تیوال مریم تاواتاو | دیوار
S3 : 16:51:19
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

در تئاتر , نمایشنامه با تعریف داستان ، به معنا می رسد . این موضوع ، خط پررنگی را برای تمایز روایت یک داستان در مقابلِ بازگویی اخبار روزنامه ها و واقعه نویسیِ صِرف,ترسیم می کند. بستر داستان یعنی ایجاد تصویرهای کنار هم ؛ این عنوان نه در دایره تیتر جراید می گنجد و نه حتی خاطره گویی های یکنواخت را شامل می شود . عدم رعایت این نکته در نمایش کمیته نان , اولین نقطه ای است که مخاطب را دچار سردرگمی می کند .
یقینا توجه به موضوع کولبران, عنوان جذابی است آن هم در دوره ای که وضعیت و معیشت آنها دغدغه بخش بزرگی از مردم محسوب می شود اما برانگیختن حس مخاطب از طریق تماشای اجرایی مرتبط با قشر محروم جامعه, زمانی اتفاق می افتد که مخاطب با یک روایت درست و منظم مواجهه باشد . متن کمیته نان به شدت نامنسجم , شلخته و مبهم شکل گرفته است این ابهام نشات گرفته از حجم زیاد اطلاعات ... دیدن ادامه » نیست بلکه از کمبود اطلاعات و نبود دید جامع و جزئی نگر سرچشمه گرفته است .گسترۀ اطلاعات این نمایش نامه از جامعه کولبری محدود شده به عکس و خبری است که در رسانه و فضای خبری پخش شده و به راحتی در دسترس می باشد. پیروِ همین دیدگاه در این اجرا تنها نشانه ظاهری این گروه را یک کرد با باری بر دوش می بینیم که دائم از زندگی خودش می نالد .
متن لکنت دارد و این لکنت زاییدۀ نبودِ تجربۀ زیسته است. مطمینا وقتی تجربۀ زیسته در یک جغرافیای خاص مثلا یک روستا وجود نداشته باشد , نوشتن پیرامون آن ، در بهترین حالت فقط یک کاریکاتور از روستا تحویل مخاطب می دهد . البته تجربۀ زیسته الزاما حضور فیزیکی در چنین منطقه ای نیست بلکه بدان معناست که نویسنده سوار بر اطلاعات و جزییات محل باشد ؛ در کمیته نان یا اطلاعات نویسنده درحد مخاطب بوده یا نتوانسته آن را انتقال دهد.فرض بر این نیست که باید الزاما دانش نویسنده از مخاطبش بیشتر باشد بلکه انتظار میرود تمرکز نویسنده برای یک ماجرا، اطلاعاتی را در او بیدار کند که منجر شود از زاویه ای ماجرا را تعریف کند که برای تماشاگر جذاب باشد و دریچه ای تازه تر را نشان دهد که تا قبل از آن کسی بدان توجه نکرده باشد ؛ نه آنکه خود و متن را در حد تکرار بی پایان تیترهای روزنامه ها محدود کند . نتیجه این سطحی نگری ، آن می شود که زندگی کولبران در کمیته نان در حد یک دورهمی و صحبت پیرامون اینکه گوشت نخورده اند , محدود شود و در شکل جماعتی نشان داده شود که تنها سرگرمی شان این است که درباره کباب جک بسازند و برای یکدیگر تعریف کنند .
متن آن قدر آشفته است که هربار تماشاگر محور جدیدی پیدا می کند تا حول آن بگردد اما وقتی نتیجه منجر به دَوَران ِپوج می شود و می فهمد نمی تواند گلیم خود را از همذات پنداری با واقعیت زندگی کولبران بیرون بکشد ، با کل کار ارتباط برقرار نمی کند . نه زندگی کولبران این قدر ساده لوحانه است که با گنجاندن چند دیالوگ جنسی که هیچ تناسبی با کلیت داستان ندارد ، قابل فهم باشد و نه صحبت کردن شعارگونه درباره فقر و تبعیض می تواند گره ای از ابهام این نمایش بکاهد .
طراحی صحنه فقط خلاصه در یک پرده متحرک با قاب فلزی شده است . آن هم در شرایطی که تماشاگران ردیفهای عقب تر دید مناسبی ندارند . یقینا طراحی صحنه در پرتوی موضوع با این حجم از جذابیت ، پتاسنیل بالایی را به وجود می آورد که جایی برای توجیهِ این میزان کم توجهی به این موضوع که آراستن صحنه نمایش تا چه حد می تواند در خدمت جریان نمایش باشد ، نمی گذارد.
درباره طراحی لباس استفاده ار لباس محلی قابل تقدیر است چرا که توانسته در بخشهایی از نمایش ، رنگ به اجرا بدهد ؛ اما نحوه پوشش شکم خانم بازیگر در نقش زن باردار به هیچ عنوان متناسب نبود و تمام مدت تمرکز را سمت این می برد که طراحی لباس ایشان به درستی صورت نگرفته است.
مجموعه نقاط ضعف نمایش ، باعث می شود استعدادی در حد الهام شعبانی نتواند شخصیت صبری خانوم را باورپذیر اجرا کند. . . ارسطو خوش رزم در حد یک کاراکتر برای تکرار کلمه آزاد و آراد پیش برود و این در حالیست که بازی درخشان ارسطو خوش رزم و الهام شعبانی در نمایش قند خون ، تاییدی بر استعداد درخشان این دونفر در صحنه تیاتر و موفق بودن در بازی ِنقش های پیچیده تر است اما لکنت متن و نبود میزانسن مناسب ، باعث شده نمایش نتواند از توانایی این دو بازیگر حرفه ای استفاده کند. در کلیت این نمایش ، دیالوگ ها روی هم می افتد و منجر به ابهام بیشتر می شود . متاسفانه بازیگر باردار نمایش اصلا صدای مناسبی با فضا نداشته و برخلاف بیان الهام شعبانی و ارسطو خوش رزم ، صدای ایشان اصلا به ردیف های عقب تر نمی رسید . در مقابل ، در این نمایش از بازی خوب شاهو رستمی در نقش روزگار نمی توان چشم پوشید .او روی بیان خود کار کرده و توانسته از پس انتقال ویژگیهای شخصیتی نقش بر بیاید.
وقتی موضوع بتواند در مسیر مناسب ،خط اصلی یک داستان را شکل بدهد، آن وقت می توان تمام اتفاقات بعدی را در خدمت داستان دانست . در این صورت است که توزیع بسته شامل قاشق و چنگال و آدامس که در ابتدای نمایش صورت گرفته معنادار شود. وگرنه تماشاگر نا روزهای بعد به این بسته نگه می کند و به سوالهای بی شمار درباره نمایش فکر می کند و ناتوان از درک حرف اصلی نمایش ، آن را به فراموشی می سپارد .
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش شهرت i
وقتی بازیگران یک نمایش، روی صحنه از خود حرکتی نشان دهند که به منزلۀ آگاهی آنها از حضور تماشاگر باشد، اصطلاحا دیوار چهارم در تیاتر، شکسته شده است؛ در این حالت ،حتی مشارکت تماشاگران در بازی نیز می تواند اتفاق بیفتد . در یک نگاه کلی، شکستن این دیوار و وارد کردن تماشاگر به صورت مستقیم به نمایش، کار آسانی نیست و نیازمند تسلط و مدیریت صحنه می باشد . نمایش شهرت از این جهت در یک اقدام جسورانه از همان ابتدای نمایش با درگیر کردن تماشاگر نشان داد از ورود به فرم های دشوارترِ اجرایِ تیاتر ،ترسی ندارد. وظیفه اصلی رهبریِ این بخش از نمایش به عهده بازیگر نقش نویسنده با بازی احسان رضوانی می باشد که نقطه قوت کار است و بار بسیاری از صحنه ها را به دوش می کشد . بیان قوی و تسلطی که در زمان اجرا از خود نشان می دهد ، تماشاگر را به یاد بازی های درخشان شهروز دل افکار در تیاتر ... دیدن ادامه » های مختلف می اندازد . احسان رضوانی تپق نمی زند ، در زمان های لازم در میزانسن مناسب قرار گرفت و سوار بر نقش ، داستان را به جلو پیش می برد .

کلیت داستان ، نوعی تغییر شکل دادن در داستانهای چخوف و نیل سایمون است که با اجرای مجدد داستانها و اضافه کردن جنبه هایی امروزی تر و البته در ژانر کمدی اتفاق می افتد . کارگردان به نسبت، تعداد بالاتری از بازیگران را در این نمایش قرار داده است و البته برخی از آنها نتوانسته اند توقع تماشگر را در نوع بیان و بازی برآورده کنند اما حتی همان ها نیز در طول اجرا بازی داشته اند و بی هدف وارد یا خارج نشدند و از طرفی درخشش تعدادی از ایشان در نمایش به نحو غیرقابل انکاری مشهود است .

اپیزود انتهایی کار نوعی فضای درام به داستان اضافه کرد . انتخاب این صحنه به عنوان نقطه پایانی نمایش ،چیدمانِ هوشمندانه ای است که با صدای سحرعبدالملکی و موفقیت او در خلقِ یک صحنه احساسی که همراه با لحن خاصش توانسته مخاطب را با خود همراه کرده است .

طراحی صحنه ، ساده اما با به کارگیری درست در راستای نمایش اتفاق می افتاد ؛ هرچند می شد از طراحی صحنه قوی تری استفاده کرد اما بازی نور و تغییر در شدت آن ، با افزایش تاثیر صحنه ها . در خدمت کل کار است .

همان طور که در معرفی نمایش آمده ، شهرت ،یک گروه تازه کار است . در کنار این موضوع ، انتخاب ژانر کمدی و حرکت در مرز باریکی که هرآن باید مراقب بود که از فضای کمدی خارج نشده و به لودگی و سخیف بودن دچار نشد ، مسیر دشواری را پیش روی این تیم گذاشته است. علاوه بر این وقتی پایه نمایش بر مبنای یک متن کلاسیک باشد ، احتمال تاب نیاوردن تماشاگر به سبب قرار گرفتن در فضای داستانهای تکراری، بالا می رود .اما با وجود این مسایل ، به سبب نگاه دقیق ، تلاش گروهی و وجود حداقل یک شخصیت که در مسیر درست قرار گرفته است ، دیدن این نمایش توصیه می شود .در این نمایش با بازیگرانی مواجه می شویم که به شدت روی بیان و حرکت خود کار کرده اند ، خط سیر نمایش را با مکث، قطع نکرده اند و قرارداد بازی را به هم نزده اند .

مریم تاواتاو
درباره فیلم بی صدا i
من از مرگ نمی ترسم . از دردهایی می ترسم که وقتی روی هم جمع بشه راهی جز مردن برات نمی ذاره ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گریه ای که اشک نداشته باشه پیرت میکنه ...
والا ما رو خنده هم پیر کرد
۲۶ فروردین
آقای جعفریان ریشهای شما نماد تجربه اس نه سن
۲۷ فروردین
مخلصیم :)))
۲۸ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد کتاب تاریکی معلق روز نوشته زهرا عبدی / رقص موزون کلمات در یک داستان حرفه ای

تاریکی معلق روز ، سومین رمان زهرا عبدی است که به تازگی منتشر شده و بی اعتنا با روزگار اخیر ایران نیست .داستان، پیرامون زندگی به هم مرتبطِ چند جوان و خانواده هایشان است که زمان ها و مکان های مختلف را تجربه می کنند .این کنکاش با بیان زوایایی از هرشخصیت در هر فصل ادامه پیدا می کند .
خلاقانه ترین جنبه تاریکی معلق روز، آن است که نویسنده، وامدار خلق حوادث برای کش دادن موضوع نیست. او سلسله حوادث را نمی آفریند تا صفحاتش را پرکند.کلمات می آیند تا روایتی بازگو شود و هر صحنه و هر فردبا لحن مختص به خودش ، داستان را پیش ببرد .نوع روایت نویسنده ، حوادث را زنده ترکرده و توانسته بدنی به آنها اعطا کند که همچون اثرانگشت، ویژه همان شخصیت است. در این کتاب حوادث نمی آیند تا کمیتی را بالا ... دیدن ادامه » ببرند . آمدن هر حادثه ضرورت بود و رفتنش یعنی آنکه آن اتفاق به تمامی نقشش را بازی کرده و حال با سربلندی می تواند برود و به حادثه بعدی فرصت وجود دهد و تمام این آمدن ها و رفتن ها در خدمت داستان حرکت می کنند . گویی زهرا عبدی یک سالن رقص تدارک دیده و دست هر حادثه را می گیرد و به وسط می کشاند و او را به زیباترین شکل ، می رقصاند و مخاطب هرلحظه، منتظر چرخشی تازه تر و طنازانه تر است که با چاشنی غافلگیری پدیدار می شود.
زهرا عبدی در این کتاب نشان می دهد که اکنونِ خود را به درستی درک کرده است و می داند در کدام گذرگاه از تاریخ ایستاده و مسایل منحصر و مختص امروز را می بیند و با کمک کلمات، روایتشان می کند . البته تبحرش در درک اسطوره ها ، ادبیات و تاریخ ایران، قدرتی به او بخشیده تا با اتصال حوادث فعلی به مابه ازای گذشته شان ، بیان تازه تری از این اتفاقات بیافریند .گویی او در فاصله ای دورتر در قله یک کوه بلند ایستاده و هدف را با نگاهی جامع تر در نظر گرفته و بعد به داخل اجتماع می آید و حادثه به حادثه ،زندگی می کند و فصل به فصل ، عصاره این کشف را به مخاطبش می نوشاند .
او در نگارش این کتاب بی اعتنا به اوضاع اجتماعی و اقتصادی امروز نبوده .اسیدپاشی ،جانبازان اعصاب و روان که جنگ را برای خانواده هایشان ناتمام گذاشته اند ، قاچاق مواد مخدر و بیکاری ، همگی گواه این موضوع است که نویسنده نتوانسته به روزگار حال ، پشت کند . دغدغه مدارانه موضوع انتخاب کرده است و هوشمندانه علاوه بر درد نان ، حتی ازآنها می گوید که لقمه نان اندکی دارند اما اجتماع، رمقی برایشان نگذاشته تا نان به دندان بکشند و سیری را به تمام، لذت ببرند.
عبدی از شخصیتهای کتابهای قبلی خود برای خلق یک داستان جدید خرج نکرده و نخواسته تا کتاب قبلی هویتی به کتاب فعلیش ببخشد و یا کمبود ماجرا در داستان را جبران کند . چون جای خالی ای برای خلق وجود نداشته است . داستان ، لکنتی ندارد.صراحت لهجه اش به او جسارتی دربیان داده که گاه او را به خط قرمزهایی نزدیک می کند . زهرا عبدی نسبت به پدیده های پیش و پاافتاده روزمره نگاهی متفاوت دارد. او روسری ابریشمی مریم افتخاری را به جاده ابریشم تشبیه می کند که عجیب با فضای کلی داستان هماهنگ است .
تاریکی معلق روز نیز همچون دوکتاب قبلی زهرا عبدی نشان داد که او چیره دست در خلق دیالوگ است . او چنان اتفاقات روزمره را با عمق احساسات و فلسفه، گره می زند و در نهایت دیالوگی می سازد که مخاطب می تواند خیره به قدرت کلمات، چندباره آنها را بخواند . ایده های خلاقانه ای همچون تشخیص دروغ گویی آدم ها در روزگار تنیده شدن دروغ و راست ، درنتیجه ترکیب قلم توانا و قدرت تخیل نویسنده به وجود آمده که رنگ و بویی خاص به داستان بخشیده است .
عوض شدن زاویه دید در هرفصل اگرچه سختی زیادی را در زمان نوشتن به نویسنده تحمیل می کند اما در ایجاد یک نگاه همه جانبه و اشراف به کل ماجرا بسیار موفق عمل کرده است . تغییر لحن تا جایی که از خط حوصله مخاطب خارج نشود، کار ساده ای نیست و عبدی که نبض مخاطب را در دست گرفته به راحتی از پس این موضوع بر آمده است .
البته بخش هایی از کتاب ابهاماتی را ایجاد می کند از جمله اینکه علت محکمتری برای تغییر رفتارهای یوسف لازم است . به شخصیت خانم دشتاب می توانست عمیقتر نگاه شود و یا اطلاعات بیشتری از رامین داده شود. شاید در برخی موارد لحن و حرفهای بنیامین در گفتگو با برادرش ، بیش از حد عصا قورت داده است اما با وجود این نقاط مبهم ، در روزگاری که منتقدان از نبود متن درست برپایه حوادث، زبان به گلایه گشوده اند ، تاریکی معلق روز چالشی برای مشاهده میزان تسلط یک نویسنده بر حوادث است که خواندن آن، لذت عجیبی را ازدیدن رقص زیبای این کلمات به مخاطب می دهد .
آقای سوبژه (محمد لهاک) این را خواند
بامداد و زهره مقدم این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اجرا بر­پایۀ نمایش نامۀ خرده نان ، نوشتۀ لویی کالافرت ، انتخاب هوشمندانه ­ای است که باعث می­ شود کلِ نمایش با تکیه بر یک متن قوی با دیالوگ هایی به شدت پخته ، ساخته شود که درعین سادگی ، با داشتن ضربآهنگی در­خور ، داستان را با قدرت ، پیش ببرد.
متن اصلی نمایش از توضیحات فراوان صحنه، بهره مند نیست و بیشتر ، غنی بودن دیالوگها منجربه فضاسازی می شود . با وجود این قناعت در توضیح ، کورش سلیمانی در مقام کارگردان با افزودن رگه های از طنز و حرکت باعث کشش بیشتری در نمایش شده است. در واقع او توانسته به مجموعۀ نمایش نامه ، نوعی لحن اضافه کند . البته که نویسنده ،بذرهایی را از ابتدا تا میانۀ نمایش ، کاشته و در انتها از همین بذرها استفاده کرده است ؛ بذرهایی مثل سگ کاکِر ، پیانو و ... . با این وجود نمی توان از تلاش کورش سلیمانی در اضافه کردن فاکتورهایی افزون بر نمایش نامه ... دیدن ادامه » ، چشم بست. از آنجا که باید روی ویژگی­ های خاص شخصیت تاکید گردد تا در ذهن خواننده، سوال ایجاد شود، پر­­رنگ کردن جنبه های جدیدِ شخصیت های یک نمایش نامۀ از پیش نوشته شده ، تدبیر مناسبی است . این شیوه تجلی شخصیت است که می تواند فاصله زیادی تا کلیشه شدن را ایجاد کند و به جای عروسک خیمه شب بازی و آدم های خیالی ، آدم های زنده و قابل باور خلق کند ؛ نه پیرزن و پیرمردی که در هر کجا دیده می شوند و خیلی زود از ذهن تماشاگر می روند ؛ چرا که قرار نیست کارگردان ، آدمکی بسازد و بعد خصوصیت­ های مختلفی مثل پیری ، بلاتکلیفی و... به شکل برچسب به او بچسباند.

استعداد ِتزریق شده و به بلوغ رسیدۀ رضا بهبودی در شکل دادن شخصیت شوپه ، قابل تقدیر است .او با تلفیق بیان ، حرکت ، افزودن تیک عصبی ، توانسته از پس بیان اضطراب ها و ترس ها و درگیر بودن شوپه با بحران دوره میانسالی بربیاید . لرزش پاها , آرام زمزمه کردن خواسته ها و بلاتکلیف بودن او همگی به صورت دقیق و سنجیده در باور پذیری نقش ، تاثیر مثبت دارد.

آناهیتا اقبال نژاد ، کالبد شوپت را به روحی قابل باور از جنس سادگی و در عین حال ترسو بودن و محافظه کاری گره زده است . او آشکارانه از رفتار ژوزیان ( همسربرادرش ) شاکی است و برادرش را فردی محروم و در عین حال آن قدر مهم می داند که در تمام مثالهای زندگی، پای او را وسط می کشد؛ همچنان نگران همسر و خانواده اش است و این نگرانی را گاه با مکث ، گاه با تند صحبت کردن به تماشاگر انتقال می دهد ؛ هر چند با وجود تعدادی تپق باعث خارج شدن از مسیرصحیح خود در برخی صحنه ها شده است .

طراحی لباس در هر دو شخصیت به گونه ای صورت گرفته که در مسیر باور پذیری این زوج میانسال قرار گرفته است ؛ به طوری که حتی به دمپایی های راحتی و خانگی توجه شده است. استفاده از لباس خانگی و در عین حال ساده ، تصویرِ قابل فهمی ازسطح زندگی و سلایق ِاین زوج ، بیان می کند .

طراحی اصلی صحنه که توسط سینا ییلاق بیگی اجرا شده ، تداعی گر یک خانه است . در واقع اگر طراحی صحنه را متشکل از دو عنصر اصلی ِ فضای فیزیکی و احساسی ناشی ازمعماری ، چیدمان و نور بدانیم ، فضای فیزیکی این نمایش به واسطه کاربرد چوب و در نتیجه ترسیم مفهوم گرم بودن محیط ، نماد خانه و خانواده را به خوبی انتقال داده است و تنها در بخش تمرکز روی فضای احساسی ، توسط نور و توجه به جزییاتی مانندِ کاربرد مجسمه یا وسایل دیگر در محیط خانه ، ضعیفتر عمل کرده است .مسلما چون پایه کار از یک فضای درست تشکیل شده ، امکان اضافه کردن عناصری دیگر با توجه به ریزه کاری های طراحی داخلی نیز می تواند مفید باشد . در بخشی از نمایش به جای وجود پیانویی که مورد نیاز بود ، فقط تجسم پیانو در هوا برای نواختن صورت گرفت که این موضوع در قیاس با کلیت طراحی صحنه ،بخش ناهمگون تر محسوب می شود. همچنین ضرورت وجود تعداد زیادی روزنامه باطله ، قابل درک نیست. اما همچنان ایدۀ کلی اسکلت خانه ، نقطۀ قوت در این طراحی صحنه محسوب می شود.

در مجموع تماشاگر در خرده نان با اجرایی شلخته و بی نظم یا تمرین نشده روبرو نیست. بلکه هر قدم پس از قدم دیگر با فکر روبرو است و این نشان از ممارست تمرین های قبلی دارد . با این وجود ،ریتم اجرا در نیمه اول ، کند است و از آنجا که حادثه اصلی داستان در نیمه دوم آن اتفاق می افتد ، ریتم تندتری در نیمه انتهایی وجود دارد . لزوم رعایت اعتدال در تمام لحظات نمایش ، حذف ناشدنی است . خصوصا که این کند پیش رفتن در نیمه اول ، ممکن است باعث کسالت تماشاگر و همراه نشدن او با نمایش شود.

شخصیت انتهای مرد ، همان مرد سربه زیرِ ابتدایی نیست ؛ این تغییر کاملا در صدا و حرکت رضا بهبودی مشخص است .به تبع ، مخاطب نیز از این تغییر متاثر می شود و در اینجاست که تماشاگری که در انتهای نمایش از سالن تئاتر خارج می شود با انسانی که در ابتدا وارد شده متفاوت است و این همان جادوی تیاتر است ؛ اینکه بتواند تغییری هر چند کوچک حتی به اندازۀ ایجاد سوال درباره یک وضعیت مشخص ، در ذهن تماشاگر جا باز کند. طبق یک دیدگاه ، زمانی که انتقال حس اتفاق افتاده باشد ، داستان، وظیفه اش را به تمامی ادا کرده و نمایش خرده نان با وجود تمام نقاط ضعف و قدرت ،در انتقال این حس تا حد زیادی موفق است .
دیشب از تماشای خرده نان مشعوف شدم و امشب نقد موشکافانه و دقیقاتان لذت خرده نان را دو چندان کرد. قلمتان سبز
۱۷ آذر ۱۳۹۷
ممنونم جناب سلیمانی از توجهتون
۱۸ آذر ۱۳۹۷
ضمن تشکر از نقدی که نوشتید جسارتا تجسم نواختن پیانو درهوا بدلیل نبود آن در صحنه نبود، بلکه واقعا پیانویی در کار نبود همونطور که بعدتر در جواب علت ادامه ندادن نواختن به جای خالی آن اشاره شد که با کدام (پیانو) یا کجا (کلیسای شهر)، وجود تل روزنامه ها هم به ... دیدن ادامه » گمونم یادآور آرزوهای بربادرفته گذشته و افسوس های به جا موندست وهمونطور که در طراحی بروشور هم ازش استفاده شده کارکرد معنایی داره
۲۹ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شوپه : اگه آدم قراره از همه چیز بگذره که دیگه ... همینجوریش هم زندگی زیاد لطفی نداره . واسه آدم فقط همین دلخوشی های کوچیک باقی می مونه...
سپاس دوست گرامى ...
۱۷ آذر ۱۳۹۷
جناب سلیمانی موفق باشید .
با تقدیر از رفتار پسندیده شما و گروهتان در بدرقه و تشکر از تک تک تماشاچیان در انتهای نمایش دیشب .
۱۷ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شوپه : بین خواسته ها و واقعیت ...
شوپت : جای شکایت نیست .
شوپت : آدم که این طوری به در خونه ی مردم نمی کوبه .
شوپه : بستگی به آدمش داره.
گربه روی شیروانی داغ ، نمایشنامه ای از تنسی ویلیامز است که جدا از جایزۀ معتبر و مهمی که به خاطر نگارش آن ، دریافت کرده ، حاوی اخلاق مدارترین پیامها از زندگی انسان و جامعه می باشد . نمی توان از بابت متن ، ایرادی به اجرای فعلیِ نمایش گرفت ؛ هر چند با توجه به اینکه اقتباس ، صورت گرفته و دست کارگردان برای اضافه کردن جزئیاتی با چاشنی خلاقیت ، بسیار باز است ، انتظار کارِ قوی تری می رفت . در اینجا مشکلِ اصلی نه از متن نمایش بلکه از نوع روایت آن در شکل کنونیِ اجرا ، نشات می گیرد .
نوعی شتاب زدگی ، گسستگی و عدم انسجام در ترسیم شخصیتهای اصلی و بیان انگیزه ها و احساساتشان وجود دارد . برای مثال ، امیرعلی دانایی حتی نتوانسته تنهایی ای را که بِریک پس از دست دادن دوست صمیمی اش دچار شده به تماشاگر انتقال دهد . نقش او در متن دچار یک تنش دراماتیک است اما این تنش توسط ... دیدن ادامه » مخاطب، احساس نمی شود . طبق آنچه در نمایشنامه آمده بِریک یک افسردۀ دائم الخمر می باشد . درحالیکه تماشاگر با هیچ کدام از این صفات جز از طریق اشارۀ مستقیم کلمات و یا نمایش چند بطری خالی، مواجه نمی شود .این در حالیست که بیننده تئاتر باید با گوشت و پوست خود یک حالت عاطفی یا روانی را به کمک عناصر مخلتف یک اجرا تجربه کند . اگر عاملِ حرکت و بیان بازیگر را در رساندن تماشاگر به عمیق ترین احساسات شخصیت ، حائز اهمیت بدانیم ، بازیگر نقش بریک نتوانسته از این دو عامل به درستی استفاده کند ؛ حرکت او با پای لنگان از یک سوی صحنه به سمت دیگر ، راهکاری تکراری برای نشان دادن میزان غم و درگیری شخصیت است که هیچ کمکی برای پیش بردن داستان نمی کند . تقابل او با تسلط نسیم ادبی در نقش مگی ، باعث پررنگ دیده شدنِ تپق ها و مصنوعی بودن ِ احساساتش شده است .
نسیم ادبی این بار در نقشی آرام و متفاوت تر پا درصحنه گذاشته و سعی دارد نقش یک میانجیِ عاشق را بازی کند . فریبا متخصص به خوبی از پسِ نقش مادر خانواده بر آمده است . انتخاب لیلا بلوکات اگرچه گام مثبتی بوده اما می شد با تمرکز روی بیان و فراز و فرود ادای کلمات نقش ، از تخت بودن بازی جلوگیری شود . علی رغم وضوح تلاش وحید آقاپور در نقش اسکیپر ، از تمام پتانسیلش استفاده نشده است که البته این موضوع از آشفتگیِ حاکم بر کل نمایش سرچشمه می گیرد .
در طراحی صحنه خلاقیتهایی جزئی دیده می شود اما یقینا این میزان طراحی اصلا متناسب با کلیت کار و متن نمایشنامه نبوده و از عوامل محیطی در راستای نمایش استفاده نشده است . البته کارگردانیِ سالن هایی که در دو طرف مخاطب می نشینند دشوار است و سالن فعلی به دلیل همین موقعیت ، در مواردی باعث می شود بازیگران در جهت مناسب برای اجرای نقش نایستند و مثلا پشت به مخاطب قرار گیرند . از طرفی به خصوص در نیمه اول اجرا، اکثر بازیگران با فریاد ، دیالوگ های خود را بیان می کنند .
با توجه به افسردگی بریک و وجود بحران در خانواده ،امکان استفاده از نور و تغییرآن وجود داشته که به این موضوع توجه چندانی نشده است .هم چنین موسیقی به صورت زنده نواخته شده و درخدمت متن است .
تسلط بر متن اصلی و خلاقیت دو عنصر کلیدی در راه موفقیتِ اجرای یک اثر اقتباسی است . همان طور که بی توجهی به این عناصر باعث ریزش مخاطب می شود ، توجه به ریزه کاری های این گونه متن ها در خلق فضای مدنظر نویسنده و پرکردن محیط از ایده های جذاب تر می تواند تاثیر نمایش را چند برابر کند . در این اجرا ، نیروی بالقوه جهت به کاربردن ایده های نو و جذاب کردن موضوع برای خروج از یک نمایش کاملا متوسط وجود دارد ؛ چرا که برخی از بازیگرانِ این اجرا هنوز به تمامی قدرت و استعداد خود را نشان نداده اند .

با سلام و احترام
ممنون از اینکه مخاطب ما بودید و سپاس از نظرات جامع و کامل شما
حتما منتقل خواهد شد.
با آرزوی سلامتی و شادکامی
(روابط عمومی نمایش شیروانی داغ)
۱۴ آذر ۱۳۹۷
ممنونم بانو شعبانی .
۱۴ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مگی: می دونی چه احساسی دارم؟ احساس می کنم مثل یک گربه روی یک شیرونی داغ هستم.
بریک: پس بپر مگی، از روی شیرونی بپر. گربه ها همیشه از روی شیرونی می پرن رو زمین، هیچیشون هم نمی شه، پس بپر.
مگی : بپرم کجا؟! به چه امیدی؟!
بریک ‍:برای خودت یک عاشق گیر بیار.
مگی: نمی تونم ... جز تو هیچ مردی را نمی‌بینم، حتی با چشم‌های بسته فقط تو را می‌بینم.

بیان نابرابری های اجتماعی ، راه رفتن روی لبۀ تیغ است ؛ چون روایتی قابل توجه تر خواهد بود که در آن افراط و تفریطی صورت نگرفته باشد . البته قرار دادنِ متنی همچون نمایش محبوبه ها، روی طناب ِ بی طرفی ، آن قدر دشوار است که گاه مسیر فراموش می شود . از سوی دیگر نسخه ای جهان شمول برای بیانِ دردهای بشریت از جمله دردهایی که زنان در طول تاریخ از اجتماع و خانواده متحمل شدند ، وجود ندارد ؛ پس نمی توان با نگاهی مطلق و یکسویه ، قضاوتی از یک جنسیت را با صدای بلند بیان کرد .
اینکه در یک نگاه کلی ، تمام افراد پیرامون را دارای یک رذیله اخلاقی مشترک با چاشنی حماقت بدانیم ، حاصل شتاب زدگی در نتیجه گیری است . فاجعه سازی یکسویه از ماجرایی که فقط مختص زنان نیست بلکه در مواردی گریبانگیر مردان نیز می شود , ورود به کلیشه ای است که رضایت تماشاگران را محدودتر و درجه همذات پنداری ... دیدن ادامه » این بازگویی را کم می کند. شاید اگر داستان به نوعی پیش می رفت که یک تحلیل جامع ، جایش را به نگاه سرسری و کلی نمی سپرد ،تماشاگر با روایت قابل باورتری مواجه می شد چرا که به هیچ عنوان نمی توان توانایی قلم نوشین تبریزی را در این نمایش کتمان کرد ؛ او به ظرافت می تواند شخصیت هایی را خلق کند که توانایی کنکاش لایه های مخفی آن توسط تماشاگر باقی بماند و این جدای از استعداد قویِ او در دیالوگ نویسی و نگارش جملات طلایی است. از سوی دیگر بازی نوشین تبریزی در نقش یک فالگیر امروزی و مدرن ، از نقاط قوت نمایش است . به طوریکه نمی توان بازی او و شخصِ ژاله صامتی را در این نمایش به راحتی ، فراموش کرد . در واقع گروه بازیگرانِ محبوبه ها به کمال توانسته اند از پس انتقال مفهوم و حس یک مهمانی زنانه و تمام حرفهایی که در این گونه محفل ها رد و بدل می شود برآیند . این انتقال حس مدیون کارگردانی قوی ژاله صامتی و توجه به جزییات در متن نوشین تبریزی نیز است .
هوشمندی ژاله صامتی در عدم تحمیل خود به این اجرا ، دنباله رویِ پیشینه او در گزیده کاری و به بهترین شکل ظاهر شدن است .میزان مدت نقش او کمتر از سایرین است اما به اندازه ، ظاهر شده و در همان لحظات ، جدای از طنز ذاتی اش با تسلط در نقش یک زن با مختصات خاص ،در برابر تماشاگر قامت برافراشته است .
اگرچه دکور صحنه تداعی گر یک خانه در انتظار مهمان است اما مثلا استفاده از طرح کتابخانه به جای قرار دادنِ کتابهای واقعی در قفسه های واقعی ، این حسرت را به جا می گذارد که کاش به تمام ابعاد این صحنه ، توجه می شد .
هرچند که طراحی لباس هماهنگ با ویژگیهای شخصیتی هر یک از بازیگران اختصاص یافته است ، اما موسیقی و استفاده از صدای پیانو در راستای بیان بازیگران نبوده و دلیل منطقی ای برای تکرار این جمله که پیانو نواخته می شود وجود ندارد .شاید انتظار می رفت وجود نوازنده پیانو، ارتباطی با کلیت دیوار علت و معلولی ِ نمایش نامه داشته باشد.
با تمام ضعف و قوت گفته شده ، محبوبه ها دارای انسجام در تمام بخش ها به ویژه بازی ها می باشد و این فاکتور در ترکیب با بازی های گرم و آفریدن فضایی صمیمی ، برگ برنده ای است که می تواند تماشاگر را از دیدن این نمایش با داستان تکراری ، در برخی جنبه ها راضی از سالن ، خارج کند .
خانم تاواتاو گرامی خوشحالم نظرتان را درباره نمایش خواندم
به نابرابری های اجتماعی اشاره کردید مسلما در طول تاریخ خصوصا زنان به دلیل مردسالاری و سازوکارهای مخوف و پیچیده آن همیشه تحت انقیاد و سرکوب بودند و شکل های مدرن این سرکوب به اشکال ظریف تر و پیچیده ... دیدن ادامه » تری از جمله بحث زیبایی و استانداردهای تعریف شده آن برای زنان، ترس از پیری و.... خودش رو نشان می دهد. در این نمایش واقعا بحث نابرابری،بی طرفی و قضاوت نکردن، محلی از اعراب ندارد به نظرم چون این نمایشنامه یکسره بازتولید کننده ی انگاره های نابرابری و تثبیت کلیشه های جنسیتی نابرابر است...
اگرچه نمونه هایی از این زنان وابسته و ضعیف که عاملیت و هویتشان را فقط در گرو یک مرد دیگری می دانند در جامعه امروز ما وجود دارد و مردان رجاله و تنوع طلب و دروغ گو هم کم نیستد اما اینکه همه زنان این نمایش با شکل متفاوت ظاهری و طبقاتی مثل هم نشان داده شده اند و ضعیف و وابسته نشان داده می شوند بی آنکه نمونه مستقل و آگاه از زن امروز که تعداد زیادی هم از جامعه امروز را شامل می شوند، در نمایش ارایه شود به بازتولید انگاره های جنسیتی دامن می زند... بله بعضی از بازی ها طبیعی و خوب است فضا هم مفرح و سرگرم کننده است اما تاتر وظیفه اش تکرار عبنی واقعین نیست. گو اینکه در واقعیت زنان زیادی اینگونه نیستند، در این نمایش انگاره های مردساخته از زنان بازتولید و برای مخاطب طبیعی جلوه داده می شود.... زنان ترسو هستند‌.. زنان عاملیت ندارند.... زنان دروغ گو هستند و بعد این کلیشه مردسالارانه جاری است که زنان در رقابت و دشمنی با هم هستند و آن هم برای یک مرد.... زنان بر سر مردی می جنگند ....چون از تنهایی می ترسند چون می خواهند عاشقشان باشند.... این کلیشه های جنسیتی در جهت تخریب است
بدیهی است هر زن و مردی با تفاوت های زیستی شان احتیاج به عشق دارند و حق انها است تنها نباشند. آنها در عشق فاعلیت و عاملیت انتخاب خود را دارند. اما این شکل بیان یکسره انگار و تحقیر کننده از زنان برای تنها نماندن توهینی به زنان و مردان مستقل جامعه است که در چارچوب کلیشه های جنسیت‌ زده نمی گنجند. با سپاس از شما
۰۹ آذر ۱۳۹۷
جناب ابرشیر سپاس از توجه شما
۰۹ آذر ۱۳۹۷

برابری طلبی زنان هم مث همه چیزهای خوب دیگه وقتی به این مملکت رسیده معنا و مفهوم خودش رو از دست داده و دچار افراط و تفریط‌های عجیب و غریب شده...در فضای مجازی بسیارن کسانی که دچار این توهم هستن که طرفدار حقوق زنانن و در جهت رفع تبعیض قلم میزنن اما چون در ... دیدن ادامه » دام تعصب و نگاه انتزاعی و غیرواقعی و....افتاده‌اند نه تنها در راستای هدف خوبی که دارن قدمی برنمیدارن بلکه با ترسیم غیرواقعی،افراطی،غیرقایل اجرا و نشدنی وضع موجود عملا امکان تغییر رو از بین میبرن....بسیارن ابر-فیمینیست‌های ایرانی که رسما مرد ستیز هستن و مردان رو جنس کثیف و مجرم و زنان رو برتر و پاک و...میدونن از نکاه اینان تاتر یا فیلم یا کتابی قابل قبول هست که مستقیم و صریح از مزایا و سجایای زن بودن بگه و مدام بر ذات پلید مردان تکیه کنه و....وگرنه به به بازتولید چرخه مردسالاری(از تکرار بیدلیلش ظاهرا احساس ظلم‌ستیزی بشون دست میده) منجر میشه...هرچند هدف اینها با اساتید اخلاق حکومتی بسیار متفاوت هست اما دقیقا با تقلید از اونها از همون روشهای شکست خورده و صفر‌یا‌صدی و انتزاعی استفاده میکنن که اون استتید چهل سال استفاده کردند و شدیدا شکست خوردند،....
۱۷ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش روزمرگی i
بیماری و به خصوص مشکلات روحی از دشوارترین موضوعاتی است که یک نویسنده می تواند آن را برای نوشتن انتخاب کند . در واقع نگارش این مساله ، آن قدر دشوار است که در طول تاریخ ادبیات ، داستانهایی که شخصیت اصلی شان یک بیمار باشند ، به وفور دیده نمی شود ؛ جز استثنائاتی که با فضاسازی فوق العاده قویِ نویسنده ، همذات پنداری ِمخاطب برانگیخته شده ، آثار شاخص دیگری در این زمینه نمی بینیم . روزمرگی نیز تمرکز خود را روی چهار زنِ دردمند که دارای بیماری نیز هستند و از یک مشکل روحی رنج می برند ،گذاشته است ؛ اگرچه هیچ گونه ارتباط مستحکمی بین این افراد و اینکه چرا کنار هم قرار گرفته اند ، دیده نمی شود .
مسلما تمام بیماران روحی و روانی لباس مشکی نمی پوشند ، همگیِ آنها این قدر راحت، تمام لایه های پنهان شخصیت خود را نمی شناسند و این قدر دقیق نسبت به نیازها و آرزوها و حتی ریشه ... دیدن ادامه » های دردهایشان آگاهی ندارند و حتی در صورت آگاه بودن، این قدر راحت آنها را بازگو نمی کنند . به همین دلیل ، بازسازیِ فضای یک بیمارستان روانی ، مستلزم آن است که نویسنده و کارگردان قبلا از نزدیک این محیط ها را لمس کرده باشند . همان طور که به عقیدۀ بسیاری اگر فردی بخواهد یک روستا را توصیف کند و تجربۀ زیسته درآنجا را نداشته باشد ، حاصل کارش در بهترین حالت فقط کاریکاتوری از یک روستا را نشان می دهد .
از سوی دیگر وقتی در حال حاضر در تئاترهای روز دنیا از حداکثر توانایی برای پربار کردن اجراها استفاده می شود و در مواردی از حسهایی مثل بو ( مثلا ایده پخش بوی روغنِ در حال سرخ شدن و... ) در سالن تئاتر برای انتقال معنا و مفهوم به کار برده می شود , نداشتن دکور مناسب و مشاوره نگرفتن از طراحان صحنه در طراحی یک صحنۀ درست ، توجیهی ندارد . در روزمرگی در واقع با دکور خاصی مواجه نیستیم ؛ حتی در طراحی لباس ، ظرافتی به کار برده نشده است. در حالی که تئاتر یک فعالیت گروهی است که با گره زدن مجموعه ای از هنرهای مختلف می تواند به هدف نهایی خود یعنی انتقال حس برسد . البته تمایز این موضوع با اجراهایی که به تناسب فضای کلی نمایش از دکورهای ساده تر استفاده می کنند ، قابل تشخیص است اما این اجرا نیازمند ساختن یک فضای فیزیکی است که مخاطب بداند در چه محیطی و با چه رنگ و بویی حرکت می کند. هم چنین نمی توان از اهمیت موسیقی در نمایش چشم پوشید ؛ در طول اجرا ، عدم هماهنگی صدا باعث گم شدن کلمات بازیگران در موسیقی شده و این عدم تجانس ,تمرکز مخاطب را به هم می زند .
در این اجرا روی بیان بازیگران کار نشده است .گریه های بازیگران ، تکراری و لوث شده به نظر می رسد . اینکه به صورت پی در پی در این اجرا شاهد اشک ریختن و ضجه زدن بازیگر باشیم ، آن هم در حالی که این گریه نتواند داستان را به جلو ببرد و کمکی به پیشبرد آن کند ، مسلما نمی تواند به عنوان آجری از دیوار علت و معلولی یک عمل در ساختمان داستان به حساب بیاید. نبودِ فراز و فرود در بیان بازیگران باعث بروز ِ یک بازیِ تخت و یکنواخت شده است .
بازیگر نقش آگرین (آلاله زارع طلب) ، بازی مناسب تری دارد و با اضافه کردن لهجه ( البته برخلاف بازیگر اول (الناز اسماعیلی)که لهجه اش در نیامده است ) با استفاده از تکیه کلام و بازی با لباسهایش به عنوان یک حرکت وسواس گونه در انتقال حس اضطراب ، جنبه هایی قابل باورتر به نقش اضافه کرده است . بازیگر شلنگ به دست و خندان در کار (غزل میرزایی) ،اگرچه توانایی طنازی مشهودی دارد اما از این توانایی به درستی استفاده نشده است . او آنقدر در بیان نمکین خود ، توانمند است که در طول اجرایش به راحتی تماشاگران را می خنداند ؛ اما میزان لبخندی که روی این صورت نقش اضافه شده واز آن به عنوان یکی از نشانه های داشتن بیماری روحی استفاده شده ، بیشتر از حد معمول و قابل باور است.
البته تئوری عریان سازی فاجعه به این معنا که گاهی لازم است به روش مستقیم با زشتی ِیک فاجعه و تلخیِ یک درد روبرو شویم ، دارای ارزش است اما وقتی فقط از یک دیدگاه و از طریق عجز و لابه و بدون تزریق هیجان یا نقطه اوج ، قصه بازگو شود، مستقیما از جذابیت کار کاسته می شود . در روزمرگی جایی برای کشف و شهود تماشاگر باقی نمی ماند چون بازیگران ،مخاطب را بمباران اطلاعاتی می کنند ؛بدون اینکه این اطلاعات به خوردِ هم بروند و همچون تارو پور در هم تنیده شوند و یک آنِ داستانی ایجاد کنند . در واقع روزمرگی ،تکه هایی جالب از پازلهای مختلف است که اگر وظیفه اتصال آن را به عهده کارگردانی گذاشته شود ، در مجموع با یک اثر مسنجم روبرو نمی شویم .
البته نمی توان هنر نویسنده را در ایجاد تکه هایی از داستان که دارای دیالوگهای جذابی نیز هست در نظر نگرفت. ایده هایی همچون شباهت یک ایرانی به افغان یا عاشق یک فرد مرده شدن نیز مواردی است که ذهن خلاق نویسنده رانشان می دهند ؛ اگرچه این کار به بازنویسی مجدد و تمرین بیشتر بازیگران برای رسیدن به نقطۀ تسلط در اجرا نیازمنداست ؛ اما نمی توان دغدغۀ قابل تقدیرِ خانم عاج در مقام نویسنده ، پیرامون مشکلات اقتصادی و اجتماعی ِجامعه را نادیده گرفت .
مریم عزیز
سپاس از شما بابت نگاه دقیق تان و یادداشتی که در برگه نمایش روزمرگی نوشتید
۰۵ آذر ۱۳۹۷
"البته تئوری عریان سازی فاجعه به این معنا که گاهی لازم است به روش مستقیم با زشتی ِیک فاجعه و تلخیِ یک درد روبرو شویم ، دارای ارزش است اما وقتی فقط از یک دیدگاه و از طریق عجز و لابه و بدون تزریق هیجان یا نقطه اوج ، قصه بازگو شود، مستقیما از جذابیت کار کاسته ... دیدن ادامه » می شود . در روزمرگی جایی برای کشف و شهود تماشاگر باقی نمی ماند چون بازیگران ،مخاطب را بمباران اطلاعاتی می کنند ؛بدون اینکه این اطلاعات به خوردِ هم بروند و همچون تارو پور در هم تنیده شوند و یک آنِ داستانی ایجاد کنند . در واقع روزمرگی ،تکه هایی جالب از پازلهای مختلف است که اگر وظیفه اتصال آن را به عهده کارگردانی گذاشته شود ، در مجموع با یک اثر مسنجم روبرو نمی شویم ."

ممنون از نقد ارزشمنتون
۱۴ آذر ۱۳۹۷
ممنونم جناب غیوری از توجه و لطفتون
۱۴ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

اگر تئاتر را درآمیختنِ مجموعه ای از هنرهای مختلف بدانیم که هریک در مسیرِ اجرای نمایش ، سعی در انتقالِ معنا به مخاطب دارند ، پس نمی توان به سادگی از اهمیتِ طراحی صحنه ، نور و صدا چشم پوشید ؛ چراکه از طریق همین طراحی و معماری می توان تماشاگر را با زمینه و اتمسفرِ نمایش آشنا کرد و فضای نامرئیِ نمایش نامه را به محیط دیداریِ روی صحنه تبدیل نمود . با این توصیف در نمایش خروج ممنوع با یک طراحی صدای (که البته به صورت زنده صورت گرفته است )توام با هماهنگی و تاثیرِمثبت ِناشی از این نظم مواجه می شویم . البته علی رغم به کاربردن تمهیدات جالبی همچون استفاده از نور قرمز در نقاط حساس ِ نمایش ( نگریستن بازیگر به فضای خارج از محیط فعلی و شنیدن حرفهای دیگران) ، کار دارای دکور بسیار ساده ای می باشد ؛ در حالیکه شاید این نمایش پتانسیل وام گیریِ بیشتر از طراحی صحنه را داشته ... دیدن ادامه » باشد.
از سوی دیگر با بازیگرانی مواجه هستیم که در تمام مدت اجرا با اقتدارِ هرچه تمام تر و بدون دستپاچگی یا تپق از پسِ اجرای متن سارتر برآمدند . بازیِ فرزانه سهیلی چنان باور پذیر و عمیق به حساب می رود که به سادگی نمی توان این اجرا را فراموش کرد . او در ازای هر قدمی که برمی دارد و هر جمله ای که می گوید ،حواسش به تمام نشستن ها و برخاستن ها ، حرکات و انتقال حس و هیجان به مخاطب است . لرزشِ بیان کلماتش در بخش هایی از نمایش به کلیت ماجرا ، نقطۀ اوجی تزریق می کند که این نکته باعث می شود نوع جدید یک اجرا از متنی قدیمی را شاهد باشیم؛ این در حالیست که در چنین نمایش هایی که به پشتوانۀ یک متن فاخر به روی صحنه می روند ، در صورتی که مساله وفاداری به متن مدنظر ِکارگردان باشد ، وظیفۀ دشواری به دوش بازیگر است تا بتواند مخاطب را جذب کند . این اتفاقی است که در این اجرا و توسط بازیگرانش شاهد هستیم . گروه بازیگران در این کار در مقام اجرای درست یک نمایش نامه با سربلندی بیرون آمده اند .نقش گیتی قاسمی به عنوان کارگردان در بروز این نتیجه نیز مثال زدنی است.
کلیپ انتهایی کار علی رغم آنکه مطمئنا مطابق با سلیقۀ طرفدارانِ خاصِ خود است اما هیچ گونه ارتباطی با کلیت داستانِ نمایش ندارد و این عدم تجانس تنها از شکوه کیفیت یک پایان ، کاسته است . شاید اگر این کلیپ در انتهای یک تئاتر با فضای امروزی تر یا با مفهوم متفاوت استفاده می شد ، توجیه کاربردِ آن باور پذیر می شد اما در شکل فعلی ، اضافه کردن این آهنگ ،فضای فلسفی نمایش را به سمت و سوی ناملموسی برده است.
در کلیت ، تماشای این اجرا از حیثِ یک دست بودنِ جمع بازیگران و برخورد حرفه ای شان در بازی و حرکت ، انتخاب هوشمندانه ای است که می تواند برای ذهن های علاقه مند به فلسفه ، دلپذیرتر هم باشد .
حاضرم هرچی دارم بدم ولی یه بار دیگه روی زمین برقصم.
شبنم یگانه این را خواند
محمد لهاک، امیر، فرزاد جعفریان و محسن سرابی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
طبق یک دیدگاه کلی در نوشتن ، تمام داستانهای جهان گفته شده و با داستان جدید دیگری روبرو نخواهیم بود بلکه این نوعِ روایت است که می تواند متفاوت باشد و داستان تازه ای را خلق کند. اگر با این دیدگاه به ماجرای یک تئاتر توجه کنیم ، پس هنوز برای نوشتن موضوعاتی چون جنگ های گذشته , اتفاقات سیاسی و حتی ساده ترین مسائل خانوادگی ، فرصت هست و این ، نوعِ گفتمان نویسنده و چیدمان کارگردان با کمک سایر جلوه های اجرا است که می تواند یک اثر نمایشی را از دایرۀحوصلۀ مخاطب ،خارج کند و یا اینکه عمق این دایرۀ توجه را چندبرابر کرده و تماشاگر را با خود همراه سازد . " همین حوالی" از جنبۀ داشتن دیالوگهایی که با چاشنی طنز ، ترکیب شده و به جا و متناسب با قامت بازیگرانش استفاده شده ، برگ برنده ای دارد که کل نمایش را از خطرِ افتادن به دام لودگی ، مصون نگه داشته است.
علاوه بر ... دیدن ادامه » این ،بازیگران در کمال نظم و البته تسلط ، جریان نمایش را جلو برده اند که این موضوع مطمئنا ناشی از تمرینات مستمر گروه بوده است ؛ اما در کنار این توالیِ جملات و دیالوگها ، نوع روایت داستان ،پیچیدگی خاص یا گره مشخص و محکمی برای همزادپنداریِ مخاطب ، ایجاد نمی کند . این درحالی است که این نمایش ، پتانسیل گره افکنی بیشترو مطرح کردن مسائلی جهت برانگیختن حس کنجکاوی تماشاگر را دارد . به دلیلِ نبودِ همین گره ها، ریتم کار کمی کُند به نظر می رسد و گره گشایی انتهای کار ،یاریگرِ کل اجرا نیست . مثلا با وجود آنکه به نقش یونس و زوایای آن به خوبی پرداخت شده اما درباره مهیار یا عادل این توجه به جزییات به چشم نمی خورد .در حالی که با رنگ دادن به سایرشخصیت ها ، پرداخت بهتری از داستان صورت می گرفت .
مجال برای مقایسه هست اما بهتر است واژه مقایسه را در زیبایی شناسی و به عنوان یک معیار برای تحلیل یک اثر هنری به ویژه تئاتر به کار نبریم و به این نکته بسنده کنیم که تلاش این گروه در تدارک یک دکور و بها دادن به جلوه های ظاهری نمایش تا حدی قابل ستایش است که می توان آن را به عنون الگو برای سایر اجراها در نظر گرفت . طراحی صحنه در " همین حوالی " کاملا در خدمت نمایش بوده و تداعی گر مفهوم مدنظر متن نمایش نامه می باشد . حتی طراح صحنه به فکر فضای پشتی و پایین تر از قسمت اصلی اجرا بوده و تمامی اجزای لازم در خانه را تهیه کرده است . علی رغم سادگی ، مفهوم خانه و خانواده از طریق همین چیدمان به آرامی و در مسیر درستش منتقل شده است . طراحی لباس بازیگران نیز متناسب با نقش و با توجه به روان شناسیِ رنگ ، صورت گرفته ؛ به طوری که این نکته سنجی و توجه به جزییات در چیدمان از نکات برجستۀ این اجرا محسوب می شود.


مریم تاواتاو
درباره نمایش سیزده i

وقتی تعداد بازیگران یک نمایش از حد معمول و همیشگی سایر اجراها بیشتر باشد , احتمال بی نظمی , آشفتگی و ناتوانی در انتقال کامل و کافی مفهوم نمایش نامه , بالا می رود اما اولین مواجهه با نمایش سیزده, آن است که مهدی کوشکی , با توانایی عجیبش در اداره گروههای پرتعداد, توانسته با تاکید بر کار گروهی , نمایش پربازیگری را به درستی روی صحنه ببرد . علی رغم این تعداد بازیگر ,مشخص است که به شدت روی بیان بازیگران کار شده و این نشان از تلاش و تمرینات مستمر گروه است. در حد میانگین , همه بازیگران سیزده , عنصر تسلط بر نقش را دارا هستند . این تسلط شبیه همان آرامشی است که خود کوشکی در بازی هایش ارائه می دهد آرام و مطمئن از کاری که انجام می دهد چون از قدم بعدی اش در نمایش , آگاه است و می داند قرار است دست تماشاگر را بگیرد و بخش تازه تری از جهان را نشان دهد.
نکته بحث برانگیز و قابل ... دیدن ادامه » توجه که پررنگیش در بخش زیادی از نمایش دیده می شود , خشونتی است که عریان نشان داده می شود آن قدر عریان که کوشکی از مخاطبانش خواسته در صورت داشتن مشکلات قلبی برای دیدن این نمایش نیایند . براساس یک دیدگاه که بیشتر منطقی است تا احساسی, نوع ارائه صحنه های سیاه در نمایش , یک قراردارد دایمی نیست بلکه نویسنده و کارگردان به عنوان آفرینندگان یک اثر نمایشی تصمیم می گیرند که گاه مانند سیزده, این خشونت را بی واسطه و مستقیم به رخ بکشد و مخاطب را در درد ذوب کند تا از این تغییر شکل , نوع تازه ای از دیدگاه به وجود بیاید . اگر این تصمیم را به کارگردانی بسپاریم که با آوردن گزینه خشونت در توضیح نمایش از ورود کودکان و قشر آسیب پذیرتر خودداری کرده , اندکی هضم این میزان تلخی نمایش,توجیه پذیر است.در محیط خشن سیزده , با افسارگسیختگی تعدادی انسان روبرو می شویم , مرگ می بینم , زجر می شنویم و در تاریکی و بازی نور ترس را تجربه می کنیم همه اینها در سایه انسجام گروه و در یک خط وحدت پیش می رود.
توجه کوشکی به مسایل اجتماعی و بازگویی دردهای برخواسته از واقعی ترین بخش های جامعه ازکف جامعه تا مشکلات اقلیت اجتماع قابل تقدیر است . این بار او زشتی را در نگاه های ترحم امیز و زجرآور جامعه به بیماران سرطانی یا تراجنسی ها نشان می دهد و از پسری بی زبان می گوید که گنگ بودنش باعث شده امنیت کمتری حس کند .
اینکه کوشکی بازیگرانی را انتخاب می کند که عجیب عجین در نقش خود می شوند , نشان از نبوغ او دارد. پسر گنگ و بی زبان به گونه ای نقشش را بازی می کند که در میانه نمایش این شک را ایجاد می کند که نکند این پسر واقعا مادرزادی نمی تواند حرف بزند.
کوشکی استاد آن است که عمیق ترین درد های بشری را به گونه ای مطرح کند که با چاشنی بذله گویی و لبخند همراه باشد مثل همسر زن سرطانی که در دراماتیک ترین صحنه های انتهایی سعی در خنداندن همسرش دارد .کوشکی دنیایی واقعی ترسیم می کند که در آن زجر و لبخند در کنار هم زندگی می کنند. او مسیرش را می شناسد و آگاهانه در این مسیر حرکت می کند . تاکید او بر خانواده و تاثیر آن بر کودکی در ساخته شدن شخصیت افراد از دغدغه های همیشگی اش است و حتی پای موضوعاتی همچون مهاجرت و میل به رفتن,سلبریتی بودن و بسیاری مفاهیم دیگر را به نمایشش باز می کند.,همه اینها یعنی او چندباره زندگی کرده و با چشمانی باز , اجتماع خود و هم دوره ها و نسل قبل و بعدش را به خوبی می شناسد.
هرچند در سیزده با حفره های در نمایش نامه روبرو هستیم که جنس تمام این جاهای خالی از چرایی است و مشخص نیست دلیل این همه مرگ و درد از کجا نشات گرفته است . با وجود آنکه پرداخت به جزییات با دقت صورت گرفته اما این چرایی در کلیات, گریبانگیر استنباط مخاطب می شود.
در مجموع, سیزده نمایشی طولانی و نیازمند به تاب آوری برای نمایش رقص خشونت است . اما همچنان برتری تکنیکی در بیان و اجرای یکدست بازیگران همراه با صراحت لهجه کوشکی در مطرح کردن معضلات اجتماعی و دردهای جامعه انسانی ,قابل تقدیر است.

نمایش هایی مملو از حرکت با اجراهای ساختارشکن , حکم وزیدن هوای تازه در فضای تیاتر را دارند اما در واقعیت , حرکت و بازی بازیگران وجهی از کار است که باید با اتکا به یک متن دقیق رو به جلو برود .
بچه گرگ ها, از این جهت بازوی قدرتمندی دارد که برخی بازیگرانش خصوصا مرصاد بورقان و سپندار اعلم به شدت حرفه ای از حرکت و حس به منظور بازی بهتر استفاده کرده اند.از طرف دیگر با وجود آنکه در تمام مدت , اجرا مستلزم حرکت و جابجا شدن تماشاچی بوده اما مدیریت این نقل و انتقال و غافلگیر کردن هرلحظه مخاطب , به درستی انجام پذیرفت . نکته اصلی که به عنوان کلید اصلی اما گم شده در این کار محسوب می شود و به شدت به ابهام کار منجر شده , ضعف متن است . مخاطب متوجه نمی شود کل داستان به دنبال جه می گردد موضوع اصلی یا حداقل فضایی که داستان در آن رخ داده چه می باشد . به سختی حتی می توان درون ... دیدن ادامه » مایه اصلی کار را حدس زد. آیا موضوع درباره مهاجرت است یا حدس ضعیفتر درباره تولد , جنگ, چیرگی روزمرگی و ...
پایان نمایش که با دور هم جمع شدن دور یک میز و صحبت رو در رو با تک تک مخاطبان , ایده ای جالب خصوصا از منظر طراحی صحنه با تکیه بر ویژگی سادگی ,محسوب می شود . استفاده از ظروف روحی بر سردی محیط افزود اما حتی این ایده نیز گره ای از ابهام کار نگشود. طولانی شدن این دوره و صحبتی که هریک از بازیگران در حد یک جمله و در یک چرخه تکرار داشتند , گره گشایی نمایش محسوب نمی شود.
در کنار تمام نکات مذکور ,دیدن این نمایش جدای از برخورد با بازیگرانی که به شدت بر الفبای بدن و بیان تسلط دارند , توفیق بازدید از فضای برج آزادی را نصیب تماشاچی می کند که با همراهی صدای خوانندگان این اجرا لذت بخش است . علاوه بر این باید به سبک های جدیدتر و متفاوت تر تئاتر اجازه تولد و رشد داد تا شاهد تکامل و پیشرفت این نوع از نمایش که محل بروز خلاقیت های تازه تر است نیز باشیم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شما مردا که بمیرین قهرمانین بمونین قهرمانین . تنها باشین قهرمانین با بقیه باشین قهرمانین
مریم تاواتاو
درباره نمایش آوانتاژ i

داستانهای زیادی پیرامون جنگ ایران و عراق نوشته شده و هر کدام سعی کرده اند از نگاهی تازه, روایتگر درد و رنج مردمی باشند که گریبانگیر جنگ بوده اند اما وقتی سالها از زمان آتش بس می گذرد , خلق یک ایده جدید و در عین حال جذاب که محور آن توجه به سرنوشت مردگان و زندگانی است که روزگاری در یک بمباران شانه به شانه هم مورد هدف قرار گرفته اند , اقدامی قابل تحسین است . اینکه برای یک لحظه در نظر بگیریم اگر کشته شدگان جنگ, زنده بودند , در چه موقعیتی قرار داشتند ایده ای بکر است که با ترکیب تخیل و بازی های ذهنی متقابل , قابل درک تر می شود.
در آوانتاژ بیشتر از آنکه با نمایشی پربازیگر طرف باشیم با تعداد زیادی داستان روبرو هستیم . نخ نامرئی ای که تمام این داستانها را به یکدیگر مربوط می کند ,اتفاقی است که در چهارم آذر سال شصت و پنج رخ داده است .همه آدمهای این داستان در تاریخ ... دیدن ادامه » مذکور در جریان بمباران جنگ در اندیمشک حضور داشته اند.
از نظر زمانی , اندیمشک حدود یک و نیم تا چهار ساعت پشت سرهم بمباران می شود که این عدد طولانی ترین بمباران یک شهر بعد از جنگ جهانی دوم محسوب می شود .اگرچه عدد دقیق مدت زمان این حمله مشخص نیست اما در این مساله شکی نیست که این بمباران , طولانی ترین و مرگ بارترین حمله هوایی عراق در طول هشت سال جنگ با ایران محسوب می شود و کم کاری ماست که تا به امروز اثر نمایشی پررنگی برای نشان دادن این برهه از تاریخ جنگ در سرزمینمان ارایه ندادیم آن هم حمله ای که شدت تلفات و فجیع بودن اجساد کشته شدنشان (همان طور که در نمایش به آن اشاره شده) تا حدی است که حتی آمار دقیقی از تعداد کشته ها و مجروحین وجود نداشته است.
یکی از نقاط قوت نمایش صحنه هایی است که شاهد مواجهه حسام و مونا می باشیم که البته نقش پختگی متن در این بخشهای داستان که با نگاه روانشناسانه آمیخته شده را نمی توان نادیده گرفت. در این صحنه ها درخشش بازی امین وحیدی پور نیز روح تازه ای در نقش حسام دمیده و توانسته حس همذات پنداری مخاطب را برانگیزد او به گونه ای غرق در نقش است که به راحتی به تماشاگر می قبولاند که قربانی اصلی این جنگ , امیدها و آرزوهای مردمی بی گناه و به ویژه کودکان است که توده توده کشته می شوند و تلفات می دهند.
صحنه های مواجهه حسام با مونا ودرگیر شدنش با جنگ , کودکی و در رأس همه آنها فوتبال به میزانی قابلیت همراه کردن مخاطب را دارد که می توان جهان کودکانه شان را باور کرد.با وجود این برخی صحنه ها با حوصله کمتری نوشته شده و شاهد رها شدن شخصیت در جهان بازی هستیم . به این معنا که برای مثال مختصات شخصیت حسام و تا حدودی مونا مشخص است اما مثلا در مورد مادر یا همسایه حسام با یک پرداخت سطحی تر مواجه ایم . دیالوگها می توانستند خلاقانه تر نوشته شود . صحنه های پایانی کار اگرچه از عمق فاجعه تکه تکه شدن اجساد سخن می گویند اما با یاری گرفتن از لحن بازیگر سرباز و افزودن نوعی طنز نهانی به دیالوگها به خوبی روایتگر ماجراست. همچنین روایتهای دخترک از صحنه فرار ازشهر و برخورد با مادری که دختر کوچکش مجروح بوده به خوبی پرورانده شده است.
آوانتاژ با وجود تمام این نقاط ضعف و قدرت, ارزش حمایت شدن را دارد چون از زاویه تازه تری داستانی از جنگ را بازگو می کند و در آن تصویر امید ها و آرزوهای آدمی کشیده می شود. هرچند با پربار کردن برخی شخصیتها از نظر داستانی و نیز برقرار کردن ارتباط بیشتر بین کارتون ها و برنامه های نوستالژیک پخش شده با کل جریان , شاهد اجرای بهتری خواهیم بود .
امیر و حسین این را خواندند
بامداد، *مریم*، محمد لهاک و زهره مقدم این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید