تیوال مهرداد قانع | دیوار
S3 : 22:45:52
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
"خداوندا
مرا باده سرگردانی خورانده ای
این چ محنت است؟"

"هرمافرودیته زیباترین پسر بچهٔ دنیا بود. یک حوری به نام سالماسیس عاشقش شد و روزی که هرومافرودیته در چشمه آب‌تنی می‌کرد، به داخل آب پرید و او را در آغوش کشید و از خدایان خواست تا آن دو یکی شوند. از آن پس هرمافرودیته به صورت نیمی مرد و نیمی زن درآمد."

گمونم میزان زیادی از تنهایی که هر یک از ما در زندگی تجربه می کنیم به وسعت احساس درک نشدن، مجهول بودن، نفهمیدن و بیگانگی است که از جانب دیگران در نسبتِ با "من" لمس می کنیم وابسته است. "آبی مایل به صورتی" نمایشی است طعنه زننده به من و تو برای نشان دادن بی کرانگی تنهاییِ انسان هایی با وضعیت های جنسی غیر معمول چون ترنس سکشوال بودن و دو جنسه بودن (هرمافرودیت)؛ تئاتریست برای شستن چشم هایمان در قضاوت های ناصواب و چشم اندازیست برای ... دیدن ادامه » دیدن راه سیزیف وار این افراد برای بالا رفتن از پله های بودن و شدن در زندگیشان.
ما هرگز آن ها را به معنای حقیقی نمی فهمیم. طبیعت تجربه کنندگی و تقدیر قفس های فردی تک تک گونه مان این را به ما یاد آوری می کند. اما امید اینکه شاید بشود بیشتر فرصت دهیم "آن ها" که گاهاً جایشان در خانواده خویش هم تنگ می آید در "دایره ما" امکان قدم برداشتن بیابند.
مهرداد قانع
درباره نمایش گرونیکا i
"من همواره اعتقاد داشتم و هنوز هم اعتقاد دارم هنرمندانی که با ارزشهای معنوی زندگی و کار کرده‌اند نباید و نمی‌توانند در برابر جنگی که عالی ترین ارزش های انسانیت در آن به خطر افتاده بی تفاوت باشند."
پابلو پیکاسو

ممنون از فرهنگ عزیز و همه گروه اجرایی (:
مهرداد قانع
درباره نمایش مالی سویینی i

"یعنی وقتی بتونم ببینم این آدم ها رو همونقدری که الان دوست دارم دوست خواهم داشت؟"

مالی سویینی دختری نابیناست که پدرش در اوان کودکی به او آموخته بود که چگونه با بوییدن، شنیدن، لمس کردن و مزه کردن دنیای شخصی خود را بسازد و حسرت نبردن به خاطر نداشتنِ نعمتِ همه گیر دیدن را با زمزمه ی آهسته و پدرانه ی "باور کن به خاطر نابینایی چیز زیادی از دست نمیدی" ممکن سازد در ۳۲ سالگی با اصرار شوهرش فزانک (شاید برای هیجانی که برای فرانک دارد) و دکتر رایس (شاید برای بازگرداندن معنی به زندگی ای که با خیانت همسر زیبایش سالهاست که از آن تهیست) چمشش را با جراحی بینا می کند. این روشن شدن سوی چشم ها ابژه ها را برای مالی دگرگون می کند چرا که سوژه (مالی) دیگر سوژه ی پیش از بینایی نیست.
مالی اکنون برای مواجهه با دنیایی که دیگر برایش آن آشنای دیرین نیست و هم چون گذشته ... دیدن ادامه » احساس "در خانه بودن" را به او نمی بخشد واکنشی جز اضطراب و احساس بیگانگی ندارد و این ها او را کم کم به سمت زوال روانی می برند.
از زمانی که خود من در تجربه ای مشابه قصد تجاوز به اصطلاح خیرخواهانه به حریم جهان متصور (مایا) یکی از عزیزانم را داشتم تا دنیای به زعم من نا واقعش را به مایای خودم تغییر دهم چندان نمی گذرد. تجربه ای که نتیجه اش برای من چیزی جز بدتر شدن آن چه بود نشد و دیدن مالی سویینی من رو به تجربه مشابه خودم بُرد.
گمونم بهتر است که به گفته ی شوپنهاور در ابتدای مهم ترین اثرش که "جهان تصور من است" توجه کنیم و بی واسطه نبودن فهم یکایکمون نسبت به پدیده ها را بپذیریم تا در برابر درستی و صحتِ باور ها و ارزش های مان فروتن تر باشیم تا اینگونه بیشتر و بیشتر پذیرای دگرباشی ها شویم و قبل از شروع تجاوز به دنیای دیگری امکان ناصحیح بودن دنیای خود را به پرسش کشیم.
مهرداد قانع
درباره نمایش ۱۹۷۸ i
"آنچه بشر واقعاً می خواهد جادو، راز و اقتدار است"
داستایوفسکی

پرستشگاه مردم "Peoples temple" نام جریان رادیکالی است چپ گرا و معتقد به کمونیسم به رهبری کشیش جدایی طلب از کلیسا به نام جیم جونز در کشور آمریکا (که به اروپاییان قول داده بود بهشت موعود شود) در اعتراض به نابرابری های اقتصادی و نژادی (رنگ پوست) حاکم بر آن که توانست پیروانی از مردم آسیب دیده از این شرایط و با باور به اینکه کمونیسم نظم اجتماعی است حاصل از وعده الهی به دور خود جمع کند. جونز پس از تنگناهای رو به رو شده در بقای فرقه جدیدش تصمیم به مهاجرت به کشوری در آمریکای مرکزی و ساختن یک مدینه ی فاضله "یوتوپیا" در آنجا می گیرد. اما چطور همه ی اینها که به نظر مطلوب می آید نهایتاً و احتمالاً به انجام بزرگترین خودکشی دست جمعی تاریخ آدمی و به نظر من از تکان دهنده ترین آن ها می انجامد؟
در ... دیدن ادامه » نمایش 1978 میبینیم چطور ما که به گفته ی رواقیون "موجودات یک روز" هستیم وقتی کودکیِ آسیب دیده ای داشته باشیم تبدیل به جونزی می شویم که در پس روتوش وعده های انسانی و متعالیش, فریب، تجاوز و بردگیِ هم نوع حاصل زندگیش می شود.
در 1978 می بینیم چطور ایدئولوژی ها با وعده های خیالین نتیجه ای جز سرکوب و حضور یک "برادر بزرگتر" که گاهی حتی خیالیست را در جامعه ندارد تا مردم جامعه کوچک تشکیل شده را علی رغم همه ی ظلم های تحمیلی وادار به خود سانسوری می کند حتی زمانی که همه ی شرایط آماده ی افشای طاغوت است.
در 1978 می بینیم که چطور برخلاف آنچه معمولاً فکر میکنیم که "آدمی خواستار آزادی است" مشاهده می کنیم که آدمی بیش و پیش از آن خواستار "گریز از آزادی" است و اینگونه "لذت تسلیم" را به گفته اریک فروم انتخاب می کند تا به جای چوپانی، گوسفندی مطیع شود تا دلهره ی آزادی و انتخاب کردن و مسئولیت داشتن را از خود دور کند.
در 1978 می بینیم چطور رنج های حل نشدنی آدمی او را به دست درازی به هر بوته ی سستی میکند. حتی اگر نتیجه گرفتن این بوته کار کردن و کار کردن و کارکردن، ندیدن بچه های خویش جز ساعت محدودی در شب و راضی شدن مادر به خوراندن سیانور به فرزندش باشد تا یکی از اعضا کمی پیش از خودکشی بگوید:
"ما خوشحالیم چون تلاش خود را برای پیداکردن بهشت انجام دادیم و فهمیدیم در هیچ کجای دنیا بهشتی وجود ندارد"
و اما در 1978 بیش از هر چیز دیگری به کامل بودن شناخت خود از آدمی و جامعه ی انسانی شک میکنیم. اینکه آیا همه ی این ها، همه ی همه اش واقعی است؟ همه واقعاً در همین آمریکای معاصر اتفاق افتاده است؟ و همه ی اینها را جامعه ای هزار نفره از انسان هایی گوشت و پوست و استخوان دار چون من انجام داده اند؟

هنوز هم باور کردنش برایم آسان نیست.
"فیلمی متوسط که جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد را خواهد برد"
برای من که بیننده آماتور تئاترم نوشتن اینکه "نمایش متوسطی" بود در خیل دوستانی که گفته اند "عالی بود" کمی جرات می خواهد. اما باور دارم بخشی از حب و بغض نسبت به یک اثر به نیاز های روانشناختی هر کس بر می گردد. از این نظر که آن اثر تا کجا می تواند حفره های وجودیش را پر کند و از این روی به نظرم بخشی از نیاز پذیرش به پلورالیسم نگاه ها به یک اثر به این برمی گردد. اگر چه پچ پچه ها خالی از عمق نبود. مضامینی همچون دوست داشتن، درد دل کردن و گفتن رازها زمانی که تحت فشاریم، شوخ طبعی ها، ترس از مرگ، نگرانی از باقی ماندن چیزی برای نسل های آینده که آنی نیست که ما برایش عزیز ترین دارایمان را داریم میگذاریم، فقدان دوستان رزمنده با دریایی از خاطرات مشترک و ... در پس پشت جبهه های جنگ بود. با این حال ... دیدن ادامه » می توانست درام قوی تر و گیراتری داشته باشد. مثلا ترس هارا عمیق تر، آرزوهای آدم های پشت خط نبرد را بیشتر و وجوه اشتراک را قوی تر به نمایش بگذارد. در این نمایش همه گردان تقریباً هم سن بودند اما از نظر من نیکوتر بود شباهت ها و تفاوت های نگاه به جنگ یا به مرگ قریب الوقوع را به غیر از مذهب و فرهنگ متفاوت با استفاده از دو بازیگر یکی بسیار کم سن و سال و دیگری روزگار دیده ، در سن هم قرار دهند. دیگر اینکه گاهی تعدد و شلوغی قسمت های فکاهی نمایش توی ذوقم میزد و در نهایت اینکه می توانست حدود نیم ساعت کوتاه تر از این باشد.
آرزوی من ساختن نمایشی پیرامون جنگ با نشان دادن وجوه انسانی مشترک رزمنده های هر دو طرف است. نمایش عشق ها، ترس ها، خواسته هایی مشترک برای دو دشمن که به هم تیر مرگ پرتاب می کنند. به امید آن روز
ضمناً نمایش با حدود یک ربع تاخیر اجرا شد. چه نیکوست که گروه عزیز اجرایی هر نمایشی که با تاخیر شروع می شود پیش از نمایش از تماشاگران عذرخواهی کوچکی داشته باشند.
با مهر
پرند محمدی و پردیس این را خواندند
نسیبه متاجی، رضا، me، یاسمن و شبگیر این را دوست دارند
فیلم No Man's Land رو بهتون توصیه می کنم.
۰۸ آبان ۱۳۹۶
سلام سلام
متشکرم (:
۱۱ آبان ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"مرزهای زبان من، نشانگر مرزهای جهان من است"
ویتگنشتاین

در "ضیافت" افلاطون، اریستوفانس ادعا می‌کند که در آغاز جهان به جز زن و مرد جنسی دیگری به نام آندروگونوس (نرماده) هم وجود داشته‌است. این موجودات چنان قدرتمندند و از خود راضی بودند که خشم زئوس را برانگیخت و مجبورش کرد آنان را از میان نیمه کند. نهایتاً نرماده از بین می‌رود و به نر و ماده تقسیم می‌شود. از دیدگاه او انسان دارای اشتیاق درونی پنهانی است که تا به ذات اولیه خود بازنگردد و جفت خود را پیدا نکند آرام نخواهد شد و روی خوشی نخواهد دید. از این به بعد هر زن و مردی در جست و جوی نیمه ی جدا شده اش به سر می برد تا وحدت و یکی بودن گذشته را باز یابد.

زبان تمشک های وحشی روایتی غیر خطی و سورئال از شروع یک رابطه عاشقانه تا بزرگ شدن فرزندی حاصل از آن عشق ابتدایی است. عشقی که با رد شدنش از صافیِ ... دیدن ادامه » واقعیت های انسانی ما، می تواند واهی بودن دست کم بخشی از تصورات و خیالات شور انگیز ابتدایی ذهن ما را از عاشقی و روابط انسانی به چالش بکشد. تمشک ها روایتی است ادیپ وار از آن که می کوشیم با سرنوشت محتوم خویش مذبوحانه مبارزه کنیم. سرنوشتی محتوم که این بار بر خلاف ادیپ به جای مبارزه برای نکشتن پدر و همبستر نشدن با مادر، نشان دهنده ی تنهایی گریز ناپذیر ما به دلیل فهم ناپذیر بودن زبان یکدیگر و به ناچار درک جهان یکدیگر و ناتوانی ما در انتخابِ بودن و جلوگیری از تولد خود در جهانی است که شاید آنی نباشد که میخواهیم تا یادمان نرود همه ی ما بعد از واقعه ی برج بابل به این دنیا قدم گذاشته ایم و رفع ژرف ترین بُعد تنهایی ما هرگز جزئی از برنامه نبوده است:

"و الوهیم (خدایان) گفتند: اوه! آنها یک ملت هستند و یک زبان دارند و برای همین توانسته اند از عهده این کار (ساخت برج بلند بابل) برآیند. حالا هر نقشه ای که دارند و هر چه را اراده کنند نمی توان متوقف کرد. بیایید با هم به پایین برویم و زبانشان را گیج کنیم تا کسی زبان دیگری را نفهمد."
سفر پیدایش

تنها بخشی از متن این نمایش عالی که به نظرم مینیمال بودن و عمق اگزیستانس تنهایی تغییر ناپذیر و عدم پرسش گری انتخابِ زیستن و تمایل ما به شرکت در مهمانی دنیا را از نظر من کم می کرد وارد کردن عوامل سیاسی و حکومتی به دلایل گسست زبانی و درک نکردن همدیگر بود که گرچه حقیقی است اما حکومت ها تغییر می کنند اما در هر شرایطی و هر یوتوپیایی باز تنهاییِ فرد فرد ما کم می شود اما هرگز از بین نمی رود.
به قول آلن دوباتن:
“No one really understand anyone else”
Saara1 این را خواند
ابرشیر، محمد رحمانی، فاطمه شیخ علیان، مریم زارعی، آدنا و هاشمی این را دوست دارند
مهرداد ارجمند لذت بردم از نوشته تان ...
در مورد بحث زبان و مواجه اش با قدرت فکر می کنم‌البته موضوع سرکوب و کنش گری زبان به مثابه امری تغییرخواه مساله واجد پرداختی است که در این نمایش البته گذرا و در سطح به آن پرداخت شده است ... ولی این مساله نافی عمق اگزیستانس ... دیدن ادامه » انسان در کلیتش نیست ولی ای بسا در کیفیت در لحظه اکنون زیست معنا پیدا می کند.
امیدوارم بیشتر ازتون بخونیم در تیوال . سپاس
۲۴ شهریور ۱۳۹۶
ابرشیر عزیز
سپاس از لطف شما
خیلی خوشحالم که شما نوشته ی من رو خوندین و دوست داشتینش
بله حق با شماست؛ به صورت گذرا بهش اشاره میشه و شاید خواست نویسنده بیان جمیع سبب های گسست زبانی بوده
راستی من همیشه قبل یا بعد تئاتر رفتن های کم شمارم؛ نوشته های شمارو ... دیدن ادامه » میخونم و لذت میبرم (:
۲۴ شهریور ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مهرداد قانع
درباره اشتراک تیوال+ i
سلام
من اشتراک 6 ماهه تیوال پلاس رو خریدم.
برای نمایش "پچ پچه های پشت خط نبرد" نوشتین 30 درصد تخفیف برای تیوال پلاس به علاوه اولویت خرید
اما الان که میخوام بخرم همون 40 تومن معمول رو باید پرداخت کنم.
میشه توضیح بدین چجوریه؟
Prudence و آذین حجازی این را خواندند
درود بر شما
هم تخفیف و هم اولویت خرید در سانس های پیشین نمایش تنظیم شده بوده،‌ خبر خوب اینکه به زودی از سانس های آینده نیز مواردی با تسهیلات پلاس فعال می‌شود.
۲۴ شهریور ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشی که یک ساعت لبخند واسمون هدیه آورده بود.
هشتگ دوستتون دارم (:
مهردا عزیز
ممنون از حضورتون
و مرسی از هشتگتون:)
۱۷ شهریور ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید