آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال مهتا مافی | دیوار
S3 : 15:47:13 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
یه چندوقتیه احساس می کنم زندگی دیگه جذابیتی که باید داشته باشه رو نداره.دچار بحران شدم.هردفعه که مرگ رو می بینم به مسخرگی زندگی کردن بیشتر فکر کنم.توی این هفته من دوتا آدم تاثیر گذار زندگیمو از دستم دادم و تو همین هفته فهمیدم دور یا نزدیکی آدم ها فقط زمانی مشخص میشه که خیلی آدم ها می تونن از تو دور باشن یا حتی نسبتی به تو نداشته باشن اما ناخواسته نقش پررنگی تو زندگیت داشته باشن.هفته ی پیش تا همین امروز داشتم سعی می کردم آروم باشم و بذارم جریان زندگی ادامه داشته اما امروز احساس خلا کردم.من هیچ وقت آقای شجریان رو از نزدیک ندیدم،نسبتی باهاشون نداشتم حتی خیلی وقت ها فکر می کنم در برابر عظمت ایشون من خیلی کوچیکم اما دلم می خواد سهمی که از آقای شجریان داشتم رو بگم.
از وقتی که یادمه این صدا تو وجود من جریان داشت.مادرم همیشه گوش میداد و هنوزم میده.گاهی زمزمه می کرد،گاهی اشک می ریخت،گاهی بشکن زنون و با خنده می خوند و این صدا جریان پیدا کرد تا همین امروز.تا همین امروزِ من که هروقت دلم میگیره،هروقت از دست زمونه و کارهاش شاکی میشم،هر وقت از زندگی خسته میشم،گوش میدم.
آقای شجریان همون آدمی بود که بااینکه هیچوقت ندیدمشون اما تو ذهنم،تو دلم،تو هرجا که می تونستم باهاشون حرف زدم.از دلگیری زمونه گفتم برام از مرغ سحر خوندن.از حقی که همیشه ضایع میشد گفتم برام از گلچهره خوندن.پرِ حرف بودم ولی دلم نمی خواستم حتی کلمه ای رو بگم،برام ببار ای بارون رو خوندن.از عشق گفتم،برام از مولوی خوندن.از ایران گفتم،برام از امیرهوشنگ ابتهاج خوندن.از زمستون گفتم،از سرمای سلام بی جواب،برام از مهدی اخوان ثالث خوندن.برام از قاصدک خوندن.این شد که هروقت کسی رو نداشتم حرفامو بشنوه،پناه می بردم از حضوری که خیلی دوره ولی همچنان تاثیر خودشو می ذاره اما امروز دلم اون امید کمرنگی رو میخواد که همیشه توی دلم بود،که یه روزی اگه شانس ملاقاتشون رو داشتم چی می گفتم؟ همیشه دلم می خواست یه روزی اگه دیدمشون براشون اینو می خوندم مثل هر وقتی که قبل پرحرفیم اینو ... دیدن ادامه ›› می خوندم:
«سرت گرم و تنت خوش باد،سلامم را تو پاسخگوی در بگشای»
اما حالا باید بگم:
«مرغ سحر ناله سر کن،داغ مرا تازه کن...»
حالا این شبهای بی ملاقاتی و هق هق تا صبح خروس خون رو چه جوری طاقت بیاریم؟
به وقت هفته ای که سیاهه و زندگی که دیگه جذابیت های سابق رو نداره.برای کسی که دیگه نیست،که دیگه نمی خونه،برای عزاداری کل ایران،برای سیاهی این شب ها،کاش میشد این بار ما براتون می خوندیم:
«ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماه رو دادن به شبهای تار
ای بارون...»

خداحافظ تنها کسی که کلمه عالیجناب برازنده ی وجودشونه.
روحشون شاد

امیدوارم هفته آینده اتفاقات خوبی براتون بیفته تا دوباره امید وارد جریان زندگیتون بشه و روزهای بهتر و قشنگیو تجربه کنین.

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذرد...
سیدمهدی
روحشون شاد امیدوارم هفته آینده اتفاقات خوبی براتون بیفته تا دوباره امید وارد جریان زندگیتون بشه و روزهای بهتر و قشنگیو تجربه کنین. و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم میگذرد...
سلام

ممنونم
منم امیدوارم این هفته اتفاقات خوبی برای هممون بیفته.بااینکه تلخی این روزها هیچوقت نمیره اما امیدوارم که یه روزی همه چیز اونطوری که باید باشه قشنگ تر بشه.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یادمه از وقتی کوچیک بودم و یاد گرفته بودم بنویسم،نامه می نوشتم.برای تشکر،برای عذرخواهی،برای تبریک و هرچیز دیگه ای.مخاطب همه ی نامه هام به جز دو سه تا مادرم بود.هروقت از دستم دلخور می شد،براش نامه می نوشتم و انگار نامه معجزه می کرد.این عادت مونده با من،حتی تا امروز که مثلا بزرگ شدم.هنوزم برای مادرم می نویسم.هنوزم می دونم اون تنها آدمیه که با حوصله نامه هامو می خونه و دورشون نمی ندازه اما از یه جا به بعد فهمیدم من باید برای آدم مهم تری هم نامه بنویسم و از اون به بعد مخاطب بیشتر نامه هام شد،خودم.مثل الان که برای مهتای ده سال آینده نوشتم.نوشتم که بدونم چه آرزوهایی الان دارم،نوشتم تا بدونم چندتاشون تا ده سال آینده رنگ حقیقت می گیرن و چندتاشون نه.نوشتم تا ده سال دیگه درست روز تولدم بهترین هدیه ای که می تونم از خودم بگیرم رو دریافت کنم و امیدوارم اون روز یادم نره :))
یادمه تو همون دوران نوجوانی پدرم یه کتابی می خوند به نام بنویس تا اتفاق بیفتد.من هیچ وقت اون کتاب رو نخوندم اما همون اسمش کلی تاثیر توی زندگیم گذاشت.تا جایی که هیچ وقت دلم نخواست تاثیری که اسمش روم گذاشت رو فدای محتواش کنم.از اون موقع فهمیدم تلاش هام برای نوشتن هرچیزی توی زندگیم بی فایده نیست.فهمیدم نوشتن آرومم می کنه.من هنوزم می نویسم اما دوست ندارم کسی به غیر از مادرم بخونتشون.می نویسم اما برای خودم و فکر می کنم این بهترین کاریه که خوب یادش گرفتم و می تونم بهش افتخار کنم.
حالا هم دوست دارم شما برای من بنویسید.هرچیزی که آرومتون می کنه رو بنویسید.این هرچیز می تونه شعر باشه،می تونه درد دل باشه،می تونه بخشی از یه کتاب یا یه فیلم و تئاتر باشه.می تونه هرچیزی باشه.این بار می خوام منم مثل مادرم فقط بخونم و بذارم نوشتن به معجزه کردنش ادامه بده.مچکرم :)
من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!
دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری که نیست!
در قلعه، بی خبر ز غم مردمان شهر
سر گرم تاج سوخته ام، بر سری که نیست!
هر روز بر فراز یقین، مژده می دهم
از احتمال آتیه ی بهتری که نیست!
بو برده است لشکر من، بسکه گفته ام
از فتنه های دشمن ویرانگری ... دیدن ادامه ›› ، که نیست!
من! باورم شده ست که در من، فرشته ها،
پیغام می برند ، به پیغمبری که نیست!
من! باورم شده ست ، که در من رسیده است،
موسای من، به خدمت جادوگری که نیست!
باید ، برای اینهمه ناباوری که هست،
روشن شود، دلایل این باوری که نیست!
هرچند ، از هراس هجومی که ممکن است،
دربان گذاشتم به هوای دری که نیست،
فهمیده ام ، که کار صدف های ابله است،
تا پای جان محافظت از گوهری که نیست!!

حسین_جنتی
صبا صالحیان
اون موقع گنجشک بیشتر میومد. بعدش نمی‌دونم هوا گرم‌تر شد گنجشکا دستشون رو زدن به زانوی خودشون و غذاشونو خودشون تامین کردن یا از کبوترا ترسیدن 😂 گنجشکا کمتر میان الان. ولی کبوترا واقعاً عجیب‌غریب ...
کبوترا به شکل عجیب غریبی هم به طور کل زیاد هستن...حالا غذا رو که نوش جونشون باشه فقط همون جا رو دست شویی عمومی نکنن =))
امپرسیونیست
آره صداشون خیلی وحشتناکه ، هی غر میزنن و میخورن و نوک میزنن توو کله ی هم 😀 بعدم که صدای پریدنشون .. قبلنا پشت پنجره براشون غذا میذاشتم اما بعد از یه مدت دیدم وااااقعن نمیذارن بخوابم . این شد ...
آقااا
خدایییی این گربه ها بد عادت شدن...قبلا موش که می گرفتن هیچ،تا آدمیزادم می دیدن سریع می جهیدن یه گوشه کناری الان نه تنها موش نمی گیرن بلکه وای میستن صاف صاف تو چشم آدمم نگاه می کنن طلبکار...طلبکارااا...حالا برعکس این سگ های ولگرد...طفلکی ها انقدر اذیت شدن که تا آدمیزاد می بینن فرار می کنن :)
حالا من خودم تصمیم گرفتم غذای خشک هاپومو چون بوشو نمی خوره پیف پیف می کنه رو واسه گربه های تو خیابون بریزم چون نه تنها موش نمی گیرن دیگه بلکه هیشکی هم دیگه بهشون غذا نمیده طفلکی ها لاغر مردنی شدن :)
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بااین که یه مدت کوتاهی نبودم و واقعا دلم برای تیوال تنگ شده بود اما اومدم که درمورد یه فیلم گفت و گو کنیم.
نمی دونم فیلم The disaster artist رو از جیمز فرانکو دیدید یا نه؟اما به نظرم دیدنش ارزش وقتی که پاش می ذارید رو داره.جدای از کمدی خوبی که هست،خیلی ظریف و با دقت ساخته شده.سکانس به سکانس فیلم هم می خندین،هم ممکنه حرصتون بگیره،هم لذت ببرین.اگه هم که دیدید چه بهتر بیاید یکم درموردش گفت و گو کنیم.
پویا این را خواند
سروناز یکتا و جعفر میراحمدی این را دوست دارند
نکته‌ای که خیلی برای من راجع به داستان فیلم جالب بود این بود که الزاما رفتارهای احمقانه یک شخص نشونه‌ی نبوغش نیست.
چیزی که تا قبل از Disaster artist،خلافش رو توی فیلمهای بیوگرافی دیده بودم.یعنی قبلا اگر نقشِ یکِ فیلم رفتارهای عجیب و غریب داشت بعدها مشخص می‌شد برخلاف رفتارش آدم تیزهوش و نابغه یا جسور و تابو شکن و...ایناست که راجع به تامی ویزو این مسئله صدق نمی‌کرد و اون دقیقا نمونه همین آرتیست‌نماهایی بود که اطرفمون زیاد می‌بینیم.
جیمز فرانکو هم خیلی بامزه بود توی اون نقش⁦☺️⁩
۲۴ شهریور
سروناز یکتا
نکته‌ای که خیلی برای من راجع به داستان فیلم جالب بود این بود که الزاما رفتارهای احمقانه یک شخص نشونه‌ی نبوغش نیست. چیزی که تا قبل از Disaster artist،خلافش رو توی فیلمهای بیوگرافی دیده بودم.یعنی ...
دقیقا درسته...
من همون اول فیلم که توی کلاس بازیگری بود فکر می کردم که تامی از این دسته از بازیگراست که میگه من سبک خودمو دارم و عجیبم عجیبم بازی اما وقتی رفت جلوتر فهمیدم که اون هم مثل همه ی آدم های اون کلاس یه هنرجور بازیگری بود و این ادا و اطواراش نشونه ی خاص بودنش نیست.
اما به هرحال عین این بچه کوچیکا که بهشون میگی این کار رو نکن سریع فضول میشن و دقیقا انجامش میدن همون موقع که تامی گفت درمورد من سوال نپرس فضولیم گل کرد که کیه دقیقا؟چند سالشه؟کجاییه؟این همه پول رو از کجا میاره؟و چرا این شکلیه؟
۲۸ شهریور
امپرسیونیست
بی ربط به پستت : نمیدونم زیر کدوم پست بود که صحبت درباره ی فایل آموزشیِ یوگای پوریای عزیز بود .( حالِ گشتن و پیدا کردنش رو هم الان نداشتم .) و من در اون پست طبق معمول شروع کرده بودم به قضاوت ...
سلام
عیبی نداره آقا.من ناراحت نشدم و دلیلی هم نداره برای چیزی که ناراحت نشدم کسی رو ببخشم.همه ی ما این اشتباه رو تو زندگیمون می کنیم حتی بیشتر از شما ولی این خیلی خوبه که سریع متوجهش شدید و سعی می کنید دیگه انجامش ندید.خیلی ممنونم که براتون مهم بود و برام کامنت گذاشتید اما واقعا نیازی به بخشیدن نیست.امیدوارم هیچ وقت این اتفاق دیگه براتون نیافته.
درضمن باهاتون موافقم که هیچ اتفاقی اتفاقی اتفاق نمی افته فقط زمان می بره تا ما اون درس رو یا اون اتفاق رو بفهمیم.
۲۸ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
برایِ مری پاپینز عزیزم؛

اگر هرروز و هرروز از من بپرسند که دلت می خواهد چگونه باشی؟بی شک و با افتخار می گویم مری پاپینز! هرچند که آدم های بسیاری تو را قصه،افسانه و یا حتی وهم می دانند اما من به حضور تو درون تک تکمان باور دارم.

حدود دوسال پیش برای اولین بار مجموعه ی دو جلدی مری پاپینز رو به قلم پی.ال تراورس خوندم.می تونم با اطمینان بگم بعد از تن تن جزو اولین کتاب هایی که تو هر سنی هم میشه از ته دل ازش لذت برد.
پارسال فیلم مری پاپینز را با بازی جولی اندروز و دیک ون دایک عزیزم دیدم.توی اون نیمه شب واقعا بهم چسبید و بهترین خواب دنیا رو داشتم.
یه مدت پیش کسی از من پرسید که دوست داری جای چه کسی باشی؟ و من با افتخار گفتم مری پاپینز و او در جواب گفت که مری پاپینز هستم و این دومین جمله ی دلپذیر ... دیدن ادامه ›› عمرم از کسی نه زیاد نمی شناختمش و احتمالا اون هم زیاد با من آشنایی نداشت،بود.
و امروز فیلم مری پاپینز برمیگردد رو با بازی امیلی بلانت و لین منوئل میراندا رو دیدم و این فیلم هم عجیب بهم چسبید.
.
اما برویم سر اصل مطلب:
مری پاپینز عزیزم؛
اگر هرروز و هرروز از من بپرسند که دلت می خواهد چگونه باشی؟بی شک و با افتخار می گویم مری پاپینز! هرچند که آدم های بسیاری تو را قصه،افسانه و یا حتی وهم می دانند اما من به حضور تو درون تک تکمان باور دارم.
بارها نشانم داده ای که تنها با در کنار هم بودن و کمک کردن است که می توان شاد بود.درکنار هم بودن،درکنار هم رقصیدن،در کنار هم آواز خواندن و در کنار هم خندیدن...می دانم،غیر ممکن غیرممکن است و چیزی برای توضیح دادن وجود ندارد تنها می توان این اشتیاق را همچون ویروسی در هوا پخش کرد و ما همان ویروسی هستیم که هر غیرممکنی را ممکن می کند.می دانم که از آن بالا می بینیمان و لبخند میزنی و درحالی که انعکاس خودت را درون ابری شفاف می بینی با خودت می گویی همین است.
بله همین است...همیشه سعی می کنم که نه تقلیدی از تو بلکه تکه ای از تو باشم،نه برای کسی بلکه برای خودم.برای اینکه یادم نرود روزی کودکی کردم،برای اینکه یادم نرود زندگی چیزی نیست جز خیالی که همه چیز را ممکن می سازد و یادم نرود تو در درون همه ی ما هستی.
مری پاپینز عزیزم از آشنایی با تو و آقای برت و شاید جک چراغ افروز بی نهایت خوشحالم و دوستت دارم.
احتمالا آخر نامه ام را باید با امضای تو تمام کنم شاید که بخوانی:
سوپر کالی فرجلیستیک اکسپیالی دوشز
دوست دارت-کسی که همیشه تو را لبخند می زند...
.
برای این که بماند به یادگار:
«بذاریم گذشته استراحت کنه،آینده حالاست»
مری پاپینز، مری، مری، مری...
تو کودکی چقدر رویا پردازی کردم با اون تصاویر...
چقدر ناراحت بودم‌که خونمون شوفاژ داره و لوله بخاری یا شومینه نداره...
چقدر فکر می کردم اون پنگوئنا از کارتون مورد علاقه م، رابین هود، فرار کردن و اومدن توی این فیلم...
و اون آهو از کارتون بامبی...
چقدر فکر میکردم برت، نمونه یه جنتلمنه...
چقدر از اقای بانک عصبانی می شدم...
چقدر اقای داوز بزرگ ... دیدن ادامه ›› برام برابر با خودِ شیطون بود...
و چقدر والت دیزنی رو دوست داشتم. هر چی اولش آهنگ، قصر و اسم والت دیزنی بود، پر از خوشی بود.
والتی، والتی، والتی...
و چقدر خوب نوشتی مری پاپینز رو، مهتای عزیز
۱۴ شهریور
مهتا مافی
و باید بگم من هنوز هم فکر می کنم آقای برت یه جنتلمن واقعیه! البته چیزی که جا انداختم اینه که باید بگم: مچکرم آقای والت دیزنی...مچکرم پی.ال تراورس...مچکرم مری پاپینز و مچکرم آقای صادقی که خوندید ...
نوشتتون ذوق برانگیز بود... و بردم به خونه و حیاط کودکی
دیدن این فیلم رو پیشنهاد می کنم:
Saving Mr. Banks
نجات آقای بنکس(یا بانکس)

داستان ساخت فیلم مری پاپینزه.
تام هنکس، والت دیزنیه
و اما تامپسون، خانم تراورز
۱۴ شهریور
پوریا صادقی
نوشتتون ذوق برانگیز بود... و بردم به خونه و حیاط کودکی دیدن این فیلم رو پیشنهاد می کنم: Saving Mr. Banks نجات آقای بنکس(یا بانکس) داستان ساخت فیلم مری پاپینزه. تام هنکس، والت دیزنیه و ...
این که لطف شماست..فقط من بعد هربار دیدن و خوندن مری پاپینز ذوق زده میشم و دلم می خواد براش بنویسم.خیلی هم مچکرم...

به به بله حتما توی لیست دیدنی هام هست...این تام هنکس فوق العاده جذاب...
فکر می کنم یکی با دیدن دیک ون دایک ذوق می کنم یکی هم تام هنکس...
خیلی مچکرم بابت پیشنهادتون :))
۱۴ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من امروز فیلم تئاتر 91913 رو به کارگردانی آقای آیدین الفت و بازی آقای سینا کرمی رو دیدم.
قبل از اینکه ببینمش ذهنیتم یه مونولوگ گویی ساده بود اما وقتی دیدمش کلی با ذهنیت من تفاوت داشت.من عاشق پرفورمنس هاییم که بدون گفتن حتی یه کلمه فقط با تکنیک های بدن و حرکتش مفهوم قصه رو به تماشاگر می رسونه،کلا می تونم بگم که حرکت بدن برای من خیلی جذاب تر و دیدنی تره چه بسا که اگر با کلام هم همراه بشه برای من هیجان انگیز تر هم میشه.
من کاملا با زندانی شماره 91913 همذات پنداری می کردم.زندانی که برای یه اشتباه سال ها توی زندون موهاش رو سفید کرده بود و فقط با طی و سطل آبش اخت شده بود.نقطه ی عطف قصه به نظر من همون جایی بود که زندانی دسته طیش رو با یه دست و با دست آزادش دستی نامریی رو میگیره تا همراه با صدای پیانو رقص دو نفره ای رو شروع کنه.من حرفاشو از همون نگاه غمگینش فهمیدم.و شیفته ی نریشن های لابه لای پرفورمنس شدم.جذابیت داستان درست همون جایی شکل میگرفت که با هر نریشن تو از یه موقعیت به موقعیت دیگه ای پرت میشدی بخصوص اون زمان ها که صداها در هم می تنید و واقعا من از هیجان زیاد نفسم تو سینم حبس میشد.به نظر من این جابه جایی مثل یه سفر جذاب بود که حتی نفهمیدم چقدر زمان گذشته.
بااینکه امروز حسرت می خوردم که چرا سال 93 نتونستم این نمایش رو روی صحنه ببینم اما همچنان خوشحالم که تونستم این نمایش رو ببینم.
و باید یه تشکر جانانه هم از موسیقی نمایش بکنم که انقدر دلنشین بود که واقعا غرق شدم...

پویا فلاح و آقامیلاد طیبی این را خواندند
محمد مجللی و امپرسیونیست این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فقط می خوام بگم چه خوبه که این جا رو دارم،حس خوب وبلاگ داشتن رو داره.دیگه خیلی وقته کسی وبلاگ نمی سازه و کسی هم به وبلاگ کسی سر نمیزنه تا باهم معاشرت کنن،می خواستم بگم که چندوقت بود دلم برای وبلاگ نویسی و وبلاگ داشتن تنگ شده و الان تیوال خوشحالم می کنه.مچکرم :))
البته به نظرم هیچی جای وبلاگ نویسی رو نمیگیره . اونجا مخاطبات متفاوتن . کسانی عین خودت ، که اگر پیگیرت هستن یا پیگیرشونی بابتِ جهانِ مشترک و دغدغه های شبیه به همِتونه . نوشته هایی که میخونی پراکنده نیست ، جنس و جهانش مشخصه . ضمن اینکه یه وبلاگ نویس طبق یه عشقِ قدیمی خودش رو به نوشتن موظف میدونه . مینویسه نه برای دادنِ پیغام یا خبری . اون مینویسه چون نوشتن براش حکمِ زندگی رو داره . برای همین همه چیز اونجا عمیقه .
وبلاگ نویسی چه به شکل خاطره نویسی و چه بصورت دغدغه مند و تخصصیش ؛ به نظرم بی همتاست . یه چیزِ متفاوت از هرانچه میشه تجربه کرد ، هست . بازش که میکنی حرف زدنت میاد :) با اینکه شاید قبلش هیچ حرفی نداشتی اما شروع میکنی به گفتن و گفتن و گفتن ...
و این زیباست . بینهایت زیباست :)
۱۱ شهریور
مهتا مافی
سلام دوباره :)) بله کاملا درست می فرمایید و با حرفاتون موافقم.درستش به نظر منم همینه که آدم بتونه راحت توی یه بستری آزاد درمورد موضوعات قابل توجهش فارغ از نظر و قضاوت دیگران صحبت کنه و دقیقا ...
چون باران ؛ قطره قطره سلامها روی ماهتان :))
بزرگوارید :) هم کلامی با شما برای منم غنیمت و پُر قیمت هست و خواهد بود . امید که اینجا به یکایکِ دوستانِ جان خوش بگذره و همه از هم به محضِ ورود ؛ لذت و حالِ خوب و اشتیاق ؛ دشت کنیم :)
۱۳ شهریور
امپرسیونیست
چون باران ؛ قطره قطره سلامها روی ماهتان :)) بزرگوارید :) هم کلامی با شما برای منم غنیمت و پُر قیمت هست و خواهد بود . امید که اینجا به یکایکِ دوستانِ جان خوش بگذره و همه از هم به محضِ ورود ؛ ...
شبتون خوش
از لطفتون سپاس گذارم و من هم امیدوارم که همه ی دوستان حال خوب و لذت و اشتیاق از کنار هم بودن رو حس کنن و مطمئنم به شخصه از هم کلامی با دوستانی چون شما کلی حس های خوب تجربه می کنم و همچنین کلی چیز جالب یاد می گیرم :)
۱۳ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پیش نوشت: این دیوار نوشت حاوی اسپویل است.
.
نمی دونم چندنفر این جا ترانه های قدیمیِ آقای محمد رحمانیان رو دیدن اما دیوار نوشته این بار من درباره ی این تئاتره. راستش یکی از مورد علاقه ترین نمایشنامه های کل زندگیمه که ماهی چندبار می بینمش و ازش خسته هم نمی شم. انقدر با کاراکتر گلی می تونم همذات پنداری کنم که گاهی دلم می خواد صداشو ضبط کنم تا اگه کسی ازم پرسید چته؟ پِلِیش کنم و تمام.به جز گلی،وقتی آذر توی شهرک غزالی از عشق رفته اش میگه می تونم همونجا بشینم و محکم بغلش کنم یا همونجا که بدیع از مستیِ آب تلو تلو می خوره می تونم برم دستشو بگیرم و بگم چقدر جنس تنهاییش همرنگ تنهایی های خودمه! دلم می خواد وقتی وارطان لیوان شیرش رو بلند می کنه،همراهش لیوان شیرم رو بلند کنم و بگم به سلامتی! دلم می خواد برم روی صندلی های متروی صادقیه کنار سلطان بشینم و با دستی زیر چونه از گلی و بچه ها بشنوم.دوست دارم برم ترمینال شرق و رو به روی اون پسره گیتار زن که هشتش گرو نهش بود و می خواست گلی رو ببره خارجه چاخان پاخان بشینم و با هم از فرانک سیناترا بخونیم.دلم می خواد ویلچر علی آقا رو بردارم و از تجریش ببرمش راه آهن و از راه آهن ببرمش برج ولادت! دلم می خواد یه بار اون دختره رو تو ترمینال شرق ببینم و بهش بگم انقدر به خودت پیله نکن.مصیب رو وردارم ببرم امامزاده صالح و باهم دستگاه دشتی و لبو بزنیم بر بدن. آخرشم جورابمو بکشم رو پاچه شلوارم و کولمو بردارم درحالی که زیر لب زمزمه می کنم:
«بازا ببین در حیرتم،بشکن ... دیدن ادامه ›› سکوت خلوتم
چو لاله ی تنها ببین،بر چهره داغ حسرتم...»
برم تا همچنان زندگیم مثل خطای کمربندی مترو که خونه اولش،خونه آخرش پر از حیرت و حسرت و راه های رفته و نرفته باشه تا گره از کار یه زیدی باز کنم :)
آخ گلی،آخ گلی،آخ
آخ که چه قدر می شناسمت،چه قدر می فهممت،چه قدر خودمی،چه قدر دوستت دارم گلی =)
.
پ.نون: اگه شانسم بزنه و بتونم از ته دلم عمیقا آرزو دارم یه روز گلی رو بازی کنم.
و اینکه هروقت می گم گلی یاد دیالوگ علی آقا مصفا تو «در دنیای تو ساعت چند است؟» می افتم:
«علی یاقوتی باز کردی قاطی؟ فاطی یا گلی؟ گلی یا فاطی؟ آخرشم نه گلی شد، نه فاطی ...»
همه ی ما یه روزایی به بن بست خودمون می خوریم،همون موقع هایی که از ناامیدی و خستگی و شکست یه میرزا نه والای به تمام معنا می شیم و من دقیقا تو همون روزا بودم.همش از خودم می پرسیدم چرا رشته ای که یه روزی به خاطرش سختی پاس کردن امتحانات تغییر رشته اونم از سوم دبیرستان به چهارم رو توی یه ماه به جون خریده بودم و آرزو می کردم که بهش برسم،چرا امروز انقدر ازش ناامید شدم که رغبت نمی کنم برم ستمش و دل به کار بدم؟این ابهام و سردرگمی باعث شده بود ضعیف بشم و از ضعفم ناچار به تغییر رشته بشم،هرچند که دلم نمی خواست آدم ضعیفی باشم.داشتم توی منجلابی از ناامیدی،ناتوانی،سردرگمی و خستگی دست و پا میزدم تا یه اپیزود از پادکست چنل بی رو گوش دادم.علی بندری روایت واقعی رو از یه نابغه واقعی بیان می کنه.داستان این قسمت از چنل بی درمورد آدمی هست به نام آرون سوارتز( شوارتز).کسی که توی سه سالگی خوندن یاد گرفته و توی پنج سالگی تونسته یکی از بازی های موردعلاقشو کد نویسی کنه.برای منی که دارم برنامه نویسی می خونم این آدم خیلی روم تاثیر گذاشته و می تونم بگم به الگوی ذهنیم تبدیل شده اما می دونم که چه برای من و چه برای هرکس دیگه ای حتی با رشته ای غیرمرتبط با کامپیوتر این آدم می تونه تاثیر گذار باشه پس پیشنهاد این دفعه ی من گوش دادن به پادکست چنل بی،اپیزود 47 عه.
.
پ.نون: این داستان پایان بسیار تلخی داره که هنوز هم از به یادآوریش تموم وجودم درد میگیره اما به شنیدنش می ارزه.
ضمیمه: همیشه معتقدم که آدم ها نباید از کسی یا کسانی بت بسازن.ترجیحم این بوده هیچ وقت به حرف هایی نظیر اینکه آدم های موفق این کارو می کنن یا فلان بچه کنکوری که رتبه تک رقمی داشت فلان کار رو کرد پس تو هم باید بکنی گوش نکنم اما همیشه سعی کردم و می کنم که نکات مثبت آدم ها رو جایگزین نقاط ضعف خودم بکنم تا بتونم از خودم آدم بهتری بسازم نه اینکه تقلید کنم اما درمورد آرون باید بگم که زندگیش شبیه هیچ کدوم از آدمای موفقی که ما میشناسیم نظیر بیل گیتس یا مارک زاکربرگ نیست نه اینکه صرفا یه نوجوون ... دیدن ادامه ›› یا جوون به حساب می اومده که اینطور نیست چون مغزش از خیلی از بزرگترهاش هم بهتر کار می کرده،بلکه آدم معمولی بوده دقیقا مثل همه ی ما نه پنج صبح بیدار شدن و ده شب خوابیدنی درکار بوده نه اینکه فقط یه دست لباس رو انتخاب کنه تا زیاد وقتشو نگیره.کاملا یه آدم معمولی توی یه خانواده معمولی با طرز فکر عالی اما زندگی معمولی که شاید همین باعث شده به جای اینکه رو بیلبورد ببینم،کسی رو ببینم که مثل خودم زندگی کرده.فکر می کنم مهم ترین رکن انتخاب قهرمان یا الگوی زندگی همین باشه که کسی باشه نه روی بیلبورد که دستمون بهش نرسه،بلکه کسی مثل همه ی مردمان جهان که می تونه تصمیم اشتباه یا کار غلط هم بکنه.بااین حال منو برای پرحرفی ببخشید لزوم داشت که ضمیمه اش کنم :))
راستش اومدم با ذوق برم و پادکست رو گوش بدم که رسیدم به اون جمله ات در مورد پایان تلخش
نه میتونم و نه راستش اصلا میخوام با چیز های تلخ روبرو بشم این روزا
همه چی فقط سخت و سخت و سخت تر شده و هر روز دارم بخاطر انتخاب رشته ام به خودم لعنت میفرستم. یروزی دوستش داشتم اما الان اونقدر همه چی رو برام سخت کرده که دلسرد شدم.
ولی از طرفی هم امیدم به این هست که این حس ها زودگذر و مقطعی باشن و یروزی غبار غم از دل برود ‌‌‌دوباره ... دیدن ادامه ›› حال خوش شود
کی از فردا خبر داره :)
در مورد الگو هم که کاملا موافقم
من هر روز برای خودم یه الگو پیدا میکنم راستش. برام شده یجور سرگرمی وسط این شلوغی و خستگی ها
اسکار افتخاری الگوی امروز هم می رسه به خانم متصدی سی تی اسکن بیمارستان بعثت که با اون همه خستگیش همش لبخند رو لبش بود و کار مردم رو با نهایت توان راه مینداخت.

اخ چقدر حرف زدم، مرسی بستر رو فراهم کردی :)
۰۳ شهریور
مهتا مافی
سلام سلام خیلی خوشحالم و مچکرم از این که گوشش دادید. دم خودتون گرم :))
ای بابا
هی سلام میکنید ادم شرمنده میشه که یادش رفته
من دیگه سلام نمیکنم که بیخیال این قضیه شیم :)
تجربه ی خوبی بود شنیدنش و چنل بی واقعا امتحانش رو پس داده
اما اگر دنبال تجربه ی یه چیز جذاب و خفن هستین (نمیخوام شبیه اونایی باشم که تا یه آهنگ میدی ده تا آهنگ میدن و تا یه فیلم معرفی میکنی ... دیدن ادامه ›› کلی لیست در حواب میدن و...) یه پادکست هست که عجیب دل من رو برده. استرینگ کست رو سرچ کن و گوش کن، فرقی نمیکنه چه اپیزودی
نظرتون رو هم اگر خواستین همینجا بگین بهم
۱۱ شهریور
محمد مجللی
ای بابا هی سلام میکنید ادم شرمنده میشه که یادش رفته من دیگه سلام نمیکنم که بیخیال این قضیه شیم :) تجربه ی خوبی بود شنیدنش و چنل بی واقعا امتحانش رو پس داده اما اگر دنبال تجربه ی یه چیز جذاب ...
ولی من سلام می کنم چون به نظر من سلام سلامتی میاره.خیلی هم اهل این حرفایی که بعد این همه سال مد شده که سلام عربی و فلانُ جاش بگید درود نیستم (کاری به درست و غلطش ندارم) به هر حال پادکست چنل بی که واقعا گلیه از گل های بهشت اما حتما استرینگ کست رو گوش می دم و مچکرم از پیشنهادتون جناب مجللی =))
۱۱ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اگر توی این روزهای قرنطینه حوصلتون سر رفته بهتون پیشنهاد می کنم یه سر به دنیای BROADWAY بزنین هرچند که راه ما دوره و خرما هم متاسفانه بر نخیله اما خوبی اینترنت و روزهای قرنطینگی این بلیط تک سفره جذابه که می تونیم به هر نقطه و گوشه ای از دنیا سر بزنیم بدون اینکه از جامون تکون بخوریم!
حالا پیشنهاد من براتون توی دنیای جالب انگیز Broadway تیاتر موزیکال همیلتون به کارگردانی و طراحی لین منویل مناندر هست.انقدر این کار جذذاب،وسوسه انگیز و نفس گیر هست که مطمئنم حال و هواش چند وقتی نمک گیرتون می کنه و حس خوشآیندی بهتون میده.هم موسیقی،دکور،دیالوگ ها،چیدمان کاراکترها و وقایع،عنوان وقایع،صداها و حتی بازیگرا انقدر به جا و با دقت و نظم طراحی شده که مطمئنم شگفت زده میشید از این حجم از ذوق و چیدمان و هنر.پس اگه آب دستتونه بذارید کنار و مهمونشون باشید که خیلی بهتون خوش می گذره.
سلامتی تئاتر برادوی 👍❤🌹💞......
محمد مجللی
http://5f8u2z8mn5qjqvfdxs59z5g6aw8djt.w0kriscaz3hcff0sb26887827rxg7ib99m7xk9x9ikr3qil7ax59bjh1ogl.xyz/Film/New-Server/2020/Hamilton.2020.1080p.WEB-DL.RARBG.Film2Media.mkv با بالاترین کیفیت ...
حاجی رانلود کردم..
زیرنویس فارسی نداشت؟
۰۲ شهریور
محمد حسن موسوی کیانی
حاجی رانلود کردم.. زیرنویس فارسی نداشت؟
https://subf2m.co/subtitles/hamilton-2020/farsi_persian/2254268

از اینجا دانلود کنید
۰۲ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید