کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال هانیه خدابخش | دیوار
S3 : 05:31:08 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
"دستهامان
نرسیده ست به هم ..."

از دل و دیده ، گرامی تر هم، آیا هست ؟
- دست ،

آری ، ز دل و دیده گرامی تر :
دست !

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل کنی از دنیا ،
دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در ... دیدن ادامه ›› روی زمین ،
دست دارد همه را زیر نگین !
سلطنت را که شنیده ست چنین ؟!

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست !
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .


در فروبسته ترین دشواری ،
در گرانبارترین نومیدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

-هیچت ار نیست مخور خون جگر ،
دست که هست !

بیستون را یاد آر ،
دست هایت را بسپار به کار ،

کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار !

وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،
دست هایی که به هم پیوسته است !
به یقین ، هر که به هر جای ، در آید از پای
دست هایش بسته است !

دست در دست کسی ،
یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست کسی
یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست کسی داری اگر ،
دانی ، دست ،

چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست ؛


لحظه ای چند که از دست طبیب ،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،
پرچم شادی و شوق است که افراشته ای !
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !

دست ، گنجینه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،

خواه در یاری نابینایی ،
خواه در ساختن فردایی !

آنچه آتش به دلم می زند ، اینک ، هر دم
سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم !

بار این درد و دریغ است که ما
تیرهامان به هدف نیک رسیده است ، ولی

دست هامان ، نرسیده است به هم !

(( فریدون مشیری ))
سپیده عشق

آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست

امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست

خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش

تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم

لذتی ... دیدن ادامه ›› ناشناس و رؤیا رنگ
می دود همچو خون به رگ هایم

آه ... گوئی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز

در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز

ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید

همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید

آه ... باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آندو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد

بی گمان زان جهان رؤیائی
زهره بر من فکنده دیده عشق

می نویسم بروی دفتر خویش
«جاودان باشی، ای سپیده عشق»

" مجموعه اشعار فروغ فرخزاد ،،، دیوار"
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی گاه به کام است و بس است
زندگی گاه به نام است و کم است
زندگی گاه به دام است و غم است

چه به کام و
چه به نام و
چه به دام،
زندگی معرکه همت ماست،...
زندگی میگذرد...

زندگی گاه به نان است و کفایت بکند
زندگی گاه به جان است و جفایت بکند
زندگی گاه به آن است و رهایت بکند
چه ... دیدن ادامه ›› به نان و
چه به جان و
چه به آن،
زندگی صحنه بی تابی ماست، ..
زندگی میگذرد...

زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد
چه به راز و
چه به ساز و
چه به ناز،...
زندگی لحظه بیداری ماست، ..
زندگی میگذرد..!

پس بیایید...
قدر هر لحظه آن را،
همگان نیک بدانیم
دوستان...!
شاید یک لحظه دیگر
هیچکدام نباشیم در آن .!

از...(نمی دونم:(...)
"بدترین قسمت زندگی ، انتظار کشیدن است
و بهترین قسمت زندگی
داشتن کسی‌ است که
ارزش انتظار کشیدن را داشته باشد … "

ریچارد باخ
بعضی ترانه‌ها را
می توان
بارها و بارها
گوش داد

بعضی انسان‌ها را
می‌توان
بارها و بارها
دوست داشت ..

ایلهان برک
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم

آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده‌ام که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم ... دیدن ادامه ››
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم

دیوان شمس
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم
انتخابت عالی بود بانو
۱۱ آبان ۱۳۹۳
ممنون ماهور عزیزم:)
۱۲ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ﻣﻦ ﻫﻨوز
ﮔﺎﻫﯽ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ
ﺗﻮ ﺭﺍ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ

ناظم حکمت
امان از ناظم حکمت....مرسی هانیه
۰۵ آبان ۱۳۹۳
ماهور عزیزم ممنون از انتخاب زیبات :)

بگذار تو را دوست بدارم
زیرا که تو هم
به این دوست داشتن احتیاج داری

ایلهان برک
۰۵ آبان ۱۳۹۳
خواهش هانیه عزیزم ممنون از این اشتراکات و حس زیبات
۰۵ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

من دلم می‌خواهد
خانه‌ای داشته باشم پر دوست،
کنج هر دیوارش
دوست‌هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو…؛
هر کسی می‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند.
شرط وارد گشتن
شست و شوی دل‌هاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست…
بر درش برگ گلی می‌کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می‌نویسم ای یار
خانه‌ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر

” خانه دوست کجاست؟"


فریدون مشیری
30 شهریور سالروز تولد "شاعر عاشقانه ها"
۳۰ شهریور ۱۳۹۳
نمیدونستم آقای حسام:)
۳۰ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند ، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
در طلب نور !
ما نه درختیم
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم ...

حسین پناهی

هر بار از خواندن این نوشته فریدون مشیری سرمست می شوم:) :

به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من ... دیدن ادامه ›› باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی
هر کس به تماشایی رفته‌ست به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

یا چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌داند
هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی

دیوانه‌ی عشقت را جایی نظر افتاده‌ست
کان جا نتوان رفتن اندیشه‌ی دانایی

امّید تو بیرون برد از دل همه امّیدی
سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی

زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش
آن ... دیدن ادامه ›› کس نظری باشد با قامت زیبایی

گویند رفیقانم در عشق چه سر داری
گویم که سری دارم درباخته در پایی

زنهار نمی‌خواهم کز کشتن امانم ده
تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی

در پارس که تا بوده‌ست از ولوله آسوده‌ست
بیم است که برخیزد از حسن تو غوغایی

من دست نخواهم برد الّا به سر زلفت
گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی

گویند تمنّایی از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنّایی

سعدی
به به! به به!
هانیه عالی بود :*
۱۷ شهریور ۱۳۹۳
سلام هانیه جون بسیار عالی بود.واقعا در عشق چه سر داری!
۲۰ شهریور ۱۳۹۳
مهدیه ی جونم والا در عشق که خیلی چیزا در سر داریم ولی حیف...:)
۲۰ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید