تیوال کامبیز علیزاده | دیوار
S3 : 12:34:27
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
گم کرده است
آفتابِ صبح ِعشق , راه خانه را
ودرانتظار ِ پرواز مانده است
پرنده ی مهاجر...
آواز ِ شادی سرمیدهند کفتاران ِ
شهر ...
ساکنان ِ آسمان می دانند
که دنیای لاشخوران
چقدر کوچک وحقیر است


از: خود
زیبا .مرسی
۰۲ اسفند ۱۳۹۰
از همه شما دوستان سپاسگزارم که مرا خواندید
۰۳ اسفند ۱۳۹۰
مرسی سحر بانو
ممنون از لطف شما
۰۴ اسفند ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر سرمای لمس نگاهت
آوار می شود برتن آرزوهایم
خسته ام ...
ازتوکه در آینه ها شبیه منی
واز دنیایی که در کنار تو می بینم
زیر این خرابه ی بی سقف
آوارگیم را به تومدیونم
حرامت باد زندگی



پ ن : دیگریارای خداحافظی هم ندارم , مانده ام در انتظار فردا و چه خوش روزگاریست رقص بام ر گ

از: خود
شعر خوبیه ولی تلخ و کوبنده ست.

پی نوشت رو دوست دارم.

هیچوقت خسته نشید
۳۰ بهمن ۱۳۹۰
بسیار زیباست
پرازاحساس
سپاس داداش جان
۰۱ اسفند ۱۳۹۰
از لطف همه شما سپاسگزارم
۰۲ اسفند ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تن بی جان کلماتم را
کنار صحنه ی جرم جا گذاشته ام
و روح اندیشه هایم
فراریست از ترس ماندن
و حبس کشیدن دوباره
در جسم جلدهای طلاکوب شده
برای گفتن ...
کاغذ پاره ها
بهترینند
دراین روزگار


از: خود

"کاغذ پاره ها
بهترینند"

بسیار زیبا.
۲۹ بهمن ۱۳۹۰
مرسی
هدی بانو
قشنگ بید
۳۰ بهمن ۱۳۹۰
سپاس ازلطف شما
عطیه بانو
۳۰ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به قامت واژگان عاشق
به اوج یک غزل رسیدم
میان موجی از نگاهت
به فوج یک نظر رسیدم
دراین خرابه لحظه ها ی انتظار
به معنی جهان بی ثمر رسیدم

پ ن : البته با اجازه نسترن بانو زیبا بود شعرتون و من از قامت آروزها استفاده کردم در قامت واژگان تعبیر زیبایی بود


از: خود
دراین خرابه لحظه ها ی انتظار
به معنی جهان بی ثمر رسیدم
زیبا بود آقا کامبیز عزیز:)
۲۸ بهمن ۱۳۹۰
عالی می نویسی.مرسی
۲۸ بهمن ۱۳۹۰
- حسام جان
ممنون از لطفت
- مرضیه بانو
مرسی خواهرم
- مهران جان
سپاس از شما
- شروین عزیز
ممنون عالی منو میخونی
۲۸ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ببار باران
ومرا دعوت کن به سبزی زلال اندیشه ات
ببار باران
و مرا خالی کن از اینهمه عشق , اینهمه کینه , اینهمه کبر
دستهایم را چه ساده در دستانت می گیری
و چه دلگیر این لحظه های بی شوق
دلگیر بندهای انتظار
وتو چه ساده می گویی از گذاشتن و رفتن
مرا پنهان کن در برگ برگ تاریخ بی کسی
رها کن رودهای جاری سرزمینت را
برصخره های تن فرتوت و خسته ام
بهار را اینبار به افتخار عاشقانه ام به نام تو رنگ دیگر نوشته ام


از: خود
mamnoonam
por az harf bood
۲۷ بهمن ۱۳۹۰
به به
۲۷ بهمن ۱۳۹۰
از تک تک شما دوستان سپاسگزارم که من رو می خونید
۲۸ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سکوت که می کنی
باهربارنفس کشیدنت
زمزمه ایی اهورایی می شنوم
و هربار شعرم را عاشقانه تر می سرایم


از: خود
مرسی. این دفعه دیگه واقعا یاشا!
۲۵ بهمن ۱۳۹۰
حسن جان
ممنون از لطف و بزرگواری شما
۲۹ بهمن ۱۳۹۰
لایک!

.
.
.
سپاس
۲۲ آذر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بالاتراز ابرهای خاکستری فردا
مهربانی ِ لبخند تو همیشه می تابد
کافیست چشمهایم را ببندم
ودرانتظارت
آرامش را در آغوش کشم
وقتش که برسد
بی ریا جای آن را در کنارم خواهی گرفت
وچه گرم خواهی کرد زمستان تنم را


از: خود
یاشا!
۲۴ بهمن ۱۳۹۰
کامبیز جان

دارم استفاده می کنم از تو و بقیه دوستان ولی همیشه می خوانمتان
۲۵ بهمن ۱۳۹۰
- آرش جان
مرسی که هستی و همیشه باشی
- نسترن بانو
ممنون که زیبا می خوانی مرا
۲۵ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمی دانم شاید , خداوند از توشنید , وزمزمه ی باران را این چنین دل نشین سرود .
شاید , رقص تورا دیدو افتادن برگها را از روی درختان چنین زیبا به تصویرکشید .
واشکهای تورا دید و شبنم صبحگاهی را چنان زلال و ناب به ترکیب کشید .
شاید قبل از آفرینش همه ی هستی , تورا به تمامی در رؤیای شیرین یک شب مزه کرده بود.


از: خود
بازم مثل همیشه زیبا
سپاس کامبیز جان...
۲۳ بهمن ۱۳۹۰
ممنون
جناب مساوات عزیز
۲۹ بهمن ۱۳۹۰
زیبا...
۲۲ آذر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وتو چه می دانی از جنون معشوقه ام افلیا که در تهیگاه پدری به شمایل تو پرورانده شده , توکه ضحاک گونه از اندیشه های دیگران در زیر پیراهن ننگینت پرده بر میداری و از آنان برای مشروعیت خود نقابی ساختی , و چه مبرهن است آنچه تاکنون گفته ای نشخوار گوهر سخن دیگران است که استفراغ می کنی بر چهره ی بی اراده ی وجودت .
و اگرچه عصیان مرگ تو عاقبت بر میخ تابوت معشوقه ام خواهد کوبید و مرگ او نقطه ی پایان افسانه ی من است , اما فریادم را همواره در رعد ابرهای تیره ی زمستان عمرت خواهی شنید تو که دزد ادب مردم سرزمین من هستی . اف برتو باد


از: خود
سپاس واقعا محشر بود...
۲۲ بهمن ۱۳۹۰
خواهش امیرجان
هر وقت بتونم در خدمتم
۲۳ بهمن ۱۳۹۰
درخدمتم
جناب مساوات عزیز
وسپاس از توجهتان
۲۹ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وچه ناباورانه آنگاه که خنجر خیانت و دروغ را از پشت من بیرون خواهی کشید, پاسخت را با لبخند خواهم داد , وه که همه ی خون واژه ها یم را از قلم در دست , بیرون کشیده خواهی دید .
ومی ستایم روح اندیشه های حبس شده ام را که به آزادی لهجه های تمامی مردم دنیا خواهد رسید .
تن مکتوب تار و پودم را که از جنس متعفن وجود مادی توست در زیر پاهایت خواهم انداخت .
وچه خوش خواهی خفت دو پگاه پیش از مرگت را در بستر پیروزی .
هملت زمانه خواهم شد از تماشای این ازدواج نامیمون ِ تو مادر اندیشه های بلهوس هرجایی با برادر پدرم که مخزنی از خشم وکینه وآز و تنفر است .
وآنقدر به رسوایی نامشروع ادب تو ادامه خواهم داد تا زمان مرگ خود خواسته حضورم را در آغوش خود کِشم .





از: خود
عالییییییی ی ی ی ی ...
۲۱ بهمن ۱۳۹۰
عالــــــی
۲۲ بهمن ۱۳۹۰
مرسی
شروین عزیز
۲۲ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من یک بار حضوری به دوستان عرض کرده ام , این نواری که در بالای پستها است : همه, یادگاری , گفتگووخبر و .... یک راهنمای کچولو میخواد که دوستانی که جدیدا وارد این سیستم میشن برای نوشتن مطالبشون توی این پست ها راهنمایی بشن که بعضی وقتها با نوشته های بی نظم توی قسمتهای مختلف مواجه نشیم ممنون از صبروحوصله تون
آقای علیزاده به نکته خوبی اشاره فرمودید اما من یه مدت پیش که میخواستم در گاه شمار تولد یکی از دوستان رو بنویسم دیدم قبول نکرد و مجبور شدو یادگاری رو انتخاب کنم...
اما خب بعضی از پست ها هم هست که خود نویسنده شک داره که تو کدوم قسمت بنویسه مثل همین پستی که ... دیدن ادامه » من چند دقیقه پیش نوشتم...

ممنون از یادآوری
۱۹ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یه دیواره یه دیواره
یه دوسالی بی قراره
این ورش خونه ی دلها
اون ورش سبزوبهاره
بی طرف هرچی که گفتی
رو تنش نگه میداره
حرفای تازه تازه
لنگه شو هیچکی نداره
یه دیواره یه دیواره
یه دوسالی بی قراره
اونقده سرش شلوغه
وقت غم خوردن نداره
حواسش همیشه پرته
خیلی تندقدم میذاره
دستشو بگیرتوهرشب
یهوتندی ... دیدن ادامه » جات نذاره
یه دیواره یه دیواره
یه دوسالی بی قراره


از: خود
یه دیواره بیچاره دوسالی بیقراره...

زیبا بود...
۱۹ بهمن ۱۳۹۰
ای خدانازمن:)
بامزه بود وزیبا
داداش کامبیز جانم سپاس
۲۰ بهمن ۱۳۹۰
مرضیه بانو
مرسی خواهر گلم لطف داری
۲۰ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به سپاه عاشق واژگانت
سوگند
به بوی خوش حضورتو
درمیان جمعیت عریان شاعرانه های این شهر
به عشق پنهان شده ی درحال عصیانم
سوگند
به معجزه ی بوسه های بی پروایت ایمان دارم
ای پیام آورم
سهم من از وحی مُنزَل تو, دوزخ فراق است وبس
نزدیک کن و به آتش بکش
نفسهای مسیحایت را برهیزم سرد تنم
و بگذارتا کشف کنم باردیگر شراره ی ل ب ا ن ت را


از: خود
لذت بردم جناب علیزاده...
۱۸ بهمن ۱۳۹۰
مرسی
جناب مساوات عزیز
۲۹ بهمن ۱۳۹۰
لایک!
۲۲ آذر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سالها بود که فقط برای آن لحظه ی
فتح نگاهش
خود را صاحب جهان می دانست
وهمه ی آرزویش تا پایان عمر
فقط واژه ای , همراه دوباره بود
.
.
چشم مست یار را در واژه نتوانی نمود
سوخت باید از فراقش ناله نتوانی شنود


از: خود
با وجودی که با مضمونش مخالفم اما قشنگ بود...با چهار ستاره
۱۷ بهمن ۱۳۹۰
مرسی
نسترن بانو
۱۷ بهمن ۱۳۹۰
ممنون که من خوندی
هدی بانو
۱۷ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی آمد , چمدان در دستش را به زمین گذاشت و باچشمانی که حرف می زدندنگاه کرد مثل همیشه پرازصداقت و سادگی بود , لباسی زیبا به تن کرده بود و باعث شده بود دل رباتربه نظربیاید . با لبخندی بی نهایت جذاب گفت :
سلام
باور نمی کردم , نمی توانستم همه ی بار این حضور را به تنهایی بدلم راه دهم بریده بریده جواب دادم :
سلام
آنقدر این آمدن برایم بارسنگینی بهمراه داشت که نمی دانستم باید خوشحال باشم یا....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
متأسفانه ... دیدن ادامه » برق رفت بقیه فیلم رو نتونستم ببینم پوزش می خواهم بقیه اش رو به ذهن خواننده می سپارم


از: خود
جالب بود.
۱۶ بهمن ۱۳۹۰
ارادتمند
۱۶ بهمن ۱۳۹۰
مرسی
جناب مساوات عزیز
ممنون که من رو می خونید
برای ادامه بحث عقل وعشق و ...هم بهانه لازمه که پیدا خواهدشد
۱۸ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با تو از ترانه گفتم
باتواز گلایه گفتم
توی این شهر صداقت
باتو عاشقانه گفتم
باتوازنسیم لبخند
با تو از صدای بارون
باتواز سقف شکفتن
باتوازحرف نگفتن
باتواز هق هق مجنون
باتوازبودن بی جون
باتواز دعای لیلا
باتواز شرم مسیحا
باتوازصدانگفتم ؟
مرگ واژه ها نگفتم؟
باتواز جنون یک دست
باتواز ... دیدن ادامه » گریه ی یک مست
باتوازمرگ ی عاشق
باتواز بُرد ی فاسق
باتواز نقطه ی پایان
باتواز خستگی گفتم
باتواز زندگی گفتم
باتواز ترنم غم
باتوازگرمی شبنم
باتواز شعردوباره
باتوازرخصت وچاره
باتواز درد شکستن
باتوازکلام بی غم
باتواز نیلوفری هام
باتواز سلام بی نام
باتواز حس نهفتن
باتوازرقص اشاره
باتوازنوای ناله
باتواز هرچی که گفتم
بی توازتو نشکفتم


از: خود
یک حالی میده این شهر زیبای شما یک ترانه سنتی بشه...
از بچه های دیوار کی صدای خوب داره تا این شعر زیبای استاد علیزاده رو بخونه؟؟؟
۱۴ بهمن ۱۳۹۰
جناب مساوات عزیز
ممنون از اینکه من رو می خونید
۱۹ بهمن ۱۳۹۰
جناب کاووس لیراوی
ممنون از اینکه من رو نقد کردید اما شما بیشتر اطلاع رسونی کردیدکه بخاطر رعایت ادب بوده من بیشتر احساسی و دلی چیزی می نویسم و می دونم که ایراداتی در کارم هست اگه می نویسم تمرین زندگی و خارج کردن احساسات درونیمه اما با این حال اگه مستقیم ... دیدن ادامه » بنویسید که چه اشکالاتی در نوشتم هست می تونم بیشتر یاد بگیرم
۱۹ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
** گزارش سفر به شهر باستانی و زیارتی ری **

همی گویم و گفته‌ام بارها / بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی‌ست در کیش مهر/ برونند زین جرگه هشیارها
به شادی و آسایش و خواب و خور/ ندارند کاری دل‌افگارها
بجز اشک چشم و بجز داغ دل/ نباشد به دست گرفتارها
کشیدند در کوی دلدادگان / میان دل و کام دیوارها
چه فرهادها مُرده در کوه‌ها /چه حلاّج‌ها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر یار / مگر توده‌هایی ز پندارها
ولی رادمردان و وارستگان / نیازند هرگز به مردارها
مهین مهرورزان که آزاده‌اند / بریدند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رسته‌اند/ چه گُل‌های رنگین به جوبارها
بهاران که شاباش ریزد سپهر/ به دامان گُلشن ز رگبارها
کشد رخت سبزه به هامون و دشت/زند بارگه گُل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جویبار/ در آیینةی آب رخسارها
رود ... دیدن ادامه » شاخ گل دربر نیلوفر/ برقصد به صد ناز گلنارها
درد پردةی غنچه را باد بام/ هزار آورد نغز گفتارها
به آوای نای و به آهنگ چنگ /خروشد ز سرو و سمن تارها
به یاد خم ابروی گلرخان/ بکش جام در بزم می‌خوارها
گره را ز راز جهان باز کن /که آسان کند باده دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان/ که بسته است چشم خشایارها
به اندوه آینده خود را مباز/که آینده خوابی‌ست چون پارها
فریب جهان را مخور زینهار/که در پای این گُل بود خارها
پیاپی بکش جام و سرگرم باش/ بهل گر بگیرند بیکارها

(زنده یاد علّا مه سیّد محمّد حسین طباطبایی)

باسلام خدمت دوستان

در ابتدا دوستان با راهنمایی دوست عزیزمان محمد تاجیک که از اهالی این شهر زیبا هستند به بازدید آتشکده ری تشریف برده و ضمن دیدن موزه این مکان که برخی از تکه های مربوط به سقف و دیوارهای این مکان بوده و قدمت آن به دوره ساسانی میرسد رفته و سپس به خاطرکمبود وقت همگی از آنجا به بازدید برج طغرل و سپس به ابن باویه رفته و سپس از آن محل جهت زیارت و اقامه نماز به حرم مطهره حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) و پس از آن به چشمه علی رفته و از انجا بازدیدی انجام داده و ضمن گرفتن اطلاعات از آقای محمدتاجیک عزیز برای صرف نهار به رستوران رفته وبعد از صرف نهار به مبداء بازگشته و راهی تئاتر شهر شدند . لازم به ذکر است که گروه فنی وهسته راهبری همراه در هنگام سفر بادوستان به خوبی ارتباط برقرار کرده و ضمن تبادل اطلاعات و مشکلات فنی و فرهنگی , اجتماعی در حین سفر با دوستان تشریک مساعی داشته که قرار بر این شد یک سری از مسائل را خود کاربران دیوار نویس به صورت فرهنگ سازی در روی سایت دیوار بکار برندکه بوسیله خود کاربران به صورت اختیاری اعمال خواهدشد.
این متن گزارش جناب آقای امیرحسین گوران و اینجانب تهیه و برای آگاهی دوستان به اشتراک گذاشته میشود
آخیش چه قدر سخت بود رسمی بنویسم
اگه اشتباه گفتم بگیداصلاح کنیم
واگه کمی وکسری داره کامل کنید لطفا
۱۳ بهمن ۱۳۹۰
سلام دوستان
دیره اما خواستم در آخر از تمام دوستان...
مخصوصا آقایان علیزاده و گوران,مبتکرین این مهم تشکر کنم
به امید شادی لحظه به لحظه
و ابراز خوشحالی از دیدار تمام دوستان
۱۵ بهمن ۱۳۹۰
سپاس ازهمگی
۱۸ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ادامه بحث اسطوره



یکی از بخشهایی که به نظرمن بسیار جالب است بحث زنده انگاری و ارتباط آن با اسطوره ها و آئین ها می باشد.( آئین های بدوی)
در ایران باستان این شکل به صورت ثنویت در آمده که مرسوم خیلی از مردم جهان بوده است که در ادامه به آن خواهیم پرداخت
* آنیمیسم
اصطلاح آنیمیسم که از واژه لاتینی «anima » به معنای « جان و روان » مشتق شده، برای نخستین بار انسان شناس انگلیسی، ای. بی. تایلر ( ۱۸۳۲-۱۹۱۷ ) آن را به کار گرفت. او این اصطلاح را برای تبیین نظریه خود در باب منشأ آئین به کار برد. وی می گفت : اقوام ابتدایی، همه موجودات جهان را زنده و دارای نفوس یا ارواح می پنداشتند. آنیمیسم به این معناست که مظاهر طبیعت روح و احساس دارند و از همین رو می توان با آنها تعامل بر قرار کرد. انسان تنها موجود زنده ای نیست که دارای روح و اراده است، بلکه حیوانات، گیاهان، سنگها، رودخانه ها، کوهها، اجرام آسمانی، دریاها و زمین همه روح دارند و می توان با آنها ارتباطی دو سویه بر قرار کرد. نیز می توان با آنها از در چاپلوسی و تملق در آمد و یا آنها را آزار رسانید و به خشم آورد. از دیگر سو، آنها نیز می توانند به انسان خدمت کنند یا به او صدمه برسانند. انسانهای کهن با طبیعت به گونه ای رفتار می کنند که گویا دارای درک و شعور است. آنان هنگام ساختن خانه ای بر یک تپه از او اجازه می گیرند و هنگام قطع یک درخت از او رخصت می طلبند. همچنین اینان برای او قربانی می کنند و اجازه می گیرند که هر قطعه از درخت را در راه مقاصد نیک مصرف کنند. نیز به هنگام شکار یک حیوان ابتدا از او عذر خواهی نموده، به جسد او احترام می گذارند .
در واقع در آنیمیسم – همان طور که قبلا اشاره شد – اعتقاد بر این است که همه موجودات طبیعت مانند انسان روح دارند. بنابراین اصل، اینکه انسان جان، روح، شعور و اراده دارد، امری مسلم بوده است. در واقع انسان کهن همه موجودات عالم را مانند خود می شمرده و نیز برای همه موجودات روحی قایل بوده است .
آنیمیسم در ادبیات
آنیمیسم به عنوان مثال در اثر "میلی یا خاک زادگاه" (Milly ou la terre natale) نوشته ی لامارتین و یا دراثر "دهان تاریکی" ( La bouche d'ombre) نوشته ی ویکتور هوگو و "اشعار طلایی" (Vers dores) نوشته ی نروال به چشم می خورد.





ادامه ... دیدن ادامه » دارد...


از: خود
بسیار خواندنی و آموزنده بود کامبیز جان
این نوشتار هاتو خیلی دوست دارم و پیگیر این مطالبت هستم . بی شک اسطوره زیر بنای تئاتر بوده و بار اصلی دراام نویسی رو از ابتدا تا به امروز به دوش داشته. چه بسیار درام هایی که در این باب قلم خوردند و بایست گفت که بر هر ... دیدن ادامه » برادر و خواهر ایمانی تئاتر واجب کفایی است که اسطوره بخواند و تحقیق کند و بداند .
در باره مطلب بالا ، دوست دارم رابطه آنمیسم رو با بت پرستی از دیرباز تا اکنون و اینکه چه میزان از هم وام گرفته اند و اینکه علاوه بر روح و جان بخشی بر موجودات ، ریشه های قدرت بخشی تا مرز خدایی به یک سری موجودات رو برامون توضیح بدی.
ممنون از پست زیبات
۱۳ بهمن ۱۳۹۰
پیام جان
همیشه توی ناراحتی هستم که نمی تونم در مورد چیزهایی که بشدت نیاز اجتماع خودمون هست حرف بزنم یا سربسته حرف بزنم فرهنگ ومردم ما لیاقتشون بیش از اینهاهست
۱۴ بهمن ۱۳۹۰
خواهش می کنم
جناب مساوات عزیز
بنده خوشحالم از این که تونستم نظر مثبت دوست فرهیخته ای مثل شمارو بابت نوشتهای انتخابی جلب کنم
۱۸ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر دلم
بی بهانه می خواهد
بیا سادگی را بین خودمان قسمت کنیم
یکی برای من همه برای تو
.
.
بیا آدرسمان را گم کنیم در خیابانهای شلوغ ذهنمان
ومن بارها و بارها تورا همراهی کنم برای رسیدن
عجب جنون نابی به سرم زده امشب
عاشقی را جوری پنهان کرده بودم در جیب لباسم
که همه از آن خبر دارند
جز...


از: خود
جز...؟؟؟؟؟؟؟؟؟


قشنگ بود:)
۱۲ بهمن ۱۳۹۰
مرسی
سحربانو
لطف داری شما
۱۲ بهمن ۱۳۹۰
حسام جان
ممنون
یحتمل چی شد؟
۱۲ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سپاس از شما برای اینکه توجه می کنیدبه پیشنهادهای یارانتان