تیوال راضیه فیض آبادی | دیوار
S3 : 16:40:04
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
نمایش هفت دقیق برای من تلنگری بود به ساده‌اندیشی‌ها، بدیهی‌پنداشتن‌ها، قبول یا رد کردن‌های بدون استدلال و هزاران هزار از این گونه رفتارها که عادت ذهنی هر روزه‌ام شده است. تاسف‌انگیز بودنِ کوچک‌شمردنِ کسر ِهفت‌دقیقه از وقت استراحت من، در عرض یک نمایشِ هفتاد دقیقه‌ای کاری است که این نمایش می‌کند، و مهم‌تر از آن پررنگ‌کردن نقش استدلال‌ورزی در گفت‌وگو، شنیدن نظرات مخالف، نقد مدعا به جای مدعی چیزهایی است که نیاز این روزهای ماست. نیازی که در هیاهوی مشکلات و تنگناهای مختلف فردی و اجتماعی کم‌رنگ می‌نماید.
نمایش به شیوه‌ای مشابه با فیلم‌هایی نظیر دوازده مرد خشمگین، با سعی در آشکار کردن جنبه‌های ناپیدای یک گزاره‌ی به ظاهر ساده، می‌کوشد آن‌چه در فرآیند یک گفت‌وگو اتفاق می‌افتد را موشکافانه بازنمایی کند. این روند مانند هر گفتگوی واقعی ... دیدن ادامه » سرشار از تنش‌ها، سوگیری‌های شناختی، مغالطات استدلالی، تفکر، نگاه انتقادی و ... است و منِ تماشاچی که هزاران بار در گفتگوهای مشابهی از این دست، هر بار در جایگاه یکی از این شخصیت‌ها قرار گرفته‌ام، فرصت می‌یابم از زاویه‌ی سوم شخص به خودم نگاه کنم و این فرصتی است که تئاتر و در نگاهی کلی‌تر هنر به من پیشکش می‌کند، فرصتی که بسیار بعید می‌دانم در حین روزمرگی‌های روزگارِ روزهای پرشتاب این روزها نصیبمان شود.
ممنون از همراهی و نظرتون
۲۴ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
راضیه فیض آبادی
درباره نمایش هار i
تا وسطای اجرا فکر میکردم مسئله‌ی اصلی، زندگی در معرض دید دیگرانه، جامعه‌ی مدرنی که همه‌ی آدما تشنه‌ی دیده شدن توش هستند و بلایی که سرشون میاد، شی‌واره شدن انسانی هست که دیگه اصالت براش حتی یه دغدغه‌ی دور هم نیست و جامعه‌ای که وحشیانه به این میل دامن میزنه، دوربینی که منتظر بود تا سوژه‌شو شکار کنه و اگه سوژه تن‌به این کار نمی‌داد راه میفتاد می‌رفت سوژه رو حتی پشت پرده تئاتر پیدا می‌کرد و نشونش میداد، داشتم از کار لذت میبردم و برای خودم دونه‌دونه نشونه‌ها رو معنا می‌کردم و کیف می‌کردم، رسیده‌بودم تقریبا به آخرای نمایش اون‌جایی که دوربین با یک ظرافت خاصی از اون‌همه هیاهوی صحنه زوم کرده بود روی پاهای نحیف و لاغر اون پسر که به سختی و تلوتلوخوران پیش می‌رفت، رقت‌انگیزی اون صحنه منو گرفته بود، زیبا بود و تاثیرگذار. قدم‌های محکم پسرو ... دیدن ادامه » ابتدای نمایش یادم میاورد. ولی یهو یه چیزی به چشمم اومد، این‌که چقدر اون دوربین داره سلطه‌جویانه به نگاهم جهت میده، چرا من از تمام اون هیاهوی صحنه، پر از نشانه، محو صفحه‌ی نمایش اون سر سالن شدم، چرا منتظرم اون دوربین هر چی رو که میخواد به من نشون بده، چرا خودم انتخاب نمی‌کنم چی ببینم چی نبینم، دقت کردم چقدر وسط صحنه چیزایی بوده به همون زیبایی که باید بهش خیره بشم، این دوربین داره با من چی کار می‌کنه، از اول نمایش با من چی کار کرده، چقدر دیر دستشو خونده بودم، لجم گرفت دلم میخواست برمیگشتم اول سطر. فکر می‌کردم حرف نمایش حکایت آدماییه که زندگیشونو بدون خلوت بدون حریم امن خصوصی جلوی چشم همه میگذرونن، ولی دیدم حکایت منه که فکر می‌کنم میتونم گول رسانه رو نخورم، حکایت منه که فکر می‌کنم آدمای ایسنتاگرامی آدمای سطحی‌ای هستند که جلوی دوربین مسواک می‌زنن، غذا می‌پزن، میز می‌چینن بچه‌دار میشن. ولی دریغ که خودم‌ بیشتر گول می‌خورم با ادعا گول می‌خورم.
من نمیتونستم حسمو بیان کنم کامل راجب این نمایش و اعتراض واقعا حرفاتون حرفای منم هست چیزایی که من تو حین اجرا حسش کردم ووچه خوب نوشتین ♡
۰۲ دی ۱۳۹۷
چه خوب که تجربه مشترکی داشتیم با هم ❤
۰۳ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این یک شازده‌کوچولو نیست!

اگر می‌خواهید به این فکر کنید که زبان، چگونه می‌تواند یک اسطوره، قهرمان یا شخصیت محبوب‌تان را به یک کاراکتر معمولی، خیلی خیلی معمولی تبدیل کند، پیشنهاد می‌کنم این تئاتر را ببینید. اگر شازده‌کوچولو را دوست دارید یا شازده‌کوچولو برایتان یک قهرمان است که از سیاره B612 به زمین آمده است و با نگاه زیبایش در متعارف‌ترین و معمولی‌ترین مناسبات جهان‌تان، اما و اگر می‌کند و به دنبال آن یادتان می‌آورد که زمین می‌توانست جای بهتری برای زندگی کردن باشد اگر ساکنانش کمی شبیه شازده‌کوچولو ‌بودند، با دیدن این نمایش غمگین می‌شوید؛ در همان زمانی که دارید از تهِ دل می‌خندید. غمگین می‌شوید و تا چند روز شاید غمگین بمانید که چرا شازده‌کوچولوی قهرمان‌تان وارد معامله‌ی خرید یک حمام قدیمی شد که می‌خواهند به جایش یک مگامال بسازند.
داستان ... دیدن ادامه » از جایی شروع می‌شود که شازده‌کوچولو از سیاره‌اش به زمین می‌افتد و این بار نه از قضا، بلکه با برنامه‌ریزی وارد یک حمام قدیمی تهران در سال 1397 می‌شود، چرا؟ چون دنبال خشت اولش می‌گردد چون شنیده است «خشت اول گر نهد معمار کج/ تا ثریا می‌رود دیوار کج». از همین‌جا پای زبان به داستان باز می‌شود، زبان در فرم ضرب‌المثل‌ها، کنایه‌ها و استعاره‌های زبانی بازنمایی می‌شود. خاستگاه آن‌ها، تجربه‌های زیسته، داستان‌های تاریخی و پس‌زمینه‌های فرهنگی است که گویشوران زبانی لزوما از سیر تاریخی و تکوینی آن آگاه نیستند و شاید از همین روست که دلالت آنها در هر زمان ودوره‌ای، تغییر ماهیت می‌دهد؛ آن‌چنان که در نمایش «خنده بر هر درد بی‌درمان دواست» به هجوآمیزترین شکل ممکن در نسبت با پس‌زمینه‌ی فرهنگی خود به کار گرفته می‌شود.
اگر از اندیشه‌ی فوکو برای خوانشِ نمایش وام بگیریم باید از نقش گفتمان سخن بگوییم، گفتمان در آرای فوکو نمایانگر تبیین زبان در ورای جمله، کلمات و عبارات است. او آن را در علایم و کنش‌های غیرکلامی و تمامی ارتباطات میان افراد، جست‌وجو می‌کند. این موضوع در نمایش به خوبی بازنمایی شده است، برای مثال در صحنه‌ای از نمایش، وقتی حمومی با ژست مخصوصی می‌گوید «بفرمایید!»، تماشاگر از این‌ کنایه «زحمت را کم کنید» برداشت می‌کند یا هنگامی که در ابتدای ورود شازده‌کوچولو، حمومی او را تنها با تغییر لحن، «شااازده» خطاب می‌کند معنایی کنایه‌ای با بار منفی را انتقال می‌دهد که نقش کنش‌های غیرکلامی در ارتباط میان افراد را پررنگ می‌کند که ریشه در معنایی ورای جملات، کلمات و عبارات دارد.
برای اشاره به نقش پررنگ گفتمان در خوانش این نمایش خوب است به نکاتی اشاره شود که خارج از متن نمایشنامه ولی در خدمت ایده‌ی اصلی آن است. پررنگ‌ترین مولفه در این میان عنوان نمایش است « داستان تاسیس یک طباخی در B612 به جهت بار گذاشتن کله پاچه حیوان ناطق توسط انسان زبان بسته به زبان تخریب». این عنوان آن‌چنان طولانی است که کسی را یارای یک نفس خواندنش نیست، و برای فهم منظور آن بایستی چندباری دوباره به ابتدای آن نگاهی بیندازید. باید چفت‌وبست عنوان نمایش را در ذهن بازسازی کنید، چرا که عنوان نمایش برخوردار از هژمونی یا قدرتی است که نمی‌توانید ساده از آن بگذرید و حتما لازم است چندین بار از اول تا به آخر بخوانید و این می‌‌تواند سرآغاز قدرت‌نمایی نمایش «داستان تاسیس» باشد.
اگر خوش‌شانس باشید و پیش از دیدن نمایش از تیزر تبلیغاتی آن چشم پوشی نکرده باشید، قسمت دیگری از ایده‌ی اصلی کار حساسیت‌تان را برمی‌انگیزد؛ شازده‌کوچولو به مثابه نماد سرمایه‌داری. او پای گیشه‌ی فروش بلیط نمایش ایستاده و خودش هم به تماشای این نماد سرمایه‌داری آمده است و در این بازی مشارکت می‌جوید.
فوکو در بحث ارتباط قدرت با گفتمان اشاره می‌کند که گفتمان، بیان ایده‌آلیستی پندارها نیست، بلکه در چارچوبی کاملاً ماتریالیستی، بخشی از ساختار قدرت در درون جامعه است. اهمیت گفتمان‌ها در این است که آشکارکننده‌ی بازی قدرت در جایگاه‌های مشخص‌اند. گفتمان‌ها بیانگر ایده‌های نظری راجع به جایگاه‌های طبقاتی نیستند، بلکه کنش‌های قدرتی هستند که فعالانه به زندگی و جامعه شکل می‌دهند. در این نمایش، نقش واژه‌ی «دکتر» و قدرتی که این واژه به مرجعش می‌دهد بازنمایی می‌شود؛ آن‌جا که شازده‌کوچولو از این عنوان استقبال می‌کند و از دیگران می‌خواهد او را دکتر صدا کنند. یا در قسمتی دیگر از نمایش که گلِ زیبا و لَوَند نمایش با اجرای آوازی یک بیت شعر، در آنی مناسبات قدرت را به‌هم می‌ریزد و خود را از کاراکتری حاشیه‌ای به متن فرامی‌خواند و از جایگاه قدرتمندتری برخوردار می‌گردد. تبدیل کاراکتر «حمومی» به «مهندس» نیز نوع دیگری از تثبیت این اقتدار است.
در اجرای نمایش، بازی قدرت با انگاره‌های سرمایه‌داری پیوند می‌خورد؛ تبدیل حمام قدیمی که شازده‌کوچولو را برای یافتن خشت اول به آنجا می‌کشاند به یک مگامال که نماد سرمایه‌داری در جامعه‌ی مدرن است، اشاره‌ی دلالت‌مندی به این درهم‌تنیدگی است. آن‌چنان‌که شازده‌کوچولو به جای جست‌وجوی خشت اول به فکر مشارکت در ساخت مگامال و این معامله‌ی پر سود می‌افتد.
در صحنه‌هایی از نمایش، شازده‌کوچولو تغییر لحن می‌دهد و جایگاه قدرت میان او و حمامی تغییر می‌کند. تغییر لحن شازده‌کوچولو یک جدال گفتمانی را بازنمایی می‌کند، جدالی که کاملا متاثر از این بازی قدرت است، آن‌چنان‌که شازده‌کوچولو با لحنی زورمندانه نسبت به حمامی اِعمال قدرت می‌کند. این در واقع، بازنمایی‌کننده‌ی استحاله‌ی شازده‌کوچولو در تحول گفتمانی ذیل مناسبات نظام سرمایه‌داری است، همان نظامی که شازده‌کوچولوی دوسنت اگزوپری را در هفتاد و چند روایت فارسی برگردان می‌کند و به بازار عرضه می‌کند تا شازده‌کوچولو و ارزش‌های اصیلش را به کالایی مصرفی و عامه‌پسند تبدیل کند.
اما به این نمایش دو پرسش نقادانه‌ی جدی نیز وارد است؛ اول آن‌که آیا پردیالوگ بودن و وجود گفت‌وگوهای پررفت‌وآمد، فارغ از این که چقدر این گفت‌وگوها در خدمت ایده اصلی کار است، نمی‌تواند تمرکز مخاطب بر ظرائف نمایش را تحت تاثیر قرار ‌دهد؟!
دوم آن‌که، با توجه به رویکرد نقد گفتمانی نهفته در اجرای این اثر، آیا نمایش «داستان تأسیس» توانسته است در جایگاه هفتاد و چندمین روایت فارسی، شازده‌کوچولویی را خلق کند که مشت خود را در بازی قدرت باز کرده و ذهن مخاطب نقاد را برانگیزاند؟! آن‌چنان که تماشاگر در برابر این روایت‌های متکثر، منفعل نبوده و فعالانه به نقد شازده‌کوچولوی نمایش «داستان تاسیس» بپردازد.
بشرط اینکه سانس ویژه بزارن
۱۷ خرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دال‌های بی‌مدلول و مدلول‌های بی‌دال

زبان تمشک‌های وحشی، حکایت زبانی است که از انجام رسالتش که همان ارتباط است قاصر است. عنوان نمایش اولین نشانه را میدهد، زبان، که خاص موجودی است به نام انسان، که وظیفه‌اش ارتباط است میشود مال تمشک‌های وحشی. رابطه‌های انسانی به واسطه‌ی زبان است که شکل می‌گیرند و محکم می‌شوند، اما وقتی زبان، میشود زبان تمشک‌های وحشی، گویا کارکردش برای انسان همان‌قدر است که برای تمشک‌های وحشی.
در اسطوره بابل آمده است، هنگامی که خداوند به شهر و برجی که در حال ساخته شدن بود، نظر انداخت گفت: زبان همه‌ی مردم یکی است و متحد شده، این کار را شروع کرده‌اند. اگر اکنون از کار آن‌ها جلوگیری نکنیم، در آینده هر کاری بخواند انجام خواهند داد. پس زبان آن‌ها را تغییر خواهیم داد تا سخن یکدیگر را نفهمند.
انسان هایی که می توانستند همدست ... دیدن ادامه » و هم زبان با یکدیگر با هم علیه خدایان وارد عمل شوند تا به لذت زمینی در برابر درد آسمانی دست بیابند، به گروه های متفاوت زبانی تقسیم می شوند که دیگر حرف یکدیگر را نمی فهمند و هر یک به سویی روان و برج متوقف شده و بر عکس درگیری و تفرقه و تنش میان آنها بالا می گیرد.گویی که زبان اگر که متفرق نمیشد میتوانست سر به آسمان‌ها بگذارد و نیرویی به آدمیان دهد هم‌رتبه خدایان و خدایان را هراس افتاد.
زبان تمشک‌های وحشی، تمام این نفرین خدایان را بازمی‌گوید، انگار که حتی اگر زبان را به تمامی شناخته باشی، که اگر حتی زبان‌شناس باشی، اگر هر آن‌چه گفتنی است به چندین زبان زنده دنیا بازگویی، اگر حتی بتوانی آن را به زبان‌های ساختگی برگردانی، حتی اگر آن‌قدر پیش‌رفته باشی که بتوانی کوچک‌ترین واحد معنادار زبان، جمله را فروبکاهی به چند حرف و آن‌حروف معلق در فضا را به نچسبیدنی فرم ممکن به هم بچسبانی و هنوز هم تمام این دال‌های پراکنده توانسته باشند به آن مدلول مشخص اشاره کنند، باز هم از فهمیدن همدیگر عاجز هستی. و انگار این همان نفرین خدایان است.
زبان از دالان تکرار و ملال زندگی که بگذرد انگار اگر چه بایستی به واسطه پختگی در بستر زمان، باقوام‌تر باشد، که توانسته باشد اتصال محکم‌تری بین دال‌ها و مدلول‌های انسان‌ها برقرار کند، که از دریچه‌ی هم‌زبانی راهی بگشاید به دل، بشود همدلی، ولی الکن می‌ماند. که اتفاقا جایی که باید کارکردش اتفاق بیفتد، بی‌رنگ میشود، که دیگر مدلول‌های من، مدلول‌های تو نیستند که تمام دال‌ها انگار به هیچ چیز مشترکی اشاره نمی‌کنند و سوال اینجاست که چه اتفاقی می‌افتد که زبان این اندازه قاصر می‌شود.
زبان تمشک‌های وحشی، به دنبال یافتن این سوال است، شاید سهمگین‌ترین شکل این اتفاق در روزمرگی‌ها و تکرارها و عادت‌های یک زندگی مشترک عاشقانه بیفتد، رابطه‌ای که زبان در ابتدا، بهانه‌ای است برای شکل‌گیری این رابطه و به مرور علتی است برای قوام این رابطه، ولی از جایی که به روشنی مشخص نیست از کجا، زبان همچون عشق راهی وارونه می‌رود، که قطعه شعری که زمانی بیان عاشقانه‌ها بوده است، میشود ابزار فاصله‌اندازی، ابزار کینه‌‌توزی، میشود چیزی برای وارونه‌کردن مسیری که یک رابطه می‌پیماید و از آن‌جاست که دیگر، واژه‌ها محو می‌شوند، دود می‌شوند به آسمان می‌روند، میان یک زندگی مشترک، حرف جای خود را به سکوت می‌دهد، و این انگار ابتدای ویرانی است، چرا که انگار از روز نخستین رسالت زبان‌(یک زبان مشترک) رساندن آدم‌ها به آسمان بوده ولی با نفرین خدایان زبان نیروی جادویی خود را از دست می‌دهد.
اما همچنان سوال باقی است در زبان تمشک‌های وحشی این راه وارونه زبان، از کجا آغاز میشود؟ آیا از زمانی که داوود دیگر دنیایش را نمی‌بیند، دیگر تفاوت‌های کوچک دنیا به چشم نمی‌آید، آیا از زمانی که دنیا، آخرین یادداشت‌های داوود را نخوانده در باکس ایمیلش باقی می‌گذارد؟ آیا از آن‌جا که ن.ک راهش را میان گفتگوهای آن‌ها باز می‌کند؟
وحید این را خواند
محمد رحمانی، علیرضا ثقه الاسلامی، Saara1 و الناز زالی این را دوست دارند
آیا زبان منشاء تفاهم است، یا عدم تفاهم و یا شاید سوءتفاهم؟!
۲۴ مرداد ۱۳۹۶
اگه تقدیرگرایانه نگاه کنیم، اساسا زبان ابزاری برای رسیدن به تفاهم نیست.
۲۴ مرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دکتر ملکیان در یکی از سخنرانی‌هایش دررابطه با عنصر تخیل و اخلاقی زیستن انسان‌ها اشاره میکند: انسان‌ها هرچه تخیل بیشتری داشته باشند، هنرمندترند. برای اخلاقی زیستن باید قدرت تخیل بالا باشد. کتاب «ابتذال شر» حاصل شرکت کردن هانا آرنت، فیلسوف بزرگ معاصر در محاکمه آدولف آیشمان، یکی از افسران جلاد آلمان نازی، پس از جنگ بود. آیشمان مسئول «اداره امور مربوط به یهودیان» در دفتر مرکزی امنیت رایش بود و نزدیک به 400 هزار یهودی را کشت. پس از تشکیل اسرائیل یهودی‌ها این شخص را ربوده و برای محاکمه به اسرائیل بردند. آرنت که شخصا در این محاکمه حضور داشت، در کتاب «ابتذال شر» نوشت که آیشمان هیچگونه رذیلت اخلاقی فردی ندارد و فقدان «قدرت تخیل» در وی باعث کشته شدن 400 هزار یهودی شده است. به باور آرنت اگر آیشمان دارای قدرت تخیل بود، می‌توانست خود را جای یک مادر یهودی ... دیدن ادامه » تصور کند که تمام اعضای خانواده‌اش را به کوره‌های آدم‌سوزی برده‌اند، بنابراین از جنایت دست می‌کشید.
قدرت تخیل در ادبیات به خوبی پرورش مییابد و در این میانه از نظر من نقشی که تاتر و رمان بازی میکنند بسیار پررنگ است، در واقع اگر قدرت تخیلی نداشته باشید نمیتوانید از خواندن رمان لذت ببرید، نمیتوانید به دنیای ذهنی شخصیت ها نزدیک بشوید، نمیتوانید درد و رنج آن ها را درک کنید و بفهمید که فلان شخصیت در فلان جای داستان چرا فلان واکنش را نشان داد یا چرا انقدر در خود فرورفت؟ چرا شکست؟ چرا فروریخت؟ در دیدن تاتر هم همین گونه است. اما میخواهم بگویم بعضی از نمایش ها هستند، که شما را مجبور میکنند که تخیل کنید و فراتر از آن همدلی کنید، اگر تخیل کردن منجر به همدلی کردن بشود، شاید دنیا جای بهتری برای زیستن باشد، همدلی یعنی وقتی که بتوانید خودتان را در پوست دیگری فرو ببرید و از همان دریچه‌ی باورهای او به جهان نگاه کنید و احساسات، عواطف و خواسته‌های خودتان را مانند او شکل دهید و کروماکی شما را یاری میکند که تلاش کنید در پوست دیگری فرو روید.
کروماکی، در این دنیایی که هر روز بی‌تفاوت فقط شاهد و ناظر بدترین اتفاق‌ها و خشونت‌ها هستیم، قصد دارد دست‌مان را بگیرد ببرد جایی که بتوانیم از دریچه‌ای دیگرگونه ببینیم، که انقدر بی‌تفاوت نگذریم، که تخیل کنیم، از خود بپرسیم، اتفاقی که فقط شاید چند دقیقه سرخط خبرهای روزنامه‌ها و سایت‌های خبری بود، چگونه می‌توانست باشد.
کروماکی از بیرون سالن شروع می‌شود، جایی که چند استوانه گذاشته‌اند تا نقش صندلی را برایت بازی کند، جایی که تماشاچی به حالتی مستاصل باید جایی برای ایستادن یا نشستن پیدا کند و منتظر بماند و کسی هم نیست توضیحی بدهد، کمی با کلافگی به صورت یکی‌یکی باید وارد سالن شوی. بقیه‌اش را دوستان گفته‌اند که با چه فضایی روبه رو میشوی.
نمایش که شروع می‌شود، تنها خودت هستی که باید سوژه‌ات را پیدا کنی، ببینی قادری خودت را جای کدام یک بگذاری، پناه جوی سوری؟ عراقی؟ افغانی؟ بحرینی یا ایرانی؟ سوژه ات را که پیدا کردی دیگر خیلی سخت است که از او جدا شوی، که عمق نگاهش را رها کنی و به دیگران چشم بدوزی، شاید این اولین قدم باشد که بتوانی در پوست دیگری فرو بروی، در کروماکی همه بازیگران، در طول نمایش، در پوست نقششان فرو رفته‌اند، حتی وقتی آن سوی سالن همه به تماشای مهلکه‌ای نشسته‌اند، چند نفر را در گوشه‌هایی میبینی که دارند با کابوس‌ها و ترس‌هایش عرق میریزدن، که مردمک چشم‌هایشان از ترس گشاد شده است، که دستان‌شان میلرزد، یکی هست که هی کوله‌اش را از اضطراب باز می‌کند و میبندد. از درک همه نمایش شاید بازبمانی، شاید در جریان هر آن چه باید قرار نگیری، ولی این هم مثل خود زندگی است.
نمایش که تمام شد، فکر کردم که چقدر، چقدر ادبیات کمک میکند که اخلاقی تر زندگی کنم.
کمپانی هنرهای اجرایی ویرگول و وحید این را خواندند
حامد حسینیان برزی و کیان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید