تیوال mahaya | دیوار
S3 : 19:44:34
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
من الان اونجام ...
در جبهه شرقیِ میدان بهارستان خیابان جلایر جلوی ساختمان شماره ۱۱۱، دیگر دارد غروب می شود ،چراغ های خیابان روشن شده است. از فورد سیاه بیرون می آیم ، پرچم رنگ باخته ای به دست دارم ، به سختی از دماغه ی فورد بالا می روم و بر روی سقف می ایستم و فریاد می زنم: از خفا به ما شلیک می شود ، ما در خون می غلتیم ، هیچ کاری از دستمان بر نمی آید جز این که روزی نظامات بر قرار شود .
فرار کن از قلب
از خونی که بریز و بپاش دارد:
خودکاری که گلوله را نوشت
کاغذ را سوراخ کرد
نیزه‌ها
تا نِی
فرو رفته‌اند در گلو
و حلقه‌ی "ط"
زخمی شده بر گردن طناب
فرار ... دیدن ادامه » کن از این کلمات
از شاعری که تنها
خون رفته‌ است از او
(قرمز اما هنوز به او نمی‌آید)
دهانم پُر است
از دود
از حرف‌های اضافه
از لوله‌ی تفنگ
قلبم
جوجه تیغیِ لالی است
که سطرهای ناگفته
از همه جاش بیرون زده‌اند…


" #علی_اسدالهی "
۲ روز پیش، یکشنبه
خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است
باری از خون ، پهنه ی برزن و میدان سرخ است
ده به ده ، پرچم خشم است که بر میخیزد
مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است
تا گل خونی فریاد در این باغستان
ساقه از ضربه ی شلاق زمستان سرخ است
وحشتی نیست از انبوه مسلسل داران
تا در این دشت ، غرور کینه داران سرخ است
روسیاه است اگر این شب مردم کش بد
تا ... دیدن ادامه » دم صبح وطن ، سینه ی
یاران سرخ است
با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است
ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است

ایرج جنتی عطایی
۲ روز پیش، یکشنبه
در این غوغای مردم کش
در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن
ولی از مرگ شب گفتن

" #ایرج_جنتی_عطایی "
۲ روز پیش، یکشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گاومون زاییده
ایده ،ایده ایست درخشان : تصویر دو دنیای درون زهدان و خارج آن ؛ دنیای جنینهای دوقلویی که هنوز به دنیا نیامده و درباره زندگی و مشکلاتش گفتگو می کنند و از سویی دنیای واقعی زوجی از طبقه کارگر که برای تامین خرج زندگی به اجاره رحم زن روی آورده است. نگاهی دغدغه مند از مسائل روز.
قصه در ابتدا دارای کشش کشف است.اینکه این دو موجود با آن حرکات و صداها چه هستند؟ با کمی تعریف از پیشینه ، مشخص می شود که اینها دو جنین در رحمی اجاره ای اند. علیرغم ایجاد گرهء همخون نبودن دو کودک ، لحظه به لحظه رنگ و لعاب نمایش کم و بی رمق شده و با بیان مونوتون وارش باعث افت ناگهانی ریتم می گردد و تلاش متن برای بقای نمایش بی اثر است.
با آگاهی از وجود دو جنین با فطرت پاک و دست نخورده و عاری از دروغ و ریا و توقعِ "شنیدن حرفِ راست از بچه " ، انتظارِ مخاطب بر این می رود ... دیدن ادامه » که قرار است با رک گویی و صداقت ، حقیقتی را از زبان کودکان بشنود. اعداد روی بشکه ها نیز نویدِ شنیدن حرفهای فروخورده ای را می دهد که دغدغه جامعه است. اما در عمل حرف شنیدنی و جسورانه ای شنیده نمی شود . نومیدانه درمی یابیم که با نمایشی مبارز و حق طلب روبرو نیستیم. تنها تاکیدی که مدام از زبان یکی از جنینها به گوش می رسد عدم دریافت حقوق است چندین بار نیز تکرار می شود،حرفی که یکبار شنیدن آن هم کافی است و امید شنیدن حرف تازه ، محکم و شیوا به دیوارِ یأس میخورد. گویی تقیه و خودسانسوری گریبانِ همه ،حتی فرشتگانِ معصوم را هم گرفته است. این ایجاد سرخوردگی ضربه بزرگی است بر نمایش.
پس درام را محدود فرض می کنیم قرار نیست نمایشی مطالبه گر ببینیم. فقط وجودِ خانواده ای کم بضاعت و دو جنین که احتمال دارد یکی از آنها مالِ خود زوج باشد. اما همین را هم بدون بهره گیری از تکنیکهای تئاتریکال با لحنی که تکلیفش معلوم نیست گاهی جدی و گاهی کمیک بیان می کند. تقابل دو کودک؛ یکی از خانواده ضعیف و دیگری از قشر مرفه. اما نه این و نه آن هیچ کدام نماینده خوبی برای قشر خود محسوب نمی شوند هیچ یک در مقام کنشگری قوی و مستحکم ظاهر نمی شود که حرفشان شنیده شود. اساساً درگیری ایجاد نمی کنند. بزرگسالان هم که با نمایش فیلم ،دنیایی واقعی را بازتعریف می کنند به زیاده گویی و بی منطقی دچار اند. به طور مثال پزشک سونوگرافی - گویی بی اطلاع از دانش پزشکی - به صورت سربسته از تولیدی قبل ازتولید می گوید و در ادامه نیز بود و نبودش توفیری ندارد چرا که تنها بازگو کننده آن چیزی که است که مخاطب خود دیده است.
طراحی های حرکات ، دکور، لباس، نور و گریم نه تنها کمکی به تعریف قصه نمی کند که حتی تاحدی بی سلیقگی و شلختگی هم در آن دیده می شود. مشخصاً درگریم وجود سبیل برای دو جنین و موهای نیمه تراشیده ، بیننده را در ارتباط گیری با کاراکترِ ساده و بی آلایش کودک منفک می کند.
در انتها جنین متعلق به قشرِ ضعیف علیرغم وجود ناخواسته خود دست بر حذف خودخواسته می زند و عطای دنیای بیرون را به لقایش می بخشد. مگر نه اینکه این مرگ و این سرکوب و انتخابِ شکست باید برای تماشاگر جگرسوز و جانکاه باشد فرشته ای معصوم که ساعتی با او و دنیایش بوده ایم قرار است بمیرد. اما عدم الصاقِ با صحنه ، عدم ارتباط گیری صحیح باعث آن می شود احساساتی به غلیان و دلی به تپش نیفتاده زخمی ایجاد نشود.
"مادر نزاییده" نمایشی است که پتانسیل خوبی از ایده ای عالی دارد برای ایجادِ یک فضای دیالکتیک از مسائل روز ، که در اجرایی نامنسجم ، ناقص و مرده ، سقط می شود.

پ.ن: بسیار زیاد از حضورِ دکتر نصرتی و جناب سلیمان زاده استفاده کردم و درس یاد گرفتم
خوندنت جذابه ماهایای عزیزم
۲ روز پیش، یکشنبه
@محمد جواد: یکمی دیگه طول بکشه فقط همیاری میمونه که اضافه بشه ، حالا خود دانی :)))
دیروز
دقیقا :)))))))))))))
اصن قرار میذاریم میریم رستوران ، میبینیم آقای عمروآبادی زودتر از ما اونجا نشسته :))
دیروز
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
mahaya
درباره نمایش مانستر i
نمایش با ارائه دکوری که به جزئیات دقیقی پرداخته و اجرای موزیک فانتزی در شروع، توجه مخاطب را برای دیدن یک اثر جذاب ،جلب می کند .افکتهای صدا اعم از تلفن پیغام گیر و باز و بسته شدن درب و... و موزیک دلهره و اضطراب، اگرچه دارای تازگی و خلاقیت نیست ولی کاملاً به جا و گویا است.
بازی های هر سه بازیگر بسیار قابل ملاحظه است و نشان ازبرخورداری آنها از توان بالای بدنی و حرفه ای دارد. بازی در نقش معلول ذهنی و حرکتی اشراف کامل بر بدن را می طلبد که بازیگران در عین کج و کولگی صورت به خوبی کلمات را ادا کرده و با بازی خوب و تمرین شده تماشاگر را به دنیای درونِ عقب ماندگی می کشانند.
اما متن و قصه را با 2 (و احتمالا بیشتر) دیدگاه می توان بررسی کرد:
دیدگاه اول همان که در خلاصه هم هست : قصهء زن و شوهری با معلولیت جسمی و ذهنی که آماده رفتن به تولد هستند و نصاب پرده وارد منزلشان ... دیدن ادامه » می شود... و زن (ایزابل) در بازی تصنعی در را قفل کرده و درصدد تنبیه نصاب بر می آید چرا که نصاب(یوتا) در یک زمانی در هنگام تعمیر شوفاژ مطب دکتر خانواده ، دستش را به جای دستمال با پسر(عروسک) خانواده پاک کرده است و در نهایت یوتا که در خانه حبس و عصبانی شده است با تکه تکه کردن عروسک باعث از کنترل خارج شدن ایزابل شده و توسط وی کشته می شود.
با این برداشت، متن به شدت دچار مشکل است. آیا می توانیم بپذیریم یک معلولِ ذهنیِ معصوم از پسِ قتلی چنینی هولناک بر بیاید و از او یک هیولا ساخته شود.
در تعریف کم‌توانی ذهنی یا عقب‌ماندگی ذهنی آمده است که اختلالی است که با عملکرد هوشی زیر حد طبیعی و اختلال در مهارت‌های انطباقی مشخص می‌گردد. فرد کم توان یا عقب مانده ذهنی کسی است که توانایی و استعداد کافی برای یادگیری ندارد، در درک امور مربوط به زندگی دچار مشکل است، مهارت مناسب برای زندگی روزمره را ندارد و بهره هوشی اش پایین ( معمولا کمتر از ۷۰) است
سوال اینکه آیا یک فرد با معلولیت ذهنی در این حد می تواند برای انتقام برنامه ریزی و اقدام کند؟ و یا اینکه یک معلول ذهنی با آیکیوی زیر 70 آیا از توان ایفای نقشِ یک بازیگر در آن حد عالی که حتی یوتا را به اشتباه اندازد بر می آید؟
اکثر ناتوانهای ذهنی دارای ناتوانائی‌های حسی یا حرکتی یا صرع نیز هستند. نمی توانند به خوبی حرکات بدنشان را سازماندهی کنند و یک چهارم این افراد به دیگران وابسته هستند. پس آیا یک زنِ معلول ذهنی و حرکتی ،آن هم با چنان جثهء نحیفی، توان و قدرتِ کشتن یک مرد جوان و قوی هیکل را با چاقو در نبردی تن به تن دارد؟ این کم رسایی قصه جدا ازین است که از لحظه ای که ایزابل علت قفل کردن در را از زبان عروسک می گوید تا آخرِ داستان را می شود تا حدودی حدس زد.
و ازهمه مهمتر اینکه آیا در جامعه ای که با نبود زیرساختهای مناسب، معلولانش هر روزه با مشکلات کوچک و بزرگ درگیر بوده و نیاز بیشتری به همدلی با آنها و دوری از نگاه ترحم و تبعیض دیده می شود، آیا این مدل داستان پردازی و هیولاسازی پسندیده و انصاف است؟

اما دیدگاه دوم که محتملتر است (یا لاقل ترجیح میدهم کورش شاهونه مد نظرش این بوده باشد) قصهء وجود کم توانهای ذهنیِ درونی (و نه ظاهری) است که علیرغم معلولیت ، خانه را خود اداره می کنند مشخصاً ایزابل امور اصلی را هدایت و جاناتان با او همراهی می کند. فقط یک پزشک از بیرون از خانه کارهای روزانه را به آنها یادآوری می کند.آنها به تلویزیون و بازی در نقش های عجیب علاقه دارند. خرس پارچه ای را پسر واقعی خود می دانند؛ امری تخیلی که فقط خودشان با آن ارتباط دارند و هرکه را که به امر محبوبشان اسائه ادب کند حبس کرده به راحتی به هلاکت می رسانند. یوتا که هم اسم بیشترِ مردم شهر است یک فرد عادی است. یوتا هرکس می تواند باشد. اشتباهِ او فقط این است که دنیای عجیب این کندذهنها را قبول ندارد و فقط می خواهد به امور خود و مادرپیرش برسد و سرش را تنها بابت یک اشتباه بی اهمیت می بازد. هیولا خودِ گودمن ها هستند. (در تصویرعکسهای روی دیوار هم جای صورت افراد ، ماسکهایی دیده می شود.) کسانی که در نبود عقل درست و حسابی سازِ حماقت کوک می کنند و هرکه را با آنها در این حماقت نرقصد(هرچقدر هم تلاش کند) به عنوان دشمن معدوم می کنند.
مانستر مجموعه ای است طراحی و حساب شده از بازی ، دکور، موزیک، لباس و میزانسن که از یکپارچگی و توازن خوبی برخورداراست و با ریتمی متناسب ، هماهنگ و شسته رفته به عنوان یک اثر قوی و هیجان انگیز موجب همراهی تماشاگر تا پایان کار و تحسین وی می شود.
چقدر نقدتون خوب بود
فقط به نظرم اون گزینه احتمال کاهش جذابیت یا افشا رو بهتره فعال کنید
۲۸ دی
محمدجان حدسم خودتی..
۲۹ دی
محمدجواد جان ، بی من و مجللی جان ، از گلوتون پایین میره؟ )) من در جناح توام جای شیشلیک ، وعده کنیم ساندویچ سعدی
۳۰ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از روزی که این کار رو دیدم میخوام مطلبی براش بنویسم ولی دست و دلم به نوشتن نمیره ... حالِ ناک اوت شده ای در رینگ بوکس را دارم که هم گیجه از ضربه ای که خورده هم عصبانیه و درعین گیجی ضربه بعدیش رو مرور کنه و هم توانِ بلند شدن نداره ...
.....
متن ابزورد شاید از یک سو از سخت ترین و از سوی دیگر آسان ترین انتخاب ها باشد در ساخت نمایش.
سخت زیرا که به سبب نبود قصه و روایت به معنای عام در آن، همراه کردن تماشاگر با جریانِ نمایش پیچیده تر می شود. پرداختن به پوچی و نمایش بیهودگی لبه تیغی است که می تواند نمایش را به ورطه هذل و بی محتوایی نزدیک کرده و نتیجه اش فاجعه شود.
و آسان بدین معنا که به جهت عدم وجودِ منطق خاصِ نمایشهای قصه محور و نبود روابط علی و معلولی به طور کلی، هر آنچه که بر صحنه می رود را می توان با تصمیم و خواستِ متکی بر نمایشِ پوچی و هیچ انگاری لاپوشانی کرد ... دیدن ادامه » و همه کاستی ها را بر گردن از مو باریکترِ ابزوردیسم انداخت.
نمایشِ مرادی اما ازین ورطه جان سالم به در می برد و با ظرافت و شناخت دقیق ، متن سختِ یونسکو و مقصودِ وی را بدون آنکه دچار لودگی و مسخرگی شود به عرصه می آورد. ریتمِ بدون سکته ، دکور ساده و موزیک زنده از جذابیتهای این کار برشمرده می شود. همچنین از بازی های روان و بیانِ جذابِ بازیگران نباید غافل شد. نقش کلیدی عملکرد بازیگر در یک نمایش ابزورد و سنگینی ِ بارِ بی معنایی ظاهریِ نمایش بر بازیگر ، از چنان اهمیتی برخوردار است که چنانچه بازیگر بد عمل کرده ، توجیه نباشد نتیجه اش خستگی و بی حوصلگی تماشاگر خواهد بود.در این راستا بازی و تلاش خانمها نوربخش و زرین پور را می توان ستود.
پایانِ بدون رورانس برای تاکید بیشتر بر دورِ باطلِ اضطراب و تشویش متافیزیکی ، نیزانتخاب مناسبی بود که نمایش به خوبی از آن بهره برده است.
در این عرصهء ناامیدی و بدگمانیِ در حـقیقت، پناه بردن از دنیای تلخ بیرون به رویای شیرینِ این نمایش را به امیدِ ایجاد حالی بهتر ،به دوستان توصیه می کنم.
من هم از این نمایش بسیار لذت بردم و تا حدود زیادی راضی بودم. اما متوجه‌ی ربط جمله ی «بعد از فاجعه آدم‌ها را ببینیم» با کار نشدم. ممنون میشم کسی توضیح بده.
۲۵ دی
@ mahaya
مردها را نمی دنم..
اما من دقیق ترین تحلیل ها را درهنگام دیدن نمایش
دارم، حتی شاید بتوانند تیر را از پایم بکشن بیرون..
اما غلط املایی و نگارشی و اسپیس و اسم و... دارم.
اینجاست که به خلقت خدا باید فکر کرد و درس گرفت..
الله اکبر الله اکبر الله اکبر..
۲۶ دی
@آقای مرادی عزیز،
ممنون از توضیحاتتون
۲۶ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک شمع دو شمع؟ همه شمع های شهر را
بسوزانم ؟
سوزَش خنک می کند دل سوخته را؟
#اشتباه
سپاس از تیوال بابت نوارسیاه درزمان درست وبه جا
۲۱ دی
....
زمین رخت عزای خویش میپوشید
زمان
_ته مانده ی نور را در جام خاک خسته مینوشید
فرو افتاده در طشت افق خورشید
میان طشت خون خورشید میجوشید
سیاهی برگ و پر بگشوده
پیچک وار
بر دیوار
... دیدن ادامه » میپیچید
شبانگاهان به گلمیخ زمان
شولای شوم خویش می آویخت
و بر رخسار گیتی رنگهای قیرگون میریخت.


در این تاریکی مرموز،شهر بی تپش مدهوش
چراغ کلبه ها خاموش
در این خاموش شب اما،
درون کوره ی آهنگری یک شعله سوزان بود
....

"حمید مصدق"
دیروز
آدمهای سرزمین من
زود به زود
جای زندگی و مرگ شان
عوض می شود
خیلی وقت است
هیچ کس
یک شادی از ته دل را
با چشمان خود ندیده
انگار خواب روشنایی را
دیگر ... دیدن ادامه » هیچ وقت نخواهیم دید

عصای پیرمرد همسایه
تلو تلو کنان
روی سنگ فرش خیابان نقش بسته
شاید زیر پایش
عزای ملکه مورچه هاست
که دل شان برای ما می سوزد
بغض،سپیدی درختان را
به سمفونی مرگ مبدل کرده
ابرهای سیاه و خاکستری
سایه شان را بر روی شهر
گسترده اند

دیگر زمستان هم
ذوق و شوق جوانی اش را
به همراه ندارد
نکند سپید ترین فصل سال
سلطنتش به تاراج رفته؟
تقویم برای همیشه
روز عزای عمومی پر درد است
و ماه هایش سال بعد
این طور نوشته می شود:
مهر،خون،آذر
نسل کشی،ظلمت چهل و یک ساله،اسفند.

#مجتبی
دیروز
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساندویچی خوش ظاهر و کم مایه
"شصت منهای یک" برگرفته از نمایشنامه "سقوط در کوه مورگان" نوشته آرتور میلر، قصه مردی است که درپی تصادف در بیمارستان بستری می شود و در این میان دو همسر وی که برای ملاقات احضار شده اند یکدیگر را دیده و نسبت به حضور هم واکنش نشان می دهند. دوگانگی احساسات درونی مرد ، همینطور رنج و حزن زنان و سرخوردگی دختر، و بحثهای روانشناختی خیانت دستمایه درام قرار گرفته است.
آرتور میلر به عنوان نویسندهء دغدغه مندِ مسائل اجتماعی ، جامعه معاصر و ارزش های رو به زوال، شناخته می شود. او در آثار خود، بینش اجتماعى‌اش را با دقت و ظرافتى مثال زدنى با نقاط ضعف و قوت شخصیت قهرمانان داستانش درمى‌آمیخت. بیشتر شخصیت‌های او قربانی بی‌عدالتی و بی‌رحمی نظام سرمایه‌داری بودند. آرتور میلر معتقد بود دنیایی از انسان‌ها در اطراف ما زندگی می‌کنند ... دیدن ادامه » که در برابر همه آن‌ها مسئول هستیم. در آثار او نیز نوعی احساس مسئولیت نسبت به انسان‌ها نهفته است. آثار آرتور میلر با تأکید بر نقش خانواده، اخلاق و مسئولیت‌پذیری فرد، بازگو کننده فروپاشی روزافزون جامعه مدرن است.
فضای نمایش "شصت منهای یک" به گونه ای طراحی شده است که بخشی از آن در دنیای رئال و بازگو کنندهء قصهء میلر و بخشی دیگر در دنیای اکسپرسیونیستی درون شخصیتها و حالات روحی ، قضاوت و داوری آنها دراماتورژ شده است. پیچیدگی حرکت در بین این دو فضا ، چالش اصلی اجرا محسوب می شود که در عین قصه پردازی ، تصویرگرِ درگیری‌های اخلاقی انسان معاصر و معضلات جوامع مدرن نیز باشد. کاری صعب و سخت که متاسفانه نمایش از پس آن برنمی آید . البته که کارگردان تمام سعی خود را در بکار بردن تکنیک‌های تئاتریکال معطوف می‌کند تا این خلاء در اجرا را بپوشاند و از این میان می توان به طراحی اغراق آمیز نور ، لباسهای غیرمرسوم و دکورِ خشک و گریم عروسکی اشاره کرد. اما با وجود تمام این تلاش‌ها ، ضرورت تغییر و تبدیل فضای نمایش، در سطح می‌ماند و دراماتیک نمی‌شود. نوعِ اجرای مکانیکی و زمخت و خط کشی های صحنه-که نشان از آگاهی و دانش نویسنده از فضاها دارد- و توجه دقیق به فرم و هوشیاری انتخاب قالبها و تصویرسازیِ بهره مند از جذابیتهای بصری ، همه و همه توجه و تمرکز مخاطب را به خوبی به خود معطوف می کند اما این جذابیت اولیه ، با تکرار و تأکید بیش از حد بر آن ، بدون اتصال به درام باعث یکنواختی و دلزدگی شده و ابتر و ناقص باقی می ماند گویی اجرا در بخشهایی بدون بارِ محتوا و همچون ساندویچی خالی ، مضمونی را در لایه های خود در برندارد ، ضعفی که باعث ایجاد گپ در نقطه اتصال فرم و محتوا می شود. در همین راستا در انتهای صحنه پرده ای نیمه شفاف دیده می شود که بخشی از اجرا در پسِ آن شکل می گیرد. امکانی که با تکیه بر نور پردازی به خوبی می تواند در جهتِ بیان بخش درونی و ذهنی اثر مورد استفاده قرار گیرد لیکن عملاً کمک زیادی به این تعلیق نمی کند.
استفاده از دو بازیگر برای یک کاراکتر با هدف نمایشِ هردو وجهِ واقعی و درونی شخصیتها با تأمل تعیین شده است لیکن تنها کاراکتر لایمن به عنوان مرکزیت قصه و نقطه قابل اهمیت مورد پردازش قرار گرفته ، قضاوتها حول رفتار و روحیات وی صورت می گیرد و در عمل دیگر شخصیتهای دوگانه، کارکرد یکسانی را به نمایش گذاشته و به لایه های درونی ایشان به صورت مشخص پرداخته نمی شود و این تعدد ، تنها انرژی گیری ذهنیِ تماشاگر را نتیجه می دهد.
فضای ذهنی برزخ گونه و تفکیک این دو فضا درک بالایی از بازیگری را نیز می طلبد که این مهم نیز به خوبی منتقل نشده است لذا نوعی عدم یکدستی و یکپارچگی در بازیها مشاهده می شود.( به طور مثال در حالی که همسردوم (دلشادیان) بازی حسی و ناتورالیستی را ارائه می کند همسر اول (لاهوتی)ژست و بیانی فرمیک و تئاتری را برای نقشش برگزیده است.)
عسگریان به عنوان کارگردانی جوان و نوکار ، (با این اجرا) برخورداریش را از دانشِ نمایش و استعداد بالای اجراهای فرم محور و تصویرساز نشان می دهد و شایسته است او را در نیل به پختگی و ارائه اجرایی ایده آل همراهی نمود.
سلام
برداشت من از شخصیت های دوم، دوران جوانیشون بود، نه صرفا درونیاتشون.

با «ساندویچ خوش ظاهر کم مایه» موافقم.
۱۸ دی
@محمدجان برات خوشحالم که از بین همه انتخابها، کاری که انتخاب کردی رو دوست داشتی.
من هم کارهای آتی جناب عسگریان رو میبینم ، خوشبینم که با کسب تجربه ، ارائه های بهتری خواهد داشت.
۲۴ دی
دقیقا ...
به آینده بسیار خوشبین هستم
۲۴ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
mahaya
درباره نمایش لرز i
تکانه ای خیالی
نمایش لرز به دنبال طرح مساله ای است و در بیان آن دنیایی می سازد انتزاعی که از همان شروع نمایش با وجود درب افقی، تماشاگر را از وجود دنیای غیرواقعی اش آگاه می سازد. زن و مردی در قالب خانواده که برای دستیابی به هدفشان که بهترین نویسنده و هنرپیشه شدن است متکبرانه اقامت در منطقه ای دور و تربیت متفاوت پسرشان را انتخاب کرده اند و برای این بهتر شدن قربانی می دهند. خواه قُل خوب خواهرها، خواه پستچیِ بداقبال و خواه شخصیت و روح پسر. پسری که همه چیز را به او وارونه نشان داده ، او را مجبور به تشویقِ نمایش مزخرفات و عالی دانستنش نموده اند. تربیت او چنان است که حتی در انتخاب یکی از خواهرهای خیر و شر ، شر را بر می گزیند. پسری که تمام آرزویش داشتن خرِپلاستیکی است، نابالغی که تنها فرمانبردار است. پسری که حتی با وجود بازگشت خیر و بازنمایی راه نجات ، مرگ ... دیدن ادامه » و زوال و حماقت را بر می گزیند.
سبک رئالیسم جادویی که علیزاده برای متن و اجرایش انتخاب کرده است لازمهء بیانِ این نوع قصه است. در این سبک، واقعیت و واقع انگاری با نوعی وهم آلودگی می آمیزد و در این آمیزش، غالبا اوهام غلبه می یابند. این وهم زدگی رئالیسم جادویی، بعضا آن را به سوررئالیسم نزدیک می کند. دنیایی که در رُمانهای گابریل گارسیا مارکز نیز با آن روبروییم. از سویی با تصویر موهومی خورده شدن دخترِ شرور توسط خواهردوقلویش روبروییم از سویی دیگر با بحث ظریفِ تربیت و ریشه یابی مشکلات والدین در کودکی. تصاویر رویاگونه ای با بازگشت دخترِ خوب بعد از مرگ و تصاویر دنیای واقعی همچون گرسنگی و دلتنگی و حضور مهمانان جهت تسلیت مرگ کودک. هرچند منطق دقیق و عقلایی بودن خاصِ واقع گرایی، از این نوع سبک انتظار نمی رود لیکن رعایت حداقلی این مرز به منظور باورپذیری قصه لازم و ضروری است. چراییِ تغییر جهت پدر از عنصر قدرت به فرمانبرداری دختر شرور ، چراییِ همراهی مادرِ خودخواه با پدرِ جامانده از مسابقه ، چراییِ انتخاب بازگرداندن دختر خیرخواه ، چراییِ برگزاری مهمانی باوجودِ عزلت گزینی و عناصری از این دست تماشاگر را حتی با بخش واقعیِ قصه همراه نمی کند.
صراحت و غیر چالشی بودن برخی عناصر نیز اگرچه به منظور گره گشایی و رفع ابهام قصه است از جمله تعریفِ دقیق خیر و شر خواهران ، بیان واضحِ آرزوی داشتن دنیای بهتر، بیانِ آشکارِ پسر در ردِ دنیای بیرون ، بیانِ زشتیِ خودمحوری در راهِ رسیدن به موفقیت و.... نه تنها کمک زیادی به رفع ابهام داستان نمی کند که رمزآلودی و خیال انگیزی فضای قصه را نیز خدشه دار کرده است.
لرز را (جدا از بازی نیکان راست قلم) می توان نسخه دیگری از "مشق شب" امیرنجفی محسوب نمود. چه از لحاظ انتخاب سبک بیان و چه از منظر قصه . هر دو تحکمِ قدرتِ مسلط و ضعف مظلومِ محدود و در نهایت شورش و عصیان عنصرِ مستضعف و مرگِ مستبد را به تصویر می کشند.
بازی به اندازه و خوب بازیگران خصوصا میثم نوروزی ، طراحی لباس و افکتهای صدا در این نمایش قابل ملاحظه است لیکن انتخاب و یا گریم و یا شاید نوع بازی سعید دشتی مناسب این سبک اجرا نیست. گریم ، گویش و بازی او به گونه ایست که مناسبت بیشتری با یک نمایش حماسی پهلوانی دارد تا اجرایی سورئال. با این همه نمایش لرز به عنوان نمایشی دغدغه مند ، مسأله پرداز و تصویرگر، قابل احترام و توجه است.
چه کرده ای استاد mahaya؟
۰۹ دی
Mahaya خانم
من می دونم شما دوتا موفق نمی شید، من می دونم..
۱۱ دی
سپاس از حضورتون .
۱۳ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گروه اجرایی ضمن خسته نباشید لطفا املاء اسم مارگریت "دوراس" (Duras) و در خلاصه کلمه طبقِ (نه طبقه) را هم اصلاح فرمایید. بعد از "زن و شوهری... " حرف "که" هم اضافه است.
سلام بله حتما لحاظ میشود
۱۲ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بندبازی هنرمندی در صحنه
نمایش برداشتی است آزاد از رمانی با همین نام. قصه ای که می تواند هر قصه دیگری باشد ، هر یکی بود یکی نبود دیگری هم باشد فرقی در نتیجه وجود ندارد. مهم شیوه بیان است. قصهء سادهء کسی که در کودکی و نوجوانی اش بحرانهای نه چندان پیچیده ای وجود داشته و مدرسه و جامعه مسیرهای جدیدی را پیش پای وی می گذارد و مسیر تحول از بی هنری تا هنرمندی را به شکلی نه چندان خاص و مهم طی می کند.
متن لاغر و داستانی ساده - براشت شده از رمان پیچیده و جذاب جیمز جویس- مشکلی است که نمایش دچار آن است. فرم و اجرا به عنوان خدمت دهندهء به متن چنان ارجح و پررنگ است که هرآیینی را به عنوان نویسنده و کارگردان در نوشتن دچار ایجاز کرده است. البته که با وجود این موضوع از ارزش کار در مجوع کاسته نشده است. ایدهء اجرای صامت و نوشتارِ موجز در پس زمینه ، دکور خلوت ، توانایی، تسلط ... دیدن ادامه » حرکت در صحنه و میمیک جذاب ایمان صیادی و بازی خوب برهمنی ، همراهی گیتار خوش صدا و ریتم مناسب و جریان روان نمایش، اجرایی دیدنی ، طناز و دلچسبی را ساخته است. هرآیینی اجرایی را به صحنه آورده که چشم نواز است جذابیتی به مانند دیدن اجرای بندبازی در سیرک که درهمان سالن باقی می ماند.
mahaya
درباره مونولوگ نقل مکان i
نقل مکان نمایشی است مونولوگ با اقتباس از رمان دارالمجانین جمالزاده. رمانی که جمالزاده خود در دیباچه در باب نگارشش اشاره می کند که در ازای باقی پولش، کتابچه ای لوله کرده از پیرزنی درمانده دریافت می کند. دست نویسی از محمود نامی که خود را به دیوانگی زده تا در دارالمجانین اوقات بی دغدغه ای را بگذراند و بعدها در پیِ پشیمانی برای فرار و رهایی از این زندان خودساخته دست به هرکاری -از جمله نوشتن این شرح حال – می زند.
فاطمه محمودی در بازنویسی قصه اش با لحن و کاراکترهای رمان کمترین فاصله را رعایت کرده و با وفاداری نسبت به کلیت قصه برداشت خود را در متن گنجانده است. وی به جای شلوغ کردن صحنه، با انتخابی هوشمندانه در جهت تمرکز هرچه بیشتر، تمامی شخصیت های قصه اش را در تک بازیگرش(امیر شمس) گرد آورده است.
امیر شمس بازیگری که به حق از استعداد بالایی از جمله صدای ... دیدن ادامه » رسا ، بیان پُر کشش و بدنی منعطف و ورزیده برخوردار است، در یک ساعت بیانِ متن ثقیل و رفتن از دل نقشی به نقشی دیگر، با هنرش کاری سخت و صعب را به نحوی حرفه ای و منضبط به رخ می کشاند.
محمود شخصیتی نیمه مجنون که با بازتعریف سرگذشتش از خانه پدری تا دارالمجانین دنیایی جذاب برای تماشاگر می سازد. دنیایی که در عین وجود منطق و وسواس و جبر به عنوان عاملِ جنون ، دنیای لاقیدی و عشق و پاکباختگی است.
دنیای محمود را دیوانگان احاطه کرده اند؛ از پدرش که با باختن اموال خود را با تریاک معدوم نموده، رفقایش رحیمِ مجذوب یک و بیزار از دوئی، همایون عاشقِ دریا، شاباجی خانمِ خرافه پرست، موسیو هدایتِ کاسه عقل ترک خورده تا معشوقهِ نازکتر از برگ گلش بالقیس که در عشقی ناپخته مُعلق است، هیچ یک نشانی از عاقلان با سیرت و خردمندانی فهیم ندارند.
حکایت جابجایی و تغییر مکان محمودِ تنها و مستاصل از خانه پدری به خانه رحیم ،به خانه همایون، به دارالمجانین و بخش انفرادی به دنبال آرامش و سکون ، موضوعی است که نویسنده در نقل مکان دنبال کرده است. انتقالی هرچند ساده و جنون آمیز در پاسخ به پیچیدگی های دنیای خشک و خشنِ بیرون. مسیری که محمود طی می کند مسیر تطور و تصوف روح اوست. سلوک از خوانی به خوان دیگر ، از خانه ای به خانه دیگر. و در این میانه حشر و نشر با دیوانگانی عاقل نما که منطقشان جنون است و جنونشان منطقی. و در آخر مأمن و مقصد، تقرب معشوق است و وصال یار. طی مسیری که گاهی با لغزش است و گاهی با قدرت. و تجربه عاشقی در تعلق و توجه به موجودات عالم: عشق به دریا ، عشق یه ریاضیات ، عشق به جنون .
نمایش اگرچه با بیان مسلسل وارِ توهمات محمود گاهی نفسگیر و پر سرعت پیش می رود لیکن با مکث های به جا، مانع انفصال و سردرگمی تماشاگر شده همچنان او را بر بال قصه به دنیای هرچند سیاه و سفید دهه 20 ، ولی آزاد و بی قید و نابش همراهی می کند.
کارگردان با رعایت حداقل ها در تعداد بازیگر، دکور و اکسسوار به صورتی مینیمال به دنبال تمرکز و تعمق هر چه بیشتر بیننده بر دنیای خالی و بی قید قصه و کشاندن او در این خلاء بوده که این مهم را حتی به قیمت حذف موزیک به خوبی ایجاد کرده است.
نقل مکان نمایشی است شریف و دیدنی که با تکیه بر متن موزون و به اندازه و بازیِ روان و عالی، توان آن را دارد که حتی در زمان کوتاه بیننده را شیفته و مجذوب دنیای جنون آمیزش کند و با خروجش از سالن ، دلتنگ. یک ساعت لذت دیوانگی و رهایی ای که باید چشید.
و دلتنگی ما نیز از لحظه ی خروج آغاز شد ...
۰۵ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همیاری جان نمیخواهی اعلام کنی ایرانشهر ۳ و۴ رو تعطیل کرده؟
به علت تداوم آلودگی تماشاخانه ایرانشهر روزهای سه شنبه و چهارشنبه تعطیل است.
https://www.instagram.com/p/B6cjfjogRYh/?igshid=e4zcjgoqqd7t
اجرای دیشب علی رغم همراهی با رضا بهبودی نازنین حاوی اتفاقات جالبی بود.
تقریبا نیم ساعت از اجرا گذشته بود و پرده دوم یا سوم بود که سالن عروسی با رقص نور و صدای ویگن نمایش داده شد که یهو چند نفر از بیرون آمدند داخل، من و احتمالا خیلی ها فکر کردیم اینها به صورت سورپرایز قراره حرکات موزون داشته باشند رو صحنه که دیدیم نه از پله ها بالا رفتند و رو صندلی نشستند!!!
در صحنه ای وسط نمایش که جنازه پیام مُرده رو تخت افتاده و همه مشغول بحث هسنتد که چه کار کنند یهو پیام بلند میشود خانمی از تماشاگرها با دیدن این صحنه از ترس جیغ زد و باعث خنده همه شد:)
باز وسط اجرا بود و فضای سنگینی از مرگِ پگاه و غم مادر و سکوت بود که یهو پشت صحنه یه چیزی تالاپی افتاد!!!! البته تو این اجرا سر و صدای پشت پرده از روی صحنه بیشتر بود!!!
پرده آخر به این صورته که یه نفر با میکروفن میاد جلو و میگه شما مقابل دوربین مخفی هستید، ما میخواستیم آستانه تحملتون هنگام تماشای نمایش رو بسنجیم که سنجیدیم و شما برنده یک دستگاه بلیط تماشای مجدد همین نمایش شدید، بوس بر شما.
۲۸ آذر
@میلاد :)))))
@رضا ، ازون شب کار من شده هرشب العفو العفو العفو
۲۸ آذر
:))))
۲۸ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من یک مشکلی که با بعضی اجراها دارم سخنرانی ها ،خطابه ها ، درخواستها و بعضاً تعریف و تقدیر از مهمانهای ویژه بعد از اجرا است .
به شخصه ترجیح میدهم بعد از دیدن یک نمایش بدون هیچ حاشیه ای در خلوت به اثرات آن کار فکر کنم و بگذارم تاثیرش بر روحم بنشیند و هر بحثی درست چسبیده به اجرا درحالی که هنوز روی صندلیِ تماشاگر نشسته ام باعث برهم زدن این تمرکز می شود. اجراهای بدون رورانس برایم جذابترند گرچه رورانس -اگر کوتاه و ساده انجام گیرد- می تواند یک جنبه تخلیه هیجان و همراهی با اجراگران داشته باشد.
به نظرم قشنگتر خواهد بود کارگردان و عوامل اجرا بعد از ارائه کار کنار بایستند و بگذارند خودِ نمایش با مخاطب ارتباط برقرار کند و فضا و انرژی تولید شده از کار را ناخواسته محو نکنند.
خیلی یسبار زیاد موافقم
درموارد زیادی از وسط رورانس های طولانی وکشدارهم زدم بیرون :(
۲۸ آذر
گلبرگ خانم
بعدش فقط باعث خنده ی افرادی که نزدیک‌تر نشسته بودن شد چون می‌دیدن که این اون نیس :D
امیدوارم برای شما هم خاطره بشه :p
۳۰ آذر
عجب تجربه هیجان انگیزی بود آقا مرتضی .. مرسی ایشالله D:
۰۱ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
mahaya
درباره نمایش مقدس i
"مقدس" یک معترض است. معترض به آنچه اکنون اوست.
محمدی به دنبال بیان مسائلی است که در متن کار و خلق کاراکترهایش به نوعی آنها را می نماید: وطن ، مذهب ، فساد ، جوانان ، زنان ، اعتیاد و آزادی .....
دکور چارچوبی بسته از وطن خانه ای است که رنگ آبی و طلایی دیوارها نشان از جلال و شکوه روزگارانی داشته و نم گرفتگی ، تِرک خوردگی و خرابی اش بازنمایی اکنونش است. قابهای طلایی و تنها دریچه های رو به بیرون این چارچوب حاوی ناظرانی خارجی است که منفعلانه فقط نظاره گر این قصه اند.
پچ پچه های روزمرگی از گفتگویی بی اهمیت در متن اجرا جریان دارد و برای بیان هر حرفی اجازه گرفته می شود. صحبت از بچه ای است نامشروع که نباید به دنیا می آمد. که گویی همه بدبختی ها و مشکلات را از این تولد و انقلاب ناشی می داند.
دختر الکنِ امروزی علی رغم بیصدایی ، فریادهای خود را جسورانه بر سرِ تحکمِ ... دیدن ادامه » تبر به دست می تازد لیک تنها هنجره خود را میخراشد و تن را میفرساید .زنان به صورتی هیستریک تن می شورند که گویی میخواهند بزدایند این شرم زنانگی و تهمت های منبعث از بدنشان را.
علیرغم اسفباری وضعیت موجود خانه ، اعضاء همچنان برای چسبیدن و توسل به ضریح تقدس همدیگر را کنار می زنند و حتی از جنگ و نزاع هم فرو گذار نمی کنند.
به تلفنی که مدام زنگ می خورد کسی وقعی نمی نهد و سرانجام از مرگ مادر خبر می رسد . شاید این مادر، مام وطن و زمینی باشد که چنان بر تخریب و زوالش همت وجود دارد که مرگش عنقریب است.
در آخر این زن است که با وجود کم تحرکی و تمایلش به آرامش خانه به ستوه آمده و فریاد می زند و خواستار آزادی از خانه است و همگان نیز همراه او شده ، رهایی را طلب کرده بر در و دیوار می کوبند ، عکس پدری که آنها را به اینجا کشانده پاره می کنند و باز تحکمِ تبر به دست، این شورش و غوغا را خاموش می کند و دوباره همگان می میرند که شاید با شروعی دیگر قصه ای دیگر ساز شود.
ریتم سینوسی کار علیرغم تناسب با هدف نمایش مانع کسالت و خمودگی تماشاگرش نمی شود. کارگردان با حذف موزیک اگرچه از ابزاری مهم خود را خلع سلاح کرده اما خود نشانی از افسردگی و خشونت موجود در این خانه دارد ، درگیری فیزیکی و فریادها و شیون ها نیز در جهت همین هدف اتفاق می افتد. طراحی لباسها در مجموع قابل قبول بوده هرچند به نظر می رسد در لباسِ تبر به دست دچار خودسانسوری شده و تنها چکمه ای از آن باقی مانده است. وجود قابهای حاوی تماشاگران نیزمی تواند توجه و تمرکز را از صحنه منحرف سازد.
نمایش مقدس هوشیارانه گره افکنی کرده و کنار می ایستد اگرچه که این تعقُد با پیچیدگی و ابهام و لَختی توأم است وهمگان را درگیر خود نمی کند اما در آخر به دور از شعار زدگی برای تماشاگرش علامت سوالی ایجاد می کند تا پس از خروجش نیز او را همراهی کند.
@mahaya
یک پرت و پلاهایی تلاوت کردم در مورد مقدس..
سئوالاتی هم پرسیدم از خانم ثانی..
نقدش را بخوان سئوالات مرا هم بخوان..
ببین جوابی داری؟ یا تاویل دیگری داری؟
۲۶ آذر
@کیانی جان ، برداشت من با وجود زاویه بدی که نسبت به صحنه داشتم(هیچ وقت خارج از ظرفیت نمیگیرم)در همین حد بود.خیلی چیزها رو حتی ندیدم.
حُسن متن های پیچیده و مبهم ، برداشتهای متعدد تماشاگرانش هست. ولی از نظر من ،دغدغه اصلی نویسنده و کارگردان همان فریادی است ... دیدن ادامه » که در انتها با زبان بازیگرانش می کشد.
۲۶ آذر
Mahayaجان
در جایگاهی باهات موافقم...
اما تاویل پذیری بالایی داره...
۰۸ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رویایی از جنس بلوغ
"خواب زن(ظن) چَپه ، خواب دختر چی؟"
دوره بلوغ، مرحله انســجام هویت اســت. دوره نوجوانی به سن تضادها، سن گروهها، سن تخیل و رؤیا و سن مشکلات و مسائل تقسیم شده است. در این میان بلوغ دختران و نحوه برخورد با آن اهمیت ویژه ای دارد. واقعیت برای نوجوان، در بردارندهء مشــکلات فراوانی است. دیگران او را به درستی نمی فهمند و او میکوشــد به کمک تخیل، کمبودها را جبــران کند؛ اما هر گاه فاصله میان رؤیا و واقعیت از میان می رود و واقعیت در رؤیا حل می شــود، رابطه او با دنیای خــارج نیز مختل می گردد. دراین معنا، نوجوان به کمک تار و پود خیال برای خود دنیای رؤیایی می سازد و محتوای این رؤیاپردازی ها برحسب علایق و محیط تربیتی اش متفاوت است.
چیرگی محمودی در نگارش داستانی زاییده تخیل دخترانه با همان ظرافت و پرداختن به نکات روانشناختی آن ،قابل ستایش ... دیدن ادامه » است. دغدغه های دخترانه ای که در گذر از مرز کودکی نمود پیدا می کند. دختر نوجوانی که آنچنان محبوس رؤیا و تخیل است که تخیل برایش از واقعیت، واقعی تر می شــود؛ به داستان سرایی می پردازد و حفظ تعادل یا پیدا کردن میزانی درســت از واقعیت و تخیل برای او مشــکل است. دختری که توجه عابران برایش مساله است و حتی برای این جلب توجه به چسابدن نوشته ای پشت لباسش متوصل می شود. در دل داستان غیر خطیِ محمودی داستانکهایی نیز از مسائل خانوادگی، اجتماعی ، تقابل اعضا ، واکنشهای احساسی افراد و دروغها و کتمانها نهفته شده است. حتی بزرگسالان هم گاهی چنان در کنج رینگ ناچاری گرفتار می آیند که کودک هراسان شخصیت شان دروغگویی را به عنوان راه حل بر می گزیند.
عنوان نمایش نیز عروسکی چوبی مبدل به انسان را تداعی می کند که داستان معروفش با سادگی و تغییر و مخاطرات و دروغ گره خورده است. پینوکیو کودک عروسکی خام در مرز انسانیت که گاهی دروغ می بافد و این تخیل با هر بار بازتعریف به سبب صفت بارز کم حافظگی اش شکل تازه ای به خود می گیرد گاهی بخشی از آن حذف و گاهی حرفی به آن اضافه می شود.
مهمترین رکن نمایش -دکور- از دو راهروی موازی سلفونی تشکیل شده که به منتهی به درهایی است و این درها، درگاهی برای ورود و خروج تخیلات به راهروی ذهن را متبادر می کند. استفاده از سلفون نیز به شکلی خلاقانه، شفافیتی از جنس کودکی و اعوجاجی از جنس تخیل را نشانه رفته است.
طراحی نور به خوبی داستان را همراهی می کند و در آخر به زیبایی تصویر خونبار ساخته شده از نقاشی های کودکانه را به شاهکاری چشم نواز بدل می سازد. تصویری از خون که نقطه اشتراکی است از هردو لایهء جنایت و قاعدگی .
در آخر (البته نه کم اهمیت) نباید غافل شد از نقش آفرینی های تمرین شده و دیدنی بازیگران نمایش، خصوصاً دو نوجوان مستعد (پارمیدا حسینی و گل آرا غفرانی) ، که به طور شگفت آوری با کیفیت، باورپذیر و بدون ادابازی است و همین طور هنرمندی کارگردان اثر در بازی گیری درست، طراحی میزانسن و اجرایی درخشان.
پینوکیو اثری است خوش ساخت، خوش ریتم ، روان و جذاب که باید آن را نه در "زنگِ بیکاری" که تا فرصت هست دید.

منبع: فصلنامه مطالعات راهبردی زنان / سال یازدهم / شماره ۴۱ / پاییز ۱۳۸۷
چه قدر خوب نوشتید mahaya جان..
فکر نمی کردم در مجله بنویسی...
رو نکرده بودی تا حالا؟
ولی با محتوی موافق نیستم..
۲۵ آذر
@فرزاد ، نه البته اگه جا بود هم ترجیح نمیدادم اونور باشم.
@نیلوفر جانم ، اختیار داری درس پس میدهم پیش اساتیدی مثل شما :)
۲۶ آذر
@کیانی جان، تو هیچ مجله ای من چیزی ننوشتم این متن نصفه نیمه اینجا رو یه قلمفرسایی کردم فقط همین بوخودا
مقدس هم خوب بود بدم نیامد.
۲۶ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی سخته این باکس و صندلی های مولوی رو با صفحه انتخاب صندلی و خرید بلیتش هماهنگ کنید؟؟؟؟
درود بر شما
کدام نمایش مد نظر شماست؟ مشکل در کدام بخش است ؟
پلان نمایش‌ها پس از طراحی به تایید سالن و گروه محترم می رسد.
با سپاس
۲۴ آذر
درود بر شما
سرکار خانم mahaya سپاس از شما
جناب جعفریان، پلان بر اساس نوشته خانم mahaya اصلاح شد، امیدواریم تغییری نداشته باشد، اما همان طور که میدانید بدلیل پرتابل بودن امکان جابجایی باکس‌ها بر هر اجرا وجود دارد، ما به صورت پیش فرض پلان اصلاح شده را برای ... دیدن ادامه » تالار مولوی قرار دادیم.
با سپاس
۲۵ آذر
سپاس
۲۵ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"شازده احتجاب" برداشتی است آزاد که افشین زمانی از رُمانی با همین نام از "هوشنگ گلشیری" داشته است. رمانی که با تکنیک جریان سیال ذهن نگارش شده و زمانی با فاصله گذاری برشتی و روایت گونه در چندین اپیزود آن را به اجرا درآورده است.
موضوع قصه تقبیح نظام فئودالی ایران قدیم و ظلم و جفای حاکمان و خوانین است. شازده در کتاب گلشیری یک بیمار مسلول از لحاظ جسمی و سادیسمی از لحاظ روانی است که عُقده های ناشی از کودکی همراه با خشونت ، حقارت سترون بودنش و سرکوفتهای همسرش(فخرالنساء) را بر سر کلفت خانه(فخری) و همسرِ مریضش خالی می کند. شازده خسرو اگرچه از زنبارگی و خونریزی اجداد خود بهره ای نبرده ولی با قربانی کردن دو زن محبوس در خانه اش و آزارهای جنسی و روحی آنها، گویی میراث خانوادگی اش را حفظ کرده است.
پرداختن به رمانی پیچیده از ادبیات در حالی که بزرگی چون ... دیدن ادامه » "بهمن فرمان آرا" پیش از این به آن پرداخته است جسارتی می طلبد که زمانی به آن دست یازیده است. نشان دادنِ درد زایمان مادر، بازی اسب سواری مُنیر و بیانِ الفاظ بی پرده خبراز نمایشی بی پروا و جسورانه می دهد.
نمایش "شازده احتجاب" اما روایتی دارد مجزا از داستان. برداشتی که شاید به دنبال نمایاندن ظلم زاییدهء قدرت ، بی نوایی و فلاکت مردم ، ریشه یابی عُقده ها در کودکی و مظلومیت زنان باشد. "زمانی" بُرشهایی از قصه برداشته و تغییراتی درآن داده است لیکن علت این برداشتها و تغییرات به روشنی مشخص نیست. تغییراتی ازجمله کم رنگ کردن جنایتهای پدر بزرگ ، مظلوم نمایی مادر، تغییر در نوع مرگ کاراکترها، تعریف قتلهای پی در پی خانوادگی، تغییر در نقش مُنیر خاتون (یکی از زنان حرم آقابزرگ به دختر خانوم بزرگ)، اخته کردن خودخواسته شازده در شب زفاف و مثالهایی ازین دست جدا ازاینکه وفاداری به قصه را نفی کرده (که می توان از آن چشم پوشید) قصهء بهتری نیز نیافریده است. قصه ای که از لحاظ مفهومی دچار سکته بوده و وزن و صلابت ریشه آن گرفته شده است. اگرچه نمایش با طراحی غیر قجری لباس ها و دکور کم مایه، سعی در جهان شمولی داستان دارد لیکن در بیان آن قوی ظاهر نمی شود. حضور سه رعیت کفن پوش بر صحنه به منظور نقد ظلم وفریاد تظلم خواهی (به عنوان دغدغه اصلی) پا را از شعاری کم اثر و تکراری فراتر نمی نهد. زنان نمایش نیز - حتی با وجود صلابت و بی رحمی مادربزرگ - زنانِ بیچاره و مُنفعلی اند که چاره ای جز اطاعات و پذیرش ندارند و از زن ِ تمام عیار جز زنانی بی رحم و یا مظلوم و یا هوسران گزینه بهتری نشان نمی دهد. گویی ریشه بدبختی را در خلقت زنانه جستجو کرده و با جملهء "ما چقدر بدبختیم که زن آفریده شدیم" از زبانِ فخری این را بازگو می کند. با وجود اهمیت نقش فخرالنساء در قصه گلشیری به عنوان زنی مدرن، فرهیخته و با ظرافت، در نمایش تنها با دلداده ای افاده ای و محروم از نوازش شوهر روبروییم که گویی بازی نادلچسب بازیگرش تعمدی است در تضعیف هرچه بیشتر فخرالنساء.
با این همه اجرا از کشش و تمپویی متناسب برخوردار است که بیننده را تا انتها همراه خود می کشاند. استفاده از دو بازیگر با بازی خوب در نقش شازده خسرو که وام گرفته از لحن خود قصه است به خوبی به ایجاد تعلیق های ذهنی شازده و رفت و برگشتهای رویاگونه کمک کرده است. زمختی و زهرِ قصه و در پی آن ایجاد حس انزجار و اشمئزار به خوبی در نمایش منعکس شده و و ذهن بیننده را تماماً در اختیار می گیرد. علی رغم عدم استفاده از اکسسوار که بیشترین بارِ روایتگری را بر روی بازیگران می اندازد و متن سنگین قاجاری که تبحر و تجربه بازیگران را می طلبد حضور پررنگ بازیگران به خصوص فخری، منیر خاتون و خانم بزرگ به خوبی این مهم را به انجام رسانده است. نمی توان از موزیک دلنشین، متناسب و وزین کار نیز چشم پوشید که به حق روایتگری داستان را سهل و روان می کند.
در مجموع نمایش "شازده احتجاب" اجرایی است موفق ، گیرا و قابل ستایش که دیدن آن خالی از لطف نیست.
یادمه وقتی کتابش رو میخوندم انقدر از شخصیت و رفتار شازده عصبی و عصبانی شده بودم که نه تنها ادامه ش رو نخوندم بلکه کتاب رو هم انداختم دور که نبینمش :) طبیعتن به همین دلیل هم نمایش رو نخواهم دید .
اما نقدت فوق العاده رَوون و خوش کلمه بود . با جمله های به اندازه ... دیدن ادامه » و فعلهای به موقع :) خلاصه یه نقد تمیز و حرفه ای . فقط کاش کمی هم به فرم میپرداختی که بگی بهمون آیا اونچه قرار بوده به مخاطب منتقل بشه ( محتوا ) ، توسط فرم و ابزارهایی مثل نور ، دکور ، گریم ، لباس ( که البته بهش اشاره کردی ) ، بازیها و شخصیت پردازی و در کل ؛ میزانسن ، همراهی و حمایت میشد یا نه .
البته اگر هم نخواستی که هیچ ، سرت سلامت :)
۱۶ آذر
ممنون بامداد جان از لطفی که به من داشتی و تعریف غلوآمیزت! (ایموجی قلب)
راستش من برعکسِ تو نوشته گلشیری رو خیلی دوست داشتم ازینکه در اون دوره با چه مهارتی یکی یکی شخصیتها را از تو قاب بیرون میکشه و داستان رو بازگو میکنه برام خیلی جذاب بود. در مورد اجرا حرف ... دیدن ادامه » زیادی نمی شه زد همه چی در جای خودش مرتبه دکور خاصی وجود نداره ولی طراحی میزانسن درست و تمیز به نظر میرسه. نورپردازی خاصی به چشم نمیاد و گریم هم به اندازه است . به جز بازی ضعیف بعضی بازیگرها کل فرم کار قابل قبوله و موزیک هم که درخشانه.
منتها این نمایش قصه محوره و بنابراین به نظرم متن اهمیت بیشتری برای بحث داشت که بهش پرداختم. اینکه رمانی رو برای اجرا انتخاب کنی چیز رایجی است که بارها و بارهادر سینما وتئاتر اتفاق افتاده است .اما وقتی قصه ای رو عوض میکنیم به نظرم باید دلیل و هدف خاصی وجود داشته باشه و من تو این به اصطلاح نقد به دنبال این چرایی بودم.
۱۶ آذر
حتمن همینطوره ، گواهش هم بیشمار علاقه مند و شیفته ی متخصص و حرفه ای به این کتابه . اما خب من موقع خوندنِ داستان مغلوبِ محتوا میشم و اگر محتوا با روحیاتم سازگار نباشه اون داستانو ادامه نمیدم :) ( بهرحال هر کس یه ایرادی داره دیگه :d ) غیر از داستانهای پست مدرن ... دیدن ادامه » و به کل هنرِ پست مدرن که ماجرا برام فرق داره

بسیار عالی . سپاس از وقتی که گذاشتی و توضیحاتی که درباره ی فرم دادی . ازت ممنونم و استفاده کردم
۱۶ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خاک وتاج پکیجی است دیدنی که همه فاکتورهای آن با وسواس و فکر انتخاب شده است.
کار پُر است از اِلمانهای خلاقانه :
- ضرباهنگ شانه بر فرش و ایجاد انتظار برای شنیدن داستان
- فرش بافته ای حاوی داستان
- رشته هایی برای زمینه و پلتفرم کار
- عروسک گردانی و بازیگری توامان بدون دیالوگ
- عروسکهای دو سویه
- تغییر زاویه دید در تغییر راوی
- ماه و دیو
- خاک و تاج
- ...
نمایش همانطور که به روشنی در خلاصه بیان شده است برگرفته از نمایشنامه های هملت و مکبث است. داستان دیگری وجود ندارد یک روایت هر بار از زوایای مختلف توسط راوی های مختلف بیان می شود. روایت ها نیز با مرگ راوی و با ترجیع بند " من مُردم" پایان می گیرد.
وسوسه ، جاه طلبی ، توطئه ، خیانت ، قتل ، دروغ ، جهالت... و مرگ ، نیستی ، فناپذیری و بازتکرار آن در همه جوامع و همه تواریخ دغدغه کارگردان است که به خوبی به ... دیدن ادامه » صورت گزینشی و مینیمال از هردو داستان استخراج و به سانِ شهرزاد قصه گو بیان می کند. استفاده از فرش ضمن ایرانی کردن کار، نمادی است دال بر قصه بافی و همچنین اشاره به بافتن جنایت به قرمزی خون که درهم تنیده می شود و نقشی می زند از بدی ، کینه و عداوت. تارهایی از هوسرانی ، پودهایی از دروغ – جفا و پنهان کاری- خیانت و اشتباه
درپایان نمایش نیز همچون ابتدای کار، عنصر خاک، به عنوان نمادی از بازگشت و مرگ را می بینیم . غباری که ازین خاک بر تاریخ می نشیند با برداشتن فریم از بین رفته و دیدی عمیق و واقع گرایانه را با صورتکی نیمه ، روبه روی تماشاگرمیگذارد.
اگرچه ریتم کار در یک سوم انتهایی تاحدی کند می شود و این به دلیل تکرار داستانها بدون تغییر در هیجان و بالا و پایین شدن قصه است ولی چشم نوازی حرکات بازیگران ،عروسکها، نور پردازی زیبا و موسیقی شنیدنی این کسالت را می پوشاند.
خاک و تاج هرچند به نسبت نمایش پیشین زهرا صبری، پُر رمَق تر محسوب نمی‌شود اما نمایشی است قابل تامل و دلنشین که حرفش را نرم و لطیف ، رویاگونه و خلاقانه بیان می کند.
شاهی عریان ، مستأصل و دوست داشتنی
نمایشی کمدی، تاریخی، اجتماعی و عروسکی که تماشاگر را با لبی خندان و دلی پرآه بیرون میفرستد.
متن به عنوان نقطه قوت نمایش با دقت و با نکته بینی نوشته شده است. اصرار بر استقلالی احمقانه، وطن فروشان جیب پرور، قانون گذاران قانون گریز، فقدان تعقل و تفکر، .... همه و همه به روشنی پرداخته شده است. دیالوگ ها با پهلو به طنزی وزین و استفاده از گویش های انگلیسی، تُرکی گاهی عربی و فرانسوی ترکیب دلنشینی را به وجود آورده است که اگرچه فهم آن برای بیننده آشنا به همه راحتتر است ولی همچنان از جذابیت آن کم نمی کند.
وجود مشکل اساسی در صدا نقطه ضعف کار است. پخش صدای بازیگران در انتهای صحنه از بلندگوها ، صدای غالبِ دریا و موزیک بلند در صحنه باربیِ خیالی عملاً دیالوگها را غیر قابل تشخیص و شنیدن می کند (به خصوص در ابتدای نمایش که بیننده هنوز ... دیدن ادامه » به گویش ها و فضا خو نگرفته است.) باتوجه به اجراهای اولیه انتظار می رود این مسئله در اجراهای بعد رفع شود.
حضور راوی در صحنه هم مثل وصله ای است ناجور بر لباس زیبای پادشاه که اگرچه به لحاظ روشن گری می آید اما به سانِ زیرنویسی اضافه بر متنی که خود گویا و راوی است ، زاید می نماید.
بازی ها (منهای دختران رقصان) اغلب خوب و تمرین شده هستند و بازی حاجی و شاه جذاب و دیدنی تر. دکور اگرچه می توانست رنگ و لعاب بیشتری می داشت ولی با سبک و سیاق نمایش جور درآمده است. در طراحی لباسها از لادن نازی توجه و دقت بیشتری انتظار میرفت: یکسانی لباس شاه و ولیعهد و یا ایرانی بودن لباس دختران فرنگی، شلختگی همسر و دختر شاه
پختگی و کشش نمایش هرچه به جلو می رود بیشتر شده و در لحظه فریاد "لبودارم" شاه به اوج خود می رسد و چه اوج زیبایی از بازی و بیان خوب ایمان سلگی که دل را ریش می کند و چشم را خیس.
نمایش فراز و فرودهای خوبی دارد که بیننده را همراه می کند به واسطه فضای طنز ، دیالوگها قوی، استفاده از افکتهای مختلف اعم از وجود عروسک ، نمایش فیلم و فصل بندی های متعدد مانع از خستگی تماشاگر شده و حرفش را (هرچند گاهی شعارگونه) گویا و شیوا به گوش می رساند. دیدن نمایشی دردمند در قالب شاهی کم شعور و ضعیف در این دوران به دل می نشیند.
ممنونم که با وجود میگرن توی این هوای آلوده قدم بر چشم ما گذاشتی و به تماشای نمایش نشستی ، حضورتون به یقین دلگرمی و پشتوانه ای هست که قدرش رو میدونین
تمام مواردی که فرمودید ، حتماً در اجراهای بعدی تلاش میکنیم تا برطرف بشه
⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦⭐❤️⁩⁦❤️⁩
۰۴ آذر
ممنون از انتقاد شما که در جهت پیشبرد کار حتما کمک خواهد کرد
۰۵ آذر
مرسی که ما رو همراهی کردید و ممنون از دقت نظرتون و لطفتون به بنده❤❤
۱۳ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشی برای بالای 70 سال
اگرچه براون در دهه 40 زندگی است ولی بی هیچ دلیلی خسته است. علت و ریشه این خستگی و دلزدگی برای تماشاگر باز و تشریح نمی شود. چند اشاره به گذشته هم دلیل قانع کننده ای برای این نیاز به آرامش تصنعی را بدست نمی دهد. بیشتر به این می ماند که او از سرِ بی مسئولیتی و تنبلی به دنبال گوشه خلوتی است تا به دور از طعنه دیگران زمان را به بطالت بگذراند. دلبستگی بی پشتوانه و ناگهانی اش به مگی نیز بر این که او آنقدرها هم آزرده و واپس زده از دنیا نیست صحه می گذارد. (این که جوان ایرانی امروز خسته است و به دنبال گوشه ای امن برای مرهم گذاشتن به سرکوفتها و غمهای فروخورده و فریادهای در گلو خفه شده ، دلیلی نمی شود که با براونِ چندین دهه گذشته ، بدون هیچ بهانه ای قابل ارائه و هیچ گذشته تلخی ، همزاد پنداری کند. )
دقت در جزئیات و ظرافت در دوخت لباس (خصوصاً پرستارها) ... دیدن ادامه » جای تحسین دارد که علیرغم نمایشهای امروزی ،کمترین کم فروشی و کج سلیقگی دیده نمی شود و می توان به عنوان نقطه قوت نمایش از آن نام برد. دکور در عین شلوغ نکردن صحنه کارآمد جلوه می کند (با این وجود ، ای کاش میشد تصویری از باغ پشت پنجره هم را دید)
در خصوص بازیهای معمولی مگی و پرستار دیگر، بحث زیادی نمی توان داشت اما بازی و بیان سرپرستار (آناهیتا اقبال نژاد) متفاوت ،دلنشین و یک سرو گردن بالاتر است. (حضور بیشترِ سرپرستار بر صحنه و حتی یک جورایی انگولک بیشترِ براونِ تنبل را ترجیح می دادم!!! ) بازی براون اگرچه ابداً بد نیست ولی شاید مدل حرف زدنش و یا شاید کاراکترش حوصله را سر می برد. نقش دکتر خوب از کار در نیامده است. شلختگی در لحنِ بیان و ظاهرش، او را بیشتر شبیه نظافتچی بیمارستان نشان می دهد و به عنوان دکتر بیمارستانی خصوصی ، هیچ جذبه و درایتی درش دیده نمی شد.
کورش سلیمانی به عنوان یک هنرمند قابل احترام است لیکن نمایش سکوت سفید و نوع پردازش متن و ارائه آن چنگی به دل نمی زند.
درود بر شما عزیز ارجمند ... در ابتدا ممنون از حضور شما و اینکه برای ما نوشتید ...

در مورد تیتر نوشته تان ابدا موافق نیستم ... چرا که خودشما در تایید اینکه نمایش می تواند مخاطب جوان را هم درگیر کند غیر مستقیم نوشته اید که : "این که جوان ایرانی امروز خسته ... دیدن ادامه » است و به دنبال گوشه ای امن برای مرهم گذاشتن به سرکوفتها و غمهای فروخورده و فریادهای در گلو خفه شده ، دلیلی نمی شود که با براونِ چندین دهه گذشته ، بدون هیچ بهانه ای قابل ارائه و هیچ گذشته تلخی ، همزاد پنداری کند." ... ضمنا اصلا نگفتیم و هدفمان این نبود که شما جوان عزیز ایرانی با براون هم ذات پنداری کنید چراکه در هیچ اثر نمایشی قاعدتا منظور نویسنده و کارگردان این نمی تواند باشد ... شخصیت نمایشی شخصیت نمایشی ست چه در یونان باستان چه در رنسانس و چه در خیابان های تهران ... موضوع از طریق او طرح می شود، باید جذاب و دیدنی باشد ... طراحی داشته باشد ... نه سفید مطلق است و نه سیاه کامل ... اما اینکه حتما باید تماشاگر او را به خویش نزدیک ببیند تعریف درستی نیست ... نکته ی دیگر در این باره اینکه، عیبی ندارد که شما نمایش ما را دوست نداشته اید اما آیا به نظر شما موضوع سعی برای داشتن آرامش و خلوت و آزادی موضوعی مناسب فقط برای هفتاد ساله های محترم و پدران و مادران عزیز ماست؟!

نکته ی دیگر: خدمت شما عرض شود این متن و این اجرا از شیوه ی کمینه گرایی هم در کنار سایر شیوه ها بهره برده که شاید اینکه به تفصیل درباره ی شخصیت ها نگقت به آن برمی گردد ... گرچه در مورد شخصیت پردازی براون در نمایشنامه و اجرا نکات بسیاری همچنان وجود دارد که شاید با اندکی دقت به داستان، به شخصیت او نزدیک تر می شدید ...

جایی هم به تنبلی براون اشاره کردید. درست است، بله براون تنبل است و این اصلا از نظر خود من هم ویژگی پسندیده ای نیست اما خب دلیل نمی شود که دیگران برای آزادی یک نفر تنبل تا این حد فضولی کرده و آرامش او را سعی کنند نادیده بگیرند ... اینجا و در این متن و اجرا آنچه مدنظر بوده توجه به بحث خلوت و آزادی فردی مورد تهاجم توسط دیگران است ... شاید در جای دیگری به موضوع تنبلی و بی مسیولیتی پرداختیم .. ( اگر خرده نان را دیده باشید آنجا موضوع بی تفاوتی و بی مسئولیتی مد نظر ما بود ) و دیگر اینکه ؛ همین تنبلی و شرایط خاص جان براون در متن تام استوپاردست که از او شخصیتی جذاب و نمایشی خلق کرده ... جان براونی که بسیاری از تماشاگران برای او بعد از چند روز حتی اظهار دلتنگی کرده اند ... حال شما دوستش نداشتید و با او همذات پنداری نکردید... عیبی ندارد ... مخلص شما هم هستیم ...

از نظر لطف شما به طراحی سکوت سفید ممنونم و خوشحالم که دیده شده توسط تماشاگری عزیزی چون شما ... و در آخر شما هم برای ما در کنار سایر عزیزانی که درباره ی نمایش نوشته اند بسیار محترم هستید ... پاینده باشید ...
۰۲ آذر
پریما جان خوشحالم که هم نظریم ، البته میدونی که این شباهت سلیقه همیشگی و دائمی نیست ما نظرات دوستان رو میخونیم ولی معتقدم مسئولیت انتخاب با خودمونه ، میدونم چه حس بدیه بعد از ترافیک و وقت و هزینه ای که میکنی نمایشی که انتظار داری رو نبینی چه حسی داره (حال ... دیدن ادامه » همین دیروز خودم)': ) ولی کسی رو نمیشه به دلیل تهییج ما برای دیدن کاری سرزنش کرد
۲۳ آذر
کاملا درسته ، موافقم
۲۳ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید