تیوال حامد اصغرزاده | دیوار
S3 : 07:02:28
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
دستم خالیست و دکانم تهی.
غبار گرفته این حجره ی رو به زوال را. کم شده سوی چراغ و خریداری نیست.سقف کوتاه شده و شیشه ها تیره . قفسه ها خالیست،ولی خم شده.شاید از زور سربارهای گذشته.با این همه،یارای بستن این درب نیست از ذوق انتظار.انتظار دیدار.دیداریک سپیدار از پس آن شیشه های تار،که بهانه گشودن هر روز این سراست.

از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این روزها
نه کسی در خانه را میزند و نه زنگ تلفن به صدا در میاید.این دو صدا که این اواخر،تنها همدمم بود نیز،دیگر به سراغم نمی آیند.مگر میشود کسی به سراغ آدم نیاید.اضطراب وجودم را گرفته.از ترس اینکه نکند مرده باشم،بعضی روزها بیرون میروم و زنگ در را امتحان میکنم.حتی با گوشی همراه به تلفن خانه زنگ میزنم.سالم بودن هر دویشان اضطرابم را بیشتر میکند.نکند صدای این دو را فقط من میشنوم.این روزها به اطمینان نبودن،نزدیک تر شده ام. ولی همه چیز عادیست.جز تنهایی.اتاقم مثل همیشه است.همه چیزش.تخت با همان ملحفه همیشگی گوشه اتاق خوابیده.دکمه ضبط را که فشار میدهم،صدای بنان را میشنوم.اما بنان مگر نمرده؟ "آمدی جانم به قربانت".لیوان پر از آب روی میز را آهسته هل میدهم.به زمین میافتد.میشکند.فرش خیس شده ولمس رطوبتش از همیشه دلچسب تر است.همه چیز که عادیست.من حتی مطمئنم ... دیدن ادامه » که گل داخل گلدان هم بزرگتر از روزهای گذشته شده.چهره ام هم در آیینه مثل همیشه است.عکس تو در قابهای کوچک و بزرگ،روی میز کنار هال و روی دیوار،مثل همیشه نگاه میکند.اما بنظرم لبخندی که میزنی واقعی تر شده.صدایی جز صدای بنان و جیر جیر گیره های پرده اتاق که باد تکانشان میدهد نمی آید.اما تنهایی بیشتر از همه اجزای خانه،خودش را به رخ میکشد.چه روزهایی شده این روزها.همه چیز عادیست،حتی بیشتر از همیشه.جز تنهایی.
و حالا بعد این همه وقت.صدای زنگ در آمد.من و اضطراب و اشتیاق با هم آماده شدیم که به سراغ مهمان برویم.جلوی در ایستاده ایم.با پای برهنه.این همه اشتیاق از کجا آمد.دستم به زبانه قفل دراست.باز میکنم و تویی.یکدیگر را درآغوش میکشیم و دست در دست از خانه دور میشویم.انگار من به دیدن تو آمدم.


از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بچه میشوم.
بچه میشوم.ذوق میکنم،وقتی برایم کف میزنی.آنچنانکه سقف دهانم از پس خنده هایم دیده میشود.حرکاتم ناموزون میشود و بچه میشوم.بچه میشوم و کوچک و در این کوچکی محتاج.محتاج میشوم به همه آنچه نثارم میکنی.به همه آنچه کوچکم میکند در کنارت.هنوز نیاموخته ام که شادیم را مراقبت کنم و یا پنهان.هنوز هم وقتی نگاهم میکنی،همه اعضائم چشم میشود.کوچکترین نشانه ای از لبخند لبانت را بهانه ی خنده های بی پایانم میکنم و اگر بهانه ای نیابم،ادامه نگاهت چشمانم را خیس میکند و نیاز قطره قطره از آن سرازیر میشود.هنوز یاد نگرفته ام جز این دو را در نگاهت معنی کنم. هنوز یاد نگرفته ام....

از: خود
خیلی قشنگ بود
۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۳
ممنون aram frhang گرامی.
۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فنجانم
تهی شد
و چه تلخ بود
تنهائی
فنجانِ همیشه پر ِمقابل بود

از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چینِ زیاد پرده ها
تفکیک سایه ها را سخت میکرد
ولی میارزید
که هر سایه ای
تصور عبور تو،در پس پرده باشد

از: خود
خیلی عالی
:)
۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۳
ممنون خانوم مرجانه
۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دروغ است
روز و شب روزگار
خورشید
سالهاست مرده است


از: خود
چقدر تلخ...
۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۳
درود بر شما حامد اصغرزاده

دیدگاهتان را نسبت به جهان عوض کنید، می بینید که خورشید هر روز با ما زندگی می کند و هنوز "زنده" است.
۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گرگ شو برایم
و این گله ی
تنهائی را
یا فراری بده
یا از دم خفه کن


از: خود
آخی دیگه بریده... یا مرگ یا رهایی
۰۹ مهر ۱۳۹۲
خوب بود عزیز.
فقط فراری رو درستش کن. یه (ر) جا افتاده.
۱۲ مهر ۱۳۹۲
وحید جان.ممنون از تذکرت.
۱۲ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنهائیم را
به آسمان دوختم
همینگاه
که ماه
به تماشای تو نشسته
من
به تماشای ماه نشسته ام

از: خود
کاش
تنها یکبار
آوارهای خیالت را
پس میزدی
من
کشف می شدم
و تو
کاشفم


از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گذشته.
گذشته، تکه هائی از یک فیلم شده وقتی نگاه میکنی. تمام با هم بودن ها مان در خانه و خیابان جذاب ترین صحنه ها را ساخته.صحنه هائی که وقتی لوکیشن و دیالوگ هایش به خاطرمان می آید،گاه آنقدر عاشقانه دل را میلرزاند که پنهانی به خود اسکار میدهیم.کدام داوریست که به صحنه ی دوچرخه سواری دوترکمان با خنده های از ته دل حداقل دیپلم افتخار ندهد؟کوچه های تنگ وتار خانه مان یادت هست؟گاه،زمان خداحافظیمان پای در،طولانی تر از همنشینیمان می شد.سه نفری.من و تو و تیر برق. تیر برق چوبی ئیکه تکه هایش را مدام با ناخنت می کندی وقتی از دستم عصبانی می شدی.تیر برق چوبی که پدر میگفت دیوار حیاطمان را هم او نگه داشته.چه بوئی داشت چوبش.

از: خود
جهت استفاده افراد بیشتری از نظر شما در مورد این فیلم، بهتر است زیر برگه این فیلم نیز نظر خود را بنویسید.
برگه فیلم گذشته: http://www.tiwall.com/cinema/lepasse
۱۳ شهریور ۱۳۹۲
تیوال جان
مطلب من اصلا راجع به فیلم "گذشته"نیست که!
۱۳ شهریور ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من همانم
ستاره ی آن روزها
درآسمانت
اگر...
این تلسکوپ لعنتی را
به روز نمیکردی


از: خود
اینم از بدیهای عصر تکنولژیه
۰۴ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"تنهائی"
منتظر در بسته است
تا
از پنجره وارد شود
پس
بهتر است فکر کنم در زدی


از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در پاسخ به نامه ای ازیک رفیق قدیمی:

نمیدانم،نوشته ات را انگار من نوشته ام.آرزویت آرزوی من است.حس وحالت در راه رسیدن به خانه مان ،حس وحال من است. تعریف تو از صورتم تعریف من است.فضای کوچک پای پله های ورودی به خانه تان همین حالا زیر پای من است.بخدا پای زنگ در خانه تان جای دست من است.آن حفره های نشسته در برف روی خیابان از پس بخارشیشه، رد پای من است. سنگینی نگاهی به پنجره اتاقی که آن هم اتاق من است و نیستی درونش،نگاه من است. وبه گمانم خانه تان خانه من است.اگر صدائی در این روزگار از خواب میپراندت صدای گریه من است.و اگر نشنیدی صدائی، نبودن من است.


از: خود
روانی قلمتان فوق العاده است. حظ بردم
۰۴ آبان ۱۳۹۲
لطف داری مصطفی عزیز
۰۷ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کافیست
از جایمان بلند شویم
غرور
جای ما مینشیند
و من و تو آرام
ایستگاه بعدی
پیاده میشویم


از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمیدونم چرا
ولی هروقت یا بی وقت!تو یه کوچه کم رفت و آمد،خواستم برا دور زدن دنده عقب برم،یهو تو آئینه یه پیرمرد یا پیرزن یا یه بچه با دوچرخه یا یه موتورسوار رو دیدم که اون هم همون لحظه میخواد از پشت ماشین رد بشه!

از: خود
هیچی جز بد شانسی نیست
۲۶ مرداد ۱۳۹۲
مجتبی عباسی
یعنی هر وقت و بی وقت؟؟
۰۱ شهریور ۱۳۹۲
بله هروقت و بی وقت :)
\
۰۱ شهریور ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بی مقدمه خندیدم
گفت:مگه دیونه شدی؟
خودمو جم و جور کردم.

کمی بعد...
دیگه نمی خندیدم
و دیونه شدم.

از: خود
اون روز
1.دو تا ورود ممنوع رفتم که یکیش عرف هر روزم بود،تو دومی راه ماشینای روبه رو مو بستم و فقط با یه دست تکون دادن الکی،عذرخواهی کردم.تازه به یکیشون هم که داشت اعتراض میکرد،گفتم"برو گمشو دیگه"
2.سر کار،همکارم داشت زیراب همکار دیگمو پیش رئیس میزد.بدم نیومد،هیچی نگفتم تا کارشو بکنه.
3.جواب تلفن حداقل ده نفرو که باهام کار داشتن ندادم.تازه تماس یکیشونو که تکرار کرد،قطع کردم.بعدشم گفتم"حالا بخور".
4.تو نون وائی،تا دیدم جلوئیم حواسش نیست و داره با تلفنش حرف میزنه پولمو دادم.زودتر از اونم نون مو گرفتم.
5.تو خونه،زنگ در رو زدن. به دخترم گفتم:اگه آقای سمیعی بود بگو نیستم.
6.مثل همیشه،بدون کوچکترین احساس وظیفه ای بعد از خوردن شام روی مبل ولو شدم.تازه وقتی خانمم داشت باهام صحبت میکرد،خوابم برد.
7.آخر شب هم این متن رو تو موبایلم نوشتم و به همه دوستا و آشناهام ... دیدن ادامه » اس ام اس کردم:!!
"درودی به زیبائی نام اهورامزدا.به بزرگی نام ایران.به گرمی آتش زرتشت.به زرینی برگ های تاریخ،تقدیم به تو که از نسل کورش بزرگی.یلدا مبارک"
راستی حظی که از راه ندادن به دو تا ماشین سر تقاطع صبح اون روز کردم رو یادم رفت بگم.

از: خود
چرا؟؟
اصلا روز خوبی نبوده ظاهرا.
۲۴ مرداد ۱۳۹۲
حامداصغرزاده من به شما نگرفتم.شماهم به خودت نگیر :-)
منظور منم به همون آدمای متظاهر بود.این موضوع تو خونه واسه خودمم پیش اومده.
نوشته ی قشنگی بود
۲۶ مرداد ۱۳۹۲
حدیثی گرامی
مطمئن بودم منظورتون من نبودم.فکر کردم شاید منظورمو بد رسونده باشم.
ممنون از اینکه وقت گذاشتین و خوندین
۲۷ مرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرگ
اگر رنگ داشت
حتما
به رنگ چهره ی من بود
آنگاه
که تو را باختم


از: خود
وااااای ، عالی بود.
۲۵ مرداد ۱۳۹۲
ممنون آقای بیگ محمدی.
۰۷ آبان ۱۳۹۲
بسیار عالی بود. فردا وبلاگ شعر کوتاه را با این شعر به روز خواهم کرد. http://robaii.blogfa.com/
۰۷ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رفاقت
در ظاهر،رفاقت بین دو نفر حجم معینی دارد.یعنی که عمق و پهنه ی مشخصی دارد.میتواند گسترده شود،یا به اعماق بیشتری برود.عمق رفاقت درست تا جائی ادامه پیدا میکند،که دلخوری شروع میشود و دلخوری درست جائی شروع میشود که از خط قرمزها عبور کنیم.در واقع عمق رفاقت همان حدود قرمز است.پس اگر میخواهیم به اعماق برویم.نباید خط قرمزی بگذاریم ولی اگر خط قرمز را معین کردیم،از آن به بعد فقط باید به پهنه ی رفاقت بیاندیشیم.


از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهی هیچ چیز نمی تواند جای این را بگیرد که سرت را بین دو دستت بگیری،چشمانت راببندی و به اعماق بروی.به جائی در دور دست.فرقی نمیکند گذشته باشد یا آینده.فقط باید طوری باشد که میخواهی.همانطور درستش کنی و برای لحظه ای هم که شده در همان اعماق زندگی کنی.

این یک لحظه ها گاهی به چند سال زندگی در این وادی می ارزد.

از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید