تیوال محمد ظلی | دیوار
S3 : 13:41:46
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
“همه خیانتها یه جنایته، اما همه جنایتها که یه خیانت نیست”
یادداشتی برای نمایشنامه خوانی چرم شیر، پر کاه

بعنوان یک هنرمند جوان و تازه کار، حمایت از دیگر هنرمندان جوان و تازه کار را همیشه دوست داشته ام و زمانی که از اجرای این نمایشنامه خوانی که اجراگران آن هنرمندانی جوان و تازه کار هستند با خبر شدند اولین حسی که در من ایجاد شد چیزی بجز خوشحالی نبود. قبل از اینکه به نکاتی درباره این کار بپردازم، دوست دارم این را بگویم که از دیدن این کار بسیار خوشحالم و امیدوارم حمایت تماشاگران از این گروه باعث شود تا به راهشان با قدمهایی استوار ادامه دهند. همچنین دوست دارم از تمام کسانی که این نوشته را می خوانند خواهش کنم که به هنرمندان جوان کشورمان بیشتر توجه کرده و آنان را حمایت کنند.

شاید حوصله نداشته باشید که این متن را تا آخر بخوانید پس همینجا و در دو جمله کوتاه نظرم را درباره این کار می نویسم:
متن را دوست نداشتم. اجراها کم و بیش قابل قبول بودند.

[خطر لو رفتن داستان]
متن:
تعداد موضوعاتی که با آنها میتوان آثار ادبی و یا نمایشی خلق کرد کمتر از آن چیزیست که ما فکر میکنیم: عشق، خیانت، خانواده، جنگ و چند موضوع دیگر. اما این نوع نگاه و پردازش به این موضوعات است که میزان ارزش این آثار را تعیین می کند. خیانت موضوع جدیدی نیست ولی عدم وجود خلاقیت در طرح آن در این نمایشنامه باعث میشود تا همچنان یک موضوع تکراری باقی بماند. خیانت به همسر با یکی از دوستان او یکی از قدیمی ترین و تکراری ترین انواع این موضوع است که در این نمایشنامه شتابزده و سرسری مطرح می شود. برای تماشاگران حرفه ای رابطه بین نیلوفر و آرش خیلی زودتر از آنچه که نویسنده قصد دارد معلوم می شود و داستان بدلیل حفره های موجود در این رابطه بغیر از پیدایش سوالهای متعددی در ذهن تماشاگر حاصلی ندارد. قرار نیست تماشاگر جواب همه سوالهایش را بیابد اما یکی از مهمترین نکاتی که درباره موضوع خیانت وجود دارد انگیزه است. انگیزه نیلوفر از این رابطه نامعلوم مانده و به آن پرداخته نمیشود.

داستان بدلیل پردازش ناقص شخصیتها فاقد جذابیت های لازم است. شخصیتها هیچگونه حسی در بیننده ایجاد نمیکنند چون فرصت آشنایی با آنان اندک است. تنها شخصیتی که کمی بیشتر نسبت به دیگران با عقاید و رفتارهای او آشنا می شویم حمید است که او نیز توانایی ایجاد هیچگونه حسی در بیننده را ندارد. آیا باید دلمان برای او بسوزد؟ آیا باید روشنفکری او را تحسین کنیم؟‌ و یا شاید باید با شنیدن بیانیه او درباره هنر و نظراتش درباره چرمشیر و رحمانیان به فکر فرو برویم؟ نیلوفر چطور؟ او چطور آدمی است؟ ساده لوح و سر به هوا؟ زیرک و ریزبین؟ جواب این سوالها حداقل برای من مشخص نبود چون شخصیتهای داستان بخوبی تعریف نمی شوند و این عدم آشنایی با آنان باعث میشود تا آنان فقط آدمهایی باشند که انگار به داخل یک داستان پرتاب شده اند و حالا باید قسمتی از آن را بازگو کنند. شاید یکی از دلایل ضعف داستان زمان کوتاه چهل دقیقه ای آن باشد. شاید اگر زمان بیشتر بود، فرصت آشنایی با این شخصیتها فراهم و در نهایت داستان در ایجاد حس (هر گونه حسی) در مخاطبش موفق می شد.

اجراها:
مارال ... دیدن ادامه » عظیمی در نقش نیلوفر: عالی… مارال عظیمی ستاره این نمایشنامه خوانی بود. مسلط تر از دیگران و باورپذیرتر. نمایشنامه خوانی همانند اجرای رادیویی است و بسیار دشوار چون تمام بازی بر پایه صداست. مارال عظیمی تنها اجراگری بود که لحظه ای احساس نکردم مشغول خواندن است. او بازی می کرد و این بسیار ارزشمند بود.

آریو راقب کیانی در نقش حمید: قابل قبول… آریو کیانی شروع خوبی نداشت ولی کم کم بهتر شد. اجرای او بویژه در قسمتهای اول متن مانند خواندن کتاب بود و صدایش اوج و فرودهای لازم را نداشت. احساس کردم بدلیل پیشینه اجراهای آوای تیوال، نوع اجرایش در آن قسمتها بیشتر شبیه گویندگی بود تا بازیگری.

شاهین نصیری در نقش آرش: خیلی خوب… شاهین نصیری در نقش آرش بخوبی فرو رفته و او را شناخته بود. اجرایش تلفیق خوبی از شیطنت و بیخیالی بود و زیاد نگران خواندن متن نبود. به اجراگران دیگر نگاه می کرد و از حرکات صورت و دستانش بهره می برد.

آذرنوش شهابی در نقش راوی: مسلط، مفید و مختصر.

چند نکته خوب:
- انتخاب موسیقی
- ظرافت متن در طرح موضوع شیر کم چرب و پر چرب
- چند دیالوگ ماندگار خوب

کلام آخر: نمایشنامه خوانی چرم شیر، پر کاه اتفاق خوبی بود چون دلیل خوبی برای دیدنش داشتم:‌ حمایت از یک گروه جوان و تازه کار. بدون کوچکترین توقعی وارد اتاق شدم و بعد از اتمام کار از صمیم قلب ایستادم و این گروه را تشویق کردم. آرزوی موفقیت و درخشش تک تک اعضای خانواده خوب تیوال را دارم. به امید دیدن این گروه بر روی صحنه های نمایش بزرگتر و با صندلیهایی بهتر! :)
ممنون از اینکه زحمت کشیدین و تشریف آوردین :)
۱۷ اسفند ۱۳۹۳
بی نهایت ممنونم از تو محمد عزیز بابت توضیح جامع و کاملت. خطری برای لو رفتن داستان وجود نداره چون این تک اجرا تموم شده :)

بابت لطفی که به من داری هم ممنونم. در مورد ستاره بودن مارال صد در صد نه تنها تو بلکه بقیه گروه اجرایی هم همین فکر رو می کنیم.

من معتقدم خالق اثر حق دفاع از خودش رو نداره بنابراین من چون خالق این متن نیستم و از طرفی این متن رو پذیرفتم می تونم ازش دفاع کنم.

1. نیلوفر چرا خیانت کرد؟ به نظرم اگر اشکالی به متن وارد باشه این نیست که چرا نیلوفر خیانت کرده بلکه این اشکال وجود داره که چرا ذهن مخاطب به سمت این سوال رفته! چون اساسا قصه از دید من به عنوان اجرا گر قرار بوده این جوری تعریف بشه: حمید نویسنده سرخورده ایه که آدم های موفق هنر رو باعث بدبختی خودش می بینه و یکی از همون آدمایی که بی کارت ورود و با پول دادن به نگهبان وارد ساختمون شدن آخرین داشته ی اون رو ازش می گیرن. این خط اصلی، و خرده روایت دوم اینه که حمید در گیر و دار این خشمی که از «هیچ کجا نبودن» خودش داره نمایشی رو روی صحنه می بره که به صورت آینه در آینه گذشته و حال و آینده اش رو در هم ترکیب می کنه. یعنی منظورم اینه که علت خیانت برای نویسنده مهم نبوده فقط تاثیر این خیانت مهمه. قصه در مورد حمیده نه نیلوفر و آرش. اگه این مطلب به مخاطب نمی رسه بدون شک تقصیر گروهیه که این نمایش رو ارائه میدن (کل گروه)

2. شخصا تو این جور مواقع فکر می کنم افزایش زمان کمکی به پردازش شخصیت ها نمی کنه باید نشانه ها رو بیشتر کرد. البته این ایراد به جز متن به من به عنوان بازیگر هم بر می گرده. اگر من کاملا نقشم رو درک کرده باشم باید اون شخصیت رو درست انتقال بدم و از این طریق پرداخت بهتر شخصیت رو بهت نشون بدم. وقتی نشده نمیشه همه ایراد رو به گردن متن انداخت.

بی ... دیدن ادامه » تعارف بی اندازه از تو ممنونم به خاطر لطف و مهربانیت و به خاطر نوشته بی تعارفت. امیدوارم همیشه موفق باشی و به زودی برای دیدن کار خودت بیاییم و کلی لذت ببریم.
۱۷ اسفند ۱۳۹۳
خانم آذرنوش: صدای شما رو بسیار دوست داشتم. صدای خاصی دارید و امیدوارم اگر به این حرفه علاقه دارید حتما دنبالش برید چون مطمئنم موفق خواهید بود :)

خانم نوری:‌ شخصا با موضوع خیانت مشکلی ندارم. مرا ببخشید (و امیدوارم منظورم رو بد برداشت نکنید) ولی اتفاقا بنظرم موضوع جذابیه! برام همیشه جالب بوده که آدمها چطور میتونن دائم به یک نفر لبخند بزنن و بهش دروغ بگن و نقش بازی کنند (کاری که من خودم حتی تصورش رو هم نمیتونم کنم چون احساساتم رو خیلی سریع بیان میکنم!) :))

آرش رضایی: نظر جالبیه، نمیتونم بگم باهات موافقم چون همیشه سعی میکنم آدم با انصافی باشم... یعنی الان متن من عادلانه نیست؟ امیدوارم اینطور نباشه! :)

امیرحسین ضیایی پور: با شما درباره اینکه یک اثر هنری باید خودش بیانگر هدفش باشه و نیاز به توضیح خالق نداره کاملا موافقم. استادی داشتم در دانشگاه که همیشه میگفت: رزومه و نمونه کارهاتون رو طوری انتخاب و عرضه کنید که بیانگر همه چیز باشند چون شما وقتی کارهاتون رو برای شرکتی میفرستید تا استخدام بشید خودتون اونجا نیستید که از کارهاتون دفاع کنید و دربارشون توضیح بدید.

درباره اینکه خیانت ماجرای اصلی داستان نیست هم با شما موافقم و من هم در یادداشتم فقط ایرادات نحوه پردازش به این موضوع رو مطرح کردم. من از شما ممنونم برای اینکه خوندید.

شاهین ... دیدن ادامه » نصیری: شاهین جان، میدونم که تک اجرا بود و تموم شد ولی گفتم شاید متن در آینده بخواد اجرایی بر روی صحنه داشته باشه و شاید دوستان نخوان چیزی دربارش بدونن! بهرحال احتیاط شرط عقله :)

۱. با اجازه از جمله خودت استفاده میکنم: "قصه در مورد حمیده نه نیلوفر و آرش." من هم متوجه شدم که منظور نویسنده همین بوده ولی نمیدونم چرا احساس کردم قصه حمیدش کم بود! داستان با نیلوفر شروع و با نیلوفر تموم میشه و اون زاویه مشترک این مثلث عشقیه. شاید اشتباه میکنم ولی احساس میکنم دیالوگهاش هم از همه بیشتر بود. بطور کلی فکر میکنم وزن داستان خیانت از وزن داستان نویسنده سر خورده سنگین تر بود و این سنگینی اگر خوب پرداخته میشد ایرادی نداشت ولی حیف که اینطور نبود.

۲. من هم موافقم که کیفیت بر کمیت ارجحیت داره ولی چهل دقیقه برای پرداختن به سه شخصیت و ارائه دادنشون به مخاطب طوری که انسانهایی باورپذیر باشند و نه تنها چند سطر روی کاغذ کار بسیار سختیه. ولی درباره بیشتر بودن نشانه ها کاملا باهات موافقم.

ممنونم ازت که خوندی و نظر دادی. خودت میدونی که همیشه از نظرات و نوشته هات استفاده میکنم. در نوشته های تو ویژگیهایی هست که واقعا دوستشون دارم. راستی اینکه من از خودم بعنوان "هنرمند" یاد کردم، من رشته ام طراحی گرافیکه و چند وقتیه عکاسی هم میکنم. اینکه گفتی برای "دیدن کار" من بیای، من کارم تئاتر نیست ولی خب سینما و تئاتر رو دیوانه وار دوست دارم. امیدوارم همیشه موفق باشی :)


۱۹ اسفند ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محمد ظلی
درباره نمایش پاییز i
مونولوگ امیر جعفری + مزه پراکنی های بهرام افشاری
یادداشتی درباره نمایش "پائیز"

متاسفانه نمایش "پائیز" را میتوان در عنوان این یادداشت خلاصه کرد. امکان دارد اسمش را بی انصافی و یا کلی گویی بگذارید ولی "پائیز" چیزی نبود بجز مونولوگ امیر جعفری + مزه پراکنی های بهرام افشاری. در اینجا از علامت بعلاوه استفاده کردم چون انگار دیالوگهای بهرام افشاری به مونولوگ امیر جعفری اضافه شده بود تا کمی از سنگینی بار نمایش که بر روی دوش او است کم شود. بهتر است قبل از هر چیزی، در یک جمله تکلیفم رو با این کار روشن کنم: "پائیز" را دوست نداشتم. و اما چرا؟

یکی از ترفندهایی که من در حین دیدن نمایش بکار می برم بستن چشمهایم است. چشمهایم را برای مدتی می بندم و فقط گوش میکنم. با این کار می خواهم میزان تاثیر صحنه، حرکات بازیگران و تصویرهای ذهنی را بسنجم. این یک آزمایش است تا بفهمم با یک اثر نمایش تصویری مواجهم یا صرفا یک نمایش رادیویی. متاسفانه "پائیز" جزو گروه دوم بود. نمایشی رادیویی که اگر با چشمان بسته فقط به آن گوش کنید، چیزی را از دست نخواهید داد. امیر جعفری فقط دیالوگهایش را می گوید و دیگران هم هر از گاهی واکنشی نشان میدهند تا او در این راه تک و تنها نماند. اما او تنهاست و بدجوری هم تنهاست.

"پائیز" از نظر داستان فاقد جذابیت های دراماتیک است. داستان یک خانواده سنتی که بیشتر ما کم و بیش با شخصیتهای آن آشنا هستیم، اما به هیچ کدام بخوبی پرداخته نمی شود. شخصیت اصلی داستان امیر جعفری است و دیگران در حال چرخیدن حول محور او هستند. برای مثال، احمد کاوری نقشی بجز ایستادن روبروی او و گوش کردن به حرفهایی که میزند ندارد. حرفهایی که آغشته به مسائل مورد بحث اجتماعی، مذهبی و سیاسی هستند تا یا مخاطب را بخندانند و یا دلش را خنک کنند. این را میتوان از آه و افسوس تماشاگران و آقایی که بعد از دیالوگ "مردم رو که نمیشه به زور فرستاد بهشت!" گفت:‌ "آی گفتی!" و یا وقتی قهقهه ها بعد از دیالوگ "من اصلا می خوام با هایده محشور بشم!" سالن را پر کردند، فهمید. "پائیز" بیشتر از اینکه به داستان و شخصیتهای آن بپردازد، به فکر مطرح کردن چنین مسائلی و خنداندن تماشاگرانش با سطحی ترین شیوه ممکن است.

از درخشش امیر جعفری در این نمایش بسیار شنیدیم و خواندیم. او بدون شک از پس این نقش خوب بر آمده است اما مخاطبان سریالها و فیلمهای او با دیدن این نمایش غافلگیر نخواهند شد چرا که این نقش را قبلا دیده اند. شخصیت “جواد” اگرچه بسیار خوب و باورپذیر اجرا شده اما خلاقیتی در آن به چشم نمی خورد. همان شخصیت آشنای فیلمهای فارسی با همان ویژگیهای مشخص. بازی امیر جعفری را دوست داشتم اما تکراری بودن این نقش باعث شد تا شاید مثل دیگران از بازی او هیجان زده نشوم.

و اما نقاط مثبت "پائیز" (چون عقیده دارم در هر نمایشی میتوان حداقل یک نکته مثبت پیدا کرد):
- بازی بهرام افشاری در نقش دایی خانواده که پیرمردی باورپذیر و دوست داشتنی را خلق کرده است
- طراحی بروشور و پوستر

کلام ... دیدن ادامه » آخر: "پائیز" را نباید با نمایشهای مدرن مقایسه کرد. "پائیز" را باید در چارچوب خودش دید و سنجید. اگر از سبک فیلم فارسی و آدمهایی مثل “جواد” لذت می برید و دوست دارید ساعتی را با او که شجاعانه و رک و راست حرفهای دل خیلی ها را می زند سپری کنید و بخندید، حتما به دیدن این نمایش بروید. اما اگر مثل من با این سبک ارتباط برقرار نمی کنید و ترجیح می دهید نمایشی با نمادهای تصویری و متنی گیرا و عمیق ببینید، "پائیز" را پیشنهاد نمیکنم.

به امید موفقیت های بیشتر برای گروه تئاتر معاصر.


پی نوشت: دیدار با آقایان راقب کیانی و عسگری از اتفاقات خوب آن شب بود.
مرسی محمد جان....... و ای کاش فرصت تماشای کارهای تازه از آقای برهانی مرند فراهم شود...دریغ
۰۱ اسفند ۱۳۹۳
بسیار بی انصافی کردید در مورد کار...
۰۸ اسفند ۱۳۹۳
جناب رحمتی، سپاس از نظر شما. در ابتدای متن هم نوشتم که ممکن است بعضی از دوستان این یادداشت رو بی انصافی بدونند. من تمام تلاشم رو کردم که اینطور نباشه و حتی نکات مثبتی درباره کار هم نوشتم. ولی چه کنم که کار رو دوست نداشتم و نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. ... دیدن ادامه » خوشحالم که شما از کار لذت بردید.
۰۸ اسفند ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محمد ظلی
درباره نمایش کتابها i
چند نکته درباره نمایش و حواشی:

[نمایش]

۱. این کار پر است از نشان و نماد. نمایش از سه اپیزود که گویا به سه کتاب می پردازند تشکیل شده. شخصا نتونستم با کار ارتباط برقرار کنم و این ربطی به ندانستن زبان لهستانی نداشت. از آنجایی که در قسمت راست سالن نشسته بودم و بالا نویس (که هم بسیار کوچک بود و هم بدلیل کنتراست پایین ناخوانا) در سمت چپ سالن قرار داشت، متاسفانه نتونستم حتی یک کلمه هم بخونم و بعد از گذشت چند دقیقه تلاش بی نتیجه، تصمیم گرفتم به جای چشم دوختن به صفحه بالا نویس، به تماشای نمایش بپردازم و اینطور فکر کنم که با اثری بصری مواجه هستم که فهمیدن متن در فهمیدن کار بی تاثیر است. کار سختی بود ولی فهمیدن چند نکته تنها با تماشای حرکات و نمادها غیر ممکن نبود. متاسفانه ریتم، طراحی و فضای کار مطابق با سلیقه من نبود و میتونم بگم که حتی اگر میشد بالانویس رو خوند، باز هم نمیتونستم بگم که این کار رو دوست داشتم.

۲. نمایش "کتابها" از video projection استفاده میکند. قبل از شروع هر قسمت، تصویری از لبهای (فکر میکنم یکی از بازیگران) به روی پرده می بینیم که چیزی میگوید و احساس میکنم فهمیدن این قسمتها میتونست به فهمیدن کل کار بیشتر کمک کنه. کاش ترجمه این قسمتها زیر خود تصویر قرار داشت.

۳. این نمایش حدود ۷۰ دقیقه است.

[حواشی]

۱. آقای محترم که تشریف میارید برای دیدن یک نمایش خارجی، جناب مگه مجبور هستید؟ مگه از قبل نمی دونید که نمایش خارجی هست و به زبانی دیگر؟ حالا که تشریف آوردید، اگر برای گروه مهمان احترام قائل نیستید، حداقل به تماشاگران دیگر احترام بگذارید. مسخره کردن بازیگران، بلند خمیازه کشیدن، دستها رو طوری پشت سر قفل کردن که فرد پشتی نتونه چیزی ببینه (که قرعه بنام مادر بی نوای من افتاد که قدش هم از ایشون کوتاهتر بود!) و مدام از دیگران پرسیدن:‌ "شما چیزی میفهمی؟‌ آخه این چیه؟" در سالن تئاتر جایی ندارند. متاسفانه وقتی ماردم به ایشون تذکر داد که سکوت رو رعایت کنند، برگشتند و با لحن بدی گفتند: "آخه اصلا این چیه که میخوای ببینی؟" خوشبختانه خانم محترمشون تونستند ایشون رو قانع کنند که سالن رو ترک کنند.

۲. فکر میکنم حدود بیست نفری سالن رو دیشب ترک کردند. تا بحال ندیده بودم اینقدر آدم سالن رو ترک کنند. البته دوستانی که روی پله ها نشسته بودند از این مسئله بسیار هم راضی بودند چون به سرعت نور صندلیهای خالی رو پر می کردند. :)

۳. ... دیدن ادامه » دوست عزیزی که روی صندلی من نشستید، اشتباه از شماست که صندلی فرد دیگری را اشغال کردید. چرا وقتی محترمانه ازتون خواهش میکنم که بلند شید، با لحن بدی به همراهتون میگید:‌ "پا شو! پا شو بریم سر جای خودمون بشینیم!" خب دوست عزیز، اگه خودتون جا دارید، چرا جای دیگران میشینید؟ :/

۴. چرا دوستانی که بیرون سالن هستند جوری میان طرف آدم و آهسته میگن:‌ "آقا بلیت اضافه داری؟" که انگار یک کار غیر قانونی دارن انجام میدن؟ من که کلی ترسیدم اولش، ولی بعد از نفر دوم واسم عادی شد!

۵. خانم لیلی رشیدی عزیز رو هم دیشب دیدیم و مثل همیشه خوش برخورد و مهربان بودند.

۶. کاش بروشوری بهمراه خلاصه و یا یادداشتی درباره نمایش موجود بود.

۷. دوستی لهستانی که گویا کارگردان کار بودند بهمراه مترجم ایرانی اول روی صحنه اومدند و به زبان انگلیسی ضمن معرفی کار از اینکه در ایران هستند و این فرصت بهشون داده شده تشکر و قدردانی کردند. بنده خدا تا دوست ایرانیمون اومد ترجمه کنند همه دست زدند که یعنی خودمون فهمیدیم! ایشون هم خندید و دستی تکان داد و رفت. اونجا با خودم گفتم کاش نمایش به زبان انگلیسی بود.

۸. و در آخر، ممنونم از مسئولین که زحمت ترجمه رو کشیده بودند ولی حیف که بالانویس فقط برای کسانی خوانا هست که سمت چپ سالن و ردیفهای جلویی نشسته باشند. :(

در کل از دیدن این نمایش پشیمان نیستم. یاد گرفته ام که به هر تجربه ای، چه خوب و چه بد بعنوان یک تجربه نگاه کنم و سعی کنم ازش یاد بگیرم. به احترام مهمانان لهستانی و زحمتی که برای اجرا کشیده بودند ایستادم و تشویقشون کردم و این بنظرم احترام است، نه شیفته خارجی ها بودن.
من هم پنجشنبه شب این نمایش رو دیدم. با نظر شما به طور کلی موافقم. و ترک کردن سالن رو هم اصلا درک نمیکنم. به نظرم هر چقدر هم که کار ضعیف باشه ترک کردن سالن کار درستی نیست. مخصوصا وقتی یه گروه خارجی اومدن و کاری رو که براش زحمت کشیدن رو ارائه میکنند.
درسته که ... دیدن ادامه » زیر نویسها قابل خوندن نبود و ارتباط برقرار کردن با کار رو سخت میکرد ولی به شخصه از تصاویر خلاقانه‌ای که این گروه ایجاد کردند لذت بردم. شاید اگر این کار توی یک سالن کوچک تر اجرا میشد و تماشاچی نزدیک‌تر به فضای کار بود نتیجه‌ی بهتری داشت.
۱۱ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشتی برای نمایش "ناگهان پیت حلبی":
یک نمایش ایرانی تر و تمیز و دوست داشتنی.

من معمولا اینقدر نمایشها رو دیر می بینم که پیشنهاد دادنشون به دیگران فایده ای نداره چون یا همه کار رو دیدن یا دیگه بلیتی برای خرید وجود نداره! ولی با وجود این که فردا آخرین اجرای این نمایش هست و بلیتی نمونده (که البته از صمیم قلب امیدوارم تمدید بشه و دوستان بیشتری فرصت دیدنش رو پیدا کنن)‌ وظیفه خودم می دونم که به همه دیدن این نمایش رو پیشنهاد کنم... این هم چند تا دلیل:

۱) این نمایش حرفش رو خیلی ساده و راحت میزنه و در عین حال که با طنزی بسیار هوشمندانه تماشاگران رو می خندونه، اونها رو به فکر هم وا میداره. طنز این نمایش هرگز به لودگی نمیفته و قسمتهای تامل برانگیزش هم هرگز خسته کننده نمیشه.

۲) نمایش سعی نمیکنه با یک دست چند تا هندوانه برداره، به عبارتی دیگر پیامش رو مختصر و مفید می رسونه و از اضافه گویی و یا صحنه های اضافی خبری نیست. ریتم داستان کاملا بخوبی حفظ شده و مخاطب رو تا انتها مشتاق نگه میداره.

۳) بازی ها همه عالی بودند و هیچکدوم نسبت به دیگری ضعیف تر نبودند (اتفاقی که در بعضی نمایشها میفته و تنها یک بازی نه چندان خوب به بازیهای خوب دیگه هم لطمه میزنه)

۴)‌ متن، متنی ستودنیست. زیبا، روان، دوست داشتنی و خلاق. این متن رو حتی بدون دکور و بازی، فقط بعنوان یک نمایشنامه خوانی هم دوست خواهم داشت. ای کاش قلم و کاغذ با خودم برده بودم تا یادداشت برمیداشتم. "دیالوگهای ماندگار" این کار بسیار زیاد بود و انتخاب از بینشون سخت و این نشون میده که متن چقدر خوب بوده.

۵)‌ موزیک زنده همیشه برای من یکی که یک اتفاق شیرین و دوست داشتنیه و نوازندگان این کار هم خیلی خوب بودند.

۶)‌ ... دیدن ادامه » نمایشهایی که بیشتر به فرهنگ خودمون و شهرمون و آدمهای دور و برمون می پردازه رو دریابیم! می دونم شاید برای خیلی ها تکراری باشه و بگن که:‌ "ای بابا! خودمون همه اینها رو که می بینیم و میدونیم!" ولی باور کنید نمایشهایی نظیر "ناگهان پیت حلبی" اگه باعث بشه حتی برای چند لحظه بیشتر فکر کنیم و در صدد بهبود اوضاع فعلی فرهنگمون بر بیایم، این خودش یعنی یک اتفاق خوب.

با سپاس از تمامی اعضای گروه و به امید موفقیتهای بیشتر.
خیلی ممنون آقای ظلی
۰۵ بهمن ۱۳۹۳
خواهش میکنم :)
۰۶ بهمن ۱۳۹۳
این داستان تقاضای تمدید هم برای ما متاخرین پایانی نیست:) هرچند بندگان خدا مجدد تمدید کردن، همچنان امیدوارم تمدیدهای دیگر در کار باشه
۰۶ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محمد ظلی
درباره نمایش آستانه i
[حواشی]
بین اینکه برای امشب بلیت بگیرم یا پنجشنبه دو دل بودم. میخواستم کار رو به دو دلیل ببینم:‌ یکی تعریف دوستان تیوالی و دوم حمایت از نمایشی که کمتر در موردش تبلیغ شده بود. چقدر خوشحالم که امشب این کار رو دیدم چون دلیل سومی هم به جاودانه شدن این اثر در ذهنم اضافه شد و اون هم حضور گرم و صمیمی بانو معتمد آریا در بین تماشاگران بود. وقتی ایشون رو خیلی راحت و ساده در سالن انتظار دیدم اول با مادرم چک کردم که مطمئن بشم حتما خودشون هستن چون باورم نمیشد! بعد از نمایش با ایشون سلام و احوالپرسی کردیم و با اینکه عجله داشتن تا به دیدن خانم نوایی برن، با حوصله قبول کردن که با مادرم عکس بگیرن و حتی بعد از عکس مادرم رو بوسیدن و در آغوش گرفتن! در بینظیر بودنشون شک نداشتم ولی بعد از امشب واقعا شیفته سادگی و مهربونیشون شدم.

[نمایش]
فکر میکنم خانم نوایی پاسخ زحماتشون ... دیدن ادامه » رو امشب گرفتن وقتی بانو معتمدآریا براشون بلند شدن و با لبخند تحسین آمیزی تشویقشون کردن. واقعا فرا تر از انتظار خوب بودن و بهشون خسته نباشید میگم. امشب ۸ نفر بیشتر در سالن نبودن که خب این جای تاسف داره ولی خوشحالم که این کار رو دیدم. کاری بی ریا، بدون بزرگنمایی و ژستهای اضافه. ساده و کوتاه و تاثیر گذار. دیدن این نمایش رو به همه دوستان پیشنهاد میکنم و از دوستانی که با پیشنهادشون باعث شدن این کار رو ببینم صمیمانه متشکرم.

[نکته خوب]
نمایش سر ساعت و بدون تاخیر شروع شد که برای من که این چند وقت نمایشی رو با کمتر از ۲۰ دقیقه تاخیر ندیدم یک معجزه به حساب میاد!

[نکته بد]
کاش دوستانی که در طبقه بالا بودن کمی رعایت میکردن و اینقدر با سر و صدا راه نمیرفتن. صدای از پله بالا و پایین رفتنشون واقعا روی تمرکز من یکی که خیلی تاثیر بد گذاشت.

[حرف آخر]
"آستانه" رو، امشب رو، و این تجربه رو خیلی دوست داشتم. ممنون از تمامی اعضای گروه. براتون آرزوی موفقیت بیشتر و اجراهای پر رونق تر در سالنهای بهتر دارم.
خیلی خوشحالم آقای ظلی که شما و تمام دوستانی که کارو تماشا می کنن حس مشترکی دارند .
و در مورد صدای طبقه بالا باید بگم به گمانم هم در طبقه بالا سالن تیاتری هست که شاید اجرایی داشتند ، چون این صدای دویدن رو من هم موقع دیدن کار شنیدم و نکته بعدی اینکه با توجه ... دیدن ادامه » به اینکه اموزشگاه تیاتر هست این صداها طبیعیه چرا که اونجا سالن حرفه ای نیست ،
۰۳ دی ۱۳۹۳
بسیار هم عالی ....

درباره صداهایی که از بالا می آمد به علت اجرای همزمان در سالن مرحوم شکیبایی است....متاسفانه از لحاظ سالن ها این مجموعه جز بی کیفیت ترین سالنهای خصوصی تهرانه نسبت به قیمت بالایی که از گروه ها گرفته میشود....

درود بر شما
۰۳ دی ۱۳۹۳
خانم شفقتی و عمو فرهاد عزیز،
کاشکی کلاسها و یا اجرای نمایشی دیگه همزمان با این کار نبود. متاسفانه همونطور که گفتید، شرایط این سالن اصلا مناسب نیست و حالا اگر سر و صدای راه رفتن و دویدن از طبقه بالا هم بهش اضافه بشه که دیگه هیچی. بهرحال امیدوارم کارهای ... دیدن ادامه » خوبی مثل "آستانه" در شرایط بهتری اجرا بشن. ممنون از همه دوستان که خوندید و نظر دادید. :)
۰۳ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
۱۳۰ نفر این نمایش را دوست داشته اند و من نفر صد و سی امین هستم که گزینه "دوست داشتم" را انتخاب کردم. این نمایش رو در تالار حافظ دوست داشتم، در تالار شمس هم دوست داشتم و اگر وسط خیابان هم اجرا بشود باز هم دوست خواهم داشت.


الهام کردا: آمیزه ای شگفت انگیز از تلخی و شیرینی.

نمی دانم چرا با اینکه کار را قبلا دیده بودم ناخداگاه همینکه خانم کردا شروع به صحبت کردند، اشک در چشمانم حلقه زد و بغض گلویم را گرفت. داستان تلخی را با شیرینی تعریف کردن شاید یکی از سخت ترین کارهای دنیا باشد ولی الهام کردای عزیز اینقدر این کار را با سادگی و روانی انجام میدهد که شگفت زده میشوید.


ستاره اسکندری:‌ آتشی که آرام آرام شعله ور میشود و تمام وجودت را میسوزاند.

از شیطنت های نوجوانی اش گرفته تا عشق پر شورش، تنها واژه ای که برای بازی ستاره اسکندری نازنین به ذهنم می آید آتش است. بیشترین تغییر و تحول را در طول نمایش در این نقش می بینیم ولی تمام زوایای بازی خانم اسکندری تاثیر گذار و قدرتمند هستند، چه زمانی که تماشاگر را با ظرافت می خنداند و چه زمانی که با فریادهایش قلبمان را آتش میزند.


باران کوثری: آهسته و پیوسته و هزاران برابر بهتر از آنچه انتظار داشتم.

نقدهای ... دیدن ادامه » بد از بازی خانم کوثری کم نبود و طبیعی بود که کسانی که کار را با بازی خانم سارا بهرامی دیده بودند، ناخودآگاه به مقایسه بپردازند. ولی من با اینکه بازی خانم بهرامی را دوست داشتم، سعی کردم کار را با ذهنی خالی از اجرای قبلی ببینم و از تصمیمم راضی هستم. باران کوثری حس دختری مقتدر و مصمم ولی در عین حال شکننده را به خوبی القا کرد و حتی در بخشی از نمایش که چشم در چشمم دوخت، کاملا باورش کردم. تنها نکته ای که اینجا می توان به آن اشاره کرد اینست که بطور کلی به این قسمت از نمایش، چه از لحاظ شخصیت و چه از لحاظ داستان کمتر پرداخته شده و خب این وزنه ترازوی نمایش را بطور خودکار بسمت دو داستان و شخصیتهای دیگر سوق میدهد که این اصلا به خانم کوثری مربوط نمیشود. من تاثیری که از دو داستان دیگر گرفتم از این داستان با بازی خانم بهرامی هم نگرفتم و این بخاطر ساختار نمایش است.


عادت ندارم نمایشی را دو بار ببینم ولی خوشحالم که این نمایش را برای بار دوم دیدم. این بار با دقت بیشتری دیدم و شنیدم. این بار برای چند دقیقه به آن گردوی شکسته خیره شدم. این بار روی صورت خانم کردا بیشتر تمرکز کردم و غمی که در چشمانشان و لبخندی که بر روی لبانشان بود را بهتر دیدم. این بار سعی کردم به شیطنتهای ستاره اسکندری بیشتر بخندم چون میدانستم داستانش پایانی دارد که قلبم را می سوزاند. این بار باران کوثری را هم دوست داشتم و تلاشش را تحسین کردم.

من صد و سی امین نفری هستم که "هم هوایی" را دوست داشتم و مطمئنم که این عدد بزودی بیشتر میشود. ولی من نفر صد و سی امین بودم و هنوز حال و هوای عجیبی دارم.

سپاس فراوان از تمامی اعضای گروه. دوستتان دارم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی دوست داشتم که میتونستم این فیلم رو دوست داشته باشم ولی نشد که بشه. فقط یک اتفاق، یک دیالوگ و یا یک لحظه کوتاه اما جذاب کافی بود ولی متاسفانه هیچ کدوم اتفاق نیفتاد. اگرچه خلاقیت فیلم رو از نظر فرم تحسین میکنم و خوشحالم که فیلمسازانی هستند که جسارت خلاف جهت آب شنا کردن رو دارند.
محمد جان بازم شما دعا کرده بودی که هنر و تجربه به اصفهان ما هم رسید؟! آقا دمت گرم واقعن! عجب مستجاب الدعوه ای هستیا! یه دعایی هم بکن من بهمن ماه هر استانی بودم بتونم فیلمای خوب جشنواره رو ببینم! هزینشو بعدن باهات حساب میکنم! [چشمک]
۲۴ آذر ۱۳۹۳
اصلا بنده رابطه بسیار نزدیکی با خدا دارم، شک نکنید. برای رسیدن شما به جشنواره هم حتما دعا میکنم. باشد که رستگار شوید. آمین. :)
۲۴ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی حس عجیبی نسبت به این کار دارم چون وقتی بهش فکر میکنم فقط دو تا کلمه به ذهنم میاد: خسته کننده و زیبا! و دقیقا تناقض این دو کلمه هست که این حس عجیب رو در من ایجاد میکنه. چطور ممکنه چیزی خسته کننده اما زیبا باشه؟ یا شاید هم ممکنه.
manimoon و گلشن قربانیان این را خواندند
شاهین نصیری، farhad riazi، محمد رحمانی و زهرا اسماعیلی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیشب با مادرم به تماشای این نمایش نشستیم. اول قرار بود که پدرم هم با ما بیاد چون فیلم این کار رو دیده بود و خیلی ازش تعریف میکرد ولی راستش با خوندن چند نقد در همین صفحه تصمیم گرفتم نیاد بهتره، البته سرما خوردگی خودش هم مزید بر علت شد. فکر میکنم خوب شد که نیومد چون ناخود آگاه نمایش رو با فیلم مقایسه می کرد بعلاوه اینکه از کارهای پر دیالوگ و بیشتر از ۹۰ دقیقه زود خسته میشه.

مادرم خیلی کار رو دوست داشت. بازی آقای کیانیان رو هم همینطور. آخر نمایش برای ایشون اینقدر دست زد که دستهاش قرمز شد و با صدای بلند بهشون میگفت:‌ "مرسی! واقعا خسته نباشید!" آقای کیانیان هم سری تکان دادند و مادرم دلخوش بود از اینکه حتما شنیدند ولی من مطمئن نیستم.

من شاید نه به اندازه مادرم ولی من هم کار رو دوست داشتم. یا شاید بهتر بگم اونقدر که فکر می کردم بد باشه اصلا نبود. از ... دیدن ادامه » دیدن این کار پشیمون نیستم و حتی حاضرم بعضی قسمتها (نه کل نمایش!) رو دوباره ببینم (مثل صحنه دادگاه یا اعدام سر تامس)‌ که بنظرم فوق العاده بودند.

احساس میکنم گفتنی ها رو دوستان قبل از من و بهتر از من گفتند فقط بنظرم نقدهایی که دوستان برای شبهای اول نوشتند با دیشب که من این کار رو دیدم خیلی فرق داشتند. همه چیز خیلی بهتر بود و خب این کاملا طبیعیه که با هر شب اجرا بهتر هم بشه. البته شکی در این نیست که جناب فرمان آرای عزیز هنوز تسلط کامل روی دیالوگهاشون نداشتند و خیلی جاها جمله ها رو پس و پیش می گفتند ولی بنظرم خیلی تو ذوق نمی خورد چون نقش کوتاه بود. جناب کیانیان هم یه کم طول کشید تا انگار در قالب نقش کاملا فرو برن ولی انصافا کار سختی داشتند و اشتباهات کوچک با این حجم دیالوگ کاملا طبیعیه. اوایل نمایش صداشون خیلی کم بود و حتی ما که ردیف دوم نشسته بودیم بسختی می شنیدیم ولی کم کم بهتر شد. پیشنهاد میکنم اگر هزینه بلیت براتون مسئله ای نیست حتما سعی کنید ردیفهای جلویی بلیت بگیرید.

بنظرم این کار ارزش دیدن رو داره و از اون کارهاست که باید بهش یه کم وقت بدید تا هم خودش رو پیدا کنه و هم جایی در دل شما.

و در آخر حیف که از این موسیقی زیبا بیشتر نتونستیم بهره ببریم.
همه نمایش یک طرف ،
حضور شما کنار مادر یک طرف...
اینقدر این وزنه خرسندی مادرتان سنگین هست در ترازوی ارزشی ِ نمایش که نمایش اصلا مهم نیست خوب بوده یا بد....
دل خوش مادر بخاطر همراهی و حضور خود ِ شماست ، شک ندارم.
اصلا مهم نیست آقای کیانیان شنیده باشند یا ... دیدن ادامه » نه .
مهم اینه که شما شنیدید و لذتش رو بردید کنار مادرتان.

۲۵ آبان ۱۳۹۳
سپاس از شما شکیبای عزیز و نوشته زیباتون. بله دقیقا همین که من شنیدم و لذت بردم برام کافی بود. حس رضایت عزیزانمون جزو عزیزترین حس های دنیاست. پاینده و دلخوش باشید.
۲۵ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"این خانه آتش گرفته است. این خانه سالهاست که آتش گرفته است."

دیشب به تماشای این نمایش نشستم و یک بار دیگر به خودم ثابت کردم که همیشه نباید به نقدهای منفی و یا حاشیه های یک نمایش اعتماد کرد. گاهی باید دل به دریا زد، رفت و نمایشی را دید که اصلا فکر نمی کنی به دلت بنشیند. ولی نشست و بدجوری نشست. خودت هم تعجب میکنی وقتی از ته دل میخندی، گریه میکنی و وقتی نمایش تمام میشود می ایستی و انقدر دست می زنی که دستهایت قرمز می شوند. می ایستی نه بخاطر اینکه ردیفهای جلو ایستادند بلکه چون دلت می خواهد، چون دوست داری که به احترام کاری که از آن لذت بردی بلند شوی و برای شبنم فرشاد جو عزیز جیغ بکشی و برای رضا حداد با اشتیاق دست تکان دهی.

وقتی نمایش با سیامک انصاری آغاز شد تردید کردم. صدایش را خوب نمی شنیدم و آخر جمله هایش را می خورد. با داستانش ارتباط برقرار نکردم ... دیدن ادامه » ولی همه چیز بعد از آن عوض شد. صحنه ای که لیلی رشیدی سرنگ ها را با مهارت قابل ستایشی بر میداشت و در شکمش فرو میکرد هنوز با من است. تاثیر گذار بود و دردناک و حسی عجیب مرا پر کرد. نمی دانم چرا و چطور ولی جادوی نمایش از همان تصویر برایم شروع شد.

داستان های دیگر بی نقص نبودند ولی هر کدام پیامی داشتند و تلاشی که برای رساندن این پیامها به تماشاگر از راههای متفاوت صوتی و بصری شد بسیار ارزشمند است. همه چیز در خدمت رساندن پیامها بود: موسیقی، نورپردازی و حتی شرکت دادن یک تماشاگر در یکی از داستانها که خانم فرشادجو با هنرمندی آن را اجرا کردند.

نمی دانم چرا بعضی تماشاگران، تابیده شدن نور در صورتشان را جز نقاط منفی این نمایش عنوان کرده بودند؟ بنظرم تابش نور ناگهانی و آزار دهنده ای که بعد از اپیزودی که در تاریکی مطلق اجرا شد بسیار بجا و حامل پیام مهمی بود: بیدار شوید! هوشیار باشید! حواستان را جمع کنید! خانه های زیادی در شهر ما دچار حریق شده اند! شاید خانه خود شما هم آتش گرفته باشد ولی شما ندانید!

و چه بگویم از قسمت پایانی این نمایش که آتشم زد! انتخاب هوشمندانه موسیقی، متنی که اشک به چشمانم آورد و دختری که با دست لرزان اول یک خط روی زمین کشید و بعد با احتیاط از روی آن گذشت تا خانه ای بکشد. همیشه مراقب بوده ایم تا از خط بیرون نزنیم. همیشه مراقب بوده ایم که نگفته ها نگفته باقی بمانند. همیشه ترسیدیم، غافل از اینکه نقاشی هایمان خیلی وقت است خط خطی شده اند و خانه هایمان خیلی وقت است گرفتار آتش.

من این نمایش را دوست داشتم. تلخ بود، آزاردهنده بود، یک هشدار بود. ولی لازم بود.
سپاس از شما که خواندید و نظر دادید.
۰۳ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید