تیوال مریم تاواتاو | دیوار
S2 : 15:32:40
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
مریم تاواتاو
درباره نمایش لانچر ۵ i

یادداشت درباره تئاتر لانچر5 - به کارگردانی پویا سعیدی و مسعود صرامی
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو - چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.08.25
لانچر5 ؛ آخر دنیا
در یک پادگان نظامی در دهه پنجاه شمسی ، طی یک ماه ، سه سرباز با اسلحه کشته می شوند و این آغاز ماجرای لانچر5 است که طی آن سروان شایگان ، افسر دایره بازرسی به دنبال یافتن حقیقت ، مامور بررسی این پرونده می شود و از سربازان و پرسنل درباره این اتفاق ، پرس و جو می کند.
نمی توان در یک نگاه کلی ، ورود سلبریتی ها به صحنۀ تئاتر را اشتباه دانست ؛ شاید منصفانه تر باشد که با تحلیل خروجیِ این گونه تئاترها در هر نمایش مجزا ، قدرتمندیِ آن را در نظر گرفت که حتی در این صورت هم فراوان اند اجراهایی که تنها با تکیه بر حضور یک یا چند بازیگر معروف و به امید جذب مخاطب از جهت وجود نام یک فرد مشهور در ... دیدن ادامه » پوستر نمایش، به روی صحنه می روند . اما وقتی در کنار چنین تئاترهای لاکچری که با کشاندن معروف ترها، بیشتر از تئاتر ، نام می فروشند و بیشتر از هنرمند ، چهره به رخ می کشند ، گروهی هم چون لانچر5 با بازیگرانی ناآشناتر ، اجرایی فوق العاده را روی صحنه می روند ، می توان به آیندۀ تیاتر حرفه ای ، امیدوارتر شد .
لانچر5 ، اجرایی است که چهره و پیشینه بازیگر در نمایش های قبلی ، اساس قضاوت برای اجرای فعلی نمی شود . از صحنه نخستین تا نقطه پایانی ، قدرت و تاثیر بازیگر به پشتوانۀ متن محکم و تمرکز کارگردانانش (پویا سعیدی و مسعود صرامی) در هدایت گروه ، تمام دارایی این اجرای موفق است و شاید لذت واقعی از تئاتر ، همین جا اتفاق می افتد که بتوان ارزش هنر را براساس چگونگیِ ارائه آن و نه تحت عناوینِ اجراکنندگانش در نظر گرفت ؛ چنین تئاتری است که القاب را پشت در باقی می گذارد و همه چیز بر پایه تسلط به کار تیمی، رو به جلو حرکت می کند؛ چراکه تکیه گاه این اجرا ، به رخ کشیدن آوازۀ نام بازیگرانش و رنگ و لعاب دادن اغراق آمیز به یک متن با پرداختِ ساده نیست بلکه به پشتوانۀ تمرین و تمرکز ، به قصد اثرگذاری بیشتر، از تمام عناصر صحنه استفاده می کند تا در عمل ، به مفاهیمی هم چون احترام به درک ، زمان و هزینۀ پرداختیِ مخاطب و توجه به نیاز او معنا ببخشد .
اینکه واقعا در لانچر5 چه اتفاقی افتاده که یک سرباز خودکشی می کند و دو نفر دیگرشان به قتل می رسند ، موضوعی است که از زوایای مختلف می توان به آن نگاه کرد ؛ تکرار یک پدیده ، بار معنایی آن را می کاهد اما مگر جان انسان پدیده ای است مشابه بقیه اتفاقات جهان که با بیانِ چندباره ، اهمیتش رنگ ببازد ؟! تا زمانی که جانی از انسانی گرفته می شود و کشتن جسم یا روح ، راه حل می شود و طرح و برنامه به خود می گیرد ، هنوز باید به کمرنگ شدن انسانیت خیره نگریست تا بفهمیم انسان کجای مسیر را اشتباه آمده که خون ریختن و خون به دل دیگران کردن ، پاسخی به نیازها و زیاده خواهی اش شده است. مگر همین تفکرِ بی اهمیت پنداشتنِ جان انسان نیست که در جهان ، جنگ ها به پا کرده ، خون ها ریخته و قلب ها شکسته ؟! به ستایش جان انسان و امنیتی که سزوار داشتنش است و از او دریغ می شود، نمی توان موضوعی این چنین را نخ نما فرض کرد ؛ ویژه تر آن که نوع پرداخت لانچر5 به ماجرای معمایی اش با افزودن بار دراماتیک، توانسته کشش زیادی را ایجاد کند که مخاطب را با خود همراه سازد.
امیر نوروزی ، در نقش سروان شایگان ، یکی از بهترین بازی های گروه را ارائه می دهد . او به گونه ای آرام ،ویژگی هایی را به شخصیت می افزاید تا بتواند به باور تماشاگر نفوذ کند . مهارت او در حرف کشیدن از آن هایی که نمی خواهند درباره ماجراهای پیش آمده در لانچر5 چیزی بگویند، در کنار نوع ارائه تکیه کلام ها و بیان مسائل محیطی که آزارش می دهند ، با ریتمی هماهنگ در طول اجرا تکرار می شوند و همین ها از او یک شخصیت می سازد و نه یک تیپ تکراریِ قبلا دیده شده در سایر اجراها و این از سخت ترین کارهای یک بازیگر تئاتر در صحنه است تا یک بازیِ تقلیدنشده در جهت ماندگاری نقش از خود به جا بگذارد . او دورنمایی نسبت به نقش دارد ؛تا آن حد که گویی می داند کلمۀ پایانی هر جمله اش چگونه باید ادا شود ؛ می داند هر جمله اش حامل حس یا در جهتِ افزودن آگاهیِ تماشاگر از حال و هوای شایگان است . او نفس به نفس با مخاطب می آید و او را همراه خود می کند و عجیب نیست که جوایز متعدد جشنواره های تیاتر را از آنِ خود کرده است. حتی بعد از پایان اجرا ،جدای از آنکه بار اصلی روایت داستان به عهدۀ اوست ، ذهن بیننده به راحتی نمی تواند تصویر واضحی را که نوروزی از نقش ساخته فراموش کند و این برگ برنده ای است که به آسانی نصیب یک بازیگر نمی شود و نتیجۀ تلاش و ممارست در تمرین برای شناخت شَمای کامل نقش است.
سایر سربازانی که به اتاق بازرسی فراخوانده می شوند ، هرکدام ویژگیهای مختص به خودشان را دارند که با تعریف بخشی از داستان سعی درارائه تصویری با مختصات مشخص از پادگان دارند. شخصیت فرعی سرباز مامور در دفترِ شایگان(صادقی) درتلطیف فضای تلخِ ماجرای پیش آمده عمل کند . این تلطیف نه صرفا با خلق لبخند بلکه با شخصیت پردازی درست و توجه به جزییات صورت گرفته است . میزان آگاهی رساندن به مخاطب از هر سرباز تا اندازه ای است که در مسیر جریان اصلی گره افکنی اولیه و بیان داستان باشد. این گونه شخصیت ها تا جایی که به قصه مربوط اند، کامل روایت می شوند . به نکات برجسته شان اشاره می شود و بیان ظرایفشان متصل به نحوه بازی شان در مسیر شخصیت سازی است .
طراحی صحنه ساده و تداعی گر نمادی از دایرۀ بازرسی پادگان است ؛ جایی که قرار است تمام وقایع در آن اتفاق بیفتد و به¬نتیجه برسد . پنکه سقفی و سایه آن در حال حرکت ،تعدد پرونده های بایگانی شده در قفسه های اتاق ،استفاده از مهتابی و تغییر شدت نور در لحظات حساس تر ازجمله اعتراف گیری درجهت افزایش حس ترس ،کارکرد بیشتری داشته است . هرچند می شد با توجه به غنی بودن متن، از نور و طراحی صحنه و افکت های صوتی ، استفاده بیشتری در جریان نمایش شود تا در فضاپردازی به کمک تماشاگر بیاید.
شاید در شکل فعلی ماجرا ،کلیت کار می توانست زمان کوتاهتری اجرا شود. هرچند در همین زمان طولانی، ریتم را از دست نداده است.؛ تا جایی که از نظر حسی تماشاگر را همراه می کند و بادیالوگ های جذاب و شخصیت پردازی خاکستری از سروان شایگان ، همذات پنداری مخاطب را برمی انگیزد.فرازو فرودهای خاص به همراه طنزی که در برخی لحظات یه صحنه اضافه شده باعث می شود مخاطب از پیگیری حل معمای داستان دست نکشد و موشکافانه جزییات را با خود مرور کند. افزودن رگه هایی از شوخی از تلخی کل ماجرا کاسته و مخاطب را به نوعی استراحت ذهنی می رساند تا در نهایت در کنار دیالوگ ها و حتی سکوت معنادار برخی صحنه ها، انسجام کل کار نادیده گرفته نشود و به لایه های عمیق تر ماجرا توجه شود. .همین روال باعث می شود که حتی پس از پایان نمایش ، هنوز ذهن تماشاگر درگیر پرونده ای است که روی میز بازرس قرار دارد و به حقیقتِ اتفاقِ واقع شده در لانچر 5 فکر می کند و این جادوی متنی است که مخاطب بعد از اجرا هنوز درگیر ماجراست و نمی تواند از کنار اثری که دیده است ، بی اعتنا بگذرد . اجرایی که نیامده تا کلمات، پخش هوا شود ، به گوش بنشیند و به آسانی از ذهن بروند بلکه به دنبال آن است تا عصاره ای قوی از ماجرای اتفاق افتاده در گوشۀ ذهن مخاطب باقی بماند که البته این نتیجۀ متنی است که به ظرافت نوشته شده و به تمرکز اجرا رفته تا به سرعت از ذهن بینندگانش محو نشود .


یادداشت درباره کتاب آینه باز – نوشته ناهید فرامرزی
چاپ شده در روزنامه سازندگی موخ 1398.08.20 نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

آینه باز نوشتۀ "ناهید فرامرزی" داستان ِمهرانه ،دختر جوانی است که برای همراهیِ مادربزرگش از تهران به روستای محل تولدش برمی گردد. این بازگشت ، شروع ماجرایی است که به گذشتۀ او ربط دارد ؛گذشته ای که در همۀ سال های زندگی، سعی کرده از آن فرار کند اما حالا هم چون آینه ای مقابلش قرار گرفته و قصد دارد با برملاکردن رازهای خانوادگی و مرور اتفاقات کودکی ، او را با خودش روبرو کند.
نویسنده بر عنصر فضا و مکان ،تسلط کامل دارد؛ به تناسب و آگاهی ، نقطۀ کُنونی داستان را تعیین کرده ،چرا که به وضوح می داند روایت از چه زمانی شروع می شود و در کدام لحظه به پایان می رسد.کل ماجرای کتاب از ابتدا تا انتهای سفر مهرانه با مادربزرگش،زرنازخاتون ... دیدن ادامه » ، در" کلات ِزَریوار" اتفاق می افتد . نویسنده، این روستا را به خوبی می شناسد و با نگاهی موشکافانه ، همه چیز را به دقت کنکاش می کند . اشراف بر این دو عنصر ، مسیر روایت را در چارچوبِ اکنونِ داستان، شکل داده است . زبان توصیف فرامرزی ، بُرنده نیست ؛ او نمی خواهد با کنار هم گذاشتن کلمات غریب ، توصیفات پیچیده و عبارات عجیب تر ،فضایی دور از ذهن از داستان بیافریند .
آینه باز ، همانند اسمش ، آینه های متعدد را مقابل ماجرایی می گیرد که پیوندی عمیق به گذشته و حالِ شخصیت اصلیِ قصه دارد . از انعکاس همین آینه ها ، خواننده متوجه گذشتۀ پرهیاهوی اهالیِ کلات زریوار می شود. جسارت نویسنده در دالان دالان کردن رویدادها و به قول متن کتاب ، "بافتن قصه های متعدد" و متصل کردن آن ها به هم از جذابیت های این داستان است .نویسنده می داند کجا این داستان های ناتمام را بی سرانجام باقی بگذارد که ذهن مخاطب ،درگیر سیال بودن ماجرا شود و در مسیراصلی داستان قرار گیرد . نه اینکه پای روایت ، وسط کشیده شده تا چشمها به روی شخصیت پردازی بسته شود؛ در واقع، آینه باز یک داستان اصلی، پیرامون زندگی مهرانه دارد و قصه های دیگر از ذهن این دختر تراوش و بافته می شود.این روایت ها نیامده اند تا جای خالی ،پُر کنند و غلطی را بپوشانند یا صفحه به کتاب، اضافه کنند .آمده اند چون باید باشند؛ چون جایشان بین قصه هایی است که مهرانه تعریف می کند . این داستان ها از ذهن مهرانه ای می آید که با تشویش و وسواس ، زندگی می کند. این تشویش در کنار استعداد او در ساختن داستانهای غیرواقعی و ساخته و پرداختۀ ذهنش برای آدم های مختلف، ترکیب شده و مجموعه ای از روایت را شکل داده که جریان فکری او را به خواننده نشان می دهد. همین نشانه ها توانسته ویژگی هایی همچون تردید ، بیقراری و کنکاش در گذشته را در راستای شخصیت پردازی کتاب ، شکل دهد .شخصیت ها در آینه باز ، شناسنامه دارند و سر و شکل مخصوص به خود گرفته اند و همین نکات، آنها را از تیپ خارج کرده و وارد فضای پروراندن شخصیت نموده است . تحول شخصیت از جایی که مهرانه در ابتدای ماجرا دلش نمی خواهد به آنچه پشت سر گذاشته نگاه کند تا جایی که می خواهد بار گذشته را زمین بگذارد ، مسیر طولانی ای را می گذراند.
نویسنده در نگارش این کتاب ، بی اعتنا به اتفاقات متداول جامعه نبوده ؛ بیماری سرطان که مادر بزرگ مهرانه با آن مواجه است و واکنش متفاوت پزشکان شهر در مقایسه با زنان روستایی که به باورهای خرافاتی برای درمان ایمان دارند و یا بی تمایلی مردم زریوار در استفاده از تکنولوژی ،همگی جغرافیایی را در اختیار ذهن نویسنده قرار داده است که از تمام این ویژگی ها برای پیش بردن داستان خود استفاده کند .
توجه به نکات ظریف تر مثلا انتخاب اسم های شخصیت ها که با کل ماجرای روی داده شده در روستا همخوانی داشته باشد و تمرکز بر جزییات رفتاری هم ولایتی های زرنازخاتون ، تصویری واضح از روستای موردنظر به خواننده ارائه می دهد.این تصویر در کنار کشکمش های مهرانه هنگام معاشرت با اهالی روستا ، به شفافیت کل ماجرا می¬افزاید .
نگاه روان شناسیِ سایه انداخته شده بر کل ماجرا و در رأس آن ،اینکه گذشته و به ویژه کودکی مفاهیم دم دستی و تارنماشده ای نیستند که بتوان آن ها را کنار گذاشت ، دغدغه جالبی محسوب می شود.گذشته و نوع مواجهه با آن، حکم مصالح را دارد که نمی توان با نوعِ نامرغوبش ، عمارتی استوار ساخت . این عمارتِ سُست همان زندگی ای است که مهرانه برای خودش ساخته . پایه های خانه محکم نیست و او به دنبال تزیین بخش های ظاهری خانه می گردد ؛هرچند می داند نمی تواند با آراستن از پسِ نامحکمی عمارت بربیاید . این سستی در بنا، همان گذشتۀ حل نشدۀ مهرانه و همه انسان های شبیه اوست که نمی توانند ردپای تاثیر گذشته را از زندگیشان پاک کنند .
البته کودکیِ خوب، امتیازی نیست که به تلاشِ فردِ متولد شده ، به دست آمده باشد .گویی کودکان توسط تقدیر انتخاب می شوند که به زجر ،خردسالی را از سربگذرانند و یا به کودکی کردن و حین بازی ، بزرگ شوند . دنیا پر از داستان انسانهایی است که کودکیشان مملو از مفاهیم عجیب ،تلخ و تکان دهنده است. با وجود چنین اتفاقاتی ، "آینه باز" ترحم ،جلب نکرده بلکه روایتگر سرگذشت انسان هایی است که درگیر ماجرایی قدیمی تر شده اند ، هویتشان مخدوش شده و اضطراب و بی قراریِ اکنونشان، یادگار گذشته ای است که دستهایش را از دور گلوی شخصیت اصلی داستان بر نمی دارد و هرچه می گذرد عرض و طول بیشتری به پریشان حالیِ او اضافه می کند و او نیز تنهایی خودش را به وسعت همین اندازه ها ساخته ؛ حتی وقتی مردهای متعدد را وارد زندگیش می کند باز هم تنهاست و این شکلی از تنهایی است که با بودن فرد دیگری، پر نمی شود ؛ به قول متن کتاب ، این مردها فقط درختان سایه گستری برای کمی تفریح و استراحت هستند؛ چرا که در خارج از این سایه ، او با جهانی پر از کشمکش و گره هایی حل نشده از کودکیش مواجه است . این جنس تنهایی ازجای خالی و نبود دیگران نیست بلکه تنهایی از نبود خود واقعی فرد است ؛ خود درونی ای که گرفتار شده و البته این روزگارِ اقلیت نه بلکه اکثریتی از آنهایی است که گذشته را حل نکرده اند و می خواهند آینده ای آباد بسازند.
روایت درجاهایی خنثی و عاری از فراز و فرود است . شاید اگر میزانی ریتم به داستان افزود می شد، هیجان حاصل از آن، شوق مخاطب را در درک کل اتفاق ،بالاتر می¬برد. با این وجود ، آینه باز، رمان سروشکل دار و مرتبی است که با زبانی قوی نوشته شده و دیالوگ ها کاملا به جا و برآمده از زبان شخصیت و نه نویسنده است؛ این موضوع ، در کنارتسلط نویسنده بر جغرافیایی که داستان در آن اتفاق افتاده ، به باورپذیری ماجرا کمک کرده است .رسیدن به نقطه ای که مخاطب نگران شخصیت شود، موفقیت قابل توجهی است که نصیب بسیاری از نویسندگان نمی¬شود و ناهید فرامرزی از این حیث برگ برنده ای را دست دارد که با نوع روایت سرراستش توانسته همراهی مخاطب را با خود داشته باشد . آینه باز، کتابی نیست که پس از خواندنش خیلی زود فراموش شود؛ چرا که نویسنده در جایی نقطۀ پایان داستان را گذاشته که هم چنان مخاطبانش را در یک تعلیق و نگرانی نسبت به شخصیتِ محوریِ کتاب قرار می دهد.
امیرمسعود فدائی و آرش رضایی این را خواندند
بامداد و قنبرعلی رودگر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش بداهه i

یادداشت درباره تئاتر بداهه به کارگردانی آروند دشت آرای چاپ شده در روزنامه سازندگی مورخ 1398.08.19
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو

پنج زوج در دو بازۀ پنج دقیقه ای فرصت دارند تا موضوعی را که به آنها گفته می شود، بازی کنند . موضوع هر مرحله ، یک برهه خاص از زندگی مشترک را در برمی گیرد .کلیت ماجرا ، پیرامون ازدواج و بیان مراحل مختلف آن است . کارگردان بعد از بیان موضوع هرگروه، در فواصل آماده شدن بازیگران، سوالاتی را از تماشاگران می پرسد. خلاقیت، هوش و هنر بازیگران است که باید در عرض یک دقیقه ،داستانی بسازند و در عرض پنج دقیقه به مخاطب عرضه کنند.
این که گروه نمایشی واقعا به صورت بداهۀ محض، روی صحنه حاضر شده اند و یا کل مراحل اجرا را از قبل تمرین کرده اند ، تنها موضوع موردبحث نیست ."بداهه" از متفاوت ترین تئاترهای درحال اجراست . وقتی بازیگران ... دیدن ادامه » یک نمایش، روی صحنه از خود حرکتی نشان دهندکه به منزلۀ آگاهی آن ها از حضور تماشاگر باشد، اصطلاحا دیوار چهارم در تیاتر، شکسته شده است؛ در این حالت ،حتی مشارکت تماشاگران در بازی نیز می تواند اتفاق بیفتد .در یک نگاه کلی، شکستن این دیوار و واردکردن تماشاگر به صورت مستقیم به نمایش، کار آسانی نیست و نیازمند تسلط و مدیریت صحنه می باشد . نمایش "بداهه " از این جهت در یک اقدام جسورانه از همان ابتدا با درگیرکردن تماشاگر نشان داد از ورود به فرم های دشوارترِ اجرایِ تیاتر ،ترسی ندارد. در اینجا نوع بیان روایت و مداخله کارگردان ، همگی نوعی ساختارشکنی محسوب می شود. البته که حضور گروه های متفاوت تر تئاتری که سعی در ایجاد تنوع در ارائه هنر خود دارند , تلاشی قابل ستایش است ؛اگرچه این ساختارشکنی همچون هوای تازه در اجرای تیاتر محسوب می شود اما در صورت دقت نکردن به جزییات و ظرایف، منجر به ریزش مخاطب می گردد .در کلیت ، بداهه پردازی به خلاقیتی ماورای میزان خلاقیت ِمعمولِ دیده شده در سایر اجراها نیازمند است تا مخاطب در مسیر اصلی کلیت ماجرا قرار بگیرد و از آن منحرف نشود ؛چرا که خطر ضعف بازی می تواند حس و حال نمایش را کم کرده و ریتم اجرا را ناهماهنگ کند .بداهه گویی باید به صورت غیرمنتظره ،غافلگیری بسازد و این ویژگی به توانایی بازیگر در ساخت شخصیت در بستر موضوعِ ارائه شده ،بستگی دارد . موفقیت در چنین اجراهایی مستقیما به میزان خلاقیت ، متصل است چرا که مواردی هم چون ابداع دیالوگ و جلوه های نمایشی ، در ترکیب با تخیل بازیگر ، مهارتی خاص ایجاد می کند که اگر چاشنیِ آگاهی از موضوع در زمانی پیش از اجرا ، به کار اضافه گردد و مخاطب متوجه شود که همه چیز از پیش تعیین شده ، کل اجرا تلاشی بی فایده خواهد بود ؛ چون هدف ، ارائه تصویری از جهان فکری بازیگر و نحوه مقابلۀ او با مسائل است. بدین معنا که خلق موضوعات توسط بازیگر و براساس انباشت ذهنی و تجربیات گذشته ، اجرا را پیش می برد و اینجاست که ویژگی هایی همچون سرعت انتقال ، گفتار و حرکت بازیگران بیشتر به چشم می آید. مخاطب در بداهه پردازی با اندیشه و احساس بازیگر آشنا می شود و عکس العمل برانگیخته شدۀ او را در موقعیت می بیند و از این طریق با او همراه می شود و همذات پنداری می کند.
در اجرای کنونی از بین پنج گروه برخی توانستند از پسِ افزودن خلاقیت به موضوع و ارانه نوآورانه بربیایند . ستاره پسیانی و سهیل مستجابیان بهترین بازی خود را ارائه دادند؛ آن قدر باورپذیر که نمی توان درگیر شدن ایشان با نقش را نادیده گرفت . کاظم سیاحی با استفاده از وسایل موجود در صحنه ، دکور بهتری به اجرای خود افزود و در جاهایی با سکوت و تنها از طریق میمیک صورت ، از پسِ انتقال موضوع برآمد. مارین ون هولک بازیگر هلندی این اجرا که در کنار تسلطش به زبان فارسی ، توانسته ارائۀ جالبی از نقش مادر داشته باشد ؛ او حرکت به اجرا اضافه کرده و با افزودنِ صدای بچه و بیان دغدغه های انسانی ، سعی کرده از تمام پتانسیل استفاده کند تا مفهوم را اجرا کند و مخاطب ، دغدغه عاطفی ترِ ماجرا را درک کند .
در مجموع در میان اسامی بازیگران " بداهه " تقریبا ترکیبی از حرفه ای های معروف تیاتر به چشم می خورد اما نبود متن کامل باعث شد برخی گروهها نتوانند از پسِ اجرای مناسب بربیابند . همان طور که موسیقی کار در نوع خودش عالی بود اما به تناسبِ اجرای فعلی "بداهه" نبود . از طرفی در بدو ورود به سالن ، مخاطب خود را در برابر طراحی صحنه جالب , وسیع و متنوعی می بیند که کاملا براساس هدف بداهه گویی چیده شده است و هر گروه می توانسته براساس سطح سلیقه و در جهت باورپذیری نقش از وسایل موجود بهره بگیرد.یقینا از این دکور می شد استفاده بیشتری شود اگر متن قوی تری وجود داشت .
تغییر ناگهانی حال و هوای پایان نمایش در جهت ارتباط دادن مراحل مختلف ازدواج به دلیل وجود همان نگاه شعارگونه ، چندان قابل باور نیست.این چرخش ناگهانی حتی اگر به قیمت پیوند سطوح مختلف قبلی با احتمال پذیرش کمتری روبرو خواهد شد . لااقل به بروز چند کشکمش مرتبط تر و کاشتن بذرهای قبلی احتیاج است تا در این مرحله بتوان آن بذرها را برداشت کرد و نتیجۀ این ترکیب برای تماشاگر ، شگفت انگیز باشد .البته وجود کمی چاشنی درام در انتهای نمایش ، می تواند تاثیرگذاری کل اجرا را بیشتر کند اما چگونگی وارد کردن درام نیز نکته قابل توجهی است .
از طرفی دست گذاشتن روی تحلیل یک موضوع اجتماعی یعنی ازدواج و مراحل آن، راه رفتن روی لبه تیغ است ؛ چرا که به راحتی می توان گرفتار شعارزدگی شد و روایتی قابل توجه تر خواهد بود که در آن افراط و تفریطی صورت نگرفته باشد . البته قرار دادنِ متنی همچون نمایش بداهه، درچارچوب بی طرفی ، آن قدر دشوار است که گاه مسیر فراموش می شود . از سوی دیگر نسخه ای جهان شمول برای بیانِ راهکار در زمینه مسایل زندگی مشترک و موضوعات پیرامونِ آن ، وجود ندارد ؛ پس نمی توان با نگاهی مطلق و یکسویه ، قضاوتی از یک وضعیت را با صدای بلند بیان کرد .البته در دغدغه مندی کارگردان نمایش " بداهه " نسبت به انتخاب چنین موضوعی و بیان مسائلی هم چون مهاجرت ، جنگ و اقتصاد، شکی نیست اما نوع ارائه تیاتر به نوعی که در درۀ شعارزدگی نیفتد، آن قدر دارای اهمیت است که نمی توان نسبت به آن بی اعتنا بود ؛چون در بطن مساله ازدواج و از دیدگاه جامعه شناسانه ، تنگناهایی جذاب وجود دارد که با پرداخت و یک پایان بندی که شعارگونه نباشد به موفقیت می رسد .
شاید می شد سوالات کارگردان و واکنش نسبت به جواب هایی که از تماشاچیان می شنید ،بیشتر در جریان اصلی داستان قرار بگیرد . دقیقا زمان پرسش و پاسخ از تماشاگرانی که اتفاقی انتخاب شده اند و هر یک جواب های مخصوص به خود را داشته اند ، ساده ترین شبیه سازی از موقعیت بداهه گویی است که می توان از چنین فرصتی در جریان مسیر اصلی نمایش و باورپذیری موقعیت بداهه ، استفاده نمود.
در مجموع ، " بداهه " نمایشی است متفاوت که سعی کرده با اجرای متمایزتر خود و بهره گیری از عناصر صحنه همچون نور و دکور جذاب ، در راستای جلبِ توجه مخاطب، آن هم در قالبی جدیدتر ،قدم بردارد. با توجه به تعدد بازیگران این نمایش یقینا مخاطب شاهد بازی مناسب حداقل چند گروه خواهد بود و نوع متفاوت اجرای آن را به آسانی از یاد نخواهد برد .

فائقه معتمدی این را خواند
mahaya، زینب.ج، رضا تهوری و فاضله علیشاه این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره کتاب پیاده . نوشته بلقیس سلیمانی - نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
منتشر شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.07.30

کتاب "پیاده" نوشتۀ بلقیس سلیمانی ، داستان زنی از گوران به نام انیس است که ازدواج با یکی از هم ولایتی های دانشگاه رفته اش به نام کرامت او را به تهران می کشاند .با ورود یک مهمان که یکی ازدوستان کرامت است، زندگی انیس دچار تغییر می شود ؛ چرا که شوهر بدگمانش او را در طول روز و زمانی که خودش خانه نیست ، در یکی از اتاقها زندانی می کند .
داستان در سالهای جنگ ایران و عراق اتفاق می افتد . کرامت درگیر ماجراهای سیاسی می شود و همین ابتدای داستانی می گردد که انیس را وارد دریای تهران می کند . فضای کلی کتاب تاحد زیادی زنان دوره جنگ در تهران را به خوبی توصیف می کند؛ از طرفی نویسنده با هوشمندی توانسته پای شخصیتش را به دنیای مردانه تر ... دیدن ادامه » جامعۀ آن روز باز کند ؛ این ورود به آرامی صورت می گیرد تا آنجا که در یک سیر قابل باور، انیس مطلع از دنیای سیاسی و مردانۀ اطرافش می شود.گویی نویسنده زمینه ای را برای بیان این موضوع فراهم کرده است که بزرگترین تاوان دهندگان جنگ و سیاست در دنیا ،خانواده ها و کودکانی هستند که دغدغه نان ، تخیل را از آنها می گیرد. وقتی شوهر و دوست او که مهمانشان بود، دستگیر می شوند، انیس مجبور می شود از فضای محدود خانه خارج شود و هم به دنبال کرامت برود و هم شکم خود و فرزندش را سیر کند؛ ناخودآگاه پایش به خیابان های اطراف زندان باز می شود و حالا فرق بند های سیاسی را از سایرین تشخیص می دهد .
نکته جالب این است که در ابتدای کتاب ، قهرمان داستان، آفتاب و مهتاب ندیده تر از آن حد بوده که حتی بتواند آدرس خانه خود را به درستی بگوید . انیس در اولین مواجهه ها در زمانی که مجبور می شود با قبول شرایطی که به وی تحمیل شده پا به جامعه بگذارد ،بیشتر مبهوت تهران می شود که همه چیزش با گوران و روستای کوچکش متفاوت است . شخصیت داستان ، زنی هوشمند نیست. ساده فکر می کند و ساده لوحانه تصمیم می گیرد اما با همین سادگی مجبور می شود، نانش را از زیر سنگ بیرون بکشد.
تبحر بلقیس سلیمانی در متن "پیاده" به قوه خیال مخاطبان اجازه می دهد تا به دنیای توصیفات ساده اما پرمعنا سرک بکشد و ثمره خواننده از چنین متنی با کنار هم قرار گرفتن تصاویر مختلف، ساختن جزییاتی کامل از یک داستان است ؛جملاتی که توصیفشان زنجیر به زنجیر ادامه پیدا می کنند و راه می شوند تا رسیدن به مقصودِ دانستنِ منظور نویسنده . البته که هزاران راه برای گفتن داستان وجود دارد اما مزه مزه کردن اتفاق و درگیر کردن مخاطب با مفهوم است که فوت کوزه گری نویسنده را می طلبد. اینجاست که اتفاق ها خرد خرد می آیند، نه آنکه یکهو مخاطب را گیر بیندازد و با مزه چشیدن طعم های مختلف و ناگهانی ، او را گیج کند . سبک سلیمانی در این کتاب ناتورالیسم است و او با ذکر جزییات از کوچکترین حرکات و اتفاقات زندگی انیس سعی کرده به اصول این سبک وفادار باشد.او با انتخاب گوران به عنوان جغرافیای خاص انیس ،روحیه مردم کویری به خوبی شرح داده و نشان داده است که مردم کویر چگونه در بین ناچاری ها سعی دارند با زحمت فراوان ، زندگی خود را بگذرانند .تسلط نویسنده بر جغرافیای مذکور یکی از برگ های برنده سلیمانی در توصیف داستان های جدیدتر در کنار مسائل فرهنگی و فاکتورهای محیطی است. سلیمانی در ترسیم فضای داستان موفق بوده و این موفقیت علاوه بر کیفیت شناخت او از مکان موردنظرش ،تا حد زیادی مدیون زبان قصه گوی اوست . او پیشینه شخصیتها را می داند و کاملا آگاه است که هر شخصیت داستانش از کجا آمده و به کجا می رود . حتی تحول شخصیتی که برای انیس در نظر گرفته است، به تدریج اتفاق می افتد؛ چرا که در نیمه دوم داستان ، زن ،عصبی تر و خسته تر است و دغدغه اش درد نان می شود و می خواهد به هرقیمتی خود و فرزندانش را زنده نگهدارد ؛حالا وزن روح انیس ، پایینتر آمده و جسم بیشتر از روح ارزش پیدا می کند . او طبیعت و زندگیش را پذیرفته و فقط به دنبال بقا و زنده نگهداشتن خود و فرزندانش است. اینجا نقطه ای است که خواننده می فهمد فقر در درون انیس رخنه کرده و حتی وقتی زندگیش کمی سروسامان می گیرد، باز هم نمی تواند لذتی از روزگارش ببرد.
شاید می شد انیس در جریان تحول شخصیت ، در مقابل حوادث داستانی، کمی تاثیرگذارتر عمل کند و جریان ساز باشد و علت و معلول یک ماجرا را شکل دهد اما گویی در بخش های زیادی از داستان او فقط خیره به دیگران و اتفاقات اطرافش در بخش تاثیرپذیرتر از ماجرا حضور داشته است. این موضوع در سایر شخصیتهای زن داستان نیز سرایت کرده است . آنها نقش جریان ساز ندارند و بیشتر در شکل و شمایل شخصیتهایی جریان پذیر، در کنار انیس، داستان را به جلو حرکت می دهند . مجموعه رفتارهای انیس و سایر شخصیتهای زن داستان، آن قدر منفعلانه بوده که نمی توان آنها را به عنوان یک قهرمان در نظر گرفت . یقینا با پروراندن این بخش از ماجرا با داستانی پخته تر و شخصیتهایی به غایت با عمق بیشتر، روبرو خواهیم شد.
در سراسر کتاب نوعی نگاه تیره به مردان دیده می شود و حتی انیس در نهایت، قربانی یکی از همان مردانی می شود که دل سپرده به اوست. او قربانی قضاوت و کج فهمی و تعصباتی است که بخش زیادی از زندگی او را تغییر جهت داده.در اینجا سیاهی بیش از حد ناتورالیسم پا به پای ریالیسم حرکت می کند و نمادگرایی و ایده ال گرایی کشش پیدا کرده و به سمت بیان جزییات زندگی روزمره و غم انگیز انیس پیش رفته تا جایی که نوعی جبرگرایی در سراسر داستان دیده می شود که از ویژگیهای بارز سبکی است که سلیمانی برای کتابش انتخاب کرده است .
کتاب پیاده از نمونه های خوب ناتورالیسم است که نویسنده با تبحر همیشگی اش در تصویرسازی های دقیق و جزییات و خلق فضایی که خواننده خود را مشرف بر کل ماجرا ببیند، مسیر زندگی یک زن جوان را پیگیری نموده است .کتابها بهانه تجربه کردن هستند و اینکه یک نویسنده بتواند لایه های عمیق احساسات مختلف را بفهمد و آن را ته نشین کند، اتفاقی نیست که این روزها به کرات دیده شود ؛درحالیکه بلقیس سلیمانی با خلق داستانی با موضوع جدید و آن هم در سبکی خاص توانسته نمونه موفقی از نویسندگانی باشد که لذت شنیدن داستان های مختلف را به خواننده می دهد .

تیلا بختیاری این را خواند
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

یادداشت درباره نمایش " پنجاه پنجاه " به کارگردانی مرتضی اسماعیل کاشی - نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.07.25

در یک موزۀ قدیمی برجای مانده از دورۀ قربانیان اتاق گاز توسط فاشیستها ، ارواحی حضور دارند که به بازگویی گذشته ای می-پردازند که در اردوگاه ، بازیگران تئاتر بودند . کارگردان تئاتر، شکنجه گری بود که بازیگرانش را مجبور می کرد تا تئاتری را که او می خواهد ، بازی کنند . نمایش "پنجاه پنجاه" بانگاهی به نمایشنامه "خودی و غیرخودی: کله گردها و کله تیزها" اثر برتولت برشت ،شکل گرفته و با اضافه کردن ایده های خلاقانه ازجمله اَکت، رنگ دیگری به خود گرفته است .
نمایش ، صاحب یک متن اقتباسیِ عمیق است ؛ زندانی ها در اردوگاه، متن کله گردها و کله تیزها را اجرا می کنند؛ یکی از نمایشنامه های سیاسی و ضدنازیِ برشت ... دیدن ادامه » که روایتگری از وضعیت ملت های جهان سوم است که اسیر قدرت حاکمه خود قرار گرفته اند . کله گردها و کله تیزها نماد دوگروه از آدمهای یک جامعه اند که قدرت برای بقا و تغذیۀ خود ، آن ها را به جان هم می اندازد، به-بازی شان می گیرد و از قربانی شدن آن ها لذت می برد و منفعت می خرد .
پنجاه پنجاه ،تئاتری نیست که پس از بیرون آمدن ازسالن ،بتوان به آسانی آن را فراموش کرد؛چرا که علاوه بر جنبۀمحتواییِ کار ، آمادگی بالای بازیگران در اجرا و هماهنگی بی نظیرشان، موضوعی است که تا روزها ذهن مخاطب را به خود مشغول می کند و تماشاگران حرفه ای تر تئاتر که اجراهای بیشتری را شاهد هستند، احتمالا این سوال را از خود خواهند پرسید که اگر یک گروه تئاتری تا این حد توانسته در یک سالن معمولی بدرخشد و تئاتری منحصربه فرد و با ویژگی های فیزیکال را چنین قدرتمندانه و منسجم ،برپا کند که نشان از تمرین چندماهه قبل از اجرا داشته ،پس چرا چنین تلاشی در بسیاری از تئاترهای دیگر کمتر به-چشم می خورد؟!
گروه بازیگران این نمایش ، شروعی طوفانی را از پشت شیشه و با نمایان شدن جمعیت انبوه چشم ها و دست ها آغاز می کنند . پس ازآن ،کوبیدن هماهنگ و موزون پاها بدون ذره ای تداخل در حرکت یکدیگر، دیده می شود. اگرچه هماهنگی این تعداد بازیگر اصلا کار راحتی نیست اما تسلط این افراد روی حرکات و بدن خود ، مثال زدنی است و نکتۀ برجسته بین آنها، تیم محور بودن گروه می باشد؛ چرا که کل نمایش، بیشتر از آنکه روی یک بازیگر و حضور او تکیه کند، نگاهی گسترده تر به همۀ بازیگران و تاثیرشان دارد.
درخشش این نمایش ، تنها در نحوۀ ارائه بازیگران و تسلط ایشان بر الفبای بدن و بیان نیست بلکه در این اجرا ،طراحی¬صحنه با استفاده از تمام ابعاد فضای موجود ، در خدمت متن قرار گرفته و فرمی را شکل داده که کاملا به تناسب محتوا است . هوشمندی در انتخاب دکور در کنار نورپردازی فوق العاده و متناسب هرصحنه، جذابیت بصری زیادی را به کاری اضافه کرده که بستر اصلی آن موضوعی شادی آور نیست ؛ همین جذابیت تاحدی از تلخی غیرقابل تحملِ ماهیت متن، کاسته و آن را قابل هضم تر کرده است.موسیقی به گونه ای موزون و هماهنگ با گروه بر کل کار دمیده شده به نوعی که هیچ نوع اغراقی دیده نمی شود ؛همان طور که گریم بازیگران به اقتضای نقششان صورت گرفته و تمام این موارد ، نشانۀفکرشده بودن تک تک صحنه ها برای اجراست . اگر تئاتر را درآمیختنِ مجموعه ای از هنرهای مختلف درنظر بگیریم که هریک در مسیرِ اجرای نمایش ، سعی در انتقالِ معنا و ایجاد حس به مخاطب دارند ، پس نمی توان به سادگی از اهمیتِ طراحی صحنه ، نور و صدا چشم پوشید ؛ چراکه از طریق همین طراحی و معماری می توان تماشاگر را با زمینه و اتمسفرِ نمایش آشنا کرد و حس و حال و فضای نامرئیِ نمایش نامه را به محیط دیداریِ روی صحنه تبدیل نمود .به عبارت دیگر توجه به جنبه های صحنه به عنوان چاشنی اصلی و درجهتِ آماده کردن محیط برای باورپذیری تماشاگر ، نشان از ذکاوت کارگردان پنجاه پنجاه دارد ؛ درواقع، تلاش این گروه در تدارک دکوری ساده اما پرمعنا و بها دادن به جلوه های ظاهری نمایش تا حدی قابل ستایش است که می توان آن را به عنوان الگو برای سایر اجراها در نظر گرفت .
اگرچه زمینۀنمایش ، بازگوییِ ماجرایی غم انگیز است که وقوع آن ، از هولناک ترین اتفاقات قرون اخیر بشریت محسوب می شود اما روایت این متن و اجرا ،ترحم نخواسته بلکه مقتدرانه ماجرا را بازگو می کند و مخاطب را به نقطۀتفکر می رساند؛ آن هم درجایی که باور مقدس زنده ماندن زیر سوال می¬رود و لایه¬های عمیق¬تری ازمفاهیمی هم چون بقا و رنج مطرح می شود.نه آنکه به-تقدس واژۀ زندگی، شبهه¬ای برسد بلکه سایۀسنگینِ چگونه زنده¬ماندن بر سر این مفهوم می¬افتد و تا حدود زیادی این شائبه را به وجود می آورد که نه تمام آن هایی که از این ماجرای دلخراشِ قرن ،جان سالم به در برده اند زنده اند و نه تمام آن ها که مرده-اند، بر زندگی بازماندگان اردوگاه بی تاثیرند ؛ بازماندگانی که نمی توانند آخرین نگاه های دوستانشان، قبل از رفتن به اتاق گاز را فراموش کنندو درنتیجه قادر نخواهند بود حتی پس از رهایی از اسارت، به روال عادی زندگی خود برگردند؛ چرا که جنگ کابوسی نیست که باتمام شدنش ،وحشت حضورش را نیز با خود ببرد بلکه تبعات آن به ویژه از منظر روحی تا همیشه گریبانگیر روان آنان خواهد بود که درگیر این فاجعه بوده اند و به تبع آن در نزدیک ترین فاصله ، ترس از مرگ را تجربه کرده¬اند. به چالش کشیدن مفهوم زندگی و تشریح رنج زندانیانی که تشنه آزادی بودند، از نقاط عطف متن نمایش پنجاه پنجاه است که با دیالوگ هایی محکم و بیان قوی بازیگران همراه است.در موزه مورد اشاره در متن نمایش ، اشیای باقی مانده از قربانیان اتاق گاز و زندانیان اردوگاه وجود دارد ؛اشیایی که هریک ردی کم¬رنگ اما پرمعنا از حضور انسان هایی در اردوگاه هستند که سعی داشتند برای لحظاتی محیط مسموم زندان را برای خود قابل تحمل کنند.
کارگردان به عنوان زندان بان اصلی در فاصله ای دورتر از ماجرا ایستاده و قربانیان را زجر می دهد و خود فاتحانه زندگی می کند و از همه چیز حتی تئاتر برای شکنجه استفاده می کند .گویی تمام جزییات نمایش به گونه ای نمادین در کنار هم قرار گرفته تا ابعاد مختلف یک فاجعه هولناک بشری را بیان کند .اینکه در بطن تئاتر، نمایش دیگری درحال جریان می باشد، تجربه هیجان انگیزی است که با قرارگرفتن کنار تکنیکهای متنهای برشت ،ترکیب جذابی به وجود آورده.فاصله گذاری،تکنیکی که درتیاتر برشت به منظور جلوگیری از یکی شدن بازیگر با نقش به وفور دیده می شود ،در این اجرا رعایت شده و به دلیل توجه به همین ویژگی در این تئاتر، بارها ازطریق بیان ، نور و نوع بازی ، گفته می شود که بازیگران در حال اجرای یک تیاتر و بازسازی گذشته هستند . برشت معتقد بود استفاده از این تکنیک در تیاتر روایی ، به تاثیرگذاری بیشتر محتوای اثر منجر می شود.
اجرای نمایشی با چنین محتوای تلخی درارتباط با اردوگاه کار اجباری نازی ها ،یقینا انتخاب آسانی نیست اما سکوت نسبت به فجایع تاریخی و جنگ ها نه تنها کارساز نیست بلکه شاید ادامه¬دهنده راه قداست بخشیدن ناخودآگاه به واژۀ ظلم باشد . اینکه تاریخ تکرار می شود و هولناکیِ جنایات بشر، عرض و طول بیشتری به خود می گیرد و قربانیان جنگ ها در سرتاسرجهان به شیوه های مختلف،اتاق گازی ازوحشت را تجربه می کنند ، مفهومی نیست که بتوان با سکوت ،سرعتِ قربانی گرفتن آن را کاهش داد .کدام سکوت پایان دهنده رنج بشریت محسوب می شود وقتی بیشتر درد انسان از سخن نگفتن ، نشنیدن و کج فهمی آمده است ؟! شاید رسالت تیاتر در جایی به اوج خود می رسد که نگفته شده ها را به زیباترین شکل بگوید تا تغییر جهتی در مسیر انسانیت و در جهان بینی حتی یک نفر از تماشاگرانش داشته باشد .

سرکار خانم ممنونم که اینقدر دقیق و کامل در مورد این نمایش نوشتید چون قصد داشتم به مطلب قبلیم چیزهایی اضافه کنم و به انتقادات بعضی از دوستان که با نمایش ارتباط برقرار نکرده بودند پاسخ بدم، اما شما زحمت کشیدید و بهتر از من نوشتید و منم سواستفاده میکنم و ... دیدن ادامه » دوستان رو به صفحه شما راهنمایی میکنم
۲۵ مهر
خانم تاواتاو عزیز
با سلام..
خواهش می کنم..
من کلا از خواندن هر چیزی که دانش دارد
در کنار برداشت های شخصی لذت می برم..
با اینکه شاید با برداشت هایم متفاوت باشد
با شما یک ۵۰ درصدی اختلاف سلیقه دارم
ولی نوشتنتان را دوست دارم و حتمن نوشته
هایتان را مطالعه ... دیدن ادامه » می کنم.. و لذت می برم..
۲۶ مهر
ممنونیم
۲۹ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش عمل i
یادداشت درباره تئاتر عمل - به کارگردانی شکوفه طاهری -نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.07.11

و چه کسی است که برای لحظه ای ، دغدغۀ مرگ و چگونه مردن از گوشۀ ذهنش عبور نکرده باشد ... اینکه زندگی تا آن نقطه چگونه گذشته یک طرف و اینکه در آن لحظه چه اتفاق می افتد و اساسا مرگ چگونه به سراغش می آید ، ماجرای معماگونۀ بیگانه ای با انسان نیست . نمایش "عمل" به روایت مرگ چندنفر آن هم با زبانی متفاوت و ساختاری جدیدتر از نمونه های رایج تیاتری می پردازد . مرگ ها با دلایل مختلف از جمله اعتیاد ، اعدام و خودکشی اتفاق افتاده اند که با کنکاش در گذشته شخصیتها سعی در بیان تاثیر هر یک از این موارد در زندگی آنها دارد.
"عمل" داستانی ساده دارد اما با ساختاری پیچیده و از طریق تنیدن صحنه های مختلف و بدون رعایت توالی زمانی ، ماجرای خود ... دیدن ادامه » را تعریف می کند . این به هم ریختگی اتفاقا باعث تحریک عنصر جذابیت در مخاطب برای سردرآوردن از ادامه داستان شده است .
نویسنده و کارگردان با استفاده از نوآوری های موجود در بطن امکانات تیاتر، مخاطب را غرق در روایتی کرده اند که موضوع آن یکی از بزرگ ترین مشغولیت های ذهنی بشر یعنی مرگ است . از طرفی با کنایه به معضلات اجتماعی از جمله نزاع خیابانی و اعتیاد ، مرگ را به شوخی گرفته اند. باوجود اینکه موضوع مورد بحث ، از جمله غمگین ترین اتفاقات انسان است اما به گونه ای با آن برخورد می شود که چندش آوار نیست ، تلخی آن ته نشین شده و در عوض نگاه تازه تری به این موضوع دیده می¬شود؛ تاجایی که حتی مرده ها با نحوۀ مرگ یکدیگر شوخی می کنند . در اینجا نوع روایت خلاقانه و چینش موازی چند داستان در هم است که دیوارهای جداکننده واقعیت و خیال را خراب می کند و از پس این ویرانی ، فرم جدیدتری دیده می شود که با بازی حرفه ای بازیگران به اوج می رسد . این فرم غیرخطی می طلبد که حد اعلایی از شخصیت پردازی صورت گرفته باشد . شش بازیگر در لحظاتی همزمان در صحنه قرار می گیرند و دیالوگ های رگباری شان را می گویند اما به صورت کاملا حرفهای و تمرین شده ،به ذهن مخاطب اجازه می دهند ،سیال وار یک فضای پینگ پنگی را در نظر بگیرد که زمان را به جلو و عقب می کشاند و با تعویض صحنه و دیالوگ های پشت سرهم ، پازل داستان را تکمیل می کند. در چنین صحنه هایی که همزمان تعداد زیادتری از بازیگران حضور دارند، تمرکز از چند نفر به چند نفر دیگر منتقل می شود که این یکی از نکات جدیدتری است که در این اجرا شاهد آن هستیم . هماهنگی بازیگران با ریتم تند کار به صورت مناسب صورت گرفته است .
اگر تئاتر را درآمیختنِ مجموعه ای از هنرهای مختلف بدانیم که هریک در مسیرِ اجرای نمایش ، سعی در انتقالِ معنا به مخاطب دارند ، پس نمی توان به سادگی از اهمیتِ طراحی صحنه ، نور و صدا چشم پوشید ؛ چراکه از طریق همین طراحی و معماری می توان تماشاگر را با زمینه و اتمسفرِ نمایش آشنا کرد و فضای نامرئیِ نمایش نامه را به محیط دیداریِ روی صحنه تبدیل نمود ، حس را به مخاطب منتقل کرد و روایت را برای تمشاگر آشناتر نمود . از همین رو دکور ساده این اجرا در خدمت نمایش قرار گرفته و کم و زیاد شدن نور در نقاط حساس تر به کمک آمده ؛ هرچند که می شد از نورپردازی بیشتری استفاده کرد و با تغییر نور ، فضاسازی بهتری را ساخت. موسیقی در خدمت نمایش بوده و درنقطه خودکشی ، آهنگی به تناسب با این ماجرا به کار گرفته شده است . حتی محل وقوع حوادث داستان ، جغرافیای پهناورتری را در برمی گیرد و نقاط مختلف تهران از سعادت آباد گرفته تا مفت آباد و کمپ زوج درمانی را وصل به روایت عنوان می کند . موفقیت این اجرا علاوه بر کیفیت شناخت نویسنده از مکان موردنظرش در ارتباط با ماجرای مثلا اعتیاد،تا حد زیادی مدیون زبان قصه گویی است که لحظه ای مخاطب را بی قصه تنها نمی گذارد. این زبان داستان گو می طلبد به گوشه های مختلف یک ماجرا دست بیاندازد و سر و شکل واضح تری از ماجرا را توصیف کند تا مخاطب را در تلۀ ابهام بیش از حد نیندازد .
یکی از درخشان ترین صحنه های کار ،حضور جمع بازیگران درسر یک سفره و همچنین صحنه عروسی است که موقعیتی دوگانه بین غم و شادی را ترسیم نموده¬اند و البته این تناقض با موفقیت نتیجه داده است . این نوع روایت، الزام به تسلط بر نویسنده و کارگردان بر بطن ماجرا دارد . او باید اول ساختار را بشناسد تا بعد آن رابشکند و بتواند از پس به هم زدن نرم های موجود روایت بربیاید و مخاطب را جذب کند.
یکی از جذابیتهای این متن انسجام صحنه هاست یعنی در عین حال هم صحنه های مختلف از موقعیت های مختلف را نمایش می دهد و هم نخی نامرئی هوشمندانه آنها را به هم وصل کرده . بازیگر با وجود سادگی در طراحی صحنه توانسته با استفاده از حرکت و بازی ، مکان هایی را که شخصیتهای مختلف در آن حضور دارد به خوبی بازآفرینی کند . در برخی صحنه ها توصیف یک موقعیت واحد را از زبان دو شخصیت متفاوت بیان می کند و چنان ماهرانه و با تنوعِ دید این کار را انجام می دهد که تماشاگر دچار رخوت حاصل از تکرار نمی شود و میزان رضایت اثر را بالا می برد. در مجموع با بازیگرانی مواجه هستیم که در تمام مدت اجرا با اقتدارِ هرچه تمام تر و بدون دستپاچگی یا تپق از پسِ اجرای متن برآمدند و بی دلیل به صحنه نیامدند و نرفتند ، هرچند سالن به مجهزی سایر سالن های در اختیار گروههای تیاتری نیست. به ویژه "نسرین درخشان زاده" در نقش یک دختر معتاد ، مختصات خاص نقش سمانه را اجرا کرده و موفق شده آن را از تیپ به شخصیت تبدیل کند . شخصیت او به ظرافت خلق شده تا توانایی کنکاش لایه های مخفی آن توسط تماشاگر باقی بماند. او مجموعه ای از احساس عشق و نفرت و تحقیر را تجربه می کند و این پریشانی را از طریق گفتار و حرکت خود به وضوح نشان می دهد .برای مثال وقتی از خیانت همسرش حرف می زند یاوقتی می فهمد یک بار همسرش می خواسته او را بکشد ،واکنشی خاص تر از خود نشان می دهد ؛ لرزش دست ها و پریشانی صورتش همگی گواه آن هستند که سمانه ثبات روحی کمتری تجربه می کند . این بی ثباتی با ترکیب اعتیادش ، ویژگی های خاص تری به او بخشیده که شبیه سایر دختر معتادهای بازی شده در تیاتر این روزها نیست .
نه تنها جسارت شکستن ساختار معمول نوع روایت داستان بلکه مهارت بازیگران در القای نقشی که دیالوگ های مسلسل واری دارد ویژگی مهم "عمل" است و آن را تبدیل به نمایشی کرده که همه چیز مورد توجه واقع شده و می توان گفت با اجرایی شلخته روبرو نیستیم ؛حتی انتخاب اسم نمایش به شدت با کل ماجرا هماهنگ است. عمل اجرایی است که در فاصله ای دورتر از کلیشه های روایت در تیاتر ،اجرا را پیش می برد و البته جسارت ورود به چنین فضاهایی قابل ستایش است .چرا که بازگویی ماجرایی به این بزرگی در قالبی متفاوت تر نیازمند تحلیل جامع از کل ماجرا و سپس در هم شکستن ظرف و ساختن نوعی جدیدتر از روایت است .اینکه یک گروه اجرایی از ورود به فرم های دشوارتر اجرای تئاتر، واهمه ای نداشته،تاحد زیادی طنز تلخ به آن اضافه کرده و دریچه ای تازه تر برای نگاه به این مسایل معرفی کرده و تا حد زیادی با موفقیت از پس ِ آن برآمده ،قابل تقدیر است.
دایِه* و میترا این را خواندند
ش.طاهری، رضا تهوری، مه و شید، محمد حسن موسوی کیانی و زینب.ج این را دوست دارند
سلام
ممنون از یادداشتتون
مرسی از توجه و وقتی که گذاشتین
۱۲ مهر
سلام خانم تاواتاو
با اینکه با همه نقدتان موافق نیستم ولی از خواندن نوشته هایتان از جمله متن فوق لذت می برم..
و نگاهتان را با نگاه خودم مقایسه می کنم...
و چیزهای جدید می یابم..
۱۶ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش شک i
یادداشت درباره تئاتر " شک " به کارگردانی مهدی کوشکی
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو - چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.07.04

در داستانی که به غایتِ تاریخ و مکان ، مشخص نیست ، پادشاهی فرمانروایی می کند و حکمرانی اش طعم تلخ حوادث فراوان را به دیگران می چشاند و این موضوع ،آغاز جریان تیاتر "شک " است.کوشکی در کار اخیرش ، تئاتری با ریتمی تند و پر از ماجرا و البته با بازی هنرجویانش به روی صحنه برده است ؛ متن نمایش "شک" در بستری با لحن قدیمی ترِ زبان ، اتفاق افتاده اما حوادث، همگی ، ارجاعی خلاقانه از دوره حاضر دارند .
مهدی کوشکی مبدع سبکی مختص به خود است که شبیه کارهای دیگران نیست . "خون" ، امضای کارهای اخیر اوست و آنان که پیگیر اجراهای او حتی در مواردی که خودش به عنوان بازیگر ،حضور ندارد هستند ، شاهدند که به وضوح از ... دیدن ادامه » این عنصر در متن و طراحی صحنه استفاده می کند . اگرچه از نگاه بسیاری ، حجم خشونت کارهای او از میزان استاندارد، بیشتر است اما نمی توان کتمان کرد که او از لابلای رنگ قرمز خون، قصه نه، بلکه قصه ها برای تعریف کردن دارد . این داستان ها از سرزمینی خیالی و برای روایت احوال مردمی در دوردست نمی آید ؛ کوشکی درد جامعه خود را چشیده و حالا دارد از زبان کلمات و به واسطه هنرش این درد را نشان می دهد . از طرفی براساس یک دیدگاه ، نوع ارائه صحنه های سیاه در تیاتر , قراردادی همیشگی نیست بلکه نویسنده و کارگردان به عنوان آفرینندگان یک اثر نمایشی، تصمیم می گیرند که گاه این خشونت را مستقیم به رخ بکشند و مخاطب را در درد ذوب کنند تا از این تغییر شکل , نوع تازه ای از جهان بینی به وجود بیاید . در "شک" با افسارگسیختگی تعدادی انسان روبرو می شویم , مرگ می بینم , زجر می شنویم و ترس را مزه مزه می کنیم و همه اینها در سایه انسجام گروه و در یک خط وحدت ، پیش می رود. کوشکی برای جنگ با خشونت از خودِ خشونت استفاده می کند و چهره زشت این رفتار را چون آینه ای روبروی تماشاگر قرار می دهد و این گونه مخاطب را در نزدیکترین فاصله با خشم قرار می دهد و از این مواجهۀ بی واسطه ، کمترین عایدی ، تمایل به روی برگردانی از سیاهی و خشونت است .
از توصیف شاعرانی که به جای خدمت به خلق و حقیقت، اسیر پول می شوند و کلمه می فروشند و دیناری به منت ، ذخیره می کنند تا ترسیم شخصیت مردی که پس از مرگ ناعادلانه معشوقش تا پایان عمر، صدای او را در ذهن خود می شنود و این صدا را نماد وجدان می داند ، همگی نشانه توجه نویسنده به شخصیت پردازی برای خلق کاراکترهایی قابل باور است .
یکی از نکات جالب این اجرا ، اعتماد کارگردان به بازیگران تازه وارد تیاتر است . اگرچه بیان برخی بازیگران "شک " هنوز جای تمرین دارد ، اما بعضی از آنها به گونه ای درخشان ظاهرشدند که نشان از ممارست تمرین برای چنین اجرایی با زبان خاص دارد و این نتیجه نگاهی است که درهای ورود به صحنه تئاتر را به روی تازه واردهای مستعد نمی بندد و آنها را پس نمی زند.
ممکن است پذیرش ِریتم تند کار برای برخی مخاطبان دشوار باشد و نتوانند پابه پای کوشکی با جهان ماجراجویانه اش آشنا شوند چرا که زبان قدیمی تر متن نیز احتمال تاب نیاوردن تماشاگر را به سبب قرار گرفتن در فضای داستانهای ناآشناتر بالا می برد. این اجرا پربازیگر است و در اجراهایی با این تعداد بازیگر , احتمال بی نظمی , آشفتگی و ناتوانی در انتقال کامل و کافی مفهوم نمایش نامه , بالا می رود اما مهمترین مواجهه با نمایش "شک" آن است که مهدی کوشکی , با توانایی عجیبش در مدیریت گروههای پرجمعیت, توانسته با تاکید بر کار گروهی و اعتماد به بازیگران تازه کار , نمایش پربازیگری را یکدست روی صحنه ببرد .صحنه ای که با تمهید استفاده از ریل در کنار لباس های خاص بازیگران در خدمت نمایش قرار گرفته است ؛ اگرچه در استفاده از عنصر نور ضعیفتر عمل شده است . شاید بازی نور می توانست تندی ریتم کار را بکاهد .همچنین با توجه به فراوانی داستان های این نمایش ، می شد حتی از دکور فعلی ، استفاده بیشتری در راستای جریان نمایش برد .
واقعیت این است سبک کوشکی خوشایندِ بسیاری نیست . همه آنهایی که روی صندلی تماشاگران می نشینند دنبال شنیدن این دردها نیستند؛ بعضی تاب ندارند و برخی این شیوه روایت کوشکی را نمی پسندند ؛ خرده ای بر آنها نیست . اما کوشکی عنصر جدانشدنی تئاتر معاصر است .سبک خاص او طرفدارانی دارد و نگاه منصفانه به متن هایش نشان می دهد که او از بیان دردهای حتی اقلیت جامعه ،گریزان نبوده . در بستر " شک " این نگاه وجود دارد که از دید کوشکی تاثیری که کودکی ، مفهوم خانواده و در رنگی درخشان تر "مادر" در زندگی هر فرد دارد، همچون سایه یک انسان از او جداناپذیر است .اینکه تجربه نداشتن یک خانواده سالم در ترکیب با کودکی نکردن، می تواند جهانی بسازد که رنگ غالبش ، قرمزی خون است .
"شک " دغدغه دارد و تقابل خیر و شر را در قالب جنگی بین این دو نیرو نشان می دهد تا بگوید چگونه غلبه شر می تواند جهانی را به ویرانی بکشد و خون را عنصر غالب آن بسازد.
با اینکه با نوشته هایتان موافق نیستم در مورد
کوشکی به عنوان یک کارگردان مولف..
و می دانم کوشکی چیزی برای گفتن ندارد
اما خلاق است و گویش دیگری دارد که تا الان
نبوده و استقبال شده است...
من به جای شما می نگرم ساسی مانکن می بینم..
اسمش در تیاتر امروز شده مهدی ... دیدن ادامه » کوشکی...
حتی مهران مدیری هم نه...
اما ساده نویسی متن تان را دوست دارم
چیزی که نیاز امروز مخاطبان غیر حرفه ای تیوال است.
۰۹ مهر
ممنون از نظرتون بسیار جامع و بی نقص و نکته بینانه بود ....دقیقا درست میفرمایید کارهایی که آقای کوشکی کارگردانی میکنند باب میل خیلی از افراد جامعه نیست و این نه نشان از کج سلیقگی این افراد داره نه بی کیفیتی کار آقای کوشکی.....این متن رو تماما درک کردم چون ... دیدن ادامه » من از دسته افرادی هستم که کارهای ایشون رو دنبال میکنم و یکی از هنرمندان مورد علاقه من هستن و من همیشه برای دیدن کار جدیدشون بی تابم :)
۲۶ مهر
@ ea
سخت است نوشتن اسمتان...
خب من طبق معمول خانم ها همیشه واکنش های احساسی می دهند.. من جمله شما.. البته برای من عادی شده..
از مذکرها برایم عادی نیست...
بگذریم..
شما هنوز نتوانستید بین هویت فردی و شخصیت حرفه ای
یک آدم فرق بگذارید.. و تا زمانی که این توانمندی را به دست نیاورید من هرچه بگویم آب در هاونگ کوبیدن است..
دیگر سن مان بالا رفته..
تیاتر را رها کردم وارد نقشه برداری شدم بعدشم ارشد حمل ونقل..
البته ... دیدن ادامه » به خاطر مشکلات شخصی.. مجبور شدم..
ولی چون همواره وسوسه اش بود شدم بیننده و محلل..
من کارگردان خوب و خلاقی در طراحی و چیدن میزانسن خواهم بود و چون هیچ استعدادی در هدایت بازیگر ندارم از دوست قدرتمندی دعوت خواهم کرد قبول زحمت کند...
بازیگر متوسطی هستم.. ، نویسنده نسبتا متوسط..
بین بد و متوسط می شود.. ، ۵ تا کار نوشتم دوتاش خوب بود، یکیش خیلی بد بود یکیش متوسط بود یکیش نسبتا متوسط بود
نویسنده ای که شانسی کارش در بیاید مثل من.. نویسنده خوبی نیست، توانمند نیست.. ، فقط دانش دارد.. مثل اموزش شطرنج می ماند نویسندگی.. ممکنه توی دو ساعت به یکی شطرنج یاد بدهند اما فقط قواعد را یاد گرفته همین.. گری کاسپارف که نشده..
نقد نویس خوبی هستم.. عالی نیستم، بد نیستم، متوسط هم نیستم..
کسی که کارها را نقد می کنه هم مثبت می نویسه قسمتهای مثبتش را.. و هم منفی می نویسه قسمتهای منفی اش را
و هم می نویسه نکات نه مثبت و نه منفی اش را..
جمله اخرتان هم ناشی از همان مطلب اولم هست..
یعنی هم واکنشی احساسی دارید و هم در تشخیص هویت فردی
و شخصیت حرفه ای ناتوان هستید..
و به نظر می آید با آداب نقد موثر هم کم آشنا هستید..
در مورد نقد نویسی تئاتر پنجاه پنجاه آخرین نقد مکتوب من
در تیوال هست..
البته گذاره ای کوتاه در مورد هر نمایش می نویسم..
و البته نقد چند نفر از جمله خانم تاواتاو که بهرحال منتقد
هستند و نوشته هایشان قابل اعتنا را می خوانم
و کامنتی برایش می گذارم.. و شاید برای دوستانم نظریاتی
را می نویسم...
سپاس از اینکه کامنتم را خواندید
و خوشحالم برای کامنتم نظر نوشتید
و خوشحال تر خواهم بود اگر بر این نوشته
مطلبی دارید بیان بفرمایید..

۲۶ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش شک i
مهدی کوشکی سبک خاص خودش را دارد و در این میان ،این سبک نیز علاقه مندانی را شامل می شود . در نمایش شک نیز خون به عنوان عنصر پابرجا در اجراهای کوشکی حضور دارد . او باز به سراغ گروهی از تازه واردان تئاتر رفته که اگر چه مشهور نیستد اما از پس اجرایی این چنینی که ریتم تندی دارد و پر بازیگر است بر آمده اند . شک اجرایی با زبان تاریخی درباره یک شاه است . ماجرا در میان اتفاقات اطراف شاه روایت می شود . اجرای کوشکی با توجه به سبک جدیدی که در این نمایش از او می بینیم بسیار جالب است . بخش از بازیگران جوان این کار واقعا درخشان ظاهر شدند البته نمی توان منکر شد که عده ای نیز هنوز باید روی بیان و بازی خود کار کنند . توجه به طراحی صحنه و لباس و استفاده از خلاقیتهایی همچون کاربرد ریل ، نشانه توجه گروه به کل عناصر صحنه می باشد .
متن پر از دیالوگهای جذاب و فراموش نشدنی است . اگر ... دیدن ادامه » چه زمان دقیق ماجرا مشخص نشده و زبان قدیمی تر ی در بیان استفاده شده است اما ماجراها حول حوادث دوره معاصر طراحی شده است و حوادث از درد های مردم و زندگی پادشاه نشات گرفته است . تلاش این گروه در اجرایی چنین پرماجرا و پرتعداد از نظر بازیگر، قابل تقدیر است و البته نگارش چنین متن دشواری توسط کوشکی ، نشان از نبوغ اوست.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش شک i
جانم بگیر که می ترسم ... که جانها گرفته ام ... که همه ترسیدند ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم تاواتاو
درباره نمایش شک i
چند قرن دیگر در قبری خاک گرفته ، استخوانی از قبر بیرون می کشند... آیا کسی گوید که این استخوان شاهی است یا گدا ؟!

یادداشت درباره تئاتر " شب بخیر مادر " به کارگردانی فرید سلیمانی
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو - چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1398.06.14

جِسی زنی جوان و بیوه است که در یک شب معمولی قصد دارد خودکشی کند و موضوع را به مادرش می گوید و البته که این تمام ماجرا نیست. " شب بخیر مادر " به کارگردانی فرید سلیمانی ، نمایشی است که این روزها در تماشاخانه دیوار چهارم به روی صحنه می رود . اجرا بر¬پایۀ نمایش نامه معروف مارشا نورمن ، انتخاب هوشمندانه ¬ای است که باعث میشود کلِ نمایش با تکیه بر یک متن قوی با دیالوگ هایی پخته ، ساخته شود که درعین سادگی ، با داشتن ضربآهنگی دخور ، داستان را پیش ببرد و مخاطب را یکباره به وسط ماجرا پرت می کند تا یک شروع جذاب را تجربه کند.
قصه ، قصۀ تنهایی است؛ تنهایی کسانی که اطراف ما هستند ولی متوجه جهان خلوت شان نمی شویم ... دیدن ادامه » ؛ جسی در ترسیم چهره تنهایی اش تا به آنجا پیش رفته که ابایی ندارد قضاوتش کنند و دلایلش را بشنوند .تصویر رفتن خود را آن قدر واضح ساخته که تمام جزییات را در نظر گرفته ؛گویی از تیری حرف می زند که سالها در قلبش فرورفته و زجرکشش کرده است. البته این درد یک شبه به وجود نیامده بلکه به تدریج و شاید مشهودتر در ده سال اخیری که در نمایش به آن اشاره شده، بزرگتر گردیده است . شاید جسی این ده سال را به خودش وقت داده بود تا به روزنه ای برسد برای ماندن . نگاه بلندمدت جسی به وقایع در طول این مدت او را مصمم تر کرده است که راهی جز پایان دادن به زندگی خود نبیند. اینکه تمام حرف ها و ناکامی ها باری می شود ، روایت از جامعه ای دارد که فردی مانند جسی را به این مرز از تنهایی می کشاند که فکر می کند از پس هیچ کاری درخور و شایسته بر نمی آید، بیمار است و نمی تواند کسی بشود که همیشه انتظارش را داشته .
و البته اگرچه این متن، قدیمی است اما یقینا پرداخت به درگیری های ذهنی، کهنگی ندارد . تا وقتی جامعه به سمتی حرکت می کند که باعث می شود یک زن جوان تصور کند از پس هیچ کاری برنمی آید وسرخورده است و نمی تواند هیچ چیز را تغییر دهد ، دلیل محکمی است که ادبیات و هنر باید کنکاش تازه ای را شروع کنند .نه سکوت در برابر افسردگی می تواند راهگشا و بازدارنده باشد تا دستی را ازکشتن خود یا دیگران دور کند و نه پنهان کردن آشفتگی های روحی .
نمایش، قصه گوست و سعی دارد در زمان محدود ،دست به تمام دریچه ها ببرد و داستان آن قسمت را تمام و کامل تعریف کند . متن لکنت ندارد. مشکل ، ذره ذره اضافه می شود تا جایی که در انتهای نمایش، مخاطب، لحظه ای به مسیری که پشت سر گذاشته می نگرد و می داند چگونه این درد روی هم جمع شده و تراژدی مدرن از زندگی یک زن جوان رقم خورده است .
"معصومه رحمانی" در نقش جسی توانسته همان بی انگیزگی لازم را ایجاد کند و درخشان ظاهر شود . او مصمم به تصمیمی که برای ادامه زندگیش گرفته ، قوطی های شکلات را پر می کند و برنامه بیست سال آینده زندگی مادرش را می چیند . در مقابل هر توجیه و سوال مادرش مقاومت می کند و پاسخی در آستین دارد ؛ چون برای گردآوری تمام این حاضرجوابی ها ده سال وقت داشته است . ده سال از زمانی که برای اولین بار او به این تصمیم، فکر کرده است.
"مریم بوبانی " در نقش مادر ، شخصیت زنی کهنسال را بازی کرده که فکر می کند مسیر طبیعی زندگی فرزندش در حال گذر است اما یکباره با بحران دخترش مواجه می شود .اوتصویری از یک زن بهت زده و در حال تلاش را نمایش می دهد که سعی دارد دخترش را از تصمیمش منصرف کند . مادر در انتقال حس اضطراب و ترس تا جایی پیش می رود که رازهایی از گذشته را برملا می کند . گاه خودش را مقصر می داند و گاه دیگران را سرزنش می کند .
طراحی صحنه تداعی گر یک خانه است . خانه ای که همراستا با فضای کلی نمایش سعی در بازگویی محل زندگی جسی و مادرش را دارد . استفاده از تغییر نور در پررنگ تر صحنه هایی که تاثیر گذاری بیشتر دارد، تمهید مناسبی است که در انتقال حس به تماشاگر مفید بوده است . هر وسیله در این خانه در راستای بیان داستان قرار گرفته است.
یکی از ایراداتی که به نمایش نامه و رفتار جسی گرفته می شود، تصمیمی است که او برای متوقف کردن زندگیش گرفته؛ اما جامعه ای که زنی جوان را به این میزان از تنهایی و سرخوردگی می رساند و در آخر جوابی برای این فرایند ندارد، نمی تواند انتظار داشته باشد که درباره آن حرفی زده نشود . مگر نه آنکه ناکامی ها و ندیدن ها مثل هیولایی خوش اشتها ، افراد زیادی را درخود می بلعد و روانشان را متلاشی می کند ؟! شاید حرف زدن راهی معقولانه تر باشد.
ما در جهانی زندگی می کنیم که ظریف ترین حرکات، بزرگترین تاثیرات را بر روان یک فرد می گذارد و بی اعتنایی ، چاشنی مزاحمی است که در تمام روزگار پاشیده می شود و تنهایی می آفریند . تاثیر هنر در آنجا هویداتر است که بتواند به درون انسانی سرک بکشد و دردهایش را ببیند و برای دیگران بیان کند تا دوایی پیدا شود . اگر قرار باشد تعریف هنر را محدود دربازگویی مسائل زیبا ببینیم، آن وقت به اندازه فرسنگ ها از رسالت هنردورافتاده ایم . سعادت آنجاست که هنر بتواند مرهمی شود برای دردهای جهانی که در همهمه و شلوغی خود، انسان را فراموش می کند و از سایر انسان ها فراموشکار می سازد . اگر تئاتر در جایگاه هنری بزرگ که در درونی ترین حالات روحی یک فرد نفوذ می کند بتواند دردی را بازگو کند و راهی تازه تر از امید را نشان دهد و حتی جهان بینی یک نفر را تغییر دهد یعنی درمسیر حرکت برای بهتر کردن اوضاع قرار گرفته است. تئاتر "شب بخیر مادر"، تلاشی قابل تقدیر برای بیان دردهای روحی در قالب اجرایی قابل قبول است که سعی دارد با نگاه به پروندۀ فروپاشی روانی یک انسان، دریچه تازه تری از نگاه به اهمیت انگیزه و امید در زندگی را نشان دهد .

با سپاس از لطف، نظر و وقتی که برای این نمایش گذاشتید
۲۳ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش بر پایه متن قوی "شب بخیر مادر " نوشته مارشا نورمن ، اجرا شده و نورمن بابت این نمایش نامه جوایز متعددی دریافت کرده که البته مربوط به روایی متن و قصه گو بودن اودر روایت این ماجراست . در اجرای فعلی این تیاتر ، معصومه رحمانی در نقش جسی به گونه ای قابل باور و تاثیرگذار از پس انتقال شخصیت زن جوان برآمده که نمی توان به راحتی منکر درخشش او در این نقش شد . مریم بوبانی در ایفای نقش مادری نگران ، حس اضطراب و ترس را انتقال داده است هرچند توانایی ایشان قطعا بیشتر از میزان تزریق شده در این نمایش است . طراحی لباس و صحنه در راستای کل نمایش و جهت ترسیم خانه ای که مادر و دختر در آن ساکن هستند قرار دارد و البته اگر جزییات بیشتری به طراحی صحنه افزوده می شد نتیجه قابل قبول تری به دست می آمد .
نمایش فعلی با ترکیب عناصری قوی تا حد بسیار زیادی از پس بیان مفاهیم ... دیدن ادامه » عمیق این داستان برآمده است و اجرای قوی دوبازیگر آن ارزش تماشای آن را چندبرابر کرده است .
با سپاس از لطف و نظر شما
۰۷ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

نه مامان ... ریکی مو نمیزنه با من ...به دنیا که نگاه می کنیم هردومون یه چیزو میبینیم میبینیم که عادلانه نیست . تنها فرق ما اینکه که ریکی رفته حساب خودش رو با دنیا صاف کنه ...
اون منودوست داشت فقط نمی تونست بفهمه چطوری یهوو همه چیز اطراف من خراب میشه ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تعطیل ... رفته ماهیگیری ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من اینجا پیشت بودم ... چطور ندیدم اینقدر تنهایی؟!

در تئاتر , نمایشنامه با تعریف داستان ، معنا می شود. این مفهوم ، خط پررنگی را در تمایز روایت یک داستان در مقابلِ بازگویی تکراریِ اخبار روزنامه ها و واقعه نویسیِ صِرف,ترسیم می کند. بستر داستان یعنی ایجاد تصویرهای کنار هم ؛ این عنوان نه در دایره تیتر جراید می گنجد و نه حتی خاطره گویی های یکنواخت را شامل می شود. از طرفی قراردادن یک موضوع اجتماعی با درون مایه جنایت در ظرف تئاتر ،کار ساده ای نیست؛ اینکه چگونه نمایش از پس این موضوع بر بیاد که هم بتواند از کلیت ماجرا به اندازه، سخن بگوید و هم بتواند توجه مخاطب را به یک روایت تلخ جلب کند ، مهارتی دوچندان می طلبد . فالش خوانی در چهارراه فخرآباد ، بازگویی ای جذاب از یک ماجرای اسیدپاشی است . نمایش با ترکیبی از دیالوگ و مونولوگ به جلو حرکت می کند و از همان ابتدا به مخاطب می گوید که موضوع ، یک پرونده فجیع مجرمانه ... دیدن ادامه » است و اینجاست که تماشاگر می خواهد بفهمد این ماجرا چگونه اتفاق افتاده و متهم اصلی کیست .
نقطه کامیابی در این تیاتر انتخاب بازیگرانی مسلط اما شناخته نشده و متنی که به شدت ساده اما روان نوشته شده ، می باشد.سه بازیگر هر یک در جای خود قرار گرفته اند و دیالوگ ها از زبان شخصیت بیرون آمده است نه از زبان بازیگر یا نویسنده . متن لکنت ندارد و این روانی در بازگویی ماجرا در تمام دیالوگها جای و ساری شده است . اضطراب شادی ( نیلوفر وهاب زادگان ) در تعریف ماجرای مادرش آن قدر قابل باور منتقل می شود که گویی همه اینها در برابر چشم مخاطب اتفاق افتاده است . پخش جملاتی از طریق پروژکتور در نمای پشتی بازیگران جهت تزریق اطلاعات و زمان و مکان و اکنونِ داستان نیز ایده جالبی است . "مواظب بطری های خود باشید" عبارتی است که چندین باره در این اجرا تکرار می شود و این جمله در ارتباط مستقیم با سادگی کل جریان است که در یک روز معمولی ، فردی آدامس بر دهان و بطریِ اسید بر دست می خواهد ادامه زندگی یک نفر دیگر را به گونه ای متفاوت رقم بزند و این گویی طعنه ای است که پرونده های اسیدپاشی ادامه دار هستند و تا وقتی فکری اساسی به حال آنهایی که درگیر دردهای عمیق اند نشود، بازی با بطری ها برای انتقام باز هم ادامه خواهد داشت. این که شادی تعریف می کند در صحنه اسیدپاشی، به زن زل زده بود و نگاهش را از زجرکشیدن او و متلاشی شدن اجزای صورتش برنمی داشته، نشان از تازه بودن حس انتقام در او و حل نشدن بحران های روانیش است حتی اگر این حس با دلسوزی و پشیمانی همراه بوده باشد.اوج توانایی شادی در بازگویی صحنه ای است که در خواب و بیداری متوجه خیانت پدرش از طریق روی اسپیکر رفتن مکالمه تلفنی پدر با معشوقه اش می شود .علاوه بر توانایی نویسنده در خلق این صحنه کلیدی ، بازی درخشان شادی و تداعی آن لحظه که تمام جزییات حتی صدای ویولن را به یاد داشته از صحنه های فراموش نشدنی این اجرا است.
در این کار، تماشاگر با اجرایی شلخته و بی نظم یا تمرین نشده روبرو نیست. هادی احمدی و میلاد بانگی سوار بر ماجرا ، روایت را پیش برده اند و با ترسیم گذشته و فضاسازی همراه با جزییات ، فالش خوانی را با روایتهایی که از خط باورپذیری داستان بیرون نزده است ، ادامه داده اند .
برپایه متن ،دیوار علت و معلولی این داستان به گونه ای چیده شده است که آجر اضافی ای در آن دیده نمی شود اما با توجه به پایانی که برای نمایش در نظر گفته شده است ، شاید گسترش این دیوار و اضافه کردن اطلاعات درباره سایر شخصیتهای درگیر ماجرا می توانست تسلط بیشتری را به مخاطب بدهد تا بتواند نقاط کمتری از ابهام را در این نمایش ببیند .
طراحی صحنه کار به نوعی طراحی شده تا تداعی گر محلی برای روایت کل اتفاق ، خانه مهدی و پارک باشد . شاید می شد از عناصر دیگری در پرداختن این موضوع استفاده کرد .البته می توان احتمال داد که در پشت سادگی چیدمان طراحی شده باز هم این تفکر وجود دارد که وقوع یک جنایت حتی اگر منجر به قتل مقتول نشود، همین قدر ساده می تواند در یک لحظه اتفاق بیفتد و همان لحظه همه چی را تغییر دهد و یک عمر باقیمانده از زندگی قربانی را با زجری چندبرابر همراه می کند.در واقع اگر طراحی صحنه را متشکل از دو عنصر اصلی ِ فضای فیزیکی و احساسی ناشی ازمعماری ، چیدمان و نور بدانیم ، فضای فیزیکی این نمایش به واسطه کاربرد یک کاناپه ساده ،محیط مرموز و ترسناک ماجرا را به خوبی انتقال داده و در بخش تمرکز روی فضای احساسی ، نورپردازی، هیجان را تزریق کرده است و تنها در زمینه توجه به جزییاتی مانندِ وسایل دیگر در محیط ، ضعیفتر عمل کرده که با اضافه کردن عناصری چند و توجه به ریزه کاری های طراحی داخلی می توانست در راستای مسیر داستان، مفیدتر واقع شود.
سکوت در برابر بزه کاری های اجتماعی آن هم در مواردی چون اسیدپاشی که در ردیف جنایت قرار می گیرد ،کمکی به تمام شدن این کابوس نمی کند . پرداختن به جنبه های متخلف این ماجرا روشنگری می آفریند تا شاید در بستر همین آگاهی ،اجتنابی عظیم در ارتکاب آن صورت گیرد. فالش خوانی در چهارراه فخر آباد با عمیق شدن در واکاوی این بزه، تلاشی رو به جلو محسوب می شود. البته که تیاتر به تنهایی شاه کلیدی نیست که بتوان از پس توقف وقوع این عمل مجرمانه بربیاید و مطمینا نهادهای اجتماعی،قانونی و فرهنگی با نگاهی روانشناسانه و علمی باید این موضوع را واکاوی کنند و به اشتراک ،شاه کلیدی جهت توقف چرخه خشونت بسازند. با این وجود نمی توان از تاثیری که هنر و به ویژه تیاتر در پرداخت به موضوعات اجتماعی دارد چشم پوشید، چرا که اگر بتواند تنها روی یک مخاطب تاثیری جهت تغییر جهان بینی او بگذارد، یعنی در مسیر رسالت خود قرار گرفته است.

مواظب بطریهایتان باشید ...
در جامعه امروز ما که همه چیز را با دیده شک و تردید نگاه میکنیم من بعد بطری های اب را هم باید به آن اضافه کنیم
۲۳ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فالش خوانی در چهارراه فخر آباد روایتی از یک جنایت فجیع اسیدپاشی است که با متن کامل و بازی حرفه ای سه بازیگر به سراغ روایت تلخ ترین حادثه اجتماعی رفته است .انسجام کل کار نشان از ممارست در تمرینات قبلی گروه است. طراحی صحنه در عین حال ساده اما پرمعنا در نظر گرفته است . بازی نور توانسته فضای رعب آور ماجرا را به خوبی انتقال دهد . هرسه بازیگر بدون لکنت ماجرا را روایت می کنند و در مسیر داستان ، نمایش را به جلو می برند.
نقد کتاب پدرکشتگی - نوشته سلمان امین

نوشتن از قسمت پریشان احوالاتِ ذهن، انتخاب سختی است که جرات زیادی را از نویسنده طلب می کند ؛چون یا باید نویسنده جای آن آدم زندگی کرده و یکی از امراض روان، گریبانگیرش شده باشد و یا آنقدر نزدیک به این افراد، روزگار بگذراند که بتواند حتی کیفیت خواب و بیداری یا توهم و ثباتشان را تشخیص دهد و بعد تمام این احساساتِ از نزدیک زیسته شده را در ظرف داستان بریزد و طوری برای خواننده تعریف کند که داستان به قلبش بنشیند و سرنوشت این بیمار برایش جالب شود و بخواهد بداند بعد از این قرص یا آن دوره درمان یا پس از بستن کتاب چه بلایی سر آن فرد می آید . آن وقت اگر نویسنده ،تمام عناصر داستان را در جایش برای روایت به کار برده باشد، مخاطب دیگر به سرنوشت آنهایی که دچار فروپاشی روان شده اند، بی تفاوت نگاه نمی کند.
سلمان امین، واژه به واژه ... دیدن ادامه » کتاب " پدرکشتگی " را زندگی کرده . نخواسته تا ادای یک شخصیت را در بیاورد و یک تیپ تکراری از بیماران روانی ارائه کند . او تصویری می سازد به مراتب با جزییاتی بالاتر و دقیق تر و این دقت در همه چیز حتی واگویه ها و پریشان خوانی هایش دیده می شود . او کابوس های "سیاوش شادوران "را می شناسد ؛ جنس توهم را تشخیص می دهد.،حتی دیالوگ های سیاوش در این کتاب متعلق به خودِ سیاوش است؛ نه آنکه از ذهن نویسنده به دهان شخصیت گذاشته شده باشد .
اهمیتی که نویسنده به دوران کودکی و رفتار والدین نشان داده ،آن قدر عمیق است که در جای جای فصلهای داستان، ردپای گذشته و پدر و مادر شخصیت دیده می شود . سیاوش می داند چه بلایی را از سرگذرانده و آگاه است به دنیا آوردن دو کودک دیگر، چه مسئولیتی را به دوشش گذاشته . لحظه ای دخترش " آرام "و آینده او از جلوی چشمانش محو نمی شود و همین ها آرام را تبدیل به تکیه گاهی در کتاب می کند که گوشه راحت زندگی سیاوش است ؛ آنجا با آرامش از خودش می گوید و بدون فریاد ، افشاگری می کند.
در پدرکشتگی ، برخورد اطرافیان شخصیت در مواجهه با او جالب تصویر شده است . سیاوش در عین حال می داند که آنها در داشتن این نگاه، مقصر نیستند چون عرف جامعه و عدم رشد سایرین در پذیرش و درک انسانهایی که نتوانسته اند به مهارت در حفظ تعادل روان برسند، باعث شده همه به چشم یک تافته جدا بافته به او نگاه کنند ؛ اما در عین حال او نیز جزء به جزء، همسایه ها، خانواده و حتی پزشک معالجش را نقد و بررسی می کند.گاهی به عصیان می رسد و بین این فروپاشی ، واکنش دیگران را دقیق نقل می کند ؛مثل صحنه درخشان اولین رویارویی با پدرش یا جایی که همراه دست فروش ، شروع به تبلیغ روفروشی می کند و تصویری از مردم را نشان می دهند که از او فیلم می گیرند و او در همان حال به توهم می رسد و معرکه راه می اندازد .
انتهای کتاب شبیه پایان های رایج نیست و با یادآوری اینکه کل داستان، پیرامون پریشانی یک بیمار روانی رقم خورده است ،انتظاری جز این نمی رود . نویسنده با آنکه در پایان کتاب ،انتهایی درظاهر خوش برای ماجرا سنجیده اما درلفافه با اشاره به ادامه رفتار فرزانه و حتی حضور پدرش ،بی کلام می گوید که این مرثیه به این راحتی ها به فصل آخرش نمی رسد . او درمان و تمرکز بر جنبه های دیگر زندگی را به عنوان یک راهکار برای بهتر شدن خودش خلق کرده اما وقتی دیگرانی هستند که هنوز از پس درمان خود برنیامده اند، پس ادامه چندان راحت نیست.
آثار سلمان امین چه " پدرکشتگی " و چه کتاب بعدیش "کاکاکرمکی،پسری که پدرش در آمد " مجموعه لغاتی نیستند که به این راحتی دست از سر مخاطب بردارد. وقتی خواننده این کتاب را بخواند دیگر نمی تواند از کنار متفاوتهای جهان ،بی تفاوت بگذرد . تا مدتها صحنه عصیان سیاوش در کنار تیاتر شهر او را به فکر فرو می برد و شاید نگاه تازه ای به تنهایی جهان و دردهای آنهایی که ما با حرف ها و نگاه کردنها و نگاه نکردن هایمان ذره ذره بر کوله بار دردشان افزوده ایم ، خلق کند و جادوی داستان چیزی نیست جز همین که مخاطبی که کتاب را شروع کرده با کسی که آخرین صفحه آن را خوانده ، تفاوت دارد . کالبد همان کالبد است اما جهان بینی اگر درجه ای عوض شده باشد خوشا به حال نویسنده ... خوشا به حالت سلمان امین...
مختار بایزیدی و خاتون این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید