خود کرده و نهایت توانمندی خود در نشان دادن یک کاراکتر متفاوت از بقیه را بروز دهد. البته که نقش نویسنده و کارگردان نیز در این بروزرسانی از اهمیت زیادی برخوردار است اما خود بازیگر نقش کلیدی‌ای را ایفا می‌کند چرا که نه تنها باید نماینده‌ای خوب برای نتیجه کار نویسنده و کارگردان باشد، بلکه باید وظیفه‌ای که در قبال خودش به عنوان بازیگر قائل است را به نحو احسن انجام دهد. این غفلت ناشی از بازی، میزان لذت مخاطب از اثر را تا حد زیادی کاهش می‌دهد. به این صحنه توجه کنید: اینس و آنری به پشت صحنه رفته و محیط پذیرایی خانه را برای اوبر و سونیا خالی می‌کنند. پشت سونیا به اوبر است. اوبر با سرعت به سمت سونیا رفته و اکتی انجام می‌دهد شبیه به بوسیدن گردن سونیا. سونیا اما واکنشی ندارد. به سمت اوبر بازگشته و لبخندی میان آن دو رد و بدل می‌شود. آن‌ها سال‌ها پیش با هم رابطه‌ای داشتند و تا این جای نمایش کسی از این رابطه خبر ندارد و این اطلاعات هم‌اکنون برای مخاطب فاش می‌شود. در ادامه این اطلاعات داده می‌شود که اوبر در تلاش است تا دوباره رابطه خود با سونیا را احیا کند اما سونیا با متلک‌های خود به او می‌فهماند که از وی گذار کرده و هم‌اکنون زندگی خوبی را در کنار آنری سپری می‌کند. البته این اطلاعات به طریق دیالوگ بر ما فاش شده اما واکنش‌ها و گاه زبان بدن بازیگران چیز دیگری می‌گوید. آن عدم واکنش سونیا و لبخندش به اوبر وجه دیگری را جدای از دیالوگ‌هایی که بر زبان می‌آورد به ما نشان می‌دهد. یا در صحنه آخر که می‌توانست اوج درخشش آنری باشد با بازی بد و ابتدایی حمید رحیمی به یأس نشسته در اثر بیشتر دامن می‌زند! فردی که همواره به واسطه همسرش متهم است به ترسویی و محاظه‌کاری، به یک‌باره از کوره در می‌رود و کنترلش را به کلی از دست می‌دهد. بر مهمانان خود شمشیر کشیده و بر سر آن‌ها فریاد می‌کشد و بسیار خشمگین است. شوک پایانی آنری نیز درنمی‌آید و مضحک می‌شود چرا که او از قبل می‌دانسته که سال‌ها پیش زنش با اوبر که اینک به عنوان یک محقق با او همکاری می‌کند رابطه داشته و حتی از این هم خبر دارد که بچه‌ای که او را پدر صدا می‌زند در اصل حاصل مشترک رابطه سونیا و اوبر است. حال واکنش سونیا به وجه تازه‌ای از شخصیت همسرش که تازه بر وی برملا شده چه باید باشد؟ اساسا این قضیه تا چه اندازه اهمیت دارد؟ آیا این وجه کاراکتر و پردازشش برای ما مهم است یا دانستن رابطه سونیا و اوبر؟ البته کارگردان به اشتباه دومی را انتخاب کرده، آنری را در قامت مظلوم و سونیا را ذلیل داستان معرفی می‌کند. ذلت رابطه اوبر و اینس نیز که دیگر نیازی به کشف نداشته و از همان ابتدا سطح سخیف آن کاملا مشهود است (هرچند که هر دو بازیگر به شدت بد این نقش‌ها را ایفا می‌کنند اما درام جان سالم از دست آن‌ها به در می‌برد). مونولوگ پایانی آنری و قصه‌ای که از پدرش برایمان تعریف می‌کند نیز دردی را از کاراکتر دوا نمی‌کند. آنری حیف می‌شود و نمایش نیز پایان می‌یابد. اما با این اوصاف «افرای ژاپنی» می‌توانست بدل به یک موجود آزاردهنده برای مخاطب باشد که خوشبختانه این گونه نشد. فکر می‌کنم متانت کارگردان و تلاش حداکثری گروه در پدید آمدن این شور و حال مثبت بی‌تاثیر نبوده باشد. هر چند که می‌توانست بهتر و پویاتر از این حرف‌ها باشد.

۱۳ مهر ۱۳۹۸


افرای ژاپنی
میترا و امیر این را خواندند
لیلى شجاعى این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
انتشارات اگزیت

تئاترموج نوی نروژ
استقلال و تفکر انتقادی

به قلم: الیزابت لینس‌لی
۲۰۱۶
ترجمه: گروه تئاتر اگزیت - شیرین میرزانژاد
مهر‌ماه ۱۳۹۸

http://bit.ly/NorwayTheatre
میلاد هیدی، رضا بهکام، میترا و لیلى شجاعى این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

اگزیت تهران | گفتگو

آسیب شناسی نقد تئاتر در ایران

برگزار کننده : شهرام خرازی ها، کارشناس ارشد "مدیریت رسانه" و منتقد تئاتر


دوشنبه، ۸ مهر ۱۳۹۸ - تهران
پلاتو کلبه چوبی (چاپلین سابق)، ساعت ۱۸:۰۰ تا ۲۱:۰۰
نشانی بلوار کریمخان زند، خیابان عضدی ( آبان جنوبی )، پلاک ۷، طبقه ۴


ورود برای همگان آزاد و رایگان است


پیشینه ... دیدن ادامه » نقد تئاتر در ایران روشن و واضح نیست. اولین نقدها به شکل بدوی از جانب تماشاگران ابراز می شد. آن ها آئین های نمایشی و نمایش ها را می دیدند و درباره آن اظهار نظر نموده و دیگران را به تماشا تشویق می کردند یا از تماشا باز می داشتند. نقدها شفاهی و گذرا بودند. با ظهور صنعت چاپ و به میدان آمدن رسانه ها، نقد شفاهی جای خود را به نقد چاپی و کتبی داد و از ماندگاری بیشتری برخوردار شد. نخستین روزنامه هنری چاپ شده در ایران، روزنامه "تیاتر" بود که محتوایش بیشتر جنبه انتقادی داشت و این انتقادها در قالب "نمایشنامه" و نه در قالب "نقد تئاتر" به چاپ می رسید. ریشه های نقد تئاتر در ایران را می توان در عقاید و نگرش میرزا فتحعلی آخوندزاده(آخوندوف)، نخستین نمایشنامه نویس ایرانی و آثارش جست و جو کرد. روحیه انتقادی او که در نمایشنامه هایش بازتاب مشهودی داشت، بیشتر متوجه سیاست و جامعه بود. اولین نمایش ها در ایران بصورت رسمی نقد نمی شدند. بازتاب رسانه ای نمایش ها اعم از رادیویی، تلویزیونی(تله تئاتر)، محیطی(مثل تعزیه) و صحنه ای عمدتا منحصر به اطلاع رسانی می شد و اگر هم اظهار نظری می شد، مختصر و نابسنده بود. با رشد و گسترش هنر تئاتر در ایران، نقد نمایش های نخبه گرا به تدریج به رسانه ها بالاخص محافل، گعده ها و نشست های کافه ای و نشریات روشنفکری راه یافت. دانشجویان و روشنفکران مخاطب اصلی این نقدها بودند و مردم همان گونه که از تئاتر استقبال در خور توجهی نمی کردند در پی خواندن نقد تئاتر هم نبودند. تئاتر همان طور که دغدغه مردم نبود برای رسانه ها هم هنری به حاشیه رانده شده بود و آن قدر که سینما و فیلم مورد توجه قرار می گرفت، تئاتر زیر ذره بین و در کانون توجه نبود و برخلاف سینما که وجهه عمومی داشت، از وجهه خصوصی و محفلی برخوردار بود. همگام با افزایش دانش عمومی و ارتقای فرهنگی جامعه، جذب دانشجو برای رشته های هنری به ویژه رشته تئاتر و رو به تزاید گذاشتن دانشگاه ها و محافل آکادمیک، نقد تئاتر کجدار و مریز به حیات خود ادامه داد و مخاطب بیشتری از گذشته یافت. همزمان با برگزاری فستیوال ها(مثلا جشن هنر شیراز) و رپرتوارها، نقد تئاتر موقتا از پیله سکوت و خمودگی خارج شده و مورد توجه بیشتری قرار می گرفت. سفر گروه های تئاتر خارجی به ایران نیز گاه زمینه های توجه به نقد تئاتر را بطور موقت فراهم می آورد. همچنین تاثیر تاسیس و تداوم فعالیت تشکل ها و گروه های تئاتر بالاخص "کارگاه نمایش" را بر روند نقدنویسی در تئاتر ایران، نمی توان انکار کرد.آن چه در مطبوعات و جنگ های دهه های چهل و پنجاه به چاپ می رسید گاه حکم ریویو(مرور) را داشت و مشتمل بر شاخص های نقد تئاتر بطور کامل نبود از این رو نمی توان به آن نوشته ها با اطمینان عنوان "نقد تئاتر" را داد. این نوشته ها بیشتر حاوی شناسنامه نمایش(مشخصات عوامل) و گاه چند جمله درباره سابقه کار نمایشنامه نویس و نمایشنامه بودند. نقدها عمدتا "نقد نمایشنامه" بودند نه نقد اجرا؛ اگر منتقدی به اجرا می پرداخت باز هم در نهایت قلمش متوجه محتوا بود و کمتر به فرم می پرداخت. این معظل همچنان پس از سال ها گریبانگیر نقد تئاتر در ایران است؛ هنوز که هنوزه کانسپت و داستان نمایش بیش از اجرای نمایش، نقد می شود. منتقدین به علل مختلف از نقد فرم و اجرا گریزانند و به جای نمایش، نمایشنامه را نقد می کنند. چه بسیارند مطالبی که با عنوان "نقد تئاتر" منتشر می شوند اما در اصل "نقد نمایشنامه" محسوب می گردند. بخش دیگری از ریشه های نقد تئاتر را باید در بروشورهایی که برای معرفی نمایش ها تدارک دیده و به دست تماشاگران هنگام ورود به سالن داده می شد،پی گرفت. یادداشت های کوتاه مندرج در بروشورها گاه هدف یا اهداف نمایشنامه نویس و کارگردان از عرضه نمایشنامه و نمایش را بازتاب می داد و داستان و پیام متن و اجرا را برای مخاطب تا حدودی قابل درک می کرد. مجموعه ای هر چند نه کامل از نقدهای تئاتر قبل از انقلاب در قالب چند کتاب گردآوری شده و قابل دسترسی هستند. از طریق این کتب می توان تا حدودی به فضای نقد تئاتر در ایران قبل از انقلاب پی برد. در دهه شصت؛ نقد تئاتر به حیات خود ادامه داد. در کنار نقدهای خوبی که در نشریات به چاپ می رسید، نقدهایی هم منتشر می شد که راجع به تنها چیزی که درباره آن سخنی گفته نشده بود، خود نمایش بود. نقدهای زرد بیشتر حکم رفع تکلیف و پر کردن صفحه را داشتند. امروز که برخی از آن نقدهای زرد را می خوانیم اصلا متوجه حضور منتقد در سالن نمایش نمی شویم گویی منتقد، نمایش را ندیده نقد کرده است! در دهه شصت، تلویزیون هم به کمک مطبوعات آمد و با به روی آنتن فرستادن برنامه "جنگ هنر هفته" هر هفته یکی از نمایش های صحنه ای را نقد می کرد. این برنامه با همه نواقصش نقد تئاتر را به خانه های مردم می برد و فرهنگ نقد را رواج می داد. تجربه جنگ هنر هفته با توقف این برنامه تا سال ها ابتر ماند و تئاتر و طبعا نقد تئاتر در تلویزیون به حاشیه رانده شد. بعدها در دهه نود با عنایت شبکه چهار سیما به رخدادهای نمایشی، تئاتر دوباره در دستور کار متولیان امر قرار گرفت و نقد تئاتر به عنوان بخش مهمی از برنامه زنده "مجله تئاتر" جایگاه از دست رفته خود را تا حدودی بازیافت. در برنامه های دیگر سیما نیز
گاه به تئاتر و نقد تئاتر میدان داده می شد. رادیو هم برنامه ثابت تئاتر داشت که همچنان ادامه دارد. ظهور اینترنت، پیدایش رسانه های دیجیتال و تولد و گسترش فضای مجازی شیوه های نوینی از نقد تئاتر را معرفی و رواج داد. نقدهای ساندویچ شده و کپسوله با حداقل کلمات، کاربران را در جریان نمایش های روی صحنه قرار می دادند. این نوشته ها از سوی تماشاگران حرفه ای(افرادی که نه می شود به آنها منتقد تئاتر گفت و نه تماشاگر عادی محسوب شان کرد) منتشر می شد. این روند تا کنون که فضای مجازی از قابلیت های بیشتری برخوردار شده است، همچنان ادامه دارد. تماشاگران عادی نیز این امکان را دارند تا با درج نظرات خود در سایت های فروش بلیط، به اظهار نظر بپردازند. با وجود حضور فعالانه تماشاگران عادی و تماشاگران حرفه ای در فضای مجازی برای نگارش و انتشار یادداشت تئاتر، منتقدان تئاتر نیز در سطح بالاتر و حرفه ای تری در رسانه های مختلف و فضای مجازی به نگارش و انتشار آثار خود مشغولند. باعث تاسف است که با وجود دو انجمن نقد تئاتر در ایران تحت عناوین : "کانون ملی منتقدان تئاتر ایران" و "انجمن منتقدان،نویسندگان و پژوهشگران خانه تئاتر"، بیشتر رسانه های داخلی به ویژه روزنامه ها به نقد تئاتر مجال عرضه و انتشار نمی دهند، بسیاری از مردم حتی شمار قابل توجهی از اهالی تئاتر، منتقدان تئاتر را نمی شناسند و مطالبه گری برای نقد تئاتر چندان محسوس نیست. در شرایط فعلی بیشتر منتقدان تئاتر، تعداد اندکی نقد در طول سال می نویسند و تعداد منتقدان فعال یا پرکار به تعداد انگشتان دو دست هم نمی رسد. همه این ها در شرایطی اتفاق افتاده و می افتد که ما در مملکت مان تا حدودی بستر های مناسب برای رواج و تاثیرگذاری نقد تئاتر از جمله: دو تشکل صنفی، نشریات تخصصی هنرهای نمایشی، فضای مجازی، دانشکده های هنری و....را در اختیار داریم. این نوشته را با طرح این پرسش به اتمام میبرم : بالفرض که همه شرایط هم برای شناخت، نفوذ، گسترش، رواج و نهادینه شدن نقد تئاتر در ایران فراهم آمد، آیا نقد تئاتر و منتقدان وطنی تاثیری بر افکار عمومی، انتخاب نمایش ها از جانب مردم و گیشه نمایش های روی صحنه خواهند داشت؟

دکتر شهرام خرازی ها
کارشناس ارشد مدیریت رسانه و منتقد تئاتر
میترا این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و بررسی نمایش «بهارشکنی» به کارگردانی فریبرز کریمی

از چاله به چاه افتادن...

به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتراگزیت
ارزش‌گذاری منتقد: نیم‌ستاره- ضعیف

«بهارشکنی» از آن دست نمایش‌هایی است که نه تکلیفش با خودش مشخص است و نه نسبتش با مخاطب. از آن دست آثاری که نمی‌دانی دقیقا درباره‌شان چه بگویی و از طرفی هم نمی‌توانی به سادگی از کنارشان بگذری. آن قدر اثر بلاتکلیف است که گویی این خصلتش در تو نیز رسوب می‌کند و از همه چیز و همه کس رانده. بعید می‌دانم تفاوتی باشد بین منی که اثر را دیده‌ام با کسی که ندیده. اگر از هر دوی‌مان بپرسند که چه بود و چه شد، بی‌اغراق واکنش‌مان این است که هر دو سرهای‌مان را کمی کج کرده و شانه‌هایمان را بالا خواهیم انداخت. این بدان معنی نیست که الزاما ما به دنبال معنا و یا محتوا و یا پیامی در اثر بوده‌ایم و با فقدان ... دیدن ادامه » آن دچار بی‌هویتی شده‌ایم و یا راه بازگشت به منزل را گم کرده‌ایم. حداقل نزدیک به سه سال است در همین نقد‌های هفتگی اگزیت گلو پاره کرده‌ام که هیچ‌وقت به دنبال معنا و یا محتوا در هنر و به ویژه در تئاتر نبوده و نخواهم بود و تا جایی که قلمم نیز برش داشته باشد درباره عدم تقدم محتوا نسبت به فرم خواهم نوشت. اساسا هنر فرم است و هنرمند نیز عمله‌ی آن. اگر محتوایی وجود داشته باشد، از پسِ فرم زاده شده و به حیات می‌رسد. همواره به دوستان رسالت‌پسند و محبان المحتوا نیز پیشنهاد کرده‌ام که یک نیسان آبی بخرند و محتوا و پیام مورد علاقه‌شان را در پشت آن بنویسند و در خیابان‌ها بگردانند. این گونه شاید زودتر به مقصود خود در عالم هنر برسند. این اباطیل پیرو فرم و محتوا را عارض شدم تا به این نقطه برسم که اتفاقا من طرفدار بسط زبان هنر و پیشنهادات جدید در حوزه تئاتر هستم. حتی اگر این دست از آثار اشکالات جدی‌ای نیز در خود داشته و لنگان‌لنگان در این مسیر ناهموار قدم گذاشته‌ باشند، لاجرم تحسین حقیر را برمی‌انگیزند. این دست از هنرمندان مانند شاعرفقیدی چون نیما یوشیج می‌مانند. نیما آن قدر خود را با قواعد شعر کلاسیک پر کرد که دیگر مجالی برای بیان خود از زبان و شکل کلاسیک نیافت. او به قواعد پشت نکرد بلکه قاعده‌ای دیگر یافت و جمیع احساسات، زیبایی‌ها، یأس‌ها و هیبت افکارش را بر آن بنیان نهاد. صدالبته بسیار مورد شماتت واقع شد اما چه باک. گذر زمان به روشنی و صحت قاعده‌اش مهر تایید نهاد و او را تا همیشه در آسمان ادبیات این مرز و بوم درخشان کرد. با این اوصاف عمل قواعدگریزی و اساس ضدپیرنگ و ضدروایت بودن در تئاتر برایم نه تنها عجیب نبوده بلکه جذاب نیز هست. حتی این حق را به خودم می‌دهم که در مجموعه تئاترمولوی که اساسا مکانی است برای برون‌ریزی تراوشات ذهنی جوانان و دانشجویان که با اثری مواجه شوم که بر اساس سلیقه و طرز تفکر کلیشه‌ای مخاطب پیش نرود و خودش باشد آن طور که هست و اساسا باید باشد. این مورد خیلی طبیعی است و تا حدی این روزها نایاب شده است. اگر چنینی یافتیم باید آن گونه واکنش نشان دهیم که گویی نیما یوشیج‌هایی از گوشه و کنار این صحنه‌ها در حال ریشه دادن هستند و باید حلوا حلوایشان کنیم. به واقع که واکنش بنده چنین است. اما قاعده‌گریزی به معنای قاعده‌ستیزی نیست. این عبارت همچون تفسیر مثل از چاله به چاه افتادن است. قاعده‌گریزی ابتدا از شناخت نسبت به قاعده و سرریز شدن از آن می‌آید. این که جنس مسئله و دغدغه من اساسا در قالب‌های سنتی جای نمی‌گیرد چون ذاتا خود دغدغه نیز به‌روز گشته پس فرمش نیز باید به‌روز گردد. اما این به هیچ وجه این اجازه را به ما نمی‌دهد که اثر را در ورطه‌ای بی‌در و پیکر رها کرده و بر روی هیچ اسکلتی استوار نباشد. عباراتی مانند پایان باز، دایره‌ی باز، اشتراک مخاطب در اثر و… مهملاتی بیش نیستند. اثر هنری چنان حی و حاضر است که خود توان بیان و دفاع از وجود خویش را داشته و چنان پرصلابت است که با گذشت زمان پیر و فرتوت نمی‌شود. قاعده‌گریزی یعنی از تحمیلات کلیشه‌ای مصون ماندن، یعنی پای‌بند به سبک و سلیقه مدیران سالن‌ها و کاسب‌ها و اساتید دانشگاهی نبودن، یعنی خاکریز خود را ساختن و به آن متعهد بودن. یعنی هوایی تازه در فشار همه جانبه‌ی آلودگی هوا. یعنی نوعی نگاه تازه در عالم نابینایان و تاربینان. به واقع که چنین پدیده‌ای حلوا حلوا هم دارد. اما چرا «بهارشکنی» در قد و قواره‌ی این توصیفاتی که عرض شد قرار نمی‌گیرد؟! «بهارشکنی» اساسا تهی از هویت و جهان است. چهار نفر در بستری سفید به صحنه می‌آیند و جملاتی می‌گویند و می‌روند. تداخل موازی دو نفر با دو نفر دیگر ظاهرا مساله است و گم‌گشتگی در این جهان. این که اثر نسبت به خودش نیز بلاتکلیف است به این معنی‌ست که خودش هنوز راه بیان خود را پیدا نکرده و به شکلی معلول با مخاطب مواجه شده است. به همین دلیل است که قاعده‌ستیزی «بهارشکنی» به دشمنی سرسخت برای رشد و نمو خود بدل می‌شود. نمایشی که مساله‌اش توهم است باید در جهت نمایشی شدن آن تلاش کند نه آن که صرفا اصل توهم را به روی صحنه آورد. چرا که شناخت لخت و عور توهم برای شخص مؤلف نیز امری سخت و مشکل است. این مدل آثار از چیزی جز مهملات ذهنی فردی مایوس بیشتر تجاوز نمی‌کند و قطعا تاثیری روی ما نیز نخواهد گذاشت. هر چند که می‌شد به چیز دیگری تبدیل شود که حقیقتا تجربه‌ای تازه از زیست در ناخودآگاه فردی را به ما منتقل کند که تاثیرش تا مدت‌ها با ما بماند و لذت تماشایش در تک‌تک کلمات این نوشتار جاری و ساری باشد. اما نشد که بشود. در چاله ماندن دردسر‌های خود را دارد اما این مشکلات در چاه دوچندان می‌شود. خوب است جوان‌ها بدانند که جسارت در روایت و کارگردانی الزاما خود را به هر در و دیواری کوبیدن برای رسیدن به قاعده‌ای تازه نیست. خود را از تجربه‌های پیشینیان پر کنید، سازه و نقشه جدید خود به خود پدید می‌آید. باشد که این توصیه‌نامه‌های برادرانه به کار دوستان آید و از جانب ایشان فاتحه‌ای جهت اموات بنده خوانده شود، آمین.




۵ مهر ۱۳۹۸



بهارشکنی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و بررسی نمایش «عمل» به کارگردانی شکوفه طاهری

مواجهه با یک اثر واقعا واقعی

به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتر اگزیت
ارزش‌گذاری منتقد: بدون ستاره- فاقد ‌ارزش

یک مساله‌ای هست که گاهی اوقات دوستان به اشتباه سراغش رفته و به شکلی نادرست به پرداختش دامن زده‌اند. این که امر واقعی، هر چقدر هم که لخت و عور و عیان باشد، زیر اسپات‌های تئاتر به جنسی دیگر از نوع خود بدل می‌گردد. خط و مرزی شفاف وجود دارد میان آن چه در کوچه و خیابان در حال رخ دادن است و آن چه در درون صحنه اتفاق می‌افتد. در واقعیت بیرونی نگاه کلی و جامعه‌شناسانه غالب است و در واقعیت صحنه نگاه فردی و جزء به کل. در نگاه واقعیت بیرونی تحلیل شرط است و در واقعیت صحنه، حس برآمده از زیست تحلیل. برای همین است که صحنه الزاما کلاس جامعه شناسی، فلسفه و روانشناسی صرف نیست. ما به تئاتر نمی‌رویم تا آن چه در کوچه و خیابان می‌بینیم را به همان سر و شکل در صحنه تئاتر ببینیم. آن فردیت هنری‌ای که هنوز برایش اندک احترامی قائل هستیم است که دیدن دارد و صدالبته جای بحث و تحلیل. این که پای نمایش نویسنده و کارگردانی بنشینیم که ممکن است آن چه از این اجتماع و دردها و لطماتش را جور دیگری حس کرده، تجربه کرده و به ما به زبان نمایش انتقال دهد شیرین است و دلچسب، حتی اگر اصل بحثی که مطرح می‌کند به شدت دردآور باشد. نقل است میان بزرگان این حرفه که اگر تراژدی درست اجرا و پیاده شود، نوعی حس شور و شعفی لذت‌بخش وجود مخاطب را فرا می‌گیرد و گویی همه آن مصائب در بندبند وجودش رخنه کرده و به انرژی مضاعفی برای زندگی بدل شده است. همان‌طور که مرور زمان در نمایش باید بر کاراکترها تاثیر بگذارد، همین تاثیر در مخاطب هم باید روی داده و او را از حالتی به حالت دیگر سوق دهد. منظورم الزاما تحول درونی مخاطب نیست، بلکه اندک تاثیری است که بعد از مواجهه با یک پدیده نمایشی بر وی حادث شده که موجبات تعقل و تامل را فراهم می‌سازد. اما این که آن پدیده بیشتر بستر انزجار را شکل داده و مخاطب را از تماشایش به غلط کردن وا دارد دیگر از آن طرف پشت‌بام افتادن است. واقعیت بیرونی که از فیلتر یک فرد خاص به عنوان نویسنده یا کارگردان نگذشته باشد، نه تنها به درد نخور بوده بلکه بدل به روضه تکراری‌ای می‌شود که هیچ گریه‌کنی پای منبرش نمی‌نشیند. از بد حادثه این بار واقعیت بیرونی نمایش «عمل»، اشاره به گرفتار شدن زوج‌های جوان به بلای خانه‌خراب‌کن اعتیاد دارد. موضوعی که به دلیل اهمیت بسیار بالایی که دارد حتما باید به آن پرداخته شده و آسیب‌شناسی جدی‌ای رویش صورت گیرد، اما به دلیل همین ادغام واقعیت برون و درون صحنه‌ای به کلیشه‌ای غیرقابل تحمل بدل شده و نمی‌تواند میزان درد و رنج این مصیبت را رصد و شناسایی کند. از این روست که «عمل» به هیاهویی سردرگم که در هاله‌ای از خرده‌ایده‌های پارادوکسیکال و متناقض گرفتار شده تبدیل می‌شود. بی هیچ شناسه و هویتی. کاراکترها مدام در حال وراجی، طعنه و کنایه به یکدیگر هستند که این ویژگی به یک اصل در «عمل» بدل می‌شود. نه حامدش را درست و درمان معرفی می‌کند و نه سمانه‌اش را. تکلیف خانواده حامد نیز مثل روز روشن است. گویی کارگردان کینه‌ای شتری از خانواده دارد. مادر خانواده که نماد سنت است و اساسا با قالیچه و سجاده وارد صحنه می‌شود را به خاک می‌کشاند. چنان سنت و دین را مورد هجمه حملات خود قرار می‌دهد که در یک نگاه سطحی و عقب‌افتاده، همه مصائب این خانواده محترم را بر گردن این دو اصل نهاده و این گونه نسخه پدیده شومی چون اعتیاد و فقر را می‌پیچد. پدر خانواده که پلشت‌وار می‌آید و می‌رود نیز هیچ تاثیری بر این خانواده نگذاشته و نمی‌گذارد. او منفعل‌ترین جان‌دار صحنه است که بود و نبودش هیچ تفاوتی را ایجاد نمی‌کند. این بی‌رحمی مؤلف نسبت به والدین که هیچ اساس و بنیانی ندارد، نه تنها به فرم نمی‌رسد بلکه میزان انزجار از اثر را به حداکثر خود ارتقا می‌دهد. بچه‌ها از زمین و زمان طلبکارند و هیچ یک مسئولیت اشتباهات خود را نمی‌پذیرد. هر چه هست از این خانواده است و سر و قیافه‌اش که با سنت و دین پوشیده شده. گویی ریشه دین و سنت را که بزنیم، همه درهای رستگاری به روی‌مان باز می‌شود و مشکلی از قبیل فقر و اعتیاد دیگر زمین‌گیرمان نمی‌کند. این توجیه که از این دست خانواده‌ها در جامعه زیاد است و تا دلتان بخواهد پدر مفلوک و مادر عاصی مثل نقل و نبات ریخته و به وفور یافت می‌شود نیز بحث دیگری است. چرا که این اثر یک اثر واقعا واقعی است که در ابتدای این نوشتار به نوع و جنس واقعیتش پرداختیم. این که چرا نگاه کارگردان به خانواده تا این حد بی‌رحمانه و منزجر است باید مساله می‌بود نه صرفا مرگ سمانه و حامد، چرا که او ریشه را در آن یافته و به سطح زخم پرداخته است. اگر پدر در واقعیت آن چیزی نیست که باید می‌بود، در صحنه نمایش که چنین محدودیتی برای نمایش پدر واقعی و درست و درمان که دیگر وجود ندارد. آنی را نشان‌مان دهید که باید باشد نه آن چیزی که هست (که تازه بنده در همین هست بودنش هم تردید دارم). این نگاه توأم با ناامیدی قرار است با منِ مخاطب چه کند وقتی پایم را از سالن بیرون گذاشته و تلاش می‌کنم خیلی زود آن چه که دیده‌ام را از یاد ببرم. کاش کارگردان اثر روزی متوجه این موضوع شود که اصل تئاتر کار کردن و تلاش برای به صحنه آوردن یک نمایش کاملا با ناامیدی مغایرت دارد. کاش روزی دریابد که از دل لجنزاری که این روزها به عنوان خانواده به نمایش می‌کشد، می‌تواند جوانه‌های هرچند کوچک را بیابد و آن را نیز بال و پر دهد. جسارت رشد جوانه را کور نکند و بتواند از آن درخت تنومندی بسازد. این گونه است که نگاه تئاتر در ژانر اجتماعی به نگاهی سازنده و روبه جلو تبدیل می‌شود نه مجلس روضه‌ای که دیگر گریه‌کنی برایش باقی نمانده. امید که امیدمان نقش بر آب نشود.



۲۹شهریور ۱۳۹۸


عمل
عمارت ... دیدن ادامه » نوفل‌لوشاتو - سالن ۲
۲۴ شهریور تا ۱۵ مهر
ساعت:  ۲۱:۳۰
مدت: ۱ ساعت و ۱۵ دقیقه
بها: ۴۰,۰۰۰ تومان

نویسنده: مهدی اسدزاده
کارگردان: شکوفه طاهری
بازیگران: (به ترتیب حروف الفبا) عرفان ابراهیمی، بیتا ایپکچی، حسن تسعیری، نسرین درخشان زاده، ناز شادمان (مهمان از گروه تئاتر بازی)، مسعود غزنچایی

دستیار کارگردان و برنامه ریز: مهشید فقیری
طراح صحنه: میلاد ابراهیمی
طراح لباس: ماهرخ سلیمانی‌پور (مهمان از گروه تئاتر پوشه)
طراح صدا: علی مست علی (مهمان از گروه تئاتر پوشه)
طراح نور: نیلوفر نقیب ساداتی
طراح گرافیک: امیر صداقتی
عکاس: گلدیس نمازیان، سازین صلاح زهی
تبلیغات مجازی: نوید آغاز
دستیار دوم کارگردان: شاهین پارسا
مدیران صحنه: علی سیبی، محمد نوری آزاد، محمدرضا فرشاد
دستیار طراح صحنه: آرمان عالی پور
دستیار طراح لباس: مارال سوری
دستیار نور: محمدرضا رحمتی
ساخت دکور: محمد طاهربخش، سید علی اصغر اسلامی، مرتضی نصرین
 


برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اندر حکایت پول بده و نقش بگیر این روزهای تئاتر

چگونه خاک صحنه بخوریم؟!

به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتر اگزیت

چند سالی می‌شود که دولت‌ها به بهانه‌های مختلف تلاش کرده‌اند تا سهم ناچیز فرهنگ و هنر در بودجه سالانه کشور را تقلیل دهند و به امورات مهم‌تر کشور بپردازند! وزارت ارشاد با چراغ سبز نشان دادن به خصوصی‌سازی بخش‌های مختلف فرهنگی و هنری، رسما این پیغام را بین هنرمندان گسترش داد که نه از پول خبری هست و نه از ردیف بودجه‌ای. در عوض ویترین اختتامیه دو جشنواره تئاتر و سینمای فجر را رنگارنگ کرده که بیشتر مقابل دوربین رسانه‌ها قرار دارند. با این راهکار دولت به برخی از مقاصد خود می‌رسد. اول این که پول کمتری هزینه می‌کند. دوم این که همچنان قدرت ممیزی و سانسور خود را حفظ می‌کند. سوم این که ناخواسته دست به تربیت پیاده‌نظام‌های وفادار زده ... دیدن ادامه » است. بسیاری از این سالن‌های ریز و درشت خصوصی که در هر کوی و برزنی پیدا می‌شود با چرتکه زدن‌های زیادی به افتتاح رسیده‌اند. صاحب فلان تماشاخانه روی مبالغ اجاره، درآمد زندگی و همچنین کسب سود جهت تولید آثار نمایشی خود، روی گیشه و پیش‌پرداخت نمایش‌های مختلفی که در آن‌جا اجرا می‌روند حساب باز کرده است. پس هر مانعی که بر سر زندگی و این رویای حضرات قرار گیرد، سم است و باید کنار گذاشته شود. از نظر این دوستان مدیری لایق و پیشرو است که اجراهای سالنش در کمال آرامش و امنیت مالی به روی صحنه روند و دل همه را شاد و خوشحال کنند. اما حکایت دوستانی که حال و حوصله سالن‌داری و سر و کله زدن با سایر گروه‌های هنری را ندارند چه می‌شود؟! آن‌ها چطور می‌توانند از این سفره نانی به دست آورده و به حیات هنری خود ادامه دهند؟! سرمایه‌داری خود وضعیت پایداری‌اش را پیدا کرده و به آن سمت و سو می‌دهد. برایش فرهنگ و عرف می‌سازد و آن را قالبی می‌کند برای اجتماع. گویی همین است راه رستگاری و بس. این فرمول در نوچهره‌های امروز تئاتر ما کاملا جواب داده است. قصه همان قصه یک سال بخور نان و تره، صد سال بخور نان و کره است. قدیم‌ها می‌گفتند باید خاک صحنه را بخوری تا هنرمند کاردرستی از آب درآیی. قاعده نوچه‌پروری زیر سایه‌ی چنین عباراتی رشد کرده است. یعنی تو برای رسیدن به موفقیت باید گام‌های متعددی را برداری که اولین قدمش، چسبیدن به یک فرد مطرح در عرصه تئاتر است. این فرد مطرح می‌تواند سی‌ساله باشد یا نود ساله. فوتبالیست باشد یا خواننده. مهم مطرح بودنش است که از چسبیدن به آن هویت تازه‌ات شکل می‌گیرد. در این مسیر ممکن است بسیار تحقیر شوی، توهین بشنوی و حتی از جیب خرج کنی اما خیالی نیست. چرا که قرار است در آینده‌ای نه چندان دور همه این کاستی‌ها را جبران کنی و پول کلانی به جیب بزنی. دومین قدم کسب جایزه، مقام و یا منصب است. این مهم اعتبار را دوچندان کرده و تو را نزد تازه از راه رسیده‌ها مطرح می‌کند. آن‌ها فعلا دست‌شان به سوپرسلبریتی‌ها که نمی‌رسد اما چندصباحی می‌توانند با سلفی گرفتن با تو دلت را خوش کنند و کم‌کم جیبت را سر و سامانی بدهند. آخر تو نیز دلت ویلای شمال می‌خواهد. دوست داری شلوار جینت را از ایران‌مال بخری و همچنان قیافه‌ی اپوزیسیون خودت را حفظ کنی. چیزی که عجیب است این است که این افراد حق خود می‌دانند که از نسل‌های بعدی پول بگیرند تا با ورک‌شاپ‌های کذایی این گونه به گذران زندگی خود ادامه دهند. دوستان قرار است از چنین هنرمندانی چه آثاری تراوش کند که هم منافع خود را در اولویت قرار می‌دهند و هم به این طریق به چهارچوب‌های پوسیده نظام نیز وفادار باقی می‌مانند. این نوظهوران مانند زالو، خون واقعی‌ای که می‌شد به روی صحنه آورد( خونی که از خیابان‌ها به صحنه آمده) را می‌مکند و خود را باد می‌کنند. در مصاحبه‌هایشان با وقاحت تمام از کارگران، زنان، فعالان سیاسی و هنرمندان در بند می‌گویند اما در درون آثارشان همه را انکار می‌کنند و یک غلط کردیم هم رویش! در روزهای جالبی به سر می‌بریم که صحنه را فروشی کرده‌اند. هر که صحنه در دست اوست حق سخن گفتن دارد. صحنه از آن کیست؟ آن که پول دارد. با این حساب تعداد بسیار زیادی از دانشجویان و هنرمندان محروم از صحنه خارج می‌شوند. ممیزی از این قدرتمندتر دیگر چه می‌خواهید؟! عرض کردم که سرمایه‌داری و لیبرالیسم خود پله‌های بسط و گسترشش را بنیاد می‌نهد. هر که پولش بیش نقشش بیشتر، معروف‌تر و لابد محبوب‌تر. اینان که امروز برای خریدن نقش‌ها پول می‌پردازند، چرا در آینده‌ای نه چندان دور خود نیز از تازه‌واردها پول نگیرند و روش‌های «چگونه خاک صحنه را بخوریم تا استاد شویم» را نیاموزند. این که هنرمند از چه طرق و وسیله‌ای می‌تواند به حفظ و دوام خود کمک کند بحث دیگری است که مفصل می‌شود به آن پرداخت. اما روش نقش‌فروشی شاید نوعی دوام موقتی به همراه داشته باشد اما قطعا پایدار نیست و از طرفی لطمات جدی به آن چه تئاتر می‌نامیمش وارد می‌آورد. همان تئاتری که عمیقا اعتقاد داریم باید برای توده باشد و به بستری برای بیان معضلات اجتماعی و سیاسی به خلاق‌ترین شکل ممکن تبدیل شود. نگذاریم اوضاع نابسامان اقتصادی توجیه‌گر برخی ناهنجاری‌های ما شود. نگذاریم آمال و آرزوهای پوچ و گذرا ریشه‌ی حقیقت گرانمایه نهفته در تئاتر را بخشکاند. موفقیت در این مسیر در وهله اول نیازمند ارتباطی درست و پایدار با توده مردم و مشکلاتشان است. فرودستانی که از اکثر حقوق مادی و معنوی خود غافل‌اند و این دردی است که به شدت به رسیدگی نیاز دارد. تئاتر طبقه‌بندی شده مفت هم نمی‌ارزد. این نوع تئاتر از هر گونه دغدغه نسبت به اوضاع سیاسی و اجتماعی روز تهی است و آن چه تولید می‌کند، یا تاریخ گذشته است و یا عاری از هویت. این جماعت اگر یک‌صدا سرفه کنند، تمام شهر زیر خاک صحنه مانده در گلویشان دفن می‌شود. و چه افتخاری از این بالاتر استااااد...



بیست و چهار شهریور ۱۳۹۸


برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگزیت تهران | گفتگو

آسیب شناسی نقد ژورنالیستی

برگزار کننده : احسان زیورعالم، منتقد و روزنامه‌نگار

دوشنبه، ۲۵ شهریور ۱۳۹۸ - تهران
پلاتو چاپلین، ساعت ۱۸:۰۰ تا ۲۱:۰۰
نشانی بلوار کریمخان زند، خیابان عضدی ( آبان جنوبی )، پلاک ۷، طبقه ۴


ورود برای همگان آزاد و رایگان است


نقد تئاتر در ایران چندان شباهتی با نقادی تئاتر در غرب و حتی شرق ندارد. ژورنالیسم ایرانی به واسطه وضعیت اجتماعی و فرهنگی نگاهی متفاوت با مقوله نقد داشته است. این وضعیت در نهایت منجر به حذف تاریخ شده است.

احسان ... دیدن ادامه » زیورعالم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و بررسی نمایش «لانچر۵» به نویسندگی و کارگردانی مسعود صرامی و پویا سعیدی

میلیتاریسم اعلیحضرت همایونی!

به قلم مجید اصغری، منتقد گروه تئاتر اگزیت
ارزش‌گذاری منتقد: سه ستاره- خوب

تئاتر خوب نتیجه‌ی سواد و آگاهی است و حتی ریاضت. آن دم که همه جا تاریک است، نور پاشیده می‌شود و پیوند دردهای مخاطب و آن چه در صحنه روی می‌دهد، آغاز می‌شود. می‌توان لذت برد و لذت ستاند. می‌توان گریست و اشک قرض داد. می‌توان لبخند زد و ذوقی ناب و کودکانه را همگانی کرد. مواجهه با تئاتر خوب به این شکل است. آدم کیف می‌کند از این همه تعهد به صحنه، به درام، به شخصیت و به مخاطب. صد البته این کیف ما صدچندان می‌شود وقتی درمی‌یابیم که نمایش دانشجویی‌ست و از دل بروبچه‌های فعال و پرانرژی دانشگاه به صحنه راه پیدا کرده است. پویا سعیدی و مسعود صرامی به همراه تیم نجیب و متحدشان، این روزها به شوک‌برقی تئاتر معروف شده‌اند تا شاید قلب این جنازه‌ی متحرک را تکانی بدهند. قلبی که زیر فشار لابی‌بازها، نورچشمی‌ها و نیمچه‌سلبریتی‌ها به خاموشی رفته بود و کسی نه حالی از آن می‌پرسید و نه احوالی از آن جویا می‌شد.
«لانچر۵» نمایشی است رها شده از قید و بند ادا و اطوارهای رایج، کج‌فهمی‌ها و نابخردی‌ها. در زمانه‌ای که فقدان اصول بر در و دیوار و خر و کره‌اش بیداد می‌کند، «لانچر۵» سر اصول خود ایستاده و جهانش را می‌سازد. در دورانی که دانشگاه‌های ما در بدترین شرایط ممکن از لحاظ آموزش، کاربرد و فضای کاری برای دانشجویان قرار دارند، «لانچر۵» به نمونه‌ای استثنایی از این قاعده تبدیل می‌شود که بندبند وجودش با فضای آموزشی ما غریب و بیگانه است.
مساله نظامی‌گری و ارتش‌سالاری یکی از ارکان اصلی حکومت در زمان پهلوی بود. چه پهلوی اول و چه پهلوی ثانی بیشترین هزینه و سرمایه‌ی کسب شده از استخراج نفت را در پیشبرد اهداف نظامی و داشتن ارتشی قدرتمند و نیرومند صرف کردند. محمدرضا می‌خواست که ارتشش (نه ارتش ایران بلکه ارتشش) در زمره پنج ارتش برتر دنیا قرار بگیرد. در اوایل دهه پنجاه کشور داشت از پول هنگفت نفت منفجر می‌شد و چه جایی بهتر از ارتش جهت بریز و بپاش‌های نظامی. و پس از خرج کردن‌های بسیار، محمدرضا می‌رود که از ارتشش سان ببیند. نهایت نظم در رژه سربازان و افسران به چشم می‌خورد و لبخند رضایت بر لبان اعلیحضرت نقش می‌بندد. اما «لانچر۵» آن قدر هم مثل شخص اول مملکت نسبت به ارتشش خوش‌بین نیست. او قرار است ما و حتی خود استاد که عکسش بر دیوار صحنه چسبانده شده را ببرد به آخر دنیا، بازرسی ارتش شاهنشاه. کلی‌بینی ما به اوضاع و وضعیت جامعه آفت بزرگ تحلیل‌گران ماست. خودِ استاد هم چنین می‌پنداشت. فکر می‌کرد کلیت ظاهری جریان نظامی‌اش می‌دهد نظامی پویا، رو به رشد و مدرن! کلیتی که از جزئیاتی بیمار و خسته رنج می‌برد. آن چه در اتاق بازرسی نمایش رخ می‌دهد، افشاگری‌‌ای است علیه خودِ ارتش که نظم و اراده‌اش نقل کوچک و بزرگ جامعه است. جناب سروان شایگان (با درخشش امیر نوروزی) مصمم می‌شود تا گره پرونده خودکشی‌ای را باز کند که بعدا درمی‌یابد که با پرونده قتل چند سرباز مواجه است. شایگانی چشم به درجه سرگردی دوخته و از طرفی وظیفه خود می‌داند که مقامات را از آن چه میان سربازان پاسدارخانه اتفاق افتاده مطلع سازد. بازجویی‌ها آغاز شده و کم‌کم شایگان به توطئه‌ای هولناک در دل یکی از پادگان‌های بهترین ارتش خاورمیانه پی می‌برد. یکی از بهترین اقدامات نویسندگان اثر، رشد و نمود شخصیت شایگان در دل هر یک از بازجویی‌هاست. شخصیتی که اصول خود را در دل این بازجویی‌ها به ما معرفی کرده و در نقطه بحرانی نمایش، به اوج خود می‌رساند. این تکامل شخصیت در دل یک اثر رئالیستی، همگام با اثر پیش‌رفته و سرنخ‌های خود را میان لحظات طنز نمایش افشا می‌کند. «همه چیز اون چیزی نیست که ما فکر می‌کنیم». این دیالوگ یک اشاره است برای شایگان و برای مخاطبان. مخاطب هم مانند شخصیت اصلی به یک میزان از ماجرا اطلاعات دارد. پس با این دیالوگ مهم همه پیش‌فرض‌ها درباره شب‌های ترسناک لانچرها و جن‌بازی‌ها و شایعات پیرامونش به حاشیه می‌ر‌وند. خنده‌های مخاطبان کم‌کم رنگ می‌بازد و وجه اصلی نمایش رخ می‌نمایاند. صحنه‌ای با میزانسن‌هایی دقیق، بازی‌های درست و دیالوگ‌ها و کنش‌های به‌جا. خشونت چنان به یک دفعه عریان می‌شود که نظیرش را کم می‌شود در این تئاترهای الکن این سال‌های گذشته پیدا کرد. حد تناسب کشمکش طرفداری مخاطب از سربازکمالی و سروان شایگان به سرعت رد و بدل می‌شود. اینجاست که حتی خرده‌طنزهای بین شایگان و سرباز دفترش به نام صادقی هم به فرم می‌رسد. سربازی که هیچ‌وقت متوجه نمی‌شود که افسرش چه موقع جدی است و چه زمانی در حال شوخی و سربه سر گذاشتن وی است. در نقطه اوج نمایش با اعتراف سرباز کمالی پرونده حل می‌شود و این رمزگشایی درجه سرگردی را برای شایگان به ارمغان می‌آورد. آیا این رمزگشایی حقیقی است یا مانند یکی از شوخی‌های جناب سروان نمایش ماست؟ در پایان هم جواب درست و سرراست به مخاطب داده نمی‌شود. حتی نوری که از ابتدای نمایش تا انتها بر صورت میلیتاریسم‌زده‌ی همایونی تابانده شده که شاهد وجه دیگر ارتشش بوده نیز نمی‌تواند پاسخ درست و شفافی به ما بدهد. جزئیات بیمار است و درمان نمی‌شود. کاری از دست نمایند‌ه‌ی وجه ظاهری ارتش برنمی‌آید. ارتش به ظاهر نیرومند، ماله‌کشی بر همه زخم‌های این اجتماع بیماراست. اجتماعی که نه نانش سر جایش است و نه کتابش. «لانچر۵» مثل سرک کشیدن به لایه‌های زیرین این اجتماع است. اجتماعی که همه اقشار آن با زبان و لهجه خاص خود در یک پادگان دور هم جمع شده‌اند اتفاقاتی را رقم زده‌اند. قد و قواره «لانچر۵» هیچ تناسبی به تئاتری که می‌شناسیم ندارد. این هم یک پایان خوب است و هم نه. اما فرصتی است تا با تماشایش بار دیگر یادمان بماند که تئاتر چیست و قرار هست که چه باشد.

۱۳ شهریور ۱۳۹۸



لانچر۵
سپهر، امیر مسعود و اشکان حامد غلامشاهی این را خواندند
مسعود جعفریان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید