تیوال مرجان | دیوار
S3 : 16:09:41
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
مدت زمان اجرای این نمایش چند دقیقه است؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

به بهانه اجرای نمایش به طرز غریبی

کلاس های آزاد آموزش بازیگری آقای هنرپیشه...
کارگاه بیان و حرکت در تئاتر به سرپرستی خانم هنرپیشه...
تست بازیگری برای فیلم فلان به کارگردانی آقای کارگردان معروف...
امروز شاید برای خیلی از افراد جوان حضور در یکی از موارد بالا به آرزو و دغدغه اصلی تبدیل شده باشد.
آوا فیاض در اولین تجربه کارگردانی تئاتر به سراغ یکی از آرزوهای پرطرفدار نسل جوان یعنی بازیگر شدن رفته که این روزها کم کم به یک آسیب اجتماعی تبدیل شده است.
نمایش به طرزغریبی یک روایت مستند داستانی است که توسط شهاب مهربان و سپهر زمانی نوشته شده است و این پرسش را مطرح می کند که همه ساله چند نفر از نسل های مختلف برای تحقق آرزوی بازیگر شدن زندگی خود را قربانی می کنند و آیا بعد از پشت سر گذاشتن تمامی مشکلاتی که با آن مواجه می شوند به مدینه فاضله ای که در ذهن خود ... دیدن ادامه » مسجم می کردند رسیده اند؟
نمایش شامل پنج مونولوگ و یک داستان مدرن از تمرین تئاتر یک گروه جوان برای اجرا است.روایت پنج انسان که هر کدام به نوبه خود برای بازیگری بهای گزافی داده اند و با مشکلات زیادی مواجه شده اند و هنوز نیز به آینده ای روشن در این مسیر امیدوارند. اینکه هر کدام از این پنج نفر از کجا و چگونه وارد این عرصه شده اند و چه مشکلاتی را از سرگذرانده اند در قالب مونولوگ ها برای مخاطب روایت می شود.
بازیگران این نمایش با همان نام های اصلی خود بازی می کنند تا هر دو نمود بیرونی و درونیشان باورپذیرتر باشد که این یکی از نکات مثبت این نمایش محسوب می شود. استفاده از بازیگران جوان و ناشناخته بهترین انتخاب برای روایت دغدغه های فیاض است که به خوبی با متن همخوانی دارد.
میزانسن های این نمایش بدون مرز است و حس صمیمیت بیشتری بین بازیگر و مخاطب ایجاد می کند. همچنین طراحی صحنه که شامل کفش ها و لباس های متنوع است که به صورت دایره وار با رنگ قرمز دور تا دور بازیگران قرار داده شده است در واقع ترسیمی از دنیای بازیگری با تنوع نقش ها و خصلت های مختلف است که انتخاب هوشمندانه ای به نظر می رسد.
در گذشته ورود به عرصه تئاتر و رفتن روی صحنه برای هر کسی ممکن نبود و چه بسا نیاز به تحصیلات آکادمیک به صورت تخصصی داشت و در صورت محقق شدن این امر پس از ممارست های فراوان ، صحنه برای بازیگر قداست داشت اما امروزه به لطف تعداد زیاد کلاس های آزاد بازیگری با هزینه های گزاف و همچنین سالن های خصوصی متعدد ، هر کس می تواند در هر شرایطی حداقل یک بار تجربه رفتن روی صحنه را بدست بیاورد. نسل جدید نیز با دیدن مسیر هموار و بدون شناخت کافی از این حرفه وارد تئاتر می شوند و در چنین شرایطی است که آسیب های روحی و شخصیتی مسیر زندگی جوانان را تغییر می دهد. این ها از مواردی است که دغدغه های کارگردان برای به صحنه بردن چنین اثری را مطرح می کند. آوا فیاض که قبلا تجارب زیادی در زمینه دستیاری کارگردان و روابط عمومی و تبلیغات داشته کاملا با افرادی که آرزوی بازیگر شدن را در سر دارند آشناست و به همین دلیل به خوبی از پس روایت دغدغه آنها بر آمده است.
چه خوب است کسانی که سودای بازیگر شدن را در سر می پرورانند و تنها از بیرون به دیدن این دنیای پر زرق و برق رفته اند، با دنیای درونی و شاید بی رحم این حرفه نیز آشنا شوند تا با دقت و اطلاعات بیشتری دست به انتخاب بزنند.
این نمایش هر روز ساعت 18 در پلاتو اجرای مجموعه تئاتر شهر به روی صحنه می رود. تجربه اش کنید.
علیرضا و تماشاچی حرفه ای این را دوست دارند
خیلى ممنون از یادداشت خوبتون
۰۷ تیر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک

به جز مهر به جز عشق دگر تخم نکاریم

مولانا
مگه چیزه دیگه ای هم میمونه
۲۶ فروردین ۱۳۹۳
بعضیا تخم کینه می کارن جناب محرابیان
۲۶ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من دلم می‌خواهد
خانه‌ای داشته باشم پر دوست،
کنج هر دیوارش
دوست‌هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو…؛
هر کسی می‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند.
شرط وارد گشتن
شست و شوی دل‌هاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست…
بر درش برگ گلی می‌کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می‌نویسم ... دیدن ادامه » ای یار
خانه‌ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
” خانه دوست کجاست؟"

فریدون مشیری
زندگی را دوست می دارم؛ مرگ را دشمن.
وای، امّا با که باید گفت این؟ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن!!
۲۷ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با خاطره‌ ها که نمی‌شود جنگید، اما اگر زیاد درگیرشان شوی، در خاطرت از نو خانه می‌کنند و بازهم جان می‌گیرند.
مطمئن نیستم اما گمان می‌کنم خاطره‌ ها را که مرور کنی کم‌کم همه از یک جنس می‌شوند، کاش اینگونه بشود تا دیگر نه از خودم بپرسم: "چرا رد ِ زخم‌ها پاک نمی‌شوند؟" و نه حسرت بخورم که: "چه زود گذشت!" کاش می‌شد معامله‌ای کرد و با هم تاق‌شان زد؛ خاطره‌ های خوب را داد به شرطی که تلخ‌ ها را از یادت ببرند.
اما این همه‌ی داستان نیست، بعضی خاطره‌ها تکلیف‌شان روشن نیست. بعضی‌ها ردی بر خاطر ِ آدمی می‌نشانند که نمی‌دانی خاطره‌شان رد ِ زخم است یا باریکه‌ی روشن ِ دلدادگی. تلخ است یا روشن؟ وقتی به یادشان می‌افتی، نمی‌دانی دلتنگ شده‌ای یا دلگیر. با این خاطره‌ ها نمی‌دانی چکار کنی. آنها خاطره‌ هایی هستند که نیازی به مرور کردن ندارند؛ خودشان گاه و ... دیدن ادامه » بی‌گاه سراغت می‌آیند و احوالاتت را چنان می‌کنند که اگر کسی بپرسد: حالت چطور است؟ باید بگویی: نمی‌دانم.
خاطره های بلاتکلیفی که صاحبانشان را در کشمکش تاریک و روشنشان به جنون ابدی می کشانند
۲۵ فروردین ۱۳۹۳
و کاش راهی برای فرار از این جنون بود
۲۶ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر زود مرداد نگاهت در بهمن قلبم رخنه کرد...
اسفند نشده ، عید شدم و فروردین نیامده، شکوفه باران...
و هنوز مهرماه از راه نرسیده به خزان نشستم
۲۵ فروردین ۱۳۹۳
از توجه و احساست ممنونم عزیزم
۲۷ فروردین ۱۳۹۳
:)
۳۰ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر از اون به اصطلاح صندلی گهواره ای خوب استفاده شده بود.
بازی ویشکا آسایش هم خیلی خوب بود.
پیشنهاد می کنم ببینید.
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه ... دیدن ادامه » پرداز شب ظلمانیست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده ی من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

هوشنگ ابتهاج
این شعر بی نظیره. با صدای علیرضا قربانی هم محشرتر می شه. هیچ وقت از خوندن و شنیدنش سیر نمی شم. ممنون از انتخاب خیلی قشنگتون
۲۵ فروردین ۱۳۹۳
شعر زیبای ابتهاج با موسیقی و صدای فاخر علیرضا قربانی بسیار گوشنواز است...
۲۵ فروردین ۱۳۹۳
ارغوان ماجرای جالبی داره پیشنهاد می کنم بخوانید.
۲۵ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دلم هوای اجرای زنده ارغوان علیرضا قربانی کرده...
خاله خاله...
ماچ ماچ...:)

خاله ازت متنفرم :)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش کسی هم پیدا شود که بنویسد از روزهایی که تلخی...
روزهایی که دست و دلت به کار نمی رود...حتی حوصله خودت را هم نداری...
روزهایی که دلت یک پیاده روی طولانی میخواهد...خیلی طولانی...
از تخت طاووس و لارستان...تا میرزای شیرازی، کریم خان، ویلا و ...
دلت می خواهد بنشینی روی صندلی لهستانی رو به خیابان کافه داروک
و به آدم هایی که می گذرند نگاه کنی...
رهگذرانی که فقط می گذرند ...
می گذرند گاهی از کنارت..گاهی هم از رویت...
و تو می مانی و تنهایی..
می گذرند و تو را با تنهاییت تنها می گذارند...
... دیروز توی تخت طاووس باهمین حس قدم میزدم ...

دمت گرم مرجان
۲۵ فروردین ۱۳۹۳
هر نوشته ای وصف حال و موقعیت حال حاضر نویسنده است.من که امیدوارم همه خوب باشن و از شادی بنویسند نیلوفر عزیز
۲۵ فروردین ۱۳۹۳
سپاس شهرزاد عزیز
۲۵ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید