تیوال kasra nari | دیوار
S3 : 04:03:21
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
منجیل مى گردد دور سرم با بادهاى سحرخیزش
با آن همه غول تشن ها ، غول تشن ها ، غول تشن ها
دور مى گیرند ، در صبحى که بیدار شدنم بهانه اى بیش نبود .
بهانه اى برایش تراشیدم ، و عرق هاى ریخته روى سرم
بهانه اى شد ، تا صبحى را با منجیلى که دور سرم مى چرخید و غول تشن هاى خواب آلودش ورق بزنم .
ادامه مى دهم خودم را
خودم را تن به تن غول تشن ها ادامه مى دهم
ناگهان قطع مى شود عرق هاى روى پیشانى ام
قطع مى شود سرماى بادهاى سحرخیز
قطع مى شود .
قطع مى شود .
قطع مى شود .
و ادامه خواهد داشت ، اتفاقى که بهانه ام باشد
تا باز براى بار چندم ، غول تشن هاى سفید چشم هایت را روبرویم نقاشى کنند.
و کاش بعدازظهر ، عطرى که در تهران به شانه هایت مى پاشد ، بادى باشد براى بهانه هاى من و غول تشن هاى سفیدى که نقاش هاى این شهر اند .
.
عطر ... دیدن ادامه » را به هوا هدیه کن .
و من قطع مى شوم .....
از چرخیدن به دور شهرى که ، اسمش هم برایم فرقى نمى کند .
.
غول تشن ها
غول تشن ها
غول تشن ها
فرش مى بافند و چشم هایت روى فرش سرم را دوباره به چرخیدن نزدیک مى کند .
#کسرى_نارى
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بارانى که یکشنبه شب روى پشت بام بیمارستان به زمین کوبیده مى شد
در دورترین نقطه اى که این شهر از تو قرار دارد نگاهى مى انداخت
و بیمارستان را به نشانه اعتراضى که در درونش اتفاق افتاده بود ، سنگ مى زد
تا یادش بماند ؛
نورافکنى که چند ساعت قبل ، چشم هاى تاریک اش را هدف گرفته بود
نه باران را مى شناخت ، نه بیمارستان و نه حتى خود اول شخص این بیمارستان صحرایى را ؛
و یادش مانده بود که در سرم چه چیز مى گذرد ،
در سرم نقاشى ات را دیده بود ، که با خودت مو نمى زد و چشم هایى که هیچ وقت قرار نبود نور زننده نورافکن بالاى سرم را نگاه کند .
.
بارانى که یکشنبه شب روى پشت بام بیمارستان به زمین کوبیده مى شد
اول شخص این بیمارستان صحرایى ، روبرویش دسته گلى را مى دید که دخترِ دوم شخص این بیمارستان در دست گرفته بود ؛
نگاه اش کرد
تا یادش بماند ؛
این نخستین نگاهِ این بیمارستان ... دیدن ادامه » است .
.
#کسرى_نارى
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام .
دوستان عزیز یه سوال ، آیا کسی هست اینجا که کار کارگردانی تئاتر و یا کارگردانی سینما (فیلم کوتاه) بکنه ؟
می خواستم بدونم امکانش هست که بتونم متن هامو براتون بفرستم .
ممنون .
فرهاد ملکی و سید حامد حسینیان این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
چه پیشنهاد جذابی
به نظرم اصلن از همینجا میشه بچه ها با هم مشارکت کنن و بصورت حرفه ای وارد گود بشن .
چه ایرادی داره ؟
اینهمه تیاتر خوب و بد دیدین ، قطعن الان میتونه وقتِ این باشه که خودتون هم دست به کارِ تولید بشید ، با کمک هم ..
بازیگر ، کارگردان ، نویسنده ... دیدن ادامه » و ... از همینجا میتونه یه شروع و تجربه ی باحال باشه
۱۱ آذر
من فقط چجوری باهاشون تماس داشته باشم ؟؟
۱۵ آذر
اول به ایشون بگم اوکی داد شماره اشون رو میدم
۱۵ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
kasra nari
درباره نمایش سیزده i
اجرای دیشب بی نظیر بود .
یه اجرای بی نقص ، با یه متن قوی .
انتخاب موسیقی ها کاملا درست و به جا .
احساس ترس کاملا تو کل وجودم حس می شد .
قسمت دوم نمایش ، که چراغ ها قطع می شن و تنها نور چراغ قوه ی موبایل محوریت داشت ، یه تئاتر پرفورمنس عجیب و نو و عالی بود .
خیلی خوشجالم از اینکه دیشب نمایش رو دیدم .
آقای کوشکی ، شما فوق العاده ای .
خشم . سیزده . سیزدهمین اجرا .
خشم ، خشونت ، ناسزا ، کتک زدن و تمام این موارد رو دقیقه به دقیقه همه ی ما داریم تو کشورمون تجربه می کنیم .
حیوان ، کاری از دو جوانِ آذری زبان . شاید بهترین فیلم کوتاهی ست که در ایران ساخته شده و این فقط و فقط نظر منه.
وقت نهار ، ایده فوق العاده .
روتوش ، کم نظیر . روتوش بازی های خیلی خوبی داشت .
نیلوفر و عاطفه گندم آبادی این را خواندند
میلاد علایی و زهره مقدم این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قهوه خانه پر از دود و مردهایی بود که با رکابی هایشان داشتند تخته بازی می کردند و قهوه چی روبروی تلویزیون چوبی نشسته بود و با عینک ته استکانی اش ، فیلم را با دقت یک شکارچی نگاه می کرد و می گفت : امشب ساعت ٧ فیلم داریم ، امشب بخاطر خالد همه مهمونه خودمین .
پسر تا اسم خالد را شنید ، چشم هایش گرد شد و حاج عباسی که قلیان به دهانش بود و پا رو پایش گذاشته بود از جا پرید و دغال قلیان را به روی تخت انداخت .
پسر از روی تخت پاشد و به سمت قهوه چی رفت .
قهوه چی پشت سماورش بود و داشت کمر باریک ها را پر از چای می کرد . پسر گفت : خالد ؟؟ خالد خودمون ؟؟ مگه خالد هست ؟؟
پسر داشت حرف می زد که حاج عباسی آمد و حرف اش را قطع کرد و با دست هایش محکم به روی پیشخوان قهوه خانه کوباند و بعد از ضربه ی دست اش ، قندان که لبه ی پیشخوان بود افتاد و قندهایش زمین را پر کرد .
حاج عباسی گفت : خالد کیه بابا ؟؟ من خودم دیدم که تیربارونش کردن . خالد مرده عاموو .
قهوه چی در همین حال که به هر تخت چای می داد و خم و راست می شد گفت : بابا کاغذاش اومده واسم . گفته حرف داره باهام . میخواد امشب حرف بزنه باهام .
پسر که خوشحال شده بود ، روزنامه های توی دست اش را بوسید و سکه ای را روی میز گذاشت و از قهوه خونه بیرون رفت .
حاج عباسی به دنبالش رفت و داد زد : کجا میری ؟؟
پسر گفت : میرم کتاب فروشی .
به کتاب فروشی که رسید ، دید احمد و محمود کتابِ همسایه هایشان باز است و برای بارِ چندم به خاطرِ خالد می خوانند.
احمد روی صندلی ولو شده بود و بلند بلند می خواند :
صدای کسی را می شنوم.
“تو خالدی؟”
سر بر می گردانم. کوتاه است و پهن. بازوهاش مثل قلوه سنگ است. نگاهش مثل آتش می سوزاند.
“رد ... دیدن ادامه » کن بیاد.”
احمد رویش را بر می گرداند و به محمود نگاه می کند که کنار قفسه ی کتاب ها ایستاده و به کتاب اش نگاه می کند .
فضای کتابفروشی بوی نم می داد . هوا گرم بود و کتاب های قدیمی کتابفروشی از هم وا شده بودند .
محمود کتاب اش را بست . هیچ کدامشان متوجه پسر نشده بودند .
پسر گفت : صدای کسی را می شنوم .صدای پای خالدِ .
قهوه چی گفته خالد امشب میره قهوه خونه .
خالدِ خومون .
"این داستان ادامه دارد "
#کسری _ناری
(قسمت سوم)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قهوه خانه پر از دود و مردهایی بود که با رکابی هایشان داشتند تخته بازی می کردند و قهوه چی روبروی تلویزیون چوبی نشسته بود و با عینک ته استکانی اش ، فیلم را با دقت یک شکارچی نگاه می کرد و می گفت : امشب ساعت ٧ فیلم داریم ، امشب بخاطر خالد همه مهمونه خودمین .
پسر تا اسم خالد را شنید ، چشم هایش گرد شد و حاج عباسی که قلیان به دهانش بود و پا رو پایش گذاشته بود از جا پرید و دغال قلیان را به روی تخت انداخت .
پسر از روی تخت پاشد و به سمت قهوه چی رفت .
قهوه چی پشت سماورش بود و داشت کمر باریک ها را پر از چای می کرد . پسر گفت : خالد ؟؟ خالد خودمون ؟؟ مگه خالد هست ؟؟
پسر داشت حرف می زد که حاج عباسی آمد و حرف اش را قطع کرد و با دست هایش محکم به روی پیشخوان قهوه خانه کوباند و بعد از ضربه ی دست اش ، قندان که لبه ی پیشخوان بود افتاد و قندهایش زمین را پر کرد .
حاج عباسی گفت : خالد کیه بابا ؟؟ من خودم دیدم که تیربارونش کردن . خالد مرده عاموو .
قهوه چی در همین حال که به هر تخت چای می داد و خم و راست می شد گفت : بابا کاغذاش اومده واسم . گفته حرف داره باهام . میخواد امشب حرف بزنه باهام .
پسر که خوشحال شده بود ، روزنامه های توی دست اش را بوسید و سکه ای را روی میز گذاشت و از قهوه خونه بیرون رفت .
حاج عباسی به دنبالش رفت و داد زد : کجا میری ؟؟
پسر گفت : میرم کتاب فروشی .
به کتاب فروشی که رسید ، دید احمد و محمود کتابِ همسایه هایشان باز است و برای بارِ چندم به خاطرِ خالد می خوانند.
احمد روی صندلی ولو شده بود و بلند بلند می خواند :
صدای کسی را می شنوم.
“تو خالدی؟”
سر بر می گردانم. کوتاه است و پهن. بازوهاش مثل قلوه سنگ است. نگاهش مثل آتش می سوزاند.
“رد ... دیدن ادامه » کن بیاد.”
احمد رویش را بر می گرداند و به محمود نگاه می کند که کنار قفسه ی کتاب ها ایستاده و به کتاب اش نگاه می کند .
فضای کتابفروشی بوی نم می داد . هوا گرم بود و کتاب های قدیمی کتابفروشی از هم وا شده بودند .
محمود کتاب اش را بست . هیچ کدامشان متوجه پسر نشده بودند .
پسر گفت : صدای کسی را می شنوم .صدای پای خالدِ .
قهوه چی گفته خالد امشب میره قهوه خونه .
خالدِ خومون .
"این داستان ادامه دارد "
#کسری _ناری
(قسمت سوم)
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مادر وقتی دید حسین آقا و قمر خانم و پسرش که همیشه بی حرف یکجا می نشست و روزنامه های قدیمی را می خواند ، پی صدای در نمی روند دست روی زانویش گذاشت و به سختی یک پیرزن ولی با امید یک دختر بچه ی ده ساله ، به سمت در دوید و می گفت : دیدین گفتم خالد میاد؟؟ دیدین گفتم خالدِ من بالاخره پیداش میشه .
چادرش را به روی سر کشید و در را باز کرد . حاج عباسی بود . با یک گل در دستان اش . چشمان مادر خشک شده بود و هیچ جا رو نمی دید . حاج آقا دور دهان اش را که سفیدک بسته بود پاک کرد : اجازه هست بیام تو مادر ؟؟ مادر که حالا چشمانش اوضاع بهتری پیدا کرده بودند ، با عصبانیت حاج عباسی را نگاه کرد و زیر لب چند حرف بارِ حاجی کرد و گفت : حاج عباسی ، مگه نگفته بودم که من می دونم خالدم هست ؟؟ مگه نگفته بودم که می دونم خالد هنوزم تو بندرِ لنگه داره کار می کنه ؟؟ مگه کاغذاشُ خودت واسم نمیاوردی ؟؟ حالا با چه رویی اومدی خواستگاری من ؟؟ مردم نمی گن زنه شوهر داشت ؟؟ نمی گن زنِ تا چشمِ شوهرشُ دور دید شد صیغه ی این و اون ؟؟ نمی گن ؛ حاج عباسی حرف مادر را قطع کرد و گفت : مادر ، خالد مرده ، خالدُ تیر بارون کردن . خالد کجا بود مادر . خالد بی خالد . اومدم که با جواب بر گردم .
مادر حرف های حاج آقا تمام نشده به سمت در رفت و در را محکم بست و با خشم به روی تخت اش نشست و قلیان قجری خودش را راه انداخت . دود می داد و زار می زد .
حسین آقا کنار ، قمر خانم نشسته بود و جیک تو جیک اش شده بود . یک کام خودش ، یک کام قمر خانم و مامِ دیگر را در دور از چشم های مادر از لبِ قمر خانم می گرفت و وقتی پسر آنها را می دید ، لبخندی می زد و باز روزنامه های خالد را می خواند . خالد را مثل پدرش که مرده بود دوست داشت . خالد به او گفته بود که تا می تواند روزنامه بخواند و دنباله ی خبرها را بگیرد . گفته بود خبر ها مثلِ خانه ی آدم هستند ، نباید ولشان کرد ، اگر ولش کردی خودت از خانه بیرون برو .
مادر بی حوصله تر از قبل بود . صدایش تنها صدای میک زدن به لوله ی قلیان بود و قل قل کردن قلیان اش .
حسین آقا داشت برای قمر خانم قصه ی فیلمی که دیشب دیده بود را تعریف می کرد ، ولی قمر خانم تنها به فکر این بود که چگونه مادر را راضی کند تا با حسین آقا حرف بزند و او را راضی کند تا شب ها در خانه ی او فیلم ببیند . قمر خانم ، تنهایی می ترسید و به دنبال اتفاقی بود که حسین آقا را به خونه بکشاند .
پسر روزنامه اش را برداشت ، آخرین ذغال مادر را هم گذاشت و گفت : من میرم تا قهوه خونه و میام . و وقتی حرف اش تمام شد ،در را بست تا حرفی نشنود .
به سمت قهوه خانه که می رفت ، حاج عباسی را دید .
حاج عباسی به سمت اش آمد و به او دست داد .
پسرک : از این ورا ؟؟ تو کوچه فقرا هم پیدات میشه شما ؟؟ یا اومدی از کسی چیزی بگیری تا بزاری تو خونه خودت ؟؟
حاج عباسی که دید پسرک اینطور شروع کرد ، حرف زیادی نزد و گفت : نه پسر . اومده بودم با مادر صحبت کنم .آخه من با مادر خیلی کار دارم .
پسرک که گوش هایش تیز شده بود ، گفت : چیکار ؟؟
حاج عباسی گفت : کجا می رفتی ؟؟
پسر : قهوه خونه . روزنامه و کمی هم سیگار و شاید هم تخته نرد .
حاج عباسی : بریم اونجا مهمونِ من تا برات توضیح بدم .
(این ... دیدن ادامه » داستان ادامه دارد )
#کسری_ناری
@kasranari
(قسمت دوم)
قاصدک، امید فرجی و مجتبی مهدی زاده این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از پشت در ، بین مشبک های قرمز رنگی که تازه نصب شده بود مادرش را نگاه می کرد ، مادرش داشت قلیانش را درمان می کرد و چند قدم آنطرف تر از مادر ، حسین آقا بود که روی تخت اش لم داده بود و بلند بلند دیالوگهای فیلمی که تازه دیشب در خانه ی مادر دیده بود را تکرار می کرد : " من مش حسن نیستم ، من گاوِ مش حسنم" .
مادر با دقت تیکه های قلیان را به هم چسباند و آهی از ته دل کشید و گفت : خالد ، هنوز هم از توی این قلیون به من نگاه می کنی ؟ فکر کنم خیلی اونور بهت ساخته . داره خراب میشه . باید عوض اش کنم .
و همینطور که داشت با خودش پچ پچ می کرد ، یاد ذغال هایی افتاد که پسرش قرار بود بیاورد . از جا پرید و داد زد : ذلیل مرده سوختن اون زبون بسته ها ...
پسر دست و پایش را گم کرده بود ، هنوز داشت از پشت مشبک های قرمز رنگی که تازه نصب شده بود مادرش را نگاه می کرد . از اتاق اش بیرون آمد و بدون اینکه چیزی پایش کند ، ذغال هایی را که مادر به او سپرده بود تا سرخ شان کند با دست گرفت و دوان دوان آتش شان زد و به تندی یک بادِ پاییزی فوتشان می کرد . ترسیده بود .
حسین آقا همچنان بلند بلند دیالوگ می گفت و لبانش خندان بود .
قمر خانم ، با چادری که تازه شوهرش از بندر برای او فرستاده بود از دخمه اش بیرون آمد و پیش حسین قا رفت و لبه ی تخت اش نشست : حسین آقا تو نمی خوای بس کنی ؟ سرمون رفت بخدا .
حسین آقا که کیفش کوک بود ، تا خواست جوابش را بدهد دید که مادر از آنطرف داد می زند : قمر ، بزار عشق کنه ، خالدِ منم فیلم خیلی دوست داشت . اصن خالدِ من آکتور بود . دنیایی داشت واسه خودش . شبا که میومد خونه ، می شست رو تخت و شروع می کرد از فیلما تعریف کردن . می رفتم واسش یه قلیون می زاشتم و میومدم کنارش می شستم و تا صبح کلی فیلم بازی می کردیم . بزار خوش باشه قمر . از وقتی که خالدم رفت ، طلاهامُ فروختم تا باهاش تلویزیون بخرم . آخه خالد اگه بفهمه که اینجا می تونه فیلم ببینه ، شاید برگرده دوباره .
حسین آقا در حالی که تازه سیگارش را از پاکت در آورده و با زبانش سیگار را خیس می کند می گوید : آخ گفتی مادر . یکی نیست بگی آخه قمر ، قمر خانم ، قمر خانم تو چیکارِ ما داری ؟ اصن مگه نمی گی شبا بیام پیشت که از تنهایی نترسی ؟ خوب من اگه فیلم نبینم که شبا نمی تونم برات نطق کنم .
قمر خانم با این حرف حسین آقا ، از روی تخت پاشد و به سمت مادر رفت و زیر لب غرغر می کرد .
پسر ذغال های سرخ شده را برای مادر آورد و روی قلیانش گذاشت .
تازه سرِ ظهر بود و آفتاب جان گرفته بود و آماده ی سوزاندن اهل حیاط بود .
صدای در آمد .
صدای در آمد .
صدای در آمد .
( این داستان ادامه دارد)
(قسمت ... دیدن ادامه » اول)
در صورت علاقه ی شما ، قسمت های بعدی داستانِ خالد را بارگزاری می کنم
#کسری_ناری
@kasranari
نیما تابان، قاصدک و امید فرجی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به چی دلخوش باشم !؟ به ذهنی پر از پارادوکس های مصنوعی ، و یا تفکر صفرِ برده داری مدیرعاملِ شرکتی که در آن سیاه پوست شده ام در چندین و چندین سال قبل تر ؟؟
به چی دلخوش باشم !؟ به اتفاقی که افتاد اما در لحظه ای که گوش ام را تلفنِ مدیرعامل قرض گرفته بود از کنارم رد شد و قرار شد تا چندین سال بعدتر دوباره بیاید ؟؟
وقتی در خانه نشسته ام و شدت نوار مغزم ثانیه به ثانیه خط های نامنظم بیشتری را تولید می کند و یا وقتی در داخل دفترش سرم را شیره میمالد و از درون پوزخندی می زنم و بعد در صورت می گویم چشم ؛ به چی دلخوش باشم!؟
چرا باید من در دو جا گزیده شوم ؟
چرا باید خودم را دائماً در دو بخش یک شکل به زنجیر ببندم و توسط دو فرد متفاوت روی زمین کشیده شوم ؟؟
و یا حتی چگونه می شود ، کشور و جایی که در آن برده شده ام ، با یک تفکر دیکتاتوری اداره شود ؟؟
و این جا ، پر است از چراهایی که ... دیدن ادامه » هنوز برایم بی جواب مانده و لبخند تلخ پدرم و سرهایی که تکان می داد .
این داستان ادامه دارد .......
ناگهان صدای مردم بلند شد ، به خیابان ها آمدند و فریاد زدند ، فریاد زدند سالهایی را که برده شده بودند . به خیابان رفتم ، شلیک شد ، هوا سرد شد و سوزش را در سرم احساس کردم . مرده بودم ، اما چشمهایم باز مانده بود ...
این داستان ادامه دارد ......
#کسری_ناری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به چی دلخوش باشم !؟ به ذهنی پر از پارادوکس های مصنوعی ، و یا تفکر صفرِ برده داری مدیرعاملِ شرکتی که در آن سیاه پوست شده ام در چندین و چندین سال قبل تر ؟؟
به چی دلخوش باشم !؟ به اتفاقی که افتاد اما در لحظه ای که گوش ام را تلفنِ مدیرعامل قرض گرفته بود از کنارم رد شد و قرار شد تا چندین سال بعدتر دوباره بیاید ؟؟
وقتی در خانه نشسته ام و شدت نوار مغزم ثانیه به ثانیه خط های نامنظم بیشتری را تولید می کند و یا وقتی در داخل دفترش سرم را شیره میمالد و از درون پوزخندی می زنم و بعد در صورت می گویم چشم ؛ به چی دلخوش باشم!؟
چرا باید من در دو جا گزیده شوم ؟
چرا باید خودم را دائماً در دو بخش یک شکل به زنجیر ببندم و توسط دو فرد متفاوت روی زمین کشیده شوم ؟؟
و یا حتی چگونه می شود ، کشور و جایی که در آن برده شده ام ، با یک تفکر دیکتاتوری اداره شود ؟؟
و این جا ، پر است از چراهایی ... دیدن ادامه » که هنوز برایم بی جواب مانده و لبخند تلخ پدرم و سرهایی که تکان می داد .
این داستان ادامه دارد .......
ناگهان صدای مردم بلند شد ، به خیابان ها آمدند و فریاد زدند ، فریاد زدند سالهایی را که برده شده بودند . به خیابان رفتم ، شلیک شد ، هوا سرد شد و سوزش را در سرم احساس کردم . مرده بودم ، اما چشمهایم باز مانده بود ...
این داستان ادامه دارد ......
#کسری_ناری
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
آغاز و رونمایی داستان جالب بود و تعلیق، کشش لازم رو برای دنبال کردن داشت. اما جمله‌بندی‌ها خیلی سکته داشتند؛ که در نتیجه باعث می‌شدند خواننده دائما به عقب برگردد و سیر دورانی طی کند. به قول گفتنی: "وقتی لحظه‌ای خواننده را گم می‌کنی برای همیشه از ... دیدن ادامه » دستش داده‌ای." به جز این اون درون‌مایه‌ی لازم رو داشت که حس پرده‌برداری‌از حرفی ارزش‌دار رو انتقال بده. جمله‌هاتون رو با صدای بلند بخونین یا بدین شخص دیگه‌ای با صدای بلند بخونه. این‌طوری مشخص می‌شه کدام بخش‌ها از لحن شخصی شما نشات می‌گیره و باعث سکته در ذهن مخاطب می‌شه. باید در نظر داشته باشین زبان یک نویسنده زبان شخص خودش نیست بلکه زبان خواننده‌هاش باید باشه. حتی اگر تی.اس.الیوت باشید برای خواننده می‌نویسید نه برای خودتون. نصیحت من این بود. موفق باشین
۲۵ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
و این اتفاقی ست که از ابتدا در ذهن ام افتاده بود ، مثل شکار پلنگی در کمین غزال ها و یا شکاری دیگر در مقابل چشمان شکارچی .
شکارچی های در دو دید همیشه بازنده بودند .
.
دید اول : می بیند و دنبالش می کند ، دوربین اش آنقدر قدیمی ست که ناگهان شکار می جهد و از دوربین بیرون می رود و شکارچی دیگری که آنطرف تر ایستاده لبخند زنان از لنزهای دوربین اش نگاه اش می کند و منتظر است تا ماشه ی تفنگ دو لول اش را بکشد و ناگهان شکار باز می جهد و به سمت دوربینی می رود که ساعت هاست منتظر نشسته تا عکسی از او بیندازد تا در اولین مسابقه ی جهانی عکاسی شرکت کند .شکار همان جا می ایستد و به دوربین نکاه می کند . عکاس از خوشحالی ماشه ی دوربین اش را می چکاند و فریم به فریم شکار را در دوربین اش ثبت می کند .
شکارچی قبلی از دوربین شکار را دوباره پیدا می کند و دوربین اش را روی او تنظیم می کند . شکار به دوربین عکاس خیره شده و شکارچی به شکار .
صدای فریم به فریم دوربین عکاس ، تن شکارچی را می لرزاند و شکار را به رقص درآورده .....
شکار شیدای صدای عکاس شده و شکارچی شیدای اندام شکار اش . دائم نگاه اش می کند و چشم از روی او بر نمی دارد .
عکاس آخرین فریم را از معشوقه اش می گیرد و لنز اش را بر می گرداند . به دوربین اش نگاه می کند و لبخند روی لبانش نقش می بندد .
شکارچی همچنان خوشحال آماده است ، زیر لب زمزمه می کند . انگشت اش را روی ماشه آماده می کند ، خیره به شکار و آماده برای شلیک اسلحه ی دولولش ، انگشت اش ثانیه ای مانده تا به ماشه برسد که ناگهان شیر ماده ای از پشت درختی می آید و شکار را به دندان می گیرد و سریع از محل تنظیم دوربین ها و لنزها دور می شود .
صدای شلیک می آید .
شکارچی فقط صدم ثانیه ای کم آورده بود تا شکار را برای خودش کند .
متعجب هنوز دوربین اش را نگاه می کند و وقتی می بیند شکارش نصیب شکارچی شده که نه دوربین داشته و نه اسلحه ، دوربین اش را روی زمین می اندازد و اسلحه اش را به سمت جنگل می برد و پشت هم شلیک می کند .
شکارچی اول منتظر شکار دیگری ست و دائم لنزش را نگاه می کند و صداهای مختلف از خود در می آورد که ناگهان احساس سوزش در بازوی سمت راست اش می کند . دست می کشد و تنها چیزی که می بیند خونی ست که قرار ندارد بند بیاید . دست اش را روی بازو می گذارد و زیر لب آرام آرام زمزمه می کند : خود کرده را تدبیر نیست .
.
دید دوم : از وقتی با او آشنا شده بودم ، دروغ نباشد در دومین نگاه عاشق اش شدم و دلباخته اش . به فکر اش بودم و هر وقت که دلتنگ اش می شدم عکس اش را از جیب کت ام در می آوردم و نگاه می کردم و دقیقا بعد از اینکه عکس را داخل جیب ام می گذاشتم ساعت جیبی ام را نگاه می کردم و آرزویی برای برآورده شدن در دلم نگه می داشتم تا شاید روزی از دهانم در برود و حرف ام را بی هیچ شکی به او بزنم .
باز ... دیدن ادامه » نگاه اش می کنم و با تمام ترسی که در وجود ام نهفته بود گوشی را بر می دارم . آماده شده ام که به او زنگ بزنم که بی موقع ترین فکر به سرم می زند و می گوید : عاشق یکی دیگس ، با تو که نمیاد ، حتی بهت فکر هم نمی کنه .
بی موقع ترین فکرها دقیقا زمانی به سرم می زنند که نباید .
فکر می کنم که چه چیزی ست که باعث شده انقدر از او بترسم و حتی حرفی هم به او نزنم .
باز نگاه اش می کنم و با دست عرق روی پیشانی ام که در حال افتادن روی پلک هایم بود را پاک می کنم . اینبار ساعت دیگر برایم ارزش نداشت . نگاه اش نکردم . تنها در دلم حرفی زدم که شاید گفتن اش در حرف زدن پیش خودم هم بسیار سخت بود .
باز نگاه اش کردم و عکس اش را بوسیدم و گوشی را دوباره داخل جیب ام گذاشتم .
اینجا شکارچی ها عاشق هایی هستند که معشوق شان را دوست داررند و دلباخته ی کسی هستند که ترس از دست دادن شان ، شاید به دارالمجانین ختم شود .
باز نگاه اش می کنم و هر بار فکر می کنم که اشتباه ترین کار ممکن حرف زدن با اوست راجع به چیزی که حتی فکر هم به آن نمی کند و دقیقا ثانیه ای بعدتر فکر می کنم ، اگر کسی زودتر از من حرفی به او بزند و متقاعداش کند که می تواند بهترین باشد ، آنوقت با تخت های دارالمجانین چه باید کرد ؟؟؟
باز نگاه اش می کنم .
چه حرف ها که می شود در همین نگاه ها زد ، اما هر بار که می بینم اش ، چشم هایم کور می شوند ، گوش هایم کر و شبیه یک معلول روی صندلی ویلچیرم می نشینم و روبرو را نگاه می کنم .
از همان اول هم می دانستم اشتباه از من بود که به او دل باختم ، اما دل است دیگر ، حرف نمی فهمد . شکار و شکارچی هم نی فهمد ، هیچ چیز نمی فهمد ، فقط خودش را می بازد تا شاید ایت چندمین سال متوالی باشد که هر شب ترس ام را در خودم می کشک و آخر می دانم ، این شکارچی (عاشق) ست که همیشه بازنده است .

#کسری_ناری
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
و این اتفاقی ست که از ابتدا در ذهن ام افتاده بود ، مثل شکار پلنگی در کمین غزال ها و یا شکاری دیگر در مقابل چشمان شکارچی .
شکارچی های در دو دید همیشه بازنده بودند .
.
دید اول : می بیند و دنبالش می کند ، دوربین اش آنقدر قدیمی ست که ناگهان شکار می جهد و از دوربین بیرون می رود و شکارچی دیگری که آنطرف تر ایستاده لبخند زنان از لنزهای دوربین اش نگاه اش می کند و منتظر است تا ماشه ی تفنگ دو لول اش را بکشد و ناگهان شکار باز می جهد و به سمت دوربینی می رود که ساعت هاست منتظر نشسته تا عکسی از او بیندازد تا در اولین مسابقه ی جهانی عکاسی شرکت کند .شکار همان جا می ایستد و به دوربین نکاه می کند . عکاس از خوشحالی ماشه ی دوربین اش را می چکاند و فریم به فریم شکار را در دوربین اش ثبت می کند .
شکارچی قبلی از دوربین شکار را دوباره پیدا می کند و دوربین اش را روی او تنظیم می کند . شکار به دوربین عکاس خیره شده و شکارچی به شکار .
صدای فریم به فریم دوربین عکاس ، تن شکارچی را می لرزاند و شکار را به رقص درآورده .....
شکار شیدای صدای عکاس شده و شکارچی شیدای اندام شکار اش . دائم نگاه اش می کند و چشم از روی او بر نمی دارد .
عکاس آخرین فریم را از معشوقه اش می گیرد و لنز اش را بر می گرداند . به دوربین اش نگاه می کند و لبخند روی لبانش نقش می بندد .
شکارچی همچنان خوشحال آماده است ، زیر لب زمزمه می کند . انگشت اش را روی ماشه آماده می کند ، خیره به شکار و آماده برای شلیک اسلحه ی دولولش ، انگشت اش ثانیه ای مانده تا به ماشه برسد که ناگهان شیر ماده ای از پشت درختی می آید و شکار را به دندان می گیرد و سریع از محل تنظیم دوربین ها و لنزها دور می شود .
صدای شلیک می آید .
شکارچی فقط صدم ثانیه ای کم آورده بود تا شکار را برای خودش کند .
متعجب هنوز دوربین اش را نگاه می کند و وقتی می بیند شکارش نصیب شکارچی شده که نه دوربین داشته و نه اسلحه ، دوربین اش را روی زمین می اندازد و اسلحه اش را به سمت جنگل می برد و پشت هم شلیک می کند .
شکارچی اول منتظر شکار دیگری ست و دائم لنزش را نگاه می کند و صداهای مختلف از خود در می آورد که ناگهان احساس سوزش در بازوی سمت راست اش می کند . دست می کشد و تنها چیزی که می بیند خونی ست که قرار ندارد بند بیاید . دست اش را روی بازو می گذارد و زیر لب آرام آرام زمزمه می کند : خود کرده را تدبیر نیست .
.
دید دوم : از وقتی با او آشنا شده بودم ، دروغ نباشد در دومین نگاه عاشق اش شدم و دلباخته اش . به فکر اش بودم و هر وقت که دلتنگ اش می شدم عکس اش را از جیب کت ام در می آوردم و نگاه می کردم و دقیقا بعد از اینکه عکس را داخل جیب ام می گذاشتم ساعت جیبی ام را نگاه می کردم و آرزویی برای برآورده شدن در دلم نگه می داشتم تا شاید روزی از دهانم در برود و حرف ام را بی هیچ شکی به او بزنم .
باز ... دیدن ادامه » نگاه اش می کنم و با تمام ترسی که در وجود ام نهفته بود گوشی را بر می دارم . آماده شده ام که به او زنگ بزنم که بی موقع ترین فکر به سرم می زند و می گوید : عاشق یکی دیگس ، با تو که نمیاد ، حتی بهت فکر هم نمی کنه .
بی موقع ترین فکرها دقیقا زمانی به سرم می زنند که نباید .
فکر می کنم که چه چیزی ست که باعث شده انقدر از او بترسم و حتی حرفی هم به او نزنم .
باز نگاه اش می کنم و با دست عرق روی پیشانی ام که در حال افتادن روی پلک هایم بود را پاک می کنم . اینبار ساعت دیگر برایم ارزش نداشت . نگاه اش نکردم . تنها در دلم حرفی زدم که شاید گفتن اش در حرف زدن پیش خودم هم بسیار سخت بود .
باز نگاه اش کردم و عکس اش را بوسیدم و گوشی را دوباره داخل جیب ام گذاشتم .
اینجا شکارچی ها عاشق هایی هستند که معشوق شان را دوست داررند و دلباخته ی کسی هستند که ترس از دست دادن شان ، شاید به دارالمجانین ختم شود .
باز نگاه اش می کنم و هر بار فکر می کنم که اشتباه ترین کار ممکن حرف زدن با اوست راجع به چیزی که حتی فکر هم به آن نمی کند و دقیقا ثانیه ای بعدتر فکر می کنم ، اگر کسی زودتر از من حرفی به او بزند و متقاعداش کند که می تواند بهترین باشد ، آنوقت با تخت های دارالمجانین چه باید کرد ؟؟؟
باز نگاه اش می کنم .
چه حرف ها که می شود در همین نگاه ها زد ، اما هر بار که می بینم اش ، چشم هایم کور می شوند ، گوش هایم کر و شبیه یک معلول روی صندلی ویلچیرم می نشینم و روبرو را نگاه می کنم .
از همان اول هم می دانستم اشتباه از من بود که به او دل باختم ، اما دل است دیگر ، حرف نمی فهمد . شکار و شکارچی هم نی فهمد ، هیچ چیز نمی فهمد ، فقط خودش را می بازد تا شاید ایت چندمین سال متوالی باشد که هر شب ترس ام را در خودم می کشک و آخر می دانم ، این شکارچی (عاشق) ست که همیشه بازنده است .

#کسری_ناری
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یعنی چند روز قبل حتی به فکرم هم نمی رسید که این روزِ بسیار مهم در تاریخ روی سررسیدم ، به این شکل سیاه و کبود تمام شود .
حتی به فکرم هم نمی رسید که شاید چند نفرِ مجازی ، مجازی بیایند و حرف برنند و بروند .
وقتی فکر می کردم ، چند روز بعدتر نقطه ی قرمز رنگ روی تقویم ، روز مهم تاریخ روی سررسیدم می خواهد بیاید و بیاید و آنقدر طول بکشد که حتی فکر تمام شدن اش هم به سرم نزند ، از خوشحالی پا روی زمین می کوبیدم .
یا شاید این خواب بود که هر روز به سراغ ام می آمد ، خط دایره شکل روی تقویم را بزرگ تر می کرد و مرا به سمت اش هول می داد .
یا شاید به فکرم هم نرسیده بود ، پسرکِ ناامید شده از زندگی را چه به خط های قرمز و روزِ مهم روی سررسید .
اینجا چقدر همه چیز پیچیده و مبهم است .
اینجا چقدر ....
صدای موسیقی خانه ی کناری ، گوش ام را به وقتی می برد که کودک بودم (همان ١سالگی کافی ست ) خط قرمز دور تقویم را هر روز دور یک روز می کشیدم و هر روز مهمترین روز داخل سررسید بود .
صدای موسیقی هنوز ادامه دارد . کاش به فکرشان بیفتد پسرکی سیاه ، تاریکی را به صدای بلند موسیقی بی معنی ترجیح می دهد .
چند ضربه ای به دیوار می کوبم
صدای موسیقی خیلی بلندتر است
با پا ، با تمام فشار به دیوار می کوبم
صدای موسیقی ......
کاش هنوز قصه ای از جن نامه می خواندم و به پیر شدن ام فکر نمی کردم .
کاش نمی دیدم ، کوروش ها خودکشی کردند و کاشیگر ها در اتاق سانسورچی ها جان تسلیم کردند .
کاش همه چیز ... دیدن ادامه » با صدای بلند اتفاق می افتاد ، مثل موسیقی خانه ی کناری .
.
.
.
صدا قطع شد و فریادهای من همچنان ادامه خواهد داشت .
فریاد ...
فریاد ...
فریاد ...
#کسری_ناری
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یعنی چند روز قبل حتی به فکرم هم نمی رسید که این روزِ بسیار مهم در تاریخ روی سررسیدم ، به این شکل سیاه و کبود تمام شود .
حتی به فکرم هم نمی رسید که شاید چند نفرِ مجازی ، مجازی بیایند و حرف برنند و بروند .
وقتی فکر می کردم ، چند روز بعدتر نقطه ی قرمز رنگ روی تقویم ، روز مهم تاریخ روی سررسیدم می خواهد بیاید و بیاید و آنقدر طول بکشد که حتی فکر تمام شدن اش هم به سرم نزند ، از خوشحالی پا روی زمین می کوبیدم .
یا شاید این خواب بود که هر روز به سراغ ام می آمد ، خط دایره شکل روی تقویم را بزرگ تر می کرد و مرا به سمت اش هول می داد .
یا شاید به فکرم هم نرسیده بود ، پسرکِ ناامید شده از زندگی را چه به خط های قرمز و روزِ مهم روی سررسید .
اینجا چقدر همه چیز پیچیده و مبهم است .
اینجا چقدر ....
صدای موسیقی خانه ی کناری ، گوش ام را به وقتی می برد که کودک بودم (همان ١سالگی کافی ست ) خط قرمز دور تقویم را هر روز دور یک روز می کشیدم و هر روز مهمترین روز داخل سررسید بود .
صدای موسیقی هنوز ادامه دارد . کاش به فکرشان بیفتد پسرکی سیاه ، تاریکی را به صدای بلند موسیقی بی معنی ترجیح می دهد .
چند ضربه ای به دیوار می کوبم
صدای موسیقی خیلی بلندتر است
با پا ، با تمام فشار به دیوار می کوبم
صدای موسیقی ......
کاش هنوز قصه ای از جن نامه می خواندم و به پیر شدن ام فکر نمی کردم .
کاش نمی دیدم ، کوروش ها خودکشی کردند و کاشیگر ها در اتاق سانسورچی ها جان تسلیم کردند .
کاش ... دیدن ادامه » همه چیز با صدای بلند اتفاق می افتاد ، مثل موسیقی خانه ی کناری .
.
.
.
صدا قطع شد و فریادهای من همچنان ادامه خواهد داشت .
فریاد ...
فریاد ...
فریاد ...
#کسری_ناری
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
بسیاااار زیبا نوشتید
ضمن اینکه تسلیت میگم درگذشت کوروش اسدی و مدیا کاشیگر نازنین رو
حقیقتن رفتنشون سهمگین بود
۱۰ مرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کف می کند ، غمنامه درونم وقتی موج های دریا خود را به طناب دار می آویزند و بعد از صخره های بعدی و بعدی و بعدی هوای زنده بودن به سرشان می زند و گل می کند صورتکِ دریای پر از اندوه قبل تر از افتادن غم آفتاب به دلش .
هر چه بیشتر به عمقی که نگاه می کردم خیره می شدم ، سرم به گیج رفتن از دریای خودم بیشتر میل پیدا می کند ، فکر می کند صخره ای از طناب دار به پایش پیچیده و قرارش اینطوری ست که صخره ی آخر ، برای آخرین بار شکنجه اش بدهد .
( شخصی که قرار بر شکنجه اش هست ، در این متن کاملا بی هویت زندگی می کند و هویت این نقش شاید کسی باشد که به خواندن متن ادامه می دهد )
هوا به تاریک شدن می رفت و پاهایش با درد بیشتری تکان می خورد و با دست تلاش بر باز کردن اش داشت و هر بار برای تلاش کردن حتی فکر هم می کرد ، صخره ای کوچک ناگهان پدیدار می شد و طناب بیشتر به پاهای اش گره می خورد و از ... دیدن ادامه » ترس هر چه بیشتر کف کردن موجی که خود را با خودش می برد به پایین نگاه نمی کرد و سر بالا صخره ای با طناب های دار و پر از موج هایی با غمنامه های اختصاصی را با چشم های خیره اش دنبال می کرد .
( شاید این متن به انتها نزدیک هم نشده باشد ، اما قرار بر این است که اینجا هر چند بدون اتفاق به تمام شدن اش فکر کند . )
#کسری_ناری
امیر هوشنگ صدری، آرزو نوری و تیلا بختیاری این را امتیاز داده‌اند
کسری جان، شما تا امروز،داستان بلندی با یک موضوع مشخص نوشتی،که در قالب یک کتاب مثلا صد صفحه ای بگنجه؟
۰۹ مرداد ۱۳۹۶
به عنوان خواننده نوشته هات، فکر میکنم، اگه یک نتیجه‌گیری. مشخص برای یک داستان پیدا کنی،و شروع کنی به شاخ و برگ دادن. به یک داستان که بشه ازش،به اون نتیجه گیری رسید، حالا. با کمک یک نویسنده که چند تا راهنمایی کلی بهت بده، مطمین هستم، داستانت،حداقل به عنوان ... دیدن ادامه » یک داستان غیر حرفه‌ای. ولی شگفت انگیز، مطرح خواهد شد.
مثلا در جلد اول آتش بدون دود رضا ابراهیمی، نتیجه میگیریم که اگر خیلی گردنمون کلفت باشه،ولی جمع شدن آدم های خیلی ضعیف،میتونه کاری کنه که اون آدم، ضعیف و حقیر بشه.
اگه یه مضمون مشخص پیدا کنی و واسش یه داستان بسازی،
میتونی خیلی درخشان و موفق بشی.
نمیدونم تا حالا بهش فکر کردی یا اقدام کردی یا نه!
این نظر منه، از همه نوشته هات که خوندم.
حتما موفق و برجسته خواهی شد،شک نکن.
شاد باشی *
۰۹ مرداد ۱۳۹۶
والا تا حالا به خودم اجازه ندادم که شروع به نوشتن داستان بکنم . چ.ن نوشتن داستان یه جرات خاصی می خواد . البته شاید این دفعه سعی کنم بنویسم .
شاید خوب در اومد .
۱۰ مرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
صدای قدم زدنِ کسی از دورترِ این متن می آمد ، کسی که هنوز حتی به نزدیکی این کلمه ها نرسیده بود و آرام آرام قدم زدنش را به هیچ چیز نمی فروخت ، و اینجا نویسنده ی متن بود که بیشتراز هر مردی روی این زمین استرس را به صورت کاملا مستقیم و رو در رو تجربه می کرد .
صدای تیک و تاک ساعت هم خودش قصه ای جدا دارد ، اما اینبار ، در همین نزدیکی ها ، در دفتری چند برگ ، در اتاقکی چند متری ، در میزی کوچک تر از ناهارخوری ها ، در جوهرِ خودکارِ آبی رنگِ نویسنده ای خلاصه شده بود که دائما از روی استرسِ قدم ها و شمارشِ قدم ها ، تیک و تاکِ ساعت اش را به بلندگویی وصل کرده بود تا هر ثانیه از رسیدنِ قدم هایی با خبر شود ، که اگر به دفتر برسد و خودش را کنارِ خط های آبی و چارچوب بندی شده غرق کند ، داستان را زودتر از مردی که پشت میز ، پشت دفتر و پشت خودکار نشسته شروع می کنیم .
تغییر در نوشتار ، از هر نقطه ای به هر نقطه ای که برسد طبق تمامِ قانون های فیزیک ، با پیشرفتی همراه هست ، ولو اینکه کم و کم و کم باشد .
آنقدر به نویسنده خیره شده بودم ، که کاملا یادم رفته بود ، شخصیتِ داستان منم و کسِ دیگری نویسنده ی زندگی من ، با خجالتی کم یاب در خودم ، خودکار را پس دادم و زیر زیرکی ، چند برگه و خودکاری را برای خودم به یادگار ( برای کامل تر کردن داستانِ این نویسنده ی خورده پا ) برداشتم .
.
( صدای پاره شدنِ برگه هایی می آمد که برای نوشتن شان زحمت کشیده بودم و سطرهای بالا تماماً به خاطره ای خواهد پیوست که اطمینانی به او ندارم )
.
( صدای سُر خوردن خودکار بر روی کاغذ )
( تا صدای خودکار را شنیدم ، از قسمتِ مقدمه ی داستان پریدم و صفحه ی ٢٣٥ را انتخاب کردم ، آخرین صفحه ای بود که از داستان اش سیاه کرده بود )
.
" هنوز به مارال نگفته بودم که حاضر نیستم هیچ کاری براش انجام بدم ، آخه هر دفعه که می دیدمش کلا بیخیالِ حرف هام می شدم و فقط نگاهش می کردم .
- هیچ وقت به اندازه ی امروز آماده نیستم مادر
- خوب چرا نمیری پس ؟؟
- خوب هنوزم زبونم بند میاد تا ببینم اش "
.
( ... دیدن ادامه » نویسنده باز خودکار را به زمین پرت می کند ، جواب می دهد :
" الان اومدم ، الان اومدم " .
.
باز به تنهایی خوشایندی رسیدم که دوست داشتن اش برایم مثلِ اکسیژن اجباری بود .
چقدر بیشتر به هوای این اتاق علاقه مند می شدم ، روز به روز بیشتر ؛
( نویسنده دوان دوان به سمت اتاق می آمد ، دست پاچه بود و سر و صورت اش پر از عرق های شورِ شور )
( صدای مادرش از دور تر می آید :
"- بدو ، الان می رسن " )
( دفتر به سمتِ بالکن برد ، فندکِ آبی رنگ اش را به دست گرفته و از زیرترین قسمتِ دفتر ، شخصیت های داستان و منی را که در صفحه ی ٢٣٥ گیر کرده بودم به آتش کشید تا دوباره شخصیتی از من خلق کند با روحیه ارشاد )
.
.
صدای قدم زدنِ کسی از دورتر از این متن می آمد ، کسی که هنوز حتی به نزدیکی این کلمه ها نرسیده بود و آرام آرام قدم زدنش را به هیچ چیز نمی فروخت ، و اینجا نویسنده ی متن بود که بیشتراز هر مردی روی این زمین استرس را به صورت کاملا مستقیم و رو در رو تجربه می کرد .
( نویسنده ی دیگری شروع به نوشتن ام کرد و مرا خلق کرد تا بیشتر از امروز ، درگیرِ اتفاقاتِ تلخِ زندگی روزمره ام باشم . )

#کسری_ناری
مرتضی کلانی، امید فرجی و امیر هوشنگ صدری این را امتیاز داده‌اند
اگر روایت ما از خودمان و روایت دیگران از ما ، یکی باشد ، به مفهوم آن است که به شناختی دقیق از خود رسیده ایم . آن وقت ، می توانیم کنکاش را برای تغییر دادن درون مان انجام دهیم . در دوران امروز بحث بر سر این است که ما خودمان را تغییر دهیم تا بتوانیم ارتباط بیشتری ... دیدن ادامه » با بقیه برقرار کنیم . البته آن چه را که دوست داریم ، بهتر است که انجام دهیم . اما ، یک شرط دارد ، آن هم آسیب نرساندن به دیگری ست .
در این نوشته ، به نظرم خلاقیتی نهفته وجود دارد که باید کشف شود .و این نوشته را زیباتر و جذاب تر می کند .
با درودهای فراوان ،
پیروز باشید .
۲۷ تیر ۱۳۹۶
آقای کلانی ممنون از محبتتون .
فکر می کنم درون این متن رفتن و زندگی کردن به کشف خلاقیت بیشتر کمک خواهد کرد .
ممنون از شما .
۲۷ تیر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پشت سنگری از کلمه ها ، پناه می گیرد و صندلی را به سمت بیرون می کشد ؛ " ممنون " و از همان جا داخل ذهن اش سرزمینی پر از سنگرهای کتابی می سازد و بی هیچ حرفِ اصافه ای به سمت اتاق اش می رود ، یا شاید راهی می شود .

بیشتر از زمان حضور اش در اتاق می گذرد . دیوارها هم تنهایی اش را بیشتر از کسی که هر شب روبرویش ، می نشست درک می کند ، درک می کند ، درک می کن ، درک می ک ، درک می ، درک م ، درک .
به درک که چشم اش به عکس های دیوار اش خشک می شود یا شاید صدای خنده ی کسی از روی مبل راحتی حواس اش را از نوشتن چند خط از هوای اتاق اش پرت می کند و از بالکنِ چند صد متری که ندارد به روی زمین می افتد و عشق بازی اش را با دونه دونه های آسفالت شروع می کند .

کمتر از حرف زدن هایش ، نگاهی که ندارد اذیت می کند من ، او ، یا کسی دورتر از این خانه را که با هر وزشِ بادی به سمت اش می چرخد و با ریتم دستور های خانمی در خانه به رقصیدن اش با معشوقه ای که تا به حال نداشته ادامه می دهد ( معشوقه اش از لحظه ی تولد ، دو جفت چشمِ دیگری بود که دائما همراه خود به همه جا می برد )

مابین این همه حرف و کلمه ، نقطه ایست که هوای اش از این روزهای هر کدام از ماها هم بهتر است هم بیشتر دیدن دارد .
ما بین تمامی پرت شدن ها ، نگاه ها ، خنده ها و دستورهای پی در پی ، صورتی آنطرف تر از پنجره ی روبرویی به نگرانی اش ادامه می داد و بعد از هر دردی که می کشید ، با پنجره ای خیس نگاه اش می کرد .

صورتِ آنطرف پنجره ، نزدیک بود اما دورتر از هر چه که فکر می کردی نشان می داد . نشان دادنِ دوست نداشتن کسی از پنجره ی روبرویی سخت تر از خنده های بی دلیل برای طنزهای بی سر و ته بود .

ما بین این همه حرف و کلمه ، نقطه ایست که تنها روشن بودن اش به پنجره ی روبرویی بستگی دارد .
ما بین این همه حرف
ما بین این همه
ما ... دیدن ادامه » بین این
پنجره باز شد
می لرزید و به سختی می خندید .
ما بین این همه حرف و کلمه ، ساختار این صفحه و برگه روشن شد .

#کسری_ناری
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سریع تر از صراحتِ کلمه ی "نه" ، صدای تپشِ قلبی ست که با حرکت چشمان ات به چاله ای می افتد و عمیق تر از خودش ، نه تا به امروز دیده و نه حس اش کرده .
به انتهای بزرگراهی از کلمه ها رسیده ام که دوراهی ، بیشترین حرف ها را پیشِ پایِ دفترم می گذارد تا به اتفاقِ تو ( اتفاقی که بیشتربه افتادن میل داشت ) راهی بسازیم از جنسِ حرف ها و کلمه ها و جوهرهایی که تا به ابد و به ابد و چند روز بیشتر ، در قلبِ دفترم جا خشک کند و در بهترین قسمت از هوای خط به خط های این چند برگ بخوابد و بخوابد و بخوابد و .....
خواب ببیند .

خواب ببیند به بزرگی تنهایی چند تَن از شخصیت های "داستان یک شهر" به تنهایی دخترکی که دریا دست اش را گرفت و آنقدر محکم بوسید تا دخترکِ بی خبر ، با لباس و روسریِ با فشار بسته شده ، هوای چند طبقه بالاتر از آسمان را به ریه هایش راه بدهد .
خواب ببیند .
خواب ببیند .
.
.
.
آنقدر قرار بر دیدنِ خواب هایش بود ، که ناگهان از خودم در آخرِ این متن پرسیدم !!
- برای چه فشار بر نوشتن ، دیوانه ترت می کند ؟؟
- یا شاید حتی ، چرا پایت را روی صفحه ای می کوبی که ......
اینجا حتی برق هم به خاموشی رفت و خودش در درون خودش ذوب شد .
.
.
خواب ... دیدن ادامه » می دیدم که می نوشتم ، قلم و خودکارِ خواب کنارم خیس تر هوای بیرونِ این پنجره ی آبی ست .
خواب
خواب
#کسری_ناری
امید فرجی، امیر هوشنگ صدری و سارا صادقیان این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دست پسرش را گرفت و قدم زنان به حاشیه شدن میل پیدا کرد .
( هوا آنقدر تاریک بود که چراغِ خانه ی مردی که تن پوشِ سفیدی داشت پیدا بود و دودِ سیگارش هوای اتاق اش را مه آلود کرده و حواسِ پسر را پرت می کرد )
مادر دائما پسر را به سمت جلو می کشید تا کمتر به دودِ سیگارِ مرد سفید عادت کند .
( پسر به جلو می رفت و برایش مهم این بود که مادرش بوی سیگارِ مردی را می داد که ، از دور به او خیره شده بود و می خندید )
مادر ایستاد ، اشک مثل بارانی بهاری به روی دشتِ گونه هایش سرازیر شد و این برای اولین بار بود که روبروی پسرش به زانو افتاد .
( پسر را در آغوش گرفت و شروع کرد به لرزیدن و لرزید و لرزید و ......... )
ناگهان مادر ثابت ماند ، صدایی نمی آمد ، پسرک به خواب رفته بود ، اما با نورِ قرمزی از خواب بیدار شد .
( تخت ها آنقدر زیاد بودند ، که شمارشِ آنها از دست هر کسی در میرفت ، چه برسد ... دیدن ادامه » به پسری که تنها تا ١٠ بلد بود بشمارد )
.
مادر از پسرش خجالت می کشید ، از میل پیدا کردن به اقتصادی که روی تخت پیشرفت می کند .
( صدای بسته شدنِ زیپِ کاور می آمد ، آخرین لحظه صورتِ قرمزش ، بغضی شد در گلوی پسر و ماند تا با آن بزرگ شود )
.
مادر تنها بود .
#کسری_ناری
@kasranari
بامداد، رها باصفا و امیر هوشنگ صدری این را امتیاز داده‌اند
اما خیلی تلخه
۱۱ تیر ۱۳۹۶
با درود سلام
من هم با بغضی در گلو خواندم
۱۱ تیر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید