تیوال کسری ناری | دیوار
S3 : 17:26:06
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
عکسی که توی آیینه می دیدم اصلا شبیه خودم نبود ، یا بهترِ بگم اصلا به اون چیزی که من بهش فکر می کردم فکر نمی کرد . دائماً تکون می خورد و به اتفاق هایی اعتراف می کرد که با خودِ من زمین تا آسمون فرق داشت . ولی وقتی نگاهش می کردم ، تنها کسی رو که توی اون شیشه می دیدم خوده خودم بودم .
نکنه این تفکراتِ این آیینه اس که داره روم تاثیر می زاره و شکلِ دیگه ای بهم می ده . هر لحظه که می گذشت بیشتر احساس می کردم که شکلِ خمیرِ بازیِ بچه ها شدم و این شیشه ی لعنتی می تونه همین قدر راحت منُ تغییر بده .
نکنه این تفکرات این آیینه اس که داره منُ تغییر می ده ؟؟
جلوش وایساده بودم و پشت سرِ هم ، بلند بلند فکر می کردم و سریع جوابِ خودم می دادم . دیگه داشتم دیوونه می شدم ، به هر چیزی که بود و نبود فکر کردم ، اما هیچی گیرم نمی اومد جز اینکه هر ساعتی که می گذشت ، احساسِ بدتری نسبت به خودم و دنیای خودم و فکرای خودم پیدا می کردم .
نکنه این تفکرات این آیینه اس که داره منُ تغییر می ده ؟؟
هیمنطور که به شخصِ دومی که شبیه من بود نگاه می کردم ، صدای زنونه ای که از خودش در می آورد بیشتر توجه منُ به خودش جلب می کرد ، و این من بودم که داشتم به تمامِ اتفاقای اخیری که برام افتاده بود فکر می کردم و مثل یه فیلمی که کارگردانِ بدی داره به آخرش نزدیک می شد .
نکنه این تفکرات آیینه اس که داره منُ تغییر می ده ؟؟
دیگه کلافه شده بودم ، انتظار همچین چیزی رو نداشتم .
بالاخره با خودم کنار اومدم و شروع کردم به سوال پرسیدن از آیینه .....
نکنه این تفکرات آیینه اس که داره منُ تغییر می ده ؟؟
تو کی ؟ چجوری اومدی این تو ؟؟ تو کی ؟؟
انقدر سوالام احمقانه بود که حتی دوم شخصِ خوده من هم خندش گرفته بود و به خودش ( یعنی همون من ) می خندید .
نکنه این تفکرات آیینه اس که داره منُ تغییر می ده ؟؟
- من دقیقا همون آدمی ام که چند سالِ داری بهش فکر می کنی ، یعنی در اصل من خودِ توام ، تو بیشتر داری نقش بازی می کنی . این منم که تو ....
- نکنه این تفکرات آیینه اس که داره منُ تغییر می ده ؟؟
همه ... دیدن ادامه » چی داشت سیاه می شد .
صدای تیزِ زنگ زدن مدام تو گوشم می پیچید و بیشتر منُ ادیت می کرد .
صدای آیینه که دائم می گفت : این منم که تو ، این منم که تو ؛ و هر دفعه دقیقا وقتی منتظرِ ادامه ی جمله بودم ، قطع می کرد حرف زدن اش رو .
نکنه این تفکرات آیینه اس که داره منُ تغییر می ده ؟؟
یهو به خودم اومدم و فهمیدم که اگه این داستان و قصه بخواد ادامه پیدا کنه ، این فقط منم که دارم لحظه به لحظه بیشتر به ذوب شدن نزدیک می شم .
نکنه این تفکراتِ آیینه اس که داره منُ تغییر می ده ؟؟
اینجای داستان همه چیز هم سیاه بود هم سفید .
داستان هزار تکه شد و هر کدام به قسمتی از بدن ام خورد .
هزار تکه و یک شخص .
هزار و یک داستان از شخصی که می خواست آیینه نباشد .
از این قسمت به بعد ، شخصِ آیینه بود که داستان می نوشت .
من به او تبدیل شدم
و او به اولین شخصِ این داستانِ شکسته .
نکنه این تفکراتِ آیینه اس که داره .......
تغییر داده بود .
#کسری_ناری
امیر هوشنگ صدری، امید فرجی و زهره عمران این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
صدای قدم زدنِ کسی از دورترِ این متن می آمد ، کسی که هنوز حتی به نزدیکی این کلمه ها نرسیده بود و آرام آرام قدم زدنش را به هیچ چیز نمی فروخت ، و اینجا نویسنده ی متن بود که بیشتراز هر مردی روی این زمین استرس را به صورت کاملا مستقیم و رو در رو تجربه می کرد .
صدای تیک و تاک ساعت هم خودش قصه ای جدا دارد ، اما اینبار ، در همین نزدیکی ها ، در دفتری چند برگ ، در اتاقکی چند متری ، در میزی کوچک تر از ناهارخوری ها ، در جوهرِ خودکارِ آبی رنگِ نویسنده ای خلاصه شده بود که دائما از روی استرسِ قدم ها و شمارشِ قدم ها ، تیک و تاکِ ساعت اش را به بلندگویی وصل کرده بود تا هر ثانیه از رسیدنِ قدم هایی با خبر شود ، که اگر به دفتر برسد و خودش را کنارِ خط های آبی و چارچوب بندی شده غرق کند ، داستان را زودتر از مردی که پشت میز ، پشت دفتر و پشت خودکار نشسته شروع می کنیم .
تغییر در نوشتار ، از هر نقطه ای به هر نقطه ای که برسد طبق تمامِ قانون های فیزیک ، با پیشرفتی همراه هست ، ولو اینکه کم و کم و کم باشد .
آنقدر به نویسنده خیره شده بودم ، که کاملا یادم رفته بود ، شخصیتِ داستان منم و کسِ دیگری نویسنده ی زندگی من ، با خجالتی کم یاب در خودم ، خودکار را پس دادم و زیر زیرکی ، چند برگه و خودکاری را برای خودم به یادگار ( برای کامل تر کردن داستانِ این نویسنده ی خورده پا ) برداشتم .
.
( صدای پاره شدنِ برگه هایی می آمد که برای نوشتن شان زحمت کشیده بودم و سطرهای بالا تماماً به خاطره ای خواهد پیوست که اطمینانی به او ندارم )
.
( صدای سُر خوردن خودکار بر روی کاغذ )
( تا صدای خودکار را شنیدم ، از قسمتِ مقدمه ی داستان پریدم و صفحه ی ٢٣٥ را انتخاب کردم ، آخرین صفحه ای بود که از داستان اش سیاه کرده بود )
.
" هنوز به مارال نگفته بودم که حاضر نیستم هیچ کاری براش انجام بدم ، آخه هر دفعه که می دیدمش کلا بیخیالِ حرف هام می شدم و فقط نگاهش می کردم .
- هیچ وقت به اندازه ی امروز آماده نیستم مادر
- خوب چرا نمیری پس ؟؟
- خوب هنوزم زبونم بند میاد تا ببینم اش "
.
( ... دیدن ادامه » نویسنده باز خودکار را به زمین پرت می کند ، جواب می دهد :
" الان اومدم ، الان اومدم " .
.
باز به تنهایی خوشایندی رسیدم که دوست داشتن اش برایم مثلِ اکسیژن اجباری بود .
چقدر بیشتر به هوای این اتاق علاقه مند می شدم ، روز به روز بیشتر ؛
( نویسنده دوان دوان به سمت اتاق می آمد ، دست پاچه بود و سر و صورت اش پر از عرق های شورِ شور )
( صدای مادرش از دور تر می آید :
"- بدو ، الان می رسن " )
( دفتر به سمتِ بالکن برد ، فندکِ آبی رنگ اش را به دست گرفته و از زیرترین قسمتِ دفتر ، شخصیت های داستان و منی را که در صفحه ی ٢٣٥ گیر کرده بودم به آتش کشید تا دوباره شخصیتی از من خلق کند با روحیه ارشاد )
.
.
صدای قدم زدنِ کسی از دورتر از این متن می آمد ، کسی که هنوز حتی به نزدیکی این کلمه ها نرسیده بود و آرام آرام قدم زدنش را به هیچ چیز نمی فروخت ، و اینجا نویسنده ی متن بود که بیشتراز هر مردی روی این زمین استرس را به صورت کاملا مستقیم و رو در رو تجربه می کرد .
( نویسنده ی دیگری شروع به نوشتن ام کرد و مرا خلق کرد تا بیشتر از امروز ، درگیرِ اتفاقاتِ تلخِ زندگی روزمره ام باشم . )

#کسری_ناری
زهره عمران، امیر هوشنگ صدری و Positron این را امتیاز داده‌اند
خوب می نویسید.
...................
ممنونم از کسری_ناری*
۱۹ فروردین ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به روزمرگی اش تکیه داده بود و بلند بلند حرف می زد . پشت به پشت همدیگر راه می رفتند و دیگری از دورترِ دوست اش خبر داشت . راه با قدم هایشان قهر کرده بود و بعد از هر ضربه ای که کفِ پا به زمین میزد ، از روی لجبازیِ بچه گانه فرار می کرد و دورتر می شد . هر چه بیشتر پا می کوبیدند ، زمین دورتر و دورتر می شد و آنقدر فاصله پیدا می کرد که خورشید هم از روبروی چشم هایی که از خون تغذیه کرده بودند ناپدید می شد و لکه ی سفیدی بر سیاهی آسمان جا خشک می کرد .
حرف ها به جایی رسیده بود که ستاره های بالای سرشان ، از شدت تکراری بودنِ کلمات ، احساس تهوعِ بارداری پیدا کرده بودند ( کلمات بارورند و آنقدر تکرار شدند ، ستاره ها باردار شدند . ). زمین هر چه از آنها دید در خودش ریخت و آرام آرام و با حوصله ی کافی جوید و قورت داد .

صبح به صبح ، پشتِ همدیگر را هدف می گرفتند و به پایکوبی روزانه ... دیدن ادامه » شان ادامه می دادند ، بدونِ شکایتی از وضعیتِ زمینی که چند ماهی ست در حال و هوای قهر و فراموشی سیر می کند . وقتی خورشید با آن شدت گرمایش ، لکه ی سفیدِ آسمان را می شست ، بیشتر از هر موقعی خوشحال بودند از اینکه ، پشتِ همدیگر را با قدرتی بی مثال گرفته اند و رها نمی کنند .

شب که قدرت اش به روز چربید و مچِ دست اش را خواباند ، همدیگر را برای لیوانی آب رها کردند و هرکدام به طرفی دویدند و دراز به دراز فریاد کردند .
زمین که چند ماهی بود از آنها تنفری داشت که آدم از سوسک ندارد ، آنچه که اتفاق افتاده بود را با دلی سیر پذیرفت و هرچه را تا ساعتی قبل خورده بود و در خودش ریخته بود ، با سرفه ای جانانه به آنها هدیه داد و خودش را محکم لرزاند .

هیچ وقت دیگر به خورشید و شست و شوی دوباره لکه ی سفید نرسیدند .

#کسری_ناری
@kasranari
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عکسی که توی آیینه می دیدم اصلا شبیه خودم نبود ، یا بهترِ بگم اصلا به اون چیزی که من بهش فکر می کردم فکر نمی کرد . دائماً تکون می خورد و به اتفاق هایی اعتراف می کرد که با خودِ من زمین تا آسمون فرق داشت . ولی وقتی نگاهش می کردم ، تنها کسی رو که توی اون شیشه می دیدم خوده خودم بودم .
نکنه این تفکراتِ این آیینه اس که داره روم تاثیر می زاره و شکلِ دیگه ای بهم می ده . هر لحظه که می گذشت بیشتر احساس می کردم که شکلِ خمیرِ بازیِ بچه ها شدم و این شیشه ی لعنتی می تونه همین قدر راحت منُ تغییر بده .
نکنه این تفکرات این آیینه اس که داره منُ تغییر می ده ؟؟
جلوش وایساده بودم و پشت سرِ هم ، بلند بلند فکر می کردم و سریع جوابِ خودم می دادم . دیگه داشتم دیوونه می شدم ، به هر چیزی که بود و نبود فکر کردم ، اما هیچی گیرم نمی اومد جز اینکه هر ساعتی که می گذشت ، احساسِ بدتری نسبت به خودم و دنیای خودم و فکرای خودم پیدا می کردم .
نکنه این تفکرات این آیینه اس که داره منُ تغییر می ده ؟؟
هیمنطور که به شخصِ دومی که شبیه من بود نگاه می کردم ، صدای زنونه ای که از خودش در می آورد بیشتر توجه منُ به خودش جلب می کرد ، و این من بودم که داشتم به تمامِ اتفاقای اخیری که برام افتاده بود فکر می کردم و مثل یه فیلمی که کارگردانِ بدی داره به آخرش نزدیک می شد .
نکنه این تفکرات آیینه اس که داره منُ تغییر می ده ؟؟
دیگه کلافه شده بودم ، انتظار همچین چیزی رو نداشتم .
بالاخره با خودم کنار اومدم و شروع کردم به سوال پرسیدن از آیینه .....
نکنه این تفکرات آیینه اس که داره منُ تغییر می ده ؟؟
تو کی ؟ چجوری اومدی این تو ؟؟ تو کی ؟؟
انقدر سوالام احمقانه بود که حتی دوم شخصِ خوده من هم خندش گرفته بود و به خودش ( یعنی همون من ) می خندید .
نکنه این تفکرات آیینه اس که داره منُ تغییر می ده ؟؟
- من دقیقا همون آدمی ام که چند سالِ داری بهش فکر می کنی ، یعنی در اصل من خودِ توام ، تو بیشتر داری نقش بازی می کنی . این منم که تو ....
- نکنه این تفکرات آیینه اس که داره منُ تغییر می ده ؟؟
همه ... دیدن ادامه » چی داشت سیاه می شد .
صدای تیزِ زنگ زدن مدام تو گوشم می پیچید و بیشتر منُ ادیت می کرد .
صدای آیینه که دائم می گفت : این منم که تو ، این منم که تو ؛ و هر دفعه دقیقا وقتی منتظرِ ادامه ی جمله بودم ، قطع می کرد حرف زدن اش رو .
نکنه این تفکرات آیینه اس که داره منُ تغییر می ده ؟؟
یهو به خودم اومدم و فهمیدم که اگه این داستان و قصه بخواد ادامه پیدا کنه ، این فقط منم که دارم لحظه به لحظه بیشتر به ذوب شدن نزدیک می شم .
نکنه این تفکراتِ آیینه اس که داره منُ تغییر می ده ؟؟
اینجای داستان همه چیز هم سیاه بود هم سفید .
داستان هزار تکه شد و هر کدام به قسمتی از بدن ام خورد .
هزار تکه و یک شخص .
هزار و یک داستان از شخصی که می خواست آیینه نباشد .
از این قسمت به بعد ، شخصِ آیینه بود که داستان می نوشت .
من به او تبدیل شدم
و او به اولین شخصِ این داستانِ شکسته .
نکنه این تفکراتِ آیینه اس که داره .......
تغییر داده بود .
#کسری_ناری
@kasranari
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
‎آنقدر تنهایی به گوشه ای از ذهن تکیه می دهد تا ناگهان ، وقتی که همه چیز با اتفاقات ، هماهنگ شده تا زباله ای از تنهایی را به جا بگذارد ؛ دیوارِ پوسته ای شکل اش میریزد... و بی آنکه از سلولی یا رگی بپرسد به تختِ پادشاهی می نشیند و میلیاردها خط ذهن را فرمانروایی می کند .
.
.
.
تا به خودت بیایی این متن هم به شکل دیگری زندگی اش را شروع می کند ، و برعکس تمام کلمه هایی که زنده اند و زندگی شان را وقف متن ها و برگه ها و عاشق ها و .... می کنند ، اینجا تهوعِ تنهایی ای را نشان می دهند که چند سالی ست چوبِ خدایی گرفته و همه را از خود می راند ، حتی صدای قلبی را که نسبت به سالِ قبل آرام تر صدا می کند .
.
.
.
.
این متن دائم از چند نقطه پایین تر از خودش شروع به آغاز می کند و دائم شکلی نو می گیرد و دائم شکل می گیرد و دائم ، دائم ، دائم ...... این نقطه ها را باید خورد . باید از همین جا شروع کرد . کلمه ها باید شکلِ دیگری بگیرند و نقطه ها را شکلِ جوهر خودکارِ من ، بنوشند .
اینجا فقط کلمه ها هستند که دستور می دهند نه چیزِ دیگری
اینجا فقط کلمه ها هستند که دستور می دهند نه چیزِ دیگری
اینجا فقط کلمه ها هستند که دستور می دهند نه چیزِ دیگری
اینجا فقط کلمه ها هستند که دستور می دهند نه چیزِ دیگری
اینجا فقط کلمه ها هستند که دستور می دهند نه چیزِ دیگری
کلمه ... دیدن ادامه » ها از تکرار بیزارند و می ترسند دائم تکرار شوند .
دائم ، دائم ، دائم
-
-
-
-
این متن همین جا بعد از تکرارِ کلمه ها تغییرِ عادت داد و خط را به نقطه ترجیح داد و دوباره از نو شروع به آغازی دوباره کرد .

#کسری_ناری
پ.ن : کلمه ها برای فرمانروای تنهایی مرده اند .
@kasranari
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیکتاتور تر از کلمه ی باران هم پیدا کنم ، باز با سربندی از حروفِ عاشقانه به استقبالِ بارانی خواهم رفت که هیچ چیز ، قبل تر و بعدتر اش ، هوای صدا کردن ات را هم پیدا نکند .

کسی که بالاتر از باران است ، بیشترین دیکتاتور ها را به مردمی که از خنده می میرند ، تحمیل می کند .
خنده ای با طعمی از بارانِ چکمه پوش .

#کسری_ناری
@kasranari
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید هیچ وقت نسبت به امروز حواسم جمع ترت نباشد و هیچ وقت تا به امروز پرت شدنِ حواسِ چند ساله ام درد نداشت . اینکه امروز برای چه بیدار شده ام را در کوزه ای پر از آب گوشه ای از تاریک خانه ی ذهن ام گذاشتم تا بعد ها با هم به دنبالش برویم و کمی آبش را بخوریم و با دست هایی که از چندین سال قبل تر به هم نداده ایم ( جز در خوابی که هر شب بنده ی حقیر مهمان اش بودم ) چهار دستی تارهایی را از هم جدا کنیم که جانوری به اسم عنکبوت با ساختن اش دستِ کسی را به دست اش گرفته بود و ..........

از ناکجای این متن که بگذریم ، هوای این متن هم بوی گاز می دهد . انگار در و پنجره را به روی خودش بسته و می خواهد خودش را در متنی که مکان ندارد بُکشد ، یا بیشتر به فکر انتقام از خودکارِ آبی رنگی ست که دائما روی خوداش حس می کند .

زمان در لابلای خط های این دفترِ چند برگ ، خودش را به دستِ طنابی داده تا ... دیدن ادامه » بیشتر به مرگ نزدیک اش کند ، تا بیشتر بتواند به بی زمانی برسد ، تا بیشتر ... تا بیشتر ...

این متن از همین جا به پایان رسیدن اش قطعی شده و تنها برای اینکه جوهرِ خودکار را به نابودی ببرد ، به بی نهایت بودن ادامه می دهد . ......

مکان ؛ نامعلوم
زمان ؛ نداشت
شخصیت ؛ کاش که تو بودی .

#کسری_ناری
@kasranari
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در پرنده نیست
تا با دردهای لولایش پرواز کند
و صدای جیرجیر زخمی که چرب شده ،
چرب تر از سبیل های یک اتفاق
دقیقا در اول صبحی که بوی تو را می داد
صدای کبوتری باشد
که دور از نگاه ام
عاشقانه ،
رنگ های نقره ای در را می شمرد

در پرنده نیست
تا با هر ضربه کبوتر ها
دردهایش را جیرجیر کند .

#کسری_ناری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
#گوش_سرهنگ



حرف های پشت گوش یک سرهنگ بازنشسته
آخرین بار ، زیر ناله یک شلاق دست دوم به گوش ام خورد
وقتی چراغ اتاق ،
بالا می رفت و بعد از ناله ای دیگر ، پایین می آمد .

صدای آخرین فریاد ،
آنقدر شکل بازنشسته های توی پارک بود
که زیر رقص اسکاتلندی شلاق دست دوم ، خنده ام گرفته بود.
حتی فکر صندلی های پارک هم به نزدیکی های سرم رسید
وقتی قرار بود ، سرهنگ سفید شده ای را روی خود تحمل کنند .

چه شکنجه ... دیدن ادامه » طنزآمیزی
پر بود از ، فریادهای فکاهی یک سرهنگ پاکتی .

چراغ برای آخرین بار ، دیگر پایین نیامد
آن بالا گیرکرد ،
و فریاد و نت های صدا دار شلاق دست دوم
در گلوی سرهنگ و شلاق به دست ، گیر کرد
تکان نمی خورد .
لج بازی می کرد .
تازه به قسمت طنز شکنجه رسیده بودم ....
کاش حرفم را گوش می کرد
و با اولین سرفه ، بیرون می پرید

از همان اول ، لج باز بود
شلاق لج باز .......

#کسری_ناری
26 فروردین 1395
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
http://www.shereno.com/50629/45323/418518.html


آخرین شعری که از من در سایت شعر نو با نام " گوش سرهنگ " منتشر شده .


برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
#گوش_سرهنگ



حرف های پشت گوش یک سرهنگ بازنشسته
آخرین بار ، زیر ناله یک شلاق دست دوم به گوش ام خورد
وقتی چراغ اتاق ،
بالا می رفت و بعد از ناله ای دیگر ، پایین می آمد .

صدای آخرین فریاد ،
آنقدر شکل بازنشسته های توی پارک بود
که زیر رقص اسکاتلندی شلاق دست دوم ، خنده ام گرفته بود.
حتی فکر صندلی های پارک هم به نزدیکی های سرم رسید
وقتی قرار بود ، سرهنگ سفید شده ای را روی خود تحمل کنند .

چه ... دیدن ادامه » شکنجه طنزآمیزی
پر بود از ، فریادهای فکاهی یک سرهنگ پاکتی .

چراغ برای آخرین بار ، دیگر پایین نیامد
آن بالا گیرکرد ،
و فریاد و نت های صدا دار شلاق دست دوم
در گلوی سرهنگ و شلاق به دست ، گیر کرد
تکان نمی خورد .
لج بازی می کرد .
تازه به قسمت طنز شکنجه رسیده بودم ....
کاش حرفم را گوش می کرد
و با اولین سرفه ، بیرون می پرید

از همان اول ، لج باز بود
شلاق لج باز .......

#کسری_ناری
26 فروردین 1395
مجتبی مهدی زاده، مرتضی کلانی، مسعود و متین فکری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حرف دل شد ‍‍‍‍‍‍، دوباره غم آوردم ز یاد
در کنار عاشقی ، معشوق آوردم ز یاد
غم دوران مخور ، که تو چون بازآیی
در سر میخانه ای معشوق آوردم ز یاد
می ‍پرستان همه چون من عاشقانه عاشقند
که اگر بازآیی ، خورشید آوردم ز یاد
بر سر دیده خود ، چشم تو دیدم ناگهان
چشم تو داغ به دلم زد ، معشوق آوردم ز یاد
خاطره آغاز شد ، معشوق من از من گریخت
بی تو چون پروانه ای ، پیله آوردم ز یاد
حرف دل شد ناگهان ، اشک من جاری شد
خاطره در هر زمان ، خنده آوردم ز یاد

می پرستان همه چون من عاشقانه عاشقند
که اگر بازآیی ، خورشید آوردم ز یاد

#کسری_ناری ... دیدن ادامه »
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
#رهایی

باز به بوسه های تو فکر می کنم
به بوی تلخ یک شب فکر می کنم
باز مثل دست های پیر پدرم
به صدای درد و اشک فکر می کنم

باز به آغوش سرد فکر می کنم
باز به جیر جیر تخت روبرو فکر می کنم
به بوسه هایی که در سطرهای قبل کردی
به نقاشی این رژ لب قرمز فکر می کنم

به موسیقی در حال پخش
به طهران بدون اشک
به درختی که نوشت سارا و مٌرد فکر می کنم

من برای ... دیدن ادامه » فکر مردن آمده بودم
فکر می کنم و تنها برای مردن آماده بودم
به اشک هایی که هنوز هم ادامه دارند
فکر می کردم که برای روزهای سخت آماده بودم

به انتهای شعری که بی تو پژمرد
به رهایی از این درد فکر می کنم

به موسیقی در حال پخش
به طهران بدون اشک
به درختی که نوشت سارا و مٌرد فکر می کنم

دوباره شروعی برای دوباره بودن
به شعرهای من
تنها برای یک ترانه بودن
به ترانه ای که مست کرد و مرد
بوی تند سیگار یک معشوقه بودن

به هوای سرد و بارونیه پاره
به هر چه که هست و نیست تنها با یک اشاره
به نت هایی که هنوز هم به آن نرسیدم
به تو ، به همان روز اول فکر می کنم

به انتهای شعری که بی تو پژمرد
به رهایی از این درد فکر می کنم

#کسری_ناری
اسفند 94
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
#رهایی

باز به بوسه های تو فکر می کنم
به بوی تلخ یک شب فکر می کنم
باز مثل دست های پیر پدرم
به صدای درد و اشک فکر می کنم

باز به آغوش سرد فکر می کنم
باز به جیر جیر تخت روبرو فکر می کنم
به بوسه هایی که در سطرهای قبل کردی
به نقاشی این رژ لب قرمز فکر می کنم

به موسیقی در حال پخش
به طهران بدون اشک
به درختی که نوشت سارا و مٌرد فکر می کنم

من ... دیدن ادامه » برای فکر مردن آمده بودم
فکر می کنم و تنها برای مردن آماده بودم
به اشک هایی که هنوز هم ادامه دارند
فکر می کردم که برای روزهای سخت آماده بودم

به انتهای شعری که بی تو پژمرد
به رهایی از این درد فکر می کنم

به موسیقی در حال پخش
به طهران بدون اشک
به درختی که نوشت سارا و مٌرد فکر می کنم

دوباره شروعی برای دوباره بودن
به شعرهای من
تنها برای یک ترانه بودن
به ترانه ای که مست کرد و مرد
بوی تند سیگار یک معشوقه بودن

به هوای سرد و بارونیه پاره
به هر چه که هست و نیست تنها با یک اشاره
به نت هایی که هنوز هم به آن نرسیدم
به تو ، به همان روز اول فکر می کنم

به انتهای شعری که بی تو پژمرد
به رهایی از این درد فکر می کنم

#کسری_ناری
اسفند 94
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فراموشی تنها خاطره ایست که هیچ وقت فراموش نخواهد شد. آن هم با طعم سیگار های دو نفره .

کلمه ها فریاد می کشند .
چند وقتی ست که ناگزیر ، اینجا می نشینم و دائم به اینکه چرا نقاش خوبی نیستم فکر می کنم .
نقاش که بودم ، می شد ساعت ها تو را روبروی خودم نگه دارم و نقاشی ات را بکشم .

چه بد شد که شاعر شدم و در نبودت برایت شعر می نویسم .
شاعر ها مظلوم ترین آدم های این زمین اند .
تو نیستی و خیال بافی می کنند ، و برایت کتاب چاپ می کنند .

#کسری_ناری
مجتبی مهدی زاده، مرجانه، پریسا مجد و پرندیس این را امتیاز داده‌اند
قشنگ بود
۰۵ اسفند ۱۳۹۴
ممنون رها جان
۰۵ اسفند ۱۳۹۴
مظلوم اند ، مرجانه ی عزیز .
۰۵ اسفند ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش هر روز چای بود و یک عطر شیرین ملایم از تو و صورتک معصومی که ته لبخندی بر صورت دارد .
کاش هر روز صبح با تو شروع می شد .
چای بود و یک پاکت سیگار دست نخورده
موسیقی ملایمی بود از تمام فیلم هایی که دوست داری
و چند کاغذ کاملا سفید روبروی من .
آنوقت ، آنقدر از چشمهایت می نوشتم که حتی اگر سال ها هم درخت ها را قطع کنند ، کفاف این شعر ها را برای کتاب شدن نمی دهد .

کاش هر روز ، چای بود ، چای بود و بوی تند سیگاری که با عطر مخلوط شده است
و سردرد های مضمنی که برای تو شروع شده اند .

اصلا کاش هر روز تو باشی .
چای نباشد
موسیقی نباشد
سیگار را هم نمی خواهم
کاغذ ها را هم دور بریزید .
میخواهم ... دیدن ادامه » شعرها را با صدایت دکلمه کنی .
من آرام دم گوشت می خوانم
تو بلند بلند ، و با فریاد تکرار کنی .

کاش هر روز باشی

#کسری_ناری
مجتبی مهدی زاده، پریسا مجد، پرندیس و محمد شمالی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از گذشته ای دور بالاخره باید دل کند .
دوباره باید بی بهانه شروع کرد و روس صندلی نرمی ، لم داد و فیلمی که چند دقیقه از شروع اش گدشته را با لذت تماشا کرد .
چای هم که باشد چه بهتر .
آنقدر هوس کرده ام این روزها باز خاطره ها را به تو تکرار کنم ، که هیچ چیز آنقدر خوشحالم نمی کند .
خاطره ها را این بار به شکل دیگری رقم خواهیم زد ،با نوع نوشتاری دیگر ، یا شاید با نگاه و مضمون جدیدتری . خوب هر چه که باشد ، روز به روز بزرگتر می شویم ، بزرگتر فکر می کنیم ، بزرگتر عاشق می شویم .
و حتی چای را در لیوان های بزرگتر می نوشیم .
بی بهانه باید دوست داشت ، بی بهانه باید در وسط خیابان های تهران با همین آلودگی هایش قدم زد.
اما مهم چیز دیگریست در این قدم زدن ، هدف هم فرق می کند .
دستان ات که باشند ، بدون مقدمه ، هم خیابان ها را فراموش خواهم کرد . هم آلودگی تهران بزرگ را .

وای که ... دیدن ادامه » چه بزرگ شده ام .
چه فیلم های بدی را تا به امروز تحمل کرده ام تا به این کارگردان باتجربه رسیده ام .

#کسری_ناری
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به تو ،
به حرف هایی که به شکسته شدن نزدیک می شوند
به اتفاقاتی که دیگر داد نمی زنند
" شدن "
به شکل دیگری از تو ایمان خواهم آورد
پشت مانیتور چند اینچ آبی
وقتی صدای پیانو هنوز هم به نواختن ادامه می دهد
تا من ،
باز به شکل دیگری دروغ ببافم
برای دختر پنج ساله ای که
انتظار شال گردن صورتی از حرف هایم دارد .

من به ،
با تو بودن محتاج ام

#کسری_ناری ... دیدن ادامه »
مهتاب خاکپور، امین قاسمی و مجتبی مهدی زاده این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"ادامه بده " .
انعکاس صدایی بود که از کفش هایم به گوش می رسید .

باران بند نمی آمد
چشمان ام ، می دویدند برای کویر شدن
و ادامه سطر اول ، از اینجا آغاز خواهد شد
وقتی پنجره های این دیوار
هنوز منتظر اتفاقی گوش به زنگ ایستاده اند
و باور نخواهند کرد گفتگوهای قبل را
وقتی هنوز هم به امید آمدن دوباره تو
با تمام طوفان های این شهر قمار کرده اند .

#کسری_ناری
مهتاب خاکپور، نوشین پیشوا و مجتبی مهدی زاده این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کسری ناری
درباره فیلم دختر i
دختر ، یا به قول استاد فراستی : " عمه " .

فیلمی که سطح کاملا متوسطی داره و خیلی با سبک فرهادیسم پیش می ره و آخرین سکانس کاملا دال بر این موضوع هست .

بازی خوب خانم مریلا زارعی و آقای فرهاد اصلانی . خانم الوند هم گه گداری خوب بودند .

ریتم فیلم خوبه و بیننده رو اذیت نمی کنه . اما خیلی از سکانس های این فیلم بی دلیله و اگه حذف بشن از فیلم چیزی کم نمیشه .

موسیقی فیلم خیلی خوب بود . حس خوبی به تماشاگر می داد .

فیلمبرداری این فیلم خیلی بهتر از بقیه فیلم های آقای میرکریمی بود .

پ.ن : شروع فیلم ، خیلی شلوغه و خیلی درهم برهم . و مهمتر از اون شکل شروع فیلم reservoir dogs هست . در فیلم تارانتینو تعدادی خلافکار در یک کافه نشستند و راجع به یه آهنگ حرف می زنن .
توی فیلم دختر ، یه سری دختر جوون نشستن و راجع به اتفاقات دور و برشون و ازدواج حرف می زنن .

در کل فیلم خوبی ... دیدن ادامه » بود . ولی بعضی جاها آدم اذیت می کرد .
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید