آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال محمد کارآمد | دیوار
S3 : 06:00:12 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
ما کجا و ایشان کجا، کاری به سیاست کلان و استعمار و غرب زدگی و فلان ندارم، فقط شخصا ترجیح میدادم دولتمردیا زنم، با چنین دیدگاهی به دنیا مینگریست و اصولا تعریفی از انسان و انسانیت داشت،

به نظرم این زشت‌ترین سوال دنیاست: این‌که «وقتی بزرگ شدی می‌خواهی چه‌کاره شوی؟» انگار بزرگ شدن متناهی است!‌ انگار آدم هر کاره‌ای هم که بشود، همین بس است و دیگر والسلام و نامه تمام! اما حقیقت این است که ممکن است انسان در زندگی چندین و چند کاره شود؛ مثلِ خود من که چندکاره شدم: وکیل، نائب‌رئیس بیمارستان، همسر، مادر و در نهایت بانوی اول آمریکا. انسان پیوسته در مسیر شکل گرفتن است؛ مسیری که هیچ وقت کامل نمی‌شود و انتهایی ندارد، چون اگر انتهایی داشته باشد و آدم از شدن دست بکشد، دیگر چه چیزی باقی می‌مانَد؟

📘 {#}شدن
✍🏻 {#}میشل_اوباما 
چه پاراگراف معرکه ای بود...دمت گرم...خیلی حال کردم...
این کتاب رو خیلی وقته در نوبتِ "شنیدن" دارم...بیشتر مشتاق شدم👍
۴ روز پیش، جمعه
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
من؟! من کجای کارم؟
محمد عزیز میگه سیاستمدارن ما اینجور فکر کنن. من میگم اگه اینجوری فکر کنن، ساقط میشن. چون ما اصلا تحملش رو‌نداریم. سیاستمدار باید چیزی بگه و رفتاری بکنه که به هدفش میرسوندش. به من ربطی نداره اصلا 😂
۳ روز پیش، شنبه
😂
خداحافظ
۳ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
{#}کسالت جمعه {#} رفقای تیوالی {#} مرگ بر کرونا {#} پست موقت نیلوفر خانم طوری

همانطور که در پاسخ به پست جناب سید حسن خان موسوی کیانی نوشتم، بعضی فیلمها واقعا خوب و ارزشمند هستند و باید دیده بشن اما شاید همون یکبار برای آدم ممکن باشه و دفعات بعد یک چیزی تو روح و روانمون اجازه نزدیک شدن و تماشای دوباره شونو بهمون نده، منظورم اصلا فیلمهایی که خسته کننده یا کسالت بار یا نامفهوم یا سرد و تلخ هستند نیست، اتفاقا منظورم فیلمهایه که با عشق و هیجان و لذت دیدیم اما یکجورایی دیگه جرات نزدیکی به اون سوژه رو نداریم، مثلا فیلمهای raw و Midsommar برای من از این دست بودند، فیلمهایی که همیشه به یادشونم و خوشحالم که دیدمشون اما شاید تا مدتها فقط بهشون فکر کنم اما تماشای مجدد خیر!! مشکل من اصلا خشونت یا سکس یا سیاه نمایی نیست مثلا سریال مورد علاقه من واکینگ دد هست که دایم دارن ملت رو از وسط جر میدن و میخورن! اما اصلا این تصاویر و صحنه ها نیست که اون بخش روحم رو آزرده میکنه بلکه عمق حقیقی و قابل باور سیاهی روح انسانه که بعضی کارگردانها تو چشممون فرو میکنن و دردش برام قابل تحمل نیست.
اگر شما هم همچین تجربه هایی دارید خوشحال میشم به اشتراک بذارید؛
محمد مجللی، سپهر، نیلوفر، پویا و سروناز یکتا این را دوست دارند
فکر میکردم تو داشتن این حس تنها باشم و بسیار بسیار جالب بود برام که فهمیدم تنها نیستم
این حس رو به چندتا فیلم تو ژانر های کاملا مختلف دارم که باعث شده هنوز نتونسته باشم وجه اشتراکی بین شون پیدا کنم. دوتاشون رو مثال میزنم اینجا
فیلم her که دیدنش مو به تن من سیخ می‌کنه و تداعی کننده ی تمامی تنهایی های زندگیم هست
دومی هم فیلم perks of being wallflower که تو دوران دبیرستان وقاچاقی طور از دوستم گرفتم و عشقی که به تصویر کشید چیزی بی مانند رو برام خلق کرد که باعث شده هنوزم که هنوزه تک تک جزییات فیلم رو بعد از این همه سال به خوبی بیاد بیارم اونم در حالی که هیچوقت برخلاف علاقه ی شدیدم ... دیدن ادامه ›› به فیلم نتونستم دوباره ببینمش...

احساس میکنم حال روحی که موقع دیدن فیلم داریم و شرایطی که در حال تجربه اش هستیم نقش مهمی داشته باشن تو این قضیه..
۴ روز پیش، جمعه
چه روز قشنگی بشه :)
۳ روز پیش، شنبه
سپهر
منم بلیط گرفتم برای دیدن دوستان حدس می زنم اجرا اصلا سلیقه ام نیست
سپهر جان لطف کردی که سعادت دیدار دادی، منم تاحالا از این کهبد خان چیزی ندیدم، فقط بخاطر دیدار دوستان خوشحالم و زیاد رو تیاترش حساب نمیکنم
۳ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
جستاری در باب سریال دارک، بخش دوم نگاهی سطحی به لایه اول داستان:

امروز از صبح برق قطع است.
هوای تهران بشدت سیاه و تاریک و آلوده است.
هزینه های زندگی سرسام آور و ترسناک شده است.
بیکاری یا درآمد پایین بلای جان بسیارانی شده است.
امید به زندگی در پایین ترین سطح ممکن قرار دارد، امروز بعد از سالها عین دهه شصت از یک آدم معمولی آرزویی شبیه آنچه در کودکی ما معمول بود شنیدم؛ راننده اسنپ آرزو داشت برای پسر هشت ساله اش دوچرخه بخرد اما درآمدش کفاف نمیداد، حداقل چندسالی بود که خریدن ملزومات معمول برای اکثریت رویاگونه نبود، گویا مجددا تاریخ در حال ... دیدن ادامه ›› تکرار است.
سطح آموزش مدارس و دانشگاههای آنلاین قطعا پاینتر از سابق است.
خریدن خانه یا ماشین برای جوانان، حتی طبقه متوسط رو به بالا، تقریبا یا تحقیقا غیر ممکن است.
داروهای ضروری برای بیماران قندی، قلبی، سرطانی... کمیاب و گران است

این فهرست بسیار بلندتر از این است.

سریال دارک در سطح اول خود به اختلال هسته ای در نیروگاه اتمی (که قرار بوده باعث رونق معیشت مردم منطقه خود شود اشاره دارد،) که موجب گشودن مدخلی به زمان و ورود و خروج انسانهای نامربوط به زمانهای نامرتبط و در نتیجه معیوب شدن چرخه روابط زیستی این جامعه و نابودی همه چیز و همه کس در آخرالزمانی محتوم، سیکلی که هر چقدر در آن مداخله میشود بازهم معیوب است و رو به نابودی میرود، چرا که مهره های این بازی اصولا قرار نبوده در این جایگاه قرار بگیرند! پس با جابه جایی مهره های غلط نامربوط ناشایست امکان اصلاح ساختار اصلی هم نیست.



اتفاقات این روزها و مقایسه وضعیت ترسیمی سریال دارک، من را وادار به فکر کردن در مورد تشابهات جامعه خودمان و سیکل معیوب زندگی در این سرزمین و ناگزیری ویرانی و بدتر شدن آنچه داریم و از دست میدهیم و عدم وجود راه فرار یا امید به بهبود انداخت، دقیقا مثل وضعیت دارکیها!!

دارم فکر میکنم نکنه توی زمان و مکان ما هم اختلال افتاده و توازن واقعی زندگی و طبیعتمون بهم خورده؟ این همه اتفاق بد اینهمه نالایقی و از همه بدتر عدم پیشرفت و برگشتن به گذشته سیاه دهه جنگ و انقلاب، آیا از نظر عقلانی ممکنه؟ شاید این سیکل باید از سرآغاز متوقف بشه؟ شاید یهویی از این کابوس بیدار بشیم و بگیم خداروشکر که خواب بود وگرنه توی واقعیت این زندگی خود خود جهنمه!!
سریال dark

نام سریال دارک به معنی «تاریک» است، تاریک اسم است نه صفت یا قید یا فعل پس فقط تاریک نه تاریکی یا تیرگی فقط تاریک، فهم این مطلب کلید اولیه درک داستان سرراست و راحت این سریال است که عامدانه در پوششی مخفی و پیچیده، گریزی به آفرینش از عدم و هیچ و رسیدن به قیامت و آخروالزمانی محتوم برای انسان در بازی جبر و اختیار دارد. رمز گشایی داستان، دارک، فقط با کنار زدن شاخه های تو در تو درخت روابط افراد داستان، امکان پذیر است، افرادی که هرکدام به گونه ای در سیکل معیوب آفرینش دنیاهایشان بصورت اتفاقی یا تصادفی در نقطه ای غلط قرار گرفته اند و با خشت کج اول معمار دیوارشان تا ثریا کج میرود و میرود و میرود!
شکل خاص به هم تنیده روی جلد نوح یا نوحا که شامل سه چرخه زمانی 33 ساله با سطح مقطعی مشترک بود، کلید بعدی درک معنی اصلی این داستان است، تاکید شدید به همپوشانی ارتباطات اشتباه افراد و گرفتن نتیجه غلط از تکرار همان اشتباهات و چندبارگی این سیکلهای معیوب در دل تاریک شهری با مردمان تاریک که آرزویی جز مرگ یا نابودی خود و شهرشان و در نهایت فرو رفتن در دل سیاه تاریک شب ندارند، نکته ای که بارها و بارها از زبان چند کاراکتر،، به امید دنیایی بدون ویندل ،، بیان ... دیدن ادامه ›› میشود،.

داستان آدم و حوا اولین داستان فلسفی _ مذهبی بشریت است، داستان نزول از بهشت و آرزوی هبوط به فردوس معود، علت این اخراج فقط انجام بک گناه بود و هزینه جبران، زجر تذهیب نفس و درد زندگی مادی برای پالایش روح و کسب ارزش کافی برای درک آنچه از دست داده ایم، سپس بازگشت

در داستان دارک کاراکترهای مشخص در نقشهای متفاوت در دنیاهایی که گویی آیینه یکدیگرند، دایما در تکرار اشتباهات مشخص خود که هر کدام اشاره ای به یکی از گناهان کبیره دارد، گویی از سر جبر و یا سرنوشتی ناگزیر آنچنان پافشاری دارند که تاریک شدن و فساد جامعه شان، تنها اصل غیر قابل تغییر در نظر هر بیننده ای است، پلیسی که در یک دنیا معاون و در دنیای دیگر رئیس اداره خود است اما در هر صورت، به همسر یا معشوقه اش وفادار نیست، یا زنی که در هر نقشی بجز سواستفاده از دیگران و حمل عقده و کینه و گرفتن انتقام راه دیگری در پیش ندارد و مثالهای بسیار دیگر، در این بین تنها امید نجات بدست نوجوانی معصوم سپرده شده که نمیداند چرا و چگونه و چطور این بازی را پیش ببرد با مدیریت کند و یا به پایان برساند در نتیجه همه تلاشهای او بی سرانجام به نابودی پوباره و دوباره همه چیز از جمله خودش و معشوقش و دنیایش برای بارها و بارها میشود.

مرگ برای انسان قابل درک نیست، اما باید آنرا بپذیرد و با آن تطبیق پیدا کند، تنها زمانی نور امیدی به این تاریکی مطلق تابیده میشود که دانش بهمراه عشق راه فداکاری و قربانی شدن( نمادی از صلیب کشیده شدن عیسی برای آمرزش بشریت) ، جهشی که از خشم و درد حاصل از مرگ فرزند باعث ایجاد گره و نقصان و پیدایش چند بعد زمان _ مکانی شده بود، فقط بادرک ناگزیری مرگ و پذیرش آن و آمادگی قربانی شدن و نیستی خود برای حذف گرهاست که پایان پیدا میکند، گره ای که باعث پرتاب شدن کودکی به سالهای قبل و رشد و بلوغ و ازدواج اجباریش و رسیدن به زمان خودش و ایجاد مشکل شده با حذف ریشه شکاف زمانی و اصولا عدم بوجود آمدن افرادی شد که حاصل عبور از چرخه زمان و حضور در تاریخهای نامربوط به اصلیت خود بودند،
آخر سریال به بهترین وجه ممکن، با حذف افرادی که بصورت منطقی حاصل ازدواج و رشد و فرزندآوری در زمانهای غیر واقعی خود بودند و باز گذاشتن اینده ای نا مشخص با تولد یوناس ما را به تفکر مجدد در مورد همه چیز وامیدارد
پوریا صادقی این را خواند
محسن جوانی، سمانه، Samira و کاوه علیزاده این را دوست دارند
درود
فصل اول رو دوست داشتم ولی ادامه‌اش به نظرم صرفاً یه چالش ذهنی بود که ببینید دیگه هیچ امکانی رو ما از قلم ننداختیم.
این تکیه محض به تئوری‌پردازی برای من پس‌زننده بود.
البته هر سه فصل رو دیدم ولی با زجر.
دیدید گفتم خوشتون میاد...😊😊
Samira
دیدید گفتم خوشتون میاد...😊😊
کاملا درست گفتید خیلی خیلی متناسب بود
من آخر لاست رو بار اول اصلا دویت نداشتم اما بار دوم که سریال رو دیدم تازه متوجه شدم که چی شد و عاشقش شدم،
اما آخر سریال گیم او ترون رو از اولش بیشتر دوست داشتم و الانم همه سریال دارک جز بهترین سریالهام قرار گرفت، اختلاف نظر دارم با اکثریت تیوالیها، شرمنده دوستان
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فکر میکنم این جمله یکی از عمیقترین و دقیقترین توصیفاتی باشه که تا امروز در مورد بلوغ شنیدم؛


فکر می‌کنم یکى از بزرگترین نشانه‌هاى بلوغ یک فرد همین است، اینکه بداند چطور چیزهایى را که براى دیگران اهمیت دارد، درک کند، حتى اگر براى خودش اهمیت چندانى نداشته باشد.

📘 ما_تمامش_می‌کنیم⁣⁣
✍🏻 کالین_هوور

پوریا صادقی
شاید این توضیح کمکی بکنه: شور و شوق و جدیت کودکی ما به مرور زمان با آسیب های جسمی و روانی که میبینیم، کنترل و محدود میشه. توسط ذهن. تا کمتر اسیب ببینیم. و همین ما رو بدل میکنه به موجودات کنترل ...
این جمله شما از مال نیچه خیلی بهتر بود، مرسی کامل جا افتاد
محمد کارآمد
این جمله شما از مال نیچه خیلی بهتر بود، مرسی کامل جا افتاد
💛❤️
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فرمودند : ورود واکسن آمریکایی و انگلیسی به کشور ممنوع است. آمریکا اگر واکسن بلد است درست کند و کارخانه فایزرشان بلد است خوب خودشان مصرف کنند. من به اینها اطمینان ندارم، شاید بخواهند روی ما امتحان کنند. به فرانسه هم بابت خون‌های آلوده اطمینان ندارم.


انقدر به افق خیره شدم و به کارهای بدم فکر کردم که بازم دلم میخواد فقط به افق خیره بشم باز هم به کارهای بدترم فکر کنم، دیگه مغزم نمی کشه دیگه درک نمی کنم، دیگه واقعا کم آوردم!

شبهای "هجر" را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

شیخ بهایی تو کشکولش کلمه هجر رو آورده، ولی ما تو زمانه خودمون بجای اون میتونیم دهها کلمه بذاریم، خداییش خیلی آدمای پوست کلفتی هستیم ما ایرانیا :(
اگر آمریکا اقتصاد بلد بود قیمت دلارش را در ایران ثابت نگه می داشت و این قدر نوسان نداشت...

من هم به تو و کارهای بدت، و به تو کارهای خیلی بدت، و به تو و به بد خیره شدنت نگاه می کنم و به نتیجه ای نمی رسم، پس می روم بخوابم..
شب خوش!
محمد مجللی
آقا یه رفیقی داشتم خیلی آدم گلی بود، خیلی دوسش داشتم دیدی یکی رو میبینی و تو دلت میگی ایول چه خفنه، کاش یروز شبیه اش بشم در کل که مرید اش شدم و خواستم هم از نظر شخصیتی هم از نظر کار تخصصی یه ...
پرستاران، دلاوران، نام آوران به نام یزدان ( در صورت وجود) پیروز باشید...
سربلند، سرافراز آزاد باشید!
👨‍🚀👨‍🚀👨‍🚀👨‍🚀👩‍🚀
( ایموجی پرستار نداشت)
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ایست دوبچه کافیست!

یادمه زمان نوجوانی ما رسانه ها خودشون رو هلاک میکردند تا ملت بفهمن هر چه میکشند از عدم کنترل جمعیت است، پس جلوگیری کنن، یا فیلم می ساختن برای تبلیغ وازکتومی، رک و صاف، میگفتند ببندید همه رو راحت کنید و خوشبخت بشید، اما الان میگن چهارتا بچه کمه چرا پنج تا نباشه و فلان و بیسار،

یادمه از زمان احمدی نژاد انرژی هسته ای حق مسلم ما شد و از همون روز حق حیات و زندگی ازمون صلب شد و دلار هزار تومانی بال دراورد شروع به پرواز کرد و این حق مسلم ما بلای جانمان شد و و و

دیشب توی سریال دارک با یک بیلبورد جالب روبرو شدم که روش نوشته بود زندگی عالی با انرژی هسته ای مربوط به سال 1953 و جالب اینجاست که سریال در سال 2019 در ... دیدن ادامه ›› جریانه و داره خودشو هلاک میکنه که انرژی هسته ای نابودگر بشره و عاقبتی جز بدبختی برای مردم نداره!

نمیدونم چرا ما از دنیا درس نمیگیریم چرا باید حتما تجربه کنیم و چرا باید بدبخترین بشیم تا...
درود
آیا "زیستن" چیزی جز تجربه دردهاست؟
محمد کارآمد
چشم دفعه بعد
دمت گرم..
رفیق بی کلک کارآمد..
Samira
😂😂😂😂😂😂😂😂 تحلیل اسمتون هم جذاب بود....☺️☺️
ما اینیم دیگه...
و از حضرتعالی به عنوان یک فرهیخته فهیم و حمایت های بی دریغ تان در گذشته و حال و آینده سپاسگزارم...
خدایا خدایا اینان را ثابت قدم در ایمان شان یاری و حسودان را به راه صواب هدایت بفرما الساعه الساعه..
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دوستان خوبم سلام
عاجزانه در کسالت بار ترین روزهای کرونایی لعنتی به کم فیلمی و بی سریالی دچار شدم ، میشه لطفا یک سریال روانشناسی فلسفی معمایی جذاب یا کمدی سیاه یا هر کوفت خوب دیگه ای معرفی کنید ، ممنون

یک چیزی تو مایه های : والکینگ دد ، یو ، شیم لس، ویدز، شش فوت زیر زمین ، کاراگاهان حقیقی یک، لاست، ۱۳ ریزن... ، اخرین مرد روی زمین، شوخی جیم کری، شارپ ابجکتز ، دروغهای کوچک بزرگ ، ، ، ، ،


لطفا بشدت خمارم دمتون گرم
سپهر این را خواند
نیلوفر، محسن جوانی، سیدمهدی، فرزاد جعفریان و مینا این را دوست دارند
اخ اخ..باورت میشه چند وقته همین ‌جوری الکی هی هوسِ جیم کری کردم طوریکه هی توی اینستا ویدیو هاش رو میدیدم..و با خودم می گفتم کاش یه کار خوب جدید ازش ببینم...
الان گفتی "شوخی" اصلا انقد خوشحال شدم که نگو...
می رم همین الان دانلود میکنم...
محمد کارآمد
من که دکستر رو پذیرفتم، کی باشه شما ایزل جان منو ببینید
ایزل رو اون سالها که میداد میدیدم...ولی خب کوچیک بودم اون موقع...و چیزی که ازش یادمه اینه که سیاسی بود...واسه همین زیاد دوست نداشتم...البته با چیزایی که ازش گفتی توی گفتگو با بچه ها، گویا خوب ندیدمش...ولی خب چیزی نبود که جذبم کنه...بیشتر از قیافه اون دختره آیسان خوشم میومد...اونو میدیدم😁
اون موقع "عشق ممنوع" خیلی خوب بود..."برگریزان" هم دوست داشتم...
اما الان دیگه حس سریال ترکی دیدن ندارم😑
نیلوفر
ایزل رو اون سالها که میداد میدیدم...ولی خب کوچیک بودم اون موقع...و چیزی که ازش یادمه اینه که سیاسی بود...واسه همین زیاد دوست نداشتم...البته با چیزایی که ازش گفتی توی گفتگو با بچه ها، گویا خوب ...
ایزل ترکی نیست جهانیه☠️
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چند روز پیش به لطف دوستان مخصوصا جناب جوانی موفق به دیدن شاهکار سینمای ۲۰۲۰ یعنی I'm Thinking of Ending Things شدم و قصد داشتم شور شعف رمزگشایی از یک فیلم با مضمونی عمیق و پیچیده در عین حال شیرین و لذت بخش را با دوستان به اشتراک بگذارم اما امشب خیلی اتفاقی در ژانری متفاوت با شاهکاری دیگر ، اینبار از سینمای داخل مواجه شدم که تقریبا قدرت فکر کردن و نظر دهی در مورد آثار دیگر را حداقل در کوتاه مدت از بنده صلب کرد و همه تمرکزم را معطوف خود نمود،

{{{{#}}}}یادداشت زیرقطعا باعث افشا و اسپویل فیلم میشود{{{{#}}}}

کشتزارهای سپید، محمد رسولوف ۱۳۸۷

از دیدگاه بسیاری پیچیده دیدن و پیچیده گفتن و پیچیده ساختن نشانه بارز هنر و هنرمند فاخر است مثلا فیلم I'm Thinking of Ending Things قطعا پیچیده و ... دیدن ادامه ›› قطعا فاخر است اما من اعتقاد دارم اگر هنرمندی بتواند با حفظ جذابیتهای حسی _ بصری و سینمایی در عین ساده گویی مفاهیم پیچیده مدنظرش را منتقل کند ، آنگاه قدمی بلندتر و فاخرتر برداشته است

فیلم کشتزارهای سپید از ثانیه اول تماشاگر عام و خاص را با خود همراه میکند ، فضایی سورئال اما با آدمهایی حقیقی! کنجکاوی برانگیز است دیالوگهای کوتاه و سرراست فیلم از ابتدا تماشاگر را بسرعت با داستان نچندان عادی فیلم آشنا میکند ، دخترکی مرده اما در اولین دیالوگ بلند فیلم مرگ او به جای تاثر با شادی و رضایت یاد میشود چرا که او بیش از حد زیبا بوده و اراده سست دیگران را سستر میکرده!!!

جنازه ای که بعد از مرگ هم نمیتواند روی آرامش را ببنید قرار است از دسترس ذکور خارج شود اما در چرخشی عجیب این اتفاق نمی افتد و آرامش پس از مرگ نیز ، برایش رویایی بیش نیست.

پسرکی بجای جنازه در خفا سوار قایق شده و پای در راه فرار و رسیدن به پدر گمشده دارد ، رویدادی که هرگر سرانجامی ندارد چون پدر در جستجوی چیزی از فرزند و خاک خود گذشته است که خود عامل نابودی آن است و نزدیکی فرزند به چنین پدری حز مرگ حاصلی نداردو جنازه ای تازه در امتداد این مسیر

پیرزنی خرافی و پیشگو از پری سیصد ساله و معاصی مردم و شوری زیاد دریا میگوید و تازه عروسی را بیوه میسازد در جزیره ای که پرندگان آن از شوری آب کور و گرسنه و مرده اند اما مردم از ته چاه برای حل مشکلاتشان مدد میجویند!!! خیلی دور خیلی نزدیک

تنها پسرکی عاشق خود را به دریا میزند تا سدی شود در برابر حماقت مردمان در عقد دخترک چشم آبی باکره جزیره با دریا!!! تاباران ببارد و بدبختی ها بگذرد!! دخترک باید قربانی شود و پسرک سنگسار ،داستان ما هرگز هم غیر از نبوده است

بزرگتر جزیره حکم به یکسانی دیدگاه داده است ، پس باید کور شود هر آنکس که متفاوت میبیند، آبی دریا باید آبی بماند ، مگر در تابلویی بر دیوار آنکس که میتواند چنین چیزی داشته باشد

تنها کسی که از بی کسی نالان بدنبال یار میگردد، قبرستانی وسیع و پرجمعیت از همراهان بالقوه را اداره میکند!!!قبرستان

....‌‌...

حبیب سی سال است اشک مردمانی را جمع میکند که از شور بختی خود و شوری زیاد آب دریاشان مینالند و می نالند و میگریند و اشک میریزند و باز میگریند و می نالند و دریاشان شور تر میشود ، اشکها جمع میشوند و پایی را شستشو میدهند که از آن پیرمردی است مالک زنی با چشمانی آبی با پاپوشهایی خاص در زیر تابلویی ساده با دریایی سرخ در باغی سبز و خرم بدور از هر شوره زاری!!!
سال ساخت فیلم ۱۳۸۷ و حبیب سی سال اشک مردمانی را جمع میکرد که دریاشان هر روز شورتر میشد و دختران چشم آبیشان را به امید بارش باران به عقد دریا در می آوردند و سی سال بود که اشکها به پای کسی ریخته میشد که...


درود جناب کارآمد عزیز ..به به چه پیشنهاد خوبی حتما در اولین فرصت فیلم رو می بینم و بعد بخش دوم مطلبتونو با اشتیاق خواهم خواند
محمد کارآمد
خیلی خوشحال شدم که پسندید، بنظرم نگاه غالب فیلمساز و جهت گیری اصلی ایشان وجهه سیاسی روایت شده این شوره زار و شوره زار ماست، محدودیت پدر و مادر خلاقیته و الحق جناب رسولف خلاقیت رو دوباره تعریف ...
جزیره آهنی
سپهر
جزیره آهنی
راست میگی سپهر اشتباه لپی بود ممنون
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محمد کارآمد (kara2)
درباره فیلم‌تئاتر اتاق ورونیکا i
بالاخره این تئاتر رو دیدم درسته که فیلم تئاتر شو دیدم اما بشدت لذت بخش بود، کیفیت تصاویر خوب و صدا قابل قبول بود ممنون از تیوال
سرکشی
...............
کودک از سینه‌های مادرش شیر می‌نوشد
تا سیر شود
با نور چشمان او می‌خواند
تا خواندن و نوشتن بیاموزد
از کیف او پول می‌دزدد
تا بسته‌ای سیگار بخرد
روی پاهای لاغر او راه می‌رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود
زمانی که مرد می‌شود
پایش را روی پای دیگرش می‌اندازد
در یکی از ... دیدن ادامه ›› کافه‌های روشنفکران کنفرانس مطبوعاتی برگزار می‌کند و می‌گوید:‏
عقل زن کامل نیست
دین زن کامل نیست
و مگس‌ها و گارسون‌ها
برایش دست می‌زنند

سعاد الصباح، بانوی شاعر کویتی/ 1942
این نشون می‌ده اون مادر ِ گرامی برای تربیت فرزندش به اندازه کافی وقت نذاشته.
اصلا هم شاید جای این بحثا اینجا نباشه.
ولی من خیلی حرص می‌خورم از این نگاه (نگاه به زن‌ها به چشم موجوداتی سراسر ایثار و از خودگذشتگی و اینکه ای مردهای بد چقدر شما قدرنشناس هستین و ما رو تحقیر می‌کنین!!!) به خاطر همین نتونستم خودمو کنترل کنم.
نسیبه
کاملا درسته! البته منظورم از وقت، از لحاظ کمی نبود بلکه کیفیت ِ آموزشی که به بچه در مورد نقش زن و مرد می‌دن در سن کودکی. آگاهانه یا ناآگاهانه تصویری که از خودشون می‌سازن در ذهن بچه‌شون، از ...
کاملا واضح بود که منظورتون کیفیت تربیت بود ، نکته مورد نظر بنده اما ورای شخصیت زن و زنیت کردن بود، مادران سرزمینمان فرزندان ذکور تربیت کرده اند که به خود ایشان احترام نمیگذارند! ریشه این اشکال ذاتی است یا اکتسابی؟ شاعر زنی عرب یعنی مسلمان است ، زمان سرودن شعر سالهای سال پیش است ، نکات مشترک معنی و عمق شعر همچنان باقیست نه در کویت بلکه در همه جهان البته و صد البته در کشورهای مسلمان بیشتر! چرا؟ اتفاق و منظور شاعر همچنان در جریان است، چرا؟ بحث مردان علیه زنان و بدتر زنان علیه زنان همچنان بحثی داغ است، صد البته که نیاز به ریشه یابی سنت و مذهب دارد و و و
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چند روز پیش سه موتور سوار با شش راکب، نزدیک من و عده زیادی عابر به یک زن بچه بغل حمله کردند و موبایلش را به سرقت بردند، در یکی از خیابانهای اصلی مرکز شهر حدود ساعت هفت شب ، جماعت منجمد شدند و در ثانیه ای پس از وقوع جرم همه فریاد زنان و نعره کشان بدنبال سارقان روان، اما نتیجه کودکی اسیب دیده بر اثر سقوط بود و موبایلی دزیده شده و ترسی به جا مانده،

دیروز شنیدم " علی دایی" مورد حمله دزدان موتوری قرار گرفته و مالباخته شده،
هر روز میبینیم و میشنویم که فلان اتفاق بد افتاد،

دهه پنجاهیها و شصتی ها بی امکانات بودند اما در جامعه ای سالمتر و شفافتر زندگی میکردند ، خداروشکر بی امکاناتی و سختی های گذشته رو قرص و محکم با امید و تلاش تحمل کردیم و بسلامتی وارد ناامنی کامل هم شدیم، تاوان ماندن و نرفتن و نشستن و تحمل کردن و توجیه کردن و منفعل بودن و منتظر بودن و امید واهی داشتن و و و و و میشود اینکه موفقیت شخصی تو در بین آدمهای ناموفق و جامعه بیمار نه تنها نجاتت نمیدهد بلکه تو را بخاطر امتیازاتت سیبل تهاجم بعدی قرار میدهد، موفقیت تو بجای پله ترقی ، نشانکی میشود ... دیدن ادامه ›› برای انتقام دیگران از تو، بله، این است عاقبت خودبینی و بی توجهی به ظلم آشکاری که میبنی اما از آن دم نمیزنی

داستان تله موش و بی اعتنایی حیوانات مزرعه





موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببینه این همه سر و صدا برای چیه . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خودش آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
موش لب هاشو را لیسید و با خود گفت : کاش یه غذای حسابی باشه .
اما همین که بسته را باز کردن ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یه تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید رو به همه ی حیوانات مزرعه بده . اون به هرکسی که می رسید ، می گفت : توی مزرعه یک تله موش آوردن ، صاحب مزرعه یک تله موش خریده ...
مرغ با شنیدن این خبر بال هاشو تکون داد و گفت : آقای موش ، برات متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من نداره .
میش وقتی خبر تله موش رو شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : آقای موش من فقط می تونم دعات کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی نداره . مطمئن باش که دعای من پشت و پناه توئه.

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکون داد و گفت : من که تا حالا ندیدم یک گاوی توی تله موش بیفته . !
گاو اینو گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد .
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگه روزی تو تله موش بیفته ، چی می شه ؟
در نیمه های همون شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی توی خونه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سمت انباری رفت تا موش رو که تو تله افتاده بود ، ببینه .

زن تو تاریکی متوجه نشد که چیزی که تو تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یه مار خطرنکی بود که دمش به تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پاشو نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد . صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنشو در این حال دید اونو فوراً به بیمارستان رسوند . بعد از چند روز ، حال زن بهتر شد . اما روزی که به خونه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار اومده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب اون هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ توی خونه پیچید .
اما هرچه صبر کردن ، تب بیمار قطع نشد . بستگانش شب و روز به خونه اونا رفت و آمد می کردن تا جویای سلامتی زن بشن . برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش رو هم قربانی کنه تا با گوشت میش برای میهمانان عزیزش غذا بپزه .

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن اون خیلی زود تو روستا پیچید . افراد زیادی تو مراسم خاک سپاری زن شرکت کردن . بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذره و با گوشت گاو غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببینه .
حالا ، موش به تنهایی توی مزرعه جلوی لونش نشسته بود و به حیوانات زبون بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتن !


گاهی داستانکی زرد و ساده و کلیشه ای از صد من پیچش فلسفی گویا تره
// سرنوشت ما//
سرنوشتی عجیب است..
یادم هست سال ۸۳ ژتون غذای دانشگاه را از ۱۰۰ تومن به
۲۵۰ رساندند.. من دانشگاه ناهار نمی خوردم چون غذایش
باب میلم نبود..
اعتراض بچه ها و من هم طبق معمول سران فتنه...
یادم هست یکی از معترضین همان روز اعتراض رفت به
سمت سلف..
بهش ... دیدن ادامه ›› گفتم آن ور چه کار داری، گفت: ناهار..
گفتم: اگر امروز حاضری غذا ۲۵۰ تومنی بخری، پس اعتراض
ات چیست؟ گفت بالاخره ارزان ترین ساندویچ بوفه ۵۰۰
تومان است..
خودم را کنار کشیدم در تمامی وقایع دانشگاه...
ولی هر زمان احضاریه برای کسی می آمد، در بازجویی ازشان
( دانشگاه سپاه) بود، ازشان می پرسیدند فلانی چه کاری
کرده، تئوریزه کرده، راهبرد داده و غیره..

ورودی های جدیدتر مرا نمی شناختند و با تعجب عنوان
می کردند: " این سید سید که میگن تو گروه نقشه
برداری کیه؟ بچه ها میگن با سید مشورت کردی،
سید نظرش چیه؟ این سید کیه؟ "
( این کایذر شوزه کیه؟ )

من چند سالی است نظاره گرم...
نظاره گر چیزهای بد....
فقط سکوت می کنم و به همچنان خدایی است که باید
ما را نجات دهد هایدگر فکر می کنم و منتظر ظهورم...

کارآمد خان
شاید نسل ما شفاف تر و سالم تر بود، ولی به خاطر سکوت
های ما به اینجا رسید...
همان طور که نسل قبل تر از ما سکوت کرد و در نهایت ما
هم به نسل قبلی مان پیوستیم...

ژتون غذای ۲۵۰ تومنی همان وام خودرو برای شکست
کمپین نخریدن خودروی صفر بود...
و چیزهای دیگر و چیزهای دیگر...
بهای زیادی پرداخت کردم و می کنم و این حرفها را شاید
فقط به تو بزنم... یکبار گفتی:
وقتی در سال ۷۶ دانشگاه تهران درس بخوانی چه تجربیاتی
بدست می آوری..

بعضی وقتها مجبورم برایت خاطره ای بگویم و می دانم از
لابلایش، زیر متن اش را بیرون می کشی...
.....
راستی پست نیلوفر در مورد اضافه کردن نام کاربری را بخوان
ذکر خیرت بود..
سپهر
نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدند من هیچ نگفتم زیرا من کمونیست نبودم بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند من هیچ نگفتم زیرا من عضو سندیکا نبودم سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند من ...
گفتم
لباس قرمزت را نپوش
ما کمونیست نیستیم
گفتم
لباس مشکیات را نپوش
ما آنارشیست نیستیم
گفتم
لباس سبزت را نپوش
ما فتنه گر نیستیم
گفتم در این مملکت
فقط آدمهای لخت را نمیگیرند
بعد ... دیدن ادامه ›› آنها رسیدند
و سنگسارمان کردند
اوّلین سنگ را کسی انداخت
که لباسش را یادم نیست
آخرین سنگ را کسی انداخت
که مطمئن بود
آدمهایی را که سنگ می اندازند
نمیگیرند

{#}سیدمهدی_موسوی
سپهر
گفتم لباس قرمزت را نپوش ما کمونیست نیستیم گفتم لباس مشکیات را نپوش ما آنارشیست نیستیم گفتم لباس سبزت را نپوش ما فتنه گر نیستیم گفتم در این مملکت فقط آدمهای لخت را نمیگیرند بعد آنها ...
اینو نخوانده بودم ممنون
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ساعت از دو شب گذشته و بیخوابی مجبورم کرده برم سراغ کتابخانه کوچکم، تصمیم گرفتم کتاب ساده ای انتخاب کنم که با چند صفحه خواندن به اصطلاح چشمم گرم شود و به تخت برگردم اما از شانس بد، در ابتدای کتاب به چند صفحه مقدمه برخوردم که هزاران سلول مغزم را بجای خواب آلودگی برعکس فعالتر کرد، وقتی آدم اول انقلاب بدنیا آمده باشد متاسفانه سال ۷۶ هم وارد دانشگاه شده باشد ، خب کتابهای کتابخانه اش هم لاجرم چاپ همان دوران و روزهای امید و حرکت و نشاط میشوند دیگر، وقتی کتاب در دستم چاپ شده به سال ۷۸ باشد حتما یکجوری یکجایش خاطرات سید خندان و حکایت آنروزهای ما که قرار بود اصلاحگران بیایند و بمانند و برایمان فردایی بهتر از دیروز تلخمان بسازند رخ نمایی میکند و چه دردناک و رنج آور که امروز نه آنان آن کردند و نه ما دیگرتوانی برای حرکت یا راه و چاره ای برای تغییر یا اندک امیدی به بهبود اوضاع داریم یا حداقل کورسویی نوری شعله ای برای باورـ
گوشه چشمم تر شد از این خاطرات مبهم لاکردار آه که چه دورانی بود روزگار جوانی ما
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
مرسی عزیزم مرسی که هستی و آگاهی👍🙏👏
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
عزیزم این بزرگترین سوبرداشتی بود که تابحال از نوشته ام شده بود چون هزار هزار بار باهات در این مورد همنظرم و هم تجربه و خوشحالم که اگاهانی مثل شما هستند که احساساتشون بر عقلو منطقشون سایه نیانداخته و واقعیت رو میبینند، پاک کن برادر و منو حداقل در مورد بالا همراه خودت بدون البته با سطح دانش تاریخی کمتر 😍😍😍
ظلمی که منتخبین ۷۶ و ۷۸ به ما کردند بالاترین ستمیه که میشد در حق یه ستمدیده کرد، اونها امید رو در ما کشتند، امیدی که خود به دروغ زنده و بیدارش کرده بودند.
اُف بر تک تک‌شون.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پیرو پست دیروزم،
کنجکاوی غلبه کرد و جستجو در کتابهای قدیمم چشمان را جلا داد به دیدار نمایشنامه بینظیر جناب امجد و خوانش مجدد بعد از سالها😍😍 بشدت به دوستان جوانتر یا جاماندگان اجرای نیلوفر آبی پیشنهاد میکنم حداقل نمایشنامه مذکور رو پیدا کرده و با خواندنش لذتی آنچنانی به روح و روان خود روا دارند
هر جوری شده پیداش میکنم و میخونمش
مرسی از معرفی ❤
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چند روز پیش پوستر نمایش نیلوفر آبی حمید امجد رو تو کافی شاپ تاتر شهر دیدم و یاد اونروزها و بهترین نمایش همه عمرم افتادم و صد آه و افسوس که دیگه این نمایش تکرار نشد ترکیبی از صحنه پردازی و دکور رضا کیانیان و کارگردانی و نویسندگی حمید خان امجد و بازی بینظیر بهروز بقایی و پرستو گلستانی ، ترکیبی که بعد از بیست سال هنوز مثلشو ندیدم، از دوستان آیا کسی فیلمی لینکی چیزی از این اجرای قدیمی سراغ داره؟ البته احتمالش یک هزارم درصده اما بازم پرسیدنش بهتر از نپرسیدنشه
https://www.instagram.com/p/CEw9qEYDY4X/?igshid=x99rtru8tmx2

دوستان خواستم لذت دیدن این انیمیشن کوتاه رو باهاتون شریک بشم، امیدوارم دوست داشته باشید
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

حافظ
۱۶ شهریور
پوریا صادقی
کاش برای همه میشد
یعنی کاش همه رو به زور پذیرای یک تفکر میکردند؟
۱۶ شهریور
محمد کارآمد
یعنی کاش همه رو به زور پذیرای یک تفکر میکردند؟
یه طنز تلخ بود
۱۶ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اولیس و سرباز ملوان و راوی و پنه شاید هم آشیل و ایکاروس و هومر از دیدگاه ژیژکی و فرانکفورتی کجای داستانه بودن انسان هستند؟ عدم قطعیت همه چیز و همه کس در برخورد با اسطوره ها و اسطوره سازان و حضور ایشان در موقعیتی حقیقی چگونه میتواند تصویر شود؟
آیا بازی پینک پنگ خالق و مخلوق حتما باید با قوانین مشخصی دنبال شود؟ یا گاهی بدون توپ یا حتی میز هم این بازی ادامه دارد؟
اگر زیوس فقط پنج دقیقه ماه رو جلوی خورشید قرار میداد امروز ایکاروس به خورشید رسیده بود یا پدرش به مقام خداوندی؟

اسب چوبی تروا سلاحی جنگیست یا اثری هنری؟ چرا نمیتواند هر دو باشد ، مشکل از ماهیت وجودیش است یا زاویه دیدهای متفاوت؟ مرز باور تا کجاست؟
بیست سال زمان زیادیه کلی روز و ساعت و دقیقه و ثانیه داره اما میتونه در لحظه ای از گردش فرفره ای یا گردش زمین و کاینات خلاصه بشه ، محو بشه ، تمام بشه، ... دیدن ادامه ›› نمیتونه؟

زیوس زیوس زیوس پرسش پایانیم ایناست که اگر زره آشیل دستپخت توست پس چرا همیشه نیزه تیزتر از آنهم ...

https://www.tiwall.com/wall/post/231069
خواستم مطلبی در مورد این نمایش شاخص بنویسم که خب دیدم سرکار خانم ثانی بشدت کاملتر و دقیقتر و مفصلتر از ذهنیات و توان بنده، زحمت آنرا کشیده اند و فقط دوستان را ابتدا دعوت به دیدن این نمایش و بعد خوانش نقد سرکار خانم ثانی مینمایم.

https://www.tiwall.com/wall/post/231069

پ ن: در کمال خوشحالی همراهی محمد مجللی عزیز بصورت ناگهانی حاصل شد و لذت نمایش و بحث و گفتگوی بعد از آن را چند چندان نمود 😍
😍
😍
چه شب قشنگی ساختین برام آقا ❤
عجیب چسبید
۱۵ شهریور
یک نمایشنامه خوب را به نظرم تباه کرد..
فکر کردم از در که بیرون رفت، نمایشنامه تمام شده،
بلند شدم تشویق کنم..
غافلگیر شدم..
یک پایان بندی فاجعه با اجرای بد..
۱۹ شهریور
محمد حسن موسوی کیانی
یک نمایشنامه خوب را به نظرم تباه کرد.. فکر کردم از در که بیرون رفت، نمایشنامه تمام شده، بلند شدم تشویق کنم.. غافلگیر شدم.. یک پایان بندی فاجعه با اجرای بد..
موافقم از زمان حضور مجدد راوی یا اولیس اصلی و مشاجره با پنه و ادامه بیدلیل سیکل مذکور همه چیز اضافه بود
۱۹ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام دوستان خوبید؟ یک زمانی ارزوی سلامتی و احوالپرسی کف توجه به دیگران بود الان حقیقتا متوجه شدیم که خبر سلامتی اطافیانمون سقف ارزو و بهترین خبر دنیاست، بگذریم مدتیه از دنیای نمایش دورم و بیخبر کسی پیشنهاد خوب داره یک شروع دوباره داشته باشم؟
سلااام بر استاد کارآمد، مشتاق دیدار
محمد کارآمد
اول اینکه درجه جاهل اولی رو با افتخار از دستان پر مهرت میپذیرم دویم اینکه چون جدی پرسیدم اصلا فکر نمیکردم شوخی جواب بدی و این شد که رسوای عالم شدم سیوم هم اینکه ازدواج سپید کلا با ازدواج مجدد ...
کارآمد خان
برای تنویر افکار عمومی و خصوصی مطالبی خدمت تان
عرض می شود...

اول: اینجانب پاسخ شما را شوخی فرض کردم!
به ذهنم آمد منظورت این هست که من زن دارم،
زن ذلیلم، فمنیستم و... اصلا به این موارد ... دیدن ادامه ›› آشنایی
ندارم و بهش برخورد نکردم..
مثل این آدم پولدارها که از شون می پرسی، اوضاع
اقتصادی چطوره؟
میگن : خدا را شکر آب باریکه ای می رسه!
و بعد می بینی پود تو جیبی یک ماهه بچه اش از
درآمد یک ماه من و تو بیشتره...
.....
یا مثلا مهاجرت...
یا به بعضی ها میگی قصد مهاجرت نداری؟
میگن: مهاجرت !
ما سالی یکبار می رویم شاه عبدالعظیم همین بغل...
میگی: خب این عکس های کیش چی هست تو پروفایلت؟
میگن: آهان اونو میگی، خودم که نه، ولی خانومم نوه خاله
اش تو هتل داریوش کار می کنه...، سهمیه دارند سالی ۲
تا، داد به ما... اونم یکبار حالا...
......
البته تا این حد ازت شناخت دارم که مورد سوم را بدانم
نیستی...
مورد سوم:
میگن:
ازدواج مجدد؟ مهاجرت؟
نه بابا... گروه خونی ما به این حرفا نمی خوره..

چندسال بعد گرین کارت آمریکا میاد..
میگی: تو یک چیز دیگه می گفتی.. گرین کارت پس چیه؟
گفتن:
نمی خواستم ریا بشه ...
میگی: عجب!!!
جا داره آدم به فکر فرو بره که اینجا چه کسی، چرا و چگونه
اسکول شده!!!!
😄😄😄😄
❤❤❤❤ این ۴ تا قلب زیر نویس هست نمادین از
دوست داشتن تو و ۴ قهرمانی پیاپی پرسپولیس...
.......
پی نوشت:
ظهر ۵ شنبه بود مطالب تان را خواندم..
از عوارض کرونا درد در مفاصل هست و دو روز
هست بند بند انگشتانم درد می کنه...
قادر به خم کردنش نبودم...
یک خرده که بهتر می شود کامنت می نویسم..
مطلب دارم بازم..
اما درد دستم داره از تحمل می گذرد..
پذیرا باشید عذرم را...
محمد حسن موسوی کیانی
کارآمد خان برای تنویر افکار عمومی و خصوصی مطالبی خدمت تان عرض می شود... اول: اینجانب پاسخ شما را شوخی فرض کردم! به ذهنم آمد منظورت این هست که من زن دارم، زن ذلیلم، فمنیستم و... اصلا ...
اقا تف و لعنت و مرگ بر نوشتار الاغ خر بدـ

نه شوخیمون معلومه گاها نه جدیمون
درکل اقا ما منور شدیم و خوشحال که با شماها هستیم و میگیم و میشنویم و میخندیم خیلی هم جالب بود این اتفاق

برای بند بندت دعا میکنم و ارزوی بهبودیت ارزومه😍
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شاید با ربط شاید بی ربط: اتفاقات نامیمون و سیاه این روزها و جراحاتی که دیگر روح و روانمان را نه! حقیقتا جسم و جانمان را میگیرند، قتل ناموسی !!! قرن بیست ویک(...)
«وضع افکار و زندگی به‌طور عموم و به خصوص وضعیت زن بعد از تسلط اعراب تغییر کرد چون اسیر مرد و خانه نشین شد. تعدد زوجات، تزریق افکار، قضا و قدر، سوگواری و غم و غصه فکر مردم را متوجه جادو، طلسم، دعا و جن کرد و از کار و جدیت آن‌ها کاست.» صادق هدایت.
آه و افسوس که بعد از صد سال از پرپر زدن ایشان برای ایجاد تغییر یا اصلاح ساختار این سیکل باطل همچنان ...
----------------------------------------------------
شباهت سه قطره خون به علامت سه نقطه (...) یادآور گونه ای حرف ناگفتنی یا نانوشتنی می باشد که راوی از بیان یا نوشتن آن ترس دارد و یا حتی توان یا امکان نوشتن این امر ناگفتنی وجود ندارد. سه نقطه در جایی گذاشته می شود که گونه ای حذف یا ناتمامی یا طولانی بودن بیش از حد در کلام دیده می شود و در تمامی این موارد کارکرد همان جای خالی یا نقطه چین هایی را دارد که باید توسط مخاطب پر شود و راوی امکان پرکردن یا توصیفش ... دیدن ادامه ›› را ندارد.

به گفته حسین پاینده، یکی از منتقدین ادبی برجسته ایران، بیانِ امر بیان‌نشدنی، محوری‌ترین موضوع در «سه قطره خون» است. گفته‌های راوی در این داستان شرحی از رویدادهایی اتفاق افتاده نیستند. رویداد اصلی چنان خاطره‌ی هولناک و مضطرب‌کننده‌ای است که راوی از بیان آن قاصر می‌مانَد. داستان «سه قطره خون» به روایت‌ناپذیریِ این قبیل روایت‌های تشویش‌آور مربوط می‌شود. چنین مضمونی را می‌توان در نخستین جمله «بوف کور» نیز دنبال کرد: «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند.»

در بخشی از داستان «سه قطره خون» می‌خوانیم:

مردمان این‌جا همه هم این‌طور نیستند. خیلی از آن‌ها اگر معالجه شوند و مرخص شوند، بدبخت خواهند شد. مثلاً این صغرا سلطان، که در زنانه است، دو سه بار می‌خواست بگریزد، او را گرفتند. پیرزن است، اما صورتش را گچ دیوار می‌مالد و گل شمعدانی هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله می‌داند، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بکند سکته خواهد. بدتر از همه تقی خودمان است که می‌خواست دنیا را زیر و رو بکند و با آنکه عقیده‌اش این است که زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید کشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.

در داستان های کلاسیک معمولاً داستان را به سه قسمت تقسیم می کنیم : ( مقدمه ـ تنه ـ پایان )

پایان مقدمه ، نقطه ی عطف اول است که ما را به تنه ی داستان پرت می کند اما این داستان بی مقدمه از تنه شروع می شود . از تنه داستان ابتدا با تنشی روبرو می شویم ( تنش در این داستان : سه قطره خون و اوضاع و احوال راوی یعنی میرزا احمدخان است ) بعد از آن کشمکش در داستان به وجود می آید که در آن شخصیت اصلی داستان در شرایطی قرار می گیرد که با خودش یا با شخصیت های دیگر داستان دچار درگیری می شود ، کلنجار می رود و برای به دست آوردن راه حلی تلاش می کند تا از این مخمصه نجات پیدا کند. ( درگیری میرزا احمدخان با شخصیت ها و محیطی که در آنجا زندگی می کند )

در گیر و دار کشمکش و تلاش قهرمان داستان برای رهایی از این کشمکش ، موانعی وجود دارد که شخصیت داستان با آن موانع دست و پنجه نرم می کند و با گذشتن از آن موانع به هدف ( خواسته یا نیاز ) داستان نزدیک تر می شود ( مانعی که سر راه میرزا احمدخان قرار دارد ذهنیات آشفته و مبهم اوست )

نقطه ی اوج آنجاست که مخاطب در می یابد ؛ میرزا احمدخان از همسایه قدیمی و دوست صمیمی اش ضربه ی احساسی و عشقی می خورد .

گره گشایی دقیقاً در ابتدای داستان اتفاق نمی افتد . در این داستان عناصر داستانی توالی و ترتیب مشخصی ندارد و هر کجا نیاز داستان ایجاب می کند یکی از عناصر داستانی خود را نشان می دهد .


نمایش یازده جریحه روح دقیقا انگاره ای از کاغذ خط خطیست ، حضوری کامل و پر طمطراق از ایدئولوژی صادق بر صحنه ای که در نگاه اول فقط خط خطی و سرخ و سیاه است و پر هرج و مرج! اما به مرور با فشردن داستانی در داستان دیگر افشره خالص آن بصورت سه قطره خون بر صحنه می چکد و وه که چه زیبا این خطوط کج و معوج و درهم برهم آشکار میکنند برای آنکه میخواهد و میتواند بشنوند و ببیند. نگاه صادق تلخ و سیاه بوده و آنچه از او به ما رسیده رویکردی خودویرانگر و ناامید را متصور میشود اما از دیدگاه من صادق آشفته علتها بوده و سوگوار همیشگی معلولها ((«بدون مقصود معینی از میان کوچه‌ها، بی تکلیف از میان رجاله‌هایی که همه آنها قیافه‌های طماعی داشتند و دنبال پول و شهوت می‌دویدند می‌گذشتم. من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده باقی دیگرشان بود. همه آنها یک دهان بودند که یک مشت روده به دنبال آنها آویخته و منتهی به آلت تناسلی شان می‌شد… به من چه ربطی داشت فکرم را متوجه زندگی احمق‌ها و رجاله‌ها بکنم، که سالم بودند و خوب می‌خوردند، خوب می‌خوابیدند و خوب جماع می‌کردند، و بال مرگ هر دقیقه به سر و صورتشان ساییده نشده بودَ.»َ
از نظر صادق، مردان دائما در حال ظلم به زنان هستند و در پس نفرینی عجیب و هزار ساله زنان بجای مقابله! با ایشان همراه شده و به همجنسان خویش ظلمی فراتر روا می دارند! نتیجه چنین تعاملی میتواند جز پسرانی زن ستیز و دخترانی حقیر باشد؟! مرد داستان به دنبال شهوت و بقای نسل و زن کوشا در جهت جلب رضایت مرد (راضی به صیغه و هوو) ظاهر عوامانه داستان سالهاست که این است. (حتی امروز)،
اما آنچه صادق با نگفته هایش میگوید این است که برنده این بازی (مرد) بازنده اصلی ماجراست در تک تک بخشهای نمایش هم این موضوع نمایان میشود که قربانی فقط زنان نیستند و مردان خیانت دیده یا زن گریخته یا فرزند مرده آیا عاقبت بهتری از قربانیان خود دارند؟! زنان تحت فشار چاره ای جز رقابت نابرابر با رقبا داشته و دارند؟ نوک پیکان تند انتقادات صادق نه به زنان بلکه به آن چیز ناگفتنیست که زیر ظلم و سنت هزار ساله ایشان به آن بدل شده اند.

شناخت هدایت و شناخت علت جدایی او از جامعه ای که بر همه اجزای آن نقد داشت و تاکید بر خشونت و ظلم و مرگ و خرافات و سوء استفاده های مذهبی و عدم درک او و آثارش توسط عوام و عبور از کلیشه های رایج در مورد ایشان و آثارش (که اکثرا توسط ناآگاهان کم سواد متعصب نوشته شده) و تطبیق انتقادات صدساله او با رویدادهای امروزمان می تواند دریچه ای به زیبایی های دنیای صادق باز کند که برای بسیارانی ناشناخته مانده است.

پ ن 1: بعد از غیبت کرونایی لعنتی اولین نمایش چهار ماهه اخیر تجربه ای بود بسیار لذت بخش و ستودنی که با همراهی و پیشنهاد سپهر عزیز و افتخار آشنایی با سرکار خانم نیلوفر ثانی صدبار دلچسب تر و شیرینتر شد. واقعا بحث گفتگو با سررشته دارانی مثل ایشان را برای همه آرزو میکنم.

پ ن 2: این نمایش به معنی واقعی کلمه نمایش و تئاتر است و اصلا برای کسانی که برای سرگرمی نمایش میبینند توصیه نمیشود به هیچ عنوان و برای تاتر بینهای عزیز هم با خوانده خلاصه ای از کتاب سه قطره خون قطعا تجربه بهتری در انتظار خواهد بود

پ ن3 : وضعیت بهداشتی و رفتار کارکنان و زمان شروع و پایان اجرا خوب و دقیق و صحیح بود فقط و فقط گرمای همیشگی سالن مستقل برای بیش از سه ساعت اجرا کمی غیر قابل تحمل بود

پ ن 4 : بروشور نمایش نشان از احترام به مخاطب دارد و در نوع خود بسیار با کیفیت و جذاب طراحی شده ، فقط در ابتدای آن جمله ای در مورد یوسف پیامبر نوشته شده که بنده اصلا متوجه منظور و قصد نویسنده نشدم و دلیل وجودی آنرا در ابتدای بروشور اصلا درک نکردم.

پ ن 5 : کارگردانی بینهایت جزیی نگر و سختگیرانه بنظر میرسید فضای پر ابهام مالیخولیایی کاملا شکل گرفته بود بازیگران در لحظاتی که در اجرا نقشی نداشتند مشخصا متمرکز بر بازی دیگر بازیگران بدون هیچ اکت یا حرکت اضافه منتظر نوبت خود می ماندند که این بنظر من نهایت مدیریت اجرا از طرف کارگردان و بسیارقابل تحسین بود . اکسسوار عالی و در خدمت اجرا طراحی لباس خوب اما نورپردازی کمی ضعیف و تخت .
بازیها خوب و بعضا عالی و کلیت اجرا بسیار جذاب بود فقط بنظر من گروه کارگردانی و علی الخصوص بازیگران انرژی زیادی برای مونولوگ های طولانی و سخت ولی گاها خسته کننده که تماشاگر قادر به دنبال کردن همه آن نبود صرف کرده بودند که با حذف بخش هایی از آنها می توان مدت نمایش را کوتاه تر و جذابیت آن را بشدت افزایش داد. در آخر خواهش میکنم تمنا میکنم گویش از ته گلو با صدای خس خس وحشتناک در سه چهار اپیزود اول که به طرز عذاب آوری شنیدن دیالوگها رو ناممکن و رنج آور میکرد رو متوقف کنید شاید این بزرگترین نقطه ضعف این نمایش بود.
اگر نمایش همون اندازه لذتی رو به من بده که خوندن این متن نصیبم کرد، برام کافیه. چقدر خوب و کامل و بی نقص
کاش اون سانس منم بودم و شما و خانم ثانی رو و سایر عزیزان رو میدیدم؛ دلم تنگه براتون...

فقط آقا کارامد، در صورت نخوندن کتاب، خللی در درک نمایش ایجاد میشه یا نه؟
خانم ثانی همینکه وقتتون رو برای خواندن یاداشتک حسی و غیر حرفه ای من گذاشتید بی نهایت منت دارتون هستم، دیگه تعریف و لطف شما برام زیادی بود😌 یکدنیا تشکر از بنده نوازی،
آشنایی با شما انقدر ارزشمندبود که ما هر روز به عناوین مختلف یادتون میکنیم و برای دیدارتون لحظه شماری، امثال شما گوهرید و ای کاش انقدر نادر نبودید
محمد کارآمد
خانم ثانی همینکه وقتتون رو برای خواندن یاداشتک حسی و غیر حرفه ای من گذاشتید بی نهایت منت دارتون هستم، دیگه تعریف و لطف شما برام زیادی بود😌 یکدنیا تشکر از بنده نوازی، آشنایی با شما انقدر ارزشمندبود ...
اختیار دارید لذت بردم و آموختم
لطف و محبت شماست خیلی سپاسگزارم
به امیددیدارتون به زودی :)
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مابین سینمای کره و ژاپن تفاوت‌های عمده‌ای وجود دارد. اگر سینمای کره‌جنوبی نوکِ پیکانِ انتقادش را به ساختارهای معطوف به قدرت، سیاست، خانواده، جامعه و… می‌گیرد، ژاپن کمی نوکِ پیکانش را بالاتر گرفته و ذاتِ هستی‌شناسانه‌ی زندگی بشری را هدف می‌گیرد،در سینمای کره معمولا فقر و خشم حاصل از آن موتور محرک اتفاقات است در صورتی که سینمای ژاپن قدم را از طبقه اول هرم مزلو بالاتر گذاشته و معمولا بر مناسبات انسانی تاکید دارد، فیلم اعترافات با تناقضی آشکار آغاز و با همین تناقض به اتمام میرسد، معلم با نوشتن کلمه "زندگی" روی تخته سیاه چالشی عجیب در جهت "نیستی" را به جریان میاندازد، و در انتها بعد از فرازونشیبهایی بینهایت پیچیده و دردناک با جمله" شوخی کردم" این تناقضات به اوج خود می رسند.
آیا کودکان قایم به ذات خود بیگناه هستند؟
آیا زندگی برای همه به یک مقدار ارزشمند است؟
انتقام یا بخشش؟
مادر بیش حمایتگر یا در نقطه مقابل کودک طرد شده؟
نبوغ سازنده است یا ویرانگر؟
فکر میکنم اعترافات یکی از خوش ساخترین فیلمهای ژانر روانشناسی - جامعه شناسی با فیلمنامه قوی و بازیهای یکدست و البته فیلمبرداری و رنگ بندی بینهایت جذاب میباشد که حتما باید دیده شود.

من عاشق پیچش های داستانی ام و این فیلم من رو ارضا کرد
👌❤
محمد کارآمد
چه خوب که فیلمهای ارزشمند رو انتخاب میکنی، لطفا به ماهم معرفی کن مجلل جان😘
عزیزین اقا...
دوتا فیلم از بونگ جون هو هست که بنظرم در حقشون کم لطفی شده
اگر ندیدین که احتمالش کمه، حتما ببینین

Mother 2009
یک تعریف شگرف از خانواده و زندگی

Snowpiercer 2013
یک دنیای پسارستاخیزی مبهوت کننده

از روی دومی یه سریال هم ساختن که داره پخش میشه الان که البته هنوز ندیدم خودم
محمد مجللی
عزیزین اقا... دوتا فیلم از بونگ جون هو هست که بنظرم در حقشون کم لطفی شده اگر ندیدین که احتمالش کمه، حتما ببینین Mother 2009 یک تعریف شگرف از خانواده و زندگی Snowpiercer 2013 یک دنیای ...
دومی رو هنوز ندیدم مرسی برای یاداوری😘😘
۲۲ خرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید