۱. تعطیلی همه برنامه‌های هنری (تياتر، کنسرت و سینما) یک هفته دیگر تا پایان آدینه ۱۶ اسفند تمدید شد. اطلاعات بیشتر
۲. همینک تیم پشتیبانی تیوال از طریق ایمیل و روش‌های اینترنتی در خدمت شماست و موقتا پاسخگویی تلفنی متوقف شده‌است. اطلاعات بیشتر
تیوال مریم تاواتاو | دیوار
S2 : 16:40:34
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

یادداشت درباره کتاب" زمینِ نرم " نوشته " آیین نوروزی "
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.11.07

روایت هایی از انسان معاصر روی زمین ِنرم
زمینِ نرم ، نوشتۀ " آیین نوروزی " ، مجموعه ای از ده داستان کوتاه است . بیشترِ این قصه ها در پرداخت به زندگی شهری و استفاده از فضاهای باز ، داستان را به کوچه و خیابان کشانده و دغدغه های جدیدترِ انسان معاصر را بازگو کرده است . کتاب قبلی این نویسنده با عنوان " دستگاه گوارش " ، به روایت سفر پدر و پسری به آلمان پرداخته بود و زوایایی مختلفی از زندگی یک جوان تنها را با زبانی جذاب مطرح می کرد .
در زمین نرم ، نویسنده سراغ سوژه های منحصر به فردی که خاص بودنشان را به رخ بکِشد نرفته ؛ بلکه بیشتر سعی داشته تا از موقعیت های کمتر پرداخته شده و در مواردی روزمره که شخصیت ها ... دیدن ادامه » به دامشان افتاده اند بگوید و حال و هوایشان را توصیف کند . این توجه به جزییات توانسته به راحتی ، نقطۀ اکنون داستان را مشخص نماید و ازطرفی به فضای قصه ، نوعی رنگ و بو بدهد تا مخاطب را با خود همراه سازد . درون مایۀ اصلی موجود در داستان های زمین نرم ، مشکلات جدیدتری است که دوره مدرن، گریبانگیر انسان کرده و در موارد جزئی تری هم چون شرکت در قرعه کشی ها ، عمل های لاغری و غرق شدن در زندگی مجازی ، ماجرا را پیش برده. هم چنین توجه ویژۀ نویسنده به وسایل ارتباط جمعی و تاثیری که روی زندگی انسان داشته ، کشمکش جذابی را وارد داستان ها کرده است .
قرار نیست شخصیت ها قربانی کمبود طرح داستانی شوند . زمین نرم ، گواه این موضوع است که با دست گذاشتن روی فضاهای ساده تر هم می توان در خلق شخصیت هایی متمایز و قابل درک ، قدم موفقی برداشت . سادگی ، برتری می یابد ؛ تنها اگر در جای خود و به نشانۀ تسلط به کلیت پیرنگ و نه به عنوان راحت ترین گزینۀ در دسترس برای روایت یک ماجرا ، انتخاب شود . این-گونه نویسنده می تواند شخصیت هایی بسازد که به آسانی از ذهن مخاطب خارج نشود .البته این فضاسازی ساده ، گویای وضعیت انسان امروز نیز هست ؛ اینکه در دوران عطف تکنولوژی و در بین پیچیده ترین امکانات بشری باز هم انسانِ محاصره شده در دریای پیشرفت ، درگیر مسایل روحی و در رأس آن ، ازخودبیگانگی است ؛ نقطه ای که نه مدرنیته به کمک او می آید و نه امکانات بشر می تواند دردی از غم هایش کم کند . آیین نوروزی با شناخت این موضوع ، پنجره ای را به سوی جهانی باز کرده که آدم ها درگیر همین مسائل ساده اند و با گسترش موضوع ، داستان را شکل داده تا درد تنهایی شخصیت هایش را به شکلی قابل باور بسازد . از طرفی با انتخاب قالب داستان کوتاه ، فرصت تجزیه و تحلیل مفصل از یک واقعه را از خود گرفته و سعی کرده تا خواننده را همراه کند که در مسیری کوتاه و بستری فشرده تر از ماجرا سردربیاورد و بعد از مطالعه کتاب ، جهان بینی اش را بررسی کند .
تکنولوژی ، راهگشای مواجهه انسان با محیط فیزیکی اطراف بوده اما از درد روح او باری کم نکرده است . همان طور که بشر ، سرنوشت علم را متحول کرده اما نتوانسته گرسنگی روح را پاسخگو شود . سال ها پیش ، چخوف هم این روزگار را پیش بینی می کرده که هرچه جلوتر می رویم گوشی برای شنیدن وجود نخواهد داشت . همان جا که داستان اندوه را می نویسد ؛ داستانی که یک مرد درشکه چی می خواهد غم از دست دادن فرزندش را برای کسی تعریف کند اما هیچ کس در شهر اعم از مسافرانی که سوار درشکه اش می شوند فرصتی به او نمی دهند تا دردش را بشنوند . شب هنگام که او سمت اصطبل می رود ، ماجرای غمش را برای اسب تعریف می کند و بعد از این مکالمه ، آرام تر می شود ؛ گویی باری از دوشش برداشته شده است. چخوف روزگار امروز را می دیده که فرصت شنیدن غم ها از انسان گرفته می شود و سرعت جریان یافته در زندگی بشر ، انسان ها را از هم دورتر می کند . وقتی گوشی برای شنیدن نباشد نه امکانات افسانه ایِ لاکچری ترین برج های دنیا می تواند همدردی فراهم کند و نه قدرت اجتماعیِ فرد ، توانِ پاسخگویی به روح تشنۀ محبت را دارد .
البته نمی توان مقصر دردهای روحیِ جامعه کنونی را صرفا وجود تکنولوژی و فضای مجازی دانست ؛ چرا که همین وسایل ارتباط جمعی ، مسیرهای دور را به نزدیکیِ غیرقابل باوری تبدیل کرده و دهکده ای جهانی ساخته تا زندگی را آسان تر کند اما افراط انسان در استفاده از این پدیده ، تله ای است که بشر به دام آن افتاده و دچار تنهایی شده است . اگرچه وجود تکنولوژی های اخیر ، تسلط انسان به فضای فیزیکی اطرافش را بیشتر کرد اما رنج تنهایی هم ، پای به پای این قدرت ، رشد یافته و روح آدمی بیشتر به سمت فراموشیِ خود ، غلت خورده است . نمی توان تاثیر پایندۀ امتیازات برجستۀ پیشرفت را که در سایۀ اقتضای نظام-های اجتماعی در کاربرد مصنوعات بشری برای قرار گرفتن در خط تمدن بوده ، کتمان کرد ؛ در این میان حضور رسانه به عنوان قدرتمندترین ابزار فرهنگی در تحت تاثیر قرار دادن هویت انسانی ، رابطه انسان را با خود و اطراف ، دچار پیچیدگی کرد . رسانه ها مرزهای اجتماعی و اقتصادی را رد کرده و به صورت جهانی ، به تاثیرگذاری می پردازد . انسان عصر حاضر به واسطه جامعه سرمایه داری که با سفارش به مصرف گرایی ، تمام جنبه های زندگی را به او دیکته کند ، در صورت عدم تفکر و تمایل به خودآگاهی ، تبدیل به کالبدهایی تکراری با دیدگاه هایی کلیشه ای می شود . توجه به این تکرار در کتاب حاضر ، در ترکیب با دغدغهمندی نویسنده توانسته تعلیق جالبی را به وجود بیاورد .
برای نمونه در یکی از داستان ها ، زوج جوانی برای سفر ماه عسل به مالدیو می روند اما وسواس گرفتن عکسی که تمام ابهت لحظه سفرشان را نشان دهد تا بتوانند آن را در صفحه مجازی برای دوستانشان نمایش دهد ، تمام لذت سفر را از آنها ضایع می-کند . همین ماجرای نسبتا ساده ، کشمکش درونی مردی را نشان می دهد که در سیطرۀ جهان مدرن ، اسیر نگاه مصرف گرایانه ای شده است . محاصره بودن در فضای پیشرفته ای که فرصت تفکر ، توجه و گوش دادن را گرفته ، فرد را آسیب پذیرتر کرده و ثمرۀ این آسیب پذیری ، آشفتگی ای است که گریبانگیر او شده و هروز ابعاد زیادتری پیدا می کند .
از طرفی ، در زمین نرم ، پایان ها به طرز شکوهمندی که همه چیز را به ناگهان تغییر دهند اتفاق نمی افتند بلکه تغییرهای کوچکی رخ می دهند که به تناسب با ریتم داستان ، پیش می آیند و تاثیر بیشتر آن در دیدگاه شخصیت ، بازتاب دارد . در واقع نویسنده خود را وامدار خلق حوادث برای کش دادن موضوع قرار نداده بلکه سعی کرده تا نسبت به پدیده های پیش و پاافتادۀ روزمره ، نگاهی متفاوت خلق کند ؛ از این حیث ، نقطه پایان هر داستان را به ساده ترین شکل ممکن قرار داده است تا انتهای قصه نیز هم-راستا با سایر بخش ها ، عمق اهمیت اتفاقاتِ به ظاهر ساده را با نگاه خاص و جزئی نگرش ، گره بزند و مخاطب با حس همذات پنداری اش بتواند نگرش تازه تری نسبت به مسائل اطرافش پیدا کند .
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره تئاتر " کریملوژی " به کارگردانی : رضا بهرامی
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.11.08
نمایشی درباره معروف ترین دلقک دربار ناصرالدین شاه

نمایش «کریملوژی» به نویسندگی مهران رنج بر و کارگردانی رضا بهرامی به صورت تک بازیگر و مونولوگ ، به کریم شیره ای ، دلقک معروف دربار ناصرالدین شاه قاجار می پردازد .
اولین شبی که کریم از اصفهان به تهران می آید ، پس از مدتی سرگردانی وارد منزلی می شود که جشن عروسی در آن برپا است . او وارد مجلس می شود و چون محلی برای نشستن نمی یابد ، بین مطرب‌ها جایی برای خود باز می کند و می نشیند و در پاسخ به پرسش صاحب خانه از نام و نشانش ، می گوید دلقک است و جهت اثبات حرفش ، با آوازخوانی و لطیفه گویی ، مجلس را گرم می کند . پس از آن شب ، سرپرست همان دسته مطرب‌هایی که کریم در برخورد اول با آنها مواجه شد ، او را به مجالس جشن دیگری می بَرد و این گونه کریم با شیرین‌کاری‌هایش موجب شادی و سرگرمی مردم می شود . چندی بعد که ناصرالدین شاه وصفش را می شنود ، او را نزد خود می خواند و بدین سان کریم شیره‌ای ، دلقک مخصوص شاه می شود.
حضور کریم ، در دربار در کنار علاقه خاص ناصرالدین شاه به وی منجر می شود او بتواند حرف هایی را که مردم عادی ، جرات بازگویی آن را ندارند ، در قالب زبان کنایه و تمثیل به شخص پادشاه بگوید و با زبان تند و تیزش از درباریان ، ایراد بگیرد و نگران جانش نباشد . او همواره از رعایت ادب مقابل شاه و درباریان معاف بوده و با زبان پرکنایۀ خود ، آن هم در دوران خفقان ناصرالدین شاه ، نسبت به شاه انتقاداتی بیان می کرده و حتی درباریان را با لقب های زشت ، خطاب قرار می داد . اعلام سه روز عزای عمومی پس از مرگ او ، توسط ناصرالدین شاه ، خود نشانه بزرگی از علاقۀ شخص پادشاه به کریم شیره ای بود .
بررسی زندگی او ، گویای تاریخ ایران در دوره ای است که کریم شیره ای و امثال او در مسند نزدیک ترین فرد به شاه و حرمسرایش بودند و درباریان و حتی زنان حرمسرا درباب بسیاری مسائل برای چاره جویی نزد او می آمدند. درواقع ، این بررسی ، نوعی تاریخ خوانی شفاهی از نگاه کریم شیره ای در سایه ادبیات عامیانه ترِ دورانی است که مردم در قحطی و بیماری و درد به سر می بردند .
هرچند ماهیت این موضوع ، خود دردناک است که وجود خفقان در جامعۀ منسوب ، آن قدر زیاد بوده که عاقلان سرکوب می شدند و تنها به زبان کنایه و در راستای شاد کردن لحظه ایِ قدرت حاکمه ، از طریق لطیفه گویی و به اندک میزانی ، می شد مسائل و رنج های مردم را به گوش دربار رساند ؛ مردمی که جدیتِ رنجشان ، لطیفه می¬شد تا به واسطه خنده های اقلیتِ غاصبی ، مهرتایید به وجود مشکلاتِ اکثریتِ دردکش زده شود . به راستی که تاریخ ، در چنین گذرگاه هایی می ایستد و برای لحظاتی به بشر می نگرد و با حیرت از خود می پرسد که انسان با تمام داعیۀ پیشرفت و تمدنش چگونه از پسِ قدرت و ثروت ، چنین محکم به انسانیت درونِ خویش پشت پا زده تا پلشتیِ انباشتِ ثروت خود را بنگرد و متوهمانه خیال کند که برندۀ بازی ِ زندگی شده در حالی که در همان لحظه ، انسانیت را باخته است .
یکی از سوالاتی که پس از تماشای نمایش کریملوژی مطرح می شود این است که یک بازیگر به پشتوانۀ چه میزان تمرین و تکرار و آموزش ، به چنین حدی از تسلط به بازی می¬رسد که بتواند اجرایی هم چون "مجید رحمتی" از خود به جای بگذارد ؟! اجرای نمایش در قالب تک بازیگر که تمام مسئولیت بازی و تجمیع تمرکز تماشاگر تنها به عهده یک نفر است ، خود به تنهایی می تواند درجه دشواری را بالا ببرد . اما مجید رحمتی از این مرتبه گذشته و چنان باصلابت ، ردپای محکمی از حضور خود در صحنه نمایش برجای گذاشت که نمی توان منکر این میزان استعداد و نبوغ شد . علاوه بر این او با استفاده از شیوه های دیگرنمایش از جمله تعزیه خوانی ، سیاه بازی، نقالی و حتی خیمه شب بازی ، گونه های سنتی تر ادبیات نمایشی ایران را به نحوی که از محدوده حوصله تماشاگر خارج نشود ، وارد اجرا کرد و توانست تبحر خود در این زمینه را به نمایش بگذارد .
در این میان عناصر طراحی صحنه نیز به کمک بازیگر آمده . برای مثال مجید رحمتی از یک فرغون ، چنان بازی ای می گیرد و با استفاده چندگانه از یک کلنگ ، بازسازی صحنه ها را ممکن می سازد که کاملا حضور خلاقانۀ نقش در صحنه احساس می شود که یقینا این نکته ، تلفیقی از مشارکت کارگردان و عوامل پشت صحنه در تعامل با بازیگر می باشد .
تلخک ، لباس شخصیت های مختلف را به تن می کند و به جای آنها حرف می زند و بعد لباس را برشاخه درخت تاریخ آویزان می-کند و سراغ کالبد بعدی می رود و حتی از عاشورای حسینی و حرمله هم سخن به میان می آورد . گاه از زبان شخص ناصرالدین شاه و گاه در نقش میرزا رضای کرمانی که در حرم عبدالعظیم حسنی با تفنگش به شاه قاجار شلیک می کند ، حرف می زند . انتخاب نوع لباس نیز در راستای فرایند اجرا صورت گرفته است . تغییر صدا و افزودن لهجه در موقعیت های مختلف در کنار اجزای صحنه ، نمایش یکدستی را در مقابل دیدگان تماشاگر قرار داده است .
وقتی صحبت از طراحی صحنه و الزام توجه به آن می شود ، مساله صرفا استفاده از چیدمان سنگین و گران و صرف هزینه های فراوان نیست بلکه ایدۀ تناسب ابزارآلات با فضای نمایش در راستای انتقال مفهوم زیربنای متن ، منظور اصلی از هدف طراحی صحنه است. در کریملوژی ، صحنه به سادگی آراسته شده و از ساده ترین عناصر و ابزارها حداکثر کارایی صورت گرفته است . دکور کلی صحنه به گونه ای چیده شده که از نور بیشترین بهره را برده و در صحنه هایی از سایه نیز استفاده شود . توجه به جزییات و نوع حضور بازیگر و سنجیدگی در حرکت حتی در دقایق اول اجرا در کنار انبوه دیالوگ ، ریتم تندی خلق کرده و با بیان کوبنده ادامه پیدا می کند ؛ اینها همگی تمهیداتی است که توانسته مفاهیم تاریخی را به نمایش وارد کند اما از حوصله مخاطب ، خارج نشود .
البته می شد با غنی کردن مفهوم کلی پیرنگ ، به خلق قوی تر نقش پرداخت و به همان میزان توانایی در ایجاد دیالوگ ، به موفقیت در ایجاد عمق نقش رسید و با چیدمان محکم تر دیوار علت و معلولی ، نگاهی غیرسطحی به شخصیت کریم داشت . هرچند بخش زیادی از توجه متن به ساخت مسیری به فراخور عبارات موزون و در جهت خلق نوعی ضرباهنگ در جملات اختصاص پیدا کرده که در نوع خود منجر به وجود متنی خاص شده است . متنی که درآن کریم به دفعات از زجر و رنج رعیت زمانه اش می گوید و دم و دستگاه پادشاهی را به سخره می گیرد .
کریملوژی ... دیدن ادامه » از نمونه های برجستۀ در تلفیق عناصر طنز و جدی تاریخ با تکیه بر توانایی تک بازیگرش محسوب می شود که برپایۀ یک حرکت گروهی در استفاده از عناصر صحنه هم چون نور ، موسیقی ، دکور و لباس توانسته در طراحی و انتقال درون مایه نمایش تا حدزیادی موفق پیش برود و تحسین عملکرد بازیگر برجسته اش را منجر شود .
یادداشت درباره کتاب " معسومیت " نوشته مصطفی مستور
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.10.21

مستور یا سلینجر ؟!
"معسومیت" ، جدیدترین کتاب مصطفی مستور، پیرامون ماجراهای دو رفیق به نام های مازیار و اردلان پیش می رود. مازیار که پسری جوان است و باشیوه خاص خود و البته در تنهایی زندگی می کند ، در حال روایت اتفاقاتی است که در یک زمستان برای خود و دوستش اردلان رخ داده . داستان معسومیت ، دست روی تنهایی انسان مدرن گذاشته و آشفتگی های یک جوان را این باردر قالبی متفاوت تر بیان کرده است . احساس تنهایی و بیگانگی با اجتماعی که مازیار را درک نمی کند ، محصول تفکر و رفتار اوست که هم رنگ جماعت نیست و قصد هم ندارد بشود ؛ در نتیجه ، در عین صداقت مثال زدنی اش ، دچار آشفتگی های روحی می شود . این سردرگمی در کنار ... دیدن ادامه » حس زیبایی شناسی عمیقش او را دچار تعلیق می کند ؛ مرز بی اعتنایی جامعه نسبت به احوال خودش را پشت سر گذاشته و در راستای دغدغه هایش لباسی به قامت درد می دوزد ؛ درحالی که تلاش اجتماع تنها در جهت شکل گیری رفتار و هدایت به سمت روزمرۀ اکثریت و البته بدون نوازش روح حساس او ، اتفاق می افتد. این سرگشتگی ها باعث می شود ذهن مازیار، با هوشمندی ، مناسبت های زندگی اجتماعی و کلیشۀ نوع دوست داشتن را زیرسوال ببرد .
کتاب در وصف تنهایی در کنار کاربرد رگه های روان شناختی در شخصیت پردازی ، تلاش زیادی می کند ؛ آن هم وقتی شخصیت اصلیش غوطه ور در کف جامعه حرکت می کند و حس بی کسیِ تا بن دندان فراگفته را ترسیم می نماید. مازیار بی اعتماد است و فقط گاه آدم هایی عجیب ،حال او را می فهمند . تردید در نگاه او به دنیا سایه انداخته و شاید انتهای کتاب و تلاش او در گسست این تنهایی و یافتن راهی که مورد درک واقع شود ، تلاشی امیدوارانه برای بهترشدن روزگار انسان هایی شبیه اوست .اینکه انسان تا کجا باید بار تنهایی و درک نشدن از سوی دیگران را با خود حمل کند ، سوالی است که مازیار در طول کتاب بارها از خود می پرسد؛ آن هم در حالی که هر روز که می گذرد ، اندازه این کوله بار بیشترشود و او تنها به دنبال استراحتگاهی است تا اندکی بار را روی زمین بگذارد و بتواند نفسی تازه کند . مستور با کلماتش به سختیِ باری که بر دوش مازیار است وزن می دهد و آن قدر قدم به قدم این کار را انجام می دهد که کتاب به نقل قولی قابل باور تبدیل می شود.
از طرفی ، مازیار در حال نوشتن نمایش نامه‌ای در مورد منصور بن اسحاق نیشابوری ، عارف قرن هفتم است و به واسطه همین موضوع ، رگه های عرفان باز هم مشابه کتاب های قبلی اش پا به متن مستور گذاشته تا بتواند پرسش های هستی شناسانه خود را در بستر مهیایی ازتقابل عقل و جنون مطرح کند و از طریق آن ، خواننده را به تکاپوی تفکر و یافتن جواب بیندازد.گویی نویسنده، طرحی بلندمدت دارد. مستور همان کسی است که بعد از چاپ کتاب اولش ، خیلی ها می گفتند:" اگر می خواهی کسی را کتابخوان کنی ،کافیست کتاب " روی ماه خداوند را ببوس" را به او معرفی کنی ." کتابی که بدون شعارزدگی ، داستانی به شدت خلاق را در بستری عرفانی و کاوش گرانه روایت کرده و هنوز بارها و بارها تجدید چاپ و ازدیاد مخاطب را به همراه دارد .او از موقعیت های ساده زندگی به راحتی نمی گذرد و اگرچه در آثار قبلی اش ، هر شخصیت ، ادامه دهنده ماجرای کتاب قبلیش بوده اما این بار در معسومیت، به طرح داستان و شخصیت هایی جدید روی آورده و آدم های تازه تری خلق کرده است. از طرفی با نوشتن غلط املایی، ساختار را به هم زده تا تداعی تازه تری از مفاهیم همیشگی ارائه دهد . نوآوری اخیر او در استفاده از قالب های جدیدتر داستانی موافقان و منتقدانی دارد اما این دستاورد بار دیگر به این مساله تاکید می کند که مستور از ورود به فضاهای تازه تر نویسندگی، ترسی ندارد و با توجه به پیشینه داستان نویسی اش ،یکی از ویژگی‌های منحصر‌به‌فرد او، سعی در ایجاد مفاهیم و الگوهای تازه تر در ذهن مخاطب است؛ او ذاتا قصه گوست و این زبان داستان گو مخاطب را جذب می کند. پیگیر بودن خواننده ، او را به لایه های عمیق تر شخصیت‌ها در کتاب‌های مختلفش می رساند تا در موقعیت های متفاوت تکرار این نقش ها را در نظر بگیرد و مختصات تازه تری از زندگی آن ها را به دست بیاورد.
مستور نبض مخاطب را در دست می گیرد و بالا و پایین رفتن آدم های قصه اش آن قدر تاثیرگذار اتفاق می افتد که مخاطب ، خود را در کالبد شخصیت می بیند و هم¬سان با او به حرکت می افتد و جنب و جوش را تجربه می کند.این ویژگیِ انتقال حس ، آن قدر مهم است که برخی در تعریف داستان نویسی مدرن ، نقطه انتقال حس به خواننده را تکمیل رسالت داستان نویس می دانند. همین شناخت دقیق و جزئی نگر از مخاطب باعث می شود کلمات مستور ، واژگان بیگانه ای صرفا در محدوۀ جغرافیای داستان ، محصور نشود ؛ بلکه کلمات ریشه ای در خاکِ اصالت دارند و خواننده نیز قبلا شمایل این گیاه را در جامعه دیده و حالا می خواهد پابه پای نویسنده ، اجزای مختلف این گیاه را بررسی کند و با هم به میوه برسند . به عبارتی می توان گفت که مخاطب مستور ، خود را با شخصیت کتاب او غریبه نمی¬داند ؛ بلکه انسان درون داستان را فردی آشنا می پندارد که در نزدیکیش زندگی می کند و در همین خیابان هایی قدم می زند که خواننده نیز با قدم زدن در آنجا از استرسش می کاهد و شاید روزی همین انسان که از تلخی روزگار به پیاده روی پرداخته در شهر از کنارش گذشته و حالا او سرگذشت همان رهگذر را می خواند .
بخشی از این موفقیت ، مربوط به نگاه مستور به صورت یکدست به جامعه است . او جاهایی را که شخصیت در آن ها پا می گذارد می شناسد و ابایی از اشاره به آنها ندارد . او کیفیتی از زندگی را می بیند که در حقیقت ، زندگی جامعه موجود دارد . به همین دلیل حتی بنا به اقتضای داستانش ، وارد دنیای روسپی ها و یا قشرهای آسیب پذیر جامعه می شود و پای زبان و ادبیات ویژه آن ها را به داستان باز می کند. توجه او به جزییات خصوصا در کتاب آخرش مشهود است . شناخت او از اقشار مختلف جامعه ، تجربه زیسته محکمی را در اختیارش قرار داده که نتیجه همین مشاهدات است . مستور از جایی برگشته که کم ترین فاصله با واقعیت عریان جامعه داشته و حالا روایتی را می گوید که از حقیقت جامعه پرده برمی دارد و سوالاتی را مطرح می کند . از این جهت تاثیر مستور تا حد زیادی با سلینجر نویسنده معروف آمریکایی و نویسنده کتاب ناتور دشت شباهت دارد .
قلم سلینجر در ناتور دشت تا حد زیادی به نقد جهان مدرن غرب پرداخته و البته از این نظر، مستور انفرادی تر سعی کرده نگاه سلینجروارش را داخل داستان آورده و در محدوده ای شخصی تر ، آشفتگی هایش را با ما مخاطب در میان گذاشته است . نوع بیان مستور به گونه ای است که حتی اگر مخاطب علاقه مند به داستان نباشد هم نمی تواند به راحتی ، کتاب را کنار بگذارد و کنجکاو است که از انتهای آن داستان سردربیاورد. انزوای خودخواسته مازیار ، اجتماع بزرگی را در معسومیت ،درگیر کرده و از دل این کشمکش، روایت بیان می شود . مازیار که در هیاهوی جامعه ، مبهوت زیبایی است و از تنهایی نیز شکست خورده ، توسط دیگران دیده نمی شود و کمبود ارتباط حسی با اطرافیان نیز زندگی او را تحت تاثیر گذاشته است. بحران های اجتماع که هم چون موجی در روزهای طوفانی اش ، ضعیف ترهایی هم چون او را می بلعد، آینه ای تمام عیار از جامعه ای است که عدول از کلیشه را نمی پذیرد و در مقابل خاص تر ها شدیدترین عکس العمل را نشان می دهد . این نقطه مشترک دیدگاه مستور با نظر سلینجر است ؛ جایی که هردو نظام های اجتماعی را در برخورد با متفاوت تر ها زیر سوال می برند . به عبارتی جامعه باید راه حل مشکل و یا بستر یافتن آن را در اختیار بگذارد تا مشکل روحی از امثال مازیار یک قربانیِ کامل نسازد .
مریم تاواتاو
درباره مونولوگ نقل مکان i
یادداشت درباره تئاتر " نقل مکان " به کارگردانی فاطمه محمودی
چاپ شده در روزنامه سازندگی مورخ 1398.10.12 نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

"نقل مکان” ماجرای پسری یتیم به نام محمود است که در خانۀ عموی ثروتمند و خسیسش زندگی می‌کند و عاشق دختر او بلقیس می‌شود اما عمو ، پسر را از خانه بیرون می راند و پس ازآن اتفاقاتی می‌افتد که محمود ترجیح می‌دهد خودش را به دیوانگی بزند تا در دارالمجانین بستری شود.
این نمایش ، مونولوگی با اقتباس از کتاب "دارالمجانین" نوشتۀ "محمدعلی جمال زاده" است؛ کتابی که از بحث برانگیزترین آثار جمال زاده محسوب می شود و در آن نویسنده از مالیخولیایی ترین حالات ذهنی شخصیتش روایت می کند ، دالان به دالان داستان می سازد و با کنکاش جنبه های وسیع ذهنی و روانی کاراکترش ، باعث جذابیتی منحصر به فرد در قصه می شود. متن فعلی ... دیدن ادامه » نمایش با ضرب آهنگ نمودن ریتم گفتار ، نوعی کلام آهنگین می آفریند تا تعریف این داستان را در فرایند تکرار جنون آمیزش امکان پذیر کند؛ چرا که محمود به واسطۀ شرایط روحی آشفته اش بارها برخی موضوعات را تکرار می کند و یک موقعیت واحد را از نگاه افراد مختلف ، بازسازی می نماید .
تک گویی یا مونولوگ ، شگردی جذاب و در عین حال ، دشوار از لحاظ ورود است چراکه از نظر تکنیک نگارش و سپس نحوۀ اجرا ، عرصه مونولوگ ، گونه ای است که تمرکز و یکپارچگی بیشتری می طلبد و برای اکثر بازیگران تئاتر ، دوئلی بزرگ محسوب می شود ؛ خصوصا زمانی که این تک گویی به سمت جریان سیال ذهن و استفاده از جملات آشفته و توجه به ناخودآگاه حرکت کند ، ورود به این حیطه ، آزمودن هنرمند هم در مقام نویسنده و هم در عنوان بازیگر ، به سخت ترین نوعِ ممکن است .
" امیر شمس " تک بازیگر این اجرا به گونه ای بدون تپق و یا کم آوردن انرژی ، از پسِ بیان پشت سرهم و تغییر موقعیت های داستانی برمی آید و در یک خط ثابت از کیفیت ، آن هم در اوج به بازی می پردازد که نمی توان به سادگی ، این میزان درخشش یک بازیگر را فراموش کرد . اگرچه کل ماجرا در فضای کوچک صحنه و در چندمتر اتفاق می افتد اما عظمت اجرا فضا را درمی نوردد ؛ صدای رسای امیر شمس در ادای کلمات آن هم با توجه به حجم بالای متن و وجود جملاتی که به صورت رگباری و متناوب و توأم با تغییر شخصیت گفته می شود ، پروسه خلق موقعیت را نه یکباره بلکه قدم به قدم طی می کند تا جایی که تماشاگر هم پاهایش از زمین جدا می¬شود و با اجرا همراه می گردد. با این وجود اثری از خستگی و نفس نفس زدن در بیانِ بازیگر دیده نمی شود . با توجه به چندصدایی بودن متن و قرار گرفتن تک¬بازیگر در کالبد شخصیت های مختلف ، اهمیت حرکات بدن ، تغییر لحن و ادای لهجه های مختلف ، بیشتر به چشم می آید تا بتواند آشفتگی روانی محمود را نمایش دهد و فضای بصری کار را ترسیم کند .
این که تا چه اندازه بازی یک بازیگر می تواند ضعف های یک متن را بپوشاند ، موضوع جالب و در عین حال پرنقطه نظری است . توجه به این رویکرد با نگاه موافق در بین بازیگران تئاتری بیشتر دیده می شود چراکه در صحنه تئاتر بازیگر تنها می تواند برپایه متن و به پشتوانۀ قابلیت های بازیگریش، نفس به نفس تماشاگر را با خود همراه کند و یا بین خود و بیننده ، فاصله ذهنی بیندازد و در انتقال حس ، موفق نباشد . اگرچه بخش اعظم موفقیت فعلی این نمایش ، مرهون بازی درجه یکِ تک بازیگرش است اما متن اقتباس شده نتوانسته مقصود نهایی و مفهوم عمیق و فلسفی نهفته در کتاب جمال زاده را به کمال بیان کند و بیشتر سرگرم بازی فرمی و زبانی شده و با تمرکز بیشتر روی پراکنده گویی های محمود ، به درون مایه ، کمتر پرداخته است ؛ اگرچه نمی توان توانایی قلم و هدایت "فاطمه محمودی " را در بازگویی افکار شخصیت اصلی و بیان دغدغه هایش در نظر نگرفت .
در بین هنرهای نمایشی ، تئاتر به صورت پررنگ تر بازیگرش را نه برپایه زیبایی ظاهری بلکه در سایه پرورش بدن ، بیان و حرکت به بلوغی می رساند که می تواند کیفیت یک متن را در اجرا بالا ببرد . امیر شمس به یقین با اجرای نمایش نقل مکان ، ثابت کرد توانایی فوق العاده ای در ورود به نقش های خاص و در عین حال عجیب و دشوار دارد . او با درگیر شدن در نقش و یکسان شدن با کاراکترهای مختلف ، تجربه ای عجیب را از سرگذراند تا جایی که حتی اگر ناتوانی در انتقال معنای نهفته در مجموعه اجرا دیده می شود، این ایراد به متن برمی گردد . توانایی اجرای شمس تا حدی است که یک لحظه ، مخاطب را رها نمی کند و اینجا نقطه ای است که ثابت می کند تئاتر بیشتر از چهره ظاهری زیبا، قدرت جسمانی بالا و تربیت بیان و پروش استعداد از طریق تمرین مداوم می خواهد تا بازیگر بتواند در اجراهای دشوارتر از پس ِپرش از یک داستان به دیگری بربیاید .
بازیگر محمود در نقل مکان ، سعی در نمایش درونی ترین افکار شخصیت و ارائه آن به فضای بیرون دارد . آنچه در بازی شمس دیده می شود پویایی حرکت است ؛ آن هم نه حرکاتی بیهوده . قدم به قدم تفکر شده و آنجا که شعر و آوازخواندن وارد محتوا می شود در جای درست خود و همراستا با کل اجرا حرکت می کند. روح پویای او آن چنان در اثر تنیده شده که به هیچ وجه نمی توان نقل مکان را برداشتی سطحی از کتاب جمال زاده دانست . ایده کار مبنی براینکه تمام شخصیت های داستان را فشرده کرده و در قالب حضور یک نفره یک بازیگر که در جای تک تک آنها نشسته و کل ماجرا پیرامون او رخ دهد ، خلاقیت بزرگی است. هرچند فضاسازی این چنینی که تمام توجه معطوف به یک فرد شود بازیگر را در موقعیتی قرار می دهد که اولین اشتباه ، آخرین حلقه اتصال توجه مخاطب به نمایش می شود اما شمس نشان داد توانایی تحمل ریسک های این چنینی در بازیگری را دارد و می تواند آن را با موفقیت ، مدیریت کند .
شاید با ریزه کاری در دستکاری نور می شد فضای صحنه نیز به کمک بازیگر بیاید تا در تداعی محیط مدنظر متن ، موفق تر شود ؛ همان طور که می شد که از لباس و گریم بهتری استفاده کرد . نکته جالب نمایش با طرح فعلی آن است که نحوه هدایت اجرا به گونه ای است که موضوع ، وابسته به زمان و مکان خاصی نیست . هرچند در نقاطی متن از بازیگر عقب مانده اما روایت در فضاسازی گویا و قابل فهم از مجموعه ای مختلط از داستان ها و از نظر تبحر در ورود به کالبد هر یک از شخصیت ها موفق عمل کرده است . بنابراین استفاده از سایر عناصر صحنه می توانست همراستا با کل اجرا قرار گیرد ؛ مثلا استفاده از موسیقی لااقل در پس زمینه به گسترش حس همذاتپنداری تماشاگر کمک می کند . مجموعه این عناصر می تواند در پیشبرد داستان و تعریف نقطه اکنون ماجرا با مختصات و حال و هوای ویژه خود کمک کند و زمینه عاطفی داستان پیش برود.
نکته قابل توجه ، میزان مهارتی است که امیر شمس در سال های بازی در تئاتر با سخت گیری در انتخاب و گزیده کارکردنش به دست آورده تا تاب حضور در چنین نمایشی را به¬دست بیاورد . او در مصاحبه اخیرش پیرامون این تئاتر عنوان کرده هر روز دوبار، پیش از اجرا و قبل از خواب، متن را گوش می دهد تا فراز و فرود متن را برای خود یادآور شود . چنین رویکردی با توجه به محصول این تلاش که اجرای فعلی است ، نشان از ممارست تلاش بازیگر در آفرینش بهترین نوع ممکن از بازی خود دارد ؛ شاید در چنین اجراهایی با این میزان کثرت جمله و حرکت ، پناه به حس اداره صحنه برمبنای بداهه پردازی بازیگر یکی از گزینه های پیش رو باشد اما نقل مکان توانست با باور به خط اصلی متن و تغییرات اعمال شده آن در کنار هدایت کارگردان می تواند تلقیقی موفق ایجاد کند و بهترین شکل ممکن از بازیِ از پیش تمرین شده را به مخاطب نشان دهد .
سپاس
بسی لذت بردیم از نقدتان..
با انتخاب مثالهایی کوتاه نقدتان را جامع می کردید،
کامل که هست...
مسئله نویسنده گنگ است، کوتاهترین جمله ای که
می توانم در مورد نویسنده بگویم.
۱۳ دی
ممنونم جناب موسوی کیانی
لطف همیشگی شما در مطالعه یادداشتهام باعث دلگرمی من هست .
۱۴ دی
خانم تاواتاو...
عرض شود نقدهایتان مفصل است و ساده
برای فهمیدنش نیاز نیست دانش نمایش
داشته باشد مخاطب..
چیزی که در تیوال به شدت به آن نیاز داریم..
سپاس از اینکه نقدهایتان را منتشر می کنید
در تیوال..
۱۴ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشت درباره تئاتر " قتل در موقعیت 35 درجه شمالی " به کارگردانی امین میری
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.10.04 - نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

دو جنازه که در فاصله صد سال کشته شده اند ، درحالیکه به یک شیوه به قتل رسیده اند ،در یک خانۀ قدیمی پیدا می شوند ؛ گویی کسی خواسته با پیروی از شیوه قتلی که به فاصله یک قرن اتفاق افتاده ، یک جنایت سریالی را ادامه دهد . این ، آغاز ماجرای نمایش "قتل در موقعیت 35 درجه شمالی" است ؛ نمایشی که در کنار روایت خود ، روی یکی از جنجالی ترین پرونده های قاتلان سریالی ایران یعنی سعید حنایی ، مردی که زنان روسپی را به قتل می رسانده ، دست گذاشته است.
قتل های زنجیره ای هم به خاطر پرداخت کمتر در تئاتر و هم به دلیل هیجان ذاتی در ماهیت آن و وجود ابهام ماجرا ، همیشه موضوعی جذاب برای ... دیدن ادامه » مخاطبان بوده است . انگیزه های قتل و گذشتۀ قاتل ، معمایی خاص برای جلب توجه تماشاگران محسوب می شود ؛ به ویژه درباره قاتلان معروف تری هم چون سعید حنایی که مورد منحصربه فردتری از مجرمان به شمار می رود که حتی پس از دستگیری و گذراندن مراحل بازجویی و تمامِ برخوردهایی که با یک جنایتکار می شود ، باز هم با افتخار از جرم خود و وقوعِ آن صحبت می کرد و فاقد هرگونه حس پشیمانیِ پس از ارتکاب جرم بود . از طرفی ورود به ژانر جنایی و پلیسی ، پتانسیلِ پرداخت و جذب مخاطب را دارد ؛ چرا که تماشاگر ، تعلیق این گونه نمایش ها را تاب می آورد تا در جریان کشف قرار گیرد و از اصل ماجرا سر در بیاورد . این کنجکاوی در سریال های جنایی ِجهان که برپایۀ اصول درست ، ساخته شده باشند نیز دیده می شود و شاهد آن ، سیل عظیم طرفداران و مقبولیت فراوانی است که نصیبِ خوش ساخت های این ژانر می شود.
خلاقیت "امین میری" ، کارگردان نمایش ، در وارد کردن جزییات مستند " وعنکبوت آمد " (که درباره سعید حنائی ساخته شده ) به مرکز داستان ، با بهره گیری از تصاویر ، نقاشی و طراحی در زمینۀ کار در راستای ایجاد فضای رعب آمیز و وهم آلود از جمله موارد جذاب این نمایش است . گویی مستند و داستانی پرکشش در آمیخته شده اند و تمایز هر کدام به آسانی امکان پذیر نمی باشد . داستان این نمایش سعی داشته با نگاهی جامعه شناسانه و روان شناسانه ، فرایند تبدیل شدن یک انسان به مقام یک آدم کش حرفه ای را بررسی کند . شاید این تحلیل ، مرهمی قوی بر درد قربانیان و خانواده هایی که تقاص وحشی گری یک قاتل را داده اند نباشد اما یقینا نگاه همه جانبه به جزییات پرورش یک جنایتکار ، عاملی بازدارنده و کنترل کننده بر تکرار این گونه فجایع است .
کارکرد بازخوانی پرونده های جنایی ، یک قدم جلوتر از کتمان حقیقتِ وجود چنین بزهی می باشد . نه آنکه رسالت ، فقط روخوانی یک جنایت هولناک و تشریح جزییات قتل ها باشد اما جواب بسیاری از سوالات درباره چرایی وقوع جنایت ، وجود نگاهی جامع به این پرونده هاست . خواسته یا ناخواسته ما در جهانی نفس می کشیم که مملو از آدمهایی است که دستشان به خون بیگناهان آمیخته شده ؛ برخی از طریق جنگ و بعضی هم از راه ارتکاب قتل های سریالی . نمایش حاضر با ارتباط دادن جریان یک قتل سریالی به پروندۀ قتلی دیگر ، ورق جدیدی از تحلیلی را رو می کند که تمرکز اصلی را روی عوامل پرورش دهنده یک قاتل قرار داده است . هم راستا و یا فجیع تر از خشونت نهفته در کشتارهای حنایی، حمایت و باوری است که اطرافیان و خانواده اش به اقدام او داشته اند ؛ و نهایت هدف جرم شناسی هم همین است که بتوان یک جنایت را از تمام زوایا حتی از منظر قاتل و اطرافیانش دید و باور نهفته در آن نگاه را بررسی کرد ؛ خصوصا در قتل های زنجیره ای که معمولا بحران روحی قاتل ،عامل اصلی بزه می باشد . کدام قضاوتی است که در چنین داوری دشواری ، حق مقتول یعنی زخم خورده ای بیگناه را که طعمه یک زندگی پر از نفرت و کج tهمی شده را در نظر نگیرد؟! اما آیا در پس قتلهای زنجیره ای فقط یک قاتل نشسته است ؟! یک تحقیر یا یک سلسله نادرست تربیت به جای محبت و عشق ، عقده ای در قلب کودک و نوجوان می نهد و او را با قلبی مالامال از کینه و ذهنی پر از خرافه و تعصب پوچ ، تحویل اجتماع می دهد و او نیز به راحتی از مرز قبح کشتن عبور می کند و با کشتن روح و جسم ، تعدادی جنازه روی دست جامعه می گذارد . درنظر گرفتن چنین فرایندی تنها یک قاتل برای چنین پدیده ای نمی آفریند . اگر از منظری بالاتر و دقیق تر به چگونگی پیدایش این پدیده نگاه کرد ، ردپای بسیاری از مفاهیم در ارتکاب این جنایات هولناک دیده می شود و این همان نقطه ای است که امین میری و گروهش سعی در ارائه آن داشته اند .دغدغه اجتماعی متن در کنار بیان موضوعاتی هم چون خرافه پرستی و فساد اخلاقی در جامعه از جمله نکاتی است که در لابه لای جریان اصلی داستان به آن ها اشاره می شود و با استفاده مناسب از طراحی صحنه و کارکرد خاص نور در صحنه هایی که میزان دلهره بیشتری می طلبد ، در انتقال این حس ، موفق عمل می کند .
البته میزان درگیری تماشاگر برای پیداکردن قاتل و فهم کل ماجرا در دو سوم ابتدایی نمایش تا حدی زیاد است که مخاطب خود را مسئول یافتن حقیقت ماجرا می کند اما در یک سوم نهایی این فرصت کشف ، رنگ می بازد و گره گشایی یکباره رخ می دهد .شتاب زدگی حل معما نه تنها به از بین رفتن نظم در ریتم کار منجر می شود بلکه بی تابی مخاطب در دانستن جواب مساله را به ناگهان فروکش می کند و این تغییر یکباره ، متناسب با سرعت کلی کار نیست . چرا که بذرها آهسته کاشته نمی شوند تا شتاب زده برداشت شوند . حل مساله به صورتِ قدم به قدم می تواند تعلیق ایجاد کند و تعجیل در گشودن گره های نمایش زمان تفکر اولیه درباره چرایی ماجرا و یافتن عامل ، نه تنها سودی ندارد بلکه نمایش را به دام کلیشه می اندازد ؛ درحالی که موضوع این نمایش به ویژه با فضای دلهره آورش ، پتانسیل فراوانی برای جدایی طلبی از مرزهای کلیشه دارد .
یکی از برجسته ترین نقاط این نمایش ، مجموعه ای از بازیگرانی است که چهره های معروفی نیستند اما به نوعی عجیب ، بهترین بازی خود را به نمایش می گذارند به طوری که اگر ضعفی هم دیده شود بیشتر به متن نمایش بر می گردد . برای مثال ، بازی " هدیه آزاده " با حضور کوتاهش تاثیر عمیقی در پیشبرد داستان دارد و با همین حضور کوتاه توانسته یک شخصیت قابل باور بسازد . "امیر جنانی" صلابتی در بازی خود دارد که فرسخ ها او را از تیپ بودن دور می کند و باعث می شود دست در دست شخصیت حرکت کند . از سایر بازیگران در مجموع بازی های درخشان و مسلط دیده می شود و این قطعا نشان از تمرین طولانی مدت گروه در جهت هماهنگی دارد. هدایت امین میری در این میان نیز قطعا تاثیرگذار بوده است .
روایتی که میری و همکارانش در این نمایش بیان می کنند ، نگاهی همه جانبه است که جنبه های مختلفی از یک جنایت را در نظر می گیرد و با ایجاد ارتباط بین شخصیت ها با پرونده سعید حنایی سعی در یافتن نقطه مشترکی بین تمام این جنایت هاست و آن این است که ثمره بی مهری ، میوه ای خوش آب و رنگ نیست . وقتی قوت قالب ، نفرت باشد نمی توان انتظار ثمره ای هم چون تفکر و عشق را داشت . هر زمان که عضوی از جامعه، درون کسی را با نفرت به قتل می رساند ، صحنه قتلی مهیا کرده که شریک قتل های بعدی آن انسان هم می شود . با این نگاه انسان بودن و با انسانیت زندگی کردن ، مسئولیت بزرگی روی دوش بشر می گذارد که دیگر نمی تواند از کنار هر واژه یا رفتار خود به راحتی بگذرد .
مرسی از معرفی مستند
۰۵ دی
ممنون خانم تاواتاو از نقد کامل و جامعتون. کاملا موافقم مخصوصا اونجایی که از سلسله تربیت بد گفتید چون تو همون مستند، پسر سعید حنایی هم با صراحتی عجیب گفت که وقتی بزرگ بشه قصد داره راه پدرشو ادامه بده.
۰۵ دی
سرکار خانم زهره مقدم
و جناب آقای پویا فلاح
ممنون از توجهتون
۱۶ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره تئاتر سکوت سفید به کارگردانی کورش سلیمانی - چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.09.20
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
"جان براون" مردی در آستانۀ میانسالی ، درحالیکه هیچ بیماری ای ندارد ، به بیمارستان "بیچ وود" مراجعه می کند و درخواست دارد او را بستری کنند ؛ این آغاز ماجرای تئاتر "سکوت سفید" است که با کنجکاوی پرسنل بیمارستان درباره علت رفتار مرد ، ادامه پیدا می کند .
در روزگاری که شعار تکراریِ "تمام قصه های جهان، گفته شده" هم چون یک سد در مسیر خلاقیت نویسنده قرار گرفته و او را از وارد شدن به موضوعات ساده تر زندگی ، دور کرده است ، متن سکوت سفید ، دست روی یک موضوع اساسی و عمیق گذاشته و با نوع بیان متفاوتش، ثابت کرده اگرچه خط کلی بسیاری از داستان های جهان نوشته شده اما این نوعِ روایت و نگاه نویسنده است که می تواند ... دیدن ادامه » نسخه تازه تری از یک داستان با درون مایۀ تکراری را به وجود بیاورد . "تام استوپارد" نویسندۀ این نمایش ، به بیان قصه ای معماگونه و پیچیده نپرداخته بلکه ماجرای ساده ای از مردی را روایت کرده که تنها به دنبال آرامش، سکوت و کمی رهایی است و می خواهد دنیای امروز ، دست از سرش بردارد تا در انزوای خودخواسته اش به آرامش برسد ؛ انزوایی که با دخالت پرسنل بیمارستان نمی تواند به راحتی ادامه داشته باشد . سبک تام استوپارد، واقع گرایی همراه با شوخی درکنار نقد زندگی روزانه است ؛ به طوری که این بخش غیرجدی، بتواند دردناکیِ موقعیت مذکور را تعدیل کند . تمرکز همیشگی استوپارد بر آرمان شهر، در کنار طعنۀ او به جامعۀ مدنیِ امروز که سعی دارد همه چیز را در قالبی خاص بگذارد و خروج از آن را برنمی تابد، با مفهومی فلسفی، تضاد جهان را مطرح می کند و از مخاطب می خواهد به تفکر و خودآگاهی برسد. محتوای نمایش ، سرگشتگی ِانسان معاصر در یافتنِ آرامش است ؛ آرامشی که جهان امروز با چنگال های خودخواهانه اش از انسان دریغ داشته و فرصتی ایجاد نمی نماید تا بشر ، لذت واقعی را مزه مزه کند . سخن از پیشرفتی ای است که تعادل را از انسان زایل کرده؛ مدرنیته دست هایش را بازکرد و بشر هم چون کودکان تشنه محبت ، به گرمیِ این آغوش ، اعتماد کرد و پا به سرزمینی ناشناخته گذاشت؛ به امید دست نوازشی ، از تمام آنچه وسیله آرامش بود دور شد و خود را تبدیل به عروسک کوکیِ جهان مترقیِ امروزکرد. البته نمی توان تقصیر این آشفتگی را به گردن تنها یک پدیده انداخت ؛ چرا که نحوه استغاده از این پیشرفت و غرق شدن در آن ، نقطه ای است که اشتباه بشریت اتفاق افتاده و باعث شده اکثریتی در جهان ، هرکس به ادبیات ویژه ای ، در محدودۀ جغرافیای زندگی خود، گرفتار نوعی تنهایی شود که حتی نمی تواند دیگران را مطلع از وجود آن کند ؛ از طرف دیگر ، رسانه ها و بایدهای جامعه ،فرد را به مسیری می اندازند که از بار روی دوش او چیزی کم نمی شود ؛ شاید برخورد براون در اینجا نوعی طغیان و واکنش در برابر گذشتۀ عجیب و سختیِ لحظه های فعلیش است .
انتخاب چنین متن عمیقی توسط "کورش سلیمانی" در مقام کارگردان ، نشان از دغدغه مندی او نسبت به بحران انسان معاصر است . سلیمانی مثل همیشه ،دست روی یک موضوع داغ و پرهیاهو نگذاشته بلکه عنوانی از سرگشتگی انسان مدرن را در بستری از سکوت و آرامش انتخاب کرده است . او در کنار این مفهوم با وفاداری به متن سعی کرده گروهش بدون ورود به محدودۀ لودگی یا نزدیکی به مرز شوخی های تصنعی و نخ نما ، رگه هایی از طنز را در کار ایجاد کنند.
"سامان دارابی" ، بازیگر توانایی که توانسته مختصات نقش براون را بسازد ، در پاره ای مواقع از طریق حرکات و نوع ادای جملاتش ، بیشتر از شخصیت به یک تیپ نزدیک شده است .هرچند سادگی و صداقت براون ، توانسته جنبه هایی خنده دار به داستان بیفزاید تا در فضای کلی اجرا ، تلطیف لازم برای بیان مفهوم کلی نمایش به وجود بیاید .
آناهیتا اقبال نژاد با افزودن رگه هایی هم چون میمیک و فراز و فرود دادن به صدا ، بازی به مراتب بهتری نسبت به گذشته ارائه کرده ؛ او در نقش سرپرستار حتی در زمان شروع هر صحنه با نوعی اقتدار وارد می شود . دامنه صدای فوق العاده و کنترل روی جملات ، همگی به نقش ، روح داده و این مهارتی است که تئاتر به بازیگر پیگیر و مستعدش می بخشد؛ صدا را شکل می دهد ، به هرگام بازیگر توجه می کند تا باورپذیری مخاطب را ذره ذره جلب کند و نفس به نفس با او همراه شود . هرچند در این نمایش ، این میزان تسلط اقبال نژاد به نقش ، باعث شده ضعف بازی برخی بازیگران اجرا بیشتر به چشم بیاید . مثلا پزشک کشیک می توانست توانمندی بیشتری از خود در نمایش نشان دهد ولی بیشتر ، شمایلی از یک تیپ تکراری از پزشکانی که شب هنگام کشیک هستتد و خواب آلود بیدار می شوند ، ارائه کرده است؛ در حالی که می شد با تفصیل ویژگیهای منحصر به فردِ ظاهری ، اخلاقی و روانی، ترسیم بهتری از دکتر مذکور داشته باشد .فاصله گرفتن از شخصیت پردازی ، ثمره ای جز افتادن به دام سطحی نگری و از دست دادن مخاطب ندارد؛ چرا که مخاطب به دنبال کاوش و کشف بخش تمایزکننده یک نقش است تا بتواند درگیر آن شود و داستان را درک کند.
دکور نمایش در راستای مفهوم ارائه شده اش قرار دارد و فضای آرام بیمارستان را نشان می دهد . هرچند شاید می شد جنبه های بیشتری را به طراحی صحنه و هماهنگ با کل اجرا به وجود آورد ؛ چرا که کلیت کار به دلیل ماهیت داستان، ریتم کندی دارد و اگر با افزودن عناصر دیگر این ریتم کند را تعدیل کرد ، می توان نسبت به ترغیب تماشاگر برای پیگیری نمایش امیدوارتر بود و بیمارستان را مکانی منحصربه فرد که محل وقوع اتفاق خاص داستان یعنی حضور براون است ، در نظر گرفت . هم چنین طراحی لباس بازیگران متناسب با فضای بیمارستان صورت گرفته و در دوخت و تهیه آن، ظرافت زیادی مشاهده می شود.این ظرافت ، در انتخاب موسیقی های پخش شده نیز وجود دارد.
بیمارستانی که براون به آن پناه برده ، نماد جامعه ای است که هیچ گاه دست از سر فرد برنمی دارد . براون می توانست دروغ بگوید و با بهانه ای دیگر مثلا تمارض ،خود را بستری کند و بیمارستان می توانست در قبال پذیرش پیشنهاد او مبنی بر پرداخت پول در ازای اقامت، دندان به جگر بگذارد . اما بیمارستان همان اجتماعی است که می خواهد همه چیز را به کنترل بگیرد و آدم های بیمارستان همان هایی هستند که در جامعه نمی گذارند فرد با مجموعه منحصربه فرد زندگی خود کنار بیاید و راه حل شخصی خود را اجرا کند .تلاش کارکنان بیمارستان در افشای راز براون حتی به قیمت آنکه یکی از پرستاران را طعمه کنند تا براون به حرف بیاید، نماد جهانی است که برای قرار گرفتن در مسیر خود حتی آدم ها را قربانی میکند. توضیح مگی ، پرستاری که سعی کرده براون را با فریب و تظاهر به عشق ، به حرف بیاورد ، وقتی می گوید که اقدامش در برملایی راز براون ، تصمیم درستی بوده ، مختصات جهان فرصت طلبی را به یاد می آورد که فرد ، دروغ می گوید و به ناراستی اش افتخار می کند ؛ و این گونه اعتماد براون به در بسته می خورد و تنهاتر از روزی می شود که پا به ویچ وود گذاشته بود. با این وجود ، براون نمادی از خستگی بشر است وقتی در محاصره جهان مدرن امروز قرار می گیرد اما سعی می کند هم چنان امید خود را از دست ندهد ، در مسیر اخلاق و بدون آسیب به دیگران یا توسل به بی اخلاقی و دروغ ، مسیر تازه تری را برای رسیدن به رهایی پیدا کند و درونِ متلاطم خود را آرام کند . چنین نگاهی امیدوارانه در میانۀ بحرانی ترین احوال فرد ، خبر امیدوارکننده ای از نجات حتی یک انسان است.
سلام و سپاس از مطلبی که نوشته بودید...
لطفن پیرامون اضافه کردن جنبه های بیشتر در طراحی صحنه و هماهنگی با سایر اجزا کمی روشن تر توضیح دهید ،چون من دقیقن متوجه منظور شما نشدم....
۲۰ آذر
خانم مریم تاواتاو عزیز؛ نقد شما را در روزنامه ی سازندگی امروز خواندم. ممنونم از نفد مفصل شما ... در زمینه های متفاوت نظرات شما را خواندم.و گرچه در برخی موارد نظرتان جای بحث و تبادل نظر بیشتر دارد اما خواندنی و با دقت بود ... بازهم ممنون از همراهی و توجه شما ... دیدن ادامه » ...

سینا جان ممنونم که در گفتگو و همکلامی با عزیزان تماشاگر حضور جدی داری ...
۲۰ آذر
جناب آقای سلیمانی و جناب آقای ییلاق بیگی ؛ سلام عرض می کنم.
سپاسگزارم از توجهتون به این یادداشت .
۲۲ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پدر و مادر یک سرباز برای مهیا کردن پیک نیکی در روز یکشنبه عازم جبهه می شوند و برای پسرشان فرصتی را برای کنار هم بودن در نظر می گیرند . سرباز (با بازی متفاوت شهروز دل افکار) که کودکانه و ساده لوحانه رفتار می کند نوعی فضای خنده دار تر به نمایش اضافه می کند .
نمایش با متن قوی اش ، جنگ را به چالش می کشد ؛ همانطور که شروع کنندگان جنگ و سردمداران ، سربازان را مهره هایی شبیه عروسک کوکی می پندارند که به اختیار آنها باید بروند و بکشند . مجموعه بازیگران نمایش به خوبی از پس اجرا و انتقال مفهوم برآمده اند . زری اماد به عنوان تنها بازیگر زن نمایش به خوبی با حرکت و بیان از پس ارائه مختصات نقش مادر بر آمد . توجه به تنظیم نور از ویژگیهای برجسته این نمایش است
مفهوم عمیق نهفته در نمایش ، موضوعی است که به آسانی پس از تماشا فراموش نمی شود ؛ اینکه سرباز نهایتا رو به کسی شلیک ... دیدن ادامه » می کند که اگر در جایی دیگر و موقعیتی متفاوت تر اورا می دید چه بسا دست رفاقت به سویش دراز می کرد و سخن از صلح به میان می آورد .
شماها کی با هم دشمن شدین ؟ ...

یادداشت درباره کتاب هاسمیک- نوشته مرجان صادقی نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
جاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.09.04
هاسمیک ؛ روایتی از پریشانی انسان مدرن
هاسمیک ، مجموعه ای متشکل از هفت داستان است که مرجان صادقی آن را نوشته و با زبانی جدیدتر، روایت هایش را بیان کرده است . داستانهای هاسمیک ، انسان پریشان معاصر را نشان می دهد که در قالب سن و شخصیت های مختلف ، ماجراهای متفاوتی برایش اتفاق می افتد . این پریشان حالی ، دایرۀ وسیعی از مسائل را در برمی گیرد که انسان مدرن، با آن مواجه می شود و به دنبال راه حل ، درمان های متعددی را امتحان می کند. پریشانی ای که در شخصیت های قصه های هاسمیک رسوخ کرده ، آمده تا از زاویۀ تازه تری آدم ها و جزئیاتشان را بازگو کند و داستان را شکل دهد .شاید پریشانی ، بهایی است که انسان به واسطۀ ... دیدن ادامه » مدرن شدن ، پرداخته ؛ آن هم در زمانی که پیشرفت های بشری و تجهیزات مدرن آمدند تا طبق قرار اولیه، آرامشی را به زندگی وارد کنند تا آدم ها راحت تر بتوانند از کنار هم بودن و دردامن طبیعت ، لذت ببرند اما حالا همان که قرار بود آرام جان شود و لذتِ بودن با هم نوع را بیشتر کند، چشمها را روی طبیعت بسته، درد تنهایی را بیشتر از قبل ، به سایر زجرهای بشر افزوده و فرصت سخن گفتن را غصب کرده است و حالا همین انسان در رودربایستی با مسیری که گذرانده تا به این نقطه از پیشرفت بشریت برسد ،نمی خواهد اعتراف کند که انسانیت به واسطه تمام خشونت هایی که یکنواختی مدرنیته وارد زندگی بشر کرده و ذوق داشتنِ معنا را از انسان گرفته ، حالا تنهاتر از روزهای نداشتنِ همین تجهیزات شده است . این تفکر بسیاری از انسانها با نژاد و زبان گوناگون در کره زمین است که به درستیِ راه و شیوه زندگیشان شک کرده اند و می خواهند مسیر را دوباره بررسی کنند تا ببینند کدام شاهراه را اشتباه آمدند که درگیر ماجرایی پر از کشمکش شده اند. همین مرور است که بخشی از داستانهای هاسمیک را می¬سازد؛ نویسنده به گذشته نگاه می کند و پیشینه شخصیت را در نظر می گیرد و سعی دارد از این کاوش به کنکاش عللی بپردازد که شخصیت را با قد و قامت فعلی روبروی خواننده قرار داده است و از دل این کنکاش ، نظرگاه تازه ای برای شناخت بهتر فضا در اختیار خواننده قرار می دهد . خواننده ،بیقراری شخصیت را احساس میکند و او را در این رنج، تنها نمی بیند .
عنصرهمراه کردن مخاطب تا حد مزه مزه کردن حس هایی که شخصیت با آن ها مواجه است ، در برخی داستان های هاسمیک با خطی پررنگ دیده میشود .این ردپای واضح ، با آوردن مسایل عاطفی تر ، ماجرا را به سمت یک درون مایۀ حسی ،هدایت کرده است و وقتی نویسنده توانسته باشد این انتقال حس را انجام دهد یعنی داستان در مسیر درست خودش قرار گرفته است.
بازگویی همزمان چند قصه در بستر اصلی یک داستان ,فنی است که انتخاب آن ، جسارت بالای نویسنده را در ورود به نوع سخت تر روایت، بیان می کند و هاسمیک از این جهت ، واهمه ای در ورود به فرم دشوارتر روایت در کنار استفاده از واژه های مختص به فضاپردازی این نوع داستان را نداشته است . مرجان صادقی ، قصه¬های فرعی اش را به شیوه ای جذاب بازگو می کند ؛گاه این داستان های فرعی به کوتاهی ِچند جمله و در موقیعت های متنوعی از داستان اصلی، شکل می گیرد و به سامان می رسد اما جای دادن این مفاهیم کنار هم در حالی که در مناسب ترین جای خود قرارگرفته اند ، نوع جذاب تری از داستان گویی است که هوشمندی در جاگذاری همین حوادث فرعی، باعث می شود که ظرایف داستان به بهترین شکل دربیایند و کل پیرنگ ، رو به جلو حرکت کند. هم چنان که این داستان های جزئی در مسیر داستان اصلی قرار گرفته اند و در راستای خدمت رسانی به پیرنگ ، جلو می روند ، توالی این قصه ها تصویر واضح تری از فضایی که در آن داستان اتفاق افتاده است ، نشان می دهد . ویژگی استفاده از این حوادث فرعی به ویژه در داستان کوتاه که نویسنده فرصت حاشیه پردازی ، توصیفات مفصل و ارائه شمایلی جامع از شخصیت اصلی را ندارد ، به درک فضا توسط مخاطب کمک شایانی می کند .
برخی داستان های هاسمیک، تجربه جدیدی از منظر یک دیدگاه تازه است . نگاه داستان ها به زن که اکثر داستان های این مجموعه را فراگرفته در کنارِ سعی نویسنده از روایت درباره دغدغه های جامعه و بازی با مفاهیمی چون وابستگی و شک در همراهی با نگاه انتقادانه که در سرتاسر داستان وجود دارند ، همگی تلاشی است تا مخاطب با محیط آشناتر شود . کاربرد عناصری چون تخیل در بخشی از روایت نیز تنوع خاصی را به داستان افزوده است .
البته هاسمیک در برخی داستانها به واسطه پیچیدگی توصیفات از عنصر همراهی مخاطب باز می ماند .توصیف محیط ، اشیا و افراد تا جایی که به کمک پیشروی داستان بیاید و داستان را رو به جلو حرکت دهد مناسب است اما تا اندازه ای که خط اصلی داستان و مسیر روایت لابلای توصیفات گم نشود ، قابل توجه است . این گم شدن ، مخاطب کم حوصله تر را از دست خواهد داد و شانس ماندگاری داستان در بلندمدت در ذهن مخاطب پرحوصله تر را پایین می آورد . گاه همین سادگی است که می تواند ظرافت پیچیده ای به داستان بیفزاید؛ سادگی ای که نویسنده بتواند طی آن از نظرگاه جدید ، تاکیدی بر وجود چنین روایتی در روزمره مخاطب داشته باشد و نشان دهد که داستان نشات گرفته از روزمره است ؛ از هوایی که نفس می کشد؛ مسیری که راه می رود ؛به این معنا که تمام اتفاق ها از جهانی ناشناخته نیامده بلکه بازگویی از مناظری است که اگر مخاطب به اطراف آن نگاه کند ریشه و مابه ازای آن را می بیند .
افزودن ابهام تا جایی که منجر به ریزش مخاطب نگردد مفید است اما وقتی چاشنی ابهام کل داستان را فرابگیرد ، فرصت کشف و شهود از مخاطب گرفته می شود و فقط گره هایی باز نشده در ذهن او باقی می ماند که تعدد این گره ها منجر به خستگی مخاطب می شود .پویایی داستان در گروی حوادث مستقل تری است که در کنار هم ارتباط معناداری پیدا کرد و بتواند دیوار علت و معلولی داستان رابسازد و خواننده بتواند کشمکشی را که شخصیت با آن دست و پنجه می کند، چالشی روبروی خود ببیند تا حس همذات پردازی خواننده را برانگیزاند . برخی داستانهای هاسمیک با افزودن ابهام از جذابیت خود کاسته اند .در حالی که بعضی توانسته اند ، پرداخت بهتری از این ابهام و استفادۀ کافی از آن را داشته باشند .
در جهان امروز، مدرنیته با کاربرد نادرستش، حوصله را از انسان گرفته ؛ اما ادبیات هنوز سفارشی است به صبر و نگاه و دنبال زیبایی گشتن .دادن شانس به نویسندگان تازه واردتر برای خواندن آثارشان انتخابی است که خواننده در سایۀ عظمت روحش برای گوش سپردن به قصۀ نسل های مختلف ، می تواند داشته باشد . گاه مجموعه داستان بودن یک کتاب این شانس را به مخاطب می دهد تا براساس سلیقه خود حداقل با چند داستان آن ارتباط برقرار کند و هاسمیک از این جهت ، برگ برنده ای را برای همراهی مخاطب با خود دارد و البته توجه و حمایت از نویسندگان جوان تر به قصد پیشرفت قلم ، کاشتن بذری است که ثمرۀ آن رشد درختی است که میوه هایش می تواند آیندۀ ادبیات را پربارتر کند .
امیرمسعود فدائی و مجید سلیمی این را خواندند
قنبرعلی رودگر و بامداد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش لانچر ۵ i

یادداشت درباره تئاتر لانچر5 - به کارگردانی پویا سعیدی و مسعود صرامی
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو - چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.08.25
لانچر5 ؛ آخر دنیا
در یک پادگان نظامی در دهه پنجاه شمسی ، طی یک ماه ، سه سرباز با اسلحه کشته می شوند و این آغاز ماجرای لانچر5 است که طی آن سروان شایگان ، افسر دایره بازرسی به دنبال یافتن حقیقت ، مامور بررسی این پرونده می شود و از سربازان و پرسنل درباره این اتفاق ، پرس و جو می کند.
نمی توان در یک نگاه کلی ، ورود سلبریتی ها به صحنۀ تئاتر را اشتباه دانست ؛ شاید منصفانه تر باشد که با تحلیل خروجیِ این گونه تئاترها در هر نمایش مجزا ، قدرتمندیِ آن را در نظر گرفت که حتی در این صورت هم فراوان اند اجراهایی که تنها با تکیه بر حضور یک یا چند بازیگر معروف و به امید جذب مخاطب از جهت وجود نام یک فرد مشهور در ... دیدن ادامه » پوستر نمایش، به روی صحنه می روند . اما وقتی در کنار چنین تئاترهای لاکچری که با کشاندن معروف ترها، بیشتر از تئاتر ، نام می فروشند و بیشتر از هنرمند ، چهره به رخ می کشند ، گروهی هم چون لانچر5 با بازیگرانی ناآشناتر ، اجرایی فوق العاده را روی صحنه می روند ، می توان به آیندۀ تیاتر حرفه ای ، امیدوارتر شد .
لانچر5 ، اجرایی است که چهره و پیشینه بازیگر در نمایش های قبلی ، اساس قضاوت برای اجرای فعلی نمی شود . از صحنه نخستین تا نقطه پایانی ، قدرت و تاثیر بازیگر به پشتوانۀ متن محکم و تمرکز کارگردانانش (پویا سعیدی و مسعود صرامی) در هدایت گروه ، تمام دارایی این اجرای موفق است و شاید لذت واقعی از تئاتر ، همین جا اتفاق می افتد که بتوان ارزش هنر را براساس چگونگیِ ارائه آن و نه تحت عناوینِ اجراکنندگانش در نظر گرفت ؛ چنین تئاتری است که القاب را پشت در باقی می گذارد و همه چیز بر پایه تسلط به کار تیمی، رو به جلو حرکت می کند؛ چراکه تکیه گاه این اجرا ، به رخ کشیدن آوازۀ نام بازیگرانش و رنگ و لعاب دادن اغراق آمیز به یک متن با پرداختِ ساده نیست بلکه به پشتوانۀ تمرین و تمرکز ، به قصد اثرگذاری بیشتر، از تمام عناصر صحنه استفاده می کند تا در عمل ، به مفاهیمی هم چون احترام به درک ، زمان و هزینۀ پرداختیِ مخاطب و توجه به نیاز او معنا ببخشد .
اینکه واقعا در لانچر5 چه اتفاقی افتاده که یک سرباز خودکشی می کند و دو نفر دیگرشان به قتل می رسند ، موضوعی است که از زوایای مختلف می توان به آن نگاه کرد ؛ تکرار یک پدیده ، بار معنایی آن را می کاهد اما مگر جان انسان پدیده ای است مشابه بقیه اتفاقات جهان که با بیانِ چندباره ، اهمیتش رنگ ببازد ؟! تا زمانی که جانی از انسانی گرفته می شود و کشتن جسم یا روح ، راه حل می شود و طرح و برنامه به خود می گیرد ، هنوز باید به کمرنگ شدن انسانیت خیره نگریست تا بفهمیم انسان کجای مسیر را اشتباه آمده که خون ریختن و خون به دل دیگران کردن ، پاسخی به نیازها و زیاده خواهی اش شده است. مگر همین تفکرِ بی اهمیت پنداشتنِ جان انسان نیست که در جهان ، جنگ ها به پا کرده ، خون ها ریخته و قلب ها شکسته ؟! به ستایش جان انسان و امنیتی که سزوار داشتنش است و از او دریغ می شود، نمی توان موضوعی این چنین را نخ نما فرض کرد ؛ ویژه تر آن که نوع پرداخت لانچر5 به ماجرای معمایی اش با افزودن بار دراماتیک، توانسته کشش زیادی را ایجاد کند که مخاطب را با خود همراه سازد.
امیر نوروزی ، در نقش سروان شایگان ، یکی از بهترین بازی های گروه را ارائه می دهد . او به گونه ای آرام ،ویژگی هایی را به شخصیت می افزاید تا بتواند به باور تماشاگر نفوذ کند . مهارت او در حرف کشیدن از آن هایی که نمی خواهند درباره ماجراهای پیش آمده در لانچر5 چیزی بگویند، در کنار نوع ارائه تکیه کلام ها و بیان مسائل محیطی که آزارش می دهند ، با ریتمی هماهنگ در طول اجرا تکرار می شوند و همین ها از او یک شخصیت می سازد و نه یک تیپ تکراریِ قبلا دیده شده در سایر اجراها و این از سخت ترین کارهای یک بازیگر تئاتر در صحنه است تا یک بازیِ تقلیدنشده در جهت ماندگاری نقش از خود به جا بگذارد . او دورنمایی نسبت به نقش دارد ؛تا آن حد که گویی می داند کلمۀ پایانی هر جمله اش چگونه باید ادا شود ؛ می داند هر جمله اش حامل حس یا در جهتِ افزودن آگاهیِ تماشاگر از حال و هوای شایگان است . او نفس به نفس با مخاطب می آید و او را همراه خود می کند و عجیب نیست که جوایز متعدد جشنواره های تیاتر را از آنِ خود کرده است. حتی بعد از پایان اجرا ،جدای از آنکه بار اصلی روایت داستان به عهدۀ اوست ، ذهن بیننده به راحتی نمی تواند تصویر واضحی را که نوروزی از نقش ساخته فراموش کند و این برگ برنده ای است که به آسانی نصیب یک بازیگر نمی شود و نتیجۀ تلاش و ممارست در تمرین برای شناخت شَمای کامل نقش است.
سایر سربازانی که به اتاق بازرسی فراخوانده می شوند ، هرکدام ویژگیهای مختص به خودشان را دارند که با تعریف بخشی از داستان سعی درارائه تصویری با مختصات مشخص از پادگان دارند. شخصیت فرعی سرباز مامور در دفترِ شایگان(صادقی) درتلطیف فضای تلخِ ماجرای پیش آمده عمل کند . این تلطیف نه صرفا با خلق لبخند بلکه با شخصیت پردازی درست و توجه به جزییات صورت گرفته است . میزان آگاهی رساندن به مخاطب از هر سرباز تا اندازه ای است که در مسیر جریان اصلی گره افکنی اولیه و بیان داستان باشد. این گونه شخصیت ها تا جایی که به قصه مربوط اند، کامل روایت می شوند . به نکات برجسته شان اشاره می شود و بیان ظرایفشان متصل به نحوه بازی شان در مسیر شخصیت سازی است .
طراحی صحنه ساده و تداعی گر نمادی از دایرۀ بازرسی پادگان است ؛ جایی که قرار است تمام وقایع در آن اتفاق بیفتد و به¬نتیجه برسد . پنکه سقفی و سایه آن در حال حرکت ،تعدد پرونده های بایگانی شده در قفسه های اتاق ،استفاده از مهتابی و تغییر شدت نور در لحظات حساس تر ازجمله اعتراف گیری درجهت افزایش حس ترس ،کارکرد بیشتری داشته است . هرچند می شد با توجه به غنی بودن متن، از نور و طراحی صحنه و افکت های صوتی ، استفاده بیشتری در جریان نمایش شود تا در فضاپردازی به کمک تماشاگر بیاید.
شاید در شکل فعلی ماجرا ،کلیت کار می توانست زمان کوتاهتری اجرا شود. هرچند در همین زمان طولانی، ریتم را از دست نداده است.؛ تا جایی که از نظر حسی تماشاگر را همراه می کند و بادیالوگ های جذاب و شخصیت پردازی خاکستری از سروان شایگان ، همذات پنداری مخاطب را برمی انگیزد.فرازو فرودهای خاص به همراه طنزی که در برخی لحظات یه صحنه اضافه شده باعث می شود مخاطب از پیگیری حل معمای داستان دست نکشد و موشکافانه جزییات را با خود مرور کند. افزودن رگه هایی از شوخی از تلخی کل ماجرا کاسته و مخاطب را به نوعی استراحت ذهنی می رساند تا در نهایت در کنار دیالوگ ها و حتی سکوت معنادار برخی صحنه ها، انسجام کل کار نادیده گرفته نشود و به لایه های عمیق تر ماجرا توجه شود. .همین روال باعث می شود که حتی پس از پایان نمایش ، هنوز ذهن تماشاگر درگیر پرونده ای است که روی میز بازرس قرار دارد و به حقیقتِ اتفاقِ واقع شده در لانچر 5 فکر می کند و این جادوی متنی است که مخاطب بعد از اجرا هنوز درگیر ماجراست و نمی تواند از کنار اثری که دیده است ، بی اعتنا بگذرد . اجرایی که نیامده تا کلمات، پخش هوا شود ، به گوش بنشیند و به آسانی از ذهن بروند بلکه به دنبال آن است تا عصاره ای قوی از ماجرای اتفاق افتاده در گوشۀ ذهن مخاطب باقی بماند که البته این نتیجۀ متنی است که به ظرافت نوشته شده و به تمرکز اجرا رفته تا به سرعت از ذهن بینندگانش محو نشود .


یادداشت درباره کتاب آینه باز – نوشته ناهید فرامرزی
چاپ شده در روزنامه سازندگی موخ 1398.08.20 نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

آینه باز نوشتۀ "ناهید فرامرزی" داستان ِمهرانه ،دختر جوانی است که برای همراهیِ مادربزرگش از تهران به روستای محل تولدش برمی گردد. این بازگشت ، شروع ماجرایی است که به گذشتۀ او ربط دارد ؛گذشته ای که در همۀ سال های زندگی، سعی کرده از آن فرار کند اما حالا هم چون آینه ای مقابلش قرار گرفته و قصد دارد با برملاکردن رازهای خانوادگی و مرور اتفاقات کودکی ، او را با خودش روبرو کند.
نویسنده بر عنصر فضا و مکان ،تسلط کامل دارد؛ به تناسب و آگاهی ، نقطۀ کُنونی داستان را تعیین کرده ،چرا که به وضوح می داند روایت از چه زمانی شروع می شود و در کدام لحظه به پایان می رسد.کل ماجرای کتاب از ابتدا تا انتهای سفر مهرانه با مادربزرگش،زرنازخاتون ... دیدن ادامه » ، در" کلات ِزَریوار" اتفاق می افتد . نویسنده، این روستا را به خوبی می شناسد و با نگاهی موشکافانه ، همه چیز را به دقت کنکاش می کند . اشراف بر این دو عنصر ، مسیر روایت را در چارچوبِ اکنونِ داستان، شکل داده است . زبان توصیف فرامرزی ، بُرنده نیست ؛ او نمی خواهد با کنار هم گذاشتن کلمات غریب ، توصیفات پیچیده و عبارات عجیب تر ،فضایی دور از ذهن از داستان بیافریند .
آینه باز ، همانند اسمش ، آینه های متعدد را مقابل ماجرایی می گیرد که پیوندی عمیق به گذشته و حالِ شخصیت اصلیِ قصه دارد . از انعکاس همین آینه ها ، خواننده متوجه گذشتۀ پرهیاهوی اهالیِ کلات زریوار می شود. جسارت نویسنده در دالان دالان کردن رویدادها و به قول متن کتاب ، "بافتن قصه های متعدد" و متصل کردن آن ها به هم از جذابیت های این داستان است .نویسنده می داند کجا این داستان های ناتمام را بی سرانجام باقی بگذارد که ذهن مخاطب ،درگیر سیال بودن ماجرا شود و در مسیراصلی داستان قرار گیرد . نه اینکه پای روایت ، وسط کشیده شده تا چشمها به روی شخصیت پردازی بسته شود؛ در واقع، آینه باز یک داستان اصلی، پیرامون زندگی مهرانه دارد و قصه های دیگر از ذهن این دختر تراوش و بافته می شود.این روایت ها نیامده اند تا جای خالی ،پُر کنند و غلطی را بپوشانند یا صفحه به کتاب، اضافه کنند .آمده اند چون باید باشند؛ چون جایشان بین قصه هایی است که مهرانه تعریف می کند . این داستان ها از ذهن مهرانه ای می آید که با تشویش و وسواس ، زندگی می کند. این تشویش در کنار استعداد او در ساختن داستانهای غیرواقعی و ساخته و پرداختۀ ذهنش برای آدم های مختلف، ترکیب شده و مجموعه ای از روایت را شکل داده که جریان فکری او را به خواننده نشان می دهد. همین نشانه ها توانسته ویژگی هایی همچون تردید ، بیقراری و کنکاش در گذشته را در راستای شخصیت پردازی کتاب ، شکل دهد .شخصیت ها در آینه باز ، شناسنامه دارند و سر و شکل مخصوص به خود گرفته اند و همین نکات، آنها را از تیپ خارج کرده و وارد فضای پروراندن شخصیت نموده است . تحول شخصیت از جایی که مهرانه در ابتدای ماجرا دلش نمی خواهد به آنچه پشت سر گذاشته نگاه کند تا جایی که می خواهد بار گذشته را زمین بگذارد ، مسیر طولانی ای را می گذراند.
نویسنده در نگارش این کتاب ، بی اعتنا به اتفاقات متداول جامعه نبوده ؛ بیماری سرطان که مادر بزرگ مهرانه با آن مواجه است و واکنش متفاوت پزشکان شهر در مقایسه با زنان روستایی که به باورهای خرافاتی برای درمان ایمان دارند و یا بی تمایلی مردم زریوار در استفاده از تکنولوژی ،همگی جغرافیایی را در اختیار ذهن نویسنده قرار داده است که از تمام این ویژگی ها برای پیش بردن داستان خود استفاده کند .
توجه به نکات ظریف تر مثلا انتخاب اسم های شخصیت ها که با کل ماجرای روی داده شده در روستا همخوانی داشته باشد و تمرکز بر جزییات رفتاری هم ولایتی های زرنازخاتون ، تصویری واضح از روستای موردنظر به خواننده ارائه می دهد.این تصویر در کنار کشکمش های مهرانه هنگام معاشرت با اهالی روستا ، به شفافیت کل ماجرا می¬افزاید .
نگاه روان شناسیِ سایه انداخته شده بر کل ماجرا و در رأس آن ،اینکه گذشته و به ویژه کودکی مفاهیم دم دستی و تارنماشده ای نیستند که بتوان آن ها را کنار گذاشت ، دغدغه جالبی محسوب می شود.گذشته و نوع مواجهه با آن، حکم مصالح را دارد که نمی توان با نوعِ نامرغوبش ، عمارتی استوار ساخت . این عمارتِ سُست همان زندگی ای است که مهرانه برای خودش ساخته . پایه های خانه محکم نیست و او به دنبال تزیین بخش های ظاهری خانه می گردد ؛هرچند می داند نمی تواند با آراستن از پسِ نامحکمی عمارت بربیاید . این سستی در بنا، همان گذشتۀ حل نشدۀ مهرانه و همه انسان های شبیه اوست که نمی توانند ردپای تاثیر گذشته را از زندگیشان پاک کنند .
البته کودکیِ خوب، امتیازی نیست که به تلاشِ فردِ متولد شده ، به دست آمده باشد .گویی کودکان توسط تقدیر انتخاب می شوند که به زجر ،خردسالی را از سربگذرانند و یا به کودکی کردن و حین بازی ، بزرگ شوند . دنیا پر از داستان انسانهایی است که کودکیشان مملو از مفاهیم عجیب ،تلخ و تکان دهنده است. با وجود چنین اتفاقاتی ، "آینه باز" ترحم ،جلب نکرده بلکه روایتگر سرگذشت انسان هایی است که درگیر ماجرایی قدیمی تر شده اند ، هویتشان مخدوش شده و اضطراب و بی قراریِ اکنونشان، یادگار گذشته ای است که دستهایش را از دور گلوی شخصیت اصلی داستان بر نمی دارد و هرچه می گذرد عرض و طول بیشتری به پریشان حالیِ او اضافه می کند و او نیز تنهایی خودش را به وسعت همین اندازه ها ساخته ؛ حتی وقتی مردهای متعدد را وارد زندگیش می کند باز هم تنهاست و این شکلی از تنهایی است که با بودن فرد دیگری، پر نمی شود ؛ به قول متن کتاب ، این مردها فقط درختان سایه گستری برای کمی تفریح و استراحت هستند؛ چرا که در خارج از این سایه ، او با جهانی پر از کشمکش و گره هایی حل نشده از کودکیش مواجه است . این جنس تنهایی ازجای خالی و نبود دیگران نیست بلکه تنهایی از نبود خود واقعی فرد است ؛ خود درونی ای که گرفتار شده و البته این روزگارِ اقلیت نه بلکه اکثریتی از آنهایی است که گذشته را حل نکرده اند و می خواهند آینده ای آباد بسازند.
روایت درجاهایی خنثی و عاری از فراز و فرود است . شاید اگر میزانی ریتم به داستان افزود می شد، هیجان حاصل از آن، شوق مخاطب را در درک کل اتفاق ،بالاتر می¬برد. با این وجود ، آینه باز، رمان سروشکل دار و مرتبی است که با زبانی قوی نوشته شده و دیالوگ ها کاملا به جا و برآمده از زبان شخصیت و نه نویسنده است؛ این موضوع ، در کنارتسلط نویسنده بر جغرافیایی که داستان در آن اتفاق افتاده ، به باورپذیری ماجرا کمک کرده است .رسیدن به نقطه ای که مخاطب نگران شخصیت شود، موفقیت قابل توجهی است که نصیب بسیاری از نویسندگان نمی¬شود و ناهید فرامرزی از این حیث برگ برنده ای را دست دارد که با نوع روایت سرراستش توانسته همراهی مخاطب را با خود داشته باشد . آینه باز، کتابی نیست که پس از خواندنش خیلی زود فراموش شود؛ چرا که نویسنده در جایی نقطۀ پایان داستان را گذاشته که هم چنان مخاطبانش را در یک تعلیق و نگرانی نسبت به شخصیتِ محوریِ کتاب قرار می دهد.
امیرمسعود فدائی و آرش رضایی این را خواندند
بامداد و قنبرعلی رودگر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش بداهه i

یادداشت درباره تئاتر بداهه به کارگردانی آروند دشت آرای چاپ شده در روزنامه سازندگی مورخ 1398.08.19
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

پنج زوج در دو بازۀ پنج دقیقه ای فرصت دارند تا موضوعی را که به آنها گفته می شود، بازی کنند . موضوع هر مرحله ، یک برهه خاص از زندگی مشترک را در برمی گیرد .کلیت ماجرا ، پیرامون ازدواج و بیان مراحل مختلف آن است . کارگردان بعد از بیان موضوع هرگروه، در فواصل آماده شدن بازیگران، سوالاتی را از تماشاگران می پرسد. خلاقیت، هوش و هنر بازیگران است که باید در عرض یک دقیقه ،داستانی بسازند و در عرض پنج دقیقه به مخاطب عرضه کنند.
این که گروه نمایشی واقعا به صورت بداهۀ محض، روی صحنه حاضر شده اند و یا کل مراحل اجرا را از قبل تمرین کرده اند ، تنها موضوع موردبحث نیست ."بداهه" از متفاوت ترین تئاترهای درحال اجراست . وقتی بازیگران ... دیدن ادامه » یک نمایش، روی صحنه از خود حرکتی نشان دهندکه به منزلۀ آگاهی آن ها از حضور تماشاگر باشد، اصطلاحا دیوار چهارم در تیاتر، شکسته شده است؛ در این حالت ،حتی مشارکت تماشاگران در بازی نیز می تواند اتفاق بیفتد .در یک نگاه کلی، شکستن این دیوار و واردکردن تماشاگر به صورت مستقیم به نمایش، کار آسانی نیست و نیازمند تسلط و مدیریت صحنه می باشد . نمایش "بداهه " از این جهت در یک اقدام جسورانه از همان ابتدا با درگیرکردن تماشاگر نشان داد از ورود به فرم های دشوارترِ اجرایِ تیاتر ،ترسی ندارد. در اینجا نوع بیان روایت و مداخله کارگردان ، همگی نوعی ساختارشکنی محسوب می شود. البته که حضور گروه های متفاوت تر تئاتری که سعی در ایجاد تنوع در ارائه هنر خود دارند , تلاشی قابل ستایش است ؛اگرچه این ساختارشکنی همچون هوای تازه در اجرای تیاتر محسوب می شود اما در صورت دقت نکردن به جزییات و ظرایف، منجر به ریزش مخاطب می گردد .در کلیت ، بداهه پردازی به خلاقیتی ماورای میزان خلاقیت ِمعمولِ دیده شده در سایر اجراها نیازمند است تا مخاطب در مسیر اصلی کلیت ماجرا قرار بگیرد و از آن منحرف نشود ؛چرا که خطر ضعف بازی می تواند حس و حال نمایش را کم کرده و ریتم اجرا را ناهماهنگ کند .بداهه گویی باید به صورت غیرمنتظره ،غافلگیری بسازد و این ویژگی به توانایی بازیگر در ساخت شخصیت در بستر موضوعِ ارائه شده ،بستگی دارد . موفقیت در چنین اجراهایی مستقیما به میزان خلاقیت ، متصل است چرا که مواردی هم چون ابداع دیالوگ و جلوه های نمایشی ، در ترکیب با تخیل بازیگر ، مهارتی خاص ایجاد می کند که اگر چاشنیِ آگاهی از موضوع در زمانی پیش از اجرا ، به کار اضافه گردد و مخاطب متوجه شود که همه چیز از پیش تعیین شده ، کل اجرا تلاشی بی فایده خواهد بود ؛ چون هدف ، ارائه تصویری از جهان فکری بازیگر و نحوه مقابلۀ او با مسائل است. بدین معنا که خلق موضوعات توسط بازیگر و براساس انباشت ذهنی و تجربیات گذشته ، اجرا را پیش می برد و اینجاست که ویژگی هایی همچون سرعت انتقال ، گفتار و حرکت بازیگران بیشتر به چشم می آید. مخاطب در بداهه پردازی با اندیشه و احساس بازیگر آشنا می شود و عکس العمل برانگیخته شدۀ او را در موقعیت می بیند و از این طریق با او همراه می شود و همذات پنداری می کند.
در اجرای کنونی از بین پنج گروه برخی توانستند از پسِ افزودن خلاقیت به موضوع و ارانه نوآورانه بربیایند . ستاره پسیانی و سهیل مستجابیان بهترین بازی خود را ارائه دادند؛ آن قدر باورپذیر که نمی توان درگیر شدن ایشان با نقش را نادیده گرفت . کاظم سیاحی با استفاده از وسایل موجود در صحنه ، دکور بهتری به اجرای خود افزود و در جاهایی با سکوت و تنها از طریق میمیک صورت ، از پسِ انتقال موضوع برآمد. مارین ون هولک بازیگر هلندی این اجرا که در کنار تسلطش به زبان فارسی ، توانسته ارائۀ جالبی از نقش مادر داشته باشد ؛ او حرکت به اجرا اضافه کرده و با افزودنِ صدای بچه و بیان دغدغه های انسانی ، سعی کرده از تمام پتانسیل استفاده کند تا مفهوم را اجرا کند و مخاطب ، دغدغه عاطفی ترِ ماجرا را درک کند .
در مجموع در میان اسامی بازیگران " بداهه " تقریبا ترکیبی از حرفه ای های معروف تیاتر به چشم می خورد اما نبود متن کامل باعث شد برخی گروهها نتوانند از پسِ اجرای مناسب بربیابند . همان طور که موسیقی کار در نوع خودش عالی بود اما به تناسبِ اجرای فعلی "بداهه" نبود . از طرفی در بدو ورود به سالن ، مخاطب خود را در برابر طراحی صحنه جالب , وسیع و متنوعی می بیند که کاملا براساس هدف بداهه گویی چیده شده است و هر گروه می توانسته براساس سطح سلیقه و در جهت باورپذیری نقش از وسایل موجود بهره بگیرد.یقینا از این دکور می شد استفاده بیشتری شود اگر متن قوی تری وجود داشت .
تغییر ناگهانی حال و هوای پایان نمایش در جهت ارتباط دادن مراحل مختلف ازدواج به دلیل وجود همان نگاه شعارگونه ، چندان قابل باور نیست.این چرخش ناگهانی حتی اگر به قیمت پیوند سطوح مختلف قبلی با احتمال پذیرش کمتری روبرو خواهد شد . لااقل به بروز چند کشکمش مرتبط تر و کاشتن بذرهای قبلی احتیاج است تا در این مرحله بتوان آن بذرها را برداشت کرد و نتیجۀ این ترکیب برای تماشاگر ، شگفت انگیز باشد .البته وجود کمی چاشنی درام در انتهای نمایش ، می تواند تاثیرگذاری کل اجرا را بیشتر کند اما چگونگی وارد کردن درام نیز نکته قابل توجهی است .
از طرفی دست گذاشتن روی تحلیل یک موضوع اجتماعی یعنی ازدواج و مراحل آن، راه رفتن روی لبه تیغ است ؛ چرا که به راحتی می توان گرفتار شعارزدگی شد و روایتی قابل توجه تر خواهد بود که در آن افراط و تفریطی صورت نگرفته باشد . البته قرار دادنِ متنی همچون نمایش بداهه، درچارچوب بی طرفی ، آن قدر دشوار است که گاه مسیر فراموش می شود . از سوی دیگر نسخه ای جهان شمول برای بیانِ راهکار در زمینه مسایل زندگی مشترک و موضوعات پیرامونِ آن ، وجود ندارد ؛ پس نمی توان با نگاهی مطلق و یکسویه ، قضاوتی از یک وضعیت را با صدای بلند بیان کرد .البته در دغدغه مندی کارگردان نمایش " بداهه " نسبت به انتخاب چنین موضوعی و بیان مسائلی هم چون مهاجرت ، جنگ و اقتصاد، شکی نیست اما نوع ارائه تیاتر به نوعی که در درۀ شعارزدگی نیفتد، آن قدر دارای اهمیت است که نمی توان نسبت به آن بی اعتنا بود ؛چون در بطن مساله ازدواج و از دیدگاه جامعه شناسانه ، تنگناهایی جذاب وجود دارد که با پرداخت و یک پایان بندی که شعارگونه نباشد به موفقیت می رسد .
شاید می شد سوالات کارگردان و واکنش نسبت به جواب هایی که از تماشاچیان می شنید ،بیشتر در جریان اصلی داستان قرار بگیرد . دقیقا زمان پرسش و پاسخ از تماشاگرانی که اتفاقی انتخاب شده اند و هر یک جواب های مخصوص به خود را داشته اند ، ساده ترین شبیه سازی از موقعیت بداهه گویی است که می توان از چنین فرصتی در جریان مسیر اصلی نمایش و باورپذیری موقعیت بداهه ، استفاده نمود.
در مجموع ، " بداهه " نمایشی است متفاوت که سعی کرده با اجرای متمایزتر خود و بهره گیری از عناصر صحنه همچون نور و دکور جذاب ، در راستای جلبِ توجه مخاطب، آن هم در قالبی جدیدتر ،قدم بردارد. با توجه به تعدد بازیگران این نمایش یقینا مخاطب شاهد بازی مناسب حداقل چند گروه خواهد بود و نوع متفاوت اجرای آن را به آسانی از یاد نخواهد برد .

فائقه معتمدی، Elham و mohammad sadat این را خواندند
mahaya، زینب.ج، رضا تهوری و فاضله علیشاه این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب پیاده . نوشته بلقیس سلیمانی - نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
منتشر شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.07.30

کتاب "پیاده" نوشتۀ بلقیس سلیمانی ، داستان زنی از گوران به نام انیس است که ازدواج با یکی از هم ولایتی های دانشگاه رفته اش به نام کرامت او را به تهران می کشاند .با ورود یک مهمان که یکی ازدوستان کرامت است، زندگی انیس دچار تغییر می شود ؛ چرا که شوهر بدگمانش او را در طول روز و زمانی که خودش خانه نیست ، در یکی از اتاقها زندانی می کند .
داستان در سالهای جنگ ایران و عراق اتفاق می افتد . کرامت درگیر ماجراهای سیاسی می شود و همین ابتدای داستانی می گردد که انیس را وارد دریای تهران می کند . فضای کلی کتاب تاحد زیادی زنان دوره جنگ در تهران را به خوبی توصیف می کند؛ از طرفی نویسنده با هوشمندی توانسته پای شخصیتش را به دنیای مردانه تر ... دیدن ادامه » جامعۀ آن روز باز کند ؛ این ورود به آرامی صورت می گیرد تا آنجا که در یک سیر قابل باور، انیس مطلع از دنیای سیاسی و مردانۀ اطرافش می شود.گویی نویسنده زمینه ای را برای بیان این موضوع فراهم کرده است که بزرگترین تاوان دهندگان جنگ و سیاست در دنیا ،خانواده ها و کودکانی هستند که دغدغه نان ، تخیل را از آنها می گیرد. وقتی شوهر و دوست او که مهمانشان بود، دستگیر می شوند، انیس مجبور می شود از فضای محدود خانه خارج شود و هم به دنبال کرامت برود و هم شکم خود و فرزندش را سیر کند؛ ناخودآگاه پایش به خیابان های اطراف زندان باز می شود و حالا فرق بند های سیاسی را از سایرین تشخیص می دهد .
نکته جالب این است که در ابتدای کتاب ، قهرمان داستان، آفتاب و مهتاب ندیده تر از آن حد بوده که حتی بتواند آدرس خانه خود را به درستی بگوید . انیس در اولین مواجهه ها در زمانی که مجبور می شود با قبول شرایطی که به وی تحمیل شده پا به جامعه بگذارد ،بیشتر مبهوت تهران می شود که همه چیزش با گوران و روستای کوچکش متفاوت است . شخصیت داستان ، زنی هوشمند نیست. ساده فکر می کند و ساده لوحانه تصمیم می گیرد اما با همین سادگی مجبور می شود، نانش را از زیر سنگ بیرون بکشد.
تبحر بلقیس سلیمانی در متن "پیاده" به قوه خیال مخاطبان اجازه می دهد تا به دنیای توصیفات ساده اما پرمعنا سرک بکشد و ثمره خواننده از چنین متنی با کنار هم قرار گرفتن تصاویر مختلف، ساختن جزییاتی کامل از یک داستان است ؛جملاتی که توصیفشان زنجیر به زنجیر ادامه پیدا می کنند و راه می شوند تا رسیدن به مقصودِ دانستنِ منظور نویسنده . البته که هزاران راه برای گفتن داستان وجود دارد اما مزه مزه کردن اتفاق و درگیر کردن مخاطب با مفهوم است که فوت کوزه گری نویسنده را می طلبد. اینجاست که اتفاق ها خرد خرد می آیند، نه آنکه یکهو مخاطب را گیر بیندازد و با مزه چشیدن طعم های مختلف و ناگهانی ، او را گیج کند . سبک سلیمانی در این کتاب ناتورالیسم است و او با ذکر جزییات از کوچکترین حرکات و اتفاقات زندگی انیس سعی کرده به اصول این سبک وفادار باشد.او با انتخاب گوران به عنوان جغرافیای خاص انیس ،روحیه مردم کویری به خوبی شرح داده و نشان داده است که مردم کویر چگونه در بین ناچاری ها سعی دارند با زحمت فراوان ، زندگی خود را بگذرانند .تسلط نویسنده بر جغرافیای مذکور یکی از برگ های برنده سلیمانی در توصیف داستان های جدیدتر در کنار مسائل فرهنگی و فاکتورهای محیطی است. سلیمانی در ترسیم فضای داستان موفق بوده و این موفقیت علاوه بر کیفیت شناخت او از مکان موردنظرش ،تا حد زیادی مدیون زبان قصه گوی اوست . او پیشینه شخصیتها را می داند و کاملا آگاه است که هر شخصیت داستانش از کجا آمده و به کجا می رود . حتی تحول شخصیتی که برای انیس در نظر گرفته است، به تدریج اتفاق می افتد؛ چرا که در نیمه دوم داستان ، زن ،عصبی تر و خسته تر است و دغدغه اش درد نان می شود و می خواهد به هرقیمتی خود و فرزندانش را زنده نگهدارد ؛حالا وزن روح انیس ، پایینتر آمده و جسم بیشتر از روح ارزش پیدا می کند . او طبیعت و زندگیش را پذیرفته و فقط به دنبال بقا و زنده نگهداشتن خود و فرزندانش است. اینجا نقطه ای است که خواننده می فهمد فقر در درون انیس رخنه کرده و حتی وقتی زندگیش کمی سروسامان می گیرد، باز هم نمی تواند لذتی از روزگارش ببرد.
شاید می شد انیس در جریان تحول شخصیت ، در مقابل حوادث داستانی، کمی تاثیرگذارتر عمل کند و جریان ساز باشد و علت و معلول یک ماجرا را شکل دهد اما گویی در بخش های زیادی از داستان او فقط خیره به دیگران و اتفاقات اطرافش در بخش تاثیرپذیرتر از ماجرا حضور داشته است. این موضوع در سایر شخصیتهای زن داستان نیز سرایت کرده است . آنها نقش جریان ساز ندارند و بیشتر در شکل و شمایل شخصیتهایی جریان پذیر، در کنار انیس، داستان را به جلو حرکت می دهند . مجموعه رفتارهای انیس و سایر شخصیتهای زن داستان، آن قدر منفعلانه بوده که نمی توان آنها را به عنوان یک قهرمان در نظر گرفت . یقینا با پروراندن این بخش از ماجرا با داستانی پخته تر و شخصیتهایی به غایت با عمق بیشتر، روبرو خواهیم شد.
در سراسر کتاب نوعی نگاه تیره به مردان دیده می شود و حتی انیس در نهایت، قربانی یکی از همان مردانی می شود که دل سپرده به اوست. او قربانی قضاوت و کج فهمی و تعصباتی است که بخش زیادی از زندگی او را تغییر جهت داده.در اینجا سیاهی بیش از حد ناتورالیسم پا به پای ریالیسم حرکت می کند و نمادگرایی و ایده ال گرایی کشش پیدا کرده و به سمت بیان جزییات زندگی روزمره و غم انگیز انیس پیش رفته تا جایی که نوعی جبرگرایی در سراسر داستان دیده می شود که از ویژگیهای بارز سبکی است که سلیمانی برای کتابش انتخاب کرده است .
کتاب پیاده از نمونه های خوب ناتورالیسم است که نویسنده با تبحر همیشگی اش در تصویرسازی های دقیق و جزییات و خلق فضایی که خواننده خود را مشرف بر کل ماجرا ببیند، مسیر زندگی یک زن جوان را پیگیری نموده است .کتابها بهانه تجربه کردن هستند و اینکه یک نویسنده بتواند لایه های عمیق احساسات مختلف را بفهمد و آن را ته نشین کند، اتفاقی نیست که این روزها به کرات دیده شود ؛درحالیکه بلقیس سلیمانی با خلق داستانی با موضوع جدید و آن هم در سبکی خاص توانسته نمونه موفقی از نویسندگانی باشد که لذت شنیدن داستان های مختلف را به خواننده می دهد .

تیلا بختیاری این را خواند
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره نمایش " پنجاه پنجاه " به کارگردانی مرتضی اسماعیل کاشی - نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.07.25

در یک موزۀ قدیمی برجای مانده از دورۀ قربانیان اتاق گاز توسط فاشیستها ، ارواحی حضور دارند که به بازگویی گذشته ای می-پردازند که در اردوگاه ، بازیگران تئاتر بودند . کارگردان تئاتر، شکنجه گری بود که بازیگرانش را مجبور می کرد تا تئاتری را که او می خواهد ، بازی کنند . نمایش "پنجاه پنجاه" بانگاهی به نمایشنامه "خودی و غیرخودی: کله گردها و کله تیزها" اثر برتولت برشت ،شکل گرفته و با اضافه کردن ایده های خلاقانه ازجمله اَکت، رنگ دیگری به خود گرفته است .
نمایش ، صاحب یک متن اقتباسیِ عمیق است ؛ زندانی ها در اردوگاه، متن کله گردها و کله تیزها را اجرا می کنند؛ یکی از نمایشنامه های سیاسی و ضدنازیِ برشت ... دیدن ادامه » که روایتگری از وضعیت ملت های جهان سوم است که اسیر قدرت حاکمه خود قرار گرفته اند . کله گردها و کله تیزها نماد دوگروه از آدمهای یک جامعه اند که قدرت برای بقا و تغذیۀ خود ، آن ها را به جان هم می اندازد، به-بازی شان می گیرد و از قربانی شدن آن ها لذت می برد و منفعت می خرد .
پنجاه پنجاه ،تئاتری نیست که پس از بیرون آمدن ازسالن ،بتوان به آسانی آن را فراموش کرد؛چرا که علاوه بر جنبۀمحتواییِ کار ، آمادگی بالای بازیگران در اجرا و هماهنگی بی نظیرشان، موضوعی است که تا روزها ذهن مخاطب را به خود مشغول می کند و تماشاگران حرفه ای تر تئاتر که اجراهای بیشتری را شاهد هستند، احتمالا این سوال را از خود خواهند پرسید که اگر یک گروه تئاتری تا این حد توانسته در یک سالن معمولی بدرخشد و تئاتری منحصربه فرد و با ویژگی های فیزیکال را چنین قدرتمندانه و منسجم ،برپا کند که نشان از تمرین چندماهه قبل از اجرا داشته ،پس چرا چنین تلاشی در بسیاری از تئاترهای دیگر کمتر به-چشم می خورد؟!
گروه بازیگران این نمایش ، شروعی طوفانی را از پشت شیشه و با نمایان شدن جمعیت انبوه چشم ها و دست ها آغاز می کنند . پس ازآن ،کوبیدن هماهنگ و موزون پاها بدون ذره ای تداخل در حرکت یکدیگر، دیده می شود. اگرچه هماهنگی این تعداد بازیگر اصلا کار راحتی نیست اما تسلط این افراد روی حرکات و بدن خود ، مثال زدنی است و نکتۀ برجسته بین آنها، تیم محور بودن گروه می باشد؛ چرا که کل نمایش، بیشتر از آنکه روی یک بازیگر و حضور او تکیه کند، نگاهی گسترده تر به همۀ بازیگران و تاثیرشان دارد.
درخشش این نمایش ، تنها در نحوۀ ارائه بازیگران و تسلط ایشان بر الفبای بدن و بیان نیست بلکه در این اجرا ،طراحی¬صحنه با استفاده از تمام ابعاد فضای موجود ، در خدمت متن قرار گرفته و فرمی را شکل داده که کاملا به تناسب محتوا است . هوشمندی در انتخاب دکور در کنار نورپردازی فوق العاده و متناسب هرصحنه، جذابیت بصری زیادی را به کاری اضافه کرده که بستر اصلی آن موضوعی شادی آور نیست ؛ همین جذابیت تاحدی از تلخی غیرقابل تحملِ ماهیت متن، کاسته و آن را قابل هضم تر کرده است.موسیقی به گونه ای موزون و هماهنگ با گروه بر کل کار دمیده شده به نوعی که هیچ نوع اغراقی دیده نمی شود ؛همان طور که گریم بازیگران به اقتضای نقششان صورت گرفته و تمام این موارد ، نشانۀفکرشده بودن تک تک صحنه ها برای اجراست . اگر تئاتر را درآمیختنِ مجموعه ای از هنرهای مختلف درنظر بگیریم که هریک در مسیرِ اجرای نمایش ، سعی در انتقالِ معنا و ایجاد حس به مخاطب دارند ، پس نمی توان به سادگی از اهمیتِ طراحی صحنه ، نور و صدا چشم پوشید ؛ چراکه از طریق همین طراحی و معماری می توان تماشاگر را با زمینه و اتمسفرِ نمایش آشنا کرد و حس و حال و فضای نامرئیِ نمایش نامه را به محیط دیداریِ روی صحنه تبدیل نمود .به عبارت دیگر توجه به جنبه های صحنه به عنوان چاشنی اصلی و درجهتِ آماده کردن محیط برای باورپذیری تماشاگر ، نشان از ذکاوت کارگردان پنجاه پنجاه دارد ؛ درواقع، تلاش این گروه در تدارک دکوری ساده اما پرمعنا و بها دادن به جلوه های ظاهری نمایش تا حدی قابل ستایش است که می توان آن را به عنوان الگو برای سایر اجراها در نظر گرفت .
اگرچه زمینۀنمایش ، بازگوییِ ماجرایی غم انگیز است که وقوع آن ، از هولناک ترین اتفاقات قرون اخیر بشریت محسوب می شود اما روایت این متن و اجرا ،ترحم نخواسته بلکه مقتدرانه ماجرا را بازگو می کند و مخاطب را به نقطۀتفکر می رساند؛ آن هم درجایی که باور مقدس زنده ماندن زیر سوال می¬رود و لایه¬های عمیق¬تری ازمفاهیمی هم چون بقا و رنج مطرح می شود.نه آنکه به-تقدس واژۀ زندگی، شبهه¬ای برسد بلکه سایۀسنگینِ چگونه زنده¬ماندن بر سر این مفهوم می¬افتد و تا حدود زیادی این شائبه را به وجود می آورد که نه تمام آن هایی که از این ماجرای دلخراشِ قرن ،جان سالم به در برده اند زنده اند و نه تمام آن ها که مرده-اند، بر زندگی بازماندگان اردوگاه بی تاثیرند ؛ بازماندگانی که نمی توانند آخرین نگاه های دوستانشان، قبل از رفتن به اتاق گاز را فراموش کنندو درنتیجه قادر نخواهند بود حتی پس از رهایی از اسارت، به روال عادی زندگی خود برگردند؛ چرا که جنگ کابوسی نیست که باتمام شدنش ،وحشت حضورش را نیز با خود ببرد بلکه تبعات آن به ویژه از منظر روحی تا همیشه گریبانگیر روان آنان خواهد بود که درگیر این فاجعه بوده اند و به تبع آن در نزدیک ترین فاصله ، ترس از مرگ را تجربه کرده¬اند. به چالش کشیدن مفهوم زندگی و تشریح رنج زندانیانی که تشنه آزادی بودند، از نقاط عطف متن نمایش پنجاه پنجاه است که با دیالوگ هایی محکم و بیان قوی بازیگران همراه است.در موزه مورد اشاره در متن نمایش ، اشیای باقی مانده از قربانیان اتاق گاز و زندانیان اردوگاه وجود دارد ؛اشیایی که هریک ردی کم¬رنگ اما پرمعنا از حضور انسان هایی در اردوگاه هستند که سعی داشتند برای لحظاتی محیط مسموم زندان را برای خود قابل تحمل کنند.
کارگردان به عنوان زندان بان اصلی در فاصله ای دورتر از ماجرا ایستاده و قربانیان را زجر می دهد و خود فاتحانه زندگی می کند و از همه چیز حتی تئاتر برای شکنجه استفاده می کند .گویی تمام جزییات نمایش به گونه ای نمادین در کنار هم قرار گرفته تا ابعاد مختلف یک فاجعه هولناک بشری را بیان کند .اینکه در بطن تئاتر، نمایش دیگری درحال جریان می باشد، تجربه هیجان انگیزی است که با قرارگرفتن کنار تکنیکهای متنهای برشت ،ترکیب جذابی به وجود آورده.فاصله گذاری،تکنیکی که درتیاتر برشت به منظور جلوگیری از یکی شدن بازیگر با نقش به وفور دیده می شود ،در این اجرا رعایت شده و به دلیل توجه به همین ویژگی در این تئاتر، بارها ازطریق بیان ، نور و نوع بازی ، گفته می شود که بازیگران در حال اجرای یک تیاتر و بازسازی گذشته هستند . برشت معتقد بود استفاده از این تکنیک در تیاتر روایی ، به تاثیرگذاری بیشتر محتوای اثر منجر می شود.
اجرای نمایشی با چنین محتوای تلخی درارتباط با اردوگاه کار اجباری نازی ها ،یقینا انتخاب آسانی نیست اما سکوت نسبت به فجایع تاریخی و جنگ ها نه تنها کارساز نیست بلکه شاید ادامه¬دهنده راه قداست بخشیدن ناخودآگاه به واژۀ ظلم باشد . اینکه تاریخ تکرار می شود و هولناکیِ جنایات بشر، عرض و طول بیشتری به خود می گیرد و قربانیان جنگ ها در سرتاسرجهان به شیوه های مختلف،اتاق گازی ازوحشت را تجربه می کنند ، مفهومی نیست که بتوان با سکوت ،سرعتِ قربانی گرفتن آن را کاهش داد .کدام سکوت پایان دهنده رنج بشریت محسوب می شود وقتی بیشتر درد انسان از سخن نگفتن ، نشنیدن و کج فهمی آمده است ؟! شاید رسالت تیاتر در جایی به اوج خود می رسد که نگفته شده ها را به زیباترین شکل بگوید تا تغییر جهتی در مسیر انسانیت و در جهان بینی حتی یک نفر از تماشاگرانش داشته باشد .

سرکار خانم ممنونم که اینقدر دقیق و کامل در مورد این نمایش نوشتید چون قصد داشتم به مطلب قبلیم چیزهایی اضافه کنم و به انتقادات بعضی از دوستان که با نمایش ارتباط برقرار نکرده بودند پاسخ بدم، اما شما زحمت کشیدید و بهتر از من نوشتید و منم سواستفاده میکنم و ... دیدن ادامه » دوستان رو به صفحه شما راهنمایی میکنم
۲۵ مهر
خانم تاواتاو عزیز
با سلام..
خواهش می کنم..
من کلا از خواندن هر چیزی که دانش دارد
در کنار برداشت های شخصی لذت می برم..
با اینکه شاید با برداشت هایم متفاوت باشد
با شما یک ۵۰ درصدی اختلاف سلیقه دارم
ولی نوشتنتان را دوست دارم و حتمن نوشته
هایتان را مطالعه ... دیدن ادامه » می کنم.. و لذت می برم..
۲۶ مهر
ممنونیم
۲۹ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش عمل i
یادداشت درباره تئاتر عمل - به کارگردانی شکوفه طاهری -نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.07.11

و چه کسی است که برای لحظه ای ، دغدغۀ مرگ و چگونه مردن از گوشۀ ذهنش عبور نکرده باشد ... اینکه زندگی تا آن نقطه چگونه گذشته یک طرف و اینکه در آن لحظه چه اتفاق می افتد و اساسا مرگ چگونه به سراغش می آید ، ماجرای معماگونۀ بیگانه ای با انسان نیست . نمایش "عمل" به روایت مرگ چندنفر آن هم با زبانی متفاوت و ساختاری جدیدتر از نمونه های رایج تیاتری می پردازد . مرگ ها با دلایل مختلف از جمله اعتیاد ، اعدام و خودکشی اتفاق افتاده اند که با کنکاش در گذشته شخصیتها سعی در بیان تاثیر هر یک از این موارد در زندگی آنها دارد.
"عمل" داستانی ساده دارد اما با ساختاری پیچیده و از طریق تنیدن صحنه های مختلف و بدون رعایت توالی زمانی ، ماجرای خود ... دیدن ادامه » را تعریف می کند . این به هم ریختگی اتفاقا باعث تحریک عنصر جذابیت در مخاطب برای سردرآوردن از ادامه داستان شده است .
نویسنده و کارگردان با استفاده از نوآوری های موجود در بطن امکانات تیاتر، مخاطب را غرق در روایتی کرده اند که موضوع آن یکی از بزرگ ترین مشغولیت های ذهنی بشر یعنی مرگ است . از طرفی با کنایه به معضلات اجتماعی از جمله نزاع خیابانی و اعتیاد ، مرگ را به شوخی گرفته اند. باوجود اینکه موضوع مورد بحث ، از جمله غمگین ترین اتفاقات انسان است اما به گونه ای با آن برخورد می شود که چندش آوار نیست ، تلخی آن ته نشین شده و در عوض نگاه تازه تری به این موضوع دیده می¬شود؛ تاجایی که حتی مرده ها با نحوۀ مرگ یکدیگر شوخی می کنند . در اینجا نوع روایت خلاقانه و چینش موازی چند داستان در هم است که دیوارهای جداکننده واقعیت و خیال را خراب می کند و از پس این ویرانی ، فرم جدیدتری دیده می شود که با بازی حرفه ای بازیگران به اوج می رسد . این فرم غیرخطی می طلبد که حد اعلایی از شخصیت پردازی صورت گرفته باشد . شش بازیگر در لحظاتی همزمان در صحنه قرار می گیرند و دیالوگ های رگباری شان را می گویند اما به صورت کاملا حرفهای و تمرین شده ،به ذهن مخاطب اجازه می دهند ،سیال وار یک فضای پینگ پنگی را در نظر بگیرد که زمان را به جلو و عقب می کشاند و با تعویض صحنه و دیالوگ های پشت سرهم ، پازل داستان را تکمیل می کند. در چنین صحنه هایی که همزمان تعداد زیادتری از بازیگران حضور دارند، تمرکز از چند نفر به چند نفر دیگر منتقل می شود که این یکی از نکات جدیدتری است که در این اجرا شاهد آن هستیم . هماهنگی بازیگران با ریتم تند کار به صورت مناسب صورت گرفته است .
اگر تئاتر را درآمیختنِ مجموعه ای از هنرهای مختلف بدانیم که هریک در مسیرِ اجرای نمایش ، سعی در انتقالِ معنا به مخاطب دارند ، پس نمی توان به سادگی از اهمیتِ طراحی صحنه ، نور و صدا چشم پوشید ؛ چراکه از طریق همین طراحی و معماری می توان تماشاگر را با زمینه و اتمسفرِ نمایش آشنا کرد و فضای نامرئیِ نمایش نامه را به محیط دیداریِ روی صحنه تبدیل نمود ، حس را به مخاطب منتقل کرد و روایت را برای تمشاگر آشناتر نمود . از همین رو دکور ساده این اجرا در خدمت نمایش قرار گرفته و کم و زیاد شدن نور در نقاط حساس تر به کمک آمده ؛ هرچند که می شد از نورپردازی بیشتری استفاده کرد و با تغییر نور ، فضاسازی بهتری را ساخت. موسیقی در خدمت نمایش بوده و درنقطه خودکشی ، آهنگی به تناسب با این ماجرا به کار گرفته شده است . حتی محل وقوع حوادث داستان ، جغرافیای پهناورتری را در برمی گیرد و نقاط مختلف تهران از سعادت آباد گرفته تا مفت آباد و کمپ زوج درمانی را وصل به روایت عنوان می کند . موفقیت این اجرا علاوه بر کیفیت شناخت نویسنده از مکان موردنظرش در ارتباط با ماجرای مثلا اعتیاد،تا حد زیادی مدیون زبان قصه گویی است که لحظه ای مخاطب را بی قصه تنها نمی گذارد. این زبان داستان گو می طلبد به گوشه های مختلف یک ماجرا دست بیاندازد و سر و شکل واضح تری از ماجرا را توصیف کند تا مخاطب را در تلۀ ابهام بیش از حد نیندازد .
یکی از درخشان ترین صحنه های کار ،حضور جمع بازیگران درسر یک سفره و همچنین صحنه عروسی است که موقعیتی دوگانه بین غم و شادی را ترسیم نموده¬اند و البته این تناقض با موفقیت نتیجه داده است . این نوع روایت، الزام به تسلط بر نویسنده و کارگردان بر بطن ماجرا دارد . او باید اول ساختار را بشناسد تا بعد آن رابشکند و بتواند از پس به هم زدن نرم های موجود روایت بربیاید و مخاطب را جذب کند.
یکی از جذابیتهای این متن انسجام صحنه هاست یعنی در عین حال هم صحنه های مختلف از موقعیت های مختلف را نمایش می دهد و هم نخی نامرئی هوشمندانه آنها را به هم وصل کرده . بازیگر با وجود سادگی در طراحی صحنه توانسته با استفاده از حرکت و بازی ، مکان هایی را که شخصیتهای مختلف در آن حضور دارد به خوبی بازآفرینی کند . در برخی صحنه ها توصیف یک موقعیت واحد را از زبان دو شخصیت متفاوت بیان می کند و چنان ماهرانه و با تنوعِ دید این کار را انجام می دهد که تماشاگر دچار رخوت حاصل از تکرار نمی شود و میزان رضایت اثر را بالا می برد. در مجموع با بازیگرانی مواجه هستیم که در تمام مدت اجرا با اقتدارِ هرچه تمام تر و بدون دستپاچگی یا تپق از پسِ اجرای متن برآمدند و بی دلیل به صحنه نیامدند و نرفتند ، هرچند سالن به مجهزی سایر سالن های در اختیار گروههای تیاتری نیست. به ویژه "نسرین درخشان زاده" در نقش یک دختر معتاد ، مختصات خاص نقش سمانه را اجرا کرده و موفق شده آن را از تیپ به شخصیت تبدیل کند . شخصیت او به ظرافت خلق شده تا توانایی کنکاش لایه های مخفی آن توسط تماشاگر باقی بماند. او مجموعه ای از احساس عشق و نفرت و تحقیر را تجربه می کند و این پریشانی را از طریق گفتار و حرکت خود به وضوح نشان می دهد .برای مثال وقتی از خیانت همسرش حرف می زند یاوقتی می فهمد یک بار همسرش می خواسته او را بکشد ،واکنشی خاص تر از خود نشان می دهد ؛ لرزش دست ها و پریشانی صورتش همگی گواه آن هستند که سمانه ثبات روحی کمتری تجربه می کند . این بی ثباتی با ترکیب اعتیادش ، ویژگی های خاص تری به او بخشیده که شبیه سایر دختر معتادهای بازی شده در تیاتر این روزها نیست .
نه تنها جسارت شکستن ساختار معمول نوع روایت داستان بلکه مهارت بازیگران در القای نقشی که دیالوگ های مسلسل واری دارد ویژگی مهم "عمل" است و آن را تبدیل به نمایشی کرده که همه چیز مورد توجه واقع شده و می توان گفت با اجرایی شلخته روبرو نیستیم ؛حتی انتخاب اسم نمایش به شدت با کل ماجرا هماهنگ است. عمل اجرایی است که در فاصله ای دورتر از کلیشه های روایت در تیاتر ،اجرا را پیش می برد و البته جسارت ورود به چنین فضاهایی قابل ستایش است .چرا که بازگویی ماجرایی به این بزرگی در قالبی متفاوت تر نیازمند تحلیل جامع از کل ماجرا و سپس در هم شکستن ظرف و ساختن نوعی جدیدتر از روایت است .اینکه یک گروه اجرایی از ورود به فرم های دشوارتر اجرای تئاتر، واهمه ای نداشته،تاحد زیادی طنز تلخ به آن اضافه کرده و دریچه ای تازه تر برای نگاه به این مسایل معرفی کرده و تا حد زیادی با موفقیت از پس ِ آن برآمده ،قابل تقدیر است.
دایِه* و میترا این را خواندند
ش.طاهری، رضا تهوری، مه و شید، محمد حسن موسوی کیانی و زینب.ج این را دوست دارند
سلام
ممنون از یادداشتتون
مرسی از توجه و وقتی که گذاشتین
۱۲ مهر
سلام خانم تاواتاو
با اینکه با همه نقدتان موافق نیستم ولی از خواندن نوشته هایتان از جمله متن فوق لذت می برم..
و نگاهتان را با نگاه خودم مقایسه می کنم...
و چیزهای جدید می یابم..
۱۶ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش شک i
یادداشت درباره تئاتر " شک " به کارگردانی مهدی کوشکی
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو - چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.07.04

در داستانی که به غایتِ تاریخ و مکان ، مشخص نیست ، پادشاهی فرمانروایی می کند و حکمرانی اش طعم تلخ حوادث فراوان را به دیگران می چشاند و این موضوع ،آغاز جریان تیاتر "شک " است.کوشکی در کار اخیرش ، تئاتری با ریتمی تند و پر از ماجرا و البته با بازی هنرجویانش به روی صحنه برده است ؛ متن نمایش "شک" در بستری با لحن قدیمی ترِ زبان ، اتفاق افتاده اما حوادث، همگی ، ارجاعی خلاقانه از دوره حاضر دارند .
مهدی کوشکی مبدع سبکی مختص به خود است که شبیه کارهای دیگران نیست . "خون" ، امضای کارهای اخیر اوست و آنان که پیگیر اجراهای او حتی در مواردی که خودش به عنوان بازیگر ،حضور ندارد هستند ، شاهدند که به وضوح از ... دیدن ادامه » این عنصر در متن و طراحی صحنه استفاده می کند . اگرچه از نگاه بسیاری ، حجم خشونت کارهای او از میزان استاندارد، بیشتر است اما نمی توان کتمان کرد که او از لابلای رنگ قرمز خون، قصه نه، بلکه قصه ها برای تعریف کردن دارد . این داستان ها از سرزمینی خیالی و برای روایت احوال مردمی در دوردست نمی آید ؛ کوشکی درد جامعه خود را چشیده و حالا دارد از زبان کلمات و به واسطه هنرش این درد را نشان می دهد . از طرفی براساس یک دیدگاه ، نوع ارائه صحنه های سیاه در تیاتر , قراردادی همیشگی نیست بلکه نویسنده و کارگردان به عنوان آفرینندگان یک اثر نمایشی، تصمیم می گیرند که گاه این خشونت را مستقیم به رخ بکشند و مخاطب را در درد ذوب کنند تا از این تغییر شکل , نوع تازه ای از جهان بینی به وجود بیاید . در "شک" با افسارگسیختگی تعدادی انسان روبرو می شویم , مرگ می بینم , زجر می شنویم و ترس را مزه مزه می کنیم و همه اینها در سایه انسجام گروه و در یک خط وحدت ، پیش می رود. کوشکی برای جنگ با خشونت از خودِ خشونت استفاده می کند و چهره زشت این رفتار را چون آینه ای روبروی تماشاگر قرار می دهد و این گونه مخاطب را در نزدیکترین فاصله با خشم قرار می دهد و از این مواجهۀ بی واسطه ، کمترین عایدی ، تمایل به روی برگردانی از سیاهی و خشونت است .
از توصیف شاعرانی که به جای خدمت به خلق و حقیقت، اسیر پول می شوند و کلمه می فروشند و دیناری به منت ، ذخیره می کنند تا ترسیم شخصیت مردی که پس از مرگ ناعادلانه معشوقش تا پایان عمر، صدای او را در ذهن خود می شنود و این صدا را نماد وجدان می داند ، همگی نشانه توجه نویسنده به شخصیت پردازی برای خلق کاراکترهایی قابل باور است .
یکی از نکات جالب این اجرا ، اعتماد کارگردان به بازیگران تازه وارد تیاتر است . اگرچه بیان برخی بازیگران "شک " هنوز جای تمرین دارد ، اما بعضی از آنها به گونه ای درخشان ظاهرشدند که نشان از ممارست تمرین برای چنین اجرایی با زبان خاص دارد و این نتیجه نگاهی است که درهای ورود به صحنه تئاتر را به روی تازه واردهای مستعد نمی بندد و آنها را پس نمی زند.
ممکن است پذیرش ِریتم تند کار برای برخی مخاطبان دشوار باشد و نتوانند پابه پای کوشکی با جهان ماجراجویانه اش آشنا شوند چرا که زبان قدیمی تر متن نیز احتمال تاب نیاوردن تماشاگر را به سبب قرار گرفتن در فضای داستانهای ناآشناتر بالا می برد. این اجرا پربازیگر است و در اجراهایی با این تعداد بازیگر , احتمال بی نظمی , آشفتگی و ناتوانی در انتقال کامل و کافی مفهوم نمایش نامه , بالا می رود اما مهمترین مواجهه با نمایش "شک" آن است که مهدی کوشکی , با توانایی عجیبش در مدیریت گروههای پرجمعیت, توانسته با تاکید بر کار گروهی و اعتماد به بازیگران تازه کار , نمایش پربازیگری را یکدست روی صحنه ببرد .صحنه ای که با تمهید استفاده از ریل در کنار لباس های خاص بازیگران در خدمت نمایش قرار گرفته است ؛ اگرچه در استفاده از عنصر نور ضعیفتر عمل شده است . شاید بازی نور می توانست تندی ریتم کار را بکاهد .همچنین با توجه به فراوانی داستان های این نمایش ، می شد حتی از دکور فعلی ، استفاده بیشتری در راستای جریان نمایش برد .
واقعیت این است سبک کوشکی خوشایندِ بسیاری نیست . همه آنهایی که روی صندلی تماشاگران می نشینند دنبال شنیدن این دردها نیستند؛ بعضی تاب ندارند و برخی این شیوه روایت کوشکی را نمی پسندند ؛ خرده ای بر آنها نیست . اما کوشکی عنصر جدانشدنی تئاتر معاصر است .سبک خاص او طرفدارانی دارد و نگاه منصفانه به متن هایش نشان می دهد که او از بیان دردهای حتی اقلیت جامعه ،گریزان نبوده . در بستر " شک " این نگاه وجود دارد که از دید کوشکی تاثیری که کودکی ، مفهوم خانواده و در رنگی درخشان تر "مادر" در زندگی هر فرد دارد، همچون سایه یک انسان از او جداناپذیر است .اینکه تجربه نداشتن یک خانواده سالم در ترکیب با کودکی نکردن، می تواند جهانی بسازد که رنگ غالبش ، قرمزی خون است .
"شک " دغدغه دارد و تقابل خیر و شر را در قالب جنگی بین این دو نیرو نشان می دهد تا بگوید چگونه غلبه شر می تواند جهانی را به ویرانی بکشد و خون را عنصر غالب آن بسازد.
با اینکه با نوشته هایتان موافق نیستم در مورد
کوشکی به عنوان یک کارگردان مولف..
و می دانم کوشکی چیزی برای گفتن ندارد
اما خلاق است و گویش دیگری دارد که تا الان
نبوده و استقبال شده است...
من به جای شما می نگرم ساسی مانکن می بینم..
اسمش در تیاتر امروز شده مهدی ... دیدن ادامه » کوشکی...
حتی مهران مدیری هم نه...
اما ساده نویسی متن تان را دوست دارم
چیزی که نیاز امروز مخاطبان غیر حرفه ای تیوال است.
۰۹ مهر
ممنون از نظرتون بسیار جامع و بی نقص و نکته بینانه بود ....دقیقا درست میفرمایید کارهایی که آقای کوشکی کارگردانی میکنند باب میل خیلی از افراد جامعه نیست و این نه نشان از کج سلیقگی این افراد داره نه بی کیفیتی کار آقای کوشکی.....این متن رو تماما درک کردم چون ... دیدن ادامه » من از دسته افرادی هستم که کارهای ایشون رو دنبال میکنم و یکی از هنرمندان مورد علاقه من هستن و من همیشه برای دیدن کار جدیدشون بی تابم :)
۲۶ مهر
@ ea
سخت است نوشتن اسمتان...
خب من طبق معمول خانم ها همیشه واکنش های احساسی می دهند.. من جمله شما.. البته برای من عادی شده..
از مذکرها برایم عادی نیست...
بگذریم..
شما هنوز نتوانستید بین هویت فردی و شخصیت حرفه ای
یک آدم فرق بگذارید.. و تا زمانی که این توانمندی را به دست نیاورید من هرچه بگویم آب در هاونگ کوبیدن است..
دیگر سن مان بالا رفته..
تیاتر را رها کردم وارد نقشه برداری شدم بعدشم ارشد حمل ونقل..
البته ... دیدن ادامه » به خاطر مشکلات شخصی.. مجبور شدم..
ولی چون همواره وسوسه اش بود شدم بیننده و محلل..
من کارگردان خوب و خلاقی در طراحی و چیدن میزانسن خواهم بود و چون هیچ استعدادی در هدایت بازیگر ندارم از دوست قدرتمندی دعوت خواهم کرد قبول زحمت کند...
بازیگر متوسطی هستم.. ، نویسنده نسبتا متوسط..
بین بد و متوسط می شود.. ، ۵ تا کار نوشتم دوتاش خوب بود، یکیش خیلی بد بود یکیش متوسط بود یکیش نسبتا متوسط بود
نویسنده ای که شانسی کارش در بیاید مثل من.. نویسنده خوبی نیست، توانمند نیست.. ، فقط دانش دارد.. مثل اموزش شطرنج می ماند نویسندگی.. ممکنه توی دو ساعت به یکی شطرنج یاد بدهند اما فقط قواعد را یاد گرفته همین.. گری کاسپارف که نشده..
نقد نویس خوبی هستم.. عالی نیستم، بد نیستم، متوسط هم نیستم..
کسی که کارها را نقد می کنه هم مثبت می نویسه قسمتهای مثبتش را.. و هم منفی می نویسه قسمتهای منفی اش را
و هم می نویسه نکات نه مثبت و نه منفی اش را..
جمله اخرتان هم ناشی از همان مطلب اولم هست..
یعنی هم واکنشی احساسی دارید و هم در تشخیص هویت فردی
و شخصیت حرفه ای ناتوان هستید..
و به نظر می آید با آداب نقد موثر هم کم آشنا هستید..
در مورد نقد نویسی تئاتر پنجاه پنجاه آخرین نقد مکتوب من
در تیوال هست..
البته گذاره ای کوتاه در مورد هر نمایش می نویسم..
و البته نقد چند نفر از جمله خانم تاواتاو که بهرحال منتقد
هستند و نوشته هایشان قابل اعتنا را می خوانم
و کامنتی برایش می گذارم.. و شاید برای دوستانم نظریاتی
را می نویسم...
سپاس از اینکه کامنتم را خواندید
و خوشحالم برای کامنتم نظر نوشتید
و خوشحال تر خواهم بود اگر بر این نوشته
مطلبی دارید بیان بفرمایید..

۲۶ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش شک i
مهدی کوشکی سبک خاص خودش را دارد و در این میان ،این سبک نیز علاقه مندانی را شامل می شود . در نمایش شک نیز خون به عنوان عنصر پابرجا در اجراهای کوشکی حضور دارد . او باز به سراغ گروهی از تازه واردان تئاتر رفته که اگر چه مشهور نیستد اما از پس اجرایی این چنینی که ریتم تندی دارد و پر بازیگر است بر آمده اند . شک اجرایی با زبان تاریخی درباره یک شاه است . ماجرا در میان اتفاقات اطراف شاه روایت می شود . اجرای کوشکی با توجه به سبک جدیدی که در این نمایش از او می بینیم بسیار جالب است . بخش از بازیگران جوان این کار واقعا درخشان ظاهر شدند البته نمی توان منکر شد که عده ای نیز هنوز باید روی بیان و بازی خود کار کنند . توجه به طراحی صحنه و لباس و استفاده از خلاقیتهایی همچون کاربرد ریل ، نشانه توجه گروه به کل عناصر صحنه می باشد .
متن پر از دیالوگهای جذاب و فراموش نشدنی است . اگر ... دیدن ادامه » چه زمان دقیق ماجرا مشخص نشده و زبان قدیمی تر ی در بیان استفاده شده است اما ماجراها حول حوادث دوره معاصر طراحی شده است و حوادث از درد های مردم و زندگی پادشاه نشات گرفته است . تلاش این گروه در اجرایی چنین پرماجرا و پرتعداد از نظر بازیگر، قابل تقدیر است و البته نگارش چنین متن دشواری توسط کوشکی ، نشان از نبوغ اوست.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش شک i
جانم بگیر که می ترسم ... که جانها گرفته ام ... که همه ترسیدند ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش شک i
چند قرن دیگر در قبری خاک گرفته ، استخوانی از قبر بیرون می کشند... آیا کسی گوید که این استخوان شاهی است یا گدا ؟!

یادداشت درباره تئاتر " شب بخیر مادر " به کارگردانی فرید سلیمانی
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو - چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.06.14

جِسی زنی جوان و بیوه است که در یک شب معمولی قصد دارد خودکشی کند و موضوع را به مادرش می گوید و البته که این تمام ماجرا نیست. " شب بخیر مادر " به کارگردانی فرید سلیمانی ، نمایشی است که این روزها در تماشاخانه دیوار چهارم به روی صحنه می رود . اجرا بر¬پایۀ نمایش نامه معروف مارشا نورمن ، انتخاب هوشمندانه ¬ای است که باعث میشود کلِ نمایش با تکیه بر یک متن قوی با دیالوگ هایی پخته ، ساخته شود که درعین سادگی ، با داشتن ضربآهنگی دخور ، داستان را پیش ببرد و مخاطب را یکباره به وسط ماجرا پرت می کند تا یک شروع جذاب را تجربه کند.
قصه ، قصۀ تنهایی است؛ تنهایی کسانی که اطراف ما هستند ولی متوجه جهان خلوت شان نمی شویم ... دیدن ادامه » ؛ جسی در ترسیم چهره تنهایی اش تا به آنجا پیش رفته که ابایی ندارد قضاوتش کنند و دلایلش را بشنوند .تصویر رفتن خود را آن قدر واضح ساخته که تمام جزییات را در نظر گرفته ؛گویی از تیری حرف می زند که سالها در قلبش فرورفته و زجرکشش کرده است. البته این درد یک شبه به وجود نیامده بلکه به تدریج و شاید مشهودتر در ده سال اخیری که در نمایش به آن اشاره شده، بزرگتر گردیده است . شاید جسی این ده سال را به خودش وقت داده بود تا به روزنه ای برسد برای ماندن . نگاه بلندمدت جسی به وقایع در طول این مدت او را مصمم تر کرده است که راهی جز پایان دادن به زندگی خود نبیند. اینکه تمام حرف ها و ناکامی ها باری می شود ، روایت از جامعه ای دارد که فردی مانند جسی را به این مرز از تنهایی می کشاند که فکر می کند از پس هیچ کاری درخور و شایسته بر نمی آید، بیمار است و نمی تواند کسی بشود که همیشه انتظارش را داشته .
و البته اگرچه این متن، قدیمی است اما یقینا پرداخت به درگیری های ذهنی، کهنگی ندارد . تا وقتی جامعه به سمتی حرکت می کند که باعث می شود یک زن جوان تصور کند از پس هیچ کاری برنمی آید وسرخورده است و نمی تواند هیچ چیز را تغییر دهد ، دلیل محکمی است که ادبیات و هنر باید کنکاش تازه ای را شروع کنند .نه سکوت در برابر افسردگی می تواند راهگشا و بازدارنده باشد تا دستی را ازکشتن خود یا دیگران دور کند و نه پنهان کردن آشفتگی های روحی .
نمایش، قصه گوست و سعی دارد در زمان محدود ،دست به تمام دریچه ها ببرد و داستان آن قسمت را تمام و کامل تعریف کند . متن لکنت ندارد. مشکل ، ذره ذره اضافه می شود تا جایی که در انتهای نمایش، مخاطب، لحظه ای به مسیری که پشت سر گذاشته می نگرد و می داند چگونه این درد روی هم جمع شده و تراژدی مدرن از زندگی یک زن جوان رقم خورده است .
"معصومه رحمانی" در نقش جسی توانسته همان بی انگیزگی لازم را ایجاد کند و درخشان ظاهر شود . او مصمم به تصمیمی که برای ادامه زندگیش گرفته ، قوطی های شکلات را پر می کند و برنامه بیست سال آینده زندگی مادرش را می چیند . در مقابل هر توجیه و سوال مادرش مقاومت می کند و پاسخی در آستین دارد ؛ چون برای گردآوری تمام این حاضرجوابی ها ده سال وقت داشته است . ده سال از زمانی که برای اولین بار او به این تصمیم، فکر کرده است.
"مریم بوبانی " در نقش مادر ، شخصیت زنی کهنسال را بازی کرده که فکر می کند مسیر طبیعی زندگی فرزندش در حال گذر است اما یکباره با بحران دخترش مواجه می شود .اوتصویری از یک زن بهت زده و در حال تلاش را نمایش می دهد که سعی دارد دخترش را از تصمیمش منصرف کند . مادر در انتقال حس اضطراب و ترس تا جایی پیش می رود که رازهایی از گذشته را برملا می کند . گاه خودش را مقصر می داند و گاه دیگران را سرزنش می کند .
طراحی صحنه تداعی گر یک خانه است . خانه ای که همراستا با فضای کلی نمایش سعی در بازگویی محل زندگی جسی و مادرش را دارد . استفاده از تغییر نور در پررنگ تر صحنه هایی که تاثیر گذاری بیشتر دارد، تمهید مناسبی است که در انتقال حس به تماشاگر مفید بوده است . هر وسیله در این خانه در راستای بیان داستان قرار گرفته است.
یکی از ایراداتی که به نمایش نامه و رفتار جسی گرفته می شود، تصمیمی است که او برای متوقف کردن زندگیش گرفته؛ اما جامعه ای که زنی جوان را به این میزان از تنهایی و سرخوردگی می رساند و در آخر جوابی برای این فرایند ندارد، نمی تواند انتظار داشته باشد که درباره آن حرفی زده نشود . مگر نه آنکه ناکامی ها و ندیدن ها مثل هیولایی خوش اشتها ، افراد زیادی را درخود می بلعد و روانشان را متلاشی می کند ؟! شاید حرف زدن راهی معقولانه تر باشد.
ما در جهانی زندگی می کنیم که ظریف ترین حرکات، بزرگترین تاثیرات را بر روان یک فرد می گذارد و بی اعتنایی ، چاشنی مزاحمی است که در تمام روزگار پاشیده می شود و تنهایی می آفریند . تاثیر هنر در آنجا هویداتر است که بتواند به درون انسانی سرک بکشد و دردهایش را ببیند و برای دیگران بیان کند تا دوایی پیدا شود . اگر قرار باشد تعریف هنر را محدود دربازگویی مسائل زیبا ببینیم، آن وقت به اندازه فرسنگ ها از رسالت هنردورافتاده ایم . سعادت آنجاست که هنر بتواند مرهمی شود برای دردهای جهانی که در همهمه و شلوغی خود، انسان را فراموش می کند و از سایر انسان ها فراموشکار می سازد . اگر تئاتر در جایگاه هنری بزرگ که در درونی ترین حالات روحی یک فرد نفوذ می کند بتواند دردی را بازگو کند و راهی تازه تر از امید را نشان دهد و حتی جهان بینی یک نفر را تغییر دهد یعنی درمسیر حرکت برای بهتر کردن اوضاع قرار گرفته است. تئاتر "شب بخیر مادر"، تلاشی قابل تقدیر برای بیان دردهای روحی در قالب اجرایی قابل قبول است که سعی دارد با نگاه به پروندۀ فروپاشی روانی یک انسان، دریچه تازه تری از نگاه به اهمیت انگیزه و امید در زندگی را نشان دهد .

با سپاس از لطف، نظر و وقتی که برای این نمایش گذاشتید
۲۳ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید