تیوال فصیح | دیوار
S3 : 12:07:31
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
فصیح
درباره نمایش مرگ دیوانه i
این نمایش رو به دعوت تیوال عزیز به شکل مهمان تماشا کردم.
ضمن سپاس دوست دارم نظراتم رو بگم و امیدوارم مفید باشه:
نمایشنامه جذاب بود و ترجمه قابل قبول بود و خوشبختانه به اصطلاح ایرانیزه نشده بود.
و اما اجرا... من معتقدم هر اجرایی رو باید در ظرف خودش سنجید و نظر داد، پس ترجیح می دم با توجه به این که کارگردان و بازیگران عزیز بسیار جوان و کم تجربه هستند، اصلاًسخت نگیرم:
حرکات بازیگران و کاراکترهاشون خوب طراحی شده بود و از این که بین پرده ها، بچه ها حرکات خاص کاراکترشون رو توی تاریکی هم حفظ می کردند خیلی لذت بردم... (من در سالن های آنچنانی از کارگردان های نامدار نمایش هایی دیده ام که سوپر استار هنوز از صحنه خارج نشده داشته شلنگ تخته می انداخته، چه برسه به بین پرده ها، توی تاریکی! :))) )
دکور با وجود سادگی در خدمت بازیگران بود. نورپردازی بدک نبود. موزیک های ... دیدن ادامه » انتخاب شده به دلم ننشستند و ای کاش روشون بیشتر وقت صرف می شد. در ضمن صدا در سالن خیلی بلند پخش می شد و کمی آزارنده بود.گریم و لباس ها کاملاً قابل قبول بودند.
از بین بچه ها به نظرم شماره های 399 و 400 و 401 خوش آتیه هستند. بقیه هنوز باید روی اکت و بیانشون حسابی کار کنند.
بزرگترین نقطه ضعف کار به نظرم بازیگر نقش مرگ بود. این جوان عزیز و دوست داشتنی نه حس خوبی گرفت و نه بیان قوی داشت و کاملاً نابازیگر به نظر می اومد. هنوز خیلی جای تمرین داره.
بعد از تماشای نمایش با خودم فکر کردم با این نمایشنامه بامزه و تمیز و با این همه ذوق و انرژی بچه ها، کاش آقای عبدی می تونست برای نقش مرگ از یک بازیگر با تجربه جلبِ حمایت کنه که هم برای این جوان ها لذت یک همکاری با ارزش رقم بخوره و هم کار از قالب دانشجویی در بیاد. در اون صورت به گمونم اجرا حرف برای گفتن پیدا می کرد. هنوز هم این پیشنهادم پابرجاست.
در انتها امیدوارم همه تون رو در روزهایی نه چندان دور، خیلی حرفه ای و درخشان بارها روی صحنه ببینم.
سلام و درود فراوان.
ممنون که تشریف آوردین.
مرسی واقعا واسه نظراتتون. انشاءالله با اجراهای بهتر هم در خدمتتون باشیم.

۲۶ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تماشای پنجاه دقیقه بازی آقای محدث که از جان و دل بر اومده بود، حسابی به جان و دلم چسبید.
داستان قابل تامل و روانشناسانه بود؛ بیان دردی جان کاه بود در قالب قصه ای شخصی.
خسته نباشید می گم و سپاسگزارم از این همه تعهد به صحنه.
پ.ن 1: عاجزانه خواهش می کنم تنها در صورتی که به تئاتر و به مضامین روانشناسی علاقه دارید و قالب مونولوگ جذبتون می کنه و اولین قرار ملاقاتتون نیست به تماشای این کار برید. دو نفر کناری ما که که از گفتگوهاشون با صدای بلند فهمیدیم اولین باره هم دیگه رو می بینند و خیلی هم اهل تئاتر نیستند، تمام مدت اجرا خودشون رو باد زدند و با صدای کاملاً واضح و آزارنده با هم حرف زدند و هیچ کدوم از چشم غره های ما و جلویی ها هم بهشون کارساز نشد. من در لحظاتی که باید عمیق ترین ارتباط رو با حس و حال آقای محدث برقرار می کردم، متاسفانه گوشم از صحبت های عزیزان ... دیدن ادامه » پر بود و تمرکزم نزدیک به صفر!

پ.ن 2: نوفل لو شاتو هم داره در تاخیر، شونه به شونه تئاتر مستقل حرکت می کنه. این بار هم اجرای 50 دقیقه ای با 20 دقیقه تاخیر شروع شد. هر بار می گم این بار آخرمه که در این مجموعه اجرایی رو می بینم و باز هم یک اجرایی می ره روی صحنه که نمی شه ازش صرف نظر کرد... خواهش جدی دارم اگر کسی از مدیران سالن و یا افراد دست اندرکار می خونه این بازخوردها رو، ترتیب اثر بده. در غیر این صورت مجبورم آرزو کنم دیگه اون ورا پیدام نشه.
امان امان امان از این تماشاگرنماها که عیش امشب ما را نیز به لطف چک کردن های مررررررتب گوشی و آدامس جویدن های فاجعه طییییییش کردند :((((((

گوشی رو اول با نگاه که کاملا بی تاثیر بود و در نهایت و به ناچار با دست گذاشتن روی نور گوشی و خواهش تذکر دادم ولی اون ... دیدن ادامه » آدامس خوردن رو چطور میتونستم .... :((((
۲۲ مرداد
سپاس از حضورتون و پیام پر مهرتون
۲۳ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من معمولاً وقتی نوشتن برام سخت می شه که اجرا در مورد مشاهیر هست، یا بازیگران نام آوری داره و یا کارگردان زبده ای پشت اجراست.
از بد روزگار این نمایش هر سه ویژگی پیش گفت رو داشت.
با تمام احترامی که برای برخی کارهای پیشین کارگردان و برای بازیگران عزیز قائلم، می خوام شهامت به خرج بدم و بگم به هیچ عنوان متاثرم نکرد و به دلم ننشست.
حقیقتاً من به عنوان مخاطبی علاقمند به نرودا و دارای پیش زمینه مطالعاتی در باره تاریخ سیاسی شیلی، نفهمیدم آقای جلالی چرا اصرار داشتند که در برش کوتاهی از زمان هم از عشق بگن، هم از سیاست، هم تعداد زیادی از اشعار نرودا رو در متن بگنجونن و هم تماشاگر رو (با شوخی در مورد آتشفشان های پستان محبوب و یا بیوه بودن مادرش، اون هم از زبان پابلو نرودا) بخندونن.
و صدحیف! چون بازی ها قوی بودند، و قرار هم نبود از خانم تیموریان، آقای آهنین ... دیدن ادامه » جان و از اشکان خطیبی پر ذوق و انرژی غیر از این ببینیم...

ضعف (از نظر من) از متن فارسی و از کارگردانی بود: عشق بین پستچی و محبوبش تاثیرگذار در نیومده بود. در باب سیاست، محتوای کار برای افراد بدون زمینه مطالعاتی گویا و روشن نبود، پس نمی تونست آموزنده یا تاثیرگذار باشه. شوخی ها و چاشنی طنز کار هم اصلاً تمیز و گیرا نبود. شعرها هم جز در موارد اندک، به خوبی در متن ننشسته بودند و سرگردان به سمت تماشاگر پرتاب می شدند.
فکر می کنم حتی اگر با هدف والای علاقمند کردم عموم به شعر، به سیاست و به شخصی مثل نرودا هم این ملغمه عجیب رو تحویل تماشاگر (چه از نوع خام و پذیرا، چه از نوع مطلع و سخت گیر) بدهیم، باز هم پذیرفته نیست. شعر و تاریخ و سیاستی که این طور نپرداخته و سرسری به خورد عموم داده بشه، به گمان من تاثیر ماندگاری نخواهد داشت!

از قطع برق حین اجرا که بگذریم (که گویا اولین و آخرین بارش هم نبوده، چون هفته گذشته هم در سالن سمندریان شاهدش بودم و البته گناه تیم اجرا نیست و به مدیریت فنی سالن بر می گرده)، اصل نورپردازی بسیار معمولی و سرسری انجام شده بود، دکور حقیقتاً جذاب نبود (بدترین قسمتش این بود که نمی دونم چرا نمایشگر سالن که نصفش هم با دکور پوشیده شده بود، باید بین پرده ها چیزی پخش می کرد که به درستی دیده نمی شد؟) و موسیقی به شکل کاملاً ناگهانی قطع و وصل می شد که فوق العاده حس کار رو می گرفت و بعضی جاها صدای موسیقی به قدری بلند بود که در ردیف دوم با وجود صدای خیلی بلند بازیگران دیالوگ ها شنیده نمی شد (امیدوارم این مورد عمدی و از طرف کارگردان بوده باشه وگرنه واقعاً توجیهی نداره).

در انتها ایستادم و به احترام تلاش جانانه بازیگران با لبخند دست زدم - همیشه و در هر حالی به احترام صحنه و به حرمت بازیگر این کار رو می کنم- ولی باید بگم که لذتی از اجرا نبردم و تماشای کار رو به کسی از نزدیکانم توصیه نخواهم کرد. این جمله آخر رو گفتم که گوشزد کنم امثال من کم نیستیم! به قیام و تشویق ما در انتهای کارها بسنده نکنند و به حساب رضایت نگذارند.
قبل از گفتن نظرم دوست دارم تاکید کنم که آقای مرادی از نگاه من یک هنرمند شریف و دوست داشتنی و قابل احترام هستند و باز هم به تماشای کارهای بعدیشون خواهم نشست.
حالا باید بگم که راستش اجرا به دلم ننشست. اول با خودم فکر کردم که شاید باز هم همون ماجرای اقتباس از آثار بزرگ در میونه و چون اصل نمایشنامه چخوف تاثیر زیادی بر من گذاشته، نتونسته ام با روایت آقای مرادی ارتباط خوبی برقرار کنم، اما بعد به این نتیجه رسیدم که دلایل دیگری هم در این بین وجود داره:
اول از همه این که بازی ها یک دست نبودند. در حالی که خانم مقدمی می درخشیدند و بازیگران نقش های ماشا، مدونکو و نینا کاملاً بازی درخوری ارائه می دادند، آقای امیرحسین فتحی اصلاً در نقش ننشسته بود. علاوه بر این که احساس می کردم اشراف کامل به نقش نداره، در آخر اجرا جایی که انتظار می رفت تاثیرگذار ترین بازیش رو نشون ... دیدن ادامه » بده، حواسش بیشتر به صاف کردن گلدانی بود که موقع دراز کشیدن انداخته بود. یکی دو تا تپق آقای فتحی و سایر نقش ها در جاهای حساس هم حسابی حالم رو گرفت. در مورد نقش دکتر نمی دونم خواست کارگردان بوده یا نه، ولی بازیگر واقعاً بی حال و رنگ و رو رفته ایفای نقش کرد. به علاوه در مورد نقش سورین و دکتر به جد معتقدم که به جای گریم سنگین و غیرقابل باور که کار رو به نمایش های طنز نزدیک می کرد، بهتر بود از بازیگران جاافتاده تر و مسن تر استفاده بشه.
من دیدن اجرایی رو دوست دارم که از اول تا آخر کار نگران تپق زدن و حس گرفتن بازیگران نباشم و بتونم با خیال راحت دل بسپرم به اجرا.
به قول خود چخوف: عرصه هنر جایگاه متوسط ها نیست!
نکات دیگر این که اجرا با وجود نمایشنامه ای چنین پر رویداد، در کمال ناباوری یک جاهایی از ریتم می افتاد و کش دار و کسل کننده می شد (پرده دوم باز بهتر در اومده بود). پرده اول از نگاه من خیلی شلوغ و آشفته بود (درک می کنم که هدف شخصیت پردازی بوده ولی به دلم ننشست) و در کل، در هر سه پرده نمایش به نظرم میزان جنجال و فریاد کشیدن بازیگران از "حد مورد نیاز" واقعاً بیشتر بود.
دکور زیاد حال و هوا رو انتقال نمی داد و راضیم نکرد، اما از موزیک و نورپردازی لذت بردم.
در آخر پیشنهاد می کنم کار رو ببینید به قصد حمایت از اصل "تئاتر"، نهایتش می آین و مثل من غر غر می کنید اینجا! :)
پ.ن: از حق نگذرم؛ اجرا چنان که از حال سایر تماشاچی ها فهمیدم، کاملاً موفق شده بود تعداد زیادی رو با خودش همراه کنه. آخر سر حس کردم شاید این نمایش بتونه کسانی که کمتر تئاتر می بینند، یا کسانی که به دلیل علاقه زیاد به چخوف یا آقای مرادی یا هر کس دیگه :)) با اغماض به اجرا نگاه می کنند، یا اگر دو ویژگی قبل رو ندارند، اقلاً کمتر از من سخت گیر هستند رو راضی کنه.
فصیح
درباره نمایش سیزیف i
چه قدر تماشای آخرین اجرا چسبید بهم...
می دونم که گفتن نظرم فعلاً فایده ای نخواهد داشت ولی دوست دارم برای دل خودم کار بی فایده انجام بدم:
اجرا فوق العاده تمیز بود، یک مدرسه ی بازیگری تمام عیار بود برای خودش.
با احترام به نظر سایر دوستان، از نظر من روایت ماجرا حتی برای افرادی که کوچکترین پیش زمینه ذهنی از کاراکترهای نمایش ندارن کاملاً روشن و بی نقص بود و نمایشنامه فقط در صورت صبر و حوصله تا پایان کار، کوچکترین نقطه ابهامی در ذهن تماشاگر باقی نمی گذاشت. به نظرم تنها در حالتی تماشای این کار می تونست گیج کننده بشه که تماشاگر علاوه بر نشناختن دو کاراکتر زن نسبتاً مشهور، از علم روانشناسی هم کاملاً بی بهره باشه.
حقیقتاً به نظرم هنر ناب یعنی همین اجرایی که دیشب تماشا کردم. یعنی هنرمند بتونه از یک داستان شخصی و نه لزوماً یک دغدغه ی بشری، چیزی قابل درک، ... دیدن ادامه » قابل هم ذات پنداری و دلنشین خلق کنه، و هنرمندان ما بسیار به خوبی از پس آین کار براومده بودن...
خسته نباشید و تبریک می گم به هرکسی از دست اندرکاران اجرا که این بازخورد رو داره می خونه!
فصیح
درباره نمایش دروغ i
به نظرم آقای هاشمی یک تنه جور همه رو کشیدن. به ویژه نقش مقابلشون حقیقتاٌ یارای همراهی با ایشون نداشت و اصلاً نتونست بدرخشه.
نمایشنامه رو دوست داشتم (علت انتخابم همین بود) و همین طور بازی پرانرژی آقای هاشمی رو، اما:
حقیقتش رو بخواین من دیگه از این تیپ اجراها خسته شده ام ---> دکور: نمای داخلی یک آپارتمان (که این بار تبلیغ سازنده دکور هم در کمال تعجب لای بروشور بود!! احساس کردم در نمایشگاه مبلمان اجرا می بینم)/ یک زوج که در خانه یک زوج دیگر مهمان هستند/موضوع یا گرفتاری خاصی (که عموماً به خیانت یا مشکلات خانوادگی مرتبطه) آشکار می شه/ نورپردازی خاصی انجام نمی شه/ موسیقی در این تیپ اجراها سبک ثابتی داره و عموماً از جایی برداشته شده/معمولاً نمایشنامه حاصل زحمات زلر یا وودی آلن هست (که هر دو رو دوست دارم، ولی تا اندازه مشخصی!)/ این جور کارها معمولاً چاشنی ... دیدن ادامه » طنز موفقی دارن اما حتی تیپ شوخی ها ثابت و تکراری هستن.
این چهارمین یا پنجمین اجرایی از این دست بود که دیدم.
امیدوارم با توجه به این که نمایشنامه هایی از این دست اجراشون ساده و کم خرجه و خلاقیت خاصی هم لازم نداره، ماجرا در آینده کاملاً تجاری نشه و کورسویی از هنر و خلاقیت کارگردان هم دیده بشه در این تیپ اجراها (این اجرا با اغماض قابل قبول بود).
در آخر بازهم به آقای هاشمی خسته نباشید می گم، خیلی انرژی صرف کردن و یک تنه به اجرا اعتبار بخشیدن.
من پاک گیجم از نقد و گفتگوها.
بنا به دلایل حسی می خواستم ببینم اجرا رو و الان دو دلم.
آقای کارآمد و آقای بولو مغشوش کردند ذهنم رو :)

کمی روشنگری بفرمایید.
سپاس.

پ.ن: دیدن یا ندیدن؟ مسئله این است
دوست خوبم من در کامنتهای مطلبی که نوشتم کمی اسپویل کردم میتونید اونها رو هم بخونید شاید براتون راهگشا باشه
۲۲ تیر
فصیح گرانقدر
من پدر رو خیلی دوست داشتم
از دوگانه
نوش جانت
اوستا نوروز پینه دوز رو هم
اما خوب برخی از بزرگان دوست نداشتند
۲۳ تیر
آقای جعفریان ⁦❤️⁩ ⁦❤️⁩⁦❤️⁩
۲۳ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فصیح
درباره نمایش پا i
یک کار دانشجویی طورِ نسبتاً تر و تمیز و خلاق!
چاشنی کمدیِ کار شیرین بود و این که رورانس نداشت واقعاً من رو به فکر فروبرد. این یعنی: این داستان تا ابد ادامه داره...
حالا خودمونیم ها، جداً چه ضرورتی دارده مخاطب همیشه برای تماشای شوهای متواضع‌نمایانه کارگردان و حتی تشویق توی سالن بمونه بعد از اجرا؟ :))
قطعاً جا داشت روی نورپردازی و دکور هم خلاقیت بیشتری خرج بشه.
در نهایت من تشویقم رو از این جا نثار بچه های با استعداد تئاتر می کنم و به بقیه هم توصیه می کنم حمایت کنند.
نظر شما خیلی محترم و درست است و نشان از اگاهی کامل شما دارد؛ اما جسارتا یک کلمه در متن وجود دارد که کاملا از لحاظ دستور زبان نادرست است.
دانشجویی طور!
صفت دانشجویی به تنهایی هم مفهوم را میرساند و هم لازم نیست از پیشوند و پسوندی در کنارش استفاده کنید.

این ... دیدن ادامه » طوری که بعد از کلمات می آورند تازگی ها سر زبان ها افتاده و خیلی جاها به غلط مصطلح تبدیل شده. اصلا یه طوری میشود که ادم فکر میکند طوری شده است. طوری نکنید که آدم برایش شنیدن بعضی کلمات عجیب طور شود به خدا D:
۲۰ تیر
کاملاً باهاتون موافقم... :)) به کار بردن این اصطلاح صرفاً محاوره ای بود...
البته در مفهوم و در کوچه و بازار «دانشجویی» با «دانشجویی طور» تفاوت جزئی داره و من عمداً به کار بردم. اهل دل متوجه می شن.

۲۲ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فصیح
درباره نمایش فرشته تاریخ i
دیدن این اجرا برای من یک تجربه لذت بخش فلسفی بود و به ویژه از متن نمایشنامه لذت زیادی بردم.
خیلی خوشحالم که موسیقی و نورپردازی مناسب به ذهنم اجازه پرواز در زمان و مکان رو می داد و تونستم با تخیلات بنیامین همراه بشم.
نکته مهمی که به نظرم می آد اینه که بازیگر نقش بنیامین، قطعاً بهترین انتخاب آقای رضایی راد نبود، یا حداقل باید بگم خیلی به دل من ننشست.
اجرا بعضی جاها از ریتم می افتاد و «میخکوب کننده» نبود، هر چند که از نیمه به بعد جانی تازه گرفت.
نکته دیگری که دوست دارم اشاره کنم اینه که فیزیک من (و به گمانم خیلی های دیگه) توان تحمل سه ساعت نشستن بی وقفه رو نداره،
کاشکی
کاشکی
آنتراکتی
آنتراکتی
در کار
در کار...
:)
در مجموع اگر به فلسفه علاقه مند هستید و حوصله کافی برای دنبال کردن اجراهای سبک اپیک رو دارید، به نظرم این اجرا فرصت خیلی خوبیه برای تجدید ... دیدن ادامه » دیدار با بنیامین و برشت.

پ.ن: خیلی دوست دارم بدونم کسانی که وسط اجرا سالن رو ترک می کنن و یا کسانی که می آن می نویسن کار خیلی فلسفی و سنگین بود و لذت نبردیم، الگوریتم ذهنی شون برای انتخاب تئاتر چیه؟ اصلاً تحقیقی انجام می دن یا رندوم بلیط می خرن؟ مثلاٌ وقتی می بینند کاری سه ساعته و تمام سه ساعتش حول محول آخرین شب زندگی والتر بنیامین می چرخه، با چه انتظاری می آن به تماشا که بعد نا امید می شن؟
برای بنده هم تجربه‌ای لذت بخش از فلسفه والتر بود و با آن بخش از سخنان شما در مورد عزیزانی که سالن را ترک کردند موافقم. اما فکر می‌کنم که با وجود سختی تماشای پیوسته نمایش سختی چند برابر اجرای پیوسته برای هنرمندان، اجرای بدون آنتراکت آن نیز عمیقن با محتوای ... دیدن ادامه » موضوعی کشدار و عذاب‌آور آخرین شب زندگی والتر و درگیری درونی و فکری او سازگار بود. چه بسا با در نظر گرفتن یک آنتراکت تمامی این رشته‌های روحی ساخته شده در نیمه اول اجرا تمام پنبه می‌شد و آن حس درونی عمیق در تماشاگر از بین می‌رفت. در واقع ساخت دوباره آن مقدمات برای پیک موثر و پایانی کار عملن دشوار می‌شد.
۱۵ تیر
اتفاقاً من هم به این فکر کردم. موافقم که ممکن بود رشته ها پنبه بشه، اما بعد با خودم فکر کردم گروهی چنین خلاق در اجرا، شاید می تونستن در نقطه ای که الان از تصور من خارجه، بدون خروج تماشاگران و مثلاً با یک وقفه 5 دقیقه ای به همراه موزیک (برای حفظ حال و هوا) ... دیدن ادامه » کمی امکان ایستادن فراهم کنند.
۱۵ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک عده موافق تحریم تماشای نمایش های گران قیمت هستند. با احترام به نظرشون، من معتقدم می شه همه رو به یک چوب نزد و مثلاٌ تفاوت قائل شد بین کاری که در اسپیناس اجرا می شه با اقتباسی از یک شاهکار جهانی ادبیات، که در تالار وحدت روی صحنه می ره.
دو خط بالا توجیهم بود برای انتخاب تماشای نمایش. و اما نظرم:
برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که اقتباس از شاهکارهای بزرگ اون هم در قالب نمایش کار بسیار سختیه و انگار اصلاً بنا نیست موفق از آب در بیاد. دست کم به چشم افرادی که این رمان ها رو با شور و عشق بیش از یک بار از سر تا ته می جون و می بلعن.
باید بگم از نگاه من کار آقای ثروتی تلاش احترام آمیزی بود که ناموفق مونده بود.
طراحی صحنه ی خلاق و روانشناسانه و درخشان، بازیگرهای نامدار، بازی های استاندارد و در نهایت: نه!!
نه همراهم کرد، نه متاثرم کرد، نه حتی سبب تجدید ... دیدن ادامه » خاطره و تجدید دیدار با راسکولنیکف :) شد...
به گمانم علتش این بود که راسکولنیکفِ واقعی با وجود تمام تردیدها و با وجود آشفتگیش، هیچ وقت ضعیف و حقیر نبود و هیچ وقت حقیقتاً پشیمون نشد. کارگردان دست کم وظیفه داشت این حس رو به تماشاگر منتقل کنه.
در واقع اشکال اصلی این کار نمایش نامه ش بود. نمایشنامه ای که روی موضوعات مهمی مثل جزئیات مقاله راسکونیکف، کاراکتر آلیونا ایوانونا و تردیدهای راسکولنیکف پیش از ارتکاب جنایت هیچ تاملی نمی کنه و بدون شخصیت پردازی صاف می ره سراغ اصل مطب و بعد هم قهرمان آشفته احوال و ضعیف و حتی در بعضی جاها حقیرِ داستان رو، در صحنه هایی بسیار کش دار با دیالوگ های خیلی دراماتیک و لحن های تصنعی (که متاسفانه بعضی دوستانِ همیشه خندان و همیشه در جستجوی ژانرِ کمدی رو، روی صندلی ها به قهقهه می انداخت) بین معشوقه و مادر و خواهرش رها می کنه تا مجاب بشه که اعتراف کنه و تمام.
تمام؟!
آیا واقعاً اون جا پایان راسکولنیکف بود؟
در نهایت تمام سالن با تمام قوا کف و خون ریختند و لذت بردند و کف زدند. این یعنی گویا من و امثال من ملاک نیستیم و هر کاری در نهایت مخاطبان راضیِ خودش رو داره. زیاد هم داره.
پس به حرفای من گوش ندین و شانستون رو امتحان کنین. شاید به دل شما نشست.
کاش این نمایش رو همه اون ها که باید ببینند، می دیدند...
حیف که صدای هنرمندان- به ویژه هنرمندان تئاتر- اغلب فقط بین هنر دوستان می پیچه و محو می شه...

کار به لحاظ محتوا ستایش بر انگیز بود. گریم و بازی ها هم بسیار تاثیرگذار بود.
در چنین مواردی، به نظرم این قدر محتوا اهمیت داره که مشکلات کوچک اجرا قابل اغماضند.
تنها انتقادم به قسمت حضور خانم بیان و ذکر ماجرای منتهی به خلق این اجرا هست. به نظرم غیر ضروری بود.
در کل اگر زمان اجرا کمی جمع و جور می شد، از تاثیرگذاریش نه تنها کاسته نمی شد، بلکه مهلک تر :)) هم می شد.
سپاس فراوان از عوامل اجرا.
باید اقرار کنم که در شروع اجرا از شلوغی صحنه و سرعت بیان بازیگرها و حجم بالای دیالوگ ها جا خوردم و گمان کردم با یک کار سطحی و نوجوان پسند طرفم و اشتباه اومده ام، اما کمی که گذشت فهمیدم با یک کار پخته و حرفه ای و جذاب مواجهم.
خیلی خوشحالم که در این آشفته بازار تئاتر، جوون هایی هستند که این طور با جسارت و اعتماد به نفس پرچم تئاتر رو بالا نگه می دارن :)
امیدوارم امثال شما هر روز بیشتر و بیشتر بشن.
من با دو دلی به تماشای کار نشستم و با امید خیلی زیاد به آینده ی تئاتر مملکت، از اجرا بیرون اومدم.
خیلی لذت بردم و به همه عوامل اجرا خسته نباشید می گم!
فقط می تونم بگم «داستان» عالی بود! این قدر گیرا، که حتی تپق های بی شمار دوستان و ژست های سرشار از اعتماد به نفس کاذب آقای کوشکی هم نتونست از لذتم خیلی کم کنه. (حقیقتاً توصیه می کنم ایشون از این برقراری ارتباط مستقیم با تماشاگر وسط اجرا صرف نظر کنند، چون نخ نما و تکراری شده.)
به نظرم چنین نمایشنامه ای با انتخاب بازیگر بهتر به ویژه برای نقش ادگار، می تونست بسیار قوی و به یادموندنی از آب در بیاد. من نمی دونم این 8 ماه تمرین چرا به نقطه ی دلخواه نرسیده بود؟
(البته باید بگم که به نظرم بازی آقای مجید نوروزی واقعاً قابل تحسین بود)
به نظرم نقدهای کاربران درباره این نمایش با لطف زیادی نوشته شده و مثبت تر از واقعیته.
اول به نکات قوت اجرا از نظر خودم اشاره می کنم: هماهنگی گروه قابل تحسین بود. موسیقی زنده و دلنشین به کار روح داده بود. ساختار شکنی همیشه چالش برانگیزه و شهامت می خواد که کارگردان هم این دل و جرات رو به خرج داده بود (این که ساختار شکنی ایشون چه قدر در انتقال پیام داستان یا جذب مخاطب موفق بود موضوع بحثم نیست) و در آخر ممنونم که چاشنی طنز کار، اگر خنده زیادی نمی گرفت اقلاً سخیف هم نبود.
حالا برم سر نقاط ضعف: بازیگر نقش فردوسی در مقایسه با سایرین قدرت بیان ضعیف تری داشتند که توی ذوق می زد (بسیاری از جمله ها روشن ادا نمی شد و مفهوم نبود). تم عاشقانه ی کار سرِ جمع تاثیرگذار در نیامده بود (روی من یکی که هیچ تاثیری نگذاشت). عاشقانه های دونفره ی اجرا واقعاً کسالت بار بودن.
بقیه ... دیدن ادامه » ماجرا کاملاً سلیقه ایه. مثلاً می تونم تصور کنم عشاق سخت گیر فردوسی ممکنه بهشون بر بخوره چنین روایت مدرنی و از اون طرف ممکنه مخاطب عام که هیچ آشنایی یا داستان نداره جذب بشه کاملاً و بره مثلاً بعد از دیدن کار بیژن و منیژه بخونه (که خب اگه این اتفاق بیفته خیلی خوبه). متاسفانه یا خوشبختانه من چون جزء هیچ کدوم از این دو دسته نبودم هیچ حس اغراق شده ای به اجرا ندارم.
در آخر حس کلی من به این اجرا: یک اجرای با اغماض متوسط بود که قطعاً در یادم نخواهد موند و به کس دیگری دیدنش رو توصیه نمی کنم، مگر مثل خودم حامی تئاتر باشه و با هدفی فراتر از لذت شخصی تئاتر بره.
مرسی که یکی ما رو درک کرد :))
۲۹ فروردین
علی جان شما لازم نیست کار خاصی انجام بدی خود بخود تو قلب همه خودتو جا میدی :)
روز به روزهم به تعداد طرفدارات داره اضافه میشه :)
۳۱ فروردین
ای خدای من حامی جان استیکر خجالت‌های زیاد :) :*
یدونه‌ای

محمدجواد جان :*
۰۲ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایشنامه ی زلر بسیار جذابه و در عین درام بودن، یک کمدی موقعیت به تمام معناست. کار در مجموع بد نبود اما دو نکته مهم هست که دوست دارم بگم:
1) متاسفانه لحن و بیان آقای ژوله یک تقلید ناشیانه از آقای علی سرابی بود و این موضوع کاملاً به چشم تئاتربین حرفه ای می آد. اون لحن خاص کلام آقای سرابی که البته در یکی دو کار اولی که ازشون دیدیم خیلی خنده دار و خاص بود، دیگه تکراری شده و حسن خاصی نداره برای بیننده! چه برسه به این که کس دیگری بخواد اون تیپ کاراکتر و بیان رو به اجرا بگذاره.
2) انتخاب بازیگر به طور کلی اگر با ظرافت بیشتری انجام می شد کار یک سر و گردن قوی تر از آب در می اومد.
در مجموع از ظرافت نمایشنامه و موسیقی کار لذت وافر بردم ولی اجرا می تونست بهتر باشه.
خلاصه بگم: نمایشنامه عالی + اجرای تمیز.
مثل بقیه کارهای آقای پارسا پیروزفر.
اما دلگیرم... به گمونم باید ترسید از زندگی کردن کنار کسانی که به تک تک فرازهای یک تراژدی می خندن. البته قبول دارم نمایشنامه تراژیکمدی هست، اما در لحظه ی جنایت شاید انتظار می رفت حضار حس دیگری به جز خندیدن رو تجربه کنن.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک سوال مهم دارم
به نظرتون از کجا باید شروع کنیم برای تغییر دادن این فرهنگ «تاخیر»؟
چرا به جایی رسیده ایم که نه تنها پرواز هواپیماها و حرکت قطارهامون، بلکه حتی شروع سانس سینما و تئاترمون تاخیر داره؟
به نظر من قشری که ادعای تاثیرگذار بودن و دارا بودن توان تغییر در جامعه رو داره، باید در همه جنبه ها سرآمد و الگو باشه. اگر از سوء مدیریت کلان گله مندیم، باید دست کم در جوامع فرهنگی نسبت به اصلاحش اقدام کنیم.
حیفه که نه تنها در تئاتر مستقل، بلکه در بیشتر سالن های تئاتر، تاخیر در شروع نمایش داریم... اون هم دست کم یک ربع ساعت.
این تاخیر به قدری ثابته که من جسته و گریخته می بینم و می شنوم که آدم ها حتی در برنامه ریزی شون برای راه افتادن و رسیدن به نمایش ها لحاظش می کنن.
گمونم همه (مسئولین سالن ها و تماشاگران) باید روی دیسیپلین و احترام به حقوق دیگران بیشتر ... دیدن ادامه » کار کنیم.
شما چی فکر می کنین؟
من فکر میکنم دغدغه های مسولین سالن شامل توجه به این نکته نمیشه و ما تماشاگران هم هر بلایی سرمون اوردن لب باز نکردیم . از حضور عکاس و افرادی که سالن رو با پیک نیک اشتباه گرفتن و بلیت های گرون قیمت و و و .
این مورد هم متاسفانه باعث تحریم از سوی تماشاگران نخواهد ... دیدن ادامه » شد. ما مردم عادت زده ای هستیم که دست ها رو در جیب فرو کردیم و سر رو در برف‌. حقمونه دیگه نیست؟؟
مایی که رو پله میشینیم که کار هفتاد هزار تومنی ببینیم از گروهی که برای ما یک ارزن احترام قایل نمیشه که اجرای عکاسان رو مجزا رو برگزار کنه. و اگر پای دردلش بشینی میگه سالن به من دو تا پروژکتور اضافه نداد که از جیب پول ندم بابت تجهیزات نداشته سالن حالا چرا باید یک شب اجرامو بسوزونم برای خبرنگار و عکاس؟!
همونطور پای صحبت مدیر سالن بشینی از صاحب ملک گله میکنه!
و هر چی بری بالا بیای پایین میبینی این سیستم معیوب و رو از هر طرفی جمع کنی باز از یک جای دیگه سر ریز میشه..
حالا این وسط به تماشاگر نوعی که از کار و زندگی و پنجاه هزار تومن پولش زده اومده یک شب یک اجرا ببینه میشه توقع تحریم و اعتراض داشت؟
واقعا نمیدونم چاره چیه.
مشکل یکی دوتا نیست.
۲۰ اسفند ۱۳۹۷
هر بار که میرم تئاتر مستقل، به خودم میگم این آخرین باریه که میام اینجا و دیگه پشت دستمو داغ میکنم که بیام . اما بار دیگه میام. جالبه هیچکس هم نیست توضیحی بده در این مورد.
۲۱ اسفند ۱۳۹۷
یکی از دلایل تاخیرهای این سالن نوع چک بلیتش هست که توسط یک نفر و در گیشه باید انجام بشه‌. مقایسه کنید با نوع چک بلیت سالنی مثل ایرانشهر که با یک دستگاه بارکد خوان ساده پیش از ورود هر کی میتونه خودش بلیتش رو به سادگی دریافت کنه‌‌.
عین این مصیبت در سالن ... دیدن ادامه » مولوی هم هست و هر شب همه مخاطب ها باید از قیف باریک یک نفر مسئول در گیشه رد بشند.
۲۲ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این کار آقای کوهستانی هم به لحاظ ایده و هم اجرا از کارهای قبلیشون بهتر از آب در اومده بود.
البته این بار هم من همون نقص همیشگی رو در کار آقای کوهستانی حس می کردم (لازمه بگم که نقدهام حسی هستن و صرفاٌ هنردوست هستم و نه هنرمند).
این که ایده از اجرا بهتر بود و با وجود جا به جایی هنرمندانه نقش ها، آمیختگی زمان ها و ... که بسیار جذاب بود، باز هم کار عالی نشده بود. یعنی در لحظه خروج از سالن باز هم ذهنم درگیر این بود که چنین نمایشنامه پیچیده و جذابی چه جوری می تونست جذاب تر اجرا بشه.
به هر حال دیالوگ های تاثیرگذار و لحظه های ماندگار توی کار کم نبودن و در مجموع خوشحالم که اجرا رو دیدم.
در ضمن مفرح بودنِ کار، آدم نمی دونست به این اوضاع باید بخنده یا گریه کنه.
علی سرابی مثل همیشه اون تیپِ روده بر کننده ش رو به نمایش گذاشته بود و از پسش هم به خوبی بر اومده بود.
نمایشنامه ایده ی خوبی داشت.
در مجموع یک کار قابل قبول از کار در اومده بود، اما حرف جدیدی چه به لحاظ اجرا و چه به لحاظ محتوا برای گفتن نداشت.
نظر دادن در مورد این نمایش خیلی کار ساده ای نیست.
اگر بخوام خلاصه بگم- به عنوان یک مخاطب صرفاً هنردوست که زیاد تئاتر می بینه- نتونستم ارتباط خوبی با کار برقرار کنم. احساس می کنم ایده اولیه کار خیلی خوب بوده، اما ترکیبی از تمام عوامل شامل بازی ها، نمایشنامه، انتخاب بازیگر و غیره باعث شده بود که کار با وجود سوژه قابل تاملش، خیلی خیلی معمولی از آب دربیاد.
اکت های بسیار کم بازیگران روی صحنه و سکوت های غیر طبیعی بین دیالوگ ها من رو حقیقتاً خسته کرد و از طرفی به هیچ عنوان نتونستم با کاراکترها ارتباط بگیرم.
از وقتی نمایش رو دیدم همه ش ذهنم درگیره که چه طور می شد این سوژه ی لطیف رو جذاب تر در آورد.
حس می کنم کارگردان "گُنگ خواب دیده" بود... انگار چیز مهمی می خواست بگه و از گفتنش عاجز بود.