تیوال محمود قائم مقامی | دیوار
S2 : 19:27:57
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

همه آنچه که گفتی و گفتم را یادم هست چقدر خوب و روان میزان و همگون بود ، بویت ، یادت ، زمان دلتنگی ات ، همه چی جای خود با زبان رایج تو با چشمهای خمار و وابسته تو ، خیلی نگذشت ، تا بزرگی آمد به میان و مارا نهی کرد از عشق، گفت جاهلانه است بی عاقبت است . حال این در ورای تاریخ بماند که ما به حرف بزرگمان گوش کردیم و عشق را سلاخی کردیم و غم را به جانمان خریدیم
٩٦/٠٧/٢٢
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ وقت پاییز را دوست نداشتم
مردمش را هوایش را دلگیریهای هرروزش را
از روزی که دیده ام تورا انگار باید پاییز را هم درک کرد فهمید، بو کرد ، گاهی خدا هدیه میدهد و آن انگار تویی و فصلی که تو را زایید
14.7.96
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هول کرده ام از هوایت!
وسوسه ات میریزد بر دلم
خودکامگی ام تمامی ندارد
تو را میخواهم ولی درد را دوست نخواهم داشت
چشم دلم از همه هراسان است
نکند غریبیم را حاصل بی کسی ام بدانی
نسیم نفس تو طوفانی از نبودنت را به من هدیه داده است!

از: خود
ترانه، المیرا فرشچیان و نینو این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

دستم را نگیر به دادم هم نرسیدی نرس،ولی راهم را هموار کن،

از کوچه رد شدنم را ببین، با تو پرسه زدنم را بیاد آور اما از تو گذشتنم را به رویم نیار

از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نشسته ام نگاه میکنم به سالها تلاش و زحمت حواس جمعی و کار گروهی

که به مثابه درست کردن بنایی بدون معمار ،محکم و عالی دست نشان طریقت بی وجود

آدمی شده که برای هیچ چیز ارزش واقعی قائل نیست و نگاه کوچکش فقط خود را می پندارد

برای تعالی قدرت و ثروت .

آرایشگاه 92.4

از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پُرم از تصویر بی حد و حصر درد
............................................
حسرت نرسیدن و از دست دادن
پایت را به جلو زدن و قدم بر نداشتن
دستهایم را به تو نزدیک کردن و نرسیدن
ذهنم را به تو مشغول کردن و پُکیدن
باید چه کنم نعمت از دست رفته
تلخی سال را برایت نمیشمارم
خودت دیده ایی حسرتمان را

کاش مانده بودی
روزهایم را به دیدنت خوش میکردم

از: خود
خیلی غمناک
و خیلی قشنگ بود


سپاس


۱۱ خرداد ۱۳۹۱
خوب بود فقط این واژه در اینجا کمی ناهماهنگ با کل شعر
"پکیدن"...
البته این فقط نظر منه...مرسی خوب بود مخصوصا این قسمت:
"باید چه کنم نعمت از دست رفته"
۱۱ خرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با یک هزارم خاطرات باقی مانده ات

میتوان زندگی را سر و سامان داد

و تو را حتی بازی نداد

این بهترین سرنوشتی است که میتوان برایت رقم زد

با تو بودن مثل آیه یاس میماند که خدا هیچ وقت نازل نکرد

از: خود
وای چقدر اینو دوست داشتم . ممنون
۱۴ دی ۱۳۹۰
چه غمگین.......
۱۴ دی ۱۳۹۰
آفرین....صدآفرین
زیبا بود به خوبی حس رو انتقال میداد:)
۱۴ دی ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بیرون میریزم همه داشته های ذهن بیمارم را

تا شاید تو را بیرون بکشم

از تجسم بودنت

از ضمیر نبودنت رها شوم

این همان هنر بی تو زنده بودن است

بیماریم را به تو زهر میکنم.......

از: خود
قشنگ بود
من خیلی دوسش داشتم
تشکرازشمادوست مهربانم
۱۱ دی ۱۳۹۰
سلام آقای ارمغان

این جمله ناقص چه بی ارزشی به خواننده کرده؟

انتزاع میتواند از واقعیت بیرون آید .شیوه‌هایی که به ذهنیت گرایی گرایش

دارند را میشود انتزاعی دانست و.....
۱۱ دی ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
باشد تو هم برو بی خداحافظی

این تقدیر دوست داشتن است

شاید ببینمت زیر سایه درخت حوا

این همان سرنوشت بیمارگونه من است

دلم باران اشکت را میخواهد... به خدا بگو!

از: خود
تنها پامیگذارم بر سرنوشت پوشالی عبرت آموزم

تمام دروغ های روشن را

خاموش میکنم

شاید کسی نفهمد

که مسیر دیوانگی ام را تو روشن کردی

و به تمام دنیا نشان میدهم

از این شب آلوده هرزه

چقدر مقدس میتوان

به ... دیدن ادامه » طلوع خورشید تن فروش صبح فردا نگاه کرد

از: خود
زیبا نوشتید .... درود بر شما
۲۹ آبان ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زیر درخت تنومند سالهای پس از تو

گریه ام را خشک کرده ام

پوزخندم را قطع و زبانم را بسته

شاید که منفی بافی های ذهن بیمارم

دلیل نیامدنت نباشند...

و حتی خنده بی حد ذهن عریانم

به من گفت که تو شاید خوش ترین

آدم زمینی از وقتی که بی منی!

از: خود
زیبا بود..


ممنون..
۲۶ مهر ۱۳۹۰
این روزها تا که باران می گیرد
یاد تو می کنم ...
بغض می شوم ....
۲۶ مهر ۱۳۹۰
آرزو ،حسنا و احسان عزیز ممنون

۲۷ مهر ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رد میشوم از پهلوی چشمهای بیمار گونه ات

که نمی دانم نازش را به رخم میکشد یا مرض اش را

و از زبان نیشدار تاثیر پذیر این چند سال

دلم را به نبودنت خوش کرده ام

بودنت به راهم نمیخورد مسافر!

از: خود
مرسی از شما حسنا خانم
۱۸ مهر ۱۳۹۰

بودنت به راهم نمیخورد مسافر!



ممنون..
۱۹ مهر ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چه حال عجیبی است

که هیچ چیز به ذهنم نمیآید

حتی خزعبلات معمول هر روز که بر برگه سفید دفترم مینویسم

دیگر بالا نمی آید

احساس میکنم بد شده با من

سیلی خورده ام سنگین و محکم

و این ذهن آلوده خودخواه

به هم ریخته است و نمیتواند جمع شود

آدمی! ... دیدن ادامه » در خلاء خاطرات قشنگ...

تو را از من گرفته اند

و دلم حضه ضربت سیلی تقدیر را چشیده

همه توان من فاصله ایی از بودن گرفته است

و نابودی رشته افکار من تنهاست!

از: خود
خاک میکنم اثرم را

شاید تو را بارور کند

از: خود
راز تنهایی هر شب من با راز بی کسی تو یک فرق دارد

جای من ....خانه ، جای تو .... خاک

از: خود
چه بیان زیبایی برای فاش کردن یک راز بود..... سپاس از نوشته ی زیبایت محمود عزیز
۲۱ شهریور ۱۳۹۰
زیبا بود...
:(
۲۱ شهریور ۱۳۹۰
گفت رازت را که داند گفت خدا

با جمیع دوستان اهل دل

ممنون همه شما هستم
۲۱ شهریور ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حالا که آمده‌ای

هِی برنگرد و هی پشت سرت را نگاه نکن

گنجشک‌های آن شهر دوردست هم

برای خود فکری می‌کنند





از: محمد رضا عبدالملکیان
من در این تاریکی آمده ام که از عمق شب به آغوش تو پناه بیاورم

بگذار گم شوم میان حسه نزدیکی و مادرانه ات

عطر تنت را رها کن در کوچه باغ های تنم

استشمام کن مرا آیه آیه و تلاوت کن

رخوت خاموش ذهنم را

امشب با سیگارم در نگاهت خواهیم سوخت

.....

از: خود
بوی خون بازی می آید

شاید بخواهم همه را از بین ببرم

این ابتدای خالی کردن عقده ام میتواند باشد

نیستی و من میخواهم همه نباشند ...

و ال آن که مینویسم شور گریه دارد بالا می آید

و می تمرگم در پوسته این حسه بیرونی

از: خود
میتمرگم در پوسته این حسه بیرونی تا به کسی آسیب نرسد
خیالتان راحت!
۱۶ شهریور ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دلم استفراغ کردن میخواهد

امشب که ماه در بیاید

تو را در وسط آبشار تهاجم

تنها رها میکنم

هیچ نمیپوشم .....

همه نفسم را بر لاله گوشت خالی میکنم


از: خود
وقتی چهار تا جمله نوشتم فکر کردم دارم نویسنده میشم

نمی دونستم همه اینها به خاطر معلم سال سوم دبستانم بود که میگفت

با من ،مدرسه و دیوار جمله بساز

از: خود
بشدت با نظرت موافقم اما باید از جملات و حکایات و لطایف که از لحاظ داستانی آنچنان دارای ارزش نیستند شروع کرد تا نویسنده شد کم اند امثال اوهان نویسنده ترکی که گفت یه روز از روزهای 22 سالگیم حس کردم که می توانم بنویسم و همان موقع رمان نوشتم
۱۲ شهریور ۱۳۹۰
ممنون از حسام و جلال عزیز
۱۳ شهریور ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید