تیوال فاطمه ایزدپناه | دیوار
S3 : 17:39:41
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
اجرا کنسل شد. بی هیچ توضیحی! به همین راحتی!
یعنی چه ؟!
کلا کنسل شده یا یک اجرا ؟
۱۲ خرداد
متاسفانه برای آقای دشت آرا مشکل حادی پیش اومده که مجبور به کنسل شدند براشون دعا کنید
۲۲ خرداد
امیدوارم هر چه زودتر مشکل شون برطرف بشود
۲۴ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زبان اصلی کپی از مار بازی بود، یا مار بازی کپی از زبان اصلی؟ یا شاید هر دو یکی بودند با اسم های مختلف...
دست زدن وسط نمایش؟!
خنده های نابجا که تمومی هم نداشت...
آوردن کودک 7-8 ساله برای دیدن این نمایش!!!
بگذریم...
تم اصلی نمایش شکاف در رابطه زناشوئیست، داستان زن و مردی که هر کدوم یک مسیری رو تو زندگیشون پیش رو گرفتن که لزوما هیچ کدومشون اشتباه نیست، دو تا آدمی که باهم شروع کردن، ولی هر کدوم تو یه مسیر متفاوتی از دیگری رشد کردن و روز به روز از هم دورتر و دورتر شدن، و چقدر غم انگیزه که بعد از پانزده سال همسرت غریبه ترین فردی باشه که تو زندگیت میشناسی.
بازی آقای دیرباز و خانم رهنما گیرا بود و تماشاگر رو همراه میکرد..
به شب آخر این اجرا رسیدم، این نمایشنامه زلر از باقی کارهاش مثل اگه بمیری، پدر و... خیلی جا مونده بودو تو محتوا و ساختار ضعیف عملکرده بود. یک داستان خطی و تم مشخص بدون کلایمکس و یا حتی پایانبندی خاصی. گزینه دیدم رو زدم.
من هم گزینه خواندم رو زدم :)
۱۹ اردیبهشت
امیدوارم بهترین انتخاب رو داشته باشید و هرچی که میبینید نهایت لذت رو ببرین :)
۲۱ اردیبهشت
@محمد جواد
ممنونم. :)
۲۱ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قلبم درد گرفت از این همه لبخند!
کابوس اسکیزوفرنیا، کابوس گم کردن واقعیته... و چه دنیای هولناکی میتونه باشه اگر دچارش بشی!
بعد از دیدن نمایش نمیدونستم این دردی که رو قفسه سینم سنگینی میکنه، برای یک بیمار روانیه، برای آدمهایی که به طرز ناباورانه ای به قتل رسیدن، یا برای خونواده هایی که در یک انتظار ابدی برای برگشتن عزیزاشون باقی موندن...

- مگه میشه عدالت رو خرید؟
کلارا: بله با پول میشه عدالت رو خرید... من یک میلیارد به شما میدم و عدالت رو از شما میخرم.
تاثیر پول رو انسانیت و شرافت بسیار دلهره آور و ترسناکه و آقای پیروزفر چقدر زیبا این ترس و دلهره رو تو دل تماشاگران نشوندن. نمایش ملاقات ذهن، منطق، انسانیت و وجدان من رو به چالش کشید و این نتیجه یک کارگردانی درست و دقیق میتونه باشه.
دست مریزاد به کارگردانی کار، و هنرمندی تمام بازیگران.
بدرخشید.
سلام و عرض احترام
متن به قدری قوی است که کارگردان زیاد نمیتواند به آن بیفزاید البته میتواند ازآن بکاهد که صد البته نکاسته بود
۲۳ فروردین
@کاغذیان: درود،
دوست عزیز زیاد بودن متن های قوی که ناتوانی کارگردان نتونسته اون رو به مقصد اصلی برسونه، از نظر من تبحر آقای پیروزفر در ترجمه و کارگردانیشون برای نشوندن این متن تو روح و روان مخاطب بسیار چمشگیر بود.
سپاس
۲۴ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حالم از تو بهم میخوره مامان...
حالم از این خونه بهم میخوره مامان...

اثر پرتوهای گاما بر گلهای همیشه بهار، اثر ارزشمند و شریفیست. با توجه به اینکه شبه اول اجرا بود و کمی ناهماهنگی در نورپردازی و تغییر پرده‌ها وجود داشت ولی کار بسیار شسته رفته و تمیز بود و تماشگر با تک تک اکتها و دیالوگها همراه میشد. خانم نصیرپور، یک هنرمند تمام عیار و دوست داشتنی هستن که امشب، روی صحنه این نمایش بینظیر بودند. بازی خانم طبایی و خانم مهین‌فر هم بسیار چشم نواز بود.
بدرخشید.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تئودته : جالبه که شما به زخم شهرتون می خندید ...

دوباره سقراط دوست داشتنی رو دیدم، نسبت به اجرای سال 93 یکسری از دیالوگها حذف شده بود، ولی همچنان کار زیبا و گیرایی بود.

اگه برگشتی
...
به ندا بگو از خونه بیرون نره
و یه خواهش دیگه، تا میتونی داروی ام اس بگیر و انبار کن تا مثل امروز در نمونی...

پرسه های معجونی بین گذشته، خیال، حال عجیب دلچسب بود.

برای بار دوم این نمایش رو دیدم، مثل بار اول که تو تماشاخانه پالیز دیدم برام جذاب و گیرا بود، با کمی دیالوگهای حذف شده، مخصوصا تو صحنه آخر.
خیلی دلم میخواست دوباره این دیالوگ رو بشنوم:
"میلاد: حسرت برای من یعنی تو که با این سنت سوار موتور هزار میشی و کسی کارت نداره ولی من از ترس تو نمی‌تونم سوار موتور بابام بشم."

بدرخشید.
متاسفانه من فقط همین اجرای اخیر رو دیدم و کارکرد موتور توی زیرزمین برام گنگ بود تا اینکه نقدهای نمایش رو سرچ کردم و متوجه همین دیالوگ در اجراهای قبلی شدم و فهمیدم منظور موتور داغون این قشر در برابر موتور هزار و سرحال اونوریاست که دارن می تازونن. حیف از ... دیدن ادامه » تیغ سانسور
۱۱ اسفند ۱۳۹۷
@آقای کارآمد هرچه به مذاق خوش نیاید سانسور میشود، کار خیلی کوتاهتر از اجرای دوره قبل شده بود، ولی بازیها انقدر روان و باورپذیر بود که حذف این دیالوگها توی ذوق نمیزد.
۱۲ اسفند ۱۳۹۷
پس صد اه و افسوس که بازم دیر رسیدم
۱۲ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بزرگترین موضوعی که ما به واسطه فرهنگ و نحوه اشتباه آموزش یاد نگرفتیم درک تعاملات و تناقضات انسانی اعم از مسائل جسمی، جنسی و عاطفی ست که حتی این بی سوادی در سالنی که برچسب ورود زیر 18 سال ممنوع هم خورده بود و همه انسانهای بالغی بودیم به دفعات به چشم می خورد. ما انقدر ضعیف و آموزش ندیده هستیم که به مسائلی که باید بیاندیشیم می خندیم... ما به بلد نبودن فنون مذاکره در روابط زناشویی می خندیم، به استفاده کلمه تخصصی دوره های جسمی زنانه می خندیم، به نیازهای مردانه می خندیم، ما به عاشق نبودن می خندیم، ما حتی به عاشق بودن هم می خندیم، به تلنبار شدن عشق در روح و روان یک زن 60 ساله میخندیم، به دلخوریهای عاطفی و جنسی یک مرد می خندیم... به ازدواج میخندیم، به معشوقه گرفتن بعد از ازدواج می خندیم، به طلاق می خندیم... چرا؟ چون تو تمام سالهایی که باید یادمان میدادند با ... دیدن ادامه » برچست ماخوذ به حیا بودن تمام این آموزشها را دریغ کردند و ما به این بی سوادی باد کرده روی دستمان می خندیم... تن شوری به زیبایی هر چه تمام تر سرانجام زندگی زوج های بی سوادِ(عاطفی- جسمی- جنسی) را نشان میدهد.

"با برچست ماخوذ به حیا بودن تمام این آموزشها را دریغ کردند"
دقیقا..
۳۰ آذر ۱۳۹۷
در سراسر نمایش از خنده های تماشاگران متعجب بودم. جاهایی که بایدبه فکر فرو میرفتن میخندیدن. این مشکل تو خیلی از نمایش ها دیده میشه.
در مورد مطلبی که گفتید کاملا موافقم. هرگز کلاس های تنظیم خانواده تو دانشگاه و فراموش نمیکنم که استاد جرات نداشت حرف بزنه. ... دیدن ادامه » انگار یه مشت بچه 2 ساله سر کلاسش بودن. انقدر شرایط بد بود که بعد از 3 جلسه دیگه نرفتم
۰۱ دی ۱۳۹۷
@نیلوفر عزیز امیدوارم با این قبیل تیاترها، کتابها و رویکردها این مشکلات پایه‌ای شناسایی و براش فرهنگ سازی بشه.
۰۲ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
توی مدرسه خیلی چیزا بهمون یاد دادند. معادله چند مجهولی، فوتوسنتز گوجه فرنگی. املای صحیح کلمات و خیلی چیزای دیگر... که در واقع همه‌ی چیزهایی که هیچ وقت به کارمون نیامد. باید چیزهای دیگری بهمان یاد میدادند. باید یاد میدادند که تنهایی را چطور زندگی کنیم. باید یادمان میدادند دلتنگی را بهانه نکنیم برای خر شدن دوباره. باید یادمان میدادند که همه‌ی معادلات مال روزهاست و شبها همه چیز فرق می کند، باید یادمان میدادند با هر رفتنی فرو نریزیم و با هر فروریختنی نمیریم. باید یادمان میدادند احمقیم اگر برای چیزهای بیشتر تلاش نکنیم، و اما احمق تر اگر داشته های الانمان را نبینیم. باید یادمان میدادند زخم ها خوب میشوند اما هیچ چیز، هرگز از حافظه زخم ها پاک نمیشود. باید یادمان میدادند زندگی در روبه روست نه پشت سر... باید یادمان میدادند آنها که دوستمان ندارند بالاخره ... دیدن ادامه » اما ناگهان و ناروا ترکمان میکنند...
تن شوری تیاتر ارزشمندیست و بسیار هوشمندانه تعارضات و تناقضات ذهنی انسان رو در روابط زناشویی به چالش کشانده است.
زیبا نوشتید، درود..
۳۰ آذر ۱۳۹۷
خیییییلی چیزا هست که تو مدرسه نمیشه یاد داد و یاد گرفت خیلی چیزا رو باید زندگی کرد تا درکشون کنی باید تجربش کنی تا بفهمیش و معمولا ادم برای اموختن و شناخت انها هزینه های سنگینی هم باید بپردازه که مهمترین هزینه همون زمان و عمرشه.
۳۰ آذر ۱۳۹۷
@جناب جعفریان سپاس.
@Mindreader بله مهمترین هزینه روح و زمان یک انسانه.
۳۰ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من اگر مرد بودم؛ دست زنی را می گرفتم، پا به پایش فصل‌ها را قدم می‌زدم و برایش از دلدادگی می‌کفتم تا لااقل یک دختر در نیا از هیچ چیز نترسد. شما زنها را نمیشناسید، زنها ترسواند. زنها از همه چیز میترسند... از تنهایی، از دلتنگی، از دیروز، از فردا، از زشت شدن، از دیده نشدن، از جایگزین شدن، از تکراری شدن، از پیر شدن، از دوست داشته نشدن... کافیست دوست داشتن و ماندن را بلد باشید. عشق ورزیدن و عاشق کردن، هنر مردانه است. وقتی زنها شروع کنند به ناز خریدن و ناز کشیدن، تعدل دنیا بهم می خورد.
سیمین بهبهانی
خانم ایزدپناه گرامی من فکر می کنم این نوشته یک نوشته کاملا مبتنی بر انگاره های جنسیت زده است.. این انگاره ها نابرابری و بی عدالتی در زیست زنانه و مردانه را تکثیر می کنند
زنها ترسو هستند؟ زنها از همه چیز می ترسند؟.... واقعا این جملات توهین آمیز به نظرتان ... دیدن ادامه » نمی رسد؟ من زنان شجاعی می شناسم که ترس و انفعال در قاموس شان‌نیست.این جملات از زن انفعال و سرشکستگی و وابستگی طلب نمی کند؟
زندگی و فعالیت های خود سیمین بهبانی مغایرت و تضادی عجیبی با این جملات دارد!!...واقعا چه انتخاب ضد زنی شده از سوی سازندگان این نمایش در بوروشور... شجاعت و مقاومت و استقلال تضادی با عشق و انتخاب های عاشقانه و غیرمنفعلانه ندارد.
ترس هم مانند هر احساس دیگر مردانه زنانه ندارد یک حس انسانی است...یعنی واقعا مردان از تنهایی نمی ترسند از دیده نشدن نمی ترسند ؟ اینطور نیست....
سپاس
۰۴ آذر ۱۳۹۷
سرکار خانوم ایزد پناه عزیز،
مرسى از شما...
برقرار و پاینده باشید.
۰۶ آذر ۱۳۹۷
خانم میترا
کرم در رگ های مسدود شده بیماران دیابتی?!!!
میشه رفرنس علمی وجود این کرم های محترم رو معرفی بفرمایید که من هم بدونم در عصر علم و تکتولوژی در قرن 21 این کرم ها دقیقا از کی و از کجا پاشون به داخل رگهای این بیماران عزیز باز شد?!
بقیه اش بماند...
۱۲ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گفتم: دوستت دارم.
گفت: تا ببینیم چی پیش میاد!!!
این مونولوگ شبیه پرسه زدن تو ذهن ناهوشیار یک عاشق افسارگسیخته میمونه که با افت و خیز صداش مدام سُر میخوری تو دل داستانش و با کلمه به کلمه‌ی حرفاش زندگی میکنی...
کار بسیار زیبا و تحسین برانگیزی بود.
یک داستان جنایی با هزار علامت سوال که بعد از تمام شدن نمایش هم، این علامت سوالها به قوت خود پابرجاست...
بازیها روان و لذت بخش بود، بخصوص جناب طباطبایی که یک هنرمند تمام عیاراند.
اگر به بازیها فارغ از داستان نگاه کنید، لذتی دو چندان خواهید برد.
سپاس از نظرتان
۱۰ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
- همیشه دوست داشتم یه دختر زیبا و کور باشم.
- تو هنوزم زیبایی!
- آره ولی دیگه کور نیستم...
خوشبختی یا توهم خوشبختی داری؟؟؟ که یک شبه با خوندن چند صفحه از کتاب تموم نشده توهم زدایی می شی و حالت بد میشه... کم کم می فهمی این حال بد مدتهاست زیر تخت اتاق خوابت جا خوش کرده و تو ازش بی خبر بودی....
زبان تمشک های وحشی، زبان ابداع نشده ایه که تمام آدمها برای ادامه مسیر به اون نیاز دارن، زبانی که درست بعد از شروع اولین سکوت باید دست بکار بشی و ازش استفاده کنی، زبانیه که تو رو سفت بغل می کنه و نوازشت می کنه و سُرت میده وسط خاطراتت، حتی تلختریناش که اگه نباشه یا نباشی از فرداش میشه شیرین ترین خاطرات زندگیت...
نمایش پر از فلش بک های نامنظمه که مدام تو رو پرت می کنه گوشه کنار زندگی زوجی که یادشون نمیاد از کی همدیگرو ندیدن، از کی حرف همو نفهمیدن، از کی همدیگررو لا به لای روزمرگی زندگی گم کردن، از کی یادشون رفته که چقدر عاشق همن و کدوم یکی و از کی حرف غم انگیزِ تلخ و دردناک طلاق رو زد...
متن زیبای نغمه ثمینی عزیز طعنه‌ی بزرگی به تمام فراموشی های زندگیمون بود، که یادمون باشه عشق مراقبت می خواد، که حواسمون بهم باشه همدیگرو تو پیچ و خم زندگی گم نکنیم، که ... دیدن ادامه » انتهاش چیزی جز یه حسرت بی پایان نیست...
دوستان عزیز دو عدد بلیت برای روز چهارشنبه ساعت 20 موجود است، متاسفانه خودم نمی تونم برم، اگر کسی دوست داشت این نمایش رو ببینه ایمیل بزنه، ممنون.
Izadpanah@live.com
محمد لهاک این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حادثه در ویشی یکی از برجسته ترین آثار آرتور میلر نویسنده آمریکایی ست که می توان به آن لقب نویسنده هایپر رئالیستی داد. آثار میلر تاثیر گرفته از شرایط سیاسی ،اقتصادی، اجتماعی، و شخصی دوران زندگی اش می باشد. حادثه در ویشی این روزها در سالن سمندریان با کارگردانی منیژه محامدی و هنرمندی محمد نادری، محمد اسکندری، فرناز رهنما و سایر بازیگران در حال اجراست. در لایه ی اول این نمایشنامه، میلر با نگاهی ژرف به مسائل سیاسی در دوره ای که میان نظام سرمایه داری و کمونیسم قرار گرفته، ما را به جامعه ای فاشیسم، می برد، که تمام مدت به نشان دادن ظهور نازیسم و کشتن یهودیان در فرانسه تحت اشغال نازی ها پرداخته ست. در ویشی داستان انسانهایی ست، از طبقه های مختلف اجتماعی که توسط نیروهای نظامی دستگیر شده اند و حالا در یک سلول کنار هم هستند. در لایه ای عمیق تر که مباحث روانشناختی ... دیدن ادامه » ظهور پیدا می کند، میلر با استفاده از دیالوگ هایی که میان این شخصیت ها رد و بدل می شود، بسیار هوشمندانه لایه های درونی انسان را مورد بررسی قرار می دهد. یک نقاش، یک افسر ارتش، یک خدمتکار رستوران، یک بازیگر، یک تکنسین برق،یک تاجر،یک کولی، یک اشراف زاده، و در نهایت یک افسر خسته از جنگ که حالا به ناچار باید تمام این آدمها را برای مرگ آماده کند و با هر کدام از آنها جان میدهد که محمد نادری بسیار هنرمندانه در این نقش حضور پیدا کرده و احساس مخاطب را بر می انگیزد. حادثه در ویشی در یک پرده شروع و تمام می شود،. استفاده از نورها و تلفیق آن با موسیقی، یک گودال در نمای روبه رویی صحنه اجرا ، با تصاویری از جنس آتش که یک به یک انسانها را می بلعد، به خوبی تداعی کننده کورهای آدم سوزی نازی ها می باشد.
در لایه ی سوم، کابوس تمام نشدنی جنگ است. داستان همیشگی قتل های وحشتناک و خشونت بار نازی ها، این بار به کورهای آدم سوزی بدل شده است، "کسی در مورد کوره های آدم سوزی چیزی شنیده است؟" دیالوگی که تمام آدم های محبوس شده در سلول را به یاد مرگ می اندازد ، و حالا داستان رنگ دیگری می گیرد. همه در تلاش برای زنده ماندن هستند و میلر ذهن مخاطب را به چالش بزرگی در برابر مرگ انسانیت می کشاند، یا به بیانی دیگر مرگ انسان به دست انسان. افسری که خود در تمام جنگهای ارتش به راحتی دست به روی ماشه می برد و انسان را به کام مرگ می کشاند، حالا در نقش قربانی تمام لحظه های عذاب آور قبل از مرگ را تجربه می کند. حال برای مخاطب این سوال پیش می آید که چرا انسان باید وجود داشته باشد؟ چرا زندگی یک انسان به دست انسان دیگری ست؟ داستان جنگ روندی ست مستدام که از گذشته تا کنون ادامه پیدا کرده است، و تفسیر انسانها از جنگ در مقام قربانی شوند و قربانی کننده ، همیشه متفاوت است، و این تکه ای از سیاهی درون انسانهاست که در زمان قدرت ظهور پیدا می کند، و در تمام مدت اجرا مخاطب دنبال یک روزنه امید برای اثبات به سیاهی درونش می باشد که شاید هنوز انسان نمرده باشد. میلر در آخر نمایشنامه با یک شخصیت از طبقه بورژوا به صورت بسیار دراماتیک نشان میدهد که در میان تمام این طبقه بندی انسانی، باز هم امید برای دیدین شرافت و انسانیت وجود دارد. شاید بسیار کم، اما انسانیت هنوز نفس می کشد.

لاک قرمز به کارگردانی سید جمال حاتمی، فیلمی تلخ و رئال افراطی می باشد که مخاطب را وادار به همزاد پنداری می کند. کارگردان در این فیلم قصد دارد بیینده را به جستجو در زندگی پر تنش دختری به نام اکرم با بازی پردیس احمدیه دعوت کند، دختری که در آغاز فیلم غرق در رویایی به قرمزی لاک دستهایش است و آرزوهایش را با دوستش مرور می کند، اما به سرعت رنگ قرمز از دنیای اکرم محو می شود و فضای داستان بعد از چند دقیقه و ورود او به خانه رنگ دیگری می گیرد، نمای خانه و دعوای پدر و مادر بعد از ورود اکرم به خانه، بسیار هوشمندانه انتخاب شده است، و به خوبی توانسته دلهره ی اتفاقات بد را در دل بیننده ایجاد کند. در زندگی اکرم پدری معتاد اما امیدوار را با بازی بهنام تشکر می بینیم که بسیار تاثیر گذار و درخشان بود، پدری نجار که فقط عروسکهای غمگین چوبی میسازد، و از ساختن هر نوع وسیله ... دیدن ادامه » چوبی دیگری امتناع دارد، گویی این عروسکها خود او هستند که از شرایط کنونی زندگی غمگین اند، و تصمیم دارد با فروش این عروسکها، سنگینی این همه تلخی را از روی خانواده بردارد. پانته ها پناهی ها در نقش اعظم و مادر اکرم، بسیار تحسین برانگیز بود. بیننده به راحتی، خستگی تمام سالهای زندگیش را در چهره ی بی رمق و بی رنگ ورویش می تواند بخواند. زنی که نزدیک به انتهای خودش می باشد، و برای رهایی از فقر به دنبال کارگری در خانه دیگران است که منجر به دعوا با پدر اکرم می شود. نقطه عطف در لاک قرمز بیش از یک می باشد، و کارگردان در پی آماده کردن شخصیت اکرم برای دردهای بزرگتر می باشد، اما تمام این خفقان و بدبختی را به شکلی دراماتیک به تصویر می کشد، چرا که اکرم نه تنها خسته نمی شود، نمی ترسد و تسلیم نیز نمی شود، بلکه یک قدرت و انگیزه بسیار زیادی برای نجات زندگی از دست رفته خانوادش پیدا می کند، و در ادامه داستان می بینیم که درد بیننده به مراتب بیشتر از اکرم شانزده ساله ی قهرمان است. سیاه و سفید داستان در لاک قرمز، بعد از مرگ پدر خانواده شروع می شود، مادری خسته با سه فرزند که توان کشیدن این همه بار را ندارد، گزینه حذف و به اراک فرستادن اکرمی که کارگردان در طول فیلم چندین بار توسط کارکترهای مختلف به شباهت او و پدرش تاکید داشت، نشان حذف چهره تمام و کمال پدر در خانواده توسط مادر خسته و نا امید است که با مقاومت های اکرم میسر نشد. حجم خستگی اعظم به قدری زیاد است که تنها گزینه ی، حذف را بلد است، اول حذف شوهرش، بعد اکرم، بعد بچه داخل شکمش، و در آخر خودش. در نمایی دیگر اصرارهای دختر قهرمان به صاحبخانه، تکرار جمله "من پولش رو جور می کنم"، تلاش برای فروش عروسکها، تلاش برای اثبات بالغ بودن، تلاش برای حمایت و نگهداری از خواهر و برادر کوچکترش، فرار از دست مادر، فرار از دست مامورین شهرداری، فرار از هرچه مانع است، از پردیس احمدیه در نقش اکرم یک ابر قهرمان ساخته است که تمام ناتوانی های مادرش را در خودش حل کرده، و به صورت افراطی به دنبال یک انقلاب در زندگی خانواده اش می باشد.
لاک قرمز در فرم، ساختار مناسبی دارد اما در محتوا کمی شتاب زده عمل کرده است بخصوص در نشان دادن گذر زمان، همچنین در بخش هایی از داستان حجم این همه تلخی و بدبختی در زندگی یک دختر بچه شانزده ساله از حد تحمل بیننده خارج است. در انتهای داستان استفاده از لاک قرمز و تبدیل عروسکهای چوبی غمگین به عروسهایی با لب و لاک های قرمز و تلفیق نگاه ایده آل قهرمان داستان با دنیای رئال آدم بزرگها یک پایان زیبا را رقم می زند.
اکرم دست از تلاش برای تبدیل رویا به واقعیت بر نداشت، با لاک قرمز دوست داشتنی اش شروع به رنگ کردن دنیای سیاه و سفیدش کرد و با سبدی از رویاهایش از خانه رنگ ورو رفته پا به دنیای واقعی گذاشت.
ضمن اینکه به نظر من در انتها اون پایان بندی نشون داد که از این اکرم ها توی شهر به وفور یافت شده و فیلم در ابتدای دنبال کردن داستان یک اکرم دیگر به پایان رسید
۱۰ دی ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حاضر بودم به خاطرت با تمام دنیا بجنگم، تموم روز خودمو بزنم به مریضی تا همه روز تماشات کنم، تو همه ی چیزی بودی که من از دنیا می خواستم و چقدر به خاطرت رنج کشیدم...
عجب شبی بود...پس کوچه های ایرانشهر از قدمهایم تمام شد، ولی حال و هوای این نمایش دلربا تمام نشد، که نشد ، که نشد...