تیوال علیرضا بیات | دیوار
S3 : 23:40:04
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
کار نو و خوبی بود.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
علیرضا بیات
درباره نمایش دیگری i
یک نمایش خوب و دیدنی با بازی فوق العاده! توماج دانش بهزادی و البته همه شون واقعا
دیدن این نمایش را پیشنهاد و بلکه توصیه میکنم! مطمئننم که پشیمان نمی شوید.
روز من شب شد و آن ماه به راهی نگذشت
این چه عمری ست که سالی شد و ماهی نگذشت ؛ ...

از: هلالی جغتایی
خیز بابا تا از این صحرا رویم
نک به سوی خیمه لیلا رویم

این بیابان جای خواب ناز نیست
ایمن از صیاد تیر انداز نیست ...؛

از: عاشقانه ای از پدری به پسر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شهریور هم رفتارش عاشقانه است ...؛
فقط ادعا میکند گرم است؛
دیدی چند شب چه کرد!؟؛
گرد و خاک کرد!؛
بعد هم بُغض کرد؛
و بُغضش ترکید؛ و ...؛

گوشَت را بیاور جلو؛
بین خودمان باشد!؛
گمان کنم عاشق پائیز شده است!؛
دلش گیر پائیز است!؛
دلم نمیاید به او بگویم؛
وقتی به پاییز میرسی؛ تمام شده ای!؛

یعنی انگار!؛
قسمت ... دیدن ادامه » عاشقی همین است؛
کاش میشد تمام نشد و رسید؛
کاش میشد ...!؛


از: شاعرش!
شاعرش!!
۰۳ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عالی بود ...؛
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از خون جوانان وطن لاله دمیده،
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده،

در سایه گل، بلبل ازین غصّه خزیده،
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده،

چه کج رفتارى اى چرخ،
چه بدکردارى اى چرخ،
سر کین دارى اى چرخ،
نه دین دارى نه آیین دارى اى چرخ، ...؛


از: عارف قزوینی
شکسته سرو باغ آشنایی،
چه سنگین است بار این جدایی،

همه کوچه به کوچه، حجله حجله،
وطن از خون پاکان گشته دجله،

پرت در خون کشیدند ای چکاوک،
تو را ای نازنین منزل مبارک،

مبارک بادت ای جان حجله خاک،
دلاورگرد ما ای خوب ای پاک،

بمیرد دشمنت ای سینه صد چاک،
که کردت چلچراغ سینه خاک؛ ...؛


از: سپیده کاشانی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در کـــارگــه کـــوزه گری رفـــــتم دوش؛
دیــــدم دو هـــزار کـــوزه گویا و خموش؛
ناگاه یکـــی کوزه بـــر آورد خـــــــروش؛
کــو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش؛ ...؛



از: حکیم خَیّام نیشابوری ( زادهٔ ۲۸ اردیبهشت ۴۲۷ خورشیدی )
یادش بخیرتوکلاس بازیگری اندیشه توکلاس فن بدن وبیان باآقای رضامولایی همینوزمزمه میکردیم 3 سال به همین زودی گذشت به سبرق وباد
۰۴ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چه دانستم که این سودا، مرا زین سان کند مجنون؛
دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون؛

چه دانستم که سیلابی، مرا ناگاه برباید؛
چو کشتی ام در اندازد، میان قُلزُم پر خون؛

زند موجی بر آن کشتی، که تخته تخته بشکافد؛
که هر تخته فرو ریزد، ز گردش های گوناگون؛

نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را؛
چنان دریای بی پایان، شود بی آب چون هامون؛

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحر فرسا را؛
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون؛

... دیدن ادامه » چو این تبدیل ها آمد، نه هامون ماند و نه دریا؛
چه دانم من دگر چون شد، که چون غرق است در بی چون؛

چه دانم های بسیار است، لیکن من نمی دانم؛
که خوردم از دهان بندی، در آن دریا کفی افیون؛


از: مولانا
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برهنه به بستر بی‌کسی مُردن، تو از یادم نمی‌روی؛
خاموش به رساترین شیونِ آدمی، تو از یادم نمی‌روی؛
گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی‌قرار، تو از یادم نمی‌روی؛
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهایی،
تو از یادم نمی‌روی؛
سوزَن ریزِ بی‌امانِ باران بر پیچک و ارغوان،
تو از یادم نمی‌روی؛
تو ...، تو با من چه کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟!

از: سید علی صالحی (صدای دلنشین خسرو شکیبایی)
تو ...، تو با من چه کرده‌ای که از یادم نمی‌روی؟!

مرسی علیرضای عزیز
۱۷ فروردین ۱۳۹۴
تو نیز با من چه کردی که از ........
۱۷ فروردین ۱۳۹۴
ممنونم؛ ...
۱۷ فروردین ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به من بگو؛
این همه خوب بودن،
وقت تو را نمی‌گیرد؟؛ ...،


از: مارال دوستی
عالی بود ...
۱۰ اسفند ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چه شد شاعر!

که در باغم گلی دیگر نمیروید،!
به آهنگ قدمهایم کسی شعری نمیگوید،!

چه بیهوده گل آلوده که باران هم نمیشوید،!
ببین حتی گل شب بو! شب ما را نمی بوید؛ ...!


از: شهیار قنبری
جسارتا، شهیار، نه شهریار.
خودش رو درست گفتن اسم کوچیکش خیلی حساسه :)
۲۰ بهمن ۱۳۹۳
ممنون دقت نکرده بودم؛
۲۰ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همیار محترم لطفا ساعت شروع این نمایش را اصلاح ، کنید دیروز ما ساعت 20:30 رفتیم گفتند نمایش ساعت 19 بود!
درود بر شما
از این بابت از جنابعالی پوزش می خواهیم. البته در بخش خرید و رسید خرید جنابعالی ساعت درست بوده است اما در برگه اطلاعات کار از زمان دگرگونی ساعت نیاز به ویرایش داشته است که همینک انجام شد.

همچنین با جنابعالی برای روال پشتیبانی تماس گرفته خواهد ... دیدن ادامه » شد.
۰۱ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
استاد مشفق کاشانی، شاعر پیشکسوت شب پیش چشم از جهان فروبست .

استاد مشفق کاشانی دیروز راهی انجمن شاعران ایران شد تا در مراسم تولد سهیل محمودی شرکت کند. در این مراسم، او در سخنانی به روایت خاطراتش از زمان کار در رادیو و همکاری با کسانی چون قیصر امین‌پور، سیدحسن حسینی، سلمان هراتی، سهیل محمودی و ساعد باقری پرداخت؛ اما پیش از آنکه آخرین رباعی خود را بخواند از حال رفت. حاضران در مراسم بلافاصله با اورژانس تماس گرفتند، ولی استاد مشفق کاشانی در بیمارستان به دلیل نارسایی قلبی جان به جان آفرین تسلیم کرد.
روحش شاد؛ ...
روحش شاد
۲۹ دی ۱۳۹۳
بر مزارم
نه سنگ بگذار نه مجسمه
جفتی کفش بگذار
تا پا برهنه ای بپوشد و برود...


روحش شاد...
۲۹ دی ۱۳۹۳
دانی که نو بهار جوانی چه‌سان گذشت؟

زود آنچنان گذشت، که تیر از کمان گذشت

نیمی به راه عشق و جوانی تمام شد

نیم دگر بغفلت و خواب گران شد

صد آفرین به همت مرغی شکسته بال

کز ... دیدن ادامه » خویشتن شد و، از آشیان گذشت

افسرده‌ای که تازه گلی را ز دست داد

داند چه‌ها به بلبل بی خانمان گذشت

بنگر به شمع عشق، که در اشک و آه او

پروانه بال و پر زد و، آتش به جان گذشت

بشنو درای قافله سالار زندگی

گوید به خواب بودی واین کاروان گذشت

ظالم اگر به تیغ ستم، خون خلق ریخت

از خون بیگناه، مگر می توان گذشت؟

مشفق بهار زندگیت گر صفا نداشت

شکر خدا که همره باد خزان گذشت



روحشون قرین مهربانی خداوندگار مهر ومهربانی!
۲۹ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رئیس کارگاه : خُب جوونه عاشِق شدن ؛ گناه که نکردن!
پدر دختر : عاشُق شُده؟! عاشُق چیه دختر ما شُده! عاشُق بیچارِگیش شُده ! عاشُق پریشانِیش شُده!؟
عاشُق چیه دختر ما شُده! ...؛

چند متر مکعب عشق!
لحن گفتن عبدالسلام رو خیلی دوست داشتم.از ته حلقش فریاد می زد و قتی اینو می گفت...
۲۵ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نادر : قرار بود ترک سیگار باشه نه ترک لیلا!
به گزارش سینماخبر،«ملبورن»با سوژه ای بکر نفس ها را در سینه حبس می‌کند.

«ملبورن» یک سوژه بکر دارد و نفس مخاطب را در سینه حبس می‌کند. به بهانه اکران اولین فیلم نیما جاویدی با او گفت و گویی داشته‌ایم که حاصلش اینجاست:



ایده داستانی «ملبورن» چه وقت به ذهن شما رسید و چگونه آن را پرورش دادید؟ کمی درباره تم کار صحبت کنید.

- ایده اولیه ما برمی‌گردد به سفری که چند سال پیش با تعدادی از دوستانم رفته بودیم. در میان دوستان ما زوج جوانی بودند که بچه کوچکی داشتند. یک روز صبح همه تصمیم گرفتند برای پیاده روی بیرون بروند و من با آن بچه که خواب هم بود در خانه تنها ماندم. یادم می‌آید کنار آن خانه‌ای که بودیم ساختمان سازی بود و خلاصه سروصدای زیادی از بیرون می آمد؛ بعد از مدتی احساس کردم بچه با سروصدا بیدار نمی شود. نگران شدم و رفتم توی اتاقش و کمی سروصدا کردم. خوشبختانه بچه بیدار شد ولی آن نگرانی از آن موقع با من ماند و خلاصه ایده اولیه از آنجا آمد. البته در طرح اولیه‌ای که نوشته بودم سن بچه بیشتر و کلا قضیه چیز دیگری بود که داستانش مفصل است.

اگر بنا باشد «ملبورن» را در یک دسته‌بندی سینمایی قرار بدهید، چه گروهی را برای آن انتخاب می‌کنید؟

- تم این کار مشخصا مسئولیت‌پذیری یا به عبارتی عدم مسئولیت‌پذیری است. جالب اینجاست که در بحبوحه نبرد بر سر شکار سیمرغ‌های جشنواره فجر، به طرز بامزه‌ای عده‌ای به صورت گروهی و در یادداشت‌های دو سه خطی تم کار را به اشتباه قضاوت یا دروغ عنوان می‌کردند. به هرحال ارزشی که به نظرم در جامعه ما و به خصوص در نسل‌های بعد از پدران ما به شدت کمرنگ شده همین مسئولیت پذیری است. ما تجربه جنگ را با رشادت و مقاومت نسل پدرانمان از سر گذراندیم و اتفاقا همین احساس مسئولیت‌پذیری آنان تاثیر مهمی در آن مقاومت داشت؛ بخش مهمی از فداکاری‌های «عباس دوران» ها و اسطوره‌هایی مثل او در تاریخ جنگ برگرفته از این ارزش زیبای انسانی است. چیزی که متاسفانه درحداقل نسل خود من به شدت کمرنگ شده است. البته به نظرم همه این‌ها محصول شرایط پیچیده اجتماعی است و این وسط دنبال مقصر نمی‌گردم. اتفاقا همین نسل ما از بعضی جهات آسیب‌های زیادی دیده و قربانی شده ولی این هم زاویه ای است دیگر.

دو نفر از بازیگران شما پیمان معادی و مانی حقیقی، خودشان کارگردان هستند. هدایت گروه بازیگرانی که دو نفر از آنان خودشان فیلمسازند چگونه بود؟
... دیدن ادامه »
- به هر حال یک بازیگر که سابقه فیلمسازی هم دارد وقتی برای ایفای نقشی قرارداد می‌بندد سعی می‌کند آن عناوین را با خودش سر صحنه نیاورد. الان دارم شکل حرفه ای‌اش را می‌گویم و خوشبختانه این دوستان هم فیلمسازان و بازیگران حرفه‌ای و خوب سینما هستند. یادم می آید روز اولی که آقای حقیقی جلوی دوربین رفتند به من گفتند من هر چیزی را که تو بخواهی بی کم و کاست اجرا می‌کنم و واقعا هم همینطور بود. به نظرم بخشی از این مسئله به شعور، درک و حرفه‌ای بودن بازیگر برمی‌گردد؛ حالا این بازیگر می‌خواهد سابقه کارگردانی هم داشته باشد و یا نداشته باشد. در مورد آقای معادی هم مثلا یادم نمی‌آید حتی یک روز ایشان دیر سر صحنه آمده باشند؛ همیشه سر وقت توی اتاق گریم بودند.

استرسی که حین تماشای کار به مخاطب منتقل می‌شود بی شک جزء لاینفک فیلم است که شما هم عامدانه خواسته‌اید موجود باشد. برای انتقال هر چه بهتر این استرس، به چه تکنیک‌های ساختاری فکر کردید؟

- خب این استرس یا تنشی که می‌گویید در درجه اول از متن می آید. می‌خواستم فیلمنامه‌ای بنویسم که بیننده را درگیر کند و رهایش نکند. وقتی نسخه اولیه فیلمنامه تمام شد دادم چند نفر خواندند و ری اکشن های خیلی خوبی گرفتم. بخشی از این تنشی که می‌گویید ارتباط مستقیمی به شخصیت پردازی و اجرای درست نقش‌ها دارد. بیننده باید آدم‌های فیلم‌تان را باور کند وگرنه همه چیز از دست می‌رود. اینکه وجود آدم‌های فیلم برای بیننده محسوس و ملموس وقابل باور باشد نکته بسیار مهمی است. هر چیزی هم که باعث فاصله‌گذاری شود دردسر ساز می‌شود. مثلا در مورد موسیقی متن حامد ثابت چند تِرَک ساخت و گذاشتیم روی فیلم، ولی کار نکرد. از طرفی با طراحی صوتی وصداگذاری خوبی که ایرج شهزادی برای فیلم داشت و اتفاقا در فستیوال فیلم استکهلم هم از آن به همراه دو فیلم دیگر تقدیر شد، سعی کردیم این تنش را بیشتر کنیم. نورپردازی خوب هومن بهمنش هم به افزایش این تاثیر کمک می کرد. در کارگردانی هم سعی کردم بدون تلاش برای نشان دادن خودم در خدمت فیلمنامه باشم. واقعا هم کار سختی بود. خیلی جاها دوست داشتم شیطنت‌هایی بکنم ولی می‌دانستم که هر اضافه کاری‌ای جلب توجه می‌کند و از فیلم بیرون می‌زند و در نهایت تبدیل می‌شود به چیز اضافه‌ای که ناخودآگاه حواس بیننده را از داستان پرت می‌کند.

تیتراژ خیلی خوبی برای فیلم ساخته شده. ایده آن از کجا آمد و اگر بخواهیم مفهوم آن را با کلیت فیلم نیز مرتبط بدانیم صحبت شما در این مورد چیست؟

- با امیر مهران که سازنده تیتراژ است مشترکا به این ایده رسیدیم. اول قرار بود اینسرت‌هایی از مراحل جمع و جور کردن این‌ وسایل قبل از سفر بگیریم. در واقع این بخش کوچکی از تیتراژی بود که قرار بود بسازیم اما به دلیل ارتباط مناسبش با داستان که اتفاقا از موضوع فیلم هم بیرون نمی‌زد ترجیح دادیم کل تیتراژ را به آن اختصاص دهیم. هومن بهمنش آن روزها سر کار بود و روزبه رایکای نازنین لطف کرد و آن پلان‌ها را برایمان گرفت. بعد هم امیر مهران با موسیقی خوب حامد ثابت تیتراژ را ساخت. در حضورهای بین المللی فیلم هم یکی از بخشهای فیلم بود که خیلی دوستش داشتند. اوایل کمی نگران بودم که از کار بیرون بزند که خوشبختانه این اتفاق نیفتاد و جواب داد.

هدف شما از سکانس سرشماری ابتدای فیلم چه بود؟ چرا برای سارا مهم است که جزئی از ایرانی‌ها به حساب بیاید؟ آیا می‌خواستید بگویید در یک شمارش رسمی و ملی، یک نوزاد چند روزه به رسمیت شناخته می‌شود ، اما در جهان واقعی آدم‌ها تلاش می کنند مسوولیت مرگ او را از سر خود باز کنند؟

- صحنه اول را به هدف معرفی آدم‌ها نوشتم. یادم می‌آید آقای عیاری که این خوش شانسی را داشتم که مشاور من در این پروژه باشند، همیشه با این صحنه ابتدایی مشکل داشتند ولی من از فیلم درش نیاوردم. استدلال‌شان هم درست بود؛ این بخش را خیلی در خدمت داستان نمی‌دانستند و راست هم می‌گفتند ولی من اعتقاد داشتم این بخش مستقل است و می‌تواند ساز خودش را بزند؛ دوستش داشتم. هنوز هم مطمئن نیستم که تصمیم درستی بوده یا نه ولی از نظر خودم یک جور دستگیره بود برای وارد شدن به داخل دنیای آدم‌هایمان. در پاسخ کامل‌تر باید بگویم این برداشت شما هم می‌تواند تعبیری باشد. راستش چیزی که در داستانِ زمینه و بک استوری برای سارا نوشته بودم این بود که سارا از اول خیلی موافق رفتن نبوده است؛ پیشنهاد رفتن را هم امیر داده است. بوی این قضیه در کل فیلم هم به مشام‌تان می‌خورد. دوست ندارم خیلی راجع به این دیالوگ توضیح بدهم و در تمام مراحل نگارش فیلمنامه هم تلاش کردم دیالوگ‌ها خیلی از کار بیرون نزند ولی خب هر کسی می تواند تأویل خودش را از این سوال سارا و جواب مامور سرشماری داشته باشد.

در یادداشت یکی از منتقدان، خواندم که رویکرد امیرعلی نسبت به سارا بیشتر پدرانه است تا همسرانه. مثلا در پلانی که او از دست سارای احساساتی شده کتک می خورد، هیچ واکنشی از این شخصیت نمی بینیم، مثل پدری که با کودک بی قرار خود سازش می کند. این چیزی است که مد نظر خودتان هم به عنوان فیلمنامه نویس بود؟

- چندان به این نظر، قائل نیستم. در مورد آن صحنه، موضوع این است که امیر بعد از دیدن عکس‌ها کاملا به هم می‌ریزد و در اوج استیصال و درماندگی می‌خواهد آن کار را بکند. سیلی‌ای که سارا به او می‌زند او را انگار از خواب بیدار می‌کند. دلیل واکنش نشان ندادنش بیشتر به این خاطر است که از کاری در آستانه انجام دادنش بوده شوکه شده است؛ اتفاقا در فیلم لحظات زیادی وجود دارد که نشان دهنده رویکرد به قول شما همسرانه امیر نسبت به سارا است.

کارکرد شخصیت خواهر امیرعلی، عکاسی از لحظات مختلف این زن و شوهرِ در آستانه سفر است که از جایی به بعد گره‌هایی را در داستان باز می‌کند. این مهره می‌توانست دوست سارا یا دختر همسایه یا هر کس دیگر هم باشد. به طور کلی به عنوان کسی که فیلمنامه مستحکمی نوشته، برای اضافه کردن یک شخصیت به داستان، چه سهمی اثرگذاری را برای آن قائل هستید؟ هنگام نگارش اثر، چگونه جای آنها را در قصه باز می‌کنید؟

- در متنی که دو شخصیت اصلی به عنوان قهرم ان دارد خواه ناخواه یکی از آنان پررنگ تر است. کسی که معمولا تصمیم گیرنده است و به نوعی لیدر محسوب می‌شود. نمونه هایش هم در سینما زیاد است مثل فیلم های «تلما و لوییز» یا «بوچ کسیدی و ساندنس کید». در «ملبورن» این لیدر امیر است. از طرفی شخصیت‌های فرعی‌ای که در داستان وجود دارند، مثل همین نازی خواهر امیر، به دلایل مختلفی طراحی می‌شوند که یکی از آنها پیشبرد داستان است. اما یکی از دیگر از کارکردهای مهم شخصیت‌های فرعی تعریف و توصیف شخصیت‌های اصلی است. شخصیتهای فرعی مثل چراغ‌هایی هستند که هرکدام بخشی از شخصیت اصلی را روشن می‌کنند. یکی از دلایل طراحی نازی این است که بیننده با امیر در نقش «برادر بزرگتر بداخلاق» آشنا شود. این کار را شخصیت فرعی‌ای مثل مادر امیر هم انجام می‌دهد. شما با حضور مادر، وجهه کودکانه امیر را در مقابل مادرش می‌بینید و با دیدن امیر در نقش «پسر بچه مستاصل و درمانده» به شناخت بیشتری از او دست پیدا می‌کنید. همینطور وقتی امیر با شاهین که دوست صمیمی اوست رو به رو می‌شود و الی آخر... حالا این شخصیت در کنار این‌ها ایجاد تنوع هم می‌کند که بحثش مفصل است.

بعد از آخرین سکانس فیلم، در ذهن شما به عنوان سازنده اثر چه اتفاقی می افتد؟ چه صحبت هایی بین امیرعلی و سارا در هواپیما رد و بدل می‌شود؟ زن مسن همسایه چه وقت از ماجرا با خبر می‌شود و او چگونه با مساله کنار می آید؟ می‌دانم که حرف آخر شما همان چیزی است که در سکانس پایانی زده‌اید، اما من می‌خواهم نگاه خودتان را به عنوان یک مخاطب بدانم که نیما جاویدی را از همه بیشتر می‌شناسد و از ذهن او با خبر است!

- اتفاقا چیزی که به عنوان یادداشت کارگردان در فستیوال فیلم ونیز نوشتم موضوعش همین بود. یادم می‌آید در اولین نمایش آزمایشی فیلم که گذاشته بودیم و عده ای را دعوت کرده بودیم که بیایند و نظر بدهند، بعد از اینکه فیلم تمام شد و چراغ ها را روشن کردند چیزی که ذهنم را درگیر کرده بود رنگ و نور و صدا و تدوین نبود؛ مسخره بود ولی داشتم به این فکر می کردم که این دو تا بعد از این اتفاق دوباره می‌توانند کنار یکدیگر زیر یک سقف زندگی کنند؟ که البته جوابم هم منفی بود.

واقعیت این است که تقریبا مطمئنم که این زندگی بعد از این دیگر دوامی نخواهد داشت. دلیلش هم ساده است. حالا دیگر امیر و سارا به شناخت جدیدی از هم رسیده اند و چیزهایی را راجع به هم و حتی شخصیت واقعی خودشان می‌دانند که نباید می‌دانستند. اتفاقا همین حس درونی هم هست که به نظر من مانع این می‌شود که عمدتا مخاطب در پایان از این آدم‌ها بدشان نیاید و اتفاقا حتی دلش هم برایشان بسوزد. در مورد سرانجام بقیه آدمها اما واقعیت این است که به نظرم مسئله دیگری است.

ما به داستان آنها حتی به عنوان یک پیرنگ فرعی کوچک هم نپرداخته‌ایم که حالا بخواهیم جمعش کنیم. قراردادی هم که در فیلم با مخاطب گذاشته‌ایم چیز دیگری است. فیلم درباره امیر و سارا است. اینکه آیا در نهایت متوجه می شوند علت آن اتفاق چه بوده و اگر فهمیدند می‌خواهند با این مسئله چکار کنند که به همه اینها هم در فیلم پاسخ داده شده است.

در پایان درباره مصائب کار کردن در سینمای مستقل صحبت کنید و یا هر نکته دیگری که فکر می‌کنید جا مانده است.

- خیلی اهل ناله کردن نیستم. مشکلات هم که به هر حال وجود دارد و سینما کار سختی است دیگر. یک بخش از جذابیتش هم برای خودم همین سختی هایش است. به هر حال خیلی چیزها هست که می‌شود راجع به آن حرف زد. از تعجبم که در برابر تلاش‌های جمعی و بی وقفه عده‌ای برای نادیده انگاشتن این فیلم در جشنواره فجر و به اصطلاح بستن پرونده آن با کلی گویی‌های دو سه خطی و حواشی زیادی که همیشه سعی کردم در برابر آن سکوت کنم و راه خودم را بروم؛ ولی ترجیح می‌دهم راجع به چیزی که به مراتب مهم‌تر از این حواشی بی‌اهمیت است صحبت کنم.

می‌خواهم از کسی حرف بزنم که در طول ساخت این فیلم چیزهای زیادی از او یاد گرفتم. انسان بزرگی که با سخاوت تمام تجربیاتش را نه تنها در مورد سینما (که یکی از اساتید بی بدیل آن است) بلکه درباره زندگی در اختیارم گذاشت و در کوران حواشی فیلم در زمان تولید در کنارم بود و این افتخار را داشتم که به عنوان مشاور کارگردان در«ملبورن» همراه من باشد. کیانوش عیاری بزرگ و نازنین که امیدوارم قدرشان را بیش از پیش بدانیم.

منبع:بانی فیلم
امشب "آشنایی با لیلا" را دیدم ؛ یک فیلم دراماتیک تجربه گرا!...

فیلم در فصل زمستان فیلمبرداری و بازی شده و پر است از صحنه های قشنگ و زیبای بارش برف و باران؛ ...

سکانس آشنایی لیلا و نادر را خیلی دوست داشتم؛ دو ماشین فولکس یکی زرد و دیگری قرمز در زیر بارش برف ؛ خیلی زیبا بود ؛ ...
خدایا!!!
اصلا با شما موافق نیستم!!! فیلم دوست نداشتنی بود.
۱۶ دی ۱۳۹۳
نه اصلا فیلم رو دوست نداشتم :)
۱۸ دی ۱۳۹۳
:)!!!؟
۱۹ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زمستون تن عریون باغچه چون بیابون،
درختا با پاهای برهنه زیر بارون،

نمیدونی تو که عاشق نبودی،
چه سخته مرگ گل برای گلدون،

گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه،
واسه هم قصه گفتن عاشقانه؛ ...


از: افشین مقدم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید