کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال مریم تاواتاو | دیوار
S3 : 22:35:08 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

یادداشت درباره کتاب "گورشاه : دختران گمشده" نوشته " سیامک گلشیری "
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ ۱۳۹۹.۰۲.۰۷
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

گورشاه ؛ دختران گمشده
یک داستان نویس که مجموعه رمان های مربوط به خون آشام را نوشته ، تماسی تلفنی از پسری نوجوان به نام نیما دریافت می کند . نیما که اخیرا خواهرش را طی یک اتفاق عجیب ، در زیرزمین خانه شان گم کرده و از طرفی به واقعی بودن اتفاقات کتاب های خون آشام ایمان دارد ، از نویسنده می خواهد تا در پیدا کردن خواهرش به او کمک کند . نویسنده پس از کنکاش فراوان و امتناع از پذیرش این خواهش وقتی متوجه می شود دختران دیگری هم هستند که در آن زیرزمین گم شده اند ، قبول می کند . او که سال هاست درگیر چنین اتفاقات ... دیدن ادامه ›› ترسناکی نشده ، با پا¬گذاشتن به این مسیر ، وارد ماجرایی پیچیده می شود . همین ماجراجویی ، داستان جلد اول کتاب "گورشاه " نوشتۀ " سیامک گلشیری " را می سازد .
گورشاه ، از جنس ادبیات نوجوان است ؛ شاخه ای کمتر توجه شده در فضای نویسندگی ایران که علی رغم وجود جذابیت های فراوان ، محصولات متنوعی را به بازار فرهنگی ، ارائه نکرده است ؛ ورود به این ژانر ، دشوار است چون خواندن ذهن نوجوانان در این سن که نه کودک اند و نه بزرگسال و از طرفی پیوسته در حال جستجو برای یافتن هویت خود هستند ، نیاز به تسلطی عمیق بر مباحث روان شناسانه این گروه سنی و نیز آشنایی با مختصات جهان فکری آنها دارد . شجاعت دوبارۀ سیامک گلشیری در ورود به این فضا و نوشتن یک داستان برای جذب مخاطب نوجوان ، در کنار نثر گیرای او در خلق فضای وحشت ، ستودنی است .
صحبت صرفا از حسرت بر نبودِ تعدد کتاب های نوجوان و جای خالیشان در قفسه کم سن و سال دارها نیست ؛ سخن از نگاه نکردن به آینده ای است که ریشه در گذشته دارد ؛ آنجا که به جای حرکت در مسیر در دسترس قرار دادن خوراک فرهنگی برای بخش خاصی از جمعیت کشور که قرار است آجر به آجر آیندۀ این مملکت را بسازند ، با هدایت مسیر به یک راه انحرافی به نام بی اعتنایی ، ضربه سنگینی بر بدنه فرهنگ جامعه وارد می شود . بی اعتنایی به نوشته شدن کتاب های این رده سنی و تلاش نکردن برای ترغیب نویسندگان در ورود به این ژانر، محصولی جز ضرر مستقیم بر مردمی که قرار است فرداهایشان را در مواجهه با همین نوجوانانِ رشد یافته بگذرانند ، نخواهد داشت . در حالیکه می توان با یک برنامه ریزی فرهنگی ، با توسعه طرح های تشویقی از نویسندگان این شاخه حمایت کرد تا مستعدان این حوزه ، نبوغشان را وسط بگذارند و با به روز کردن اطلاعاتشان همگام با دنیا تولیدکننده و خالق داستان شوند و نه صرفا مصرف کننده باقی بمانند. حتی اگر لازم باشد ، قانون قصه نویسی در این گونه کتاب ها را در جهان مدرن بیاموزند و سپس با شکستن قوانین ، به حلول خلاقیت خود در قصه منجر شوند ؛ هرچند با توجه به قلم بسیاری از نویسندگان فعلی ایران ، انتظار می رود اگر بخواهند در ابعادی گسترده و متمرکز به ادبیات نوجوان بپردازند ، بی شک شاهد خلق آثاری خواهیم بود که خود می تواند سرمشق سایر کشورها در داستان پردازی باشد .
با وجود چنین پتانسلی از وجود ذهن قصه گو ، نقطۀ نمایشگر میزان توجه و گرایش به آثار نوجوان ، تجلی حضور تعداد کمی از نویسندگان است ؛ نویسندگانی که خلق آثارشان و تنوع دادن به آن ها به نوجوانان این امکان را می دهند که بتوانند روح خود را سیراب کنند ، مسیر خود را بیابند و و باور ذهنی خود را تشخیص دهند ؛ آن هم در جهانی که هر روز گره ای تازه تر بر زندگی مدرن می ظافتد و چاره جویی ، فرایندی است بی غایت در مسیر انسان .
از طرفی این وظیفه صرفا به دوش نویسندگان نیست که بتوانند قفسه های کتاب های نوجوان را با محصولات وطنی پر کنند . بخش اعظمی از این موضوع ، به نگاه کلان فرهنگی کشور و ایجاد بستر مناسب برای رونق دادن به بازار نشر در این گروه است . و البته مسیر ترجمه و ورود کتاب¬های ادبیات جهان ادامه دارد که این خود عنصری لازم برپایۀ آگاهی از قدم هایی است که ادبیات معاصر برمی دارد . هرچند ایستایی ما در گروه نوجوان از سرعت پویایی جهان نکاسته و جهان با سرعت در خلق آثار نوجوان پیش می رود و بهترین ها را روانه بازار می کند و با برگزاری مسابقه ها و توجه به نویسنده ها و تقدیر از منتخب هاشان سعی دارد کتاب های بهتری خلق کند و نیازهای انسان معاصرش را با هر سن و جثه ای بشناسد.
سیامک گلشیری اگرچه با موفقیت در زمینه نوشتن داستان های بزرگسال هم اهتمام دارد و هربار با تسلط عجیبش بر دیالوگ-نویسی و بازگویی ماجرا از نمایی جذاب ، داستانی مهیج را به مخاطبانش نشان می دهد اما هرگز از دغدغۀ نگارش برای نوجوانان نایستاده و همیشه نام او به عنوان یکی از پرخواننده ترین نویسندگان ادبیات نوجوان در ایران درخشیده و سوای از تعدد جوایزی که نصیب کتاب هایش شده ، استاندارد داستان نویسی را در آثارش به جدیت رعایت کرده است ؛ او هرگز داستان را فدای جذب مخاطب نکرده و سعی داشته با انتخاب درست ترین کلمات در دیالوگ نویسی ، منظور خود را روایت کند . او این بار در گورشاه به دنبال خلق فضایی ترسناک و دلهره آور سعی داشته با توزیع ذره ذرۀ اطلاعات ، هیجان زیادی را وارد قصه کند و عنصر " دلهره" را در گوشه گوشه داستان ، جای دهد .
گورشاه ، پر از صحنه هایی است که انتظار حضور یک اتفاق آن هم از جنس حوادث غیرقابل پیش بینی و با درون‌مایۀ ترس دیده می شود . نوعی مزه مزه کردن اتفاقات و کم کم ارائه دادنِ آنها ، توانسته بر وحشت فضا بیفزاید و البته داستان را از ریتم نیندازد . گلشیری و توجه همیشگی و ویژه او به جزییات نوعی نگاه جامع تر به او می سپارد که از پس ساخت تصاویر با وضوح بالا برمی آید . به نوعی که تجسم محیط را برای خواننده آسان می کند و جغرافیای وقوع را مشخص می کند . چنین نوع از صحنه پردازی ، از سخت ترین مراحل نویسندگی است . تهاجم اتفاق¬های ترسناک که وحشت وقوعشان ، ترس از ندانستن حادثه بعدی و فقط حدس پیرامون ترسناک شدن ماجرایی که شخصیت اصلی کتاب درگیر آن شده است، جریانی است که خلق آن ، حوصله فراوان می طلبد تا در نتیجه بتواند عرصه داستان را به جولانگاه خیال تبدیل کند و از پسِ این خیال پردازی ، کنجکاوی خواننده را برانگیزد . از این رو مطالعه این کتاب حتی برای بزرگسال ترها می تواند جذاب باشد و شاید بتوان به مثابۀ یک بازی برای جنباندن تخیل در فضایی ترسناک ، آن را محسوب کرد . ادامه دار بودن کتاب ، احتملا پاسخی است به میزان ابهامات جلد اول کتاب . و یقینا اگر میزان اتفاقات پرکشمکش قهرمان که بخش اعظمی از آن در آغاز به عنوان بذر کاشته شده ، در جلد دوم ، سرعت بیشتری یابد ، تجربۀ هیجان انگیزی از مطالعه یک کتاب با فضای ترسناک در حوزه ادبیات نوجوان خواهد بود .

برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره کتاب " هیچ دوستی به جز کوهستان " نوشته بهروز بوچانی
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در رونامه ساندگی در تاریخ 1399.02.04

کتاب " هیچ دوستی به جز کوهستان " ، جدای از موضوع خاصش ، ماجرای عجیبی را از ابتدای نوشته شدن با خود همراه داشته است ؛ چه سرگذشت نویسنده اش و چه مسیر دشواری که طی شد تا کتاب نوشته شود و به دست ناشر برسد ، همگی جزو نادرترین اتفاق ها درباره نگارش یک کتاب است . قبل از نوشتن کتاب ، نویسندۀ آن ، " بهروز بوچانی" ، ایران را ترک نمود و سعی کرد با قایق از طریق اندونزی به استرالیا برسد ؛ بار اول ، قایق غرق شد و او به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کرد. بار دوم توسط نیروی دریایی استرالیا دستگیر و به بازداشتگاهی در جزیره مانوس برده شد . بهروز در طول حضورش در این زندان ، کتابش را طی چندسال از طریق پیام رسان واتس آپ برای دوستش دراسترالیا می فرستاد و دوستش آن را از زبان فارسی به انگلیسی برگرداند وکتاب را چاپ کرد .
پس از چاپ ، این کتاب جایزه ادبی نخست وزیری ویکتوریا را دریافت کرد ؛ جایزه ای که استرالیا ... دیدن ادامه ›› برای کمک به نویسندگی خلاق برگزار می کند و البته گران ترین جایزه ادبی این کشور هم محسوب می¬شود . هم چنین جایزه ملی زندگی نامه استرالیا و چند تقدیر دیگر به عنوان این کتاب رسید . سوای تمام سروصداهایی که چاپ این کتاب به پا کرد و جوایزی که نصیبش شد ، با یک اثر منحصر به فرد مواجهیم .
آنچه در هیچ دوستی به جزکوهستان ، بیشتر از همه به چشم می آید ، قدرت نویسنده در خلق تصویر است ؛ تصویرهایی بی بدیل و بکر که با قوه تخیل ، دستان خواننده را می گیرد و او را به سفر دلهره آوری می برد . حتی در این بین به بیان خلاصه ای از موقعیت اکتفا نشده بلکه صفحات کتاب ، مخاطب را با طبیعت اندونزی و استرالیا ، قایق ، کشتی و ویژگی های مسافرانش و در نهایت زندان مانوس ، آشنا می کند و آن را با خطی پررنگ و تمایزی عجیب برای خواننده مشخص می نماید ؛ آن قدر واضح که مخاطب می تواند حرکت آن قایق خاص را در بین اقیانوس و تعدادی زیاد از سایر قایق ها تشخیص دهد . واقعیت مواجهه با مرز باریک مرگ و زندگی و دست و پنجه نرم کردن با شرایط سخت از جمله گرسنگی و احتمال غرق شدن به قدری فوق العاده ترسیم شده که گویی تمامی این اتفاقات روبروی خواننده در حال به وقوع پیوستن است .
لحظه ورود اولیه به استرالیا برای سوار شدن به هواپیما و رفتار تحقیرآمیز پلیس در سوار کردن پناهجوها برای بردنشان به مانوس ، از تلخ ترین تصاویر کتاب و آغاز ورود شخصیت اصلی کتاب به جزیره ای است که خیلی¬ها در آن خودکشی می کنند و برای جیره غذای هرروزه باید زجر انتظار در صف های طولانی را بکشند ؛ چراکه چیدمان زندان به گونه ای است که زجر دادن زندانیان ، اولویت اول زندان بانان و سیاست بالادستی های زندان بوده است .
در مرحله ورود به مانوس ، سمت و سوی روایت به جایی می رسد که در کنار عدم امکان فراهم بودن رفع اولیه ترین نیازهای یک انسان زندانی ، به عمیق ترین احساسات او نیز بی توجهی می شود و با تحقیر و توهین ، او را یک انسان کوچک به شمار می آورند . تقابل رفتارهای متفاوت از انسان هایی در موقعیتی یکسان که صورت به صورت ، نفس به نفس با مرگ و احتمال نرسیدن به مقصد نهایی شان از مهاجرت مواجه اند ، تصویری صریح تر و با جزییات از انسانی اسیر می سازد ؛ جزییاتی که نحوه ارائه و چینش آن ها ، مخاطب را با واقعیتی تلخ از زندانی در آن سوی اقیانوس ها آشنا می کند و در عین حال منجر به خستگی در خوانش نمی شود بلکه بیشتر وجه ماجراجویانه و کنجکاوی برای در معرض آگاهی قرارگرفتن ماجرا ، خواننده را هل می دهد تا از ادامه داستان سر دربیاورد و و این برگ برنده ای است که زبان قصه گو و شیرین بهروز بوچانی به او بخشیده . او واقعیت را با عناصر داستان گره زده و از توصیف محیط ، بیشترین بهره را برده است .
اگرچه بهروز در این کتاب ، به فراوانی از پیشینه اش در ایران سخن نگفته اما تصور اینکه این ذهن قصه گو اگر قرار بود درباره ایران و گذشته اش صحبت کند ، یقینا داستان های زیادتری برای گفتن داشته ، دور از انتظار نیست . هرچند رگه هایی از اشاره به سرزمین مادری و چشیدن طعم جنگ ، گواه زندگی سختی است که او از ابتدای تولد از سرگذرانده .
تلاش او در جلب توجه خوانندگان به فاجعه ای که در زندان مانوس در حال وقوع است ، ریشه در زجری دارد که او با حضور چندساله در مانوس و تماشای رنج کشیدن سایر زندانی ها دچار شده ؛ رنجی که ماحصل سیاست عجیب یک کشور پیشرفته در برخورد با عده¬ای زندانی است که آن¬ها را در سخت ترین شرایط روحی و جسمی و البته محروم از حقوق اولیه شان قرار داده . به راستی معنای فاجعه و زوال انسانیت ، مترادف رفتار زنجیره ای است که خلق زجر ، بزرگترین دستاورد چندساله¬شان در اداره یک زندان است . البته نوع برخورد کشورها با مهاجران غیرقانونی و سیاست آنها در جلوگیری از ورود ، به قوانین آن کشور مرتبط است اما تحقیر انسان ها و آزار رساندن به زندانیان یک اردوگاه ، موضوعی است مرتبط با حقوق بشر که نمی توان و نباید ، سیاست سکوت در برابر آن اجرا شود ؛ انتشارخبر هرچند وقت یک بار خودکشی کردن یک زندانی در مانوس ،گواه دردی است که در محیط بازداشتگاه پخش شده و نقطه ای است حساس برای انعکاس فاجعه ای انسانی که نباید در حد تیتر جذاب خبرگزاری های جهان باقی می ماند . البته تبحر بوچانی در ترسیم فضایی که خواننده بتواند عمق این فاجعه را درک کند و گِزگِز نیش واقعیت او را رها نکند ، صدای فریاد هنرمندی شد که پناهی جز ادبیات پیدا نکرد و حالا که فریاد او به گوشی اهالی فرهنگی جهان رسیده ، آنان که می توانند دستی شوند برای نجات ، کلمه به کلمه در قبال این افراد مسئولند .
چشمان بهروز بوچانی ، همان که در طراحی جلد کتابش نیز رویشان تمرکز شده ، دیدگانی هستند که یک ماجرا را هزارباره می بیند و همین عمق در تماشا ، به او درایتی داده که توانسته ماجرای سفرش را با تمام زجر از زوایای مختلف بیان کند . نگاه شاعرانه او اگرچه دوش به دوشش حبس شد در آن زندان ، اما جسارت ساخت تعبیرهایی را که از جنس احساسات باشد به وی داد و او با توضیح شرایط اسفناک زندانیان این جزیزه ، نوع تازه ای از روایت آورد بدین معنا که او با تشبیهات ویژه اش ، دیدگاه های خود را از ظرف گزارش به ظرف داستان انتقال داد و روایت کرد . روایتی که توانست پس از کسب جوایز متعدد ، او را از بند زندان مانوس برهاند و زندگی آزادانه¬ای را برایش رقم بزند .
بوچانی به معنی واقعی نویسنده است . گویی چاره ای جز بازگویی ماجرایی که از سر گذرانده نداشته و سعی کرده این کار را به بهترین ترین شکل ممکن انجام دهد ؛ به همین دلیل هر آنچه را در اردوگاه پناهندگان مانوس دیده به کار می¬گیرد تا همذات پنداری مخاطب را به دست بیاورد ؛ و این گونه طعم تلخ واقعیتی که جان از جسم و روح دسته ای انسان می گیرد ، در ترکیب با ذهن هنرمند ، به کتابی منحصر¬به¬فرد تبدیل شد . ماجراهای زیادی از جزیره مانوس در جریان گزارشات رسانه ها به گوش رسیده اما بهروز بوچانی با نگاهی همه جانبه تر در قالب بیوگرافی توانسته ماجرای حضورش در مانوس را به داستانی ترین شکل ممکن ارائه دهد و صدای اعتراض خود را به وضعیت اسفناک مانوس به گوش جهان برساند تا نمادی شود از او که کلمه تنها دارایی ذهن هنربینش بوده و از همین سرمایه استفاده کرده تا قلمش را تبدیل به فریادی برای نجات کند.
جعفر میراحمدی و محمد مجللی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
پیشنهاد کارگاه داستان نویسی آنلاین :
.نوشتن ، دیوانگی ست ؛ کیفیتی از جنون که خواب را حرام میکند ، درد را زیادت میبخشد و هراسِ کشف جهان را به جانت میاندازد .  من تمام اینها را تجربه کرده ام ؛ بارها دستهای یک قصه ، خواب را از چشمانم گرفت ، نیمه شب را به صبح وصل کرد تا کلمه به کلمه ، داستانم را روی کاغذ بیاورم ... شاید صدای ذهنم کمی آرام شود ..از عمری که پای یاد گرفتن و نوشتن میگذرانم پشیمان نیستم . هنوز هم من و قلمم هردو در مسیر این جنون دایمی و نه ادواری ، از صخره ها میگذریم . شیب های تند را پشت سر میگذاریم و یاد میگیریم . نمیدانم به آن قلۀ افسانه ای می رسم یا نه . اما برای کسی که مِهر قلم به دلش افتاد ، تا زمانی که روزهایش را ثانیه به ثانیه ، وقف نوشتن میکند یعنی امیدی در قلب دارد و آرمانی در ذهن .
اگر کسی آشفتگیهایی از جنس من دارد و میخواهد راهنمایی پیدا کند تا مسیر این کوهستان پرپیچ و خم را نشانش دهد ، کارگاه آقای مرتضی برزگر را سفارش میکنم ؛ نه به تبلیغ و نه به بازارگرمی که بازار او به لطف خدا ، پررونق است ؛ من میدانم سرگشتگیهایی از جنس داستان ، چقدر درد دارد . اگر دردت از این جنس است و راه شناس میخواهی  بِدان که من ازاین راه عبور کرده ام ، هنوز هم در مسیرم و میدانم مرتضی برزگر اگر استعدادی ببیند تنهایش نمی گذارد ....

پی‌نوشت : ۱. این کلاس به صورت آنلاین برگزار خواهد شد و البته با سایر کلاسهای آنلاین برپایه محیط  تلگرام و واتس آپ متفاوت است و بر پایه یک پلتفرم آموزشی ... دیدن ادامه ›› خاص ٫ طراحی شده است .
۲. به‌عنوان یک قدردانی کوچک، شرکت در این دوره برای تمام اعضای کادر درمانی در همه‌ جای دنیا، نیم‌بها خواهد بود. .
۳- اگر دیوانه‌ی نوشتن هستید، اما به هر دلیلی توانایی مالی شرکت در دوره‌های آنلاین را ندارید، به شماره‌ی کلاس، پیام بدهید. همه‌ی تلاش‌شان را می‌کنند که با هموار کردن شرایط، شما را در کنار خودشان داشته باشند . 09032605002
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره کتاب " چشم سگ " نوشته عالیه عطایی
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.12.21 - نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

حضور افغان ها در ایران و تجربۀ دوگانگی در تابعیت و تقابل تعلق به دو خاک ، موقعیت غریبی را ایجاد می کند که "عالیه عطایی " به عنوان کسی که اصالتا اهل کشور افغانستان است و سال ها در ایران زندگی کرده ، به خوبی توانسته از پسِ بیان این نوع قصه گویی بربیاید و با کتاب " چشم سگ" که این روزها به بازار آمده ، نوع متفاوت تری از موضوعات داستانی را طراحی و بیان کند . چشم سگ ، متشکل از هفت داستان کوتاه با درون مایه مهاجرت و افغانستان است ؛ هفت داستان که جنبه های مختلفی از تغییر اقلیم و تاثیر آن در زندگی فرد مهاجر را کنکاش می کند و در این میان تنها به یک نگاه واحد ، پیرامون این جابجایی مکانی ، قناعت نکرده بلکه سراغ گروه های مختلفی رفته که گاه در قبال مهاجرت ، داشته های زیادی کسب کرده اند و با رفاه اقتصادی روزگار سر می کنند و یا برعکس ، آنها که تجربۀ مهاجرت برایشان مترادف سختی و آوارگیِ مضاعف بوده و هجا به هجای غربت را تا عمیق ترین بخشِ معنای کلمه ، لمس ... دیدن ادامه ›› کرده اند .
جملات عالیه عطایی ، در عین ایجاز ، دارای نوعی صلابت در گفتار بوده و حضورِ اتفاق در صحنه به صحنۀ هر داستان ، فرصت نوعی ماجراجویی در بابِ ادبیات مهاجران افغان را به خواننده می دهد ؛ جنسی از ادبیات که در فضای نشر ایران ، کمتر بدان پرداخته شده . نویسنده از تجربه زیسته خود استفاده کرده و با توجه به مواجهه اش با فرهنگ ایران و افغانستان ،گنجینۀ متنوعی از شناخت آداب و رسوم هر دو کشور را به دست آورده و با وارد کردن این مفاهیم در بستر داستان ، روایت های جدیدتری را بیان کرده است .حتی انتخاب نام کتاب نیز شروعی طوفانی در بسطِ ایدۀ خلاقانه ای است که در بازگویی روایت ها استفاده شده. عطایی در متنِ داستان ها نیز با تسلط به ادبیات فارسی و واژگان ویژۀ افغانی ، ظرف بزرگی از کلمات را در اختیار گرفته و با تکیه بر توانایی عظیمش در ساخت عبارات و ترکیبات داستانی ، توانسته خواننده را پیشِ روی جهان تازه ای از قصه قرار دهد ؛ جهانی که نابسامانی های سیاسی و اقتصادی ، جنگ و ناامنی ، شخصیت هایش را وادار می کند تا از اقلیم خود دور شوند و مکان دیگری را برای ادامۀ زندگی انتخاب کنند و این تغییر در محل اقامت ، در جزئی ترین مسائل، تاثیر گذاشته و ردپای جدا شدن از پوستۀ اولیه شکل گیریِ اجتماعی شان ، در تمام سنگفرش های زندگی ِ این افراد دیده می شود .
درواقع ، تجربۀ مهاجر بودن ، جهان عظیمی را پیش روی نویسنده می گذارد که فرصت تقابل داستانهای مختلف را به او می دهد . به عبارتی عطایی توانسته از طریق تجربۀ این فضا ، ساختمان متفاوتی از داستان پدید بیاورد .از طرفی اشتراکات فرهنگی دو کشور ، قرابتی در همذات پنداری در تخیلِ خوانندۀ ایرانی ایجاد می کند . بخش هایی از کتاب ، بازگوی رفتار و ویژگی های ایرانیان به ویژه در مواجهه با یک افغان است . کتاب رنگ و بو دارد و این تبلور رایحه ، ناشی از توصیفات رنگارنگی است که نقش به سزایی در صحنه پردازی داشته است .
اینکه آیا با دور شدن از اقلیم و نگارش می توان هر اثری را شایسته طبقه بندی در ادبیات زیرمجموعۀ مهاجرت در نظر گرفت یا نه ، موضوعی است که دیدگاه های بسیاری حول آن می چرخد . واضح است بازتاب مهاجرت در جایی که با ارزش ها و مفاهیم فرهنگی هر دو کشور مبدا و مقصد ، نزدیکی فکری صورت گرفته ، می تواند کار منحصربه فردی محسوب شود .انعکاس تصویر مهاجرت ، حرکت روی یک خط مرزی باریک است که شاید در تقابلِ این دو، هویت تازه ای شکل بگیرد . از طرفی تعریف مرز و احساسات وطن خواهانه ، موضوعی است که گاه با تعصب به آن نگریسته شده ؛ تعصبی که اگرچه صاحبانش عنوان روشنفکر بودن را به دوش می کشند اما نتوانسته اند خود را از پس نگاه بیهودۀ برترپنداریِ خویشتن، نجات دهند و هنوز تبار و نژاد و خون را دست آورد می پندارند و عقبۀ خود را نشانه ای از لیاقت در نظر می¬گیرند. مگر نه آنکه هیچ کدام از انسان ها اختیاری در انتخاب وطن نداشته اند ؟! پس چگونه می توان فردی را به واسطۀ تعلق به خِطّۀ خاصی ، سرزنش کرد و یا به دیدۀ حقارت به او نگریست ؟ معنای عدالت و پرهیز از تعصبات نژادی آنجا نمود پیدا می کند که ارزش یک انسان به مرزی که به آن تعلق داشته متصل نمی شود و انسانیت ،یگانه مبنا برای ارزشمندیِ یک فرد محسوب می گردد و نه تعلق به جایی که در انتخاب برای وقوع تولدش در آن مکان ، دخالت نداشته .
نگاه نویسنده به زن در چشم سگ ،مقوله ویژه ای است . آنجا که یک زن می تواند از پس نگاه های دیگران معنای مختلف را ترجمه کند و می فهمد بیگانه بودنش در یک کشور در مواجهه با تعصبات، چارچوب غربتی را ترسیم می کند که اضلاعِ آن، حتی تا پای شخصی ترین مسایل نیز به میان می آید . برای مثال در داستان " شب سمرقند " یک زن برای عشقش راه زیادی را طی می کند و حتی به دلیل تسلطش بر زبان روسی ، وارد یک ماجرای جاسوسی می شود . شب سمرقند ، بی شک یکی از بهترین روایت های اخیر داستان های جاسوسی است که اوج نبوغ نویسنده را در تلفیق حس های مختلف مادی ، احساسی، زن بودن ، مادری ، عشق و انتخاب اشتباه و تاوان را نمایش می دهد . جاگذاری این ابعاد برجسته در طول یک شب و روایت داستان آن هم به شکلی عمیق ، ردپایی از انعکاس رفتار یک فرد و تاثیر آن بر سرنوشت جماعت دیگر را به شکل ماتریسی نشان داده است . نمایشی از اتصال حلقه های عالم که هر ضربه و حرکت بر دیگری تاثیر دارد و این تاثیر البته سرنوشت جمعی ما را می سازد .
شاید خواندن این کتاب ، نوعی تلنگر برای بازبینی رفتار ما ایرانیان در مواجهه با عزیزان افغان باشد ؛ اینکه بپذیریم آنجا که غربت به طعام هر روزۀ یک فرد اضافه شود، تیمار زخمی که جدایی از وطن و دوری از خویشاوند و هم زبان پدید آورده ، مرهم می طلبد. به نگاه ، به حرکت ، می توان باری مضاعف روی دوش این غریب گذاشت و یا جلوه ای از امید و پیشرفت نشانش داد تا او که مبهوتِ خشونت و گستردگی تنهایی ، جهان را به ظلم دیده ، کمی از عاطفه و محبت از سوی کشوری که به آن پناه آورده ، بهره مند شود ، شاید ذره ای از سختیِ زندگی، برایش کاسته شود ... به لحظه ای و یا به اندازه روزنه ای هر چند کوچک اما پرنور ...

امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره کتاب " انجمن نکبت زده ها " نوشته سلمان امین
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.12.12
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

" انجمن نکبت زده ها " نوشتۀ "سلمان امین" داستان یک عصیان است که با آمیختگی به زبان طنز توانسته از تلخیِ ماجرای پیش آمده تا حدی کم کند . فرار یک سرباز از پادگان برای نجات مادرش ، آغاز ماجرایی است که او را درگیر ورود به مکان هایی جدید و البته خلافکارانه می کند . اگرچه دلیل رفتارهای پسر که با وارد شدن به اعمال مجرمانه ادامه پیدا می کند، توجیهی بر عدم امنیتی که بر مردم عادی ایجاد شده ، نیست اما شاید او نماد افرادی از جامعه است که قربانی شرایط نامطلوب خانواده و اجتماع می شوند و با چند اشتباه بزرگ تر ، اوضاع را برای خود سخت تر می کنند ؛ اشتباهاتی که در نتیجۀ عدم وجود امنیت اقتصادی زندگانی و فقدان آموزش ، طرح پررنگ تری از خطا را به خود می گیرند و نه تنها نمی توانند بخشی از مساله اصلی فرد را حل نمایند بلکه او را درگیر مشکلات تازه اما وسیع تری می کنند .
وقتی عرصۀ کلمات ، بانگ دردی را سر ... دیدن ادامه ›› می گیرد که متعلق به عده ای هرچند اقلیت است که فرسایش سیل روزگار ، آنها را تبدیل به سازه های جدیدی کرده که نمی دانند چارۀ مشکلشان چیست و شاید نمی توانند از طبقه ای که در دیوارهای آن گیر کرده اند ، جدا شوند، بیرون بیابند و معمولی ترین شکلِ زندگی را تجربه کنند ، ادبیات و اجتماع به نقطه ای مشترک از بیان رنج افراد یک جامعه می رسد و سوالی مهم را بلند تکرار می کند تا به توانِ دستهای خودشان و یاریِ سایر عناصر موثر در رقم خوردن سرنوشتِ یک ملت ، راه حلی بیابند تا مردمی قفل شده در تنگدستی و بزهکاری ، طعم مطلوب یک زندگی ایده آل را بچشند . هر چند او که عمری را به پای نداشتنِ حداقل ها از دست داده ، تا مدت ها بعد از نجات باید به تیمار کردن زخم های زندگیِ گذشته اش ، نوش دارو بیابد و به روح تزریق کند تا بتواند موقعیت فعلی اش و نقشۀ آیندۀ زندگیش را هضم و ترسیم کند ؛ همین است که نمی¬توان از کنار لحظه لحظۀ روزهایی که به قشری یا فردی ، سختی می گذرد و درد ِ تهی دستی و محرومیت تا استخوانشان تیر می کشد ، به آسانی گذشت و با زدنِ برچسب قشر " آسیب پذیر” قناعت نمود و از مسئولیت ، شانه خالی کرد .
عظمتِ شکسته شدن روح یک پسر جوان وقتی ببیند مادرش ، زنی ساده و سنتی ، به اطاعت از همسر، حامل مواد مخدر می شود و پسر نمی تواند از پسِ ناپدری بربیاید و زورش به آن خانه و زندگی نمی رسد ، نقطۀ اوجی است که بارها در کتاب به آن اشاره شده . وقتی مفهوم خانواده ، نخ نما می گردد که تاثیر کتک خوردن زنان جامعه ، تیتر تکراری و هرروزه ای شود و نتیجه اش فقط در چند خط مقاله تندرو در دفاع از زنان و تقبیح مردان بیاید. اما سلمان امین با وارد کردن این موضوع در بسترداستان ، بذرهایی اساسی کاشته که حتی در انتهای کتاب نیز برداشت شود ؛ مثلا برادر کوچکتر، نمادی از امید و یا در طرف مقابل ، نشانه ای از تکرار مکرر این لوپ است که می تواند این چرخۀ بیهوده را ادامه دهد و یا می تواند بگریزد از سرگذشتی که به او دیکته می شود ، آن هم املایی که براساس سرمشق غلطی که پسر آموخته ، گفته می شود. هرچند همین حالا هم بخش زیادی از ترس ها و شخصیت آن کودک شکل گرفته و این نقطه ای است که معمولا مورد غفلت قرار می گیرد؛ همان جایی که کودکی ، اساس رفتارهای بزرگسالی می شود چرا که زیر ذره بین بردن رفتار و افکار و احساسات یک انسان جز با توجه ویژه به دوران نونهالی او امکان پذیر نمی باشد . از سایۀ همین رویکرد ، نفرتی که کودکانی با پیشینۀ داشتنِ بچگیِ سخت در بزرگسالی به جامعه می دهند ،قابل توجیه است ؛ قرار نیست وقتی با بی مهری ، کودکی را پرورش دادیم ، انتظار فوران عشق و وفور محبت در بزرگسالی شان داشته باشیم .
این نظر، ساده انگارانه است که ترمیم مسایل را به دست تقدیر و گذشت زمان می سپارد و برای جبرانِ اهمال و "هیچ کاری نکردنِ" خود منتظر نیروهای نامرئی می ماند . اگر امروز به فکر کودکان کار و بچه های بدسرپرست که قوت غالب هر روزشان، تلخی و خشونت ،آن هم از جانب کسانی که قرار بود پناهگاهی باشند تا این کودکان در سایه شان قد بکشند و مسیر خود را ببایند، نباشیم ، پیش بینی وقوعِ فرداهایی با شدت بازتاب خشونت بیشتر و ترویج وقوع اعمال مجرمانه و ضدجامعه ، چندان دور از ذهن نیست و قطعا احتمالِ اتفاقِ چنین آینده ای ، عامدانه یا ناخودآگاه ، بر زندگی تک تک افراد جامعه ، تاثیر می گذارد ؛ چه آن که هم ردیف با طبقۀ فقیر جامعه روزگار می گذرانند و چه آنان که به سببِ برخورداری از ثروت و قدرت در طبقات مرفه جامعه قرار می گیرند . زندگی اجتماعی ، یک بازی فردی نیست بلکه زنجیره ای است از حضور و تاثیر افراد که تباهی یک نفرشان به قیمت باختِ کل جامعه است .
اما کدام مقصرتر است ؟! نهادهای اجتماعی که بی اعتنایی پیشه کرده اند و یا ساختار فرهنگ که بیشتر ، زنان کتک خورده و سکوت پیشه کرده را تولید و تحسین می¬کند یا اقتصادی که نبود پول ،چرخ رونق خانواده را می گیرد و " نداشتن" را عصارۀ تمام طعم های زندگی هایی می کند که درگیر ساده ترین و معمولی ترین اتفاقات برای فرار از نکبت زندگی روزمره شان هستند ؟! سلمان امین با تکیه بر دیدگاه اعتراضی اش برپایۀ طنز ، تهران جدیدی را در انجمن نکبت زده ها ساخته که به قشنگیِ تعریف های همیشگی از پایتخت نیست . او یک ماجرای خانوادگی را به خیابان ها کشانده و با تبحر ویژه اش در دیالوگ نویسی ، تصویری از آن پسر و سایر شخصیت های فرعی داستان ارائه کرده که با عبور از پوسته ظاهریِ چند خلافکار ، عمیق تر با مسالۀ " جرم " و ریشه هایش مواجه شده و در عین حال که تقدسی به فقر نبخشیده ، بیشتر سعی در نمایشِ زشتی و پلیدیِ فقر و عواقبش هم چون مواد مخدر ، سرقت ، خانواده های از هم پاشیده و ذهن های پریشان ، داشته است .
هرچند نوع کمال یافته تر قلمِ سلمان امین در کتابِ شاهکار" کاکاکرمکی پسری که پدرش درآمد" مشهودتر دیده می شود ؛ کتابی که شاهدی است بر سیر پیشرفت قلمی که با طنز ترکیب می شود تا در تلفیق موقعیت های مختلف زندگی یک پسر عجیب الخلقه ، اندوه او را نمایش دهد و تلخی رفتار جامعه با او را گزارش کند .
تسلط نویسنده در بازسازی فضاهای فقیرنشین تهران و ترکیب تلخیِ ماجرا با طنز ، نوعی کشش برای خواننده در خواندن داستان انجمن نکبت زده ها ایجاد کرده است . تسلطی که در فضاهای مشابه در داستان هایی که در دورۀ اخیر نوشته می شود کمتر به چشم می آید و از این حیث ، امین برگ برنده ای در دست دارد که آن قصه گو بودنِ زبانش است ؛ بدین معنا که او داستان ها را برای پرکردن صفحاتش نساخته بلکه پیدایش هر قصه به ضرورتِ کلیت داستان بوده و هر اتفاق ، مراحل پروراندنِ ماجرا را گذرانده تا تصویری واضح از مفهومِ ذهنی نویسنده را روی کاغذ بیاورد تا بتواند لحظه ای خواننده و جهان بینی اش را به تفکر از دریچه ای تازه تر دعوت کند .
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره کتاب " میدان ونک ، یازده و پنج دقیقه " نوشته سیامک گلشیری
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.12.03
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

" میدان ونک ، یازده و پنج دقیقه " ،کتاب جدید سیامک گلشیری ، مجموعه ای از هجده داستان کوتاه است . روایت گلشیری در کتاب اخیرش، توجهی را با خود حمل می کند که گویی نویسنده را در حال بازگو کردن نقشه گنجی نمایش می دهد و شاهراه اصلی رسیدن به این گنج را توجه به جزییات می داند. گلشیری ، استاد روایت های تیزبینانه برپایۀ کوچک ترین اتفاقات است ؛ این موضوع در کنار مهارت عجیبش در ساخت دیالوگ هایی متناسب با شخصیت و موقعیت ، منجر به واقعی شدن فضای داستان در ذهن خواننده می شود . گویی دیالوگ ها از طرف نویسنده به دهان شخصیت گذاشته نشده بلکه نویسنده لباسی به قامت شخصیت ، دوخته که تنها برازندۀ اوست و قرار نیست اینها کلمات فرد دیگری باشند .در مواردی نیز بار اصلی پیشبرد داستان به عهده همین دیالوگ ها گذاشته شده است ؛ دیالوگ هایی که گاه با کاربرد کمترین تعداد واژگان ، انبوهی از اطلاعات و درعین حال ، احساس را منتقل ... دیدن ادامه ›› می کند .
گلشیری با تکیه به تسلطش بر اصول داستان نویسی حرفه ای ، ادبیات را محترم می شمارد ؛ پس خود را ملزم به نوشتن داستانی در حد و اندازه استاندارد قصه نویسی و به شکلی تمیز می داند ؛ به این معنا که او با بازی های پرتکلف زبانی و یا استفادۀ نابجا ازفرم ، سعی ندارد از هر راهی داستان خود را پیش ببرد بلکه عمده توانایی اش در پرداخت عمیق تر شخصیت ها و حرکت در مسیراصلی داستان ، او را به صدای رسای شخصیتش تبدیل کرده است . او تکنیک قلمش را فدای یافتن مخاطب ، آن هم به هر قیمتی نمی کند ؛ اگرچه نوع روایت جذاب داستان هایش ، حس ماندگاری ای را ایجاد می کند و روانی قلمش با تزریق نوعی هوشمندی در داستان ، منجر به چندلایه شدن شخصیت هایش می شود . روایت های گلشیری تبلور حضور تصویرند ؛ پس از هر داستان کوتاهش تصویری واضح از ماجرا در ذهن خواننده نقش می بندد ؛ گویی بازدید از یک نمایشگاه نقاشی صورت گرفته و حالا مخاطب به مرورِ تصاویری که از جلوی چشمش گذشته ، می پردازد و در نتیجه قصه را باور می کند چرا که مصالح ساختِ آن داستان ، مصنوعی نبوده بلکه نویسنده ، هر واقعه را آن قدر پرورانده تا به بهترین شکل ممکن در بیاید و سپس سعی کرده مناسب ترین مکان را برای آن اتفاق ، در دیوار علت و معلولی پیدا کند .
ردپای زندگی شهری و ویژه تر تهران در " میدان ونک ، یازده و پنج دقیقه " نسبت به کارهای قبلی گلشیری ، بیشتردیده می شود . از منظر نگاه او داستان ها و خط اصلی اتفاق در خیابان های شهر می گذرد . گاه هشدار و گاه شکار در همین بزرگراه ها ، همگی در جای خود ، حس مورد نیاز را برای ایجاد تعلیق ، القا می کند . توجه ویژه به بزهکاری های اجتماعی و تاثیری که نهایتا وقوع جرم در زندگی افراد قربانی حتی پس از اتمام ماجرا می گذارد ، منظر جدیدتری است که گلشیری به آن پرداخته . تمرکز او این بار روی کسانی است که تا یک قدمی مرگ رفته اند و برگشته اند ؛ سخن از مرگ روح است نه تصادف یا زوال جسم ؛ وقتی حادثه تمام شده اما چیزی درون فرد قربانی ، شکسته یا تغییر یافته. اصل ماجرا در حد عنوانش فقط توصیف ظاهری وقوع یک جرم است اما گلشیری با پرداختی داستانی، به روایت درونی ترین بخش ماجرا می پردازد ؛ اگرچه این روایت ها معمولا فقط در روزنامه ها مطرح می شود اما گلشیری با نگاه به پس از فاجعه ، داستان را از نقطه ای جدیدتر و ورای حد و اندازۀ تیترهای صفحه حوادث، آغاز کرده است ؛ به ویژه اینکه شنیدن این روایت توسط شخصیت های دیگر داستان نیز واکنش های تازه تری را خلق می کند و در مواردی تاثیر زیادی در آنها و روابطشان دارد . مثلا در یکی از داستان ها به سرنوشت مردی پرداخته که پس از سوار شدن در یک ماشین مسافرکشی ، همسرش مورد هجوم زورگیری و فاجعۀ تجاوز شده و حالا سال ها گذشته و زن و مرد به دلیلی از هم جدا شده اند و مرد هنوز در حال رانندگی بی هدف در خیابان های شهر ، به تصویر آن شب شوم فکر می کند و بارها و بارها آن حادثه را در ذهنش ، جزء به جزء دوباره می سازد. این مرد ؛ گواه روشنی از این موضوع است که آدم ها پس از عبور از چنین موقعیت هولناکی هرگز نمی¬توانند به شخصیتشان در نقطه قبلی ای که از آن آمده اند برگردند . اگرچه در موقعیت زمانی کنونی ، گاه واژه ها و حرف ها معنایشان را از دست داده اند و حتی وقتی کل روایت زندگی یک فرد در چند جمله شنیده می شود ، درمواردی ، جامعه به واسطۀ تکراری بودن کلیت ماجرا و هم چنین با مقایسه این زندگی با موقعیت های به مراتب دردناک ترِ دیگر خانواده ها ، نهایتا برچسب "معمولی بودن " و متعاقب آن " بی اهمیتی " را به آن می زند. در حالی که کل این ماجرا ، عمری را از فردی زایل کرده ، روحی را کشته و تقدیری برایش ساخته که سلول به سلول عذابش می دهد و برای تغییر آن ، اراده و تلاشی بزرگ نیازمند است اما چون گوشی برای شنیدن نیست و از طرفی نگاه برخی حتی پس از شنیدن ، آن حادثه را تکراری و غیرمهم می پندارند ، قربانی حالا تنهاتر هم می شود .
حرف¬های هر انسان بوی خاص خودش را دارد ،.حتی اگر آشفته و پس و پیش ، تعریف شود ، آوردۀ او از کارزار جنگ با زندگی است . صفحات روزنامه ها پر است از درد و رنج مردمی که یا قربانی اند و یا بیمار قربانی کردن و در انتهای خبر با بیان نوع محکومیت فقط به سرنوشت مجرم اشاره می شود. پس از فاجعه ، فرد قربانی ، شبیه ترین فرد به هرکسی می شود جز گذشتۀ خودش ؛ و حالا تعداد زیادی داستانِ هنوز نوشته نشده وجود دارد از انسان هایی که پس از یک فاجعۀ این چنینی ، از محل حادثه برنمی گردند بلکه در صحنۀ جرم ، جا می مانند و به دست های خالی خود می نگرند و ترکیبی از حس های مختلف هم چون عذاب وجدان ، غم و ترس را تجربه می کنند . اما وقتی این بار را تا سال ها با خود حمل کرده و نشخوار فکری ، غذای هر روز عمرشان شود، فاجعه دیگری رقم خواهد خورد. در جایی که علم روان شناسی هم نمی تواند رسیدن به نقطۀ صددرصد ِکامل ازبهبودی را تضمین قطعی دهد ، حساس بودن ماجرا واضح تر می شود . لزوم مراجعه این افراد به مراکز درمان روان ، نقطه ای است که در وجود آن هیچ شکی وجود ندارد . از طرفی سخن از مسئولیت اخلاقی جامعه در سفارش به حوصله و صبر برای شنیدن و متعاقب آن دردهای دیگران را عادی و بی اهمیت نشمردن است .
" میدان ونک ، یازده و پنج دقیقه " ، توصیه ای است به صبوری و تمرین عادت دادنِ توجه و نگاه به چیزهایی ساده که کلیت پیچیده زندگی را می سازد ؛ قاعده ای که با سفارش به ساده کردن یک مساله پیچیده ، راه حل دشوارترین معماها را پیش رو می گذارد ؛ تنها اگر گوشی برای شنیدن ، دستی برای همراهی و اراده ای در ذهن باشد.
امیرمسعود فدائی این را خواند
کاوه علیزاده و محمد مجللی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره کتاب تنهایی الیزابت نوشته ویلیام ترِوِر - ترجمه فرناز حائری
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.11.20 نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
تنهایی الیزابت ؛ در ستایشِ جهانِ آدم های معمولی
الیزابت پس از نوزده سال زندگی مشترک که ناموفق به فرجام رسیده و با داشتن سه فرزند برای انجام فوری یک عمل جراحی به بیمارستانی در لندن می رود و در کنار سه زن دیگر در یک بخش، بستری می شود . کل ماجرای کتابِ "تنهایی الیزابت"، پیرامون زندگی این چهار زن ادامه پیدا می کند و جزییات زیادی از گذشته و حال در کنار روایتی از شکست ها ، پیروزی ها وعشق هایشان بازگو می شود . برای مثال یکی از زن های هم اتاقی الیزابت ، شوهری مهربان دارد اما از گزند خانواده همسرش در امان نیست ؛ دیگری درگیر رابطه با مردی غیرقابل اعتماد است و الیزابت خود با یکی از دخترانش ارتباطی به شدت متلاطم دارد چرا که دخترنوجوانش با وجود سن کم ، دل درگروی عشق پسری دارد که از دید الیزابت ، فرد مناسبی محسوب نمی شود . "ویلیام ترِوِر" به دقت ، روابط این زن ها را ترسیم کرده و ادامۀ داستان را در بیرون بیمارستان جایی که آدم¬های مورد اشارۀ این زن ها وجود دارند نیز از ... دیدن ادامه ›› سرمی گیرد .
ترِوِر ، از معروف ترین نویسندگان ایرلندی است . مهارت خاص او در نگارش داستان هایی برجسته باعث شد تا با چخوف مقایسه شود . او با ظرافت ، وارد تنازعات عادی زندگی های معمولی می شود و سوژه هایش را انتخاب می¬کند ؛ شخصیت هایی که آدم های عادی جامعه هستند و در پذیرش واقعیت زندگی خود ، دچار نوعی تناقض شده¬اند . توجه ویژه او به کودکان ، زنان و مردان میانسال و جنبه های ازدواج های ناموفق از جمله مواردی است که به شکار تمرکز ترور درآمده ؛ نقطه ای که آدم های خاص با سطح بالایی از برجستگی و حتی موفقیت خانوادگی قرار نیست موضوع اصلی کتاب او قرار گیرند بلکه شاید راویان اصلی داستان های ترور همان آدم های معمولی و گاه شکست خورده ای هستند که در مواردی حتی از جامعه ، طرد شده اند و این مفهوم در تقابل همیشگی با این مساله قرار می گیرد که انتظار بسیاری از انسان ها از خویش آن بوده که آدم های فوق العاده معروف و در بالاترین قله موفقیت قرار گرفته ای از خود بسازند و وقتی به این درجه نمی رسند دچار سرخوردگی می¬شوند و این همان نقطه ای است که باعث می شود احساس ناکافی بودن به سراغ خیل عظیمی از این انسان ها بیاید چراکه در مسیر عادی زندگی هستند و در تجربه ای دردناک که با ایده آلِ خود ، فرسنگ ها فاصله دارد با حسرت دست وپنجه نرم می کنند . نگاه ترور ، تعریف موفقیت و حتی تعادل را تغییر می دهد چرا که جهان با این همه آدم غیرمعمولی ، مزه مصنوعی تری دارد وقتی حقیقت اجتماع ، مملو از انسانهایی با ضعفهای فراوان است که در همان لحظه که به ایراداتشان چشم دوخته شود ، جریان زندگی در تک تک سلول هایشان ادامه دارد و عظمت این جریان ، حقیقت ارزشمند جهانی است که نگاه واقع بینانه تری برای درک می طلبد.
شاید انتخاب موقعیت بیمارستان در بحبوحۀ درد جسمانی ، وقتی که رنج های روح هم دیده می شود ، کارکرد هوشمندانه و برداشت منطقی ترور از این وضعیت است که یک بار دیگر هر یک این زن ها به دغدغه ها و چالشهای روحی خود بنگرند و مسایلشان در مقایسه با هم دیده شود و در این ترکیب سیاه و سفید از رنج ها و شادی ها ، داشته ها و کمبودها معنای تازه تری از خود را بیابند ؛ آن قدر جدید که شاید با روز اولی که پا به بیمارستان گذاشته اند ، فرق داشته باشند و جهان بینی و ارزش های خود را دوباره بررسی کنند تا از عمق این نگاه ، دریچه هایی هرچند کوچک از امید ، حس کنند . از طرفی بیمارستان به عنوان مکان وقوع اصلی حوادث ، این فرصت را می دهد که با ایجاد ارتباط بین شخصیت ها ، ادامه دهنده مسیر داستان باشد.
کتاب با داستانی کلاسیک ، صدای زنان جامعه گذشتۀ لندن است . پرداختن به مسایل زنان و دغدغه ها و بحران های روحی شخصیت ها آن هم حتی در بین زن هایی که بخش زیادی از جوانی و عمر خود را از دست داده اند در کنار توجه به مساله اهمیت ارتباط والدین با فرزندان و تاثیر این رابطه حتی در سنین بالاتر زندگی ، ترکیب روان¬شناختی جذابی را پدید آورده است . ترور در تجسم تصویر زن ، به جهان بینی عمیق تری در ترسیم ارتباط او با جامعه ، خانواده و سایر مردان می رسد و از سطح تمرکز فعلی به جنسیت خاص ، خارج شده و بیشتر معنای انسانی به روابط شخصیت هایش می دهد. گویی نویسنده ، دایره کوچکی از هر زن را می کشد و بعد دایرۀ زن و ارتباطاتش را وسیع تر می کند ؛ برای نمونه ، هِنری ، دوست دوران کودکیِ الیزابت، مردی که حتی فرزندش نیز برای دیدن او بهانه می آورد و بسیار تنها روزگار می گذراند ، در مسیر گسترش همین دایره های تعریف داستان به وجود می آید . ورای جنسیت ، آنجا که زن یا مرد بودن کنار می رود و مفهوم انسان و دردهایش به وسط می آیند ، ترور با جادوی گزینش کلماتش ، ساختارهایی ویژه برای توصیف موقعیت داستانی اش به وجود آورده است ؛ همان طور که با استفاده از رگه های طنز ، تنهایی هِنری را ملموس طراحی می¬کند. البته اینکه با وجود حجم زیادی از اطلاعات ، مخاطب خسته یا سردرگم نمی شود ، دستاورد بزرگی است که نوع چینش حوادث و ترتیب تعریف قصه ها نقش به¬سزایی در آن دارد ؛ چیدمانی که در کنار روایت ماجرای شخصیت های اصلی در دهه هفتاد میلادی سعی داشته تا به طرز عجیبی جزییات لندن را در آن سال ها بازگو کرده و تصویری واضح از آن روزها ترسیم کند و در عین حال جنبه هایی خاص تر ورای تعریف موفقیت از دیدگاه کمال گرایانه جامعه را بیان می کند که تمرکز اصلی بر روی ستایش زندگی و ذات انسانیت است و موقعیت های اجتماعی برپایۀ ثروت و قدرت در مقابل این تعریف کم رنگ تر به نظر می آیند ؛آنجا که مفهوم بنیانی تری از تعریف انسان مطرح می شود ، ارزشِ” بودن " در کنار حضور عاطفه و انسانیت درمقابل مقام های رنگ به رنگ دنیای مادی ، برتر به چشم می آیند . در سایه همین دیدگاه ، ترور مسائل عمیق تری از جمله بهره کشی از زنان و یا بحران میانسالی را در رمانش مطرح می کند و با نگاه جزئی نگرش زوایای مختلف شخصیتش را بررسی می کند تا امکان تجزیه و تحلیل همه جانبه برای خواننده میسر کند . این گونه حس همذات پنداری مخاطب با کتاب همراه می شود و این از هنر قلم ترور است که روایت چندگانه ای را در بستر عمیق ترین مفاهیم بشری مطرح می کند؛ روایتی که به واسطۀ زبان قصه گوی نویسنده و ترجمۀ روان "فرناز حائری "، لذت سفر به یک داستان کلاسیک و پرکشش را به خواننده می دهد .
neda moridi، امیرمسعود فدائی و آقامیلاد طیبی این را خواندند
کاوه علیزاده و محمد مجللی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره کتاب دشت بهشت . نوشته جان استاین بک
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.11.20 نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

"دشت بهشت " نوشتۀ جان استاین بک ، مجموعه ای از دوازده داستان کوتاه و مرتبط به هم است که همگی در دره ای حوالی کالیفرنیا اتفاق افتاده اند و زندگی خانواده هایی را که در این مکان سکونت داشتند ، بیان می کند . ساکنان ، به این دره به دلیل زیبایی های خیره کننده و طبیعت بکرش ، "دشت بهشت" لقب دادند ؛ سرزمینی که مردم درباره آن ، باورهای خاص و عجیبی دارند و برخی آن را دره ای اسرارآمیز و نفرین شده می دانند .
داستان های دشت بهشت، زندگی شخصی ساکنان را مجزا و نیز در ارتباط با هم درنظر گرفته اند . بخش اعظم شخصیتهای کتاب را مهاجرانی تشکیل می دهند که از مکان های گوناگون به این دهکده مهاجرت کرده اند . این مهاجران به مرور ، اجتماعی را تشکیل داده اند و مورد قبول یا طرد ساکنان قبلی قرار گرفته اند . هریک از داستان ها به نوعی ویژه ، در خلالِ توصیف زندگی یکی از اهالی ، در جهت شناساندن بیشتر دهکده و محیط آن به خواننده کمک می ند؛ به طوری که پس از هر بخش در این مجموعه ، خواننده ، نمای ذهنی واضح ... دیدن ادامه ›› تری را درباره این سرزمین و ساکنانش پیدا می کند . در عین حال ، هر فصل کتاب ، بیانگر آن است که رفتار هریک از این خانواده ها به زندگی همسایه ها و سایرین تاثیر می گذارد ؛ البته تاکید به وجود این ارتباط ،در سایۀ توجه نویسنده به این مفهوم است که زمینه های اجتماعی پیرامون فرد بر در زندگی او اثر می گذارد و بخش عظیمی از صفات شخصیتش را شکل میدهد .
شمایلی که استاین بک از دشت بهشت ارائه می دهد ، شبیه واقعیت زندگی است ؛ گاه همان قدر تلخ در لحظات ناامید کننده که در بستر زیستن ادامه پیدا می کند و گاه خوشایند در مسیری هموار و مطلوب . او زیبایی های طبیعت دهکده را به رخ می کشد ؛ به طوری که توصیفاتش خواننده را مبهوت این میزان جاذبۀ حیرت انگیز می¬کند و یادآور می شود که حتی در زیباترین قطعه زمین هم دردسرهای انسان روی سرش آوار می شود اما میل به بقا تنها مفهومی است که در تمام این لحظات بحرانی در ترکیب با امید ، ادامه مسیر را ممکن می کند، در این میان ، روابط انسان جاری می شود و هم چون رنگی که در بوم رنگ یک نقاش جریان می یابد ، طرح می سازد و نقش می نگارد تا بهترین شکل ممکن از طنازیِ خود را به معرض بگذارد ؛ مشخصه ای از واقعیت زندگی که نه در تمام لحظاتش ، آن قدر مأیوس کننده است که بتوان چشم بر زیبایی ها و لذات حضور در این دنیا بست و نه آن قدر سراسر مسحورکننده از آرامش که بتوان با فراموشیِ دردهای عالَم ، فقط لذت را مزه مزه کرد. استاین بک در مسیری روی این لبه قرار گرفته ؛ جایی که امید را فدای خوش باوریِ ساده لوحانه نکرده و در مقابل ، درد را نپوشانده تا خوشبختی را رنگ غالب تمام لحظه های زندگی، جلوه دهد . همین ویژگی ، نزدیک ترین شباهت این مجموعه داستان با زندگی واقعی است . در اینجا واقعیت برای نویسنده در هاله ای از شک و ابهام نیست ؛ او حقیقت و تلخی متعاقبش را می شناسد . شاید همین شناخت از این ترس ، او و داستان هایش را از ورود به پیچیده ترین ابعاد وجود انسان نمی هراساند زیرا می داند که تکرار مداوم ِحدسیات در مسیری دورتر از یک پدیده ، وحشت کاذب می آفریند و فرصت تحلیل درست را می گیرد . استاین بک با قرار گرفتن در فاصله ای نزدیک تر به ماجرا و حتی سیاهی های موجود در جامعه کوچک دهکده ، نمایی از جهان را با جزییات به خواننده نشان می دهد تا خواننده لمس کند ساکنان بکرترین نقاط زمین هم درگیر دردهایشان هستند و درکنار زیبایی خیره کننده طبیعت ، روزهای تلخ را می گذرانند ، گاه پذیرفته نمی شوند و گاه پذیرششان با دروغ ، همراه است .تمرکزو جسارت بیان او درباره بیان موضوعاتی هم چون بیماری روانی و بیقراری های روحی بعضی از شخصیت های کتاب ، نشان از نگاه دقیق انسان دوستانه و دغدغه مندی او درباره مشکلات خاص تر افراد جامعه است .
استاین بک ، به شدت قصه گوست و توانایی داستان گویی اش تا آنجا پیش می رود که حتی اگر قرار باشد درباره سایر ساکنین دشت بهشت و یا دهکده های اطراف ، فصل به کتاب اضافه کند ، باز هم می تواند ماجراهایی جذاب سرهم کند و خواننده هم هنوز تاب شنیدن داشته باشد . نوعی کاریزما و جذب مخاطب در داستان وجود دارد که از سخت ترین ویژگی های یک متن داستانی محسوب می شود. عمق در پرداخت به شخصیت پردازی ، این اشتیاق را درخواننده ایجاد کرده که توصیفات نویسنده را در ترسیم فضای محل وقوع حادثه دنبال کند و در ذهن خود تصویری از دهکده و ساکنانش بسازد . تصویری که پس از هر فصل ، جزییات بیشتری را به خود می گیرد. از طرفی، نوع چیدمان قصه ها و طراحی توالی آن ها به گونه ای است که با ورود و معرفی این دهکده ، مخاطب کنجکاوتر می شود تا چیزهای بیشتری درباره دره و آدم هایی که در این نقطه از زمین زندگی می کنند به دست بیاورد . این ترغیب ، حس کنجکاوی مخاطب تشنه را برمی hنگیزاند تا فرصت کشف و شهود را به او بدهد که از قصۀ تک تک خانه ها سردربیاورد ؛ خصوصا که نویسنده تنها به واکاوی زندگی عادی و روزمره جامعه کارگری و بر پایه شغل غالب کشارزی نمی پردازد؛ بلکه پا به قلمروی رویاهای شخصیت هایش می گذارد ؛ آمال و آرزهایشان را زیر و رو می کند و لایه های عمیق تر روان آن ها را کنکاش می نماید.
اینکه استاین بک ، شمایلی غیرقابل باور و مصنوعی از زندگی نساخته باعث شده داستان های او سر و شکل واقعیت به خود گرفته و هر دو سر خیر و شر زندگی را نشان بدهد ؛ مجموعه این ویژگی ها، طعمی را به نوشتۀ او افزوده که داستان هایش نه آن قدر گزنده باشد که مخاطب از خیر گوش سپردن به دردهای یک دسته مهاجر بگذرد و نه آن قدر ساده و دم دستی ، زندگی روزمره را روایت کرده باشد که خواننده از شدت کسالت ناشی از تکرار ، خسته شود . او دست و خیال مخاطب را گرفته و در جاده ای از تعدیل، حرکت می دهد تا بهترین سیاحت در شهر قصه را تجربه کند . .همین ویژگی او را به یکی از پرخواننده ترین نویسندگان قرن بیستم تبدیل کرد. البته استاین بک سال ها تجربه انجام شغل های مختلف از جمله کارگری را داشته و به همین دلیل با زندگی و مشکلات کارگران آشنا بوده و در نتیجه توانسته تصویری قدرتمند و واضح از زندگی این اقشار بسازد . ثمره شناخت او از طبقه کارگر و هم چنین مهاجران ، ساختن قصه هایی است با زیربنای محکم و با استفاده از مصالح تجربه زیسته و زندگیِ واقعا اتفاق افتاده. و البته اگر تجربه زندگی زیسته و ادای آن در قالب درست کلمات و روایت ، نصیب هر نویسنده ای شود ، هم چون مهره مار ، عمل می کند و می تواند در توجه مخاطب رسوخ کرده ، او را جذب کند و همراه سازد . استاین بک ثمره این زندگی زیسته را در واژه واژه کلماتش به حریم پیرنگ وارد کرده و با موفقیت چشمگیری مواجه شده است .
تصویری که نویسنده از دشت بهشت ساخته، پس از تمام شدن کتاب باز هم در ذهن خواننده ادامه پیدا می کند و این وجه جذاب داستان هایی است که برپایه نبوغ خالق اثر ، به واسطه عمق در شخصیت پردازی و توجه به حوادث علت و معلولی ، عنصر همراهی خواننده را حتی در زمان بعد از مطالعه کتاب، با خود خواهند داشت و مخاطب را به آسانی از دست نمی دهند .
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره کتاب" زمینِ نرم " نوشته " آیین نوروزی "
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.11.07

روایت هایی از انسان معاصر روی زمین ِنرم
زمینِ نرم ، نوشتۀ " آیین نوروزی " ، مجموعه ای از ده داستان کوتاه است . بیشترِ این قصه ها در پرداخت به زندگی شهری و استفاده از فضاهای باز ، داستان را به کوچه و خیابان کشانده و دغدغه های جدیدترِ انسان معاصر را بازگو کرده است . کتاب قبلی این نویسنده با عنوان " دستگاه گوارش " ، به روایت سفر پدر و پسری به آلمان پرداخته بود و زوایایی مختلفی از زندگی یک جوان تنها را با زبانی جذاب مطرح می کرد .
در زمین نرم ، نویسنده سراغ سوژه های منحصر به فردی که خاص بودنشان را ... دیدن ادامه ›› به رخ بکِشد نرفته ؛ بلکه بیشتر سعی داشته تا از موقعیت های کمتر پرداخته شده و در مواردی روزمره که شخصیت ها به دامشان افتاده اند بگوید و حال و هوایشان را توصیف کند . این توجه به جزییات توانسته به راحتی ، نقطۀ اکنون داستان را مشخص نماید و ازطرفی به فضای قصه ، نوعی رنگ و بو بدهد تا مخاطب را با خود همراه سازد . درون مایۀ اصلی موجود در داستان های زمین نرم ، مشکلات جدیدتری است که دوره مدرن، گریبانگیر انسان کرده و در موارد جزئی تری هم چون شرکت در قرعه کشی ها ، عمل های لاغری و غرق شدن در زندگی مجازی ، ماجرا را پیش برده. هم چنین توجه ویژۀ نویسنده به وسایل ارتباط جمعی و تاثیری که روی زندگی انسان داشته ، کشمکش جذابی را وارد داستان ها کرده است .
قرار نیست شخصیت ها قربانی کمبود طرح داستانی شوند . زمین نرم ، گواه این موضوع است که با دست گذاشتن روی فضاهای ساده تر هم می توان در خلق شخصیت هایی متمایز و قابل درک ، قدم موفقی برداشت . سادگی ، برتری می یابد ؛ تنها اگر در جای خود و به نشانۀ تسلط به کلیت پیرنگ و نه به عنوان راحت ترین گزینۀ در دسترس برای روایت یک ماجرا ، انتخاب شود . این-گونه نویسنده می تواند شخصیت هایی بسازد که به آسانی از ذهن مخاطب خارج نشود .البته این فضاسازی ساده ، گویای وضعیت انسان امروز نیز هست ؛ اینکه در دوران عطف تکنولوژی و در بین پیچیده ترین امکانات بشری باز هم انسانِ محاصره شده در دریای پیشرفت ، درگیر مسایل روحی و در رأس آن ، ازخودبیگانگی است ؛ نقطه ای که نه مدرنیته به کمک او می آید و نه امکانات بشر می تواند دردی از غم هایش کم کند . آیین نوروزی با شناخت این موضوع ، پنجره ای را به سوی جهانی باز کرده که آدم ها درگیر همین مسائل ساده اند و با گسترش موضوع ، داستان را شکل داده تا درد تنهایی شخصیت هایش را به شکلی قابل باور بسازد . از طرفی با انتخاب قالب داستان کوتاه ، فرصت تجزیه و تحلیل مفصل از یک واقعه را از خود گرفته و سعی کرده تا خواننده را همراه کند که در مسیری کوتاه و بستری فشرده تر از ماجرا سردربیاورد و بعد از مطالعه کتاب ، جهان بینی اش را بررسی کند .
تکنولوژی ، راهگشای مواجهه انسان با محیط فیزیکی اطراف بوده اما از درد روح او باری کم نکرده است . همان طور که بشر ، سرنوشت علم را متحول کرده اما نتوانسته گرسنگی روح را پاسخگو شود . سال ها پیش ، چخوف هم این روزگار را پیش بینی می کرده که هرچه جلوتر می رویم گوشی برای شنیدن وجود نخواهد داشت . همان جا که داستان اندوه را می نویسد ؛ داستانی که یک مرد درشکه چی می خواهد غم از دست دادن فرزندش را برای کسی تعریف کند اما هیچ کس در شهر اعم از مسافرانی که سوار درشکه اش می شوند فرصتی به او نمی دهند تا دردش را بشنوند . شب هنگام که او سمت اصطبل می رود ، ماجرای غمش را برای اسب تعریف می کند و بعد از این مکالمه ، آرام تر می شود ؛ گویی باری از دوشش برداشته شده است. چخوف روزگار امروز را می دیده که فرصت شنیدن غم ها از انسان گرفته می شود و سرعت جریان یافته در زندگی بشر ، انسان ها را از هم دورتر می کند . وقتی گوشی برای شنیدن نباشد نه امکانات افسانه ایِ لاکچری ترین برج های دنیا می تواند همدردی فراهم کند و نه قدرت اجتماعیِ فرد ، توانِ پاسخگویی به روح تشنۀ محبت را دارد .
البته نمی توان مقصر دردهای روحیِ جامعه کنونی را صرفا وجود تکنولوژی و فضای مجازی دانست ؛ چرا که همین وسایل ارتباط جمعی ، مسیرهای دور را به نزدیکیِ غیرقابل باوری تبدیل کرده و دهکده ای جهانی ساخته تا زندگی را آسان تر کند اما افراط انسان در استفاده از این پدیده ، تله ای است که بشر به دام آن افتاده و دچار تنهایی شده است . اگرچه وجود تکنولوژی های اخیر ، تسلط انسان به فضای فیزیکی اطرافش را بیشتر کرد اما رنج تنهایی هم ، پای به پای این قدرت ، رشد یافته و روح آدمی بیشتر به سمت فراموشیِ خود ، غلت خورده است . نمی توان تاثیر پایندۀ امتیازات برجستۀ پیشرفت را که در سایۀ اقتضای نظام-های اجتماعی در کاربرد مصنوعات بشری برای قرار گرفتن در خط تمدن بوده ، کتمان کرد ؛ در این میان حضور رسانه به عنوان قدرتمندترین ابزار فرهنگی در تحت تاثیر قرار دادن هویت انسانی ، رابطه انسان را با خود و اطراف ، دچار پیچیدگی کرد . رسانه ها مرزهای اجتماعی و اقتصادی را رد کرده و به صورت جهانی ، به تاثیرگذاری می پردازد . انسان عصر حاضر به واسطه جامعه سرمایه داری که با سفارش به مصرف گرایی ، تمام جنبه های زندگی را به او دیکته کند ، در صورت عدم تفکر و تمایل به خودآگاهی ، تبدیل به کالبدهایی تکراری با دیدگاه هایی کلیشه ای می شود . توجه به این تکرار در کتاب حاضر ، در ترکیب با دغدغهمندی نویسنده توانسته تعلیق جالبی را به وجود بیاورد .
برای نمونه در یکی از داستان ها ، زوج جوانی برای سفر ماه عسل به مالدیو می روند اما وسواس گرفتن عکسی که تمام ابهت لحظه سفرشان را نشان دهد تا بتوانند آن را در صفحه مجازی برای دوستانشان نمایش دهد ، تمام لذت سفر را از آنها ضایع می-کند . همین ماجرای نسبتا ساده ، کشمکش درونی مردی را نشان می دهد که در سیطرۀ جهان مدرن ، اسیر نگاه مصرف گرایانه ای شده است . محاصره بودن در فضای پیشرفته ای که فرصت تفکر ، توجه و گوش دادن را گرفته ، فرد را آسیب پذیرتر کرده و ثمرۀ این آسیب پذیری ، آشفتگی ای است که گریبانگیر او شده و هروز ابعاد زیادتری پیدا می کند .
از طرفی ، در زمین نرم ، پایان ها به طرز شکوهمندی که همه چیز را به ناگهان تغییر دهند اتفاق نمی افتند بلکه تغییرهای کوچکی رخ می دهند که به تناسب با ریتم داستان ، پیش می آیند و تاثیر بیشتر آن در دیدگاه شخصیت ، بازتاب دارد . در واقع نویسنده خود را وامدار خلق حوادث برای کش دادن موضوع قرار نداده بلکه سعی کرده تا نسبت به پدیده های پیش و پاافتادۀ روزمره ، نگاهی متفاوت خلق کند ؛ از این حیث ، نقطه پایان هر داستان را به ساده ترین شکل ممکن قرار داده است تا انتهای قصه نیز هم-راستا با سایر بخش ها ، عمق اهمیت اتفاقاتِ به ظاهر ساده را با نگاه خاص و جزئی نگرش ، گره بزند و مخاطب با حس همذات پنداری اش بتواند نگرش تازه تری نسبت به مسائل اطرافش پیدا کند .

یادداشت درباره تئاتر " کریملوژی " به کارگردانی : رضا بهرامی
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.11.08
نمایشی درباره معروف ترین دلقک دربار ناصرالدین شاه

نمایش «کریملوژی» به نویسندگی مهران رنج بر و کارگردانی رضا بهرامی به صورت تک بازیگر و مونولوگ ، به کریم شیره ای ، دلقک معروف دربار ناصرالدین شاه قاجار می پردازد .
اولین شبی که کریم از اصفهان به تهران می آید ، پس از مدتی سرگردانی وارد منزلی می شود که جشن عروسی در آن برپا است . او وارد مجلس می شود و چون محلی برای نشستن نمی یابد ، بین مطرب‌ها جایی برای خود باز می کند و می نشیند و در پاسخ به پرسش صاحب خانه از نام و نشانش ، می گوید دلقک است و جهت اثبات حرفش ، با آوازخوانی و لطیفه گویی ، مجلس را گرم می کند . پس از آن شب ، سرپرست همان دسته مطرب‌هایی که کریم در برخورد اول با آنها مواجه شد ، او را به مجالس جشن دیگری می بَرد و این گونه کریم با شیرین‌کاری‌هایش ... دیدن ادامه ›› موجب شادی و سرگرمی مردم می شود . چندی بعد که ناصرالدین شاه وصفش را می شنود ، او را نزد خود می خواند و بدین سان کریم شیره‌ای ، دلقک مخصوص شاه می شود.
حضور کریم ، در دربار در کنار علاقه خاص ناصرالدین شاه به وی منجر می شود او بتواند حرف هایی را که مردم عادی ، جرات بازگویی آن را ندارند ، در قالب زبان کنایه و تمثیل به شخص پادشاه بگوید و با زبان تند و تیزش از درباریان ، ایراد بگیرد و نگران جانش نباشد . او همواره از رعایت ادب مقابل شاه و درباریان معاف بوده و با زبان پرکنایۀ خود ، آن هم در دوران خفقان ناصرالدین شاه ، نسبت به شاه انتقاداتی بیان می کرده و حتی درباریان را با لقب های زشت ، خطاب قرار می داد . اعلام سه روز عزای عمومی پس از مرگ او ، توسط ناصرالدین شاه ، خود نشانه بزرگی از علاقۀ شخص پادشاه به کریم شیره ای بود .
بررسی زندگی او ، گویای تاریخ ایران در دوره ای است که کریم شیره ای و امثال او در مسند نزدیک ترین فرد به شاه و حرمسرایش بودند و درباریان و حتی زنان حرمسرا درباب بسیاری مسائل برای چاره جویی نزد او می آمدند. درواقع ، این بررسی ، نوعی تاریخ خوانی شفاهی از نگاه کریم شیره ای در سایه ادبیات عامیانه ترِ دورانی است که مردم در قحطی و بیماری و درد به سر می بردند .
هرچند ماهیت این موضوع ، خود دردناک است که وجود خفقان در جامعۀ منسوب ، آن قدر زیاد بوده که عاقلان سرکوب می شدند و تنها به زبان کنایه و در راستای شاد کردن لحظه ایِ قدرت حاکمه ، از طریق لطیفه گویی و به اندک میزانی ، می شد مسائل و رنج های مردم را به گوش دربار رساند ؛ مردمی که جدیتِ رنجشان ، لطیفه می¬شد تا به واسطه خنده های اقلیتِ غاصبی ، مهرتایید به وجود مشکلاتِ اکثریتِ دردکش زده شود . به راستی که تاریخ ، در چنین گذرگاه هایی می ایستد و برای لحظاتی به بشر می نگرد و با حیرت از خود می پرسد که انسان با تمام داعیۀ پیشرفت و تمدنش چگونه از پسِ قدرت و ثروت ، چنین محکم به انسانیت درونِ خویش پشت پا زده تا پلشتیِ انباشتِ ثروت خود را بنگرد و متوهمانه خیال کند که برندۀ بازی ِ زندگی شده در حالی که در همان لحظه ، انسانیت را باخته است .
یکی از سوالاتی که پس از تماشای نمایش کریملوژی مطرح می شود این است که یک بازیگر به پشتوانۀ چه میزان تمرین و تکرار و آموزش ، به چنین حدی از تسلط به بازی می¬رسد که بتواند اجرایی هم چون "مجید رحمتی" از خود به جای بگذارد ؟! اجرای نمایش در قالب تک بازیگر که تمام مسئولیت بازی و تجمیع تمرکز تماشاگر تنها به عهده یک نفر است ، خود به تنهایی می تواند درجه دشواری را بالا ببرد . اما مجید رحمتی از این مرتبه گذشته و چنان باصلابت ، ردپای محکمی از حضور خود در صحنه نمایش برجای گذاشت که نمی توان منکر این میزان استعداد و نبوغ شد . علاوه بر این او با استفاده از شیوه های دیگرنمایش از جمله تعزیه خوانی ، سیاه بازی، نقالی و حتی خیمه شب بازی ، گونه های سنتی تر ادبیات نمایشی ایران را به نحوی که از محدوده حوصله تماشاگر خارج نشود ، وارد اجرا کرد و توانست تبحر خود در این زمینه را به نمایش بگذارد .
در این میان عناصر طراحی صحنه نیز به کمک بازیگر آمده . برای مثال مجید رحمتی از یک فرغون ، چنان بازی ای می گیرد و با استفاده چندگانه از یک کلنگ ، بازسازی صحنه ها را ممکن می سازد که کاملا حضور خلاقانۀ نقش در صحنه احساس می شود که یقینا این نکته ، تلفیقی از مشارکت کارگردان و عوامل پشت صحنه در تعامل با بازیگر می باشد .
تلخک ، لباس شخصیت های مختلف را به تن می کند و به جای آنها حرف می زند و بعد لباس را برشاخه درخت تاریخ آویزان می کند و سراغ کالبد بعدی می رود و حتی از عاشورای حسینی و حرمله هم سخن به میان می آورد . گاه از زبان شخص ناصرالدین شاه و گاه در نقش میرزا رضای کرمانی که در حرم عبدالعظیم حسنی با تفنگش به شاه قاجار شلیک می کند ، حرف می زند . انتخاب نوع لباس نیز در راستای فرایند اجرا صورت گرفته است . تغییر صدا و افزودن لهجه در موقعیت های مختلف در کنار اجزای صحنه ، نمایش یکدستی را در مقابل دیدگان تماشاگر قرار داده است .
وقتی صحبت از طراحی صحنه و الزام توجه به آن می شود ، مساله صرفا استفاده از چیدمان سنگین و گران و صرف هزینه های فراوان نیست بلکه ایدۀ تناسب ابزارآلات با فضای نمایش در راستای انتقال مفهوم زیربنای متن ، منظور اصلی از هدف طراحی صحنه است. در کریملوژی ، صحنه به سادگی آراسته شده و از ساده ترین عناصر و ابزارها حداکثر کارایی صورت گرفته است . دکور کلی صحنه به گونه ای چیده شده که از نور بیشترین بهره را برده و در صحنه هایی از سایه نیز استفاده شود . توجه به جزییات و نوع حضور بازیگر و سنجیدگی در حرکت حتی در دقایق اول اجرا در کنار انبوه دیالوگ ، ریتم تندی خلق کرده و با بیان کوبنده ادامه پیدا می کند ؛ اینها همگی تمهیداتی است که توانسته مفاهیم تاریخی را به نمایش وارد کند اما از حوصله مخاطب ، خارج نشود .
البته می شد با غنی کردن مفهوم کلی پیرنگ ، به خلق قوی تر نقش پرداخت و به همان میزان توانایی در ایجاد دیالوگ ، به موفقیت در ایجاد عمق نقش رسید و با چیدمان محکم تر دیوار علت و معلولی ، نگاهی غیرسطحی به شخصیت کریم داشت . هرچند بخش زیادی از توجه متن به ساخت مسیری به فراخور عبارات موزون و در جهت خلق نوعی ضرباهنگ در جملات اختصاص پیدا کرده که در نوع خود منجر به وجود متنی خاص شده است . متنی که درآن کریم به دفعات از زجر و رنج رعیت زمانه اش می گوید و دم و دستگاه پادشاهی را به سخره می گیرد .
کریملوژی از نمونه های برجستۀ در تلفیق عناصر طنز و جدی تاریخ با تکیه بر توانایی تک بازیگرش محسوب می شود که برپایۀ یک حرکت گروهی در استفاده از عناصر صحنه هم چون نور ، موسیقی ، دکور و لباس توانسته در طراحی و انتقال درون مایه نمایش تا حدزیادی موفق پیش برود و تحسین عملکرد بازیگر برجسته اش را منجر شود .
یادداشت درباره کتاب " معسومیت " نوشته مصطفی مستور
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.10.21

مستور یا سلینجر ؟!
"معسومیت" ، جدیدترین کتاب مصطفی مستور، پیرامون ماجراهای دو رفیق به نام های مازیار و اردلان پیش می رود. مازیار که پسری جوان است و باشیوه خاص خود و البته در تنهایی زندگی می کند ، در حال روایت اتفاقاتی است که در یک زمستان برای خود و دوستش اردلان رخ داده . داستان معسومیت ، دست روی تنهایی انسان مدرن گذاشته و آشفتگی های یک جوان را این باردر قالبی متفاوت تر بیان کرده است . احساس تنهایی و بیگانگی با اجتماعی که مازیار را درک نمی کند ، محصول تفکر و رفتار اوست که هم رنگ جماعت نیست و قصد هم ندارد بشود ؛ در نتیجه ، در عین صداقت مثال زدنی اش ، دچار آشفتگی های روحی می شود . این سردرگمی در کنار حس زیبایی شناسی عمیقش او را دچار تعلیق می کند ؛ مرز بی اعتنایی جامعه نسبت به احوال خودش را پشت سر گذاشته و در راستای دغدغه هایش لباسی به قامت درد می دوزد ؛ درحالی که تلاش اجتماع تنها در جهت شکل گیری رفتار و هدایت ... دیدن ادامه ›› به سمت روزمرۀ اکثریت و البته بدون نوازش روح حساس او ، اتفاق می افتد. این سرگشتگی ها باعث می شود ذهن مازیار، با هوشمندی ، مناسبت های زندگی اجتماعی و کلیشۀ نوع دوست داشتن را زیرسوال ببرد .
کتاب در وصف تنهایی در کنار کاربرد رگه های روان شناختی در شخصیت پردازی ، تلاش زیادی می کند ؛ آن هم وقتی شخصیت اصلیش غوطه ور در کف جامعه حرکت می کند و حس بی کسیِ تا بن دندان فراگفته را ترسیم می نماید. مازیار بی اعتماد است و فقط گاه آدم هایی عجیب ،حال او را می فهمند . تردید در نگاه او به دنیا سایه انداخته و شاید انتهای کتاب و تلاش او در گسست این تنهایی و یافتن راهی که مورد درک واقع شود ، تلاشی امیدوارانه برای بهترشدن روزگار انسان هایی شبیه اوست .اینکه انسان تا کجا باید بار تنهایی و درک نشدن از سوی دیگران را با خود حمل کند ، سوالی است که مازیار در طول کتاب بارها از خود می پرسد؛ آن هم در حالی که هر روز که می گذرد ، اندازه این کوله بار بیشترشود و او تنها به دنبال استراحتگاهی است تا اندکی بار را روی زمین بگذارد و بتواند نفسی تازه کند . مستور با کلماتش به سختیِ باری که بر دوش مازیار است وزن می دهد و آن قدر قدم به قدم این کار را انجام می دهد که کتاب به نقل قولی قابل باور تبدیل می شود.
از طرفی ، مازیار در حال نوشتن نمایش نامه‌ای در مورد منصور بن اسحاق نیشابوری ، عارف قرن هفتم است و به واسطه همین موضوع ، رگه های عرفان باز هم مشابه کتاب های قبلی اش پا به متن مستور گذاشته تا بتواند پرسش های هستی شناسانه خود را در بستر مهیایی ازتقابل عقل و جنون مطرح کند و از طریق آن ، خواننده را به تکاپوی تفکر و یافتن جواب بیندازد.گویی نویسنده، طرحی بلندمدت دارد. مستور همان کسی است که بعد از چاپ کتاب اولش ، خیلی ها می گفتند:" اگر می خواهی کسی را کتابخوان کنی ،کافیست کتاب " روی ماه خداوند را ببوس" را به او معرفی کنی ." کتابی که بدون شعارزدگی ، داستانی به شدت خلاق را در بستری عرفانی و کاوش گرانه روایت کرده و هنوز بارها و بارها تجدید چاپ و ازدیاد مخاطب را به همراه دارد .او از موقعیت های ساده زندگی به راحتی نمی گذرد و اگرچه در آثار قبلی اش ، هر شخصیت ، ادامه دهنده ماجرای کتاب قبلیش بوده اما این بار در معسومیت، به طرح داستان و شخصیت هایی جدید روی آورده و آدم های تازه تری خلق کرده است. از طرفی با نوشتن غلط املایی، ساختار را به هم زده تا تداعی تازه تری از مفاهیم همیشگی ارائه دهد . نوآوری اخیر او در استفاده از قالب های جدیدتر داستانی موافقان و منتقدانی دارد اما این دستاورد بار دیگر به این مساله تاکید می کند که مستور از ورود به فضاهای تازه تر نویسندگی، ترسی ندارد و با توجه به پیشینه داستان نویسی اش ،یکی از ویژگی‌های منحصر‌به‌فرد او، سعی در ایجاد مفاهیم و الگوهای تازه تر در ذهن مخاطب است؛ او ذاتا قصه گوست و این زبان داستان گو مخاطب را جذب می کند. پیگیر بودن خواننده ، او را به لایه های عمیق تر شخصیت‌ها در کتاب‌های مختلفش می رساند تا در موقعیت های متفاوت تکرار این نقش ها را در نظر بگیرد و مختصات تازه تری از زندگی آن ها را به دست بیاورد.
مستور نبض مخاطب را در دست می گیرد و بالا و پایین رفتن آدم های قصه اش آن قدر تاثیرگذار اتفاق می افتد که مخاطب ، خود را در کالبد شخصیت می بیند و هم¬سان با او به حرکت می افتد و جنب و جوش را تجربه می کند.این ویژگیِ انتقال حس ، آن قدر مهم است که برخی در تعریف داستان نویسی مدرن ، نقطه انتقال حس به خواننده را تکمیل رسالت داستان نویس می دانند. همین شناخت دقیق و جزئی نگر از مخاطب باعث می شود کلمات مستور ، واژگان بیگانه ای صرفا در محدوۀ جغرافیای داستان ، محصور نشود ؛ بلکه کلمات ریشه ای در خاکِ اصالت دارند و خواننده نیز قبلا شمایل این گیاه را در جامعه دیده و حالا می خواهد پابه پای نویسنده ، اجزای مختلف این گیاه را بررسی کند و با هم به میوه برسند . به عبارتی می توان گفت که مخاطب مستور ، خود را با شخصیت کتاب او غریبه نمی¬داند ؛ بلکه انسان درون داستان را فردی آشنا می پندارد که در نزدیکیش زندگی می کند و در همین خیابان هایی قدم می زند که خواننده نیز با قدم زدن در آنجا از استرسش می کاهد و شاید روزی همین انسان که از تلخی روزگار به پیاده روی پرداخته در شهر از کنارش گذشته و حالا او سرگذشت همان رهگذر را می خواند .
بخشی از این موفقیت ، مربوط به نگاه مستور به صورت یکدست به جامعه است . او جاهایی را که شخصیت در آن ها پا می گذارد می شناسد و ابایی از اشاره به آنها ندارد . او کیفیتی از زندگی را می بیند که در حقیقت ، زندگی جامعه موجود دارد . به همین دلیل حتی بنا به اقتضای داستانش ، وارد دنیای روسپی ها و یا قشرهای آسیب پذیر جامعه می شود و پای زبان و ادبیات ویژه آن ها را به داستان باز می کند. توجه او به جزییات خصوصا در کتاب آخرش مشهود است . شناخت او از اقشار مختلف جامعه ، تجربه زیسته محکمی را در اختیارش قرار داده که نتیجه همین مشاهدات است . مستور از جایی برگشته که کم ترین فاصله با واقعیت عریان جامعه داشته و حالا روایتی را می گوید که از حقیقت جامعه پرده برمی دارد و سوالاتی را مطرح می کند . از این جهت تاثیر مستور تا حد زیادی با سلینجر نویسنده معروف آمریکایی و نویسنده کتاب ناتور دشت شباهت دارد .
قلم سلینجر در ناتور دشت تا حد زیادی به نقد جهان مدرن غرب پرداخته و البته از این نظر، مستور انفرادی تر سعی کرده نگاه سلینجروارش را داخل داستان آورده و در محدوده ای شخصی تر ، آشفتگی هایش را با ما مخاطب در میان گذاشته است . نوع بیان مستور به گونه ای است که حتی اگر مخاطب علاقه مند به داستان نباشد هم نمی تواند به راحتی ، کتاب را کنار بگذارد و کنجکاو است که از انتهای آن داستان سردربیاورد. انزوای خودخواسته مازیار ، اجتماع بزرگی را در معسومیت ،درگیر کرده و از دل این کشمکش، روایت بیان می شود . مازیار که در هیاهوی جامعه ، مبهوت زیبایی است و از تنهایی نیز شکست خورده ، توسط دیگران دیده نمی شود و کمبود ارتباط حسی با اطرافیان نیز زندگی او را تحت تاثیر گذاشته است. بحران های اجتماع که هم چون موجی در روزهای طوفانی اش ، ضعیف ترهایی هم چون او را می بلعد، آینه ای تمام عیار از جامعه ای است که عدول از کلیشه را نمی پذیرد و در مقابل خاص تر ها شدیدترین عکس العمل را نشان می دهد . این نقطه مشترک دیدگاه مستور با نظر سلینجر است ؛ جایی که هردو نظام های اجتماعی را در برخورد با متفاوت تر ها زیر سوال می برند . به عبارتی جامعه باید راه حل مشکل و یا بستر یافتن آن را در اختیار بگذارد تا مشکل روحی از امثال مازیار یک قربانیِ کامل نسازد .
مریم تاواتاو
درباره مونولوگ نقل مکان i
یادداشت درباره تئاتر " نقل مکان " به کارگردانی فاطمه محمودی
چاپ شده در روزنامه سازندگی مورخ 1398.10.12 نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

"نقل مکان” ماجرای پسری یتیم به نام محمود است که در خانۀ عموی ثروتمند و خسیسش زندگی می‌کند و عاشق دختر او بلقیس می‌شود اما عمو ، پسر را از خانه بیرون می راند و پس ازآن اتفاقاتی می‌افتد که محمود ترجیح می‌دهد خودش را به دیوانگی بزند تا در دارالمجانین بستری شود.
این نمایش ، مونولوگی با اقتباس از کتاب "دارالمجانین" نوشتۀ "محمدعلی جمال زاده" است؛ کتابی که از بحث برانگیزترین آثار جمال زاده محسوب می شود و در آن نویسنده از مالیخولیایی ترین حالات ذهنی شخصیتش روایت می کند ، دالان به دالان داستان می سازد و با کنکاش جنبه های وسیع ذهنی و روانی کاراکترش ، باعث جذابیتی منحصر به فرد در قصه می شود. متن فعلی نمایش با ضرب آهنگ نمودن ریتم گفتار ، نوعی کلام آهنگین می آفریند تا تعریف این داستان را در فرایند تکرار جنون آمیزش امکان پذیر کند؛ چرا که محمود به واسطۀ شرایط روحی آشفته اش بارها برخی موضوعات را تکرار می کند و یک موقعیت واحد را از نگاه افراد مختلف ، بازسازی می نماید .
تک گویی یا مونولوگ ، شگردی جذاب و در عین حال ، دشوار از لحاظ ورود است چراکه از نظر تکنیک نگارش و سپس نحوۀ اجرا ، عرصه مونولوگ ، گونه ای است که تمرکز و ... دیدن ادامه ›› یکپارچگی بیشتری می طلبد و برای اکثر بازیگران تئاتر ، دوئلی بزرگ محسوب می شود ؛ خصوصا زمانی که این تک گویی به سمت جریان سیال ذهن و استفاده از جملات آشفته و توجه به ناخودآگاه حرکت کند ، ورود به این حیطه ، آزمودن هنرمند هم در مقام نویسنده و هم در عنوان بازیگر ، به سخت ترین نوعِ ممکن است .
" امیر شمس " تک بازیگر این اجرا به گونه ای بدون تپق و یا کم آوردن انرژی ، از پسِ بیان پشت سرهم و تغییر موقعیت های داستانی برمی آید و در یک خط ثابت از کیفیت ، آن هم در اوج به بازی می پردازد که نمی توان به سادگی ، این میزان درخشش یک بازیگر را فراموش کرد . اگرچه کل ماجرا در فضای کوچک صحنه و در چندمتر اتفاق می افتد اما عظمت اجرا فضا را درمی نوردد ؛ صدای رسای امیر شمس در ادای کلمات آن هم با توجه به حجم بالای متن و وجود جملاتی که به صورت رگباری و متناوب و توأم با تغییر شخصیت گفته می شود ، پروسه خلق موقعیت را نه یکباره بلکه قدم به قدم طی می کند تا جایی که تماشاگر هم پاهایش از زمین جدا می¬شود و با اجرا همراه می گردد. با این وجود اثری از خستگی و نفس نفس زدن در بیانِ بازیگر دیده نمی شود . با توجه به چندصدایی بودن متن و قرار گرفتن تک¬بازیگر در کالبد شخصیت های مختلف ، اهمیت حرکات بدن ، تغییر لحن و ادای لهجه های مختلف ، بیشتر به چشم می آید تا بتواند آشفتگی روانی محمود را نمایش دهد و فضای بصری کار را ترسیم کند .
این که تا چه اندازه بازی یک بازیگر می تواند ضعف های یک متن را بپوشاند ، موضوع جالب و در عین حال پرنقطه نظری است . توجه به این رویکرد با نگاه موافق در بین بازیگران تئاتری بیشتر دیده می شود چراکه در صحنه تئاتر بازیگر تنها می تواند برپایه متن و به پشتوانۀ قابلیت های بازیگریش، نفس به نفس تماشاگر را با خود همراه کند و یا بین خود و بیننده ، فاصله ذهنی بیندازد و در انتقال حس ، موفق نباشد . اگرچه بخش اعظم موفقیت فعلی این نمایش ، مرهون بازی درجه یکِ تک بازیگرش است اما متن اقتباس شده نتوانسته مقصود نهایی و مفهوم عمیق و فلسفی نهفته در کتاب جمال زاده را به کمال بیان کند و بیشتر سرگرم بازی فرمی و زبانی شده و با تمرکز بیشتر روی پراکنده گویی های محمود ، به درون مایه ، کمتر پرداخته است ؛ اگرچه نمی توان توانایی قلم و هدایت "فاطمه محمودی " را در بازگویی افکار شخصیت اصلی و بیان دغدغه هایش در نظر نگرفت .
در بین هنرهای نمایشی ، تئاتر به صورت پررنگ تر بازیگرش را نه برپایه زیبایی ظاهری بلکه در سایه پرورش بدن ، بیان و حرکت به بلوغی می رساند که می تواند کیفیت یک متن را در اجرا بالا ببرد . امیر شمس به یقین با اجرای نمایش نقل مکان ، ثابت کرد توانایی فوق العاده ای در ورود به نقش های خاص و در عین حال عجیب و دشوار دارد . او با درگیر شدن در نقش و یکسان شدن با کاراکترهای مختلف ، تجربه ای عجیب را از سرگذراند تا جایی که حتی اگر ناتوانی در انتقال معنای نهفته در مجموعه اجرا دیده می شود، این ایراد به متن برمی گردد . توانایی اجرای شمس تا حدی است که یک لحظه ، مخاطب را رها نمی کند و اینجا نقطه ای است که ثابت می کند تئاتر بیشتر از چهره ظاهری زیبا، قدرت جسمانی بالا و تربیت بیان و پروش استعداد از طریق تمرین مداوم می خواهد تا بازیگر بتواند در اجراهای دشوارتر از پس ِپرش از یک داستان به دیگری بربیاید .
بازیگر محمود در نقل مکان ، سعی در نمایش درونی ترین افکار شخصیت و ارائه آن به فضای بیرون دارد . آنچه در بازی شمس دیده می شود پویایی حرکت است ؛ آن هم نه حرکاتی بیهوده . قدم به قدم تفکر شده و آنجا که شعر و آوازخواندن وارد محتوا می شود در جای درست خود و همراستا با کل اجرا حرکت می کند. روح پویای او آن چنان در اثر تنیده شده که به هیچ وجه نمی توان نقل مکان را برداشتی سطحی از کتاب جمال زاده دانست . ایده کار مبنی براینکه تمام شخصیت های داستان را فشرده کرده و در قالب حضور یک نفره یک بازیگر که در جای تک تک آنها نشسته و کل ماجرا پیرامون او رخ دهد ، خلاقیت بزرگی است. هرچند فضاسازی این چنینی که تمام توجه معطوف به یک فرد شود بازیگر را در موقعیتی قرار می دهد که اولین اشتباه ، آخرین حلقه اتصال توجه مخاطب به نمایش می شود اما شمس نشان داد توانایی تحمل ریسک های این چنینی در بازیگری را دارد و می تواند آن را با موفقیت ، مدیریت کند .
شاید با ریزه کاری در دستکاری نور می شد فضای صحنه نیز به کمک بازیگر بیاید تا در تداعی محیط مدنظر متن ، موفق تر شود ؛ همان طور که می شد که از لباس و گریم بهتری استفاده کرد . نکته جالب نمایش با طرح فعلی آن است که نحوه هدایت اجرا به گونه ای است که موضوع ، وابسته به زمان و مکان خاصی نیست . هرچند در نقاطی متن از بازیگر عقب مانده اما روایت در فضاسازی گویا و قابل فهم از مجموعه ای مختلط از داستان ها و از نظر تبحر در ورود به کالبد هر یک از شخصیت ها موفق عمل کرده است . بنابراین استفاده از سایر عناصر صحنه می توانست همراستا با کل اجرا قرار گیرد ؛ مثلا استفاده از موسیقی لااقل در پس زمینه به گسترش حس همذاتپنداری تماشاگر کمک می کند . مجموعه این عناصر می تواند در پیشبرد داستان و تعریف نقطه اکنون ماجرا با مختصات و حال و هوای ویژه خود کمک کند و زمینه عاطفی داستان پیش برود.
نکته قابل توجه ، میزان مهارتی است که امیر شمس در سال های بازی در تئاتر با سخت گیری در انتخاب و گزیده کارکردنش به دست آورده تا تاب حضور در چنین نمایشی را به¬دست بیاورد . او در مصاحبه اخیرش پیرامون این تئاتر عنوان کرده هر روز دوبار، پیش از اجرا و قبل از خواب، متن را گوش می دهد تا فراز و فرود متن را برای خود یادآور شود . چنین رویکردی با توجه به محصول این تلاش که اجرای فعلی است ، نشان از ممارست تلاش بازیگر در آفرینش بهترین نوع ممکن از بازی خود دارد ؛ شاید در چنین اجراهایی با این میزان کثرت جمله و حرکت ، پناه به حس اداره صحنه برمبنای بداهه پردازی بازیگر یکی از گزینه های پیش رو باشد اما نقل مکان توانست با باور به خط اصلی متن و تغییرات اعمال شده آن در کنار هدایت کارگردان می تواند تلقیقی موفق ایجاد کند و بهترین شکل ممکن از بازیِ از پیش تمرین شده را به مخاطب نشان دهد .
سپاس
بسی لذت بردیم از نقدتان..
با انتخاب مثالهایی کوتاه نقدتان را جامع می کردید،
کامل که هست...
مسئله نویسنده گنگ است، کوتاهترین جمله ای که
می توانم در مورد نویسنده بگویم.
۱۳ دی ۱۳۹۸
ممنونم جناب موسوی کیانی
لطف همیشگی شما در مطالعه یادداشتهام باعث دلگرمی من هست .
۱۴ دی ۱۳۹۸
خانم تاواتاو...
عرض شود نقدهایتان مفصل است و ساده
برای فهمیدنش نیاز نیست دانش نمایش
داشته باشد مخاطب..
چیزی که در تیوال به شدت به آن نیاز داریم..
سپاس از اینکه نقدهایتان را منتشر می کنید
در تیوال..
۱۴ دی ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
یادداشت درباره تئاتر " قتل در موقعیت 35 درجه شمالی " به کارگردانی امین میری
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.10.04 - نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

دو جنازه که در فاصله صد سال کشته شده اند ، درحالیکه به یک شیوه به قتل رسیده اند ،در یک خانۀ قدیمی پیدا می شوند ؛ گویی کسی خواسته با پیروی از شیوه قتلی که به فاصله یک قرن اتفاق افتاده ، یک جنایت سریالی را ادامه دهد . این ، آغاز ماجرای نمایش "قتل در موقعیت 35 درجه شمالی" است ؛ نمایشی که در کنار روایت خود ، روی یکی از جنجالی ترین پرونده های قاتلان سریالی ایران یعنی سعید حنایی ، مردی که زنان روسپی را به قتل می رسانده ، دست گذاشته است.
قتل های زنجیره ای هم به خاطر پرداخت کمتر در تئاتر و هم به دلیل هیجان ذاتی در ماهیت آن و وجود ابهام ماجرا ، همیشه موضوعی جذاب برای مخاطبان بوده است . انگیزه های قتل و گذشتۀ قاتل ، معمایی خاص برای جلب توجه تماشاگران محسوب می شود ؛ به ویژه درباره قاتلان معروف تری هم چون سعید حنایی که مورد منحصربه فردتری از مجرمان به شمار می رود که حتی پس از دستگیری و گذراندن مراحل بازجویی و تمامِ برخوردهایی که با یک جنایتکار می شود ، باز هم با افتخار از جرم خود و وقوعِ آن صحبت می کرد و فاقد هرگونه حس پشیمانیِ پس از ارتکاب جرم بود . از طرفی ورود به ژانر جنایی و پلیسی ، پتانسیلِ پرداخت و جذب مخاطب را دارد ؛ چرا که تماشاگر ، تعلیق این گونه نمایش ها را تاب می آورد تا در جریان کشف قرار گیرد و از اصل ماجرا سر در بیاورد . این کنجکاوی در سریال های جنایی ِجهان که برپایۀ اصول درست ، ساخته شده باشند نیز دیده می شود و شاهد آن ، سیل ... دیدن ادامه ›› عظیم طرفداران و مقبولیت فراوانی است که نصیبِ خوش ساخت های این ژانر می شود.
خلاقیت "امین میری" ، کارگردان نمایش ، در وارد کردن جزییات مستند " وعنکبوت آمد " (که درباره سعید حنائی ساخته شده ) به مرکز داستان ، با بهره گیری از تصاویر ، نقاشی و طراحی در زمینۀ کار در راستای ایجاد فضای رعب آمیز و وهم آلود از جمله موارد جذاب این نمایش است . گویی مستند و داستانی پرکشش در آمیخته شده اند و تمایز هر کدام به آسانی امکان پذیر نمی باشد . داستان این نمایش سعی داشته با نگاهی جامعه شناسانه و روان شناسانه ، فرایند تبدیل شدن یک انسان به مقام یک آدم کش حرفه ای را بررسی کند . شاید این تحلیل ، مرهمی قوی بر درد قربانیان و خانواده هایی که تقاص وحشی گری یک قاتل را داده اند نباشد اما یقینا نگاه همه جانبه به جزییات پرورش یک جنایتکار ، عاملی بازدارنده و کنترل کننده بر تکرار این گونه فجایع است .
کارکرد بازخوانی پرونده های جنایی ، یک قدم جلوتر از کتمان حقیقتِ وجود چنین بزهی می باشد . نه آنکه رسالت ، فقط روخوانی یک جنایت هولناک و تشریح جزییات قتل ها باشد اما جواب بسیاری از سوالات درباره چرایی وقوع جنایت ، وجود نگاهی جامع به این پرونده هاست . خواسته یا ناخواسته ما در جهانی نفس می کشیم که مملو از آدمهایی است که دستشان به خون بیگناهان آمیخته شده ؛ برخی از طریق جنگ و بعضی هم از راه ارتکاب قتل های سریالی . نمایش حاضر با ارتباط دادن جریان یک قتل سریالی به پروندۀ قتلی دیگر ، ورق جدیدی از تحلیلی را رو می کند که تمرکز اصلی را روی عوامل پرورش دهنده یک قاتل قرار داده است . هم راستا و یا فجیع تر از خشونت نهفته در کشتارهای حنایی، حمایت و باوری است که اطرافیان و خانواده اش به اقدام او داشته اند ؛ و نهایت هدف جرم شناسی هم همین است که بتوان یک جنایت را از تمام زوایا حتی از منظر قاتل و اطرافیانش دید و باور نهفته در آن نگاه را بررسی کرد ؛ خصوصا در قتل های زنجیره ای که معمولا بحران روحی قاتل ،عامل اصلی بزه می باشد . کدام قضاوتی است که در چنین داوری دشواری ، حق مقتول یعنی زخم خورده ای بیگناه را که طعمه یک زندگی پر از نفرت و کج tهمی شده را در نظر نگیرد؟! اما آیا در پس قتلهای زنجیره ای فقط یک قاتل نشسته است ؟! یک تحقیر یا یک سلسله نادرست تربیت به جای محبت و عشق ، عقده ای در قلب کودک و نوجوان می نهد و او را با قلبی مالامال از کینه و ذهنی پر از خرافه و تعصب پوچ ، تحویل اجتماع می دهد و او نیز به راحتی از مرز قبح کشتن عبور می کند و با کشتن روح و جسم ، تعدادی جنازه روی دست جامعه می گذارد . درنظر گرفتن چنین فرایندی تنها یک قاتل برای چنین پدیده ای نمی آفریند . اگر از منظری بالاتر و دقیق تر به چگونگی پیدایش این پدیده نگاه کرد ، ردپای بسیاری از مفاهیم در ارتکاب این جنایات هولناک دیده می شود و این همان نقطه ای است که امین میری و گروهش سعی در ارائه آن داشته اند .دغدغه اجتماعی متن در کنار بیان موضوعاتی هم چون خرافه پرستی و فساد اخلاقی در جامعه از جمله نکاتی است که در لابه لای جریان اصلی داستان به آن ها اشاره می شود و با استفاده مناسب از طراحی صحنه و کارکرد خاص نور در صحنه هایی که میزان دلهره بیشتری می طلبد ، در انتقال این حس ، موفق عمل می کند .
البته میزان درگیری تماشاگر برای پیداکردن قاتل و فهم کل ماجرا در دو سوم ابتدایی نمایش تا حدی زیاد است که مخاطب خود را مسئول یافتن حقیقت ماجرا می کند اما در یک سوم نهایی این فرصت کشف ، رنگ می بازد و گره گشایی یکباره رخ می دهد .شتاب زدگی حل معما نه تنها به از بین رفتن نظم در ریتم کار منجر می شود بلکه بی تابی مخاطب در دانستن جواب مساله را به ناگهان فروکش می کند و این تغییر یکباره ، متناسب با سرعت کلی کار نیست . چرا که بذرها آهسته کاشته نمی شوند تا شتاب زده برداشت شوند . حل مساله به صورتِ قدم به قدم می تواند تعلیق ایجاد کند و تعجیل در گشودن گره های نمایش زمان تفکر اولیه درباره چرایی ماجرا و یافتن عامل ، نه تنها سودی ندارد بلکه نمایش را به دام کلیشه می اندازد ؛ درحالی که موضوع این نمایش به ویژه با فضای دلهره آورش ، پتانسیل فراوانی برای جدایی طلبی از مرزهای کلیشه دارد .
یکی از برجسته ترین نقاط این نمایش ، مجموعه ای از بازیگرانی است که چهره های معروفی نیستند اما به نوعی عجیب ، بهترین بازی خود را به نمایش می گذارند به طوری که اگر ضعفی هم دیده شود بیشتر به متن نمایش بر می گردد . برای مثال ، بازی " هدیه آزاده " با حضور کوتاهش تاثیر عمیقی در پیشبرد داستان دارد و با همین حضور کوتاه توانسته یک شخصیت قابل باور بسازد . "امیر جنانی" صلابتی در بازی خود دارد که فرسخ ها او را از تیپ بودن دور می کند و باعث می شود دست در دست شخصیت حرکت کند . از سایر بازیگران در مجموع بازی های درخشان و مسلط دیده می شود و این قطعا نشان از تمرین طولانی مدت گروه در جهت هماهنگی دارد. هدایت امین میری در این میان نیز قطعا تاثیرگذار بوده است .
روایتی که میری و همکارانش در این نمایش بیان می کنند ، نگاهی همه جانبه است که جنبه های مختلفی از یک جنایت را در نظر می گیرد و با ایجاد ارتباط بین شخصیت ها با پرونده سعید حنایی سعی در یافتن نقطه مشترکی بین تمام این جنایت هاست و آن این است که ثمره بی مهری ، میوه ای خوش آب و رنگ نیست . وقتی قوت قالب ، نفرت باشد نمی توان انتظار ثمره ای هم چون تفکر و عشق را داشت . هر زمان که عضوی از جامعه، درون کسی را با نفرت به قتل می رساند ، صحنه قتلی مهیا کرده که شریک قتل های بعدی آن انسان هم می شود . با این نگاه انسان بودن و با انسانیت زندگی کردن ، مسئولیت بزرگی روی دوش بشر می گذارد که دیگر نمی تواند از کنار هر واژه یا رفتار خود به راحتی بگذرد .
مرسی از معرفی مستند
۰۵ دی ۱۳۹۸
ممنون خانم تاواتاو از نقد کامل و جامعتون. کاملا موافقم مخصوصا اونجایی که از سلسله تربیت بد گفتید چون تو همون مستند، پسر سعید حنایی هم با صراحتی عجیب گفت که وقتی بزرگ بشه قصد داره راه پدرشو ادامه بده.
۰۵ دی ۱۳۹۸
سرکار خانم زهره مقدم
و جناب آقای پویا فلاح
ممنون از توجهتون
۱۶ دی ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

یادداشت درباره تئاتر سکوت سفید به کارگردانی کورش سلیمانی - چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.09.20
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
"جان براون" مردی در آستانۀ میانسالی ، درحالیکه هیچ بیماری ای ندارد ، به بیمارستان "بیچ وود" مراجعه می کند و درخواست دارد او را بستری کنند ؛ این آغاز ماجرای تئاتر "سکوت سفید" است که با کنجکاوی پرسنل بیمارستان درباره علت رفتار مرد ، ادامه پیدا می کند .
در روزگاری که شعار تکراریِ "تمام قصه های جهان، گفته شده" هم چون یک سد در مسیر خلاقیت نویسنده قرار گرفته و او را از وارد شدن به موضوعات ساده تر زندگی ، دور کرده است ، متن سکوت سفید ، دست روی یک موضوع اساسی و عمیق گذاشته و با نوع بیان متفاوتش، ثابت کرده اگرچه خط کلی بسیاری از داستان های جهان نوشته شده اما این نوعِ روایت و نگاه نویسنده است که می تواند نسخه تازه تری از یک داستان با درون مایۀ تکراری را به وجود بیاورد . "تام استوپارد" نویسندۀ این نمایش ، به بیان قصه ای معماگونه و پیچیده نپرداخته بلکه ماجرای ساده ای از مردی را روایت کرده که تنها به دنبال آرامش، سکوت و کمی رهایی است و می خواهد دنیای امروز ، دست از سرش بردارد تا در انزوای خودخواسته اش به آرامش برسد ؛ انزوایی که با دخالت پرسنل بیمارستان نمی تواند به راحتی ادامه داشته باشد . سبک تام استوپارد، واقع گرایی همراه با شوخی درکنار نقد زندگی روزانه است ؛ به طوری که این بخش غیرجدی، بتواند دردناکیِ موقعیت مذکور را تعدیل کند . تمرکز همیشگی استوپارد بر آرمان شهر، در کنار طعنۀ او به جامعۀ مدنیِ امروز ... دیدن ادامه ›› که سعی دارد همه چیز را در قالبی خاص بگذارد و خروج از آن را برنمی تابد، با مفهومی فلسفی، تضاد جهان را مطرح می کند و از مخاطب می خواهد به تفکر و خودآگاهی برسد. محتوای نمایش ، سرگشتگی ِانسان معاصر در یافتنِ آرامش است ؛ آرامشی که جهان امروز با چنگال های خودخواهانه اش از انسان دریغ داشته و فرصتی ایجاد نمی نماید تا بشر ، لذت واقعی را مزه مزه کند . سخن از پیشرفتی ای است که تعادل را از انسان زایل کرده؛ مدرنیته دست هایش را بازکرد و بشر هم چون کودکان تشنه محبت ، به گرمیِ این آغوش ، اعتماد کرد و پا به سرزمینی ناشناخته گذاشت؛ به امید دست نوازشی ، از تمام آنچه وسیله آرامش بود دور شد و خود را تبدیل به عروسک کوکیِ جهان مترقیِ امروزکرد. البته نمی توان تقصیر این آشفتگی را به گردن تنها یک پدیده انداخت ؛ چرا که نحوه استغاده از این پیشرفت و غرق شدن در آن ، نقطه ای است که اشتباه بشریت اتفاق افتاده و باعث شده اکثریتی در جهان ، هرکس به ادبیات ویژه ای ، در محدودۀ جغرافیای زندگی خود، گرفتار نوعی تنهایی شود که حتی نمی تواند دیگران را مطلع از وجود آن کند ؛ از طرف دیگر ، رسانه ها و بایدهای جامعه ،فرد را به مسیری می اندازند که از بار روی دوش او چیزی کم نمی شود ؛ شاید برخورد براون در اینجا نوعی طغیان و واکنش در برابر گذشتۀ عجیب و سختیِ لحظه های فعلیش است .
انتخاب چنین متن عمیقی توسط "کورش سلیمانی" در مقام کارگردان ، نشان از دغدغه مندی او نسبت به بحران انسان معاصر است . سلیمانی مثل همیشه ،دست روی یک موضوع داغ و پرهیاهو نگذاشته بلکه عنوانی از سرگشتگی انسان مدرن را در بستری از سکوت و آرامش انتخاب کرده است . او در کنار این مفهوم با وفاداری به متن سعی کرده گروهش بدون ورود به محدودۀ لودگی یا نزدیکی به مرز شوخی های تصنعی و نخ نما ، رگه هایی از طنز را در کار ایجاد کنند.
"سامان دارابی" ، بازیگر توانایی که توانسته مختصات نقش براون را بسازد ، در پاره ای مواقع از طریق حرکات و نوع ادای جملاتش ، بیشتر از شخصیت به یک تیپ نزدیک شده است .هرچند سادگی و صداقت براون ، توانسته جنبه هایی خنده دار به داستان بیفزاید تا در فضای کلی اجرا ، تلطیف لازم برای بیان مفهوم کلی نمایش به وجود بیاید .
آناهیتا اقبال نژاد با افزودن رگه هایی هم چون میمیک و فراز و فرود دادن به صدا ، بازی به مراتب بهتری نسبت به گذشته ارائه کرده ؛ او در نقش سرپرستار حتی در زمان شروع هر صحنه با نوعی اقتدار وارد می شود . دامنه صدای فوق العاده و کنترل روی جملات ، همگی به نقش ، روح داده و این مهارتی است که تئاتر به بازیگر پیگیر و مستعدش می بخشد؛ صدا را شکل می دهد ، به هرگام بازیگر توجه می کند تا باورپذیری مخاطب را ذره ذره جلب کند و نفس به نفس با او همراه شود . هرچند در این نمایش ، این میزان تسلط اقبال نژاد به نقش ، باعث شده ضعف بازی برخی بازیگران اجرا بیشتر به چشم بیاید . مثلا پزشک کشیک می توانست توانمندی بیشتری از خود در نمایش نشان دهد ولی بیشتر ، شمایلی از یک تیپ تکراری از پزشکانی که شب هنگام کشیک هستتد و خواب آلود بیدار می شوند ، ارائه کرده است؛ در حالی که می شد با تفصیل ویژگیهای منحصر به فردِ ظاهری ، اخلاقی و روانی، ترسیم بهتری از دکتر مذکور داشته باشد .فاصله گرفتن از شخصیت پردازی ، ثمره ای جز افتادن به دام سطحی نگری و از دست دادن مخاطب ندارد؛ چرا که مخاطب به دنبال کاوش و کشف بخش تمایزکننده یک نقش است تا بتواند درگیر آن شود و داستان را درک کند.
دکور نمایش در راستای مفهوم ارائه شده اش قرار دارد و فضای آرام بیمارستان را نشان می دهد . هرچند شاید می شد جنبه های بیشتری را به طراحی صحنه و هماهنگ با کل اجرا به وجود آورد ؛ چرا که کلیت کار به دلیل ماهیت داستان، ریتم کندی دارد و اگر با افزودن عناصر دیگر این ریتم کند را تعدیل کرد ، می توان نسبت به ترغیب تماشاگر برای پیگیری نمایش امیدوارتر بود و بیمارستان را مکانی منحصربه فرد که محل وقوع اتفاق خاص داستان یعنی حضور براون است ، در نظر گرفت . هم چنین طراحی لباس بازیگران متناسب با فضای بیمارستان صورت گرفته و در دوخت و تهیه آن، ظرافت زیادی مشاهده می شود.این ظرافت ، در انتخاب موسیقی های پخش شده نیز وجود دارد.
بیمارستانی که براون به آن پناه برده ، نماد جامعه ای است که هیچ گاه دست از سر فرد برنمی دارد . براون می توانست دروغ بگوید و با بهانه ای دیگر مثلا تمارض ،خود را بستری کند و بیمارستان می توانست در قبال پذیرش پیشنهاد او مبنی بر پرداخت پول در ازای اقامت، دندان به جگر بگذارد . اما بیمارستان همان اجتماعی است که می خواهد همه چیز را به کنترل بگیرد و آدم های بیمارستان همان هایی هستند که در جامعه نمی گذارند فرد با مجموعه منحصربه فرد زندگی خود کنار بیاید و راه حل شخصی خود را اجرا کند .تلاش کارکنان بیمارستان در افشای راز براون حتی به قیمت آنکه یکی از پرستاران را طعمه کنند تا براون به حرف بیاید، نماد جهانی است که برای قرار گرفتن در مسیر خود حتی آدم ها را قربانی میکند. توضیح مگی ، پرستاری که سعی کرده براون را با فریب و تظاهر به عشق ، به حرف بیاورد ، وقتی می گوید که اقدامش در برملایی راز براون ، تصمیم درستی بوده ، مختصات جهان فرصت طلبی را به یاد می آورد که فرد ، دروغ می گوید و به ناراستی اش افتخار می کند ؛ و این گونه اعتماد براون به در بسته می خورد و تنهاتر از روزی می شود که پا به ویچ وود گذاشته بود. با این وجود ، براون نمادی از خستگی بشر است وقتی در محاصره جهان مدرن امروز قرار می گیرد اما سعی می کند هم چنان امید خود را از دست ندهد ، در مسیر اخلاق و بدون آسیب به دیگران یا توسل به بی اخلاقی و دروغ ، مسیر تازه تری را برای رسیدن به رهایی پیدا کند و درونِ متلاطم خود را آرام کند . چنین نگاهی امیدوارانه در میانۀ بحرانی ترین احوال فرد ، خبر امیدوارکننده ای از نجات حتی یک انسان است.
سلام و سپاس از مطلبی که نوشته بودید...
لطفن پیرامون اضافه کردن جنبه های بیشتر در طراحی صحنه و هماهنگی با سایر اجزا کمی روشن تر توضیح دهید ،چون من دقیقن متوجه منظور شما نشدم....
۲۰ آذر ۱۳۹۸
خانم مریم تاواتاو عزیز؛ نقد شما را در روزنامه ی سازندگی امروز خواندم. ممنونم از نفد مفصل شما ... در زمینه های متفاوت نظرات شما را خواندم.و گرچه در برخی موارد نظرتان جای بحث و تبادل نظر بیشتر دارد اما خواندنی و با دقت بود ... بازهم ممنون از همراهی و توجه شما ...

سینا جان ممنونم که در گفتگو و همکلامی با عزیزان تماشاگر حضور جدی داری ...
۲۰ آذر ۱۳۹۸
جناب آقای سلیمانی و جناب آقای ییلاق بیگی ؛ سلام عرض می کنم.
سپاسگزارم از توجهتون به این یادداشت .
۲۲ آذر ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
پدر و مادر یک سرباز برای مهیا کردن پیک نیکی در روز یکشنبه عازم جبهه می شوند و برای پسرشان فرصتی را برای کنار هم بودن در نظر می گیرند . سرباز (با بازی متفاوت شهروز دل افکار) که کودکانه و ساده لوحانه رفتار می کند نوعی فضای خنده دار تر به نمایش اضافه می کند .
نمایش با متن قوی اش ، جنگ را به چالش می کشد ؛ همانطور که شروع کنندگان جنگ و سردمداران ، سربازان را مهره هایی شبیه عروسک کوکی می پندارند که به اختیار آنها باید بروند و بکشند . مجموعه بازیگران نمایش به خوبی از پس اجرا و انتقال مفهوم برآمده اند . زری اماد به عنوان تنها بازیگر زن نمایش به خوبی با حرکت و بیان از پس ارائه مختصات نقش مادر بر آمد . توجه به تنظیم نور از ویژگیهای برجسته این نمایش است
مفهوم عمیق نهفته در نمایش ، موضوعی است که به آسانی پس از تماشا فراموش نمی شود ؛ اینکه سرباز نهایتا رو به کسی شلیک می کند که اگر در جایی دیگر و موقعیتی متفاوت تر اورا می دید چه بسا دست رفاقت به سویش دراز می کرد و سخن از صلح به میان می آورد .
شماها کی با هم دشمن شدین ؟ ...

یادداشت درباره کتاب هاسمیک- نوشته مرجان صادقی نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
جاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.09.04
هاسمیک ؛ روایتی از پریشانی انسان مدرن
هاسمیک ، مجموعه ای متشکل از هفت داستان است که مرجان صادقی آن را نوشته و با زبانی جدیدتر، روایت هایش را بیان کرده است . داستانهای هاسمیک ، انسان پریشان معاصر را نشان می دهد که در قالب سن و شخصیت های مختلف ، ماجراهای متفاوتی برایش اتفاق می افتد . این پریشان حالی ، دایرۀ وسیعی از مسائل را در برمی گیرد که انسان مدرن، با آن مواجه می شود و به دنبال راه حل ، درمان های متعددی را امتحان می کند. پریشانی ای که در شخصیت های قصه های هاسمیک رسوخ کرده ، آمده تا از زاویۀ تازه تری آدم ها و جزئیاتشان را بازگو کند و داستان را شکل دهد .شاید پریشانی ، بهایی است که انسان به واسطۀ مدرن شدن ، پرداخته ؛ آن هم در زمانی که پیشرفت های بشری و تجهیزات مدرن آمدند تا طبق قرار اولیه، آرامشی را به زندگی وارد کنند تا آدم ها راحت تر بتوانند از کنار هم بودن و دردامن طبیعت ، لذت ببرند اما حالا همان که قرار بود آرام جان شود و لذتِ بودن با هم نوع را بیشتر کند، چشمها را روی طبیعت بسته، درد تنهایی را بیشتر از قبل ، به سایر زجرهای بشر افزوده و فرصت سخن گفتن را غصب کرده است و حالا همین انسان در رودربایستی با مسیری که گذرانده تا به این نقطه از پیشرفت بشریت برسد ،نمی خواهد اعتراف کند که انسانیت به واسطه تمام خشونت هایی که یکنواختی مدرنیته وارد زندگی بشر کرده و ذوق داشتنِ ... دیدن ادامه ›› معنا را از انسان گرفته ، حالا تنهاتر از روزهای نداشتنِ همین تجهیزات شده است . این تفکر بسیاری از انسانها با نژاد و زبان گوناگون در کره زمین است که به درستیِ راه و شیوه زندگیشان شک کرده اند و می خواهند مسیر را دوباره بررسی کنند تا ببینند کدام شاهراه را اشتباه آمدند که درگیر ماجرایی پر از کشمکش شده اند. همین مرور است که بخشی از داستانهای هاسمیک را می¬سازد؛ نویسنده به گذشته نگاه می کند و پیشینه شخصیت را در نظر می گیرد و سعی دارد از این کاوش به کنکاش عللی بپردازد که شخصیت را با قد و قامت فعلی روبروی خواننده قرار داده است و از دل این کنکاش ، نظرگاه تازه ای برای شناخت بهتر فضا در اختیار خواننده قرار می دهد . خواننده ،بیقراری شخصیت را احساس میکند و او را در این رنج، تنها نمی بیند .
عنصرهمراه کردن مخاطب تا حد مزه مزه کردن حس هایی که شخصیت با آن ها مواجه است ، در برخی داستان های هاسمیک با خطی پررنگ دیده میشود .این ردپای واضح ، با آوردن مسایل عاطفی تر ، ماجرا را به سمت یک درون مایۀ حسی ،هدایت کرده است و وقتی نویسنده توانسته باشد این انتقال حس را انجام دهد یعنی داستان در مسیر درست خودش قرار گرفته است.
بازگویی همزمان چند قصه در بستر اصلی یک داستان ,فنی است که انتخاب آن ، جسارت بالای نویسنده را در ورود به نوع سخت تر روایت، بیان می کند و هاسمیک از این جهت ، واهمه ای در ورود به فرم دشوارتر روایت در کنار استفاده از واژه های مختص به فضاپردازی این نوع داستان را نداشته است . مرجان صادقی ، قصه¬های فرعی اش را به شیوه ای جذاب بازگو می کند ؛گاه این داستان های فرعی به کوتاهی ِچند جمله و در موقیعت های متنوعی از داستان اصلی، شکل می گیرد و به سامان می رسد اما جای دادن این مفاهیم کنار هم در حالی که در مناسب ترین جای خود قرارگرفته اند ، نوع جذاب تری از داستان گویی است که هوشمندی در جاگذاری همین حوادث فرعی، باعث می شود که ظرایف داستان به بهترین شکل دربیایند و کل پیرنگ ، رو به جلو حرکت کند. هم چنان که این داستان های جزئی در مسیر داستان اصلی قرار گرفته اند و در راستای خدمت رسانی به پیرنگ ، جلو می روند ، توالی این قصه ها تصویر واضح تری از فضایی که در آن داستان اتفاق افتاده است ، نشان می دهد . ویژگی استفاده از این حوادث فرعی به ویژه در داستان کوتاه که نویسنده فرصت حاشیه پردازی ، توصیفات مفصل و ارائه شمایلی جامع از شخصیت اصلی را ندارد ، به درک فضا توسط مخاطب کمک شایانی می کند .
برخی داستان های هاسمیک، تجربه جدیدی از منظر یک دیدگاه تازه است . نگاه داستان ها به زن که اکثر داستان های این مجموعه را فراگرفته در کنارِ سعی نویسنده از روایت درباره دغدغه های جامعه و بازی با مفاهیمی چون وابستگی و شک در همراهی با نگاه انتقادانه که در سرتاسر داستان وجود دارند ، همگی تلاشی است تا مخاطب با محیط آشناتر شود . کاربرد عناصری چون تخیل در بخشی از روایت نیز تنوع خاصی را به داستان افزوده است .
البته هاسمیک در برخی داستانها به واسطه پیچیدگی توصیفات از عنصر همراهی مخاطب باز می ماند .توصیف محیط ، اشیا و افراد تا جایی که به کمک پیشروی داستان بیاید و داستان را رو به جلو حرکت دهد مناسب است اما تا اندازه ای که خط اصلی داستان و مسیر روایت لابلای توصیفات گم نشود ، قابل توجه است . این گم شدن ، مخاطب کم حوصله تر را از دست خواهد داد و شانس ماندگاری داستان در بلندمدت در ذهن مخاطب پرحوصله تر را پایین می آورد . گاه همین سادگی است که می تواند ظرافت پیچیده ای به داستان بیفزاید؛ سادگی ای که نویسنده بتواند طی آن از نظرگاه جدید ، تاکیدی بر وجود چنین روایتی در روزمره مخاطب داشته باشد و نشان دهد که داستان نشات گرفته از روزمره است ؛ از هوایی که نفس می کشد؛ مسیری که راه می رود ؛به این معنا که تمام اتفاق ها از جهانی ناشناخته نیامده بلکه بازگویی از مناظری است که اگر مخاطب به اطراف آن نگاه کند ریشه و مابه ازای آن را می بیند .
افزودن ابهام تا جایی که منجر به ریزش مخاطب نگردد مفید است اما وقتی چاشنی ابهام کل داستان را فرابگیرد ، فرصت کشف و شهود از مخاطب گرفته می شود و فقط گره هایی باز نشده در ذهن او باقی می ماند که تعدد این گره ها منجر به خستگی مخاطب می شود .پویایی داستان در گروی حوادث مستقل تری است که در کنار هم ارتباط معناداری پیدا کرد و بتواند دیوار علت و معلولی داستان رابسازد و خواننده بتواند کشمکشی را که شخصیت با آن دست و پنجه می کند، چالشی روبروی خود ببیند تا حس همذات پردازی خواننده را برانگیزاند . برخی داستانهای هاسمیک با افزودن ابهام از جذابیت خود کاسته اند .در حالی که بعضی توانسته اند ، پرداخت بهتری از این ابهام و استفادۀ کافی از آن را داشته باشند .
در جهان امروز، مدرنیته با کاربرد نادرستش، حوصله را از انسان گرفته ؛ اما ادبیات هنوز سفارشی است به صبر و نگاه و دنبال زیبایی گشتن .دادن شانس به نویسندگان تازه واردتر برای خواندن آثارشان انتخابی است که خواننده در سایۀ عظمت روحش برای گوش سپردن به قصۀ نسل های مختلف ، می تواند داشته باشد . گاه مجموعه داستان بودن یک کتاب این شانس را به مخاطب می دهد تا براساس سلیقه خود حداقل با چند داستان آن ارتباط برقرار کند و هاسمیک از این جهت ، برگ برنده ای را برای همراهی مخاطب با خود دارد و البته توجه و حمایت از نویسندگان جوان تر به قصد پیشرفت قلم ، کاشتن بذری است که ثمرۀ آن رشد درختی است که میوه هایش می تواند آیندۀ ادبیات را پربارتر کند .
امیرمسعود فدائی و مجید سلیمی این را خواندند
قنبرعلی رودگر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش لانچر ۵ i

یادداشت درباره تئاتر لانچر5 - به کارگردانی پویا سعیدی و مسعود صرامی
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو - چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.08.25
لانچر5 ؛ آخر دنیا
در یک پادگان نظامی در دهه پنجاه شمسی ، طی یک ماه ، سه سرباز با اسلحه کشته می شوند و این آغاز ماجرای لانچر5 است که طی آن سروان شایگان ، افسر دایره بازرسی به دنبال یافتن حقیقت ، مامور بررسی این پرونده می شود و از سربازان و پرسنل درباره این اتفاق ، پرس و جو می کند.
نمی توان در یک نگاه کلی ، ورود سلبریتی ها به صحنۀ تئاتر را اشتباه دانست ؛ شاید منصفانه تر باشد که با تحلیل خروجیِ این گونه تئاترها در هر نمایش مجزا ، قدرتمندیِ آن را در نظر گرفت که حتی در این صورت هم فراوان اند اجراهایی که تنها با تکیه بر حضور یک یا چند بازیگر معروف و به امید جذب مخاطب از جهت وجود نام یک فرد مشهور در پوستر نمایش، به روی صحنه می روند . اما وقتی در کنار چنین تئاترهای لاکچری که با کشاندن معروف ترها، بیشتر از تئاتر ، نام می فروشند و بیشتر از هنرمند ، چهره به رخ می کشند ، گروهی هم چون لانچر5 با بازیگرانی ناآشناتر ، اجرایی فوق العاده را روی صحنه می روند ، می توان به آیندۀ تیاتر حرفه ای ، امیدوارتر شد .
لانچر5 ، اجرایی است که ... دیدن ادامه ›› چهره و پیشینه بازیگر در نمایش های قبلی ، اساس قضاوت برای اجرای فعلی نمی شود . از صحنه نخستین تا نقطه پایانی ، قدرت و تاثیر بازیگر به پشتوانۀ متن محکم و تمرکز کارگردانانش (پویا سعیدی و مسعود صرامی) در هدایت گروه ، تمام دارایی این اجرای موفق است و شاید لذت واقعی از تئاتر ، همین جا اتفاق می افتد که بتوان ارزش هنر را براساس چگونگیِ ارائه آن و نه تحت عناوینِ اجراکنندگانش در نظر گرفت ؛ چنین تئاتری است که القاب را پشت در باقی می گذارد و همه چیز بر پایه تسلط به کار تیمی، رو به جلو حرکت می کند؛ چراکه تکیه گاه این اجرا ، به رخ کشیدن آوازۀ نام بازیگرانش و رنگ و لعاب دادن اغراق آمیز به یک متن با پرداختِ ساده نیست بلکه به پشتوانۀ تمرین و تمرکز ، به قصد اثرگذاری بیشتر، از تمام عناصر صحنه استفاده می کند تا در عمل ، به مفاهیمی هم چون احترام به درک ، زمان و هزینۀ پرداختیِ مخاطب و توجه به نیاز او معنا ببخشد .
اینکه واقعا در لانچر5 چه اتفاقی افتاده که یک سرباز خودکشی می کند و دو نفر دیگرشان به قتل می رسند ، موضوعی است که از زوایای مختلف می توان به آن نگاه کرد ؛ تکرار یک پدیده ، بار معنایی آن را می کاهد اما مگر جان انسان پدیده ای است مشابه بقیه اتفاقات جهان که با بیانِ چندباره ، اهمیتش رنگ ببازد ؟! تا زمانی که جانی از انسانی گرفته می شود و کشتن جسم یا روح ، راه حل می شود و طرح و برنامه به خود می گیرد ، هنوز باید به کمرنگ شدن انسانیت خیره نگریست تا بفهمیم انسان کجای مسیر را اشتباه آمده که خون ریختن و خون به دل دیگران کردن ، پاسخی به نیازها و زیاده خواهی اش شده است. مگر همین تفکرِ بی اهمیت پنداشتنِ جان انسان نیست که در جهان ، جنگ ها به پا کرده ، خون ها ریخته و قلب ها شکسته ؟! به ستایش جان انسان و امنیتی که سزوار داشتنش است و از او دریغ می شود، نمی توان موضوعی این چنین را نخ نما فرض کرد ؛ ویژه تر آن که نوع پرداخت لانچر5 به ماجرای معمایی اش با افزودن بار دراماتیک، توانسته کشش زیادی را ایجاد کند که مخاطب را با خود همراه سازد.
امیر نوروزی ، در نقش سروان شایگان ، یکی از بهترین بازی های گروه را ارائه می دهد . او به گونه ای آرام ،ویژگی هایی را به شخصیت می افزاید تا بتواند به باور تماشاگر نفوذ کند . مهارت او در حرف کشیدن از آن هایی که نمی خواهند درباره ماجراهای پیش آمده در لانچر5 چیزی بگویند، در کنار نوع ارائه تکیه کلام ها و بیان مسائل محیطی که آزارش می دهند ، با ریتمی هماهنگ در طول اجرا تکرار می شوند و همین ها از او یک شخصیت می سازد و نه یک تیپ تکراریِ قبلا دیده شده در سایر اجراها و این از سخت ترین کارهای یک بازیگر تئاتر در صحنه است تا یک بازیِ تقلیدنشده در جهت ماندگاری نقش از خود به جا بگذارد . او دورنمایی نسبت به نقش دارد ؛تا آن حد که گویی می داند کلمۀ پایانی هر جمله اش چگونه باید ادا شود ؛ می داند هر جمله اش حامل حس یا در جهتِ افزودن آگاهیِ تماشاگر از حال و هوای شایگان است . او نفس به نفس با مخاطب می آید و او را همراه خود می کند و عجیب نیست که جوایز متعدد جشنواره های تیاتر را از آنِ خود کرده است. حتی بعد از پایان اجرا ،جدای از آنکه بار اصلی روایت داستان به عهدۀ اوست ، ذهن بیننده به راحتی نمی تواند تصویر واضحی را که نوروزی از نقش ساخته فراموش کند و این برگ برنده ای است که به آسانی نصیب یک بازیگر نمی شود و نتیجۀ تلاش و ممارست در تمرین برای شناخت شَمای کامل نقش است.
سایر سربازانی که به اتاق بازرسی فراخوانده می شوند ، هرکدام ویژگیهای مختص به خودشان را دارند که با تعریف بخشی از داستان سعی درارائه تصویری با مختصات مشخص از پادگان دارند. شخصیت فرعی سرباز مامور در دفترِ شایگان(صادقی) درتلطیف فضای تلخِ ماجرای پیش آمده عمل کند . این تلطیف نه صرفا با خلق لبخند بلکه با شخصیت پردازی درست و توجه به جزییات صورت گرفته است . میزان آگاهی رساندن به مخاطب از هر سرباز تا اندازه ای است که در مسیر جریان اصلی گره افکنی اولیه و بیان داستان باشد. این گونه شخصیت ها تا جایی که به قصه مربوط اند، کامل روایت می شوند . به نکات برجسته شان اشاره می شود و بیان ظرایفشان متصل به نحوه بازی شان در مسیر شخصیت سازی است .
طراحی صحنه ساده و تداعی گر نمادی از دایرۀ بازرسی پادگان است ؛ جایی که قرار است تمام وقایع در آن اتفاق بیفتد و به¬نتیجه برسد . پنکه سقفی و سایه آن در حال حرکت ،تعدد پرونده های بایگانی شده در قفسه های اتاق ،استفاده از مهتابی و تغییر شدت نور در لحظات حساس تر ازجمله اعتراف گیری درجهت افزایش حس ترس ،کارکرد بیشتری داشته است . هرچند می شد با توجه به غنی بودن متن، از نور و طراحی صحنه و افکت های صوتی ، استفاده بیشتری در جریان نمایش شود تا در فضاپردازی به کمک تماشاگر بیاید.
شاید در شکل فعلی ماجرا ،کلیت کار می توانست زمان کوتاهتری اجرا شود. هرچند در همین زمان طولانی، ریتم را از دست نداده است.؛ تا جایی که از نظر حسی تماشاگر را همراه می کند و بادیالوگ های جذاب و شخصیت پردازی خاکستری از سروان شایگان ، همذات پنداری مخاطب را برمی انگیزد.فرازو فرودهای خاص به همراه طنزی که در برخی لحظات یه صحنه اضافه شده باعث می شود مخاطب از پیگیری حل معمای داستان دست نکشد و موشکافانه جزییات را با خود مرور کند. افزودن رگه هایی از شوخی از تلخی کل ماجرا کاسته و مخاطب را به نوعی استراحت ذهنی می رساند تا در نهایت در کنار دیالوگ ها و حتی سکوت معنادار برخی صحنه ها، انسجام کل کار نادیده گرفته نشود و به لایه های عمیق تر ماجرا توجه شود. .همین روال باعث می شود که حتی پس از پایان نمایش ، هنوز ذهن تماشاگر درگیر پرونده ای است که روی میز بازرس قرار دارد و به حقیقتِ اتفاقِ واقع شده در لانچر 5 فکر می کند و این جادوی متنی است که مخاطب بعد از اجرا هنوز درگیر ماجراست و نمی تواند از کنار اثری که دیده است ، بی اعتنا بگذرد . اجرایی که نیامده تا کلمات، پخش هوا شود ، به گوش بنشیند و به آسانی از ذهن بروند بلکه به دنبال آن است تا عصاره ای قوی از ماجرای اتفاق افتاده در گوشۀ ذهن مخاطب باقی بماند که البته این نتیجۀ متنی است که به ظرافت نوشته شده و به تمرکز اجرا رفته تا به سرعت از ذهن بینندگانش محو نشود .


یادداشت درباره کتاب آینه باز – نوشته ناهید فرامرزی
چاپ شده در روزنامه سازندگی موخ 1398.08.20 نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

آینه باز نوشتۀ "ناهید فرامرزی" داستان ِمهرانه ،دختر جوانی است که برای همراهیِ مادربزرگش از تهران به روستای محل تولدش برمی گردد. این بازگشت ، شروع ماجرایی است که به گذشتۀ او ربط دارد ؛گذشته ای که در همۀ سال های زندگی، سعی کرده از آن فرار کند اما حالا هم چون آینه ای مقابلش قرار گرفته و قصد دارد با برملاکردن رازهای خانوادگی و مرور اتفاقات کودکی ، او را با خودش روبرو کند.
نویسنده بر عنصر فضا و مکان ،تسلط کامل دارد؛ به تناسب و آگاهی ، نقطۀ کُنونی داستان را تعیین کرده ،چرا که به وضوح می داند روایت از چه زمانی شروع می شود و در کدام لحظه به پایان می رسد.کل ماجرای کتاب از ابتدا تا انتهای سفر مهرانه با مادربزرگش،زرنازخاتون ، در" کلات ِزَریوار" اتفاق می افتد . نویسنده، این روستا را به خوبی می شناسد و با نگاهی موشکافانه ، همه چیز را به دقت کنکاش می کند . اشراف بر این دو عنصر ، مسیر روایت را در چارچوبِ اکنونِ داستان، شکل داده است . زبان توصیف ... دیدن ادامه ›› فرامرزی ، بُرنده نیست ؛ او نمی خواهد با کنار هم گذاشتن کلمات غریب ، توصیفات پیچیده و عبارات عجیب تر ،فضایی دور از ذهن از داستان بیافریند .
آینه باز ، همانند اسمش ، آینه های متعدد را مقابل ماجرایی می گیرد که پیوندی عمیق به گذشته و حالِ شخصیت اصلیِ قصه دارد . از انعکاس همین آینه ها ، خواننده متوجه گذشتۀ پرهیاهوی اهالیِ کلات زریوار می شود. جسارت نویسنده در دالان دالان کردن رویدادها و به قول متن کتاب ، "بافتن قصه های متعدد" و متصل کردن آن ها به هم از جذابیت های این داستان است .نویسنده می داند کجا این داستان های ناتمام را بی سرانجام باقی بگذارد که ذهن مخاطب ،درگیر سیال بودن ماجرا شود و در مسیراصلی داستان قرار گیرد . نه اینکه پای روایت ، وسط کشیده شده تا چشمها به روی شخصیت پردازی بسته شود؛ در واقع، آینه باز یک داستان اصلی، پیرامون زندگی مهرانه دارد و قصه های دیگر از ذهن این دختر تراوش و بافته می شود.این روایت ها نیامده اند تا جای خالی ،پُر کنند و غلطی را بپوشانند یا صفحه به کتاب، اضافه کنند .آمده اند چون باید باشند؛ چون جایشان بین قصه هایی است که مهرانه تعریف می کند . این داستان ها از ذهن مهرانه ای می آید که با تشویش و وسواس ، زندگی می کند. این تشویش در کنار استعداد او در ساختن داستانهای غیرواقعی و ساخته و پرداختۀ ذهنش برای آدم های مختلف، ترکیب شده و مجموعه ای از روایت را شکل داده که جریان فکری او را به خواننده نشان می دهد. همین نشانه ها توانسته ویژگی هایی همچون تردید ، بیقراری و کنکاش در گذشته را در راستای شخصیت پردازی کتاب ، شکل دهد .شخصیت ها در آینه باز ، شناسنامه دارند و سر و شکل مخصوص به خود گرفته اند و همین نکات، آنها را از تیپ خارج کرده و وارد فضای پروراندن شخصیت نموده است . تحول شخصیت از جایی که مهرانه در ابتدای ماجرا دلش نمی خواهد به آنچه پشت سر گذاشته نگاه کند تا جایی که می خواهد بار گذشته را زمین بگذارد ، مسیر طولانی ای را می گذراند.
نویسنده در نگارش این کتاب ، بی اعتنا به اتفاقات متداول جامعه نبوده ؛ بیماری سرطان که مادر بزرگ مهرانه با آن مواجه است و واکنش متفاوت پزشکان شهر در مقایسه با زنان روستایی که به باورهای خرافاتی برای درمان ایمان دارند و یا بی تمایلی مردم زریوار در استفاده از تکنولوژی ،همگی جغرافیایی را در اختیار ذهن نویسنده قرار داده است که از تمام این ویژگی ها برای پیش بردن داستان خود استفاده کند .
توجه به نکات ظریف تر مثلا انتخاب اسم های شخصیت ها که با کل ماجرای روی داده شده در روستا همخوانی داشته باشد و تمرکز بر جزییات رفتاری هم ولایتی های زرنازخاتون ، تصویری واضح از روستای موردنظر به خواننده ارائه می دهد.این تصویر در کنار کشکمش های مهرانه هنگام معاشرت با اهالی روستا ، به شفافیت کل ماجرا می¬افزاید .
نگاه روان شناسیِ سایه انداخته شده بر کل ماجرا و در رأس آن ،اینکه گذشته و به ویژه کودکی مفاهیم دم دستی و تارنماشده ای نیستند که بتوان آن ها را کنار گذاشت ، دغدغه جالبی محسوب می شود.گذشته و نوع مواجهه با آن، حکم مصالح را دارد که نمی توان با نوعِ نامرغوبش ، عمارتی استوار ساخت . این عمارتِ سُست همان زندگی ای است که مهرانه برای خودش ساخته . پایه های خانه محکم نیست و او به دنبال تزیین بخش های ظاهری خانه می گردد ؛هرچند می داند نمی تواند با آراستن از پسِ نامحکمی عمارت بربیاید . این سستی در بنا، همان گذشتۀ حل نشدۀ مهرانه و همه انسان های شبیه اوست که نمی توانند ردپای تاثیر گذشته را از زندگیشان پاک کنند .
البته کودکیِ خوب، امتیازی نیست که به تلاشِ فردِ متولد شده ، به دست آمده باشد .گویی کودکان توسط تقدیر انتخاب می شوند که به زجر ،خردسالی را از سربگذرانند و یا به کودکی کردن و حین بازی ، بزرگ شوند . دنیا پر از داستان انسانهایی است که کودکیشان مملو از مفاهیم عجیب ،تلخ و تکان دهنده است. با وجود چنین اتفاقاتی ، "آینه باز" ترحم ،جلب نکرده بلکه روایتگر سرگذشت انسان هایی است که درگیر ماجرایی قدیمی تر شده اند ، هویتشان مخدوش شده و اضطراب و بی قراریِ اکنونشان، یادگار گذشته ای است که دستهایش را از دور گلوی شخصیت اصلی داستان بر نمی دارد و هرچه می گذرد عرض و طول بیشتری به پریشان حالیِ او اضافه می کند و او نیز تنهایی خودش را به وسعت همین اندازه ها ساخته ؛ حتی وقتی مردهای متعدد را وارد زندگیش می کند باز هم تنهاست و این شکلی از تنهایی است که با بودن فرد دیگری، پر نمی شود ؛ به قول متن کتاب ، این مردها فقط درختان سایه گستری برای کمی تفریح و استراحت هستند؛ چرا که در خارج از این سایه ، او با جهانی پر از کشمکش و گره هایی حل نشده از کودکیش مواجه است . این جنس تنهایی ازجای خالی و نبود دیگران نیست بلکه تنهایی از نبود خود واقعی فرد است ؛ خود درونی ای که گرفتار شده و البته این روزگارِ اقلیت نه بلکه اکثریتی از آنهایی است که گذشته را حل نکرده اند و می خواهند آینده ای آباد بسازند.
روایت درجاهایی خنثی و عاری از فراز و فرود است . شاید اگر میزانی ریتم به داستان افزود می شد، هیجان حاصل از آن، شوق مخاطب را در درک کل اتفاق ،بالاتر می¬برد. با این وجود ، آینه باز، رمان سروشکل دار و مرتبی است که با زبانی قوی نوشته شده و دیالوگ ها کاملا به جا و برآمده از زبان شخصیت و نه نویسنده است؛ این موضوع ، در کنارتسلط نویسنده بر جغرافیایی که داستان در آن اتفاق افتاده ، به باورپذیری ماجرا کمک کرده است .رسیدن به نقطه ای که مخاطب نگران شخصیت شود، موفقیت قابل توجهی است که نصیب بسیاری از نویسندگان نمی¬شود و ناهید فرامرزی از این حیث برگ برنده ای را دست دارد که با نوع روایت سرراستش توانسته همراهی مخاطب را با خود داشته باشد . آینه باز، کتابی نیست که پس از خواندنش خیلی زود فراموش شود؛ چرا که نویسنده در جایی نقطۀ پایان داستان را گذاشته که هم چنان مخاطبانش را در یک تعلیق و نگرانی نسبت به شخصیتِ محوریِ کتاب قرار می دهد.
امیرمسعود فدائی و آرش رضایی این را خواندند
قنبرعلی رودگر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش بداهه i

یادداشت درباره تئاتر بداهه به کارگردانی آروند دشت آرای چاپ شده در روزنامه سازندگی مورخ 1398.08.19
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

پنج زوج در دو بازۀ پنج دقیقه ای فرصت دارند تا موضوعی را که به آنها گفته می شود، بازی کنند . موضوع هر مرحله ، یک برهه خاص از زندگی مشترک را در برمی گیرد .کلیت ماجرا ، پیرامون ازدواج و بیان مراحل مختلف آن است . کارگردان بعد از بیان موضوع هرگروه، در فواصل آماده شدن بازیگران، سوالاتی را از تماشاگران می پرسد. خلاقیت، هوش و هنر بازیگران است که باید در عرض یک دقیقه ،داستانی بسازند و در عرض پنج دقیقه به مخاطب عرضه کنند.
این که گروه نمایشی واقعا به صورت بداهۀ محض، روی صحنه حاضر شده اند و یا کل مراحل اجرا را از قبل تمرین کرده اند ، تنها موضوع موردبحث نیست ."بداهه" از متفاوت ترین تئاترهای درحال اجراست . وقتی بازیگران یک نمایش، روی صحنه از خود حرکتی نشان دهندکه به منزلۀ آگاهی آن ها از حضور تماشاگر باشد، اصطلاحا دیوار چهارم در تیاتر، شکسته شده است؛ در این حالت ،حتی مشارکت تماشاگران در بازی نیز می تواند اتفاق بیفتد .در یک نگاه کلی، شکستن این دیوار و واردکردن تماشاگر به صورت مستقیم به نمایش، ... دیدن ادامه ›› کار آسانی نیست و نیازمند تسلط و مدیریت صحنه می باشد . نمایش "بداهه " از این جهت در یک اقدام جسورانه از همان ابتدا با درگیرکردن تماشاگر نشان داد از ورود به فرم های دشوارترِ اجرایِ تیاتر ،ترسی ندارد. در اینجا نوع بیان روایت و مداخله کارگردان ، همگی نوعی ساختارشکنی محسوب می شود. البته که حضور گروه های متفاوت تر تئاتری که سعی در ایجاد تنوع در ارائه هنر خود دارند , تلاشی قابل ستایش است ؛اگرچه این ساختارشکنی همچون هوای تازه در اجرای تیاتر محسوب می شود اما در صورت دقت نکردن به جزییات و ظرایف، منجر به ریزش مخاطب می گردد .در کلیت ، بداهه پردازی به خلاقیتی ماورای میزان خلاقیت ِمعمولِ دیده شده در سایر اجراها نیازمند است تا مخاطب در مسیر اصلی کلیت ماجرا قرار بگیرد و از آن منحرف نشود ؛چرا که خطر ضعف بازی می تواند حس و حال نمایش را کم کرده و ریتم اجرا را ناهماهنگ کند .بداهه گویی باید به صورت غیرمنتظره ،غافلگیری بسازد و این ویژگی به توانایی بازیگر در ساخت شخصیت در بستر موضوعِ ارائه شده ،بستگی دارد . موفقیت در چنین اجراهایی مستقیما به میزان خلاقیت ، متصل است چرا که مواردی هم چون ابداع دیالوگ و جلوه های نمایشی ، در ترکیب با تخیل بازیگر ، مهارتی خاص ایجاد می کند که اگر چاشنیِ آگاهی از موضوع در زمانی پیش از اجرا ، به کار اضافه گردد و مخاطب متوجه شود که همه چیز از پیش تعیین شده ، کل اجرا تلاشی بی فایده خواهد بود ؛ چون هدف ، ارائه تصویری از جهان فکری بازیگر و نحوه مقابلۀ او با مسائل است. بدین معنا که خلق موضوعات توسط بازیگر و براساس انباشت ذهنی و تجربیات گذشته ، اجرا را پیش می برد و اینجاست که ویژگی هایی همچون سرعت انتقال ، گفتار و حرکت بازیگران بیشتر به چشم می آید. مخاطب در بداهه پردازی با اندیشه و احساس بازیگر آشنا می شود و عکس العمل برانگیخته شدۀ او را در موقعیت می بیند و از این طریق با او همراه می شود و همذات پنداری می کند.
در اجرای کنونی از بین پنج گروه برخی توانستند از پسِ افزودن خلاقیت به موضوع و ارانه نوآورانه بربیایند . ستاره پسیانی و سهیل مستجابیان بهترین بازی خود را ارائه دادند؛ آن قدر باورپذیر که نمی توان درگیر شدن ایشان با نقش را نادیده گرفت . کاظم سیاحی با استفاده از وسایل موجود در صحنه ، دکور بهتری به اجرای خود افزود و در جاهایی با سکوت و تنها از طریق میمیک صورت ، از پسِ انتقال موضوع برآمد. مارین ون هولک بازیگر هلندی این اجرا که در کنار تسلطش به زبان فارسی ، توانسته ارائۀ جالبی از نقش مادر داشته باشد ؛ او حرکت به اجرا اضافه کرده و با افزودنِ صدای بچه و بیان دغدغه های انسانی ، سعی کرده از تمام پتانسیل استفاده کند تا مفهوم را اجرا کند و مخاطب ، دغدغه عاطفی ترِ ماجرا را درک کند .
در مجموع در میان اسامی بازیگران " بداهه " تقریبا ترکیبی از حرفه ای های معروف تیاتر به چشم می خورد اما نبود متن کامل باعث شد برخی گروهها نتوانند از پسِ اجرای مناسب بربیابند . همان طور که موسیقی کار در نوع خودش عالی بود اما به تناسبِ اجرای فعلی "بداهه" نبود . از طرفی در بدو ورود به سالن ، مخاطب خود را در برابر طراحی صحنه جالب , وسیع و متنوعی می بیند که کاملا براساس هدف بداهه گویی چیده شده است و هر گروه می توانسته براساس سطح سلیقه و در جهت باورپذیری نقش از وسایل موجود بهره بگیرد.یقینا از این دکور می شد استفاده بیشتری شود اگر متن قوی تری وجود داشت .
تغییر ناگهانی حال و هوای پایان نمایش در جهت ارتباط دادن مراحل مختلف ازدواج به دلیل وجود همان نگاه شعارگونه ، چندان قابل باور نیست.این چرخش ناگهانی حتی اگر به قیمت پیوند سطوح مختلف قبلی با احتمال پذیرش کمتری روبرو خواهد شد . لااقل به بروز چند کشکمش مرتبط تر و کاشتن بذرهای قبلی احتیاج است تا در این مرحله بتوان آن بذرها را برداشت کرد و نتیجۀ این ترکیب برای تماشاگر ، شگفت انگیز باشد .البته وجود کمی چاشنی درام در انتهای نمایش ، می تواند تاثیرگذاری کل اجرا را بیشتر کند اما چگونگی وارد کردن درام نیز نکته قابل توجهی است .
از طرفی دست گذاشتن روی تحلیل یک موضوع اجتماعی یعنی ازدواج و مراحل آن، راه رفتن روی لبه تیغ است ؛ چرا که به راحتی می توان گرفتار شعارزدگی شد و روایتی قابل توجه تر خواهد بود که در آن افراط و تفریطی صورت نگرفته باشد . البته قرار دادنِ متنی همچون نمایش بداهه، درچارچوب بی طرفی ، آن قدر دشوار است که گاه مسیر فراموش می شود . از سوی دیگر نسخه ای جهان شمول برای بیانِ راهکار در زمینه مسایل زندگی مشترک و موضوعات پیرامونِ آن ، وجود ندارد ؛ پس نمی توان با نگاهی مطلق و یکسویه ، قضاوتی از یک وضعیت را با صدای بلند بیان کرد .البته در دغدغه مندی کارگردان نمایش " بداهه " نسبت به انتخاب چنین موضوعی و بیان مسائلی هم چون مهاجرت ، جنگ و اقتصاد، شکی نیست اما نوع ارائه تیاتر به نوعی که در درۀ شعارزدگی نیفتد، آن قدر دارای اهمیت است که نمی توان نسبت به آن بی اعتنا بود ؛چون در بطن مساله ازدواج و از دیدگاه جامعه شناسانه ، تنگناهایی جذاب وجود دارد که با پرداخت و یک پایان بندی که شعارگونه نباشد به موفقیت می رسد .
شاید می شد سوالات کارگردان و واکنش نسبت به جواب هایی که از تماشاچیان می شنید ،بیشتر در جریان اصلی داستان قرار بگیرد . دقیقا زمان پرسش و پاسخ از تماشاگرانی که اتفاقی انتخاب شده اند و هر یک جواب های مخصوص به خود را داشته اند ، ساده ترین شبیه سازی از موقعیت بداهه گویی است که می توان از چنین فرصتی در جریان مسیر اصلی نمایش و باورپذیری موقعیت بداهه ، استفاده نمود.
در مجموع ، " بداهه " نمایشی است متفاوت که سعی کرده با اجرای متمایزتر خود و بهره گیری از عناصر صحنه همچون نور و دکور جذاب ، در راستای جلبِ توجه مخاطب، آن هم در قالبی جدیدتر ،قدم بردارد. با توجه به تعدد بازیگران این نمایش یقینا مخاطب شاهد بازی مناسب حداقل چند گروه خواهد بود و نوع متفاوت اجرای آن را به آسانی از یاد نخواهد برد .

فائقه معتمدی، Elham و mohammad sadat این را خواندند
mahaya، زینب.ج، رضا تهوری و فاضله علیشاه این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید