تیوال حسن فضلی | دیوار
S3 : 22:31:56
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
حسن فضلی
درباره نمایش آخر بازی i
آثار بکت فارغ از نام و اعتبار گروه اجرایی به خاطر سبک و سطح کیفی ارزش به تماشا نشستن رو داره، به خصوص متن آخر بازی.
در اجرای این گروه استفاده از نور ساده بود، حرکات و اکت دو بازیگر در حداقل ترین شکل صورت گرفته بود، نسبت بین دو شخصیت باور پذیر شکل گرفته بود اما نسبت قدرت ها کم رنگ بود، حذف دو شخصیت نل و نگ حتی اگه به خاطر ضرورت اجرا صورت گرفته باشه کیفیت متن و اجرا رو تحت الشعاع قرار داده و چه خوب می شد این شخصیت ها حذف نمی شدند، حال و هوای اجرا مخاطب رو درگیر می کنه اما از یک جایی به بعد این ارتباط در میانه کار و بخش آخر کم رنگ می شه، در کل اگر بخوام قیاس کنم این اجرا رو با اجراهای دیگه ی سالن ها به نظر من امکانات و استاندارد کیفی اجرای آخر بازی با همه ی کاستی ها به مراتب بالاتر از خیلی از اجراهای این روزهاست. خدا قوت می گم به گروه اجرایی.
امیر مسعود این را خواند
محسن حسین، زهره مقدم، حمیدرضا مرادی و علی جاویدان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مردم دو دسته اند. اهل حیرت، دیگران.
اهل حیرت از آن چه می بینند در حیرت اند و از آن چه نمی بینند در باور.
برای دیگران آن چه می بینند نظر است. آنچه نمی بینند نظر است.
اهل حیرت در نظرند و دیگران ناظر.

به صدای زمین گوش کن_جلال تهرانی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حسن فضلی
درباره نمایش نگهبانان i
حضور صحنه ای به مثابه رسیدن به زروان

برخی متون متوسط این پتانسیل را دارا هستند تا در اجرا به یک تکامل و پختگی برسند. به طور مثال همین متن نگهبانان تاج محل (البته اگر از قسمت میانه به بعد را ملاک قرار دهیم). متنی که تقابل دو دیدگاه هستی شناسانه را برای مخاطب مساله می کند. یکی تابع تقدیر است و فرمانبر قدرت و دیگری سرکش است و طغیان می کند. یکی طالب بقا است و دیگری طالب آزادی ست که دچار خسران می شود. همین تقابل دو دیدگاه را اگر به هستی تعمیم دهیم متوجه می شویم مساله از اضطرار وافری برخوردار است. نهایت این تعمیم بقا و مرگ است. یعنی شمارش معکوسی که رو به پایان است و ما برای متوقف کردن آن مبارزه می کنیم. همین حیاتی بودن ثانیه ها و لحظات جوهره تیاتر را تشکیل می دهند.
ما در تیاتر یک زیست فشرده و کوتاه را آغاز می کنیم و به پایان می بریم. در این بازه فشرده ما در توالی عطف ها، آنگاه که هجوم انرژی نظاره گران ما را در یک انقباض ناخواسته حصر می کنند، ما به میزانی از فرامن می رسیم. میزان این فرامن حضور صحنه ای بازیگر را رقم می زند. در این لحظه بازیگر در هیبت یک اسطوره بر زمان فایق می آید و برآن پیروز می شود.
پس طبق این مقدمه به این نتیجه می توان رسید که هیچ عملی حتی نفس کشیدن و هیچ لحظه ای در تیاتر بی اهمیت نیست و حکم مرگ و زندگی را دارد.

حال، چه شد که تیاتری که امشب دیدم به این سطح از پتانسیلش نزدیک نشد:

1-همان موقعیت اولیه که نگهبانی از یک مکان باشد حکم مرگ و زندگی را برای بازیگرها نداشت یا اگر داشت تظاهر بود و تصنع!!
2-هر دو بازیگر ادراکی از جغرافیای عجیب غریب شان نداشتند. این را می شد از نگاه های بلاتکلیفشان تشخیص داد.
3-مناسبات دلقک وار این دو نگهبان فارغ از شوخی ها و پاساژهای متن بین بازیگرها اتفاق نیفتاده بود. دلیلش جدا شدن آن ها از من نقش شان و پناه بردن به من خودشان بود.
4-شمایل و استایل جذاب شان موفق نشده بود خلاء حضورشان را پر کند. حضورشان من مخاطب را تحت الشعاع قرار نمیداد تا چشم روی آن ها نگه دارم.
5-هیچ طراحی و مکانیزمی برای شخصیت ها چه در ایست ، چه در لحن و چه در نقاط پیک اتفاق نیفتاده بود تا من مخاطب هویتی یونیک و مستقل برایشان قایل شوم.
6-هیچ گونه حیاتی بین مکالمات این دو شخص جز در لحظات اوج شکل نمی گرفت. هیچ تاثیری بین دیالوگ ها در مناسبات شخصیت ها احساس نمی شد. هیچ فضایی بین دیالوگ ها منتقل نمی شد. انگار ناظر یک روخوانی ساده باشیم. هیچ اهمیتی به ارزش زمانی نقطه ها ، ویرگول ها و مکث ها در حین ادای دیالوگ مشاهده نمی شد.

در ... دیدن ادامه » کل اجرای ذوق آوری نبود و از طرفی خسته کننده و آزار دهنده هم نبود. جز طراحی صحنه چیز بالقوه ای اجرا برایم نداشت. از طرفی خوشحال شدم از اینکه بازیگران برای جلب توجه مخاطب و خنداندن آن ها اضافه کاری نکردند. خوشحال شدم که بازیگران به یکدیگر احترام می گذاشتند و حریم یکدیگر را روی صحنه مخل نمی کردند. به نظرم معضل اجرایی که دیدم حیاتی بود که در صحنه جاری نشد.

خسته نباشید و خداقوت به عوامل گروه.
اجرای متفاوت و قابل تامل. اشخاص نمایش راه می روند و در مواقع لزوم می ایستند. یک وارونگی در جریان است. شخص سوم غایب در هیبت خداوند حاضر می شود و اشخاص را به بازی میگیرد. صحنه پر از خالیست. پر از اتمسفر و خالی از جسم. سه بازیگر که صادقانه شما را به یک ضیافت اندیشه دعوت می کنند. و یک رژه ی پا از دور پذیرای یک تعلیق است. در این ضیافت خودتان را با تعلیق گرسنه نگه دارید. تا اندیشه خوراک ذهنتان شود.
هیاهوی بسیار هیچ برای هملت!

از جابر رمضانی کاری ندیده بودم. وقتی دیدم کاری را در تالار مولوی روی صحنه برده هم برای تماشای کار خودش و هم حال و هوای سالن مولوی لحظه شماری کردم. با کلی ذوق روی صندلی های بیمار مولوی نشستم. اما همان که کار شروع شد ناخودآگاه ذوقم کور شد.
موسیقی الکترونیک ، دو بازیگر که سطل خونی روی پرده می ریزند. دستگاه دود ساز!! چقدر این بخش افتتاحیه مرا یاد افتتاحیه هملتی انداخت که فجر سال گذشته توسط یک گروه آلمانی در سالن اصلی تیاتر شهر روی صحنه رفته بود. تشابه را کنار زدم. ادامه را پیگیر شدم.
برایم خیلی جذاب بود وقتی دیدم یک نفر از گور برخاسته و مقابل تماشاگران می ایستد و می گوید من بودم. و در ادامه وقتی متوجه شدم این بودم نام انتزاعی اوست جذاب تر هم شد. با به میان آمدن مدیا و ترکیب آن با صحنه، من مخاطب با دیدن تصاویری چون سگ و جمجمه ... دیدن ادامه » ... آن ها را با درونیات مشوش شخصیت«بودم» پیوند دادم. و پیگیر آن بودم تا شاهد روایت او از گذشته و درونیاتش باشم اما با به میان آمدن افیون ناخواسته پیوندم با جهان متن به دیدن یک تجربه ی افیونی از سوی شخصیت « بودم» نازل گشت.
در ادامه به فرم های بدنی و بیانی بازیگر ها دقت کردم. وقتی احوالات هیستریک «بودم» را در کنار حضور ساده گورکن ها و ساقی، فرم ماشینی معشوقه بودم ، لحن مقطع و گاه پرتابی دکتر ، لحن کشیده ی جیران و برادر «بودم »گذاشتم به یک ترکیب نامتجانس رسیدم. که نه کنتراستی به وجود می آورد و نه به یک لحن قاعده مند می رسید تا در ادامه بر ضد خودش طغیان کند. این بی تکلیفی من مخاطب در ارتباط با اثر تا جایی ادامه پیدا کرد که سعی کردم ماجرای هملت را با آنچه در صحنه می گذرد پیوند دهم. دریافتم از این مواجهه این بود که مولف سعی دارد تا هر دو روایت را از معنای خودشان تهی کند. اما هر چه سعی کردم موفق نشدم بفهمم که چرا این تهی شدگی در مناسبات اشخاص اتفاق نمی افتد. چرا در اجزای صحنه اتفاق نمی افتد. برایم خیلی جذاب بود وقتی دیدم میز غذا خوری تبدیل به گور «بودم» می شود اما باقی عناصر چه؟ وجود موتور چه توجیهی جز جذابیت بصری دارد. حضور ممتد گورکن ها چه؟ آیا توجیه حضورشان هجو مرگ است؟ آیا اطوارشان روی صحنه برای این منظور کافی نبود؟و...

بازی حامد رسولی را در پسران تاریخ دیده بودم. منتظر بودم کار دیگری از او ببینم. آن بازی خط کشی شده و مهار شده انگار دیشب افسارگریخته بود. طراحی اکت ها و سطح انرژی اش می توانست کنترل شده تر و اتو کشیده تر باشد. از یکجایی به بعد حس کردم دارد خودنمایی می کند. چیزی شبیه یک تک روی در فوتبال.

در کل شاهد اجرای گنگی بودم. اجرایی که بیشتر سعی در افسون مخاطب داشت تا ارتباط. گزاره های نا پیوند و متناقض. عنوان تیاتر تجربی برایم قابل تامل بود. از این نظر که پشت این تجربه چه میزان کشف و شهودی وجود داشت؟ اساسا چه میزان از تجربه پیشین کنار گذاشته شده بود تا تجربه ی جدید جایگزین شود. چه مواجهه ی تازه ای برای من مخاطب در این آشوب غیر نظام مند رقم خورد؟

خسته نباشید و خدا قوت به عوامل گروه.
عالی بود اقای فضلی. خیلی موافقم
۲۰ دی ۱۳۹۷
جناب فضلی عزیز سخن از زبان ما می گویی :)
۲۲ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حسن فضلی
درباره نمایش آخر بازی i
سلام و درود
خدا قوت میگم به عوامل کار
نکات بالقوه این اجرا برای من گریم غلیظ بازیگرانه که در تشبیه شدن اون ها به عروسک کمک زیادی کرده
زوج هم و کلاو به خوبی تونستند توجه مخاطب رو به خودشون جلب کنند. کارگردان در خلق یک فضای کارتنی وار تونسته از عهده کارش بربیاد.
رابطه ها بین هم و کلاو به خوبی شکل گرفته اما این رابطه بین نل و نگ با حذف شخصیت نل عقیم مونده و کل مناسبات متن رو به یک روابط سه ضلعی تبدیل کرده. اما حضور قوی هم و کلاو تا حدودی تونسته این نقص رو پنهان کنه.
در کل نود دقیقه اجرا با وجود لحظات ساکن و ساکت خیلی مفرح و با نشاط برگزار شده و مخاطب احساس ملال و خستگی نمیکنه.
حسن فضلی
درباره نمایش تک گویی i
hasan fazli:
امشب بدون برنامه قبلی به دیدن تک گویی رفتم. قرار بود اجراهای میانی یا پایانی کارو ببینم. البته تو سلسله اجراهای همایش مکتب تهران دوبار دیده بودم. اول تو بازبینی, دوم تو همایش.

بار اول خوشم اومد. البته نه از پایان بندیش. یه پایان بندی ملودرام برای این متن مناسب نبود. بیشتر ریتم اوج گیرنده کار به دلم نشسته بود.
اجرای دومو دوست نداشتم. کار اساسا تغییر کرده بود. سکوت ها رو نمی فهمیدم. ارتباطم قطع می شد. عجیب بود. بازیگر همه چیو از خودش گرفته بود. همه چیز رو یک خط حرکت می کرد. این هارو نقطه ضعف کارش می دونستم.

اما امشب دلیل اعجاب اون شب رو فهمیدم.
اون ریتم خطی و یکنواخت از چیزی می گفت. از مرگ. از مرگ تدریجی یک رویا. یک حسرت شاید.

اون سکوت هایی که نمی فهمیدم از زندگی می گفت. فهمیدم زندگی سکوته.

اینکه بازیگر همه چیزو از خودش گرفته بود تنها یه معنی ... دیدن ادامه » می تونست داشته باشه و اون این بود که بازیگر وارد ساحتی شده که از خودش عبور کرده. یعنی از تکنیکی که همه بهش چنگ میزنن تا خودشون رو برای مخاطب احضار کنند. عبور کرده.

اون همه ی انتخاب هایی که بازیگرای دیگه میتونن داشته باشنو از خودش گرفته بود و به جاش چهل دقیقه بدون اینکه پلک بزنه, بدون اینکه عزاداری کنه, نشسته, پا روی پا انداخته بود و فقط دیالوگ می گفت. و دیالوگ می شنید. اون حرف های صندلی خالی رو به روش رو می شنید که می گفت من یه ماهی آزادم...

تک گویی بعد از اتمام آغاز شد برای من.
امیر این را خواند
حمیدرضا مرادی، محمد لهاک، فریبا جعفری فشارکی و محسن حسین این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من این اجرا رو در سری اجراهای همایش های مکتب تهران دیدم.
نکات بالقوه این اجرا برای من, صداقتی بود که تیم اجرایی در کارشان پیاده کرده بودند.
کارگردان با استفاده از محدود ترین ابزار و میزانسن و با هوشمندی موفق شده لحظات مفرح و کمیک و همچنین شوخی های رندانه وودی آلن را به دور از هرگونه لودگی و زیاده روی خلق کند.
شوخی های بدیع و خلاق موجود در اجرا عاری از هرگونه تصنع و خودشیرینی با اتکا به توانایی بازیگران با بده بستان ها و رفت و آمدهایی که با هم دارند , موفق شده است تاثیری نه لحظه ای و آنی بلکه مستمر و تدریجی روی مخاطب بگذارد و خنده به صورت آن ها بیاورد.
بی گمان جنس شوخی های آلن و وایلدر را می توانیم در مناسبات کمیک این اجرا جستجو کنیم.
همچنین ارتباط زوج این اجرا مارا یاد زوج هایی چون رابرت ردفورد و پل نیومن یا تونی کورتیس و جک لمون می اندازد.