آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال محدثه حسینی | دیوار
S3 : 19:23:47 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
نمایش 50+50 قطعا 100بود!
- - - - - - - - - - - - -
بیان واقعیت ها و مشکلات زندگی جمعی انسان ، آنچه که شاید از آغاز زندگی اجتماعی نوع بشر همراهمان بوده وهمواره از آن درفغان ودر غوغاییم،
ماجرای ایجاد دودستگی برای رسیدن به حکومت ، ایجاد اختلاف و جنگ به بهانه های مختلف همچون؛ دین، مذهب، باورها و تعصب ها و یا حتی مسائلی ازاینها هم مضحک و پیش پا افتاده تر همچون رنگ پوست و یا ( گرد بودن و تیز بودن کله ها) و فراموش شدن مهرو محبت و دوستی - که همانا هدف اصلی زنده بودن و زندگی کردن است- و جایگزین کردن خشم و نفرت و ستیز و پرداختن بیش از حد به حاشیه به جای متن ، تا حدی که به قیمت جان یکدیگر تمام شود!

بیان دردها و راهکارهای غلطی که در طول تاریخ بارها آزموده شده و در نهایت سر دادن سرود همدلی ، همبستگی و باهم بودن ، دوست داشتن و دوست داشته شدن ،
تمام مواردی بود که در تاتر
۵۰-۵۰ به زیبایی و هنرمندانه بیان شد .
آنچه بیش از تمامی خوبیها دراین کار خودنمایی میکرد ؛ طراحی صحنه بود که با سود جستن ... دیدن ادامه ›› از آکسسسوارهای نه چندان پرهزینه به زیبایی تمام وهوشمندانه (به کمک نور وموسیقی) منجر به خلق تصاویرزیبا وبا مفهموم شده بود، و این همه قطعا بدون تلاش و تمرین گروه جوان و با انگیزه ای که به خوبی از پس ایفای نقش های خود برآمدند میسر نبود !

پیروز باشید و پرانرژی و مانا

حمید قنبری
پنجاه / پنجاه
فریادِ فسیل شده یِ درون
که انگار ...
انگار...
انگار
امید ذره ذره می کُشت
اعضایِ روح و بدن را ~
با بالا آمدن خورشید در سپیده‌دم منظره این اردوگاه سهمناک با چندین ردیف سیم خاردار، برج نگهبانی، نورافکن‌های چرخان و صف‌های دراز از زندانیان ژنده‌پوش و غمزده، در سپیده‌دم تیره دیده می‌شد. زندانیان در امتداد جاده‌های مستقیم متروک به دشوار خود را می‌کشیدند. به سوی کدامین مقصد در حرکت بودند، نمی‌دانستیم.
اکنون اگر کسی از ما در مورد حقیقت گفته داستایوسکی بپرسد که می‌گفت: «بشر موجودی است که می‌تواند به همه چیز عادت کند.»؛ پاسخ خواهیم داد، «بله، بشر موجودی است که به همه چیز خو می‌گیرد؛ اما نپرسید چگونه.»
به بیشتر زندانیان لباس‌های ژنده‌ای داده بودند، که مترسک از آن خوشایند‌تر بود. در فاصله کلبه‌ها در اردوگاه جز کثافت چیزی به چشم نمی‌خورد، و هرچه بیشتر تمیز می‌کردیم، بیشتر به بر سر راهمان ریخته می‌شد. افسران و زندانیان مسئول، خوش داشتند که تازه واردان را به کار گروهی تمیز کردن آبریزگاه‌ها و بیرون ریختن مدفوع بگمارند اگر همان‌طور که معمولا روی می‌داد، به هنگام حمل مدفوع به روی تپه‌ها، مدفوع به سر و روی زندانیان می‌ریخت و نشانی از تنفر در چهره‌اش دیده می‌شد یا سعی می‌کرد آن را پاک کند، ضربات کاپو بود که بر پیکرش فرود می‌آمد. و از این رو کشتن واکنش‌های به هنجار تسریع می‌شد.
هرگز فراموش نمی‌کنم که چگونه یک شب با قرقر یکی از زندانیان از خواب جستم. او به شدت دست و پا می‌زد و گویا دچار کابوس وحشتناکی شده بود. از آنجا که همیشه، بویژه نسبت به کسانی که خواب‌های ترسناک می‌دیدند یا هذیان می‌گفتند حس ترحم داشتم. خواستم مرد بیچاره را از خواب بیدار کنم، اما ناگهان دستم را که می‌رفت او را تکان دهد پس کشیدم، چون از عملی که می‌خواستم انجام دهم، وحشت کردم. و در آن لحظه به این حقیقت رسیدم که هیچ خوابی هر چند هولناک نمی‌تواند به تلخی و گزندگی واقعیت زندگی اردوگاهی پیرامون ما باشد، و من ناآگاهانه می‌خواستم او را به آن زندگی بازگردانم.

دکتر ویکتور فرانکل
((ترجیح می دهم با دوستانم بمانم .))
ترحم را در چشمانش خواندم ، گویی واقعیت را می دانست .دستم را در سکوت فشرد ، گویی خداحافظی برای زندگی نبود ، بلکه از زندگی بود .
حالا تو کجایی ؟ زنده ای ؟ از آخرین باری که با هم بودیم چه اتفاقی برایت افتاده ؟ همسرت را پیدا کردی به یاد داری چگونه از تو خواستم وصیت مرا به خاطر بسپاری ، واژه به واژه ، و تو کودکانه اشک می ریختی ؟

ویکتور فرانکل