تیوال همایون حاتمی | دیوار
S2 : 00:34:41
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
همایون حاتمی
درباره نمایش مافیا i
بازی زندگی و

آنها که می دانند بازیچه اش هستند،
آنها که نمی دانند بازیچه اش هستند،
آنها که دل سپرده اند بر بادا باد،
و آنها که نمی خواهند بازیچه اش باشند...

صحنه این بازی در عین سادگی بسیار هوشمندانه و خلاقانه آراسته شده بود و استفاده از فضای خارج از اتاق پذیرایی و صداهای ضبط شده بیرون هم ایده مطلوبی بود، در ابتدای نمایش تماشاگران چند لحظه بوضوح خود را در آینه ای می بینند که انگار می گوید ما و شما را چندان فرقی نیست، ابتدای نمایش به شناخت و مزه مزه کردن شخصیت ها و فضا برایم گذشت(اصولا دقایق اول نمایش ها بدلیل صحبت های میان تماشاگران، نورهای ال سی دی ها و پچ پچ هایی که در اکثر نمایش ها تمامی ندارند و به آن حساسم، چندان متمرکز نیستم مگر آنکه نمایش غافلگیرکننده آغاز شود)، اما یک ساعت آخر نمایش مافیا برایم لطفی دیگر و ریتمی بهتر داشت و به کل زمان ... دیدن ادامه » را فراموش کرده بودم.

بدون هیچ تردیدی مهمترین نکته این نمایش پر از دیالوگ، کارگردانیست و این که واقعا جاهایی با خودم فکر می کردم آیا بداهه ای هم در میان بود؟ که بعید می دانمش یا این همه دیالوگِ پر از واقعیات زندگی در چارچوب متن به این روانی و با حداقل تپق، چنین باورپذیر به تماشاگر منتقل شد؟ کنجکاوم مدت زمان تمرینات این نمایش را بدانم چرا که حتما بر درکم از تئاتر خواهد افزود؟ اینکه متن های مربوط به شهرام تا چه حد به تیغ سانسور یا شاید خودسانسوری گرفتار شدند یا نه هم کمی برایم پوشیده مانده است یا اینکه همین کلیت چند جمله ای و شبه ابهام عمدی و خواست نویسنده بوده است.
اینکه در ردیف های پشت سرم گروهی از هم میهنان ارمنی زبان عزیز خود را می دیدم هم بسیار بسیار حس خوب و دلچسبی بود و چند تکه ی کوتاه دوست داشتنی ارمنی نمایش را (یکی دو جا که قابل حدس نبود) خیلی دوست داشتم که ترجمه فارسی را می دانستم، ضمنا نام طراح لباس را در سایت و بروشور نمی بینم اگر که طراح جداگانه استفاده شده باشد، لباس مهناز که مهمترین پرسوناژ در ذهن نویسنده از دید من شاید بوده باشد، گرچه تغییر کوچکی نسبت به چند عکس قبلی نمایش که امروز در تیوال دیدم، داشت، اما در عین سادگی در کنار احمد، بنفشه و تا حدی سوان بسیار به نظرم مناسب شخصیت مهناز بود.
بهرحال دیروزِ بارانی که با تماشای دو نمایش گذشت (بهمراه نمایش پرطرفدار برای کلاه آهنی ها) با اینکه خیلی خسته بودم اما خستگی فراموشم شده بود بهنگام بخش های پایانی مافیا و پس از رورانس، انگار که خودم از این مهمانی خداحافظی برمی گشتم.

با سپاس و مهر
25 بهمن 1395 خورشیدی
ممنون از لطف و محبت شما
۲۵ بهمن ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمانیش شماره یک:

در حال تماشای نمایش ((رومئو و ژولیت در باغ آلبالو)) هستیم، به نظر شما محتوای مسیج یا پست دریافتی و ارسالی صفحات چند گوشی نورانی در میان تماشاگران(شما نه، بغل دستیتون) چیست؟

1. مادر این کوفته قلقلی ها یخ کرد کی تموم میشه تیاترتون؟
2. عزییییییزم، امروز چه شال و کلاه سفیده بهت میومد، بعبعی خودمممی، حبه ی انگول!
3. این بغل دستی بیشعورم هی میگه خاموش کن و چپ چپ نگاه می کنه، همینه دوس ندارم بیام تیاتر
4. بوس اسکیمویی
5. نه مامان، نگران نباش، میگم عباس یه دقیقه از پونک بیاد دنبالم، می رسونه منو
6. دو ردیف پشت سرتم سمت راست، حال میکنی بازیشو؟ یه دونه ست!
7. وااااااای، عاشق این استیکرام
8. همراه گرامی، بالاخره با ارسال عدد 3 به شماره 8989 آوای انتظار ((حماسه بصیرت)) با صدای سالار عقیلی را فعال می کنید یا خیر؟ (هزینه پانصد تومان با اقساط بلند مدت)
9. Voice befrest, text boos ghabool nis, do nokhte labghande jikoond
10. بابا رومئو ژولیت؟ دوسیب-شلغم و رفیق یاسی رو از دست دادی، نهنگیه واسه خودش!
11. من فیلم زفیرلی رو که قبلا دیده بودم کلی گریه کردم، تو مودش نبودم امروز بیام
12. مخلصم ... دیدن ادامه » داداش، دستم بنده، نیم ساعت دیگه تماس می گیرم
13. اینجا وضع اینترنت افتضاحه، الان دیدم!
14. تاریخ چک قنبری مگه پس فردا نیست؟ هشت بار زنگ زده!
15. تاریکه سالن، فلاش نمیشه زد!!
16. الووووووووووووووووووووووووو!
17. خب خاموشش کن نابغه!
18. مرسی آقا گرگه ی مهربون
19. اوکی
:))))))))))
۱۶ دی ۱۳۹۵
۸ خیلی خوب بود :)))
۱۷ دی ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پرویز کیمیاوی،
مثل فیلمهای چهل سال قبلش متفاوت و هوشمند،
مثل فیلمهای چهل سال قبلش کم تماشاگر (چرا 5 نفر تماشاگر؟!)

حس خیلی خوب فیلمی که تاریخ مصرف ندارد،حتی بعد از 18 سال...
حتی اگر اسم کارگردان نوشته هم نمی شد براحتی قابل حدس بود!

مرسی آقای کیمیاوی
گیل‌آوا این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

بعنوان کسی که تماشای تئاتر برایش هرگز شوخی نبوده و نیست و همیشه آنقدر جدی بوده و هست که اغلب یک نفره به تماشای اجراها می نشینم و معمولا بسیار کم در اوقات تماشا می خندم، چه کار قبلی این گروه (کمدی استشمامات) و چه کمدی اتفاقات برایم قصه ای جدا دارند،
کمدی اتفاقات متنی به زبان کمدی در ستایش و احترام تئاتر و تئاتریهای واقعیست و نمایانگر و گوینده مظلومیت و در عین حال قدرت ویژه تئاتر است،
کمی نمک ایرانی هم جاهایی به این تئاتر در تئاتر افزوده شده و لااقل شبی که من به تماشایش نشستم بداهه هایی هم در خود داشت که انصافا شیرین از آب در آمدند و از یادم نخواهند رفت مثل گنجاندن تکیه کلام آقای صالح علا و ...

شخصیت فرماندار (با بازی پرانرژی عباس جمشیدی) که در توهمی طنزآمیز خود را بقول خودش تعتری می دانست و در عین حال تئاتر را ابزار محض سرگرمی و مسخرگی می پنداشت، ... دیدن ادامه »
کمدی اتفاقات خنده های بیشتری به نسبت استشمامات در خود دارد طنز بیانی و طنز موقعیت، هر دو را باهم بکار برده که حضور پررنگتر عباس جمشیدی در مقایسه با کار قبلی یکی از دلایل مهم آن است و نباید هم گذشت از نقش های کشیش ، بانکدار و تا حدی خانم معلم و دیگران
البته نمادها و سوژه اصلی استشمامات مقایسه را چندان آسان نمی کند.

باری قصدم از این نوشته ها نقد نبود و نیست و صحبت از تئاتریست که نام کمدی را درست تر یدک می کشد در روزگاری که کم نیست لودگی های یکسر و بی سری که داعیه کمدی و طنز دارند، در روزگاری که تئاتر حال و وضع چندان درخور و خوشی ندارد اما با همان حالش امشب شب سردی بود که از او براستی چه گرم بودم

زنده باد تئاتر

آخرین لحظات 30 آبان 1394 خورشیدی
مجتبی مهدی زاده این را خواند
شیما بهرمن، میثم عبدی و دیاکو سلطانپور این را دوست دارند
سپاس از شما دوست عزیز
۰۱ آذر ۱۳۹۴
سپاس از شما... افتخار دادین
۰۱ آذر ۱۳۹۴
سپاس از شما خانم بهرمن گرامی
سپاس جناب عبدی عزیز، مرسی که اعتبار کاسته شده ی این سالهای کمدی رو در می یابید و به هر قیمتی نمیخندونید و نگاه اجتماعی و سیاسی هوشمندانه و غیرشعاریتون دست مریزاد داره
۰۲ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

((باغ آلبالو))


تق تقِ بی وقفه
میاد از باغی پیر
آدماش یا خوابن
یا به پوچی زنجیر!

تبرا مشغول قتل رویا هستن
اهل باغ از خون این درختا مستن

روزگاری اسمش
باغ آلبالو بود
حجم آغوشی امن،
طرحی ... دیدن ادامه » از جادو بود

سایه هاش پر نور از
بوسه های خورشید
کودکی ها م مثل
چشمه توش می جوشید

حالا هر شاخه ش یک
جمله ی ناگفته ست
باغ این روزامون
خلوتی آشفته ست

دیگه قلبا مثلِ
آینه ای صادق نیست
لونه ی روباه که
قلب یه عاشق نیست!

ریشه کن ، سردر گم،
نسلشون بی رویاست
بی شناسنامه ، خیس،
زیر بارون تنهاست

از خودم می پرسم
وسط این بازی؟
تو با این ارکسترِ
خش و خش همسازی؟!


پ ن: اینها حس من از باغ آلبالو به زبانیست که کمی بلدم، باغ آلبالو شاید بخواهد زبان باز کند ولی حرف نمیزند یا لااقل با واژه ها حرف نمی زند چون که مجموعه ای از تصاویر ، آواها ، حسها ،عطرها و لحظه هایی از گذشته ای نامشخص است تا به امروز؛
به هر حال به سادگی هشت بیت از یک ترانه ی بی ترجیع هم نیست...


12 آبان 1394 خورشیدی
مجتبی مهدی زاده این را خواند
محمد رحمانی، ماهور، علیرضا حسینی و علی عطاپور این را دوست دارند
بسیار زیبا....
۱۴ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در مقایسه با حداقل یکی دو کاری که پیشنهاد تیوال دارن تعجب می کنم این برچسب رو برای این نمایش نمی بینم، حس بسیار مثبتی نسبت به این کار دارم، صبر می کنم و روی صندلی های چهارسو امیدوارم جواب این حس رو بگیرم
محمد مهدی فتحیان، سپهر امیدوار، نیلی و مازیار این را خواندند
محمد رحمانی و ژینا بابان این را دوست دارند
زود قضاوت نکنیم و توقعمون رو پایین بیاریم :)

من هم برای کارهای قبلی این دو عزیز همچین حسی داشتم که به فنا رفت
۱۷ مهر ۱۳۹۴
من میدونستم.....مییی دووو نسسسسستم

با لهجه ی اون شخصیتی که توی گالیور همش میدونست بد میاره بخونید.

شخصیت دوست عزیزمون ""شهاب الدین گلزارفر"" هم یه چیزی توی همون مایه هاست.

اخیراً در اقدامی کم سابقه و شاید بهتر عرض کنم بی سابقه اوندسته از کاربران ... دیدن ادامه » تیوال رو که با نظر ایشون مخالف بودند به قلابی بودن پروفایل نسبت داد.جالب اینکه تیوال هم بدون دفاع از خود ،هیچ برخورد مناسب و یا نامناسبی ! با ایشون صورت نداد.

۲۰ مهر ۱۳۹۴
دوست عزیز سلام

حتما یه چیزی میدونم و ناامید از کارهای این دو عزیز هستم.

لطفا سری به پروفایل من بزنید، قطعا خواهید دید نظرتان اشتباه است و لازم است شجاعانه عذرخواهی کنید.

ضمنا تیوال اعضای خانواده خود را کم نمیکند لذا انتظار برخورد نداشته باشید، اگر ... دیدن ادامه » قرار بر برخورد بود این خانواده 50 هزار عضو هم نداشت.
۲۰ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ترانه های محلی ، آواهای ریشه دار کهن دیار ماست که با نگاهی به چند فیلم برجسته، تنوع زبانها،لهجه ها، گویش ها ، هنرها و فرهنگ ها را در کنار گوناگونی دردها ،محرومیتها و بی عدالتی های رفته بر مردمان این سرزمین نمایش میدهد.
موسیقی محلی و آوازهای جای جای این سرزمین همواره بهانه ای برای شادی ها و مرهم و تسکینی برای زخمها و دردهای مردمانش بوده است و از این رو فشرده ای از تاریخ اقوام و گذشتگان و رویدادهای اجتماعی و تاریخی را در خود جای داده است.
اما این روزها بعنوان مثال شاید کمتر جوان خراسانی دوتار و موسیقی خراسانی و اساتید مانده و رفته آن را بشناسد یا بشنود، این روزها در میان نسلهای جدیدتر کمتر به زبانهای بومی و محلی صحبت و پرداخته میشود که نتیجه آن کمرنگ شدن و فراموشی زبان خواهد بود، این نوع موسیقی و تصنیف هاست که بسیاری از گوشه ها و مایه های دستگاههای موسیقی ایرانی را وامدار خود کرده است.
متن موسیقی-نمایش ترانه های محلی که به چند زبان و گویش و لهجه مختلف نگاشته شده است در هر قسمت برای غافلگیری مخاطب با هر سلیقه و اهل هر کجای این آب و خاک که باشد نکته جالب، لبخند یا بغضی خواهد داشت.
بازیها و دیالوگها حتی جاهایی که مثلا به زبان ترکی بود و کامل متوجه نمیشدم بسیار به دلم نشست.
مهتاب نصیرپور مسلط، رامین ناصرنصیر فوق العاده و هانا کامکار ستاره بود و علی سرابی در بخش زیبای ترک زبان مثل همیشه عالی و در بخش دشوار سیستانی پر انرژی و تا حد زیادی موفق بود.
توصیه من به تماشاست تا شنیدن در مورد تک تک قسمتها، بازیها، یاد بزرگان و خوبان در این نمایش و ...

موضوعات اجتماعی تامل برانگیزی مطرح شد که این روزها یا بر آن سرپوش میگذارند یا در هیاهو و جنجالها و بمباران دیگر خبرها کمتر به آنها پرداخته میشود، مثل ختنه و نقص عضو دختران که روی این کره خاکی تنها در برخی سرزمین ها و قبایل عقب افتاده افریقایی، چند کشور عربی بشکل پراکنده و متاسفانه در بخشهای اندکی از جنوب کشورمان هنوز هم انجام میشود.

انتخاب ترانه ها را دوست داشتم بدون تردید خانم های خواننده اجرای بسیار درخشانتری داشتند البته خواننده موسیقی مازندرانی هم بسیار اجرای دلنشینی داشت، کاش ترانه ترکی از نیمه با صدای خانمها همچنان ادامه پیدا میکرد،
تصنیف سیاه ابران از شادروان فریدون پوررضا را قبلا یکی دوبار شنیده بودم و اغلب مردم در سریال ((پس از باران)) با تحریرهای دشوار و آوازهای عمیق ایشان آشنا شدند کسی که احمد شاملو در موردش گفته بود:((در صدای پوررضا تاریخ یک ملت خوابیده است))... با این اوصاف بانوی خواننده بسیار باورپذیر و گیرا از پس اجرای ترانه آن مرحوم برآمدند، دست مریزاد.
خانم هانا کامکار هم در نوازندگی ، بازی و خوانندگی حرفی برای گفتن باقی نگذاشتند.
اما علی زند وکیلی با صدای گرم و پر قدرتش باز همان اشکالات جزیی در نوع و تعدد تحریر در جمله های آوازی (که پیشتر تا حدی در اپرای حافظ اشاره کرده بودم) را همراه داشت، که در اولین و سومین قطعه ای که اجرا کرد بیشتر به نظر می آمد،
حرکات دست به هنگام خواندن کاملا طبیعی و رایج است ولی نگاه کنید به ضربه های ناگهانی دست چپ ایشان هنگام خواندن که خیلی هم طبیعی نیست.البته قطعه پایانی را بسیار خوب اجرا کرد و نمایش با شکوه هرچه تمام به پایان رسید.

در ... دیدن ادامه » مورد سازبندی ها تلفیق سوز و لطافت کمانچه و قدرت و ابهت صدای ساکسفون و گاهی کلارینت بسیار مورد پسندم بود و نشان می داد که موسیقی محلی حتی بیش از موسیقی سنتی قابلیت همراهی منطقی با موسیقی مدرن را دارد، البته یکی دو مورد حجم صدا بیشتر از حد استاندارد برای فضای سالن اصلی بود.

قطعه آخر که با همراهی تماشاگران تمام میشود، می ایستیم و کف می زنیم و می بینیم پیش رویمان لباسها، رنگها، نگاهها و نقشهایی که به صف ایستاده اند و نمادهایی از زیبایی ها و اصالت این سرزمین اند که ما به آن می بالیم.
سپاس
آقای حاتمی ممنون از نقد زیبایتان .
خانم هانا کامکار واقعا" ستاره بودند . ( در نقش زن ایلامی )
صدا و اجرای خانمهای خواننده همه عالی بود .

تنها مورد آزار دهنده برای من عدم وضوح دیالوگها در بعضی قسمتها بود .
به تمام عوامل این اجرای زیبا خسته نباشید ... دیدن ادامه » می گویم .
۱۷ مرداد ۱۳۹۳
البته من 14 امرداد کارو دیدم خانم خمان گرامی، بروشوری ندیدم گرچه میفرمایید که کامل و در خور نبوده اون بروشور
۱۸ مرداد ۱۳۹۳
من که 9 مرداد کارو دیدم .آن موقع گفتند بروشورها حاضر نشده هنوز .
۲۱ مرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کرولال ها نشان داده اند که انسان برای بیان کردن خود نه نیازی به
صدا دارد نه کلمه.

ادبیات به صدا درآوردن آن کلماتی است که در ما
لال مانده اند؛ صداهایی که تنها در صورتی شنیده می شوند که نوشته
شوند.


رضا قاسمی
همایون حاتمی
درباره نمایش هملت i
ساکنان برجهای معکوسیم، در تهاجم گورستانهایی که می بلعند
باغها و خانه ها را
و کافه ها و کتابخانه ها را،

خاموش در هوای سرودن پیچ و تاب می خوریم
و آونگ در میان بودن و نبودن.

همرقص تندباد می شویم با گل سرخی در دست
که عطرهای دلبرانه اش آوازی گمشده می شود در هیاهوی طوفان
و اشکهای بی بهانه اش را ابرهای سرزمینی تشنه شاید که ببارند...

از گشوده دروازه های تمدن ، قرنهاست که بوی خون آمده ست و خیانت

و صلح چه بوده ست جز کبوتری جلد،ملعبه ی دستهای خون آلود!

... دیدن ادامه » بسلامتی مرگ ، وقتی که جامهای شراب ،زهر در کام میریزند
و قابیلهای خسته باخته در قماری پوچ در خلوت خود میگریند،
مرا بگو چه سود بر مدار مدارا طواف کردن ، وقتی بجای دوست
دشمنی پرفریب به تردیدها پوزخند میزند...

چادر از فرق اندیشه برداشتن
و گیسوان چو خورشیدش به کف داشتن
و دل به دام نامردمی نینداختن،

بودن این است... آری.


فریفتن یا فریفته شدن مساله این نیست!
هر دو یعنی باختن.

بیست و سوم خرداد 1393خورشیدی

سپاس
همایون حاتمی
درباره نمایش میز i

غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند...

نشسته اند دور یک ((میز)) که کاسه ای خالی وسط آن قرار گرفته است و تصویرش در آیینه (که همان سقف است) یک سوراخ را به ذهن متبادر میکند...

پسر موبایل بدستی که سکوت و زور را تاب نمی آورد و دوست داشت حرف بزند ،
دختر کتابخوان پرسشگر(خانم مهناز ذبیحی که ناخودآگاه یاد نمایش تهران بلگراد را چند دقیقه ای به ذهنم آورد -یادش بخیر) ،
زن محکوم به سکوت با لکنتی دیرین،
مرد خشک اندیش غریبه با نسل بعد،
پدر بزرگ که خیلی مسن به نظر نمیرسید و کلاه پشمی روی سرش از او یک بازنده ی مشکوک ساخته بود با واکنشهای گاه گاهش که گویی حیرت زده یک آن از خوابی طولانی برمیخاست و باز مدتی در خواب میشد،
و بالاخره عموی سفسطه گر و زبان باز ،

شخصیت پردازی نقشها کامل و مستقل صورت گرفته بود و نقطه قوت کار بود
دکور ساده بود اما خلاقیت هم در آن به چشم میخورد موسیقی متناسب و زیبا بود اما کاش کمی بیشتر بود
محدودیتهایی که در قسمتهای پایانی نمایش برای پسر جوان ،بی منطق و دلیلی شکل داده بودند مثل قفل بودن در ، عدم ارتباط با بیرون و... هر ذهن جستجوگری را قلقلک میداد.

فکر ... دیدن ادامه » میکنم(امیدوارم اشتباه نکنم) آن خانه اگرچه خانه بود ولی هوشمندانه میز و صندلی های فلزی و ظرفها و پارچ های استیل به فضای زندان شبیه ترش کرده بود!
و اگر در یک جمله میز را که بر اساس ایده ساده ای ساخته شده توصیف کنم:
قفس در قفسی بود و سه نقطه های لاجرم...

پ ن: این نمایش گروتسک بود کمدی نبود... چند بار که سر چرخاندم آن طرف تر از فرط خنده فک بالا به عرش و فک پایین...! حیرتا

20خرداد 1393خورشیدی
سپاس
ممنونم از نقد موشکافانه تون.
۲۱ خرداد ۱۳۹۳
سپاس خانم کاتوزی گرامی، خیلی بیشتر و جزیی تر میشد از میز و تک تک شخصیتهاش حرف زد اما لطف دیدنش برای دوستان کم میشد
برقرار و پیروز باشید
۲۱ خرداد ۱۳۹۳
مرسی از شما محمد جان رحمانی که این کارو بهم پیشنهاد کردی
۲۱ خرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همایون حاتمی
درباره نمایش میز i

غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند...

نشسته اند دور یک ((میز)) که کاسه ای خالی وسط آن قرار گرفته است و تصویرش در آیینه (که همان سقف است) یک سوراخ را به ذهن متبادر میکند...

پسر موبایل بدستی که سکوت و زور را تاب نمی آورد و دوست داشت حرف بزند ،
دختر کتابخوان پرسشگر(خانم مهناز ذبیحی که ناخودآگاه یاد نمایش تهران بلگراد را چند دقیقه ای به ذهنم آورد -یادش بخیر) ،
زن محکوم به سکوت با لکنتی دیرین،
مرد خشک اندیش غریبه با نسل بعد،
پدر بزرگ که خیلی مسن به نظر نمیرسید و کلاه پشمی روی سرش از او یک بازنده ی مشکوک ساخته بود با واکنشهای گاه گاهش که گویی حیرت زده یک آن از خوابی طولانی برمیخاست و باز مدتی در خواب میشد،
و بالاخره عموی سفسطه گر و زبان باز ،

شخصیت پردازی نقشها کامل و مستقل صورت گرفته بود و نقطه قوت کار بود
دکور ساده بود اما خلاقیت هم در آن به چشم میخورد موسیقی متناسب و زیبا بود اما کاش کمی بیشتر بود
محدودیتهایی که در قسمتهای پایانی نمایش برای پسر جوان ،بی منطق و دلیلی شکل داده بودند مثل قفل بودن در ، عدم ارتباط با بیرون و... هر ذهن جستجوگری را قلقلک میداد.

فکر ... دیدن ادامه » میکنم(امیدوارم اشتباه نکنم) آن خانه اگرچه خانه بود ولی هوشمندانه میز و صندلی های فلزی و ظرفها و پارچ های استیل به فضای زندان شبیه ترش کرده بود!
و اگر در یک جمله میز را که بر اساس ایده ساده ای ساخته شده توصیف کنم:
قفس در قفسی بود و سه نقطه های لاجرم...

پ ن: این نمایش گروتسک بود کمدی نبود... چند بار که سر چرخاندم آن طرف تر از فرط خنده فک بالا به عرش و فک پایین...! حیرتا

20خرداد 1393خورشیدی
سپاس
یلدا ملکان و محسن قربانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همایون حاتمی
درباره نمایش haunted i
اولین اجرای عمومی هانتد

ردیف چهارم کارگاه نمایش به تماشای کار نشستم. سالنی که البته زیاد دوستش ندارم بخصوص از ردیف آخر که جاهایی میباید گردن دراز کنی ...اما از پوسته بگذریم و بپردازیم به مغز:

جهان بینی و عمق نگاه سیاوش حیدری بعنوان کارگردان در اولین تجربه اش بدون تعارف مایه خوشحالی بود... جسارت پرداختن به این موضوع برای اولین کار واقعا ستودنیست.

تکیه کار بر نماد و مفهوم و درگیر کردن ذهن مخاطب بود و ذهن مخاطب در هانتد بیشتر از چشم و گوش درگیر میشود،
اما دیالوگ نویسی ها پختگی و گیرایی لازم را برای این طرح خوب نداشت و طراحی و ساخت دکور در حد همان 5 اجرا و گویی عجولانه و با وقت کم بود و میشد خیلی بهتر باشد ... در مورد بازیها برای شب اول اجرای عمومی با استرسها و هیجانات خاص خود، تنها به ذکر این بسنده میکنم که دختر و سمپاش بهتر از بقیه به نظرم آمدند.
اینکه ... دیدن ادامه » قسمتهای اضافه شده نسبت به اجرای جشنواره به اولین اجرا نرسید نکته مهمیست در پرداختن به این نمایش ، چرا که موضوع نمایش قابلیت پرداخته شدن در بیش از سقف سی دقیقه جشنواره را داراست و کاش این نوشته با دیدن قسمتهای اضافه شده میشد که روشن تر و درست تر از هانتد حرف بزند.

چون پیش زمینه تایم سی دقیقه ای را نداشتم کمی غافلگیر شدم اما بعد از نمایش با کمی فکر و تمرکز و البته گپ با محمد رحمانی عزیز که دیروز از نزدیک با ایشان آشنا شدم به برداشت درست تری رسیدیم و ایشان نمایش میز را برای ساعات باقیمانده بعد از هانتد پیشنهاد کردند که بعد از هانتد دیشب به تماشایش نشستم و جداگانه از میز هم خواهم نوشت.
امید که اجرا به اجرا هانتد بهتر و بهتر شود که بدون شک اینچنین خواهد بود و آرزوی سالنها و زمانهای بیشتر اجرا برای سیاوش حیدری عزیز و یارانش دارم گرچند این سالن هم غنیمتی بود و برای شروع این نکات پیش زمینه ذهنی برای مخاطب نباید بسازد.
با آرزوی بهترین ها و بهترین آرزوها در این مسیر پر خم و پیچ که عاشقانه باید طی کرد.

سپاس

ارادتمند قربان
باعث افتخار بود که باشما دوست اندیشمندم همراه بودم
امیدوارم بازهم فرصت پیش بیاد
که باهم تئاترهای خوب ببینیم
۲۰ خرداد ۱۳۹۳
خانم ارسطو روابط عمومی گرامی...! مرسی از انرژی و لطف شما
۲۳ خرداد ۱۳۹۳
خانم مودتی گرامی: :)
۲۳ خرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همایون حاتمی
درباره اپرای عروسکی حافظ i
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

یکصد و ده دقیقه، زیبایی، تلاش بی وقفه، عشق، انرژی، تامل، موسیقی و تنظیم روحنواز، روایت و رنگ و قابهای ماندگار...
در غروب روزی که یکی از پرمشغله ترین روزهایم بود،
به حدی که برای اولین بار با ده دوازده دقیقه تاخیر رسیدم و کم کم در ذهنم برای درب های بسته آماده میشدم
اما خود را در گوشه ای از سالن فردوسی روی صندلی دیدم و گویی ساعتی جامی سرشار از آرامش و شور و معرفت بدستم دادند و لایه هایی کمتر تاکنون پرداخته شده از غزلیات حافظ و روزگار پر تلاطمش از پیش چشمانم گذشت.

چون لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهاده ایم

آری روزگار زهد و فساد و فریب و ریاکاری که البته هنوز هم بعد از قرنها با آن بیگانه نیستیم و کلام حافظ که گاه و بیگاه در گوشم زنگ میزند:

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز و برو

یا ... دیدن ادامه » در غزلی دیگر:
خرقه ی زهد و جام می ، گرچه نه در خور همند
این همه نقش میزنم در جهت رضای تو

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاین سر پر هوس شود خاک در سرای تو

باری بجز ذکر چند نکته و پیشنهاد خیلی کوچک وارد تک تک صحنه ها نمیشوم چرا که اپرای عروسکی حافظ را باید دید، نه آنکه وصف شنید...

باید که درود بفرستم به گروه ساخت و گردانندگان عروسک، نور و صحنه این کار،
تصاویر ویدیویی بسیار بجا و در زمانهای مناسب بکار برده میشد و با موسیقی و همراهی ارکستر چه چراغها که در دلم روشن نکرد
صدای گاه گاه ابوا از ارکستر هماهنگ و عالیقدر اوکراین و صدای کمانچه هنوز در گوشم می پیچد!
در مورد خوانندگی این کار در کنار صدای گرم و حجم مناسب صدا، جاهای معدودی دوست تر میداشتم که درست و واضح ادا کردن شعر فدای تحریرهای زیاد و زینت های اضافه نشود که البته این بحث در موسیقی سنتی دارای پیشینه ها و نمونه های زیادیست...

اواخر کار جنس صدای دوست هنرمندی تا حدی یاد شادروان حسین سرشار را در ذهنم زنده کرد که البته به اقتضای سن و سال نزدیک به سی من، بیش از پنج یا شش کار از ایشان را به یاد ندارم اما همانها برایم جاودانه اند و براستی چه جای ایشان و صدای پر ابهتشان خالیست...

نمیدانم چرا... در حدود چهار یا پنج دقیقه از کل کار انگار گوشم صداها و لحن هایی شبیه تعزیه را می شنید و اصلا برایم قابل هضم نبود! (البته نه در مفهوم و جملات...این را بیشتر سوالی مطرح کردم چرا که شاید حسی گذرا یا توهمی در من بوده باشد و بس) گرچند در کلیت این کار درخشان به هر حال اصلا به چشم نمیاید.

و آخرین حرف اینکه با علم به تمام محدودیتها و فشارها آرزو میکنم که در چنین کارهایی صدای بانوان خوش صدای سرزمینمان را بیشتر بشنویم و امید آنکه آوازها و فریادهای بلند و بی گره شان در سالن های این کهن بوم و بر طنین انداز گردد.
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می کنند!


با سپاس فراوان و به انتظار دیدار اپرای مولوی با کمال افتخار

چهارم خرداد یکهزار و سیصد و نود و سه خورشیدی
ممنون به امید دیدارتون
۰۶ خرداد ۱۳۹۳
سرکار خانوم هنگامه سازش عذر منو بپذیرید گویا حرف اس از نام فامیلیتونو ندیدم توی کامنت بالا
برقرار و پیروز باشید گرامی

۰۷ خرداد ۱۳۹۳
جناب شکیبای عزیز منم خوشحال شدم از هم صحبتی با شما
از نظر لطف و محبتی که دارین ممنونم دوست گرامی
۰۷ خرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هشت ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻋﺪﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﯾﮏ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺍﺭﺳﺎﻝ
ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺘﻬﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪﺷﺎﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ
ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﮐﻨﻨﺪ.
ﮐﻮﺭﺕ ﻭﻭﻧﻪﮔﺎﺕ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ .
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﻣﻄﺮﺡ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﮐﻬﻮﻟﺖ ﺳﻦ ﻭ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﻧﺎﻣﺴﺎﻋﺪ ﺟﺴﻤﯽ
ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺮﻭﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﯽ ﻭ
ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﺭﺳﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ
ﻣﻬﻢ ﻭ ﺷﺒﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﺪ.

ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺰﯾﺰ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺧﺎﻭﯾﺮ
ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﻟﻮﮎ ﻭﻭﺩ ] ﻣﻌﻠﻢ [ ﻭ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ
ﺍﺯ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ
ﺷﻤﺎ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭ ﯾﮏ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺯﻫﻮﺍﺭ ﺩﺭﻓﺘﻪ ﯼ ﻋﺘﯿﻘﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﯾﮏ
ﭘﺎﯾﺶ ﻟﺐ ﮔﻮﺭ ﺍﺳﺖ , ﺳﺮﮐﯿﻒ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ
ﻣﻦ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺎﺿﺮ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﺭ ﺍﻧﻈﺎﺭ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﻇﺎﻫﺮ ﻧﻤﯿﺸﻮﻡ. ﺁﺧﺮ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﺪ
ﻣﻦ ... دیدن ادامه » ﺍﻻﻥ ﺷﺒﯿﻪ ﯾﮏ ﺳﻮﺳﻤﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ
ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﮕﻮﯾﻢ، ﺧﯿﻠﯽ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ. ﺩﺭﻭﺍﻗﻊ
ﻣﻨﻈﻮﺭﻡ ﺗﺮﮐﯿﺐ ﺷﻮﺥ ﻃﺒﻌﺎﻧﻪ ﻭ ﺳﺮﺧﻮﺷﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎﺳﺖ :
ﺗﻤﺮﯾﻦ ﮐﻨﯿﺪ ﯾﮏ ﻫﻨﺮﯼ ﺭﺍ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ .ﻫﺮﭼﯿﺰﯼ ! ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ, ﺁﻭﺍﺯ، ﺭﻗﺼﯿﺪﻥ،
ﻧﻘﺎﺷﯽ، ﺷﻌﺮ، ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺳﺎﺯﯼ !
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﺗﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﺪ ﯾﺎ ﺑﺪ ! ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻮﯼ ﺁﻥ ﭘﻮﻟﯽ
ﻋﺎﯾﺪﺗﺎﻥ ﺑﺸﻮﺩ ﯾﺎ ﺍﺳﻤﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﯿﺪ . ﺑﻠﮑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻫﻤﯿﻦ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﺸﻒ ﭼﯿﺰﯾﺴﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺷﻤﺎﺳﺖ ! ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﯿﺪ ] ﺑﺮﺍﺳﺎﺱ ﺁﻥ[ ﺭﻭﺣﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﺩﻫﯿﺪ.
ﺟﺪﯼ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ !
ﻣﻨﻈﻮﺭ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺴﺖ . ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻ ﯾﮏ ﻫﻨﺮﯼ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻭﻗﺎﺕ
ﻓﺮﺍﻏﺘﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺮﻓﺘﻦ ﺁﻥ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﯾﺪ .
ﯾﮏ ﻋﮑﺲ ﺧﻮﺏ ﯾﺎ ﺍﺻﻼ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻢ ﻟﻮﮎ ﻭﻭﺩ )ﻣﻌﻠﻤﺘﺎﻥ ( ﺑﮑﺸﯿﺪ ﻭ
ﺑﻪ ﺍﻭ ﻫﺪﯾﺪ ﺑﺪﻫﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻭ ﺗﻮﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﺎﻥ ﺑﺮﻗﺼﯿﺪ ﻭ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﯿﺪ ! ﻭ ﻫﻨﺮﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﺑﻘﯿﻪ ﻧﺸﺎﻥ ﺑﺪﻫﯿﺪ .
ﺗﻮﯼ ﻇﺮﻑ ﭘﻮﺭﻩ ﯼ ﺳﯿﺐ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﻋﮑﺲ ﯾﮏ ﺻﻮﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯿﺪ، ﻭﺍﻧﻤﻮﺩ
ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﺍﮐﻮﻻ ﻫﺴﺘﯿﺪ !
ﺣﺎﻻ ﯾﮏ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺸﺒﺘﺎﻥ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﻭ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺍﮔﺮ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﺪﯾﺪ
ﭘﺪﺭﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﺑﯿﺎﻭﺭﺩ :
ﯾﮏ ﺷﻌﺮ ﺷﺶ ﺧﻄﯽ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ
ﺩﺭ ﺑﺎﺭﻩ ﯼ ﻫﺮﭼﯿﺰﯼ
ﺑﺸﺮﻁ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻗﺎﻓﯿﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ . ﺗﻨﯿﺲ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮﺭ ﺍﺻﻼ ﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ.
ﻣﻦ ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﺨﻮﺑﯽ ﺍﺯ ﻋﻬﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﻣﯿﺂﯾﯿﺪ. ﺍﻧﺠﺎﻣﺶ ﺑﺪﯾﺪ
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﮕﻮﯾﯿﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﭼﮑﺎﺭﯼ ﻫﺴﺘﯿﺪ . ﺷﻌﺮﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﮐﺴﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﻫﯿﺪ ! ﺑﺮﺍﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻫﻢ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺍﻧﯿﺪ. ﺣﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺧﺘﺮ ﯾﺎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺗﺎﻥ ﯾﺎ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﯾﮕﺮﯼ ! ﺣﺘﯽ ﺧﺎﻧﻢ ﻟﻮﮎ ﻭﻭﺩ
)ﻣﻌﻠﻤﺘﺎﻥ (
] ﺩﺭ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺑﻌﺪ[ ﺁﻥ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﻨﯿﺪ ! ﺭﯾﺰ ﺭﯾﺰﺵ ﮐﻨﯿﺪ. ﻫﺮﺗﮑﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ
ﺳﻄﻠﻬﺎﯼ ﺯﺑﺎﻟﻪ ﯼ ﺟﺪﺍ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﯾﺪ ! ]ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻫﯽ ﺗﮑﺮﺍﺭ
ﮐﻨﯿﺪ[
] ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ [ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺍﯼ ﺑﺎﺷﮑﻮﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻌﺮﯼ ﮐﻪ ﺳﺮﻭﺩﯾﺪ ﺩﺳﺖ
ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﯾﺎﻓﺖ.
ﺷﻤﺎ ﯾﮏ ﺗﺤﻮﻝ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ]ﻭ[ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﺩﺭﻭﻧﯿﺎﺕ
ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻓﻬﻤﯿﺪ ! ﻭ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺭﻭﺣﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ !
ﺧﺪﺍ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﺗﺎﻥ
ﮐﻮﺭﺕ ﻭﻭﻧﻪ ﮔﺎﺕ

از: ...
بسیار متشکرم از آقاهمایون از اشتراک عالیشون*
۳۱ فروردین ۱۳۹۳
عالی بود آقای حاتمی
۰۶ خرداد ۱۳۹۳
مرسی جناب باقری عزیز
۰۶ خرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چگونه آن همه خاطره، بغض می شود؟
چگونه آن همه بهار، یخ می بندد؟

چگونه نیستی؟ وقتی که هنوز کنار مزار بامداد نشسته ای و خورشید وار نگاهم می کنی
و درود میفرستی همسایه های سرخش را،

چگونه نیستی وقتیکه هنوز می بینمت زباله از دامن جنگل می زدایی

با توام آآآی همآواز کوچه های بن بست،
ای هم هوای آسمان شعر ، تاریخ و موسیقی ،

کوه را فهمیدی ،آفتاب را ستودی و باران را به دل شنیدی،
و تک درخت را چون کتیبه ای بر جبین بلندیها تصویر کردی،

ببین خاموشی مهتاب را از وقاحت خاک

ببین ... دیدن ادامه » آوار کابوس را بر آن همه رویای پاک

کوله بارت بر دوش، ساده و بی ریا ،
پابراه کدام جاده شدی
که ما نفس بریدگان جاده های دلتنگی
دگر به گرد پایت نمی رسیم...
سفر بخیر....

به رفیق گرمابه و گلستانم... مهربانم ...فرامرز سرداری مهر ...که رفت تا لب هیچ...
17فروردین 1393 خورشیدی

از: خود
چه زیبا سرودید ساده و بی ریا از سر مهر
تبریک به دوست رفته تان که دوستی زلال چون شما را به جا دارد....
۲۰ فروردین ۱۳۹۳
***زیبا***
۲۶ فروردین ۱۳۹۳
سپاس آرزوی گرامی، زیبا می بینی
۲۷ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

ﺭﺍﺯﻗﯽ ﭘَﺮ ﭘَﺮ ﺷﺪ،
ﺑﺎﻍ ﺩﺭ ﭼﻠﻪ ﻧﺸﺴﺖ،

ﺗﻮ به ﺧﺎﮎ ﺍﻓﺘﺎﺩﯼ،
ﮐﻤﺮ ﻋﺸﻖ ﺷﮑﺴﺖ،

ﻣﺎ "ﻧﺸﺴﺘﯿم و ﺗﻤﺎﺷـــــﺎ" ﮐﺮﺩﯾﻢ..


(شعر معروف رازقی، پیام علی کریمی بود بعد از شهادت یکی از سربازان ایرانی اسیر در دست تروریست های جیش العدل )

به یاد یک سرباز ..یک مرزبان...یک پدر که فرزند خود را ندید...یک هموطن که پیکرش را هم نتوانستند پس بگیرند

هنوز چهار نفر دیگر هستند... خواب تعطیلات سنگین تر نشود لطفا....................!!!


از: ایرج جنتی
کاملادرست وبجافرمودی
ممنون ازاین یادآوری ارزشمند
۰۷ فروردین ۱۳۹۳
سلام آرزو خانوم و سپاس از لطفتون ، آرزوی قشنگتون و اینکه یادم بودین گرامی.
دلتون سبز و سرتون خوش
و سالی داشته باشین پر از خوبها و خوبیها

عذر میخوام بخاطر اتفاقی دیر متوجه شدم و جوابم با تاخیر زیاد بود
۲۳ فروردین ۱۳۹۳
ممنون،خواهش میکنم انجام وظیفه بود
این چه حرفیه...
۲۶ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پس از یک دقیقه سکوت

ایستادیم و یک دقیقه ،یک روز یا چند روز سکوت کردیم و اندیشیدیم،

در همسایگی مزار احمد شاملو در امامزاده طاهر کرج، دو نویسنده خفته اند،همانها که علی سرابی در خوانش قسمتهایی از متن به کشته شدن آنها بدون ذکر نام اشاره کرد(محمد مختاری و جعفر پوینده) ،

مهمترین حسن این نمایشنامه خوانی ارجمند(که هزار درود و سپاس شایسته اوست) برای من یکی لااقل این بود که دوباره بعد از ماهی و سالی سراغ یکی از آن دو نفر و مرور آثار و اندیشه ها و پرسشهایشان رفتم و شروع کردم به خواندن دوباره ی کتاب ((تمرین مدارا)) نوشته محمد مختاری و در باب فرهنگ ،ذهنیت انتقادی ، مدارا ، سانسور، پرسشگری ، شبان رمگی فرهنگی ، نوگرایی و....

از قضا فایل پی دی اف این کتاب نایاب در آرشیوم موجود بود،

دوستانی که علاقمند به مطالعه و کنکاش بیشتر در این مقولات هستند و مایل به دریافت بدون فیلتر این کتاب هستند می توانند پایین این متن ایمیل خود را بنویسند یا به آدرس زیر یک ایمیل خالی بفرستند تا کتاب را برایشان میل کنم:
homayoun279@yahoo.com


با امید به اینکه سال نو ، سال گشایش راهها ، دلها ، دستها ، و دربهای بسته باشد،

و ... دیدن ادامه » همه روشن تر از خورشید و سبزتر از بهار باشیم


ما آتش افتاده به نیزار ملالیم
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم

بگذار که سرمست و غزلخوان من و خورشید
بالی بگشاییم و بسوی تو بیاییم (فریدون مشیری)

نوروز مبارک
به امیدش...
سالِ نویتان شاد و سبز باد
۲۸ اسفند ۱۳۹۲
سلام و عرض ادب
من براتون ایمیل فرستادم . ممنون مى شم براى من هم بفرستید
۲۶ مرداد ۱۳۹۷
درود خانم بذرافشان، تمرین مدارا یکی دو سال هست که تجدید چاپ شده و در دسترس همگان هست خوشبختانه، اون نسخه پی دی اف مال وقتی بود که منتشر نمی شد، با خریدنش به صاحب اثر و خانواده شون احترام بگذاریم، ممنون از توجهتون، سبز و آفتابی باشید
۱۰ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همایون حاتمی
درباره نمایش Haunted i
سیاوش جان تبریک همه ی این حس خوب رو نمی تونه بیان کنه،
فعلا تبریکو از ما بپذیر تا تئاتر شهر حضوری خدمت برسیم
و چقدر اون لذت دوست داشتنیه
مرسی همایون عزیز :)
خیلی ممنون :)
۲۵ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

خداحافظ تا نمیدانم چه وقت که با زبان آفتاب به هم نگاه کنیم،

خداحافظ تا آواز،
تا شراب و شادکامی،

تا نخورده مستانی با عشق دستادست،

خداحافظ تا زیباترین درود به پایان دوباره ها ،


چه خوش است اندازه ی یک مژه خواب
ما را که ترانه هامان لای لای شبانه های بیخوابی بود

و بیداریمان، توهماتی گنگ در خم و پیچ سفری بی فانوس

صد ... دیدن ادامه » سال گذشته ست

و تو را می بینم
که خیالهای دور من- خیال یک دریچه ی باز تا رویا،
خیال مهتاب و یک پنجره رو به آبشار موسیقی و ساز ،
خیال بی خیالی ِ حنجره ای رویینه تن از اندوه - همه لحظه لحظه های عمر توست،

آری تو را می بینم ، مبهوت موزه ای پر از دشنه و داس،
تو را که زیرزمین خانه ات پر از کتابهاییست که همه فصلهایش برف باریده
و قلمهایی کبود و سرخ، خفته در کنار هم...

بیا با همان غبارآلود ِ بغض کرده، با همان قلم

یک دقیقه سکوت کن
به یاد ترانه هایی که ناشکفته خاکستر شدند ،
و رودهایی که دریا نشده خشکیدند،

در یادمان دارکوبی بی درخت ،در غروبِ جنگل سکوت...!

از :خود

24اسفند 1493خورشیدی

با حالی عجیب که ....
همه فصل‌هایش برف باریده

عالی
۲۶ اسفند ۱۳۹۲
رضا: مرسی رضای عزیز

یاسمن: ممنون ، نظر لطف شماست
۲۶ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چه شنبه ی خوبی در پیشه...
دقیقاً همینطوره . . .
۱۸ اسفند ۱۳۹۲
جدی جدی یه سوپرایز فوق العاده بود من که خیلی خوشحالم هوراااااا :)
۱۸ اسفند ۱۳۹۲
دقیقا یه سورپرایز فوق العاده واسه یه آخر سال خوب...
(یه جمله که اجزاش از سه تا کامنتیه که گذاشتین)
:)
۱۹ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید