تیوال مریم تاواتاو | دیوار
S2 : 14:52:40
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
مریم تاواتاو
درباره نمایش شک i
مهدی کوشکی سبک خاص خودش را دارد و در این میان ،این سبک نیز علاقه مندانی را شامل می شود . در نمایش شک نیز خون به عنوان عنصر پابرجا در اجراهای کوشکی حضور دارد . او باز به سراغ گروهی از تازه واردان تئاتر رفته که اگر چه مشهور نیستد اما از پس اجرایی این چنینی که ریتم تندی دارد و پر بازیگر است بر آمده اند . شک اجرایی با زبان تاریخی درباره یک شاه است . ماجرا در میان اتفاقات اطراف شاه روایت می شود . اجرای کوشکی با توجه به سبک جدیدی که در این نمایش از او می بینیم بسیار جالب است . بخش از بازیگران جوان این کار واقعا درخشان ظاهر شدند البته نمی توان منکر شد که عده ای نیز هنوز باید روی بیان و بازی خود کار کنند . توجه به طراحی صحنه و لباس و استفاده از خلاقیتهایی همچون کاربرد ریل ، نشانه توجه گروه به کل عناصر صحنه می باشد .
متن پر از دیالوگهای جذاب و فراموش نشدنی است . اگر ... دیدن ادامه » چه زمان دقیق ماجرا مشخص نشده و زبان قدیمی تر ی در بیان استفاده شده است اما ماجراها حول حوادث دوره معاصر طراحی شده است و حوادث از درد های مردم و زندگی پادشاه نشات گرفته است . تلاش این گروه در اجرایی چنین پرماجرا و پرتعداد از نظر بازیگر، قابل تقدیر است و البته نگارش چنین متن دشواری توسط کوشکی ، نشان از نبوغ اوست.
امیر مسعود، میترا، سعیده شریفی و mahdi yeganeh این را خواندند
Fateme Palizvan، مریم اسدی و بهناز این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش شک i
جانم بگیر که می ترسم ... که جانها گرفته ام ... که همه ترسیدند ...
سپهر، Fateme Palizvan، بهناز، حسین و mahdi yeganeh این را خواندند
میترا این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش شک i
چند قرن دیگر در قبری خاک گرفته ، استخوانی از قبر بیرون می کشند... آیا کسی گوید که این استخوان شاهی است یا گدا ؟!
بهناز و mahdi yeganeh این را خواندند
محسن جوانی، amirk65، میثم هنزکی و میترا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره تئاتر " شب بخیر مادر " به کارگردانی فرید سلیمانی
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو - چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.06.14

جِسی زنی جوان و بیوه است که در یک شب معمولی قصد دارد خودکشی کند و موضوع را به مادرش می گوید و البته که این تمام ماجرا نیست. " شب بخیر مادر " به کارگردانی فرید سلیمانی ، نمایشی است که این روزها در تماشاخانه دیوار چهارم به روی صحنه می رود . اجرا بر¬پایۀ نمایش نامه معروف مارشا نورمن ، انتخاب هوشمندانه ¬ای است که باعث میشود کلِ نمایش با تکیه بر یک متن قوی با دیالوگ هایی پخته ، ساخته شود که درعین سادگی ، با داشتن ضربآهنگی دخور ، داستان را پیش ببرد و مخاطب را یکباره به وسط ماجرا پرت می کند تا یک شروع جذاب را تجربه کند.
قصه ، قصۀ تنهایی است؛ تنهایی کسانی که اطراف ما هستند ولی متوجه جهان خلوت شان نمی شویم ... دیدن ادامه » ؛ جسی در ترسیم چهره تنهایی اش تا به آنجا پیش رفته که ابایی ندارد قضاوتش کنند و دلایلش را بشنوند .تصویر رفتن خود را آن قدر واضح ساخته که تمام جزییات را در نظر گرفته ؛گویی از تیری حرف می زند که سالها در قلبش فرورفته و زجرکشش کرده است. البته این درد یک شبه به وجود نیامده بلکه به تدریج و شاید مشهودتر در ده سال اخیری که در نمایش به آن اشاره شده، بزرگتر گردیده است . شاید جسی این ده سال را به خودش وقت داده بود تا به روزنه ای برسد برای ماندن . نگاه بلندمدت جسی به وقایع در طول این مدت او را مصمم تر کرده است که راهی جز پایان دادن به زندگی خود نبیند. اینکه تمام حرف ها و ناکامی ها باری می شود ، روایت از جامعه ای دارد که فردی مانند جسی را به این مرز از تنهایی می کشاند که فکر می کند از پس هیچ کاری درخور و شایسته بر نمی آید، بیمار است و نمی تواند کسی بشود که همیشه انتظارش را داشته .
و البته اگرچه این متن، قدیمی است اما یقینا پرداخت به درگیری های ذهنی، کهنگی ندارد . تا وقتی جامعه به سمتی حرکت می کند که باعث می شود یک زن جوان تصور کند از پس هیچ کاری برنمی آید وسرخورده است و نمی تواند هیچ چیز را تغییر دهد ، دلیل محکمی است که ادبیات و هنر باید کنکاش تازه ای را شروع کنند .نه سکوت در برابر افسردگی می تواند راهگشا و بازدارنده باشد تا دستی را ازکشتن خود یا دیگران دور کند و نه پنهان کردن آشفتگی های روحی .
نمایش، قصه گوست و سعی دارد در زمان محدود ،دست به تمام دریچه ها ببرد و داستان آن قسمت را تمام و کامل تعریف کند . متن لکنت ندارد. مشکل ، ذره ذره اضافه می شود تا جایی که در انتهای نمایش، مخاطب، لحظه ای به مسیری که پشت سر گذاشته می نگرد و می داند چگونه این درد روی هم جمع شده و تراژدی مدرن از زندگی یک زن جوان رقم خورده است .
"معصومه رحمانی" در نقش جسی توانسته همان بی انگیزگی لازم را ایجاد کند و درخشان ظاهر شود . او مصمم به تصمیمی که برای ادامه زندگیش گرفته ، قوطی های شکلات را پر می کند و برنامه بیست سال آینده زندگی مادرش را می چیند . در مقابل هر توجیه و سوال مادرش مقاومت می کند و پاسخی در آستین دارد ؛ چون برای گردآوری تمام این حاضرجوابی ها ده سال وقت داشته است . ده سال از زمانی که برای اولین بار او به این تصمیم، فکر کرده است.
"مریم بوبانی " در نقش مادر ، شخصیت زنی کهنسال را بازی کرده که فکر می کند مسیر طبیعی زندگی فرزندش در حال گذر است اما یکباره با بحران دخترش مواجه می شود .اوتصویری از یک زن بهت زده و در حال تلاش را نمایش می دهد که سعی دارد دخترش را از تصمیمش منصرف کند . مادر در انتقال حس اضطراب و ترس تا جایی پیش می رود که رازهایی از گذشته را برملا می کند . گاه خودش را مقصر می داند و گاه دیگران را سرزنش می کند .
طراحی صحنه تداعی گر یک خانه است . خانه ای که همراستا با فضای کلی نمایش سعی در بازگویی محل زندگی جسی و مادرش را دارد . استفاده از تغییر نور در پررنگ تر صحنه هایی که تاثیر گذاری بیشتر دارد، تمهید مناسبی است که در انتقال حس به تماشاگر مفید بوده است . هر وسیله در این خانه در راستای بیان داستان قرار گرفته است.
یکی از ایراداتی که به نمایش نامه و رفتار جسی گرفته می شود، تصمیمی است که او برای متوقف کردن زندگیش گرفته؛ اما جامعه ای که زنی جوان را به این میزان از تنهایی و سرخوردگی می رساند و در آخر جوابی برای این فرایند ندارد، نمی تواند انتظار داشته باشد که درباره آن حرفی زده نشود . مگر نه آنکه ناکامی ها و ندیدن ها مثل هیولایی خوش اشتها ، افراد زیادی را درخود می بلعد و روانشان را متلاشی می کند ؟! شاید حرف زدن راهی معقولانه تر باشد.
ما در جهانی زندگی می کنیم که ظریف ترین حرکات، بزرگترین تاثیرات را بر روان یک فرد می گذارد و بی اعتنایی ، چاشنی مزاحمی است که در تمام روزگار پاشیده می شود و تنهایی می آفریند . تاثیر هنر در آنجا هویداتر است که بتواند به درون انسانی سرک بکشد و دردهایش را ببیند و برای دیگران بیان کند تا دوایی پیدا شود . اگر قرار باشد تعریف هنر را محدود دربازگویی مسائل زیبا ببینیم، آن وقت به اندازه فرسنگ ها از رسالت هنردورافتاده ایم . سعادت آنجاست که هنر بتواند مرهمی شود برای دردهای جهانی که در همهمه و شلوغی خود، انسان را فراموش می کند و از سایر انسان ها فراموشکار می سازد . اگر تئاتر در جایگاه هنری بزرگ که در درونی ترین حالات روحی یک فرد نفوذ می کند بتواند دردی را بازگو کند و راهی تازه تر از امید را نشان دهد و حتی جهان بینی یک نفر را تغییر دهد یعنی درمسیر حرکت برای بهتر کردن اوضاع قرار گرفته است. تئاتر "شب بخیر مادر"، تلاشی قابل تقدیر برای بیان دردهای روحی در قالب اجرایی قابل قبول است که سعی دارد با نگاه به پروندۀ فروپاشی روانی یک انسان، دریچه تازه تری از نگاه به اهمیت انگیزه و امید در زندگی را نشان دهد .

با سپاس از لطف، نظر و وقتی که برای این نمایش گذاشتید
۵ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش بر پایه متن قوی "شب بخیر مادر " نوشته مارشا نورمن ، اجرا شده و نورمن بابت این نمایش نامه جوایز متعددی دریافت کرده که البته مربوط به روایی متن و قصه گو بودن اودر روایت این ماجراست . در اجرای فعلی این تیاتر ، معصومه رحمانی در نقش جسی به گونه ای قابل باور و تاثیرگذار از پس انتقال شخصیت زن جوان برآمده که نمی توان به راحتی منکر درخشش او در این نقش شد . مریم بوبانی در ایفای نقش مادری نگران ، حس اضطراب و ترس را انتقال داده است هرچند توانایی ایشان قطعا بیشتر از میزان تزریق شده در این نمایش است . طراحی لباس و صحنه در راستای کل نمایش و جهت ترسیم خانه ای که مادر و دختر در آن ساکن هستند قرار دارد و البته اگر جزییات بیشتری به طراحی صحنه افزوده می شد نتیجه قابل قبول تری به دست می آمد .
نمایش فعلی با ترکیب عناصری قوی تا حد بسیار زیادی از پس بیان مفاهیم ... دیدن ادامه » عمیق این داستان برآمده است و اجرای قوی دوبازیگر آن ارزش تماشای آن را چندبرابر کرده است .
با سپاس از لطف و نظر شما
۰۷ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

نه مامان ... ریکی مو نمیزنه با من ...به دنیا که نگاه می کنیم هردومون یه چیزو میبینیم میبینیم که عادلانه نیست . تنها فرق ما اینکه که ریکی رفته حساب خودش رو با دنیا صاف کنه ...
اون منودوست داشت فقط نمی تونست بفهمه چطوری یهوو همه چیز اطراف من خراب میشه ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تعطیل ... رفته ماهیگیری ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من اینجا پیشت بودم ... چطور ندیدم اینقدر تنهایی؟!

در تئاتر , نمایشنامه با تعریف داستان ، معنا می شود. این مفهوم ، خط پررنگی را در تمایز روایت یک داستان در مقابلِ بازگویی تکراریِ اخبار روزنامه ها و واقعه نویسیِ صِرف,ترسیم می کند. بستر داستان یعنی ایجاد تصویرهای کنار هم ؛ این عنوان نه در دایره تیتر جراید می گنجد و نه حتی خاطره گویی های یکنواخت را شامل می شود. از طرفی قراردادن یک موضوع اجتماعی با درون مایه جنایت در ظرف تئاتر ،کار ساده ای نیست؛ اینکه چگونه نمایش از پس این موضوع بر بیاد که هم بتواند از کلیت ماجرا به اندازه، سخن بگوید و هم بتواند توجه مخاطب را به یک روایت تلخ جلب کند ، مهارتی دوچندان می طلبد . فالش خوانی در چهارراه فخرآباد ، بازگویی ای جذاب از یک ماجرای اسیدپاشی است . نمایش با ترکیبی از دیالوگ و مونولوگ به جلو حرکت می کند و از همان ابتدا به مخاطب می گوید که موضوع ، یک پرونده فجیع مجرمانه ... دیدن ادامه » است و اینجاست که تماشاگر می خواهد بفهمد این ماجرا چگونه اتفاق افتاده و متهم اصلی کیست .
نقطه کامیابی در این تیاتر انتخاب بازیگرانی مسلط اما شناخته نشده و متنی که به شدت ساده اما روان نوشته شده ، می باشد.سه بازیگر هر یک در جای خود قرار گرفته اند و دیالوگ ها از زبان شخصیت بیرون آمده است نه از زبان بازیگر یا نویسنده . متن لکنت ندارد و این روانی در بازگویی ماجرا در تمام دیالوگها جای و ساری شده است . اضطراب شادی ( نیلوفر وهاب زادگان ) در تعریف ماجرای مادرش آن قدر قابل باور منتقل می شود که گویی همه اینها در برابر چشم مخاطب اتفاق افتاده است . پخش جملاتی از طریق پروژکتور در نمای پشتی بازیگران جهت تزریق اطلاعات و زمان و مکان و اکنونِ داستان نیز ایده جالبی است . "مواظب بطری های خود باشید" عبارتی است که چندین باره در این اجرا تکرار می شود و این جمله در ارتباط مستقیم با سادگی کل جریان است که در یک روز معمولی ، فردی آدامس بر دهان و بطریِ اسید بر دست می خواهد ادامه زندگی یک نفر دیگر را به گونه ای متفاوت رقم بزند و این گویی طعنه ای است که پرونده های اسیدپاشی ادامه دار هستند و تا وقتی فکری اساسی به حال آنهایی که درگیر دردهای عمیق اند نشود، بازی با بطری ها برای انتقام باز هم ادامه خواهد داشت. این که شادی تعریف می کند در صحنه اسیدپاشی، به زن زل زده بود و نگاهش را از زجرکشیدن او و متلاشی شدن اجزای صورتش برنمی داشته، نشان از تازه بودن حس انتقام در او و حل نشدن بحران های روانیش است حتی اگر این حس با دلسوزی و پشیمانی همراه بوده باشد.اوج توانایی شادی در بازگویی صحنه ای است که در خواب و بیداری متوجه خیانت پدرش از طریق روی اسپیکر رفتن مکالمه تلفنی پدر با معشوقه اش می شود .علاوه بر توانایی نویسنده در خلق این صحنه کلیدی ، بازی درخشان شادی و تداعی آن لحظه که تمام جزییات حتی صدای ویولن را به یاد داشته از صحنه های فراموش نشدنی این اجرا است.
در این کار، تماشاگر با اجرایی شلخته و بی نظم یا تمرین نشده روبرو نیست. هادی احمدی و میلاد بانگی سوار بر ماجرا ، روایت را پیش برده اند و با ترسیم گذشته و فضاسازی همراه با جزییات ، فالش خوانی را با روایتهایی که از خط باورپذیری داستان بیرون نزده است ، ادامه داده اند .
برپایه متن ،دیوار علت و معلولی این داستان به گونه ای چیده شده است که آجر اضافی ای در آن دیده نمی شود اما با توجه به پایانی که برای نمایش در نظر گفته شده است ، شاید گسترش این دیوار و اضافه کردن اطلاعات درباره سایر شخصیتهای درگیر ماجرا می توانست تسلط بیشتری را به مخاطب بدهد تا بتواند نقاط کمتری از ابهام را در این نمایش ببیند .
طراحی صحنه کار به نوعی طراحی شده تا تداعی گر محلی برای روایت کل اتفاق ، خانه مهدی و پارک باشد . شاید می شد از عناصر دیگری در پرداختن این موضوع استفاده کرد .البته می توان احتمال داد که در پشت سادگی چیدمان طراحی شده باز هم این تفکر وجود دارد که وقوع یک جنایت حتی اگر منجر به قتل مقتول نشود، همین قدر ساده می تواند در یک لحظه اتفاق بیفتد و همان لحظه همه چی را تغییر دهد و یک عمر باقیمانده از زندگی قربانی را با زجری چندبرابر همراه می کند.در واقع اگر طراحی صحنه را متشکل از دو عنصر اصلی ِ فضای فیزیکی و احساسی ناشی ازمعماری ، چیدمان و نور بدانیم ، فضای فیزیکی این نمایش به واسطه کاربرد یک کاناپه ساده ،محیط مرموز و ترسناک ماجرا را به خوبی انتقال داده و در بخش تمرکز روی فضای احساسی ، نورپردازی، هیجان را تزریق کرده است و تنها در زمینه توجه به جزییاتی مانندِ وسایل دیگر در محیط ، ضعیفتر عمل کرده که با اضافه کردن عناصری چند و توجه به ریزه کاری های طراحی داخلی می توانست در راستای مسیر داستان، مفیدتر واقع شود.
سکوت در برابر بزه کاری های اجتماعی آن هم در مواردی چون اسیدپاشی که در ردیف جنایت قرار می گیرد ،کمکی به تمام شدن این کابوس نمی کند . پرداختن به جنبه های متخلف این ماجرا روشنگری می آفریند تا شاید در بستر همین آگاهی ،اجتنابی عظیم در ارتکاب آن صورت گیرد. فالش خوانی در چهارراه فخر آباد با عمیق شدن در واکاوی این بزه، تلاشی رو به جلو محسوب می شود. البته که تیاتر به تنهایی شاه کلیدی نیست که بتوان از پس توقف وقوع این عمل مجرمانه بربیاید و مطمینا نهادهای اجتماعی،قانونی و فرهنگی با نگاهی روانشناسانه و علمی باید این موضوع را واکاوی کنند و به اشتراک ،شاه کلیدی جهت توقف چرخه خشونت بسازند. با این وجود نمی توان از تاثیری که هنر و به ویژه تیاتر در پرداخت به موضوعات اجتماعی دارد چشم پوشید، چرا که اگر بتواند تنها روی یک مخاطب تاثیری جهت تغییر جهان بینی او بگذارد، یعنی در مسیر رسالت خود قرار گرفته است.

سپاس از نگاه دقیق و نقد موشکافانه شما.
۲۹ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مواظب بطریهایتان باشید ...
در جامعه امروز ما که همه چیز را با دیده شک و تردید نگاه میکنیم من بعد بطری های اب را هم باید به آن اضافه کنیم
۲۳ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فالش خوانی در چهارراه فخر آباد روایتی از یک جنایت فجیع اسیدپاشی است که با متن کامل و بازی حرفه ای سه بازیگر به سراغ روایت تلخ ترین حادثه اجتماعی رفته است .انسجام کل کار نشان از ممارست در تمرینات قبلی گروه است. طراحی صحنه در عین حال ساده اما پرمعنا در نظر گرفته است . بازی نور توانسته فضای رعب آور ماجرا را به خوبی انتقال دهد . هرسه بازیگر بدون لکنت ماجرا را روایت می کنند و در مسیر داستان ، نمایش را به جلو می برند.
نقد کتاب پدرکشتگی - نوشته سلمان امین

نوشتن از قسمت پریشان احوالاتِ ذهن، انتخاب سختی است که جرات زیادی را از نویسنده طلب می کند ؛چون یا باید نویسنده جای آن آدم زندگی کرده و یکی از امراض روان، گریبانگیرش شده باشد و یا آنقدر نزدیک به این افراد، روزگار بگذراند که بتواند حتی کیفیت خواب و بیداری یا توهم و ثباتشان را تشخیص دهد و بعد تمام این احساساتِ از نزدیک زیسته شده را در ظرف داستان بریزد و طوری برای خواننده تعریف کند که داستان به قلبش بنشیند و سرنوشت این بیمار برایش جالب شود و بخواهد بداند بعد از این قرص یا آن دوره درمان یا پس از بستن کتاب چه بلایی سر آن فرد می آید . آن وقت اگر نویسنده ،تمام عناصر داستان را در جایش برای روایت به کار برده باشد، مخاطب دیگر به سرنوشت آنهایی که دچار فروپاشی روان شده اند، بی تفاوت نگاه نمی کند.
سلمان امین، واژه به واژه ... دیدن ادامه » کتاب " پدرکشتگی " را زندگی کرده . نخواسته تا ادای یک شخصیت را در بیاورد و یک تیپ تکراری از بیماران روانی ارائه کند . او تصویری می سازد به مراتب با جزییاتی بالاتر و دقیق تر و این دقت در همه چیز حتی واگویه ها و پریشان خوانی هایش دیده می شود . او کابوس های "سیاوش شادوران "را می شناسد ؛ جنس توهم را تشخیص می دهد.،حتی دیالوگ های سیاوش در این کتاب متعلق به خودِ سیاوش است؛ نه آنکه از ذهن نویسنده به دهان شخصیت گذاشته شده باشد .
اهمیتی که نویسنده به دوران کودکی و رفتار والدین نشان داده ،آن قدر عمیق است که در جای جای فصلهای داستان، ردپای گذشته و پدر و مادر شخصیت دیده می شود . سیاوش می داند چه بلایی را از سرگذرانده و آگاه است به دنیا آوردن دو کودک دیگر، چه مسئولیتی را به دوشش گذاشته . لحظه ای دخترش " آرام "و آینده او از جلوی چشمانش محو نمی شود و همین ها آرام را تبدیل به تکیه گاهی در کتاب می کند که گوشه راحت زندگی سیاوش است ؛ آنجا با آرامش از خودش می گوید و بدون فریاد ، افشاگری می کند.
در پدرکشتگی ، برخورد اطرافیان شخصیت در مواجهه با او جالب تصویر شده است . سیاوش در عین حال می داند که آنها در داشتن این نگاه، مقصر نیستند چون عرف جامعه و عدم رشد سایرین در پذیرش و درک انسانهایی که نتوانسته اند به مهارت در حفظ تعادل روان برسند، باعث شده همه به چشم یک تافته جدا بافته به او نگاه کنند ؛ اما در عین حال او نیز جزء به جزء، همسایه ها، خانواده و حتی پزشک معالجش را نقد و بررسی می کند.گاهی به عصیان می رسد و بین این فروپاشی ، واکنش دیگران را دقیق نقل می کند ؛مثل صحنه درخشان اولین رویارویی با پدرش یا جایی که همراه دست فروش ، شروع به تبلیغ روفروشی می کند و تصویری از مردم را نشان می دهند که از او فیلم می گیرند و او در همان حال به توهم می رسد و معرکه راه می اندازد .
انتهای کتاب شبیه پایان های رایج نیست و با یادآوری اینکه کل داستان، پیرامون پریشانی یک بیمار روانی رقم خورده است ،انتظاری جز این نمی رود . نویسنده با آنکه در پایان کتاب ،انتهایی درظاهر خوش برای ماجرا سنجیده اما درلفافه با اشاره به ادامه رفتار فرزانه و حتی حضور پدرش ،بی کلام می گوید که این مرثیه به این راحتی ها به فصل آخرش نمی رسد . او درمان و تمرکز بر جنبه های دیگر زندگی را به عنوان یک راهکار برای بهتر شدن خودش خلق کرده اما وقتی دیگرانی هستند که هنوز از پس درمان خود برنیامده اند، پس ادامه چندان راحت نیست.
آثار سلمان امین چه " پدرکشتگی " و چه کتاب بعدیش "کاکاکرمکی،پسری که پدرش در آمد " مجموعه لغاتی نیستند که به این راحتی دست از سر مخاطب بردارد. وقتی خواننده این کتاب را بخواند دیگر نمی تواند از کنار متفاوتهای جهان ،بی تفاوت بگذرد . تا مدتها صحنه عصیان سیاوش در کنار تیاتر شهر او را به فکر فرو می برد و شاید نگاه تازه ای به تنهایی جهان و دردهای آنهایی که ما با حرف ها و نگاه کردنها و نگاه نکردن هایمان ذره ذره بر کوله بار دردشان افزوده ایم ، خلق کند و جادوی داستان چیزی نیست جز همین که مخاطبی که کتاب را شروع کرده با کسی که آخرین صفحه آن را خوانده ، تفاوت دارد . کالبد همان کالبد است اما جهان بینی اگر درجه ای عوض شده باشد خوشا به حال نویسنده ... خوشا به حالت سلمان امین...
مختار بایزیدی و خاتون این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد کتاب کاکاکِرمَکی ، پسری که پدرش در آمد - نوشته سلمان امین

کاکا کِرمَکی، پسری که پدرش درآمد، آخرین کتاب سلمان امین می باشد که در زمستان 1397 برای اولین بار چاپ شده است . همان گونه که از عنوان کتاب مشخص است نویسنده حتی برای پیدا کردن یک اسم ، توانسته از خلاقیتی استفاده کند که شاید در این روزها بیشتر از همیشه، ادبیات به آن احتیاج دارد . همین جهان بینی در کل کتاب نیز به چشم می خورد . نویسنده در هیچ کجای کتاب ،داستان، کم نمی آورد و حتی در جاهایی که مخاطب به دنبال این است که بفهمد شخصیت به کجا می رسد، او گره سخت تری به ماجرا زده و داستان تازه ای را با هوشمندی وارد می کند.
نویسنده سوار بر داستان،ماجرای کاکا را بازگو می کند. برای روایت، چیزی کم نمی گذارد و حتی در انتهای کتاب، زیرکانه ، توانایی اش را در ادامه داستان به رخ می کشد . جنگ ، سرطان ،فقر ،خیانت، ... دیدن ادامه » باورهای عامیانۀ اشتباه ،رشد جمعیت ، همگی مفاهیمی است که در خلال داستان ، کوچه به کوچه به آن اشاره می شود تا در انتها، نقشۀ شهری را ترسیم شود که نویسنده از تمام پیچ و خم های آن آگاه است .سلمان امین در این کتاب ، خود را تافته ای جدا بافته شده از جامعه ندیده ؛به سادگی قابل باور است او نیز در هوای همین شهر همین اتفاق ها را تجربه کرده، با سیاست و دردهای جامعه درگیر شده ؛ بی اعتنا به وضع مردم . صفحاتش را با واژه های دهان پرُکُن ، سیاه نکرده و سعی کرده تا از دریچه تازه تری به زندگی یک انسان و سرگذشت او نگاه کند .
مگر نه اینکه ادبیات و هنر باید بازتاب زندگی مردم باشند ؟! این که سطح سلیقه مردم در چه حدی است یک طرف اما رسالت هنرمندان و به ویژه نویسندگان را که تولید کننده خوراک فرهنگی مردم هستند، نمی توان نادیده گرفت . بالا کشیدن سطح سلیقه مردم، متر متر و سانت به سانت، اتفاق نمی افتد چرا که تغییر فرهنگ ،زمان زیادی را مطالبه می کند . این تغییر حتی اگر میلیمتر به میلیمتر روی دهد، باز هم به معنای برداشتنِ یک قدم بزرگِ رو به جلو است. همین قدم رو به جلو در این کتاب است که خواننده را با عبارات جدیدتری درگیر می کند . ادبیات در این کتاب با رقص زیبای کلمات در کنار هم، توانایی کلمه را در برقراری ارتباط، پررنگ تر کرده است ؛ چرا که در کاکا کِرمَکی با ترکیبات تازه تری مواجه می شویم که کمتر شاهد آن بوده ایم. واژه سازی نویسنده در اینجا به قصد به رخ کشیدن خلاقیت ذهنی اش نیست. او به غنی کردن متنش از طریق همین ترکیبات ساده اما جذاب ادامه می دهد تا فضای داستانیِ ترسیم شده اش جزء به جزء و آجر به آجر ،قابل فهم باشد ؛ به نحوی که در انتهای کتاب ، خواننده از فضای خانۀ "رییس" ، "تپالیان " و " جیبی " تصویری واضح در ذهن دارد ؛جغرافیای آنجا را می شناسد و حالا ادبیاتی به گوشش خورده که مخصوص کاکا ست.ادبیاتی خالی از واژگانی که کاربرد تکراری ، آنها را رو به بی معنایی سوق داده است. او کلمات را به گونه ای تازه تر ،کنار هم قرار می دهندتا معنای کلمه جدید، مستقل از مفهوم قبلی ، شالوده شخصیت را بسازد. در نتیجه خواننده با شخصیت پردازی از کاکا روبرو می شود که بعد از بستن کتاب نمی تواند به این راحتی ها تصویر ذهنی ساخته شده را از یاد ببرد و این جادوی ادبیات و اقتدار در شخصیت سازی است . شخصیتهایی که دیالوگشان از دهان نویسنده بیرون نیامده بلکه کلماتی را از آنِ خود دارند که متعلق به هیچ کس دیگر نیست ...کاکا در این کتاب ، شخصیتِ به هرقیمتی بگو نیست. او در قالب خودش روایت می شود و همین قالب خاص، فراموش کردن او را سخت می کند ...
چه بامزه .. ممنون برای معرفیش .. مشتاقم هرچه سریعتر بخونمش :)
البته در جواب این سوالتون که فرمودین : مگر نه اینکه ادبیات و هنر باید بازتاب زندگی مردم باشند ؟! معتقدم ؛ نه لزومن .
۲۱ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

در تئاتر , نمایشنامه با تعریف داستان ، به معنا می رسد . این موضوع ، خط پررنگی را برای تمایز روایت یک داستان در مقابلِ بازگویی اخبار روزنامه ها و واقعه نویسیِ صِرف,ترسیم می کند. بستر داستان یعنی ایجاد تصویرهای کنار هم ؛ این عنوان نه در دایره تیتر جراید می گنجد و نه حتی خاطره گویی های یکنواخت را شامل می شود . عدم رعایت این نکته در نمایش کمیته نان , اولین نقطه ای است که مخاطب را دچار سردرگمی می کند .
یقینا توجه به موضوع کولبران, عنوان جذابی است آن هم در دوره ای که وضعیت و معیشت آنها دغدغه بخش بزرگی از مردم محسوب می شود اما برانگیختن حس مخاطب از طریق تماشای اجرایی مرتبط با قشر محروم جامعه, زمانی اتفاق می افتد که مخاطب با یک روایت درست و منظم مواجهه باشد . متن کمیته نان به شدت نامنسجم , شلخته و مبهم شکل گرفته است این ابهام نشات گرفته از حجم زیاد اطلاعات ... دیدن ادامه » نیست بلکه از کمبود اطلاعات و نبود دید جامع و جزئی نگر سرچشمه گرفته است .گسترۀ اطلاعات این نمایش نامه از جامعه کولبری محدود شده به عکس و خبری است که در رسانه و فضای خبری پخش شده و به راحتی در دسترس می باشد. پیروِ همین دیدگاه در این اجرا تنها نشانه ظاهری این گروه را یک کرد با باری بر دوش می بینیم که دائم از زندگی خودش می نالد .
متن لکنت دارد و این لکنت زاییدۀ نبودِ تجربۀ زیسته است. مطمینا وقتی تجربۀ زیسته در یک جغرافیای خاص مثلا یک روستا وجود نداشته باشد , نوشتن پیرامون آن ، در بهترین حالت فقط یک کاریکاتور از روستا تحویل مخاطب می دهد . البته تجربۀ زیسته الزاما حضور فیزیکی در چنین منطقه ای نیست بلکه بدان معناست که نویسنده سوار بر اطلاعات و جزییات محل باشد ؛ در کمیته نان یا اطلاعات نویسنده درحد مخاطب بوده یا نتوانسته آن را انتقال دهد.فرض بر این نیست که باید الزاما دانش نویسنده از مخاطبش بیشتر باشد بلکه انتظار میرود تمرکز نویسنده برای یک ماجرا، اطلاعاتی را در او بیدار کند که منجر شود از زاویه ای ماجرا را تعریف کند که برای تماشاگر جذاب باشد و دریچه ای تازه تر را نشان دهد که تا قبل از آن کسی بدان توجه نکرده باشد ؛ نه آنکه خود و متن را در حد تکرار بی پایان تیترهای روزنامه ها محدود کند . نتیجه این سطحی نگری ، آن می شود که زندگی کولبران در کمیته نان در حد یک دورهمی و صحبت پیرامون اینکه گوشت نخورده اند , محدود شود و در شکل جماعتی نشان داده شود که تنها سرگرمی شان این است که درباره کباب جک بسازند و برای یکدیگر تعریف کنند .
متن آن قدر آشفته است که هربار تماشاگر محور جدیدی پیدا می کند تا حول آن بگردد اما وقتی نتیجه منجر به دَوَران ِپوج می شود و می فهمد نمی تواند گلیم خود را از همذات پنداری با واقعیت زندگی کولبران بیرون بکشد ، با کل کار ارتباط برقرار نمی کند . نه زندگی کولبران این قدر ساده لوحانه است که با گنجاندن چند دیالوگ جنسی که هیچ تناسبی با کلیت داستان ندارد ، قابل فهم باشد و نه صحبت کردن شعارگونه درباره فقر و تبعیض می تواند گره ای از ابهام این نمایش بکاهد .
طراحی صحنه فقط خلاصه در یک پرده متحرک با قاب فلزی شده است . آن هم در شرایطی که تماشاگران ردیفهای عقب تر دید مناسبی ندارند . یقینا طراحی صحنه در پرتوی موضوع با این حجم از جذابیت ، پتاسنیل بالایی را به وجود می آورد که جایی برای توجیهِ این میزان کم توجهی به این موضوع که آراستن صحنه نمایش تا چه حد می تواند در خدمت جریان نمایش باشد ، نمی گذارد.
درباره طراحی لباس استفاده ار لباس محلی قابل تقدیر است چرا که توانسته در بخشهایی از نمایش ، رنگ به اجرا بدهد ؛ اما نحوه پوشش شکم خانم بازیگر در نقش زن باردار به هیچ عنوان متناسب نبود و تمام مدت تمرکز را سمت این می برد که طراحی لباس ایشان به درستی صورت نگرفته است.
مجموعه نقاط ضعف نمایش ، باعث می شود استعدادی در حد الهام شعبانی نتواند شخصیت صبری خانوم را باورپذیر اجرا کند. . . ارسطو خوش رزم در حد یک کاراکتر برای تکرار کلمه آزاد و آراد پیش برود و این در حالیست که بازی درخشان ارسطو خوش رزم و الهام شعبانی در نمایش قند خون ، تاییدی بر استعداد درخشان این دونفر در صحنه تیاتر و موفق بودن در بازی ِنقش های پیچیده تر است اما لکنت متن و نبود میزانسن مناسب ، باعث شده نمایش نتواند از توانایی این دو بازیگر حرفه ای استفاده کند. در کلیت این نمایش ، دیالوگ ها روی هم می افتد و منجر به ابهام بیشتر می شود . متاسفانه بازیگر باردار نمایش اصلا صدای مناسبی با فضا نداشته و برخلاف بیان الهام شعبانی و ارسطو خوش رزم ، صدای ایشان اصلا به ردیف های عقب تر نمی رسید . در مقابل ، در این نمایش از بازی خوب شاهو رستمی در نقش روزگار نمی توان چشم پوشید .او روی بیان خود کار کرده و توانسته از پس انتقال ویژگیهای شخصیتی نقش بر بیاید.
وقتی موضوع بتواند در مسیر مناسب ،خط اصلی یک داستان را شکل بدهد، آن وقت می توان تمام اتفاقات بعدی را در خدمت داستان دانست . در این صورت است که توزیع بسته شامل قاشق و چنگال و آدامس که در ابتدای نمایش صورت گرفته معنادار شود. وگرنه تماشاگر نا روزهای بعد به این بسته نگه می کند و به سوالهای بی شمار درباره نمایش فکر می کند و ناتوان از درک حرف اصلی نمایش ، آن را به فراموشی می سپارد .
مریم عزیز سپاس از حضورتان
و ممنون که نظرتان را با ما به اشتراک گذاشتید
۳۱ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش شهرت i
وقتی بازیگران یک نمایش، روی صحنه از خود حرکتی نشان دهند که به منزلۀ آگاهی آنها از حضور تماشاگر باشد، اصطلاحا دیوار چهارم در تیاتر، شکسته شده است؛ در این حالت ،حتی مشارکت تماشاگران در بازی نیز می تواند اتفاق بیفتد . در یک نگاه کلی، شکستن این دیوار و وارد کردن تماشاگر به صورت مستقیم به نمایش، کار آسانی نیست و نیازمند تسلط و مدیریت صحنه می باشد . نمایش شهرت از این جهت در یک اقدام جسورانه از همان ابتدای نمایش با درگیر کردن تماشاگر نشان داد از ورود به فرم های دشوارترِ اجرایِ تیاتر ،ترسی ندارد. وظیفه اصلی رهبریِ این بخش از نمایش به عهده بازیگر نقش نویسنده با بازی احسان رضوانی می باشد که نقطه قوت کار است و بار بسیاری از صحنه ها را به دوش می کشد . بیان قوی و تسلطی که در زمان اجرا از خود نشان می دهد ، تماشاگر را به یاد بازی های درخشان شهروز دل افکار در تیاتر ... دیدن ادامه » های مختلف می اندازد . احسان رضوانی تپق نمی زند ، در زمان های لازم در میزانسن مناسب قرار گرفت و سوار بر نقش ، داستان را به جلو پیش می برد .

کلیت داستان ، نوعی تغییر شکل دادن در داستانهای چخوف و نیل سایمون است که با اجرای مجدد داستانها و اضافه کردن جنبه هایی امروزی تر و البته در ژانر کمدی اتفاق می افتد . کارگردان به نسبت، تعداد بالاتری از بازیگران را در این نمایش قرار داده است و البته برخی از آنها نتوانسته اند توقع تماشگر را در نوع بیان و بازی برآورده کنند اما حتی همان ها نیز در طول اجرا بازی داشته اند و بی هدف وارد یا خارج نشدند و از طرفی درخشش تعدادی از ایشان در نمایش به نحو غیرقابل انکاری مشهود است .

اپیزود انتهایی کار نوعی فضای درام به داستان اضافه کرد . انتخاب این صحنه به عنوان نقطه پایانی نمایش ،چیدمانِ هوشمندانه ای است که با صدای سحرعبدالملکی و موفقیت او در خلقِ یک صحنه احساسی که همراه با لحن خاصش توانسته مخاطب را با خود همراه کرده است .

طراحی صحنه ، ساده اما با به کارگیری درست در راستای نمایش اتفاق می افتاد ؛ هرچند می شد از طراحی صحنه قوی تری استفاده کرد اما بازی نور و تغییر در شدت آن ، با افزایش تاثیر صحنه ها . در خدمت کل کار است .

همان طور که در معرفی نمایش آمده ، شهرت ،یک گروه تازه کار است . در کنار این موضوع ، انتخاب ژانر کمدی و حرکت در مرز باریکی که هرآن باید مراقب بود که از فضای کمدی خارج نشده و به لودگی و سخیف بودن دچار نشد ، مسیر دشواری را پیش روی این تیم گذاشته است. علاوه بر این وقتی پایه نمایش بر مبنای یک متن کلاسیک باشد ، احتمال تاب نیاوردن تماشاگر به سبب قرار گرفتن در فضای داستانهای تکراری، بالا می رود .اما با وجود این مسایل ، به سبب نگاه دقیق ، تلاش گروهی و وجود حداقل یک شخصیت که در مسیر درست قرار گرفته است ، دیدن این نمایش توصیه می شود .در این نمایش با بازیگرانی مواجه می شویم که به شدت روی بیان و حرکت خود کار کرده اند ، خط سیر نمایش را با مکث، قطع نکرده اند و قرارداد بازی را به هم نزده اند .

مریم تاواتاو
درباره فیلم بی صدا i
من از مرگ نمی ترسم . از دردهایی می ترسم که وقتی روی هم جمع بشه راهی جز مردن برات نمی ذاره ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گریه ای که اشک نداشته باشه پیرت میکنه ...
والا ما رو خنده هم پیر کرد
۲۶ فروردین
آقای جعفریان ریشهای شما نماد تجربه اس نه سن
۲۷ فروردین
مخلصیم :)))
۲۸ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد کتاب تاریکی معلق روز نوشته زهرا عبدی / رقص موزون کلمات در یک داستان حرفه ای

تاریکی معلق روز ، سومین رمان زهرا عبدی است که به تازگی منتشر شده و بی اعتنا با روزگار اخیر ایران نیست .داستان، پیرامون زندگی به هم مرتبطِ چند جوان و خانواده هایشان است که زمان ها و مکان های مختلف را تجربه می کنند .این کنکاش با بیان زوایایی از هرشخصیت در هر فصل ادامه پیدا می کند .
خلاقانه ترین جنبه تاریکی معلق روز، آن است که نویسنده، وامدار خلق حوادث برای کش دادن موضوع نیست. او سلسله حوادث را نمی آفریند تا صفحاتش را پرکند.کلمات می آیند تا روایتی بازگو شود و هر صحنه و هر فردبا لحن مختص به خودش ، داستان را پیش ببرد .نوع روایت نویسنده ، حوادث را زنده ترکرده و توانسته بدنی به آنها اعطا کند که همچون اثرانگشت، ویژه همان شخصیت است. در این کتاب حوادث نمی آیند تا کمیتی را بالا ... دیدن ادامه » ببرند . آمدن هر حادثه ضرورت بود و رفتنش یعنی آنکه آن اتفاق به تمامی نقشش را بازی کرده و حال با سربلندی می تواند برود و به حادثه بعدی فرصت وجود دهد و تمام این آمدن ها و رفتن ها در خدمت داستان حرکت می کنند . گویی زهرا عبدی یک سالن رقص تدارک دیده و دست هر حادثه را می گیرد و به وسط می کشاند و او را به زیباترین شکل ، می رقصاند و مخاطب هرلحظه، منتظر چرخشی تازه تر و طنازانه تر است که با چاشنی غافلگیری پدیدار می شود.
زهرا عبدی در این کتاب نشان می دهد که اکنونِ خود را به درستی درک کرده است و می داند در کدام گذرگاه از تاریخ ایستاده و مسایل منحصر و مختص امروز را می بیند و با کمک کلمات، روایتشان می کند . البته تبحرش در درک اسطوره ها ، ادبیات و تاریخ ایران، قدرتی به او بخشیده تا با اتصال حوادث فعلی به مابه ازای گذشته شان ، بیان تازه تری از این اتفاقات بیافریند .گویی او در فاصله ای دورتر در قله یک کوه بلند ایستاده و هدف را با نگاهی جامع تر در نظر گرفته و بعد به داخل اجتماع می آید و حادثه به حادثه ،زندگی می کند و فصل به فصل ، عصاره این کشف را به مخاطبش می نوشاند .
او در نگارش این کتاب بی اعتنا به اوضاع اجتماعی و اقتصادی امروز نبوده .اسیدپاشی ،جانبازان اعصاب و روان که جنگ را برای خانواده هایشان ناتمام گذاشته اند ، قاچاق مواد مخدر و بیکاری ، همگی گواه این موضوع است که نویسنده نتوانسته به روزگار حال ، پشت کند . دغدغه مدارانه موضوع انتخاب کرده است و هوشمندانه علاوه بر درد نان ، حتی ازآنها می گوید که لقمه نان اندکی دارند اما اجتماع، رمقی برایشان نگذاشته تا نان به دندان بکشند و سیری را به تمام، لذت ببرند.
عبدی از شخصیتهای کتابهای قبلی خود برای خلق یک داستان جدید خرج نکرده و نخواسته تا کتاب قبلی هویتی به کتاب فعلیش ببخشد و یا کمبود ماجرا در داستان را جبران کند . چون جای خالی ای برای خلق وجود نداشته است . داستان ، لکنتی ندارد.صراحت لهجه اش به او جسارتی دربیان داده که گاه او را به خط قرمزهایی نزدیک می کند . زهرا عبدی نسبت به پدیده های پیش و پاافتاده روزمره نگاهی متفاوت دارد. او روسری ابریشمی مریم افتخاری را به جاده ابریشم تشبیه می کند که عجیب با فضای کلی داستان هماهنگ است .
تاریکی معلق روز نیز همچون دوکتاب قبلی زهرا عبدی نشان داد که او چیره دست در خلق دیالوگ است . او چنان اتفاقات روزمره را با عمق احساسات و فلسفه، گره می زند و در نهایت دیالوگی می سازد که مخاطب می تواند خیره به قدرت کلمات، چندباره آنها را بخواند . ایده های خلاقانه ای همچون تشخیص دروغ گویی آدم ها در روزگار تنیده شدن دروغ و راست ، درنتیجه ترکیب قلم توانا و قدرت تخیل نویسنده به وجود آمده که رنگ و بویی خاص به داستان بخشیده است .
عوض شدن زاویه دید در هرفصل اگرچه سختی زیادی را در زمان نوشتن به نویسنده تحمیل می کند اما در ایجاد یک نگاه همه جانبه و اشراف به کل ماجرا بسیار موفق عمل کرده است . تغییر لحن تا جایی که از خط حوصله مخاطب خارج نشود، کار ساده ای نیست و عبدی که نبض مخاطب را در دست گرفته به راحتی از پس این موضوع بر آمده است .
البته بخش هایی از کتاب ابهاماتی را ایجاد می کند از جمله اینکه علت محکمتری برای تغییر رفتارهای یوسف لازم است . به شخصیت خانم دشتاب می توانست عمیقتر نگاه شود و یا اطلاعات بیشتری از رامین داده شود. شاید در برخی موارد لحن و حرفهای بنیامین در گفتگو با برادرش ، بیش از حد عصا قورت داده است اما با وجود این نقاط مبهم ، در روزگاری که منتقدان از نبود متن درست برپایه حوادث، زبان به گلایه گشوده اند ، تاریکی معلق روز چالشی برای مشاهده میزان تسلط یک نویسنده بر حوادث است که خواندن آن، لذت عجیبی را ازدیدن رقص زیبای این کلمات به مخاطب می دهد .
آقای سوبژه (محمد لهاک) این را خواند
بامداد و زهره مقدم این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اجرا بر­پایۀ نمایش نامۀ خرده نان ، نوشتۀ لویی کالافرت ، انتخاب هوشمندانه ­ای است که باعث می­ شود کلِ نمایش با تکیه بر یک متن قوی با دیالوگ هایی به شدت پخته ، ساخته شود که درعین سادگی ، با داشتن ضربآهنگی در­خور ، داستان را با قدرت ، پیش ببرد.
متن اصلی نمایش از توضیحات فراوان صحنه، بهره مند نیست و بیشتر ، غنی بودن دیالوگها منجربه فضاسازی می شود . با وجود این قناعت در توضیح ، کورش سلیمانی در مقام کارگردان با افزودن رگه های از طنز و حرکت باعث کشش بیشتری در نمایش شده است. در واقع او توانسته به مجموعۀ نمایش نامه ، نوعی لحن اضافه کند . البته که نویسنده ،بذرهایی را از ابتدا تا میانۀ نمایش ، کاشته و در انتها از همین بذرها استفاده کرده است ؛ بذرهایی مثل سگ کاکِر ، پیانو و ... . با این وجود نمی توان از تلاش کورش سلیمانی در اضافه کردن فاکتورهایی افزون بر نمایش نامه ... دیدن ادامه » ، چشم بست. از آنجا که باید روی ویژگی­ های خاص شخصیت تاکید گردد تا در ذهن خواننده، سوال ایجاد شود، پر­­رنگ کردن جنبه های جدیدِ شخصیت های یک نمایش نامۀ از پیش نوشته شده ، تدبیر مناسبی است . این شیوه تجلی شخصیت است که می تواند فاصله زیادی تا کلیشه شدن را ایجاد کند و به جای عروسک خیمه شب بازی و آدم های خیالی ، آدم های زنده و قابل باور خلق کند ؛ نه پیرزن و پیرمردی که در هر کجا دیده می شوند و خیلی زود از ذهن تماشاگر می روند ؛ چرا که قرار نیست کارگردان ، آدمکی بسازد و بعد خصوصیت­ های مختلفی مثل پیری ، بلاتکلیفی و... به شکل برچسب به او بچسباند.

استعداد ِتزریق شده و به بلوغ رسیدۀ رضا بهبودی در شکل دادن شخصیت شوپه ، قابل تقدیر است .او با تلفیق بیان ، حرکت ، افزودن تیک عصبی ، توانسته از پس بیان اضطراب ها و ترس ها و درگیر بودن شوپه با بحران دوره میانسالی بربیاید . لرزش پاها , آرام زمزمه کردن خواسته ها و بلاتکلیف بودن او همگی به صورت دقیق و سنجیده در باور پذیری نقش ، تاثیر مثبت دارد.

آناهیتا اقبال نژاد ، کالبد شوپت را به روحی قابل باور از جنس سادگی و در عین حال ترسو بودن و محافظه کاری گره زده است . او آشکارانه از رفتار ژوزیان ( همسربرادرش ) شاکی است و برادرش را فردی محروم و در عین حال آن قدر مهم می داند که در تمام مثالهای زندگی، پای او را وسط می کشد؛ همچنان نگران همسر و خانواده اش است و این نگرانی را گاه با مکث ، گاه با تند صحبت کردن به تماشاگر انتقال می دهد ؛ هر چند با وجود تعدادی تپق باعث خارج شدن از مسیرصحیح خود در برخی صحنه ها شده است .

طراحی لباس در هر دو شخصیت به گونه ای صورت گرفته که در مسیر باور پذیری این زوج میانسال قرار گرفته است ؛ به طوری که حتی به دمپایی های راحتی و خانگی توجه شده است. استفاده از لباس خانگی و در عین حال ساده ، تصویرِ قابل فهمی ازسطح زندگی و سلایق ِاین زوج ، بیان می کند .

طراحی اصلی صحنه که توسط سینا ییلاق بیگی اجرا شده ، تداعی گر یک خانه است . در واقع اگر طراحی صحنه را متشکل از دو عنصر اصلی ِ فضای فیزیکی و احساسی ناشی ازمعماری ، چیدمان و نور بدانیم ، فضای فیزیکی این نمایش به واسطه کاربرد چوب و در نتیجه ترسیم مفهوم گرم بودن محیط ، نماد خانه و خانواده را به خوبی انتقال داده است و تنها در بخش تمرکز روی فضای احساسی ، توسط نور و توجه به جزییاتی مانندِ کاربرد مجسمه یا وسایل دیگر در محیط خانه ، ضعیفتر عمل کرده است .مسلما چون پایه کار از یک فضای درست تشکیل شده ، امکان اضافه کردن عناصری دیگر با توجه به ریزه کاری های طراحی داخلی نیز می تواند مفید باشد . در بخشی از نمایش به جای وجود پیانویی که مورد نیاز بود ، فقط تجسم پیانو در هوا برای نواختن صورت گرفت که این موضوع در قیاس با کلیت طراحی صحنه ،بخش ناهمگون تر محسوب می شود. همچنین ضرورت وجود تعداد زیادی روزنامه باطله ، قابل درک نیست. اما همچنان ایدۀ کلی اسکلت خانه ، نقطۀ قوت در این طراحی صحنه محسوب می شود.

در مجموع تماشاگر در خرده نان با اجرایی شلخته و بی نظم یا تمرین نشده روبرو نیست. بلکه هر قدم پس از قدم دیگر با فکر روبرو است و این نشان از ممارست تمرین های قبلی دارد . با این وجود ،ریتم اجرا در نیمه اول ، کند است و از آنجا که حادثه اصلی داستان در نیمه دوم آن اتفاق می افتد ، ریتم تندتری در نیمه انتهایی وجود دارد . لزوم رعایت اعتدال در تمام لحظات نمایش ، حذف ناشدنی است . خصوصا که این کند پیش رفتن در نیمه اول ، ممکن است باعث کسالت تماشاگر و همراه نشدن او با نمایش شود.

شخصیت انتهای مرد ، همان مرد سربه زیرِ ابتدایی نیست ؛ این تغییر کاملا در صدا و حرکت رضا بهبودی مشخص است .به تبع ، مخاطب نیز از این تغییر متاثر می شود و در اینجاست که تماشاگری که در انتهای نمایش از سالن تئاتر خارج می شود با انسانی که در ابتدا وارد شده متفاوت است و این همان جادوی تیاتر است ؛ اینکه بتواند تغییری هر چند کوچک حتی به اندازۀ ایجاد سوال درباره یک وضعیت مشخص ، در ذهن تماشاگر جا باز کند. طبق یک دیدگاه ، زمانی که انتقال حس اتفاق افتاده باشد ، داستان، وظیفه اش را به تمامی ادا کرده و نمایش خرده نان با وجود تمام نقاط ضعف و قدرت ،در انتقال این حس تا حد زیادی موفق است .
دیشب از تماشای خرده نان مشعوف شدم و امشب نقد موشکافانه و دقیقاتان لذت خرده نان را دو چندان کرد. قلمتان سبز
۱۷ آذر ۱۳۹۷
ممنونم جناب سلیمانی از توجهتون
۱۸ آذر ۱۳۹۷
ضمن تشکر از نقدی که نوشتید جسارتا تجسم نواختن پیانو درهوا بدلیل نبود آن در صحنه نبود، بلکه واقعا پیانویی در کار نبود همونطور که بعدتر در جواب علت ادامه ندادن نواختن به جای خالی آن اشاره شد که با کدام (پیانو) یا کجا (کلیسای شهر)، وجود تل روزنامه ها هم به ... دیدن ادامه » گمونم یادآور آرزوهای بربادرفته گذشته و افسوس های به جا موندست وهمونطور که در طراحی بروشور هم ازش استفاده شده کارکرد معنایی داره
۲۹ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید