تیوال فاطمه فریمانی | دیوار
S3 : 03:28:29
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
پس از حدود یک سال، بالاخره امروز موفق به تماشای این مستند دیدنی و البته شنیدنی شدم و بسیار آموختم.
و حال تنها می توانم دیدن این روایت جذاب، بی طرف و روان را به علاقه مندان تاریخ سیاسی معاصر کشور پیشنهاد نمایم.
باشد که با تماشای روایاتی از این دست، به خاکستری بودن شخصیت های تاریخ پی برده و گرفتار دشمنی ها یا هواخواهی های افراطی نسبت به ایشان نمانیم.
حمیدرضا مرادی، امیر مسعود، parisanov21 و رضا بهکام این را خواندند
نیلوفر ثانی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«عزیزمحمدی» نامی که با پرونده های جنایی کشور گره خورده است. قاضی متبحری که ۴۵سال عهده دار قضاوت پیچیده ترین و گاه مخوف ترین پرونده های جنایی بوده است. او در طول سال های پیش و پس از انقلاب، بیش از ۴۰۰۰ حکم اعدام صادر نموده؛ و حال یک آسیب شناس اجتماعی اقدام به ساخت مستندی از زندگی وی کرده است؛ «قاضی و مرگ» مدتی است که در گروه هنر و تجربه به اکران درآمده است.-که البته متاسفانه سالن ها و سانس های بسیار محدود به آن اختصاص داده شده است.- این مستند که ساخت آن پنج سال به طول انجامیده، روایتی از زندگی قاضی عزیزمحمدی است که خصوصی ترین زوایای زندگی او را به مخاطب نشان می دهد؛ از حضور در کنار خانواده و گفت و گوهای خانوادگی، بررسی پرونده ها و تماشای فوتبال تا حضور در محل کار، جلسه دادگاه و قضاوت.
برقراری ارتباط با سوژه به نحوی چنین صمیمانه، از نقاط قوت کار است؛ ... دیدن ادامه » به طوری که او به راحتی به تمام سوالات پاسخ داده و حتی مسایل مالی یا محتوای نامه خود را نیز بازگو می کند؛ اما در خلال همین گفت و گوها-به نظر می آید- پرسشگر قصد تحمیل نظر خود، مبنی بر خطا در صدور احکام از طرف عزیزمحمدی را دارد و بارها با اصرار از او و اعضای خانواده اش می پرسد که اگر اشتباهی رخ داده باشد چه...!؟ تکرار ناشیانه این پرسش بدیهی، تنها به بازگویی نظر کارگردان منجر شده و نمی تواند پاسخی جز مخالفت سوژه و خانواده اش را در پی داشته باشد. چنانچه وی تمام احکام صادره را بر اساس مر قانون، جهت اجرای حدود الهی و مهم تر از آن با هدف بازدارندگی برای جامعه می داند. لذا کارگردان می توانست به طور ضمنی عقیده-احتمالی- مخالفت با مجازات اعدام را به مخاطب ارائه کند.
برای مثال در سکانس تماشای ضربات پنالتی فوتبال، ابراز هیجانات و اظهار نظرهای عزیزمحمدی مبنی بر غیرقابل پیش بینی بودن پنالتی، دقت در اجرای آن از طرف بازیکنان، دخالت شانس و احتمال، در به ثمر رسیدن یا عدم موفقیت آن، ناخودآگاه ذهن را به شبیه سازی ضربات پر استرس پنالتی و لحظات پرتنش و گاها غیرقابل کنترل ارتکاب قتل یا حتی روند قضاوت، رهنمون می شود.
اگر بخواهیم صادق باشیم، لغت «مرگ» از منفورترین لغات فرهنگ بشر است. به طوری که حتی از به کار بردن آن می هراسیم، از گفت و گو درباره اش پرهیز می کنیم و حتی وقتی کسی می میرد هر از لغتی جز مرگ استفاده می کنیم تا حس بد خود را پنهان کرده و وحشت خود از نیستی را تخفیف دهیم.
«مرگ» کلمه ای که با وحشت در سراسر این روایت دنبال می شود و آنچنان مخاطب را احاطه می کند که هیچ راه فراری از آن ندارد. فیلم های اعتراف متهمان و بازسازی صحنه های جرم، عکس های مقتولین یا قربانیان اسیدپاشی و... و حتی مراسم اعدام، چنان عریان و بی پرده به نمایش درمی آید و یا توسط سوژه لحظه به لحظه شرح داده می شود که حتی فرصتی برای سر برگرداندن یا بستن چشم و گوش ها نیز به ما نمی دهد؛ برای مثال سکانس حضور در اتاق کار شلوغ عزیزمحمدی که بی شک تأثیرگذارترین درسی است که می توان از زندگی او گرفت؛
وقتی کفن خود را که گویی جزیی از لوازم کار اوست و زیر پرونده های در حال بررسی داخل کمد اسناد است، باز می کند و در آن می خوابد و لحظه لحظه پس از مرگ را شرح می دهد تا به سوال و جواب با خدا برسد... (شاید تنها در اینجا بود که طرح سوال تکراری پرسشگر، به جا و درخور می نمود.)
با این وجود اگر بدانیم این بخش از زندگی که همگی لاجرم با آن مواجه خواهیم شد، گاهی مجازاتی تحمیلی است و به علاوه اگر با آن مخالف باشیم، این بیزاری مضاعف، احساسی مبهم از ترس و انزجار نسبت به فردی که افرادی بیشماری را به مرگ محکوم کرده است در ما برمی انگیزد. معترفم با اکراه اما سرشار از کنجکاوی، این فرصت بی سابقه را مغتنم شمردم و به تماشای زوایای پنهان زندگی یک «قاضی» نشستم. پافشاری عجیب عزیزمحمدی به درستی تمامی قضاوت هایش و بازدارندگی مجازات اعدام، سنگسار، قطع ید و... از سوی او، از قبل قابل پیش بینی بود اما زندگی خصوصی او تعجب مرا برانگیخت به طوری که به جرأت می توانم از وی به عنوان خاکستری ترین انسانی که تا کنون شناخته ام نام ببرم. تیر خلاص به بدبینی مخاطب نسبت به عزیزمحمدی، لحظه پایان فیلم است که این جمله سفید و روشن را بر پرده سیاه سالن تاریک سینما میخوانیم؛ «عزیزمحمدی قاتل پدرش را بخشید»
این تصمیم در کنار ۴۰۰۰بار تصمیم قبلی به صدور حکم اعدام مجرمان، مخاطب را به چنان تناقضی دچار می کند که از حل آن عاجز است و همین امر می تواند به جذابیت شخصیت او بیافزاید. شخصیت محکم مردی که در فقر زاده شد، با تلاش بسیار به اهدافش جامه عمل پوشاند، همواره با دقت و بر مبنای قانون اما با ملاحظات انسانی، عادلانه به قضاوت پرداخت و مهم تر از همه اینکه مرگ را همزاد خود دانسته لذا سالم و اخلاق مدار زندگی می کند.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فاطمه فریمانی
درباره اپرای عروسکی خیام i
آخرین اجرای اپرا را به نظاره نشستیم؛
به بهترین نحو ممکن آغاز شد؛ همه را به وجد آورد اما_ناباورانه_ پس از چندی روند داستان به طرز عجیب و معماگونه ای پیش رفت! طوری که دست کم برای منی که چیزی از تاریخ مربوطه نمیدانستم تنها تشویش آور شد! از نیمه های اجرا بارها و بارها به ساعت نگاه کردم! اما خوشبختانه باز هم انتهای روایت به زیبایی رقم خورد و لذت بخش بود.
در مجموع گویی سردرگمی ای در کار بود!
روایت هیچ پیام خاصی نداشت در عین حال انگار سعی در بازگو کردن چندین پیام شعارگونه داشت اما به هیچ کدام به خوبی نپرداخت! ای کاش سی دقیقه از کار کمیت کار کم اما به کیفیت آن افزوده می شد. روایت به گونه ای انجام گرفت که اگر تنها یک ساعت میانی اجرا را تماشا می کردی هرگز به ذهنت خطور نمی کرد که اسم این اپرا خیام!!! است. (برای مثال رقص سماع و خیام...!؟)
به هر حال جناب غریب پور عزیز ... دیدن ادامه » سطح توقع مخاطب را چنان بالا برده اند که از ایشان انتظار نمی رفت چنین روایتی از خیام نشانمان بدهند.
در نهایت باز هم ممنون از عروسک گردان های حرفه ای آران که مثل همیشه چنان جانی به عروسک های بی جان بخشیدند که می توان بر کاستی های روایت چشم بست.
ما بی صبرانه منتظر اپراهای بعدی هستیم...
پاینده باشید.
با مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فاطمه فریمانی
درباره فیلم رضا i
رضا! فیلمی که با اغماض در حد متوسط بود.
قصه ای تا حدودی غیر واقعی و بی منطق که شاید قصد ساختارشکنی داشت!
زن و مردی که هنوز یکدیگر را دوست دارند اما از هم جدا میشوند آن هم با تصمیم یک جانبه زن! تا اینجای داستان را شاید بتوان اندکی با واقعیت تطبیق داد اما پس از آن را بعید می دانم!
مردی که سرانجام به خواست همسرش_که به قول خودش نمیداند از زندگی چه میخواهد!_ تن میدهد و حتی پس از جدایی با آمد و شدهای وی هیچ گونه مشکلی ندارد و به هر طریقی که زن بخواهد از وی پذیرایی به عمل می آورد! (آه که چه یوتوپیایی برای زن ایرانی) چیزی که در واقع امر، دست کم در جامعه امروز ما امری(اگر نگوییم محال) نادر است. آنقدر ناملموس که زنی که کنارم در سالن نشسته بود گفت: «آخر این دو زن و شوهر بودند یا نه!»
در غیرواقعی بودن فیلم همین بس که جز یکی دونفر، احدی با لهجه اصفهانی صحبت نمیکرد!

رضای ظاهرا عاشق و منتظر-شل و وارفته- در تمام طول فیلم، زنگ تفریح یا شاید ملجأ و مأمن دردهای زن است و این دائما در ذهن مخاطب حس تعلیقی خسته کننده ایجاد می کند! اما او حتی به ظاهر نیز منتظر نمی ماند و بلافاصله پس از طلاق دست به کار می شود؛ سراغ زنان دیگر می رود و به نابالغ ترین حالت ممکن، سعی در برقراری ارتباط با ایشان دارد! و شاید، تنها چون نمی تواند ارتباط خوبی برقرار کند یا پس زده می شود، مردد می شود و دلتنگ فاطی...(یا در جایی به دختری که با او در ارتباط است اذعان میکند که در صورت بازگشت همسر سابقش، رابطه ای موازی با وی میخواهد که با برخورد تند دختر مواجه میشود.-مواجهه ای که کمتر در عالم واقع با آن روبه رو میشویم-) مجموع این کنش ها که شخصیت اصلی محور آن است، حس تحمیق و توهین به شعور مخاطب را تداعی می کند.
دیالوگ ها نیز به این روند کمک کرده و کسالت و واماندگی داستان را بیشتر و بیشتر میکند.
شخصیت پردازی ضعیف مخصوصا در رابطه با رضا؛
-از سحر دولتشاهی که بگذریم- بازی ضعیف بازیگران نیز از نکات منفی این اثر به شمار می رود.
بازی بسیار تصنعی همراه با پوشش عجیب دختر عمه، بحث کشدار و بیهوده در مدح یا مذمت مهاجرت و ترک کشور، پرداخت مضحک به مقوله ورود زنان به ورزشگاه! نگاه سرسری به بحث حمایت از حیوانات و...-که اصلا آیا پرداختن ناقص به تمام این مسایل در یک فیلم لازم و ضروریست!؟- تمام این موارد در همان ابتدای فیلم همهمه ای در سالن به راه انداخت وحداقل من را به ترک سالن ترغیب می نمود.
تنها نکته مثبتی که شاید میشد از کرختی فیلم به آن پناه برد، نماهای زیبا از شهر اصفهان و مناظر چشم نواز کوچه باغ ها و طبیعت بود و البته شاید موسیقی!
در مجموع این اثر از لحاظ نوع نگاه به مسئله «دیگری»، می تواند درخور توجه باشد. تقابل مرد مسلمان با زن مسیحی، مشروب خوردن و سیگار کشیدن یکی و استنکاف دیگری! برخورد نسل ها، کشمکش بین دو جنس و ...
به نظر می رسد مهم ترین امری که کارگردان قصد بازگویی آن را دارد تقابل سنت و مدرنیته می باشد. در جای جای فیلم از ابتدا تا انتها مواجهه و گاه تضاد بین این دو را شاهد هستیم.
از طلاق توافقی زن و مرد و رسمی کردن آن تحت قوانین شرع-بخوانید سنت- تا شغل و پیشه رضا، اختلافات فاطی و مادرش و...
تقابل ... دیدن ادامه » سنت و مدرنیته به نظرم، یکی از مهم ترین مولفه های ایجاد تعلیق در مخاطب از ابتدا تا انتهای فیلم است. زناشویی ای که قرار است امروزی پایان پذیرد اما باید با هنجارهای جامعه سنتی، عرف، مذهب و ... کنار بیاید؛
زنی که خارج از کشور زندگی میکند اما باید حجاب داشته باشد و آش پشت پا بپزد و ...
برادری که حکم پدرسالار خانواده را دارد و از ترس او طلاق شرعی و قانونی زوج باید پنهان بماند؛
وی اندک مدتی به ایران آمده اما باید ازدواج کند آن هم با یک دختر ایرانی با مشخصات مدنظر مادری که میگوید هرچه فاطی بپسندد از نظر من مردود است.
مردی که پیشه اش مرمت و بازسازی بناهای سنتی است، به مسجد می رود و دعا و ثنا، از طرفی دنبال روابط خارج از قاعده و قانون است
در جایی به دختر مسیحی می گوید که من مسلمانم و نباید بنوشم و در جایی همراه همسرش کنار آتش در حال نوشیدن مشروب به نظر می آید...
خانه هایی که تقریبا از بین رفته اند اما باید که بازسازی شوند همچون پیوندی که پاره شد اما به هر تقدیر و ترتیب غیرمنطقی و نامعقولی از سر گرفته شد و...
تشتت و تشویش و نیز عقلانیت غایب یا عمدا مغفول در فیلم نیز نشان از وضع امروز ما دارد.
در نهایت اما این، شاید بهترین و شفاف ترین نوع نگاه به جامعه در حال گذار از سنت به مدرنیته ماست که در آن هیچکس نمیداند از زندگی چه میخواهد و معلق بین دو دنیای سنتی و مدرن دست و پا میزند... جز مادری که به شدت پایبند به سنت است و دوستی که مدرن است و امروزی و مدافع حقوق حیوانات و از ابتدا نیز میدانست از زندگی چه میخواهد!
خانم فریمانی ممنون از نقد مفصلتون، فقط ای کاش گزینهٔ «احتمال افشا یا کاهش جذابیت» رو فعال می‌کردید.
۱۸ فروردین
خواهش میکنم.
من عمیقا متاسفم و معذرت میخوام، به کل فراموش کردم...
۱۸ فروردین
خواهش می کنم. البته الان هم از طریق گزینه ویرایش می تونید این هشدار رو فعال کنید.
۱۹ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فاطمه فریمانی
درباره اپرای عروسکی عشق i
خواستم بنویسم به عروسک های بی جانی که با دستان هنرمند «شما» و گروهتان، جان گرفتند...
همان ها که تمام مدت اجرا، شوق در آغوش کشیدنشان را داشتم...
جناب غریب پور عزیز!
«شما» امشب مرا از شور عشق لبریز کردید
دوستی گفت: «حال خوش امشبم را مدیون بهروز غریب پور و گروهش هستم...»
من اما می گویم: حال خوش امشبم را تا به روز دوباره عاشق شدن و خالصانه عاشقی کردن، مدیون شما هستم و تا آن روز که گوهر وجودم را دریابم...
من همان عروسک بی جانم که در روزگاری سخت، از شور «عشق» شما، جان دوباره گرفت...
با ما بمانید و برایمان از عشق بخوانید؛ مباد که این آتش در دل هامان بی رمق گردد...
ما نیز یارانِ آران خواهیم ماند!

هرچند دیر اما شادم که نام نامی عشق مسبب آشنایی با اپراهای عروسکی شد برایم! به دل نشستید تا همیشه...
که؛ هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به «عشق»...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید