تیوال مسعود آبایی | دیوار
S2 : 11:57:37
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
من فیلم «فروشنده» رو با ذوق و شوق زیادی در روز اول اکرانش دیدم. قبل از دیدنش عطش زیادی داشتم نسبت به دیدنش. و مطمئن بودم حداقل دو یا سه بار دیگه به دیدنش میرم.
ولی خب انتظاراتم برآورده نشد. موضوع فیلم و کلیت ماجرا آن چیزی نبود که من منتظرش بودم. فیلم، فیلم بدی نبود. و من دوستش داشتم. ولی مطابق میل من نبود.

اینکه اصغر فرهادی در این فیلم چه چیزی رو می‌خواست نشون بده و هدفش چی بوده که در مصاحبه‌هاش هست. و من کاری با اون ندارم. شاید به هدفش هم رسیده باشه.

از نظر من فیلمنامه‌ی کار یک چیزی کم داشت. نمی‌دونم چی. ولی من در طول نمایش فیلم همش منتظر بودم عمیق‌تر بشه. همش احساس می‌کردم داریم سطح ماجرا رو می‌بینیم. همش احساس می‌کردم فقط یک نمایشه. به همین خاطر از نظر من این فیلم، فیلم تاثیرگذاری نیست. فیلم به‌یادموندنی‌ای نیست. این فیلم و صحنه‌ها و داستان این فیلم خیلی زود از ذهن خارج می‌شه. برخلاف فیلم‌های قبلی فرهادی که همچنان توی ذهن ما هست.

فیلم در مورد تجاوز نیست. در مورد حریم خصوصیه (به گفته‌ی خود فرهادی). ولی همه جا حرف از تجاوز زده می‌شه در مورد فیلم. توی فیلم تجاوزی رخ نداده. هیچ مردی به زنی تجاوز نکرده (تجاوز به معنی رایج کلمه). پس این بزرگترین اشتباهه که ما بگیم قضیه در مورد تجاوز، و برخورد شوهر با مردی که به زنش تجاوز کرده و این چیزها است.
تجاوز یک قضیه‌ی دیگه است. آسیبی که تجاوز به یک زن می‌زنه با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست. با دیدن و شاید لمس بدن برهنه‌ی یک زن فرق می‌کنه. خیلی هم فرق می‌کنه. تجاوز فاجعه است. مرگه. شاید هم بدتر از مرگ...
زن در این فیلم مورد تجاوز قرار نگرفت. زن به صورت برهنه توسط مرد غریبه‌ای دیده و یا شاید لمس شد. مطمئناً این هم چیز کمی نیست. ولی با تجاوز خیلی خیلی متفاوته.
زن اشتباه بزرگی انجام داد. بدون اینکه مطمئن باشه که شوهرش پشت در است یا نه، در را باز کرد و خودش رفت داخل حمام. در حمام هم قفل نکرد. یعنی حماقت در این حد!
خب، تاوانش حماقتش را هم داد. به شکل بدی هم داد. ولی بدتر از این هم ممکن بود...

مساله دیگر، اینکه چرا مرد خطاکار (و نه تجاوزکننده) پیرمرد ناتوانی بود؟ این قضیه را ساده‌تر می‌کند. و از پیچیدگی و دیوانگی و جنون قضیه کم می‌کند.
دلیل این انتخاب فرهادی را نمی‌دانم. و یا شاید هم می‌دانم. هدف فرهادی چیز دیگری بود از این فیلم. اینکه دوگانگی و انتخاب را برای مخاطب سخت کند. اینکه شوهر انتقام بگیرد یا نه. اینکه آیا آبروی آن مرد حفظ شود یا نه. و ...

تصور ... دیدن ادامه » کنید همین قضیه به این شکل بود که مرد جوانی (با گریم آدمهای شر و این‌کاره) به زن تجاوز می‌کرد. آیا قضیه به همین سادگی و آرامی فیلم پیش می‌رفت. آیا ما در آخر فیلم مدام ته دلمان این می‌آمد که پیرمرد نمیرد؟ چرا ما باید ته دلمان با پیرمرد هم باشد؟ چون پیرمرد است. چون مریض است. چون تجاوز نکرده است. ...

از نظر من گناه و خطای زن در فیلم بیشتر از گناه و خطای پیرمرد است.
من خودم را در جای شخصیت عماد قرار دادم. کارهایش از نظر من معقول و منطقی بود. من هیچ عمل غیرمنطقی از عماد ندیدم که سیر «گاو شدن» او را نشان دهد. من نمیدونم چرا فرهادی قصد داشت که سیر رفتارهای عماد رو یک جورهایی با گاو شدن مشدی حسن مقایسه کنه. البته که هیچ ربطی با هم ندارند.
فیلم قصد دارد عماد را در ابتدای فیلم آدم روشنفکر و صلح‌طلبی نشان دهد، و در انتهای فیلم یک آدم خشن و انتقام‌جو.
که چنین نیست. عماد همواره یک آدم منطقی هست. کارهایش منطقی هست. حتی آن سیلی دلچسب. عماد چرا باید گاو شده باشد. عماد از اشتباه و گناه زنش به سادگی گذشت. از حماقت و خریت زنش به سادگی گذشت. به خاطر آسیب روحی که زنش با خودش داشت، از سرزنش کردنش گذشت. و ...

از نظر من این فیلم ارزش همان یک بار دیدن را دارد. فیلم خوبی است که با شاهکار شدن فاصله‌ی زیادی دارد.
.
.
.
این نظر و سلیقه‌ی شخصی من است!

چه نقد خوبی نوشتین. هنوز ندیدم کار رو. چیزی که می خوام بگم کلی هست و به این فیلم ربط مستقیم نداره.
بعضی وقت ها هنرمندها که تریبونی دستشون هست "نافرهنگ" سازی می کنن و به سهو یا به عمد (با دومی موافقم) سعی می کنن یه تفکر غلط یا کار اشتباهی رو درست نشون ... دیدن ادامه » بدن و بین مردم جا بندازن. حتما هدفی هم دارن. به هر حال خودشون می دونن و وجدان خودشون.
۱۸ شهریور ۱۳۹۵
اقای ابایی در مورد عماد با شما تا حد بسیار زیادی همنظرم ....اونقدرها استحاله ای در کار نبود و یه سیلی ازش هیولا نمیسازه اونم به کسی که جرم خیلی بزرگتری رو مرتکب شده....ضمنا در مورد الی، جنازش پیدا شد و توسط نامزدش(صابر ابر) شناسایی شد و کلا پایان باز نبود ... دیدن ادامه » چرا که قرار بود یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان باشه
۲۲ شهریور ۱۳۹۵
"از نظر من گناه و خطای زن در فیلم بیشتر از گناه و خطای پیرمرد است" ؟؟؟!!!؟؟؟

۰۱ مهر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شهاب حسینی که با حکم محمد حیدری به عنوان مشاور دبیر جشنواره معرفی شده بود، در نامه‌ای سرگشاده به علت آنچه موضع‌گیری دبیر جشنواره در قبال فیلم "آشغالهای دوست‌داشتنی " عنوان شد از سمت خود استعفا داد.


به گزارش خبرگزاری مهر، شهاب حسینی بازیگر سینمای ایران در نامه‌ای سرگشاده درباره استعفای خود از سمت مشاور جشنواره فیلم فجر توضیح داد.
متن نامه بدین شرح است:

«پذیرش سمت مشاور دبیر جشنواره ی سی‌و‌چهارم فیلم فجر در خلال مشغله‌ی کاری‌ام، صرفا به این دلیل بود که تصور می‌کردم در این دوره، وجود نگاهی نو و اندیشه‌ای تازه موجب عدم تکرار اشتباهات گذشته و رفع نواقص دوره‌های قبل خواهد شد؛ چرا که در دوره‌های پیشین، وجود نواقص و اشتباهات بود که آن مهم را از ذات جشنواره‌بودن خود دور کرده و عملا آوردگاه حواشی بعضا تاسف‌بار نموده بود.

اما متاسفانه، موضع‌گیری دبیر جشنواره‌ی سی‌و‌چهارم فیلم فجر در قبال فیلم «آشغالهای دوست‌داشتنی» و اتلاق اصطلاح «معضل» به این اثر که با مجوز قانونی وزارت محترم ارشاد ساخته شده و طی چند دوره‌ی گذشته در محاق بدبینی و سیاه‌نگری قرار گرفته، امری قابل‌تامل بوده و نشانگر بطلان تصورات پیشین بنده است. این در حالی است که تهیه‌کننده و کارگردان فیلم، آقای محسن امیریوسفی صبورانه و بدون ایجاد حواشی، طی سه سال اخیر به لحاظ روحی، مادی و معنوی، فشار و خسارات زیادی را متحمل شده است.

اینجانب، سید شهاب‌الدین حسینی به عنوان بازیگر فیلم مذکور در جهت کاهش معضلات دبیر محترم جشنواره فیلم فجر، بدین وسیله از سمت مشاور جشنواره‌ی سی‌وچهارم، اعلام انصراف و کناره‌گیری می‌نمایم.

امید که یگانه یار متعال، دلهای ما را به نور مهربانی و امید روشن گرداند.

با احترام
سید ... دیدن ادامه » شهاب الدین حسینی»


----


دم شهاب حسینی گرم با این کار درستش!
کاش همه بلد بودن به خودشون و همکارانشون توی این سینما بیشتر احترام بذارن...

این خبر حال من رو خوب کرد.
که حداقل یه نفری یه اعتراضی به این همه ظلمی که به این فیلم بدبخت شده کرد بالاخره!
درود
۱۶ دی ۱۳۹۴
امیدوارم که مشکلات این فیلم و فیلمساز با استعداد و باشرفی همچون "محسن امیریوسفی" حل بشه. همچنین برای کیانوش خان عیاری و "خانه پدری اش" که آبروی سینمای ایران هستند.
۱۸ دی ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مسعود آبایی
درباره نمایشنامه‌خوانی عروسی خرده بورژواها i
نمایشنامه‌خوانی «عروسی خرده بورژواها»

من این نمایشنامه‌خوانی رو دوست داشتم.
مهمترین نکته‌ای که قبل از هر چیز نظر من رو به خودش جلب کرد این بود که به نظر می‌رسید دوستان برای این کار خیلی زحمت کشیده باشند. من فکر می‌کنم خیلی تمرین کرده باشند؛ خیلی هم دقیق و حساب‌شده.
تسلط دوستان رو نقشهایی که می‌خوندند و روی کل نمایشنامه خیلی خوب بود. من استرس و یا تپقی توی کار هیچ‌کدوم از نقش‌خوان‌ها ندیدم. همه‌ خیلی راحت و مسلط بودند. همه متناسب با نقشی که داشتند بازی‌های کوچیک خوبی داشتند.
به نظر من آریو راقب کیانی به خوبی گروهش رو مدیریت و راهنمایی کرده بود. همه چیز سر جای خودش بود. همه نقش‌ها مناسب نقش‌خوان‌ها بود (و یا برعکس)! و جالب این بود که همه بازی‌ها خوب بود و یکدست. من هر چی با خودم فکر کردم که کی بهتر بازی کرده و یا کی ضعیف‌تر بوده، چیزی به ... دیدن ادامه » ذهنم نرسید. همه خوب بودند. همه خوب بودند و مسلط...
موسیقی و افکتهای صوتی کار هم خوب بود. به جز اون صدای ناقوس کلیسا که روی اعصاب من رفته بود!

در کل به نظر من این نمایشنامه‌خوانی یک کار آبرومند و حرفه‌ای بود. و چقدر هم خوشحالم از اینکه اینطور بود، و فقط یه دورهمی دوستانه نبود. به خاطر همین به آریو راقب کیانی و همه‌ی دوستهای خوبم تبریک می‌گم و براشون آرزوی موفقیت می‌کنم.

پ.ن.
دلم برای خیلی از بچه‌های تیوال تنگ شده بود. بچه‌هایی که بعضی‌هاشون رو خیلی وقت بود که ندیده بودم. دم این نمایشنامه‌خوانی گرم که باعث شد که دوستهای خوب خودم رو ببینم و یه کمی از دلتنگیم کم بشه! :)


من هم به شخصه دلتنگ دیدارت بودم مسعود عزیز. این که از کار راضی هستی لذت بخش ترین اتفاقیه که می تونه برای همه ی ما بیفته پسر.

راستی، صدای ناقوس رو مخ همه ی مهمونای عروسی م بود البته :))
۰۵ دی ۱۳۹۴
مسعود جانم، متشکرم ازت برای تحلیلی که بر این نمایشنامه خوانی داشتی ( فارغ از بخش هایی که در نوشتارت بر من لطف و مهر داشتی ) و میدانم که راضی نگه داشتن مخاطبی چون شما کاریست دشوار . به قطع یقین این گونه حمایت ها انگیزه ها را مضاعف و دوچندان خواهد کرد.
برقرار ... دیدن ادامه » و سرفراز باشی پسر
۰۷ دی ۱۳۹۴
آریو راقب کیانی؛

آریو جان من ممنونم ازت بابت زحماتی که برای کارت کشیدی و برای مخاطب‌های کارت ارزش قائل بودی...

امیدوارم همچنان توی کارت پیشرفت کنی؛ که باعث خوشحالی ماست... :)
۰۷ دی ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من دیشب این نمایش رو دیدم، و دوست داشتم.
زمان خریدن بلیت به شدت مردد بودم که بلیت این نمایش رو بخرم یا نه. چون من کار قبلی جناب علی رفیعی رو اصلاً دوست نداشتم. کاری که بیشتر تماشاگرهاش ازش به شدت تعریف می‌کردند. ولی من نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم (بیشتر هم به خاطر موضوعش). می‌ترسیدم باز هم همون تجربه تلخ اتفاق بیفته.
ولی این دفعه کاملاً برعکس بود. این تئاتر حال من رو به شدت خوب کرد. بعد از مدت‌ها وقتی از سالن نمایش اومدم بیرون، شروع کردم به حرف زدن با خودم. توی راه هی حرف می‌زدم و مرور می‌کردم صحنه‌های این تئاتر رو توی ذهنم.

از نظر من، این تئاتر از همه لحاظ خوب بود. من از همه چیزش لذت بردم. همه چیزش درست بود.

من طراحی صحنه‌ی این کار رو خیلی دوست داشتم. صحنه چشم‌نواز بود و متفاوت. صحنه‌ای که مطمئناً تا سالها یادت می‌مونه. اینکه توی صحنه فقط پله باشه و ستون دیگه خیلی تکراری شده. از نظر من هر تئاتر باید صحنه‌ای داشته باشه که منحصر به همون تئاتر باشه، که سالها بعد وقتی اسم تئاتره رو شنیدی سریع صحنه‌ی خاصش یادت بیاد. فضای حمام‌گونه و وجود آب توی صحنه‌ی این تئاتر قابلیت این رو داره که تا سالها یادت بمونه...

بازی همه‌ی بازیگرها خوب و قابل قبول بود. چقدر همه درست انتخاب شده بودند. سیامک صفری: جامه‌دار، مهدی سلطانی: امیرکبیر، مریم سعادت: مهد علیا، سارا رسول‌زاده: گلین، عباس جمالی: میرزا آقاخان و ... انگار خودشون بودند. من از بازی همه‌شون لذت بردم. ولی از نظر من مصطفی ساسانی بازیش فوق‌العاده بود. عالی بازی می‌کرد. بازی این آدم جوری بود که مطمئنم تا چند سال بعد به یادم می‌مونه. بازیگوشی، ضعیف بودن، معصومیت، تحت‌تاثیر بودن و ... ناصرالدین شاه جوان رو عالی به تصویر کشید. (من کاری به این ندارم که ناصرالدین شاه واقعاً این طوری بود یا نه).

موسیقی کار خوب بود و گاهی تاثیرگذار در لحظه؛ ولی عالی نبود و به‌یادموندنی. مشکل همیشگی من با موسیقی تئاتر اینه که نمی‌دونم چرا منحصر به همون تئاتر نیستند، خاص نیستند. من اگر همین الان هم موسیقی‌های این تئاتر رو برام پخش کنند نمی‌تونم بگم که این موسیقی کدوم تئاتره! من دوست دارم موسیقی تئاتر هم مثل صحنه‌ی هر تئاتر خاص باشه و به‌یادموندنی؛ که اصولاً نیست.

در مورد موضوع و متن کار هم که شاید همه مردم این کشور تا حدودی امیرکبیر رو بشناسند و در موردش بدونند. مطمئناً این تئاتر اندک ذره‌ای هم به اطلاعات مردم در مورد امیرکبیر اضافه نمی‌کنه. به نظر من اصلاً قرار هم نبود این کار رو بکنه. چون کل داستان این تئاتر توی یک خط خلاصه می‌شه: «امیرکبیر آدم خوبی بود و تلاش زیادی کرد تا ایران رو آباد کنه، ولی درباریان اجازه ندادند و اون رو کشتند.» همین.
ولی احتمالاً در پس این تئاتر حرفهایی هست که مهمتر از بالا بردن شناخت مردم نسبت به امیرکبیره. اینکه امیرکبیر کی بود و چه کارهایی کرد رو که خیلی ساده می‌شه فهمید و در موردش مطالعه کرد. ولی شاید این تئاتر می‌خواست شرایطی رو تصویر کنه که قابل تعمیم دادن به زمان حال باشه. نمی‌دونم. من نمی‌دونم جناب رفیعی چه هدفی داشت پشت این دیالوگ‌های خوب و قابل‌فهم؛ و افکارشون چه عمقی داشت نسبت به این سطح.
از نظر من متن کار، متن سنگین و پیچیده‌ای نبود. درسته که متن خوبی بود ولی در سطح بود. عمق چندانی نداشت. و یا من متوجه عمق و هدفش نشدم. البته من به همین سطحش هم راضیم!

خلاصه؛
من ... دیدن ادامه » در کل این تئاتر رو دوست داشتم و ازش لذت بردم. مطمئناً این تئاتر هم نقص‌هایی داشته و یا چیزهایی که من دوست نداشتم، ولی کل این تئاتر به عنوان یک اثر هنری برای من دوست‌داشتنی و لذتبخش بود.


پ.ن.

* خیلی خوشحالم که جناب رفیعی توی این سن و سال هنوز کار خوب و آبرومند می‌سازند، کاری که برای چشم‌های و ذهن مخاطب ارزش قائله. خدا سایه‌ی ایشون رو بر سر تئاتر این مملکت حفظ کنه!

* دیشب چند دقیقه که از شروع اجرا گذشت، یهو در سالن وا شد و جناب محمود دولت‌آبادی و چند همراهشون اومدند که ردیف جلوی من نشستند؛ و من تا چند دقیقه مات کاریزمای این آدم بودم! از دیدن ایشون هم حال خوبی به من منتقل شد. خدا سایه‌ی ایشون رو هم بر سر ادبیات این مملکت حفظ کنه!


من نمی‌دونم چه اصراری وجود داره که املای کلمات رو توی تئاتر اشتباه بنویسند!

بابا به قرآن خیلی زشته.
این کار هیچ چیزی رو ثابت نمی‌کنه به غیر از بی‌سوادی این افراد...

"خون‌مرده‌گی" غلطه. "خون‌مردگی" درسته.
"زنده‌گی" غلطه. "زندگی" درسته.
"مردانه‌گی" غلطه. "مردانگی" درسته.
و ...


تا اونجایی که من یادم می‌آد این مورد توی دبستان به ما تذکر داده شده بود.
واقعاً خجالت‌آوره چنین غلط‌هایی. اون هم توی پوستر یک کار!
حرف شما صحیحه، اما گاهی بعضی کلمات عمدا جور دیگری نوشته می شوند تا بار معنایی دیگری پیدا کنند، در اینحا هم به نظر میاد این کار برای تاکید روی کلمه "خون مرده" صورت گرفته باشه.
۳۱ فروردین ۱۳۹۴
آقای آبایی عجولانه قضاوت کردید...
۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۴
خانوم قاسمی؛

عجولانه قضاوت نکردم.
و همچنان معتقدم این‌جور نوشتن کلمات فارسی اشتباهه.
و چنین اشتباهی هم خجالت‌آوره...
۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چرم شیر، پر کاه


وقتی همه‌ی عوامل یه کاری رفیق‌هات هستند طبیعتاً دوست داری که اون کاری ببینی. من هم دوست داشتم این کار رو ببینم. و دیدم.
اول از همه و مهم‌تر از هر چیزی برای من، دیدن دوست‌هام بود که بعضی‌هاشون رو خیلی وقت بود ندیده بودم. از دیدنشون خوشحال شدم. پس تا اینجای کار از دیدن این کار پشیمون نیستم حداقل.

ولی دوست دارم نظر واقعیم رو در مورد کار بگم. اینکه فقط بیایم و از کار تعریف کنیم و بگیم که کار بی‌نظیر بود و این حرفا ... که بیشتر تعارفه!
البته من هم می‌دونم که از یه کار اول نباید زیاد انتظار داشت و زیاد ازش ایراد گرفت و ... من هم زیاد ایراد نمی‌گیرم! :)

من نقش‌خوانی بچه‌ها رو دوست داشتم. به نظر من تسلط کافی رو روی نقش‌هاشون داشتند. من از شاهین نصیری انتظار نداشتم که اینقدر خوب و مسلط باشه. من نمی‌دونم. ولی فکر کنم اولین کارش بود. از نظر من عالی بود. و کلاً هم به نظرم، آدم انرژی مثبتیه. یعنی اگر بازیگر بشه یه کسی تو مایه‌های نوید محمدزاده می‌شه. مهم نیست نقشش چیه؛ تو حال خوبی پیدا می‌کنی از بازیش. مارال عظیمی و آریو راقب کیانی هم از نظرم خوب نقششون رو درآورده بودند. برای من اون نقش‌بازی کردنشون توی نمایش بامزه و دوست‌داشتنی بود. صدای خانوم عظیمیِ پیرشده من رو یاد مادربزرگ خونه‌ی ‌مادربزرگه می‌انداخت. صداش خوب بود. عصبانیت‌های آریو رو دوست داشتم. غرغرهای پیریش رو دوست داشتم. و خانوم راوی داستان؛ صدای خانوم شهابی خوب بود برای روایت. البته حیف که خیلی کم از راوی استفاده شد توی این کار. کار ایشون توی خوندن چند جمله خلاصه شد. ولی من ازش راضیم. و تقصیر ایشون نبود که کارشون کم بود!

آهنگ‌هایی که توی این کار پخش شد رو دوست داشتم. انتخاب خوب و دوست‌داشتنی‌ای بود.

و اما متن کار؛
من اول از همه جسارت دوست خوبمون، جناب سلمانی، رو تحسین می‌کنم. اینکه یه نفر بیاد و جرئت کنه که یه نمایشنامه بنویسه به‌خودی‌خود قابل‌احترامه. چون از نظر من نوشتن سخت‌ترین کار ممکنه. بازی کردن یا کارگردانی و ... توی تئاتر امروز ما کار سختی نیست. در تئاتر که به روی همه بازه این روزها. ولی نوشتن مغز می‌خواد!

بگذریم.

از ... دیدن ادامه » نظر من متن این نمایشنامه ایراداتی داشت. مهمترینش این بود که خوب روش کار نشده بود. یه جورهایی انگار تیتر بود. کلی بود. جزئیات نداشت. من پشت هر گفته‌ای از خودم می‌پرسیدم چرا! خب چرا این‌طوری بشه!

من نام بردن از اشخاص، تخریب و توهین بهشون رو توی یک اثر هنری نمی‌پسندم. اینکه منِ مخاطب احساس کنم که نویسنده کار داره با کسی یا چیزی تسویه‌حساب شخصی می‌کنه رو نمی‌پسندم. حالا برام مهم نیست که آیا با نظرش هم‌نظرم یا نه. که اتفاقاً من هم توی این مورد کاملاً با نظر دوستمون هم‌نظر بودم. چرمشیر رو قبول ندارم. رحمانیان برای من شخص خاصی به حساب نمی‌آد. و ...
باید ما تکلیف خودمون رو با کارمون روشن کنیم. که آیا ما می‌خوایم یه کار هنری بسازیم یا نه. مثلاً می‌خوایم حرف‌های دلمون رو بزنیم. مثلاً محمدحسین فرحبخش فیلم مستانه رو ساخت تا حرف‌های دلش رو بزنه. یه فیلم ساخت که توش از زبان یکی از شخصیت‌هاش به شخصیت دیگه‌ش بگه "آقای کوشکی خوشبختانه مردم ما اون نگاه متحجرانه شما رو نسبت به سینما ندارند." خب همه می‌دونند که آقای کوشکی معروف کی بود...

بگذریم.

مشکل بعدی من؛
جدا از اینکه من نشون دادن این‌جور عریان و گل‌درشت موضوع خیانت رو نمی‌پسندم، دلیل منطقی‌ای هم پشت این کار ندیدم. خب چرا؟ مگه طرف مریضه این شکلی خیانت کنه! بعد حامله بشه از یکی غیر از شوهرش؟ دوباره هم بخوان بچه رو نگه دارند؟ زنه با یکی دیگه غیر از شوهرش نه ماه بره خارج بچه رو به دنیا بیاره و بعد برگرده بیاد از شوهرش طلاق بگیره؟ آقا اینجا ایرانه! در مورد چی دارید صحبت می‌کنید؟ اینجا همه‌چی اینقدر آسون گرفته می‌شه؟ خب کدوم احمقی پیدا می‌شه که اینطوری حامله بشه و بعد هم بچه رو نگه داره! طرف شوهر داره!

بگذریم.

در کل از نظر من، متن این نمایشنامه جای کار زیادی داره. متن چندپاره‌ست. اون قضیه چرم‌شیر و رحمانیان و ... به داستان کار نمی‌چسبه. و دلیل قابل‌قبولی برای بودنش ندیدم توی کار.
گل‌درشت بودن و عریان بودن همه چیز، صحبت‌های واضح در مورد خیانت (و خیلی راحت، خیانت)، نپرداختن به جزییات و دلیل اتفاق‌ها، از نظر من ضعف‌های این نمایشنامه بود. که امیدوارم برطرف بشه.


احساس می‌کنم خیلی پرحرفی کردم. خسته شدم! :)


پ.ن.
منم می‌تونستم چیزی ننویسم. یا تعریف کنم از کار. ولی عادت ندارم دروغ بگم. عادت ندارم تو روی کسی لبخند بزنم و توی دلم بهش فحش بدم. این رو نوشتم برای اینکه بچه‌های این کار رو دوست دارم. فکر می‌کنم بد نباشه که دوست‌هام که دارند به این کار ورود می‌کنند، طعم انتقاد رو هم بچشند. مطمئناً براشون خوبه!

پ.ن.
آرزوی موفقیت و پیشرفت روزافزون برای بچه‌های این کار...

ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﺑﯿﻨﻬﺎﯾﺖ ﺭﻭﯼ ﺍﻋﺼﺎﺑﻢ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻡ . ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻣﻦ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﯾﺪ .؟؟؟ ﺳﭙﺎﺱ
۱۶ اسفند ۱۳۹۳
محمد ظلی عزیز من قبل از شروع تمرینات این کار هیچ وقت رضا سلمانی رو ندیده بودم و عمر دوستی ما تقریبا همین سه ماهه اما اگه از نزدیک بشناسیش مطمئن میشی که هر انتقادی با هر لحنی رو می پذیره و درک می کنه. بقیه دوستان هم همین طور. حالا اگه من یه کم بی جنبه ام و ... دیدن ادامه » بهم بر می خوره دلیل نمیشه تو نقد ننویسی :) یه نفر تو کل این گروه ناراحت میشه اونم به درک :D جدای از شوخی آرزوی قلبی من همینه که نقد صریح و بدون تعارف تو و بقیه دوستان رو بشنوم و بخونم. امیدوارم خیلی زود فرصت هم صحبتی با تو هم نصیبم بشه رفیق عزیز نادیده
۱۷ اسفند ۱۳۹۳
استاد که بی جنبه نمیشه! :)
ممنونم ازت شاهین جان. امیدوارم بزودی شاهد کارهای بیشتری از این گروه خوب و دوست داشتنی باشیم.
۱۷ اسفند ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پیش‌بینی من از اختتامیه‌ی جشنواره فیلم فجر امسال:


1- بهترین فیلم:
علیرضا رئیسیان (دوران عاشقی)

2- بهترین کارگردانی:
بهرام توکلی (من دیه‌گو مارادونا هستم)

3- بهترین فیلمنامه:
محمدرضا گوهری (رخ دیوانه)

4- بهترین بازیگر نقش اول زن:
گلاب آدینه (من دیه‌گو مارادونا هستم)

5- ... دیدن ادامه » بهترین بازیگر نقش اول مرد:
سیامک صفری (عترافات ذهن خطرناک من)

6- بهترین بازیگر نقش مکمل زن:
سحر دولتشاهی (عصر یخبندان)

7- بهترین بازیگر نقش مکمل مرد:
هومن سیدی (من دیه‌گو مارادونا هستم)

8- بهترین فیلمبرداری:
علیرضا برازنده (دوران عاشقی)

9- بهترین تدوین:
نیما جعفری جوزانی (عصر یخبندان)


10- بهترین موسیقی متن:
بهزاد عبدی (مزار شریف)

11- بهترین صدا:
محمود سماک‌باشی (من دیه‌گو مارادونا هستم)
علیرضا علویان (من دیه‌گو مارادونا هستم)

12- بهترین طراحی لباس و صحنه:
محسن نصراللهی و رعنا امینی (اعترافات ذهن خطرناک من)

13- بهترین چهره پردازی:
مهین نویدی (ایران برگر)

14- بهترین جلوه‌های بصری:
فرهاد یوسفی (طعم شیرین خیال)

15- بهترین فیلم از نگاه مردم:
رخ دیوانه (ابوالحسن داودی)


چند تا نکته:

1- من هیچ‌کدوم از فیلم‌های سودای سیمرغ امسال رو ندیدم!

2- این‌ها پیش‌بینی من هستند نه انتخاب‌های مورد علاقه‌ی من!
3- دوست دارم بدونم دیدن یا ندیدن فیلم‌ها توی انتخاب‌ها تاثیری داره یا نه!
4- این انتخاب‌ها بیشتر از روی تجربه‌ی شخصی به دست اومده و دلیل خاصی پشتشون نیست!
مسعود جان 6 تا رو غلط گفتی! با احتساب دیپلم افتخار که بیشتر از رو شرمندگی و مرام و معرفته من 5 تا رو غلط گفتم!
۲۲ بهمن ۱۳۹۳
من انگار توی بخش‌های فرعی تخصص دارم. تقریباً همه انتخاب‌هام درست دراومدن.
ولی توی بخش‌های اصلی هنوز یه کمی ضعف دارم. ایشالا سال بعد... :)
۲۳ بهمن ۱۳۹۳
ایشالا سال بعد هیات داوران رو زحمت نمیدیم! دوتایی برنده ها رو پیش بینی میکنیم اونم بدون دیدن فیلم :)
۲۳ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مردی که اسب شد!

تنها فیلمی که توی جشنواره‌ی امسال دیدم. تنها فیلمی که برای دیدنش عطش داشتم.
از دیدن این فیلم به شدت راضی‌ام.

امیرحسین ثقفی سبک خاصی تو فیلمسازی داره که من اون رو دوست دارم. تا اونجایی که من می‌دونم سه تا فیلم ساخته که من هر سه تا فیلمش رو دوست دارم. فیلم‌های سخت. فیلم‌های کم‌حرف. فیلم‌های چشم‌نواز...
ارتباط فیلم‌های ثقفی با طبیعت واسه من جالبه.
تصویری که از فیلم‌های ثقفی توی ذهن من مونده، تصویر برف و بیابان و دریاست.
فیلم «مرگ کسب و کار من است»: کوهستان و برف – (سفید)
فیلم «همه چیز برای فروش»: بیابان و آفتاب – (زرد)
فیلم«مردی که اسب شد»: دریا و باران – (آبی)

وقتی به دیدن فیلمی از امیرحسین ثقفی می‌ری باید بدونی دقیقاً اومدی که چی ببینی. توی فیلم‌های ثقفی نباید دنبال اتفاقات عجیب‌و‌غریب و هیجان و این حرف‌ها باشید. باید بشینید از دقیقه‌ی اول تا انتهای فیلم با آرامش و تامل از دیدن یه اثر هنری لذت ببرید.

وقتی که فیلمی از ثقفی رو می‌بینی انگار وارد یه گالری نقاشی یا عکاسی شدی، باید با دقت و لذت تماشا کنی. از دقیقه‌دقیقه‌ش لذت ببری. قرار نیست زود ببینی خب بعدش چی می‌شه و ...
من ... دیدن ادامه » از تماشای دقیقه‌دقیقه‌‌ی این فیلم لذت بردم. اصلاً دوست داشتم صحنه‌های فیلم همینطور کند جلو بره تا من حظ کافیم رو ازش ببرم. تصاویری که شبیه نقاشی بود. تصاویری که بکر بود. جذاب و چشم‌نواز بود.
حالا تصور کنید همراه تماشای این نقاشی‌ها، موسیقی همایونفر هم پخش بشه. فضا بهشتی می‌شه!

دنیایی که ثقفی توی فیلم‌هاش تصویر می‌کنه انگار دنیایی غیر از این دنیاست. یک دنیای عجیب و سخت! دنیایی به دور از این امکانات شهری و تکنولوژی و این حرف‌ها...
شاید چنین دنیایی وجود خارجی نداشته باشه و یا تصورش واسه ما خیلی سخت شده این روزها. شاید با عقل جور در نیاد و هزار تا چیز دیگه؛ ولی من این دنیای ثقفی رو دوست دارم. اصلاً برای خلق این دنیاست که من به فیلم‌هاش علاقه دارم...

امیرحسین ثقفی توی سینمای ایران نظیر نداره. این آدم با این سن کمش فیلمهایی رو می‌سازه که بسیار بالاتر سطح سینمای ایرانه.
امیدوارم همچنان قوی به کار خودش ادامه بده و فیلم خوب بسازه!


خلاصه:
4 از 4
فیلم مرگ کسب و کار من است فیلم خوب و آرامش بخشی بود ولی دلیل جذابیت نشان دادن آنهمه بدبختی و کتک کاری به صورت افراطی در فیلم دوم را متوجه نمی شوم.
۲۰ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
توی جشنواره‌ی فیلم‌های خنثی فجر امسال، این فیلم تنها فیلمیه که عطش دیدنش رو دارم!
برنامه اش از کجا میشه دانلود کرد باید بری از دمه سینما بخری ؟ من این فیلم خسروسینایی میخوام برم ببینم گفتن خارج از مسابقه اس ؟
۰۱ بهمن ۱۳۹۳
اعترافات خطرناک ذهن من.... من دیه گو مارادونا هستم.... در دنیای تو ساعت چند است ...
اینا هم فیلمهای خنثی نمی تونند باشند...
۰۱ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رستم و سهراب

من امشب این فیلم رو دیدم. و بسیار بسیار پشیمون و عصبی‌م از دیدن چنین اثر بی‌ارزشی!

من وقتی دیدم چنین انیمیشنی ساخته شده خیلی خوشحال شدم. با خودم گفتم خدا رو شکر یکی پیدا شد که در مورد قشنگ‌ترین داستان‌های ما فیلم بسازه؛ حالا اون هم انیمیشن! چه عالی!
امروز هم با کلی ذوق و شوق به دیدن فیلم رفتم. گفتم خب حتماً یه شاهکار می‌بینم. داستان رستم و سهراب به‌خودی‌خود شاهکاره و ...

ولی واقعاً متاسفم برای سازنده‌ی این فیلم که چنین اثر بی‌ارزش و مزخرفی ساخته. یعنی من هیچ‌وقت فکرش رو هم نمی‌کردم چنین اثری رو ببینم. اون هم در مورد داستان رستم و سهراب؛ داستانی که توی این مملکت هر بچه‌ای قبل از اینکه سواد یاد بگیره، اون رو شنیده.

من نمی‌دونم سازنده‌ی این کار با چه جرئتی پایان داستان رو این‌طور سخیف و لوس درآورد! یعنی چی که چنین گندی بزنی توی یکی از تراژیک‌ترین داستان‌ها و افسانه‌های این مملکت!

آخر داستان تهمینه بدو بدو بیاد داد بزنه: نه. رستم نکشش. اون پسرته! بعد هم همدیگر رو بغل کنن و به ‌خوبی و خوشی با هم برن به جنگ دشمن...

مگه شاهنامه‌ی فردوسی شوخی داره با کسی!
مگه می‌شه اینقدر راحت یکی از مهمترین افسانه‌های این مملکت رو این‌جور جعل کرد!
مگه ... دیدن ادامه » رستم و سهراب مال شخص من و توئه که بتونیم راحت داستانش رو تحریف کنیم و با هزارتا دروغ و تخیل تعریفش کنیم!


من به شخصه بسیار متاسفم که چنین اثر جعلی و دروغینی توی سینماهای این مملکت روی پرده رفته و کسی هم اعتراضی نکرده!
متاسفم برای مسئولین ارشاد که به چنین اثری اجازه اکران دادن.
متاسفم برای سینمایی که روی پرده‌ش فیلم‌های مثل این فیلم، مجرد 40 ساله، کالسکه، شانس عشق تصادف، خیلی راحت دیده می‌شه؛ ولی...


من به دوستان پیشنهاد می‌کنم که به هیچ‌وجه به دیدن این فیلم جعلی و دروغین نرن، که صددرصد پشیمون از سالن بیرون میان.
و امیدوارم این فیلم جعلی به شدت زمین بخوره و سازندگان این کار هیچ‌وقت دیگه‌ای سراغ فیلم و فیلمسازی نیان.


پ.ن.
مدتها بود از دیدن فیلمی سردرد نگرفته بودم.
بعد از دیدن این فیلم به شدت سرم درد گرفت.

من سازندگان این فیلم رو نخواهم بخشید!
من مدت ها بود که منتظر دیدن این فیلم بودم ، اگه واقعا" یه چنین کاری رو انجام دادن واقعا" باید تحریمشون کرد ، دمت گرم .
۲۴ دی ۱۳۹۳
ته داستان رو عوض کردن ؟ :o :o :o
مگه مسخره بازیه ؟
اصن تهمینه تو یه کشور دیگس و کل ملاقاتش با رستم تو کل شاهنامه همون یه باره ، اینجا میان خونه میگیرن با رستم باهم زندگی می کنن لابد !!!!
۲۴ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرگ فروشنده

من دیشب این نمایش رو دیدم. بطور کلی از نظر من، نمایش متوسطی بود. نکات مثبت و همچنین نکاتی منفی داشت...
از نکات مثبتش می‌تونم به بازی خوب حمیدرضا آذرنگ و رحیم نوروزی، طراحی صحنه‌ی خوب و قابل‌تامل، موسیقی نسبتاً خوبش، اشاره کنم.
بازی حمیدرضا آذرنگ خیلی خوب بود. از اون بازی‌هایی که در خاطر آدم می‌مونه. البته نمی‌خوام بگم که شاهکار کرد. ولی خوب بود. بازی رحیم نوروزی قابل‌قبول بود. من حضور کوتاه و بازی بهرام افشاری رو هم دوست داشتم. ولی از نظر من باقی بازیگرها بازیشون کاملاً در سطح متوسط قرار می‌گرفت.
طراحی صحنه رو دوست داشتم. تفکربرانگیز و کاملاً در راستای موضوع کلی نمایش بود.
موسیقی این نمایش هم در بخش‌هایی خوب و تاثیرگذار بود، و در بخش‌هایی هم بی‌تاثیر. در کل من همچنان نظرم اینه که روی موسیقی تئاترها باید بیشتر و بیشتر کار بشه!

از ... دیدن ادامه » نکات منفیش هم می‌تونم به گریم بد و طراحی لباس نامناسب، سطحی و عامه‌پسند کردن نمایش (منظورم شوخی‌های سخیف و سبک شخصیت‌ها، تکرار بی‌مورد برخی از تکیه‌کلام‌ها، سعی در به‌زور خنداندن مخاطب –که ترحم‌برانگیزه واقعاً- و ... هست) و همچنین ناتوانی در القای حس غم و ناراحتی «فروشنده» به مخاطب. از نظر من این نمایش در نشون دادن شکسته‌شدن و فروریختن شخصیت ویلی لومان خوب عمل نکرده. به‌طوری‌که مخاطب نمی‌تونه با این شخصیت هم‌ذات‌پنداری کنه و غمش رو حس کنه!
با اینکه بازی جناب آذرنگ خوب بود، ولی این حس رو به مخاطب القا نمی‌کرد که چه واقعه‌ی غم‌انگیزی رخ داده! از نظر من این ایراد به بازی جناب آذرنگ وارد نیست، بلکه بیشتر این ایراد رو من به کارگردان کار وارد می‌دونم که نتونست این شخصیت رو درست از کار دربیاره.
نکات ریز دیگه‌ای هم بود که تو ذوق آدم می‌زد. مثل بطری خالی مشروب، که به شکل مصنوعی لیوان‌ها رو پر می‌کرد. خب مگه چه اتفاقی می‌افتاد که بطری رو از آب پر می‌کردند و کارشون رو انجام می‌دادند. نمی‌دونم. فکر می‌کنم دیگه دوره‌ی این مصنوعی‌بازی‌ها تموم شده. الان دیگه سر صحنه‌ی تئاتر می‌شه نیمرو درست کرد و نشست و خورد! چطور سر صحنه‌ی تئاتر سیگار می‌کشند؛ خب اون رو هم الکی اداش رو دربیارند دیگه...

حرف آخر؛
این نمایش هم مثل اکثر نمایش‌هایی که اخیراً دیدم حس خاصی رو در من به‌وجود نیاورد. یعنی نه چیزی به من زیاد کرد و نه چیزی از من کم. (البته به‌جز وقت و پول!)
من کم‌کم دارم از تئاتر دلسرد و ناامید می‌شم. کارها هیچ خلاقیت خاصی توشون نیست. یه نمایشنامه‌ی خارجی رو می‌گیرند خیلی ساده اجرا می‌کنند. با این اوضاع من ترجیح می‌دم همون نمایشنامه رو بخونم و تصاویر رو توی ذهن خودم برای خودم بسازم که مطمئناً بسیار لذتبخش‌تر از این نمایش‌های متوسط این روزهاست.
با قسمت بطری خالی مشروب و نیمرو درست کردن خیلی موافقم راستش من هم دیشب به همین فکر میکردم که اگه آب توش بود چی میشد :)

راستی کجا بودی دیشب من ندیدمت مسعود خان!!
۰۴ آذر ۱۳۹۳
آوا فیاض؛
ممنون که در این مورد توضیح دادید و ما رو هم در جریان قرار دادید. متاسفانه بعضی وقت‌ها چنین ممیزی‌هایی اصلاً به ذهن آدم هم خطور نمی‌کنه!

مطمئناً من توی نوشته‌هام سعی می‌کنم به کسی توهین نکنم. چیزی هم که می‌نویسم فقط نظر شخصی منه. طبیعتاً ... دیدن ادامه » به دلیل اینکه من نتونستم با کاری ارتباط برقرار کنم، حق توهین کردن به دست‌اندرکاران اون اثر رو ندارم.

امیدوارم همچنان توی کارهاتون موفق باشید!
۰۴ آذر ۱۳۹۳
مى فهمم ما هم ممیزى ها رو نمى فهمیم چه برسه به تماشاگر . در اجراى خداى کشتار فرهنگسراى نیاوران ما حتى از بطرى هم نمى تونستیم استفاده کنیم! پارچ داشتیم !!! کمدى بود رسما
۰۵ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد «فرید مسجدی» بر فیلم «تابور»:


مهمترین کلمه‌ای که از این فیلم بیرون می‌آید، انسان است. انسانی که فراموش شده است. در گوشه‌ای جدا از جامعه زندگی می‌کند. انگار که خود را از جامعه کنده است. اما تنها دلیل کنده شدن، امواج است. چیزی که تاریخ قبل‌تر‌ها آن ‌را نداشته ولی اکنون همچون گوشتی بر روی آتش از درون گرم و گرمتر می‌شود تا بمیرد.

انسان، در مدل کردن طبیعت برای رسیدن به مایحتاجش، خود را فراموش کرده است. انگار که هر روز می‌میرد، اما زندگی ادامه دارد. اگر بخواهی انسانی از تاریخ قبل‌تر که پدیده‌های امروزین را تجربه نکرده، زنده کنی و به این دنیا دعوت کنی، شاید در وهله‌ی اول این همه پیشرفت وی را مبهوت کند، اما گام‌به‌گام به نابودی انسان به دست انسان نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. این مرا به یاد آن مارپیچ انداخت که پیرمرد مریض ما در کنار مردی که ... دیدن ادامه » نسبت به محیط اطرافش بی‌تفاوت است، قدم می‌گذارند تا به پست‌ترین قسمت مجتمع، موتورخانه برسند، اما غافل از آنکه مرد امروزین زودتر می‌میرد. نکته همین است، انسان امروزین، خود را فراموش کرده است. باید بمیری تا بفهمی که دیگر دیر شده است.

تابور، نام کوهی است که مسیحا از آنجا ظهور می‌کند. انسانی که به دست ساخته‌ی‌ خود در حال نابود شدن است، می‌خواهد نفسی مسیحایی پیدا کند و تغییر کند. حفره نجات کجاست؟

سکانسی رویایی در این فیلم داریم که به زیبایی مکان فرشتگان را نشان می‌دهد. در تابور، انسان از دورترین نقطه نشان داده شده و مصیبت می‌کشد. این زیباترین سکانس مرا به یاد صحنه‌های شاعرانه فیلم‌‌های روی اندرسون و صحنه تناسخ بزرگراه گمشده دیوید لینچ می‌اندازد. وقتی این زیبایی‌های تصویری را با زخم کمانچه بشنوی که کیهان کلهر به زیبایی بر تنت حک می‌کند، می‌فهمی که این انسان، حفره را شاید یافته است. این انسان عوض می‌شود. یکی از دقیق‌ترین پایان‌ها را این فیلم ارائه می‌دهد که نه ادا دارد و نه بازی. تو نگاه می‌کنی و تک‌تک ثانیه‌ها برایت آن عروج را تداعی می‌کند.

قاب‌های بسیارخوب، بازی عالی و انتخاب لوکیشن‌های درست، ثانیه‌به‌ثانیه را تبدیل به دقیقه‌به‌دقیقه می‌کند و شخصیت برای تو پرداخته و پرداخته‌تر می‌شود. تو لمس می‌کنی آن‌چه که می‌گوید را. تو به فکر فرو می‌روی. تو به ثانیه‌هایت هم فکر می‌کنی. آنقدر دقایق قدرتمند هستند که ثانیه‌ها نیز برایت عذاب‌آور می‌شود.
هنر همین است که اهدافش را بر تو به گونه‌ای تحمیل کند تا لمس کنی آن سختی ها را. من نیز لمس کردم سختی کشیدن آن پیرمرد را.

این فیلم شاید فقط پنج دیالوگ داشته باشد، اما یکی از آنها بهترین است: "می‌دونی سوسک‌ها از انسان‌ها تمیزترن؟ یک تحقیق علمی نشون داده که مقدار میکروب‌هایی که روی دست آدم‌هاست، بسیار بیشتر از کثیفی سوسک‌هاست. بدبختی سوسک‌ها اینه که محیط حیاتشون کثیفه و خودشون تمیزن، برعکس آدما که خودشون کثیفن".
مردی برای تمام فصول


من امشب این نمایش رو دیدم. با انتظار بسیار پایینی به سمت تالار وحدت رفته بودم. با نقدها و نظرهایی که دوستان تیوالی نوشته بودند و من هم یکی‌درمیون خونده بودمشون، انتظار یه نمایش کسل‌کننده رو داشتم. خدا رو شکر که این‌طور نبود! خوبیِ با‌انتظارِپایین رفتن هم همینه؛ حداقلش اینه که ناراضی‌تر از اون نمی‌شی...

نظر من در مورد این تئاتر اینه که کار متوسطیه. نبینیش چیزی رو از دست ندادی و ببینیش هم آنچنان عصبی نمی‌شی. (البته بدون در نظر گرفتن قیمت بالای بلیتش)


موضوع نمایش برای من آنچنان جذاب نبود. موضوع خوبی بود؛ ولی من علاقه‌ای بهش نداشتم و کشش چندانی برای من نداشت.

بازی بعضی از بازیگرها رو خیلی دوست داشتم و به نظرم خوب از پس نقششون براومده بودند؛ بهترین بازی‌ها رو فرزین صابونی، احمد ساعتچیان و سیامک صفری انجام دادند. بازی بعضی از بازیگرها هم معمولی بود مثل هدایت هاشمی یا رضا مولایی.
من بازی جناب کیانیان رو نپسندیدم. بازی کاملاً معمولی، ساده و متاسفانه بسیار پرتپق. من به شخصه ایشون رو بسیار دوست دارم و طرفدارشونم، ولی اصلاً انتظار این همه تپق زدن توی اجراشون رو نداشتم. یه جایی که اصلاً اسم ملکه رو اشتباه گفت. به‌جای اینکه بگه "کاترین" گفت "مارگاریت"، یعنی اسم دختر خودش. و این خیلی بده. (موقع دیدن بازی جناب کیانیان یاد بازی جناب آییش در نقش سقراط افتادم، و ناخودآگاه بازی‌ها رو با هم مقایسه کردم و ...)
این‌جور سوتی‌ها توی بازی‌ها کم نبود، مثل جایی که یکی از بازیگرها داشت اشتباهاً دیالوگش رو زودتر می‌گفت... و این‌ها خیلی بده.
و در آخر بازی جناب فرمان‌آرا که متاسفانه نمی‌تونم حتی اسم بازی روش بذارم!

موسیقی ... دیدن ادامه » کار به نظر من کاملاً بی‌هویت بود. یه موسیقی سردرگم و بی‌هدف. من از کارن همایون‌فر خیلی بیشتر از این انتظار داشتم.
میگم بی‌هویت، چون اگر فردا همین موسیقی رو جایی بشنوم عمراً یادم بیاد که مربوط به این تئاتر بوده. متاسفانه توی تئاترها اکثراً همین‌طوریه. کم پیش میاد موسیقی کارها رو جدی بگیرند. اونقدری که ما اگر اون آهنگ رو جایی شنیدیم سریع بگیم که برای فلان تئاتر بود. چیزی که توی سینما وجود داره...

طراحی صحنه‌ی کار هم از نظر من مفهوم خاصی نداشت. چیزی هم نبود که توی ذهنم ماندگار بشه. باز هم یاد طراحی صحنه‌ی هوشمندانه‌ی تئاتر سقراط افتادم و باز هم مقایسه و باز هم ... (البته اگر کسی از دوستان مفهومی رو از این طراحی صحنه برداشت کرده برای من بگه ممنون می‌شم. شاید متوجه نشده باشم.)

مدت نمایش 130 دقیقه بود. و من از این بابت خیلی خوشحال شدم، چون خودم رو برای 150 دقیقه آماده کرده بودم، و 20 دقیقه زودتر تموم شدن نمایش برای من خوشایند بود.

- - - - - - - - - - - - - - - - - -

آخرین تئاتری که من دیدم «جشن بی‌خودی» بود. تئاتری که با دو تا بازیگر جوون، بدون دکور خاص و توی مدت حدود یک‌ساعت اجرا شد. ولی لذتی که من از اون نمایش بردم صد برابر این نمایش پربازیگر، پرسروصدا و طولانی بود.
توی تئاتر کمیت و حجم که مهم نیست کیفیته که مهمه!
"جشن بی خودی " فوق العاده بود هنوزم حسرت میخورم که چرا نتونستم برای بار دوم این نمایش رو ببینم... با گفته شما موافقم با اینکه "مردی برای تمام فصول" رو دوست داشتم ولی جزء نمایش های محبوبم نیست ... معمولن از دیدن کارای بی ادعا خیلی بیشتر لذت بردم تا ... دیدن ادامه » کارهای بزرگ و پر سر و صدا !
۲۱ آبان ۱۳۹۳
دانیال حکیمی تو پلکان فوق العاده بود!
۲۶ آبان ۱۳۹۳
سحر بهروزیان؛

بعله خانوم بهروزیان.
یکی از بهترین بازی‌هایی بود که دیدم و تا همیشه تو ذهنم میمونه!
۲۷ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پرویز

«این فیلم با یک سوال آغاز شد. اگر آدم‌های ساده و ظاهراً بی‌عرضه‌ای که در اطراف ما هستند و ما زیاد جدی‌شان نمی‌گیریم، تصمیم بگیرند از پیله‌ی خود در آیند و شبیه ما شوند، چه اتفاقی برای ما و آنها خواهد افتاد؟ اگر به مثل ما شدن اکتفا نکنند و بخواهند پیشتر بروند، تا کجا خواهند رفت؟ ... »

نوشته‌ی بالا بخشی از یادداشت کارگردان در مورد این فیلمه. ایده و طرح بسیار جذاب و تامل‌برانگیزیه. این فیلم با این ایده ساخته شده. و زندگی پرویزی رو نشون می‌ده که در ابتدا انسان آروم و ساده‌ایه که کم‌کم به دلایلی رو به ناآرومی و عصیان می‌آره.
من موضوع کلی این فیلم رو دوست داشتم. ولی نحوه‌ی به تصویر کشیدن این موضوع رو آنچنان نپسندیدم.
من دیروز با انتظار خیلی بالایی رفتم و این فیلم رو دیدم. و انتظار داشتم با یه فیلم فوق‌العاده روبرو بشم. ولی متاسفانه این فیلم فوق‌العاده نبود. یه فیلم در حد متوسط بود. فیلمی که موضوع جذابی رو به هدر داد. فیلم ریتم بسیار کندی داشت. البته تا حدی استفاده از ریتم کند برای این نوع فیلم‌ها قابل‌پذیرشه. ولی نه تا این حد!

مشکل من با این فیلم این بود که چرا ما از گذشته‌ی پرویز چیزی نمی‌دونیم!
من نتونستم به پرویز حق بدم که عصیان کنه. چون چنین حقی نداشت. من نمی‌تونستم این ناآروم‌شدن و عصیانگریش رو تایید کنم. به چه دلیل دست به این کارها می‌زنه و ...
و به نظر من این نقطه ضعف فیلم به حساب می‌آد که مخاطب به پرویز حق عصیان نده. چرا که همه‌ی کارهاش بی‌معنی و بی‌دلیل به نظر می‌آد. البته این نظر منه. من اگه می‌تونستم به پرویز حق بدم که این کارها رو انجام بده، میتونستم قبولش کنم. ولی نتونستم...

بگذریم!
بازی بازیگر نقش پرویز رو خیلی پسندیدم. ظاهر این بازیگر برای این نقش فوق‌العاده بود. بازی بقیه‌ی بازیگرها هم قابل‌قبول بود. فضای کلی فیلم رو هم دوست داشتم. رنگ فیلم رو دوست داشتم. با موضوع کاملاً همخونی داشت.

این ... دیدن ادامه » دو صحنه‌ی فیلم رو خیلی دوست داشتم:
صحنه‌ای که جوون‌های شهرک جوونی رو، انسانی رو به اتهام کشتن سگ‌هاشون کتک می‌زدند.
صحنه‌ای که پرویز اون سگ کوچیکه رو انداخت توی سطل آشغال.

کارگردان کار توی مصاحبه‌ای گفته که مخاطبین این فیلم، ناراضی از سالن بیرون نمی‌آن. به نظر من هم درست گفته. من هم از دیدن این فیلم ناراضی نیستم. شاید انتظار بیشتری داشتم که اون برآورده نشد!


آرزوی موفقیت برای این کارگردان خوش‌فکر دارم!

با نظر شما در این مورد که پرویز حق عصیان نداشت یا کارگردان چرا چیزی از گذشته این آدم نمی گه موافق نیستم. به نظرم این پرویز نیست که ابتدا دست به خشنوت می زنه این اطرافیان پرویزند که مدام با کلام و رفتار علیه او دست به خشونت می زنند. او در نیمه نخست فیلم نشان ... دیدن ادامه » داده موجود بی آزاریه اما وقتی این خشونتها به مرز غیر قابل تحملی می رسه او رو به واکنش وادار می کنه. شکلی از خشونت که برای ما ملموسه. این خشونت نوعی مقابله به مثله. تنها چیزی که نفهمیدم و احتمالا مربوط است به سانسور قسمت پایانی فیلم است جایی که منطق درونی فیلم حکم می کنه پدر و آن زن را تکه تکه کند ولی پرویز به منطق مکالمه روی می آورد. البته شاید این مقدمه ای است برای آن کشتن نهایی که در نمایش فیلم نشان داده نشده.
بر عکس شما فکر نمی کنم فیلم متوسطی است. فیلمی است بسیار مهم و شخصیت تازه و بکری را به سینمای ایران معرفی کرده است. یادآور سینمای هانکه
۲۰ آبان ۱۳۹۳
نگاه بی تفاوت پدر توو صحنه کتک خوردن پسر بی گناه برای پرویز یعنی تایید اون خشونت و در نهایت یاد گرفتنش، اون سکانس نه تنها خیلی خوب دراومده در واقع شروع تغییر اصلی پروبز هم هست.
همین الان برای خانم خیابانی هم توو کامنتی با این مضمون نوشتم!
۲۶ آبان ۱۳۹۳
ممنون از خانم نجاتی و شاهین عزیز. :)
وقتی تایید میشم ذوق میکنم بیشتر ازین کارا بکنید -)
۲۶ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تابور


من امشب این فیلم رو دیدم. در مورد دوست‌داشتن یا دوست‌نداشتنش نمی‌تونم نظر بدم. چون من اصلاً این فیلم رو نفهمیدم...
طبیعتاً چون فیلم رو نفهمیدم، در مورد فیلم نمی‌تونم خوب نظر بدم. فقط یک چیزهای کلی رو می‌تونم بیان کنم. اینکه موسیقی کار خیلی خوب بود و من دوستش داشتم. اینکه تصاویر تازه و جالبی در این فیلم بود و من دوستشون داشتم. اینکه سکوت فیلم رو دوست داشتم. و یا اینکه ریتم فیلم بسیار بسیار کند بود، یک چیزی نزدیک صفر. که البته مشخصاً به‌عمد این ریتم برای فیلم انتخاب شده بود. ماندن روی یک صحنه برای زمان طولانی و ... که من نتونستم هدف این کار رو بفهمم!

می‌خوام از نظر دادن در مورد فیلم بگذرم.
چیزی که برای من در زمان دیدن این فیلم جالب بود، سیری بود که ذهن من طی کرد. یا همون واکنش‌هایی که در ذهن من در هنگام دیدن این فیلم رخ می‌داد.
من ابتدا با ذهنی کاملاً کنجکاو و پرسش‌گر به دیدن این فیلم رفتم. دقیقه‌های اول فیلم همچنان ذهن من کنجکاو بود و کنجکاوتر هم می‌شد. تا حدود نیم‌ساعت، چهل دقیقه اول فیلم ذهن من با دقت زیادی فیلم رو دنبال کرد. دنبال فهمیدن و پی‌بردن به قضیه‌ی فیلم بود.
بعد از این زمان کم‌کم حس عصبی پیدا کرد. کاملاً احساس می‌کردم که ذهنم از نفهمیدم این فیلم عصبی شده و با خشم و عصبانیت داره فیلم رو پی می‌گیره...
بعد از گذشتن یک ساعت از فیلم، بعد از اینکه همه تلاشش رو برای فهمیدن کرد و نتیجه نگرفت، شروع کرد به مسخره کردن. شروع کرد به خندیدن. اینجا بود که حتی به صحنه‌ی راه رفتن بازیگر فیلم هم می‌خندیدم، چون از نظرم مسخره می‌اومد. و توی ذهنم مسخره‌ش می‌کردم.
توی دقیقه‌های آخر فیلم بود که ذهنم کمی از بازیگوشی دست برداشت و آروم شد و در آخر فیلم، توی صحنه‌ی آخر - با اون موسیقی عالی- دوباره به فکر واداشته شد.
و با ذهنی درگیر و کنجکاو از سینما خارج شدم. (تازه دارم به بعضی از مفاهیم فیلم فکر می‌کنم...)

نکته‌ی جالب دیگه برای من، عکس‌العمل تماشاگرها بود. حدود بیست سی نفر که وسط فیلم پا شدند و رفتند. اون‌هایی که باقی مونده بودند هم بیشترشون موقع خارج شدن از سالن داشتند فیلم رو مسخره می‌کردند و با نفر همراه‌شون شوخی می‌کردند که این فیلم "تمرین صبر بود"، "تمرین اراده بود که بتونیم تا آخرش سالن رو ترک نکنیم" و ...

اینجا ... دیدن ادامه » بود که یاد این حرف افتادم که «ما اصولاً چیزی رو که نمی‌فهمیم، مسخره می‌کنیم.»
این حتی برای خود من هم امشب اتفاق افتاد!


پ.ن.
به دوستانی که وقت آزاد دارند و سینما رو هم دوست دارند، پیشنهاد می‌کنم که این فیلم رو ببینند.
و بعدش هم توی تیوال در مورد فیلم کمی اظهارنظر کنند.



lمن از این نوشته بیشتر از هر نوشته دیگه ای لذت بردم. یه صداقتی توی این نوشته بود که من خیلی دوستش دارم. ممنون از شما
۱۶ آذر ۱۳۹۳
فهمیدن این فیلم خیلی ساده اس ولی توضیح دادنش واسه تنبلی مث من سخته!
۱۶ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک نگاه «محمدیاسر موسی‌پور» به فیلم «ماهی و گربه»



چه کسی در حال نگاه کردن است؟

اگر قرار باشد که نگاه دوربین، نگاه کسی باشد، باید پرسید که نگاه چه کسی است که بدون بدن با شخصیت‌ها به حرکت در می‌آید! این پرسش ناخودآگاه ما را به سمت سکوی دیگری برای توضیح فیلم می‌برد: بی‌شک کسی که نگاه می‌کند در حال خواب دیدن است!
یعنی دوربین نگاه فردی است که در خواب این رویدادها را تجربه می‌کند. اگر این‌چنین باشد، ما یک کاندید خوب برای این نگاه داریم: مادر کامبیز.

این مادر کامبیز هست که در ابتدای فیلم خبر کذایی روزنامه را خوانده و در کمال دل‌نگرانی از بابت پسرش که به اردو رفته است، در حال تصویرسازی واقعیت ناملایم اجتماع و اطرافیان کامبیز در خواب است. چون او در حال خواب دیدن است به جای اینکه ما شاهد روایتی منسجم باشیم، شاهد پریشانی و بی‌قرار چرخیدن میان روایت‌ها هستیم. نگاه مادر کامبیز در خواب پر از تشویش است و به هر که نگاه می‌کند او را مشکوک و دلهره‌انگیز به تصویر می‌کشد.

این نگاه آسیب‌دیده گویی نگاه ترسان یک مادر ایرانی است، که فرزندش را تحت سایه‌ی مخاطرات بی‌شماری می‌بیند. این نگاه سعی می‌کند در خواب تصور کند که در حال تماس با شوهرش هست تا بلکه کامبیز را منصرف کند یا او را تحت نظر بگیرد. وی پذیرفته که یک فاجعه در این اردو پنهان شده اما این فاجعه را کجا باید پیدا کند! از این‌رو این نگاه آنقدر در پی یک فاجعه سرگردان می‌چرخد و از پرسپکتیوی به پرسپکتیو دیگری می‌غلطد تا بالاخره یک پرسپکتیو پیدا می‌کند که از آن فاجعه‌ای بیرون بیاید و این خواب آزاردهنده را به پایان ببرد.

اتخاذ این زاویه در قبال فیلم، می‌تواند به سهم خود چیزهایی را توجیه نماید: فضای رعب‌آور فیلم، پریشانی‌ها در زبان شخصیت‌ها، حضور روح جمشید در برابر چشم ما، و متن ابتدای فیلم و ... اما به‌هرحال این هم تنها یک زاویه برای نگریستن به فیلم قابلی مانند ماهی و گربه است.



منبع ... دیدن ادامه » : سایت «سلام سینما»
جشن بی‌خودی


من امشب این کار رو دیدم. و دوست داشتم.
دلیل اصلی من برای دیدن این کار، اسم کارگردان کار بود: "کاهانی"... اسمی که هم‌نام کارگردان مورد علاقه‌ی من تو سینماست. و از اونجایی که می‌دونستم که این جناب کاهانی برادر اون جناب کاهانی هست، به همین دلیل مشتاق بودم این کار رو ببینم.

کاری که مطابق انتظارم خلاقانه بود و طعم و بوی کارهای عبدالرضا کاهانی هم درش بسیار حس می‌شد.
کلیت کار برای من دوست‌داشتنی بود. بازی بازیگرها خوب و قابل‌قبول بود. کارگردانی کار در حد خوبی بود. و طرح و ایده‌ی کار هم که خیلی خوب...
این کار هم مثل فیلم‌های عبدالرضا کاهانی یک لایه‌ی رویی طنز و تا حدی خوش داشت، و یک لایه‌ی زیری غم و درد... دردی که پشت چهره‌ی بازیگرهای این نمایش هم به‌خوبی حس می‌شد. چهره‌ی خسته و سردشون...
بازیگرهای این کار خیلی خوب حسشون رو منتقل می‌کردند. خیلی راحت بازی می‌کردند. به قول خودشون زندگی می‌کردند انگار.

این نمایش پر از بازی در بازی در بازی در بازی بود. مدام بازی‌هایی که خارج از بازی قبلی و داخل بازی بعدی بود. البته تماشاگر از این بازی در بازی‌ها رودست نمی‌خورد. من فکر نمی‌کنم که کارگردان کار هم قصد رودست زدن به تماشاگر رو داشته باشه. چون تماشاگر از همون ابتدا متوجه می‌شه که داره بازی بازیگرها رو می‌بینه...

حرف‌هایی در پشت ظاهر این نمایش پنهان هست. هر کسی برداشت خودش رو از این نمایش داره. شاید اون برداشتی که من از نمایش دارم با اون چیزی که طراح کار مدنظرش بوده متفاوت باشه. ولی چیزی که فکر می‌کنم که در مورد این نمایش درست باشه اینه که این نمایش از روی سرگرمی و دل خوش ساخته نشده. حرفی داشته. غمی داشته...


حرف ... دیدن ادامه » آخر؛
یه جایی از کار بازیگر برمی‌گرده به کاهانی می‌گه تو نمی‌تونستی مثل بقیه یه متن از یه نویسنده اجرا کنی. مثلاً یه متن از یعقوبی یا رحمانیان یا چرمشیر یا ... اون‌وقت این همه گرفتاری نداشت.
مطمئناً کار متفاوت کردن، کار خلاقانه کردن، خیلی سخته. خیلی سخته تو بخوای ایده‌هایی که تو سرته رو اجرا کنی، اون هم در اول راه. برای شروع مسیر، کاهانی راه سختی رو انتخاب کرد...

ولی من مطمئنم که در آینده از "ابوالفضل کاهانی" کارهای خیلی خوبی می‌بینیم. آدمی که توی همین کار اولش خلاقیت و ذهن باز خودش رو به خوبی نشون داده.
من مطمئنم که این آدم می‌تونه یکی از کارگردان‌های خوب تئاتر این مملکت بشه!

جناب آبایی چقدر این دلنوشته یتان دلنشین بود .
معلوم است که این نمایش را با تمام وجودتان حسش کردید.
با اینکه هنوز ندیدمش ، ولی با خواندن این یادداشت احساس می کنم ندیده چقدر دوستش دارم .
البته امروز قرار بود همین این اجرا و هم کمدی هذیان دو نفره را ببینم ... دیدن ادامه » که متاسفانه نشد .
ولی بدون شک از دستش نخواهم داد . و به احتمال زیاد هم به یکبار دیدنش اکتفا نخواهم کرد . گر چه زمان زیادی به اجراهای پایانیش نمانده.
ممنون از شما .
در ضمن غیبتتان زیاد شده بود .خوشحالم که با یک یادداشت خوب دیگه راجع به یه نمایش فوق العاده زیبای دیگه حضور دوباره ای داشتید.
سپاس
۲۸ مهر ۱۳۹۳
خوشحالم که تو هم این کار رو دیدی مارال جان.

من که دوستش داشتم... :)


پ.ن.
دیدن اسمت توی تیوال برام خوشاینده! :)
۰۲ آبان ۱۳۹۳
من هم دوست داشتم :)
ممنونم ازت دوست خوبم..همینطور برای من!
۰۲ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نظر مسعود فراستی درباره‌ی «خواب‌زده‌ها»:


خواب‌زده‌های جیرانی، یک فیلم ماقبل بد است. حتی بد هم نیست. یک فیلم کامل درنیامده است، نه یک فیلم بد درنیامده...

فیلمنامه‌ی فیلم گیج است و شلخته، با محور تکراری که نه کمدی می‌فهمد نه ملودرام و عشق. کمدی‌اش اساساً بر لهجه‌ی آذری -و نه حتی کلام- استوار است چه برسد به موقعیت. و بر بازی خوب تیپیک شخصی عبدی و اصلانی که ربطی به کارگردانی ندارد و ربطی به نقش‌های این دو در فیلمنامه. کمدی نیمه‌فانتزی‌شده‌اش لحن اثر را به کل بهم می‌ریزد. آدم‌هایش نیز جملگی مقوایند. بعد ندارند حتی تیپ هم نیستند.

کارگردان نه خوابش می‌آید نه خواب‌زده است؛ خود را به خواب می‌زند. نتیجه‌اش همین می‌شود. فیلم یک فرار است. یک دهان‌کجی است که از زور فشارهای واقعیت -من مادر هستم- به خواب پناه می‌برد تا خود را تسلی دهد و فکر می‌کند ... دیدن ادامه » همه در چنین شرایطی چنان می‌کنند -خواب مشترک همگانی-.کابوس مرگ می‌بیند و فرار فانتزی‌وار از آن، اما نه با فضای شوخ و شنگ فانتزی. به همین دلیل عشق که احتمالاً راه نجات است می‌شود توهم مازوخیستی که نه واقعی است نه فانتزی. نمای آخر نشسته در ایستگاه اتوبوس بن‌بست است نه بیداری. این آدم بعد از این نما چه خواهد کرد؟ چاره‌ای ندارد جز پناهی دوباره به خوابی دروغین.

رجوعی دوباره و چندباره به کلاسیک‌ها ضروری است. آپارتمان و ایرما خوشگله بیلی وایلدر مثلاً و کاپرا و لوبیچ و ... تا یادمان بیاید کمدی عاشقانه یعنی چه و مترش چیست!


منبع: وبسایت رسمی مسعود فراستی
مسعود آبایی عزیز!
چون با تمام قسمتهای این نقد موافق نبودم گزینه "خواندم" را زدم. اما با این بخش بیشتر از سایر بخشهای این نقد هم نظرم:
"فیلمنامه‌ی فیلم گیج است و شلخته، با محور تکراری که نه کمدی می‌فهمد نه ملودرام و عشق. کمدی‌اش اساساً بر لهجه‌ی ... دیدن ادامه » آذری -و نه حتی کلام- استوار است چه برسد به موقعیت. و بر بازی خوب تیپیک شخصی عبدی و اصلانی که ربطی به کارگردانی ندارد و ربطی به نقش‌های این دو در فیلمنامه."
۳۰ شهریور ۱۳۹۳
اگرم هر جا به آوینی گفتند "مرتضی" بدونید یا مسعود فراستی بوده یا ابراهیم حاتمی کیا!
۳۰ شهریور ۱۳۹۳
7 جولای :))
۳۰ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کنسرت گروه شمس به سرپرستی کیخسرو پورناظری


«وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم / بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم»

امروز من حالم زیاد خوش نبود، خیلی بی‌حوصله و ناراحت بودم؛ تا حدی که می‌خواستم این کنسرت رو نرم. فقط دلم برای اون بلیتی که با ذوق خریده بودم سوخت و رفتم...
وقتی وارد محل برگزاری کنسرت شدم حال و هوام یه ذره عوض شد.
فضای باز عمارت مسعودیه. چه فضای دوست‌داشتنی و چشم‌نوازی!
همه چیز خوب بود و منتظر اومدن گروه بودم. انتظار سخت نبود. نشستن تو اون فضا و تماشای اون عمارت لذتبخش بود. به تاخیر فکر نمی‌کردم!

بگذریم...
موسیقی فوق‌العاده‌ی این گروه من رو برای ساعتی از این دنیای بی‌رحم و سرد دور کرد. من رو برد به یه دنیای دیگه. به دوران عاشقی. به دنیای شور و شادی...
من چیز زیادی از موسیقی نمی‌دونم. هنری هم تو این زمینه ندارم. ولی نمی‌دونم چرا موسیقی، اون هم این نوع موسیقی (موسیقی سنتی ایرانی) با من این کار رو می‌کنه! من رو به وجد می‌آره. وجودم رو پر از لذت می‌کنه. قلبم رو پر از احساس می‌کنه. تا اونجایی که ناخودآگاه اشک می‌ریزم...

امشب سهراب و تهمورس پورناظری دیوانه‌کننده بودند. دو برادر دوست‌داشتنی و پرشور. چنان با شور و جنون تنبور می‌نواختند که حال خوبش کامل به تو منتقل می‌شد.
سهراب ... دیدن ادامه » پورناظری واقعاً بی‌نظیره. یکی از پرشورترین هنرمندهاییه که من دیدم. پر از انرژیه همیشه. تنبورنوازیش هم که عالی بود. واقعاً خیره‌کننده می‌نواخت. صداش هم خوب بود. خوب می‌خوند. من دوست داشتم. طبیعتاً صدای سهراب در حد یه خواننده‌ی درجه یک مثل همایون شجریان که نیست، ولی وقتی تو توی اون فضا قرار می‌گیری صدای سهراب هم برات لذتبخش می‌شه. صدایی که شعرهای مولانا رو بخونه، مگه می‌شه بد باشه.
شنیدن شعرهای مولانا با تنبورنوازی گروه شمس یه لذتی به آدم می‌ده که نمی‌شه توصیفش کرد. نمی‌شه گفت وقتی تو این شعرها رو با اون آهنگ‌ها می‌شنوی چه حالی پیدا می‌کنی. یه حالی شبیه جنون. شبیه دیوانگی. شبیه بهشت...

از هنرنمایی سهراب و تهمورس پورناظری که هر چی بگم دلم سیر نمی‌شه. ولی امشب مردی در بین این گروه بود که دیدنش برای من سعادتی به حساب می‌آد. کسی که این گروه رو تشکیل داده و حفظش کرده. کسی که زحمت‌های زیادی برای هنر موسیقی این مملکت کشیده... استاد کیخسرو پورناظری! مردی که دیدنش هم برای من لذتبخش و روح‌نواز بود، چه برسه به تنبورنوازی و هنرنماییش با ساز!
خیلی دلم می‌خواست این استاد و هنرنماییش رو از نزدیک ببینم. کسی که گروهی به اسم شمس تشکیل داده و شعرهای مولانا رو اجرا می‌کنه. کسی که کلی کار خوب و دوست‌داشتنی اجرا کرده. کسی که دو تا پسر به این هنرمندی رو پرورش داده...
شاید دیگه استاد توان این رو نداشته باشه که مثل پسرهاش با شور و انرژی تنبور بنوازه. شاید دیگه دست‌هاش زود خسته بشه و نتونه به‌طور مداوم تنبورنوازی کنه. شاید دیگه پیر شده باشه... ولی همچنان حضورش نعمته. وجودش لذتبخشه. همین که فقط بین گروهش باشه برای من کافیه. همین که فقط بیاد بین دو تا پسرش بشینه برای من یه دنیا ارزش داره. من چیز بیشتری نمی‌خوام!

توی اون زمانی که تو این کنسرت بودم حالم خوب شده بود. همه غم‌ها و ناراحتی‌هام رو فراموش کرده بودم. فراموش کرده بودم که با چه حالی پا شدم اومدم به دیدن این کنسرت. خوب بودم. آروم بودم. زیر آسمون خدا نشسته بودم و داشتم با زندگی حال می‌کردم. زیر نور ماه...
برای اولین بار کنسرت در فضای باز رو تجربه کردم. واقعاً برام لذتبخش بود که زیر آسمون شب، زیر نور ماه بشینم و موسیقی این‌چنینی گوش کنم.
با خودم فکر می‌کردم که خدایا می‌شه بهشت هم این شکلی باشه!

عالی بود
خوش به سعادتتون:)

خدایا می‌شه بهشت هم این شکلی باشه!

خوشحالم لحظاتی از این دنیای خاکی رها شدید و لذت بردید و اوج گرفتید:)
۱۶ شهریور ۱۳۹۳
جناب آبایی حال خوشتون رو الان بیشتر میفهمم..خوبه که چنین حسی داشتید من هم ازین حس خوشحالم..
۱۷ شهریور ۱۳۹۳
زهره شاداب؛

ممنونم خانوم. بعله دیگه. آدم باید خودش تجربه کرده باشه تا متوجه بشه چه حالی و هوایی داره این کنسرت‌ها!
۱۷ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بر پهنه دریا


من امشب این تئاتر رو دیدم. و خیلی هم دوست داشتم...

گنده، متوسط و کوچولو!
تو این نمایش من از همه بیشتر درگیر این شخصیت «متوسط» بودم. الان که دارم توی ذهنم مرور می‌کنم نمی‌دونم که چرا این نقش اینقدر کمرنگه توی ذهنم. همیشه دور بود. همیشه داشت کار می‌کرد. همیشه مشغول بود. حتی زمان سخنرانی آنچنانی هم دنبال نمکدون می‌گشت... زیاد اهل حرف‌ها و بحث‌های آنچنانی نبود. حتی زمانی که «گنده» ازش نظر می‌خواست فقط می‌تونست بگه: "خیلی کار خوبیه"... مثل «گنده» نبود. بلد نبود شعارهای قشنگ بده... حتی توی مبارزه‌ی انتخابیش هم از کار کردنش تعریف کرد و نه از خودش...
نمی‌دونم چرا من اینقدر این «متوسط» رو دوست داشتم. نمی‌دونم. شاید چون خود من هم جزو متوسط‌هام!
«گنده» و «کوچولو» هم وضعشون مشخصه. مثل همیشه... کسی با «گنده» کاری نداره. و این «کوچولو»ئه که اولین گزینه برای خورده شدنه...
...

عدالت، آزادی، دموکراسی و ... مفاهیم مهمی هستند که به شکل جالبی توی این نمایشنامه عنوان شده. اینکه خیلی از این‌ها معنی خاصی ندارند. یا اینکه به شکل کاملاً دلخواه به نفع طرف گنده‌تر تعریف شده‌اند...

این نمایش پر از نماد و حرفه. هر جمله‌ی ساده‌ای تفکری رو پشتش داره. هیچ چیزی الکی و بی‌دلیل گفته نمی‌شه. این نمایش کوتاه و مختصره، ولی به شدت عمیق و تفکربرانگیزه!

"فکر ... دیدن ادامه » می‌کنم چپ خوب شسته شده، حالا باید راست رو خوب شست. البته حتی ممکنه با آب هم خوب تمیز نشه. شاید باید راست رو با الکل شست!"

از نظر من همه چیز این نمایش در حد خوب و قابل‌قبول بود.
بازی بازیگرها کاملاً حساب‌شده بود. هر کسی دقیقاً همون‌چیزی که باید می‌بود، بود. بازی هوتن شکیبا کاملاً «متوسط» بودن رو القا می‌کرد. هیچ حرکت اضافه‌ای نداشت. امشب با خودم گفتم که این هوتن واقعاً بازیگر خوبی شده. واقعاً بازیگر خوبی شده. پارسا پیروزفر و سیاوش چراغی‌پور هم کاملاً اون حس درست رو به آدم منتقل می‌کردند.

طراحی صحنه و لباس، ساده ولی دوست‌داشتنی بود. چندتا تخته‌ی به‌هم‌چسبیده و نور آبی پس‌زمینه اون چیزی رو که باید، منتقل می‌کرد. برای اینکه یه تصویر یا فضایی به مخاطب منتقل بشه نیازی نیست که همیشه دکورهای آنچنانی به کار برده بشه یا از چیزهای عجیب غریبی استفاده بشه. گاهی با ساده‌ترین چیزها هم اون حس و فضا به مخاطب منتقل می‌شه. یه کار اگه نمایشنامه‌ی خوبی داشته باشه خود مخاطب ناخودآگاه درگیر فضا می‌شه. دیگه نیازی به کمک گرفتن از اسب و شتر و این جور چیزها هم نیست.

در کارگردانی هم که از نظرم پارسا پیروزفر یکی از بهترین کارگردان‌های تئاتر ایرانه. کارش واقعاً کم‌نقصه. همه‌چیز حساب‌شده و تمیزه. یعنی آدم حس می‌کنه همه‌چیز سر جای خودشه. دلیل اصلیش هم از نظر من اینه که پیروزفر درک درستی از نمایشنامه‌هایی که می‌خواد اجرا کنه داره. تفکر درستی پشت کارهاش هست!
...

حرف آخر؛
وجود پارسا پیروزفر نعمتیه بر سر هنر این مملکت. آدمی که به دور از هر حاشیه‌ای دنبال کار خودش هست. آدمی که من با خیال راحت می‌تونم صداش کنم "هنرمند"... آدمی که نه دنبال پول درآوردن از هنره، نه دنبال شهرت و دیده‌شدن و این‌جور حرف‌ها...
شاید هر کس دیگه‌ای جای پارسا پیروزفر بود، الان اینی نبود که پیروزفر هست. طرف دو سال رفته خارج زندگی کرده حالا الان برگشته فکر می‌کنه نماینده‌ی روشنفکرهای کشورشه و باید فرهنگ کشور رو عوض کنه و هزار چرت‌و‌پرت دیگه. تئاتر می‌سازه بر علیه کشور خودش؛ پزش رو می‌ده و فکر می‌کنه کسی شده...
پارسا پیروزفر اگه می‌خواست چنین بشه فرصت زیادی داشت. ولی ترجیح داد سرش به کار خودش باشه و هنر رو برای هنر بخواد و نه چیز دیگه‌ای!

خدا همچنان حفظش کنه برای ما...


پ.ن.
باید در مورد این نمایش بیشتر فکر کنم و حتماً باید نمایشنامه‌ش رو بخونم تا بتونم بهتر و بیشتر این نمایش رو درک کنم. مطمئنم بخش‌هایی از نمایش رو ساده‌انگارانه تماشا کردم.
همچنان باید فکر کرد!
به نظر من متوسط نماد اکثریت یک جامعه ایی هستش که همواره دنبال قیم برای رهایی خود از بنده ها و اسارت ها و کمبودها و نیستی ها بوده و همیشه دنباله یک ناجی که او را از مخمصه های روزمره ی زندگی برهاند برای همین بیشتر فکر خودش هست و ترجیح میده با خیال راحت و به ... دیدن ادامه » دور از هرگونه شعار و هیجان ،حل شدن تمامی امور را بر دوش قردی دیگه ای بسپاره که قطعا اون فرد ، گنده هست که نماینده ی نیروی حاکم می باشد:)

از دقت نظرتون ممنونم
یادداشتتون زیبا است:)
۱۱ شهریور ۱۳۹۳
خواهش می کنم جناب آبایی گرامی
و با سپاس از شما.
۱۶ شهریور ۱۳۹۳
ببخشید اینجا می نویسم؛ خواهش می کنم پیشنهاد بنده را در مورد سانسور های تیوال مطالعه بفرمایید و البته به پیشنهاد دوستان؛ "ریش سفیدی" کنید.
۲۴ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید