تیوال امیررضا | دیوار
S3 : 04:22:08
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
اخم تلخ تو به رویم چه قدر شیرین است!
مزه ی دلهره ام مثل شکر شیرین است
زندگی بی تو در این گوشه ی دنیا
همچو قندی است که در اوج ضرر شیرین است!
تو سفر رفتی و هیچ از تو خبر نیست ولی
خبر رجعتت ای گل ز سفر شیرین است
خبر آمدنت در دل و جانم افتاد
تازه فهمیده ام از این که خبر شیرین است
ناز کن بهر من ای مایه ی طنازی و شوق
گذر عمر بدون تو مگر شیرین است؟
زندگی صحنه درگیری دل با عشق است
در ره وصل تو ای دوست ، خطر شیرین است!
قصه تلخی ایام به سر می آید
باده ی باور دنیای هنر شیرین است

بعد از گوشه دنیا بقیه اش تایپ نشده...
۲۸ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تا خویش بجویم همه جا رفتم و رفتم
در هیچ سفر کردم و ره سوی بلا رفت
مسحور سرابی شده بودم تو رسیدی
مسحور تو گشتم دل و دین سوی شما رفت
هی با تو سخن گفتم و هی ناز کشیدم
از مزه چشمت نگه م تا به فضا رفت
تو خواندی و دل محو صدایت شد و سرمست
تا حضرت عشقت پی ٖآن صوت و صدا رفت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در گذشت پر شتاب لحظه های سرد
چشمهای وحشی تو در سکوت خویش
گرد من دیوار می سازد

می گریزم ازتو در بیراهه های راه
تا ببینم دشتها را در غبار ماه
تا بشویم تن به آب چشمه های نور
در مه رنگین صبح گرم تابستان
پر کنم دامان ز سوسن های صحرایی
بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان

می گریزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم به روی سبزه ها پا را
یا بنوشم شبنم سرد علفها را

می ... دیدن ادامه » گریزم از تو تا در ساحلی متروک
از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی
بنگرم رقص دوار انگیز طوفانهای دریا را

در غروبی دور
چون کبوترهای وحشی زیر پر گیرم
دشتها را ، کوهها را ، آسمانها را
بشنوم از لابلای بوته های خشک
نغمه های شادی مرغان صحرا را

می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم
راه شهر آرزو ها را
و درون شهر ...
قفل سنگین طلایی قصر رویا را

لیک چشمان تو با فریاد خاموشش
راهها را در نگاهم تار می سازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من دیوار می سازد

عاقبت یکروز ...
می گریزم از فسون دیده تردبد
می تراوم همچو عطری از گل رنگین رویاها
می خزم در موج گیسوی نسیم شب
میروم تا ساحل خورشید
در جهانی خفته در آرامشی جاوید

نرم می لغزم درون بستر ابری طلایی رنگ
پنجه های نور می ریزد بروی آسمان شاد
طرح بس آهنگ

من از آنجا سر خوش و آزاد
دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
راههایش را به چشمم تار می سازد
دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
همچنان در ظلمت رازش
گرد آن دیوار می سازد


آقای سوبژه (محمد لهاک) این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی دوباره سکوت را صدا می کرد
کسی دوباره مرا با تو آشنا می کرد
کسی دوباره تو را از نگاه من می دید
و پنجره ایی رو به نور وا می کرد
کسی دوباره مرا می سرود در باران
من و تو را به نگاهی دوباره ما میکرد
دوباره ماهی خون رنگ حوض کوچک دل
میان برکه احساس من شنا می کرد
و عشق بودم و تکرار می شدم هر روز
وعشق عاشق و معشوق را جدا می کرد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چه کنم هرچه قلم نقش زند کاغذ دل
عاقبت زمزمه ایی قافیه دار است دلم
در پی شعر سپیدم ولیکن بر عشق
مثنوی خوان و غزل واره ی یار است دلم
چه کنم صحبت زیبایی چشمانت را
هر کجا بانگ زدم شعر و شعار است دلم
دل به تضمین گل روی تو در تمرین است
این سیه مشق خط زلف نگار است دلم
صد غزل دل به فدای غزل چشمانت
که به آواز نگه زخمه تار است دلم
گنهم نیست مگر شرب شراب چشمت
که از آن متهم فسق و قمار است دلم
قاضی عشق قصاصی به نگه فرمودند
از همان روز دگر بر سر دار است دلم
باز هم شهد غزل ریخت به کام سخنم
چه ... دیدن ادامه » کنم با تو بر این قول و قرار است دلم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ای آشنای من
برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
تا پر کنیم جام تهی از شراب را
و ز خوشه های روشن انگور های سبز
در خم بیفشریم می آفتاب را
برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها
گلبرگ لب به بوسه ی خورشید وا کنیم
وانگه چو باد صبح
در عطر پونه های بهاری شنا کنیم
برخیز و بازگرد
با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ
از دور از دهانه ی دهلیز تک ها
چون باد خوش ، غبار برانگیز و باز گرد
یک صبح خنده رو
وقتی ... دیدن ادامه » که با بهار گل افشان فرارسی
در باز کن ، به کلبه خاموش من بیا
بگذار تا نسیم که در جستجوی تست
از هر که در ره است ، بپرسد نشانه هات
آنگاه ، با هزار هوس با هزار ناز
بر چین دو زلف خویش
آغاز رقص کن
بگذار تا بخنده فرود اید آفتاب
بر صبح شانه هایت
ای آشنای من
برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد
تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند
بر شاخه های لبان تو ، مرغان بوسه ها
لب بر لبم نهی
تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی
تا با امید خویش مرا آشتی دهی


از : نادر نادر پور
آذرمهر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو که نیستی تا خدای تو هست
دو چشم سیاهت به جای تو هست
تو که نیستی باز هم در چمن
نسیمی ز لطف و صفای تو هست
تو که نیستی ، زیر باران شب
سرودی ز نی در نوای تو هست
تو که نیستی در سحرگاه عشق
مناجات و ذکر و دعای تو هست
تو که نیستی پیش چشمان من
بلندای تو در نمای تو هست
تو که نیستی من چه سازم ؟ بگو
دلم را که در پیش پای تو هست
تو که نیستی در تمام دلم
همیشه سخن از وفای تو هست
تو که نیستی ، جای تو هست سبز
و ... دیدن ادامه » در جای سبزت صدای تو هست
کسی کو که دل را به او بسپرم
مگر دلبری هم به جای تو هست؟
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و نا شکیبا
که هر لحظه ات می کشاند به سویی
نسیم هزار آرزوی فریبا

تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
پریشان رنگین افقهای فردا
نگاه مه آلوده دیدگانت

تو دائم به خود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دائم ز خود می گریزی
تو آن ابر آشفته نیلگونی

چه ... دیدن ادامه » می شد خدایا ...
چه می شد اگر ساحلی دور بودم
شبی با دو بازوی بگشوده خود
تو را می ربودم ... تو را می ربودم



از : فروغ فرخزاد
مرتضی کلانی و قاصدک این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر به روی دفتر خویش
تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه... گویی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
بر لبم شعله های بوسه تو
می ... دیدن ادامه » شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوییا بوی عود می آید
آه... باور نمیکنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دوچشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
(جاودان باشی ای سپیده عشق)


از : فروغ فرخزاد
آذرمهر و رها باصفا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو آن پرنده رنگین آسمان بودی
که از دیار غریب آمدی به لانه من
چو موج باد که در پرده حریر افتد
طنین بال تو پیچید در ترانه من
پرت ز نور گریزان صبح ، گلگون بود
تنت حرارت خورشید و بوی باران داشت
نسیم بال تو عطر گل ارمغانم کرد
که ره چو باد به گنجینه بهاران داشت
چو از تو مژده ی دیدار آفتاب شنید
دلم تپید و به خود وعده رهایی داد
چراغی از پس نیزار آسمان تابید
که آشیان مرا رنگ روشنایی داد ...


از : نادر نادر پور
آذرمهر، محمدرضا مدیری و رها باصفا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میان خورشیدهای همیشه
زیبایی تو لنگری ست
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند

و نگاهت
شکست ستمگری ست
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر جامه ایی کرد
بدان سان که کنونم ...

و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست
... دیدن ادامه »
آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است
وینک مهر تو
نبرد افزاری
تا با تقدیر خویش
پنجه در پنجه کنم

میان آفتاب های همیشه
زیبایی تو
لنگری ست
نگاهت شکست ستمگری ست
و چشمانت با من گفتند
که
فردا
روز دیگری ست



برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی شعاع نقره مهتاب روی تن سپید تو سر خورد
گویی که پاره ورق دل با بی بی نگاه تو بر خورد
وقتی پلنگ زخمی خواهش جستن زد از ستیغ نگاهت
آهوی دل ز دامنه افتاد در دره های موی سیاهت
وقتی که تیغ شیشه ایی دل در بال دستهای تو افتاد
سرباز پیک عشق تو رو شد شاه دلم به پای افتاد
بانو تو بی بی دل مایی سرباز خشتم و خاک نشینم
حکمت بریده دست دلم را بازنده قمارم و اینم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
و چشمانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمیست ،
و آغوشت ...
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
آذرمهر، تیلا بختیاری و قاصدک این را دوست دارند
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم میکند....

چه انتخاب قشنگی ....
یه دوست بی نظیر وقتی اولین شعرمو خوند توی جوابش این شعر شاملوی جانان رو برام نوشت
و چقد اون لحظه برام شیرین و بینظیر بود...
شعر آیدا در آینه زیباترین ترجمه ی نگاهه
درست ... دیدن ادامه » مث ی نقاشی...
۲۹ بهمن ۱۳۹۷
همینطور هست ، سپاس بانوی نیک اندیش
۳۰ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آیینه

لب هایش آشیانه ی آتش بود
با شعله های بوسه و دندان
رقصی درون جامه ، نهان داشت
چشمی بسوی آینه ، خندان
هر ناز او ، نیاز نمایش بود
صبح از شکاف پیرهنش می تافت
شب ، غرق در سجود و ستایش بود
او ، زیر لب ، از آینه می پرسید
ایا من آن کسم که تو می خواهی ؟
آیینه ، آشیانه ی آتش بود


شام بازپسین نادر نادر پور
زنی چراغ به دست از سپیده دم آمد
زنی که موی بلندش در آستان طلوع
غبار روشنی سرخ شامگاهان داشت
بر آستانه نشست
ز پشت مردمکش
آفتاب را دیدم
که از درخت فراتر رفت
به روی گونه گلرنگ صبح پنجه کشید
نگاه روشن زن
خراش پنجه خورشید را نشانم داد
عبور عقربه ای ، ساعت طلایی را
آسمان ، به دو قسمت کرد
زن از مدار زر اندود نیمروز گذشت
به شامگاه رسید
ز پشت مردمکش آفتاب را
دیدم
که ... دیدن ادامه » از درخت فرود آمد
به روی گونه بیرنگ خاک پنجه کشید
نگاه خیره زن
خراش پنجه خورشید را نشانم داد
زمان ، زمان عزیمت بود
زنی چراغ به دست از حصار شب می رفت
مرا ، اشاره کنان ، از قفای خود می برد
زنی که موی بلندش در آستان غروب
شکوه روشنی سرخ
صبحگاهان داشت
زنی که آینه در نگاه ، پنهان داشت



از : نادر نادر پور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عاشق آمد گفتمش غم را فراموشی خوش است
گفت با غم این دل ما را هم آغوشی خوش است
گفتمش این حالت آشفته ات از چیست
گفت عاشقان را در حریم عشق مدهوشی خوش است
گفتمش امشب به سر دارم سر سودای او
گفت در سودای او دائم اگر کوشی خوش است
گفتمش از چیست می نوشی فراوان باده
گفت غم که زور آور شود ما را قدح نوشی خوش است
گفتمش ما را چرا از ذهن بیرون رانده ایی
گفت عاشق را در این وادی فراموشی خوش است
گفتمش از شب بگو گفتا که بیداری نکوست
گفتمش دیگر بگو گفتا که خاموشی خوش است
کیکاوسی نژاد، آذرمهر، جهان، مریم اسدی، باهآر و بامداد این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دلم گشته زندانی چشم تو در انوارطوفانی چشم تو
پریشان شدم از نگاه تو من به مثل پریشانی چشم تو
دل خسته مهمان ناخوانده است در آمد به مهمانی چشم تو
چراغ دل تیره روشن شود به خورشید نورانی چشم تو
زمین و زمان را به هم میزند شکوه گل افشانی چشم تو
گل زندگی غنچه وا می کند به لبخند پنهانی چشم تو
دلم واله دیدگان تو باد سرم باد قربانی چشم تو
چه زیباست صحبت ز خورشید عشق ز شبهای بارانی چشم تو
سخن کی تواند که شرحی دهد زگفتار عرفانی چشم تو
مرا تا کنار خدا می برد غزلهای ایرانی چشم تو



97/11/19
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی که تیر غمت را به جان خریده منم
کسی که از غم هجران قدش خمیده منم
کسی که بی خبر از حال من نشسته تویی
کسی که در ره عشقت به سر دویده منم
کسی که در طلبت ای گل همیشه بهار
همیشه خار به پای دلش خریده منم
کسی که با همه کس کرده مهربانیها
به روزگار محبت ز کس ندیده منم
ز اشتیاق تو ز بوستان عشق و وفا
کسی که غنچه صفت پیرهن دریده منم
غم و صبر امیررضا مجو ز چرخ عجول
ز دست تیر جفا آهوی رمیده منم
ایمان نامیا، محمدرضا، مهراد هدایت، جهان، Mary.57 و پیرزاد این را امتیاز داده‌اند
خیلی زیبا بود جناب امیررضا.
فقط اگر در مصرع ششم (همیشه خار به...) به جای ( خریده ) از واژه ( خلیده ) استفاده کنید مناسبتر خواهد بود، دوست گرامی
۱۸ بهمن ۱۳۹۷
نظر شما محترمه ولی شعر گفتن خیلی سلیقه ایی هست گرامی. چون خریده و خلیده هر دو بر یک وزن هستند استفاده از هر دو واژه متصور است.
۱۸ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیولا

این هیولا این گردباد که روی تاریک تو می چرخد
فرو خواهد نشست
چون فواره ایی از خون در خود
چون سرزمینی غروب کننده در نادانی
یا کشتی ناموزونی در گرداب

اما اما آیا براستی تو اینهمه باید پامال می شدی
تا بتوانی هیولای رم کرده را بشناسی
هیولاها در کف دست چیزی مگر بیابان نداشتند
و بر پیشانی چیزی مگر ستاره ایی بد شگون
بر زندگان مرگ جامه کشیدند
از مردگان تن پوش برگرفتند
و سرزمین تو را چون هندوانه ایی به زمین کوبیدند

اما ... دیدن ادامه » اما براستی تو باید اینهمه ویران می شدی
تا غول بیابان گرد را بشناسی
گاهی گاهی می اندیشم برای همیشه گم شده ایی
همچون سفینه ایی در کیهان
یا یادداشتی در کامپیوتر
یا تمدنی زیر ویرانه ها...

با تو ام هنوز زنده ایی
بگذار دست بر پیکرت نامت یا هستانه ات بکشم
شاید شاید باور کنم با تو زنده ام
مهربان جن زده!
ایمان نامیا این را خواند
آذرمهر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از صبح همین امروز درگیر تو هستم من
در حلقه یاد تو زنجیر تو هستم من
از من تو چه می خواهی شب تا به سحر ای دل
در صحنه رویاها شبگیر تو هستم من
دیشب که خیال تو یغماگر جانم بود
امروز هم اینگونه پاگیر تو هستم من
یا بند بزن بر پا یا اینکه رهایم کن
چون شیر سرافرازی زنجیر تو هستم من
چون ذره ناچیزی سرگشته امواجم
دریای وجود من تبخیر تو هستم من
من تشنه دیدارم اما نه به رویاها
درگیر حضور تو تأثیر تو هستم من
عمریست که روز و شب مهمان دلی ای گل
حالا که نه هر لحظه درگیر تو هستم من
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید