آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال میم | دیوار
S3 : 18:32:37 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
سه روزه میخام یه چیزی بنویسم، می‌ترسم سپهر جان هوایی بشه😉
سه تا از صندلی‌های این اجرا کج و کوله بودن و تماااام مدت نمایش منو یاد شیهیدن انداخت. آه و آه و آه
دلم تنگ شده براش 😥
اگر اجرا داشت حتما هفته ای یک بار می رفتم 😁
سپهر
در ازدحام ِ این همه ظلمت ِ بی عصا چراغِ راهم را از من گرفته اند اما من دیوار به دیوار از لمس ِ معطر ِ ماه به سایه روشن ِ خانه باز خواهم گشت. پس زنده باد امید " سیدعلی_صالحی"
خیلی جاها این شعر پایین👇 رو که نوشتم دوستانم توهین برداشت کردند
خواستم قبل نوشتنش این توضیح رو بدم که هیچ توهینی به هیچ شخصی در این شعر نمی بینم
و به شدت دوستش دارم مدت های زیادی تو فیس بوک کاور صفحه ام بود



او که بی دلیل مرا به درآمدن آفتاب امید می دهد
ابله ، دلسوزِ ساده ایست که نمی داند
نومیدی سرآغازِ داناییِ آدمیست


" سیدعلی_صالحی "
سپهر
خیلی جاها این شعر پایین👇 رو که نوشتم دوستانم توهین برداشت کردند خواستم قبل نوشتنش این توضیح رو بدم که هیچ توهینی به هیچ شخصی در این شعر نمی بینم و به شدت دوستش دارم مدت های زیادی تو فیس بوک ...
اقا توهین نکن :))
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

امپر جان بامدادی 😉
کجایی بابا؟ نگرانتم. خوبی؟ بهتر شدی؟

پویا این را خواند
پوریا صادقی، سپهر، امیرمسعود فدائی، celine و امپرسیونیست این را دوست دارند
بامداد... بامداد... بامداد...
حق نداری زودتر از من بری پیش روح القدس یا حتی نزدیکش
۳۱ شهریور
میم
آغااااا، نیلوفر دلش برلت تنگ شده، برو یه کم سر به سرش بزار 😉
آره میخوندم الان پست تجاوزش رو .
هر بار پستاشو میخونم تن و بدنم میلرزه . الان با حالی که من دارم جرات ندارم نزدیکش شم :))
پوریا صادقی
شاد و سلامت باشی بامداد جان اینجور نگرانمون نکن دیگه
قربونت برم پوریا جان . الهی که سلامت و شاد باشی همیشه رفیقِ معرکه
خوب میشم حتمن . یه کم کش پیدا کرده ولی حتمن درست میشه :)
ممنونم از محبتت . خیلی خیلی ممنونم
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به به
نوفلِ جدید تو راهه🍀🍀
جدی؟ جای جدید یا همون عمارت قبلی؟
۲۷ شهریور
میم
قبلنا یه وقتایی که باید توی نوفل منتظر می‌موندم، میرفتم تو سالن شهرزاد 😅😂😂 ، زمستونا اونجا گرم بود و مسقف و تابستونا هم خنک. فک کنم حالا دیگه نمیشه از این کارا کرد، به تیر می‌بندنمون🤣
پس بعنوان نیروی نفوذی می تونیم روت حساب کنیم :)))
۲۹ شهریور
نیلوفر ثانی
https://instagram.com/nofelloshato.theater?igshid=133vtcbn80zdh 🎭 https://www.instagram.com/p/CFTxnj8gcnA/?igshid=1mk8d3kd7yrbb جهت اطلاع
ولی من اون ساختمون قبلیشونم دوست دارم، حس خوب، خاطرات خوب، ( کلا ساختمون های قدیمیو دوست دارم). کاش اونم بمونه.
۳۰ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آخی یادش به خیر، یکی از بزرگترین حسرت‌های زندگیم اینه که سر این نمایش، عینکمو جا گذاشته بودم، اینم که همش سیاه‌سفید، نصفشو که کور شدم تا ببینم، نصف دیگه شم چشمامو از خستگی بسته بودم ☹️

پ.ن: چرا دسته بندی ای با عنوان «بی‌ربط» یا «چرت و پرت» نداریم؟
حیف من اون سال از دستش دادم این نمایش ژاپنی رو ...
۱۱ شهریور
پوریا صادقی
...
آقا میشه یه بغل مجازی بدین به ما؟
چنین خوب چرایی واقعن؟
۱۱ شهریور
محمد مجللی
آقا میشه یه بغل مجازی بدین به ما؟ چنین خوب چرایی واقعن؟
اقاجان، یرای شما بغل واقعی دارم
باید خودتو ببنی تا عمیقا درک کنی خوب چیه، پرستار جان
۱۱ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بی ربط

امروز یه دفتر پیدا کردم که توش جملاتی رو از جاهایی یادداشت کردم. اول اینکه خودم هیچی از این دفتر یادم نمیاد، ولی دستخط قطعا مال منه. دوم، مرجع خیلی از جمله ها رو یادداشت نکردم، که احتمالا نشون میده هنوز به دوره ی پایان نامه نویسی نرسیده بودم و به اهمیت ارجاع دادن پی نبرده بودم. سوم اینکه، یه چیزایی نوشتم که الان برای عجیبه و همش فکر میکنم آخه چیِ این جمله برام جالب بوده! و متوجه میشم خیلی تغییر کردم. و چهارم، هههههههی روزگار! لحظات فراموش شده ی زیستم رو زیسته‌ام؟!
پ.ن: یکی از جمله ها-که همچنان برام جالبه- اینه: عاقبت یک روز آدم با کارهای نکرده‌اش تنها می‌ماند.
وای چه جمله ترسناکی‌هم بود‌...
۱۳ مرداد
نفیسه نوری
احتمالا اگه مونده بودم تو اون کلاس، و ادامه ی اون اتفاقات الهام بخش بهم برخورد کرده بود الان خودمم یه چیزی شده بودم و شماها میتونستید بهم افتخار کنید :))))) حیف شد دیگه :))))
همونطور که جناب صادقی گفتن . ماها همین الانشم بسیاااار به شما افتخار میکنیم خانم نوریِ عزیز :)
۱۳ مرداد
نفیسه نوری
عه 😍 نه، ولی میشناسمشون و یه مدتم اونجا میرفتم. اینی که گفتم مال کلاس استاد ختایی بود.
چه عالی👌🏻👌🏻
۱۳ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
‎ببین به اشکت... آرایشِ خراب شده
‎به استخوان خودت فکر کن که آب شده
‎به بغض خود بنگر، نی! به خشم خود بنگر
‎به چین افتاده زیر چشم خود بنگر
‎ببین به گیسویت، ناخنت، به لب‌هایت
‎ببین به گریۀ آرام کنج شب‌

‎مباد بوسه زند بازوان لختت را
‎که خانواده پسندیده دستپختت را
‎برقص تا که شود سطل و دیگ دیوانه
‎نریز بغض خودت را در آشپزخانه
‎نریز شادی را بین سطل ... دیدن ادامه ›› آشغالی
‎نمان تبسم خود را درون یخچالی

‎کمی به فکر سر و صورتت، تنت استی
‎کمی دگر به غم دیگ پختنت استی
‎هنوز در سر، میل عروسکی داری
‎اگرچه در شکمت باز کودکی داری
‎چه زود در گرو نان و دیگ و کاسه شدی
‎چه زود صاحب یک روستا نواسه شدی

‎به پشت آرایش، پشت پرده، در خانه
‎هنوز گم شده‌ای پشت متن مردانه
‎ببین به قلبت؛ بسیار ناامید شده
‎ببین به مویت که ناگهان سفید شده
‎همیشه دوست تو عطر نان گندم بود
‎همیشه نام تو در بین نام‌ها گم بود

‎دو لحظه صبر
‎سوالی به یادم آمده است
‎نامت چیست؟

‎رامین مظهر
(با اندکی حذف)
کار رو هم دیدین خانم سردلی؟
اگر اره، چطور بود؟
محمد مجللی
سلام خیلی ممنون 👌
🌸🌸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید


تمامی الفاظ جهان رادر اختیار داشتیم و
آن نگفتیم که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
آزادی!
ما نگفتیم
تو تصورش کن!

احمد شاملو


پ.ن: آیا نسبت به زندان‌بانانِ خود، نوعی سندروم استکهلم گرفته ایم؟
والا حقیقتش بنده سندروم استکهلم رو منتفی می‌دونم! ما سراسر نفرتیم و نخواستن، منتها کاری که به مرگمون منجر نشه از دستمون بر نمیاد...
میم
اگه از شخص من می‌پرسید، من اون کتاب رو دست کم ۱۰ سال پیش خووندم و الان چیز زیادی درباره ی سایر انسانها یادم نیست، ولی هر سه گزینه ی دیگه به نظرم مقصر هستن، نه فقط یکی شون. جدای از این، چه سوال ...
سوال کلی بود و برای هر کسی که بخونه و دوست داشته باشه جوابی بده با بهش فکر کنه.

سایر انسانها اونایی بودن که از مزارع دیگه میومدن و مستقیم به خونه ی خوکها می رفتن، بازی می کردن، می نوشیدند، معامله می کردن تا نهایتا خوکها شبیه اونها شدن.
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بارها شسته ای، نخواهد رفت
ردّ خونِ من است روی تنت
نعش‌ِ یک ببرِ منقرض شده ام
وسطِ بیشه‌زارِ پیرهنت

از کتاب «سرخپوست‌ها» حامد ابراهیم‌پور

پ.ن: به یاد تیر۸۸ ، آبان ۹۸ و هر روز دیگری که رد خونی قلب ما را فشرد
پهلوان زنده ای از آخرین خوان در نیامد
استخوانی سالم از تابوتِ زندان درنیامد

زیر و رو کردیم جبب پاره ی تقویم ها را
زیر و رو کردیم چیزی جز زمستان در نیامد!

زیر و رو کردیم و جز تزویر و خون، چیزی ندیدیم
عاقبت از این مسلمان ها مسلمان درنیامد!

اشک ... دیدن ادامه ›› ها را کاشتیم و منتظر ماندیم ، اما
جز گلِ آه از دهان سردِ ایران در نیامد

آن عصای کهنه آخر لا به لای موج گم شد
آن یدِ بیضا سرانجام از گریبان درنیامد

پیرهن ها کورمان کردند و حافظ گول مان زد
یوسفِ گم گشته از چاه عزیزان درنیامد!


حامد_ابراهیم_پور
از کتاب سرخپوست ها
این چنین مقدر شد: خَلق بی‌نوا باشد
خوشه سهم ارباب و‌ خشم سهم ما باشد

تخمِ آه پاشیدیم، اشک را درو کردیم
بعد از آن چه فرقی داشت، صیف یا شتا باشد؟
.
.
راه گله را جز ما هیچ‌کس نمیدانست
گرگ اهل آبادی ست! باید آشنا باشد
.
.
.
«سرخپوست‌ها»
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ول کنید اسب مرا،
راه توشِه ی سَفرم را و نمدزینم را
ومراهرزه درا
که خیالی سرکش
به دِرخانه کشانده ست مرا.


تکه ای از «دل فولادم» ، نیما

دیروز زادروز سهراب شهید ثالث بود، کارگردان فیلم محبوبم، طبیعت بی جان. یادش گرامی
آزادی
آزادی؟
کدامین آزادی؟
آزادی اسبی ست خسته و لنگان
که هر روز گلوله‌بار‌َش می‌زنند.

سرزمین؟
کدام سرزمین؟
آن سرزمینی که هر روز به غارتش می‌برند؟
آن دشتی که برهوتش کرده‌اند
یا آن شاخه ای
که تخته ی تابوت شد؟

کدامین است؟
آن سنگ و آن خاک ... دیدن ادامه ›› و آن چشمه و ریگی
که بند و زندان زاییده است.

نمی‌دانم میهن کدام است!
آزادی کدام است،
نمی‌دانم!

آن جویباری که در روز روشن
سرچشمه اش را غارت کردید؟
آن معشوقه ای که در خواب
چشمهایش را دزدیدید؟
آن ابری که پیش از باریدن
بارانش را به تاراج بردید؟
یا آن ماهی
که شب چهاردهش را ربودید؟

آزادی اسبی‌ست خسته و لنگان
که هر روز گلوله‌بارَش می‌زنند.


شیرکو بیکس
ترجمه بابک زمانی

پ.ن. البته برگردان های دیگه ای هم موجوده ولی من نمیدانم کدام به متن کردی نزدیک تر است.
در سرزمین من
روزنامه ها لال به دنیا می آیند،
رادیو: کَر،
تلویزیون: کور!
و او که می پرسد: چرا؟
لال اش می کنند و می کُشندش
کَرَش می کنند و می کُشندش
کورش می کنند و می کُشندش
در سرزمین من!


« شیرکو_بی_کس »
از کتاب سلیمانیه و سپیده دم جهان
شب فرا رسید
و شیری در لانه اش به این فکر می کرد
که چه سان فردا روز
به پلنگی که در این نزدیکی است بتازد
پلنگ در این فکر بود
که چگونه پوست روباه را بکند
روباه نقشه می کشید
که به چه طریق
از پرچین های مزرعه بگذرد
و جوجه کبوترهای ... دیدن ادامه ›› خفته در آشیانه را به دندان بکشد
کبوتر اما
در این اندیشه بود
که چگونه می توان
دست شکارچی و پرنده و حیوانات جنگل را
در دست هم بگذارد؟
چگونه می توان؟
.
.
.

.
.
.
من تنها غریبه ی خانه ام نیستم
خانه نیز غریبه است در این محله
محله نیز غریبه است در این شهر
شهر نیز غریبه است در این وطن
وطن نیز غریبه است در این جهان
و جهان نیز ...
غریبه است در این روزگار ...
.
.
.
شیرکو_بی_کس
ترجمه: بابک_زمانی
من از این سرزمین چه خواستم
جدا از تکه‌ای نان
گوشه‌ای سرشار از اطمینان
جیبی سیر...
و
مشتی آفتاب آرام...
بارانی از دوست داشتن و
پنجره‌ای باز به سوی آزادی و عشق
من بیش از این چه خواستم
که هرگز...نبود.
تا که نیمه شبی
دروازه‌ای را شکستم رفتم
برای همیشه رفتم...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید