تیوال مهدی صحراپور | دیوار
S2 : 19:40:38
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
ولی درد من این است، نمیدانم آسمان را قبول کنم یا زمین را؟ ملکوت کدامیک را؟
اینجا دیگر کاملا تصادف است، آن ها هر کدام برایم جاذبه به خصوص دارند.
من مثل خورده آهنی میان این دو قطب نیرومند و متضاد چرخ میخورم و گاهی فکر میکنم که خدا دیگر شورش را درآورده است. بازیچه ای بیش نیستم و او هم بیش از حد مرا بازی میدهد.
...
شما میتوانید در این چند روز باقیمانده، در این یک هفته باقیمانده، به اندازه صدها سال عمر کنید، از زندگی و از هم تمتع کافی بگیرید، بخوانید، برقصید، چند رمان مطالعه کنید، بخورید، بنوشید، یکی دو شاهکار موسیقی گوش کنید. چه فرقی میکند؟ اگر قرن ها هم زنده باشید همین کارها را خواهید کرد.
پس مساله فقط در کمیت است و نه کیفیت، و آدم عاقل کارهای یکنواخت و همیشگی را سال های سال تکرار نمیکند.
به عقیده من یک هفته زندگی در این جهان کافیست، به شرط آنکه آدم ... دیدن ادامه » از تاریخ مرگ خود واقعا خبر داشته باشد و شما این موهبت را دارید.
بنابراین چه جای نگرانی است؟ شما در دم مرگ هیچ اندوه و حسرتی نخواهید داشت.

ملکوت
بهرام صادقی
مهدی گرانقدر خوشحالم از حضورتان در تیوال رفیق
بهرام صادقی از نویسندگانی است که باید بسیار خوانده شود خصوصا برای اهل ادبیات و داستان :))
ممنون از اشاره های خواندنی ات
۲۱ تیر ۱۳۹۵
من بیشتر رفیق خوب و قدیمی ..امیدوارم توفیق دیدارت هر چه زودتر حاصل شود
۲۱ تیر ۱۳۹۵
خوشحالم ک خوندیش محمدجان
۲۱ تیر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من کجا هستم؟ حقیقت من کجاست؟ روزگاری ساکن شهری بودم؛ و اینک قرن هاست سرگشته بیابان خضر الیاسم!

شما مرا از من گرفتید. خیالات خود را به من چسباندید. خون از شمشیرم چکاندید و سرهای دشمنان به تیغ ذوالفقارم بریدید! قلعه‌گیر و خندق‌گذار و معجزه‌سازم کردید! شاه مردان و شیر خدا گفتید! از زمینم به چهارم‌آسمان بردید! به خدایی رساندید! پدر خاک و خون خدا خواندید! در شهر علمم خواندید و از آن به درون نرفتید!

شما با من چه کردید؟

وای بر آنکه برده کند، و آن‌که بردگی خواهد! وای بر آن‌که نام و خون کسی را نان و آب خود کند! شما با من چه کردید؟

شما با من چه کردید؟

سوگند خوردید به فرق شکافته من برای رواج سکه‌های قلبتان! به ذوالفقار خون‌چکان برای کشتن روح زندگی! و اشک ریختید بر مظلومیت من، تا ساده‌دلان را کیسه تهی کنید!

ای طبلی از شکم ساخته، قناعت به دیگران آموختی تا خود شکم بینباری! ای رگ گردن برآورده، گردن زدن آیین کردی، که گردنت نزنند! ای بالانشین، که حیا فکندی، دور نیست که افکنده شوی! و ای ستم بر، که در مظلومیت خویش پنهانی، تا کی ثنای ستمگر؟ و تو ای سوار بر رهوار، تو بر سینه و سر زدی اگر کسی می دید ، تا رکابت گیرند. و چون بر زین نشستی بر پیادگان خندیدی! ای زاده دروغ و بالیده در ریا ، به شمار بارهایی که به نامم سوگند خوردی برای فریفتن خویش و دیگری و من و خدا، به همان شمار که دانستم و به رویت نیاوردم، شرمی از فردا کن که آینه روبرویت گیرند. ذوالفقار این است نه تیغ دو دم!

صبر کردم صبر ...

صبر ... دیدن ادامه » کردم صبر، چون کسی که خار در چشم و استخوان در گلو دارد . به سالها!
آنها که خود را به من می‌بندند، کاش آزادم کنند از این بند! آنها که سوار بر مرکب روح ساده‌دلانند، آنها که لاف جنگ می‌زنند با دشمنان خیالی در دیارات خیال؛ و هرگز نجنگیدند با دشمن راستین که در نهاد خویش می‌پرورند برای جنگ با حقیقت!

شما با من چه کردید؟

شما با من چه کردید؟ ای شما که دوستداران منید! من کجا هستم؟ بر صحنه شما، حقیقتِ من کجاست؟
حذفم می کنید به خاطر نیکی هایم. و با من ، نیکی را حذف می کنید.
آری، نیکی بر صحنه شما مرده! و اگر قاتل نیک مردی بودم، با سربلندی نشان می دادید! شما که دوستداران منید با من چنین کنید، دشمنانم چه باید بکنند؟

شما با من چه‌ کردید؟

شما با من چه‌ کردید؟ بزرگم کردید برای حذفم! به راستی که من انسان بودم پیش از آن‌که به آسمان برین برانیدم! چنین است که صحنه‌ها از ابن ملجم پر است و از علی خالی! شما دوستداران که با من چنین کنید، دشمنانم چه باید بکنند ...
محمدمهدی عزیز
ممنون بابت بازنشر این قسمت از این نمایشنامه فاخر
لذت بردم
۳۰ خرداد ۱۳۹۵
تعبیر بسیار زیبایی کردید ناهید جان عزیز
ارادتمند همیشه شما هستم
۱۹ تیر ۱۳۹۵
شما با من چه کردید؟
۱۹ تیر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من ممکن است نتوانم تاریکی را از بین ببرم ...
ولی با همین روشنایی کوچک فرق بین ظلمت و نور، و حق و باطل را نشان میدهم.
و کسی که به دنبال نور است، نور هر چقدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود.

.
.
.

زندگی اش را که نگاه میکنی، میبینی از اولش که راه افتاده به هر کسی که رسیده کف دستش یه چیزی گذاشته ...
نگاه که میکنی میبینی که یه مسیر بلنده که تقریبا از پای تیر چراغ برق یه جایی توی تهران به اسم سرپولک شروع میشه و تا دانشگاه و بعد آمریکا و مصر و کشور من و دوباره ایران و کردستان و جنوب میاد. توی این مسیر طولانی ، مصطفی ، زندگیش رو تکه تکه میکنه و هر تکه ش رو کف دست کسی میگذاره. گاهی حتی کسی رو پیدا نمیکنه و میگذاره کف دست کاغذ ... انگار این تکه ها وزنه هایی هستند که اون مدام باید بازشون کنه و بندازه تا بالاتر بره ... مثل یک بالن ... یه تیکه به من میده ، یه تیکه به تو، ... دیدن ادامه » همه سربی، همه سنگین، تا جایی که اونقدر سبک بشه تا بتونه دنبال چیزی بره که به قول خودش همیشه از مصطفی فرار میکرده ... مرگ

حیفه که مصطفی چمران رو نشناسید ...
واقعا تشکر می کنم ازتون آقای صحراپور با اشتراک گذاشتن این قسمت های زیبا از نمایشنامه! یه خبر خوب هم اینه که نمایشنامه کار هم همزمان با اجرا قراره منتشر بشه!
چه قد حس خوب و درستی داشت این حرفای غاده جابر در آخر نمایش و چه انتخاب درستی کرده نویسنده از میان ... دیدن ادامه » یادداشت های چمران برای صحنه آخر
۱۷ شهریور ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محمد مهدی صحراپور
درباره نمایش شنیدن i
اتود زدن و تمرین ایده هایی خام درمقابل تماشاگر، که با پرداختن ناکامل و کال به موضوع مورد نظر، پس از ظلم به اتفاق اصلی، حس گُنگ و نابالغ از تماشای شَبَحِ یک تئاتر رو ایجاد کرد.
با تشکر از نیک وودمَن، مالک GoPro
چی شده؟! :)
۱۹ مرداد ۱۳۹۴
با عرض سلام و درود خدمت محمد مهدی عزیز و تشکر بابت پایین آوردن انتظارم ازین نمایش، میخواستم بگم به احتمال قوی پنجشنبه این نمایش رو میببینم. البته بلیط ندارم! خوشحال میشم ببینمتون.
۱۹ مرداد ۱۳۹۴
وظیفه‌ی هنرمند
پرسیدن است
نه پاسخ دادن به آن‌ها.

- آنتون چخوف
۲۰ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد

نقد را «سره از ناسره جدا کردن» و «شناختن محاسن و معایب» گفته‌اند. شاید نقد کردن تداعی گر ترکیب "نقد کردن پول" باشد و باید گفت که در واقع نیز چنین است.

در قدیم ، وقتی درهم ها را به صورت سکه های زر و یا فلزات دیگر می ساختند، جدا کردن سکه های سره (اصل یا خالص) از ناسره (ناخالص و تقلبی) را نقد کردن پول می نامیدند.

نقد به مفهوم داوری و قضاوت "دوجانبه" در مورد یک گزاره‌ نیز هست. این واژه در لغت به معنای «بهینِ چیزی را گزیدن» آمده‌است. به عبارت دیگر نقد پیدا کردن خوبی ها از میان بدی هاست.

و تعریف جامع برای آن را میتوان در لغت به معنی ارزیابی، بررسی، شناسایی نمودن، زیر و رو کردن، عیب­ها را نمایاندن و پنهان­ ها را رو کردن دانست. نقد؛ یافتن و نشان دادن است تا اگر کسی خواست، راهش را بیابد و اگر نخواست عذری نداشته باشد. و در اصطلاح، وارسی و بررسی نوشتار، گفتار یا رفتاری برای شناسایی و شناساندن زیبایی و زشتی، بایستگی و نبایستگی، بودها و نبودها و درستی و نادرستی آنها است.

تعریف و تمجید نقد نیست.
توهین و تمسخر، نقد نیست.
بیان احساسات نقد نیست.
بیان برداشت های فردی از یک اثر نقد نیست.
به رخ کشیدن دانش و فهم و اطلاعات، نقد نیست.
گزارش ... دیدن ادامه » شرح اتفاق نمایش و یا اثر هنری که تماشا کرده ایم، نقد نیست.

برخی از موارد مذکور محترم و به جای خود خواندنی است اما نمیتوان به آن ها نقد گفت.

شاید بهتر باشد برای اعتلای هنر، رشد فرهنگ و معلومات خود، جلوگیری از افاده های هنری و جلوگیری از توهین و تمجید بیجا ، کمی با معانی و ویژگی های نقد کردن آشنا شویم.

30 ویژگی نقد کردن: (محمود سریع القلم)

1- هدف از نقد و انتقاد، بهتر فهمیدن و دقیق فهمیدن یک موضوع است.

2- هدف از نقد و انتقاد، نزدیک کردن یک فکر و نظریه به واقعیت است.

3- اظهار نظر با نقد متفاوت است: اولی مخاطب خاصی ندارد اما دومی برای اصلاح فکر و سخن و عمل دیگری است.

4- منتقد تا می تواند باید در متن انتقادی خود، سؤال ها و زوایای جدید طرح کند.

5-داشتن یک دیدگاه متفاوت، نقد نیست. مستندات و واقعیت ها، مبنای نقد و انتقاد هستند.

6- نقد شفاهی از نظر مکتوب، بی اعتبار است.

7-منتقد باید دقیق با نقطه و ویرگول از متن اصلی، نقل قول کند و بعد آن را بر اساس مستندات نقادی کند.

8- نقد به صورت مناظره توسط کسانی معتبر است که هر دو طرف در رابطه با موضوع مناظره، متون تولید و چاپ کرده باشند.

9- در مسائل فکری و علمی، مبنای نقد بر واقعیات، آمار و fact ها است. جایگاه تخیلات و توهمات در مدارهای علمی نیست.

10- در جامعه‌ای نقد اعتبار پیدا می‌کند که افراد متخصص در حوزه تخصصی خود نقادی کنند.

11- اگر منتقد نکته‌ای ر ا از متن مکتوب متوجه نمی شود، ابتدا سؤال می‌کند و بعد نقد می‌کند.

12- پیش ذهنیت از نویسنده یک متن، نقد و انتقاد را مخدوش و بی‌اعتبارمی‌کند.

13- به میزانی که انتقادات کلی باشند از اعتبار آن‌ها کاسته می‌شود. مبنای کار علمی و انتقادی در پرداختن به جزئیات است.

14- بالاترین سطح اعتبار یک فرد علمی و فکری، نوشته‌های اوست. سخنرانی و ارائه شفاهی مطالب پایین‌ترین سطح است.

15- منتقد بر نویسنده متن، القاب نمی گذارد.

16- کسی که در یک موضوع تخصص نداشته و متون تولید و چاپ نکرده، به لحاظ علمی نمی‌تواند انتقاد کند.

17- منتقد، متن و سخن و فکر فرد را نقد می‌کند و نه شخص او را.

18- کسی که نقد علمی می شود، وظیفه مدنی داردکه به انتقادات پاسخ دهد.

19- نقدی که به آمار و مستندات تجربی و تاریخی اتکاء داشته باشد، معتبرتر است.

20- منتقد در بیان و لحن، شخصی احساسی و عصبانی نیست. ادب و صدا قت او مقدم بر انتقاداتش است.

21- منتقد و انتقاد شونده هر دو باید در یک موضوع تخصص داشته باشند و متون تولید و چاپ کرده باشند.

22- نقاد از این عبارات، فراوان استفاده می‌کند: حدس می‌زنم. تصور می‌کنم. به نظرم می آید. شواهد اینگونه نشان می‌دهد. آمار چنین تصدیق می‌کند.

23- نقد فکری و علمی باید مکتوب و علنی باشد اما نقد از رفتار حتماً باید به صورت خصوصی به افراد منتقل شود.

24- محل تحصیل، اساتید و متون علمی منتقد بر کیفیت نقد او بسیار تأثیرگذار است.

25- اندیشه ها سطح اعتبار دارند و به تدریج اصلاح می شوند. می توان با استدلال، مستندات و آمار، اندیشه ها را تکامل بخشید.

26- منتقد باید مراقب باشد تا آنچه که خودش دوست دارد بگوید را به حساب متن دیگری نگذارد و متن او را تحریف نکند.

27- استفاده از کمیت ها، دقّت و اعتبار نقد را افزایش می دهد.

28- علمی ترین متن و علمی ترین نقد آن است که نویسنده، تعاریف خود را از مفاهیم از یک طرف و مفروضات و استوانه های فکری را از طرف دیگر به طور دقیق مکتوب کند.

29- در نقادی و مناظره، مبنای استدلال پژوهش های علمی است.

30- استاندارد گذاری برای نقد و مناظره، مسئولیت دانشگاه ها، متخصصین و انجمن های علمی است.
به نکات خوبی اشاره کردید.متاسفانه عادت بدی شده است که هر کس که درباره یک اثر هنری نظرش را می دهد،خود را منتقد فرض میکند.
منتقدی که اکثر این نکات را برای نقد کردن رعایت می کند ملزم دانش و علم بالایی ست که در شرایط کنونی برای مثال در سینمای ایران تعداد منتقدهایی ... دیدن ادامه » که باید دارای چنین ویژگی هایی باشند کم است و یکی از علت های پیشرفت نکردن سینمای ایران نبودن منتقدی است که با دانش و علم خود یک اثر سینمایی را نقد کند نه بر اساس احساسات و تاثیری پذیری از سلایق شخصی خود.
۰۵ مرداد ۱۳۹۴
چقدر خوب بود این پست مرسی محمدمهدی عزیز من هم کتاب مبانی نقد ادبی رو پیشنهاد میکنم ک تخصصی تر در مورد نقد ادبی صحبت کرده
۰۵ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تماشای "اعترافات ذهن خطرناک من" به نویسندگی و کارگردانی هومن سیدی در روز اول اکران عمومی دلچسب بود. فضای برزخ گونه فیلم و بازی درخشان سیامک صفری - که همراه هنرنمایی و درخشش در تئاتر (البته در ژانر و تیپ بازی مختص به خود که شناخته شده و برند شده به نام اوست) حالا در قاب دوربین هومن سیدی میدرخشد - همخوان و موافق سلیقه من است.

بازی عباس غزالی مثل خود کارگردان در حال رشد است و اگر به راه تقلید و بازی تیپ نرود رشد خوبی خواهد کرد. مورد خوشایند دیگر اینکه نگار جواهریان هم تصمیم گرفته از عصا، ویلچر و معصومیت دوری کند و کمی متفاوت تر به ایفای نقش بپردازد.

حضور بابک حمیدیان و چکامه چمن ماه ، از نقاط ضعف داستانی کار هومن سیدی است. حضور سکانس هایی که بی جا ، بی ربط به داستان و اضافی است. شاید با ریشه یابی در اینکه آیا فیلم، کپی برداری از آثار خارجی است یا خیر! بتوان دلیل حضور این عناصر نچسب و نامربوط به داستان فیلم را درک کرد.

فیلم حال و هوای "ممنتو" اثر کریستوفر نولان را به خاطر میآورد. در زیر خلاصه ای از "ممنتو" ارائه شده و پس از تماشای آن، قضاوت با خود تماشاگر است که هومن سیدی تا چه حد مشق فیلم نولان را کرده است. اما نوع روایت داستان در فیلم هومن سیدی جدید است و فارق از اینکه آیا کپی برداری اتفاق افتاده یا خیر ، این اتفاق و ایجاد تنوع روایت داستان در فیلم های ایرانی بسیار به جا و لازم است. از این حیث که کارگردانان ایرانی کلاسی تمرینی جهت پیشرفت، با بهره گیری از آثار کارگردانان متبحر و بزرگی چون نولان برای خود ترتیب دهند باید خوشحال بود و میتوان به آنها آفرین گفت. از طرف دیگر، اگر تماشاگر تشابه کمتری میان این دو فیلم دریافت کرد، باید به هومن سیدی دو چندان تبریک گفت ... قضاوت با تماشاگر است.

ممنتو (یادآوری) :

2000 میلادی
کارگردان : کریستوفر نولان.
فیلم نامه : کریستوفر نولان ، بر اساس داستان کوتاهی از جاناتان نولان.

لئونارد شلبی ( گای پیرس ) می خواهد کسی را که همسرش را کشته ، پیدا کند و بکشد. او ضمنا در همان حادثه وحشتناک قتل همسرش به مغزش صدمه وارد شده و حالا از نوعی بیماری کمیاب و غیر قابل علاج رنج می برد. او دچار نوعی فراموشی عجیب و غریب شده ، به این صورت که می داند کیست و همه چیز را تا زمان قتل همسرش به خوبی به خاطر دارد ولی دیگر نمی تواند خاطرات جدیدی داشته باشد.

او ... دیدن ادامه » آدم هایی را که ملاقات می کند ، جاهایی را که بوده و یا کارهایی را که همین پانزده دقیقه پیش انجام داده فراموش می کند. لئونارد از روی غریزه، سیستمی سرهم می کند تا به او در یادآوری کمک کند. او از هر کس و یا هر جایی که ملاقات می کند عکس می گیرد و زیر آنها یادداشتی می نویسد تا به یاد آورد. او همچنین نشانه های مهمی را که در رسیدن به هدف یاری اش می کنند را روی بدنش خالکوبی می کند. در حالی که نقصی به این بزرگی دارد و در حالی که نمی داند به چه کسی باید اعتماد کند ، فکر انتقام رهایش نمی کند ...

روایت ماجرا از آخر به اول است.

ممنتو با سؤال “کجا هستم؟” شروع و با سؤال “کجا بودم؟” تمام می‌شود. سؤال‌هایی ساده ولی به‌غایت فلسفی و قابل تأمل. انگار ما و لئونارد از وسط یک کابوس پا به دنیای پر رمز و راز فیلم گذاشته‌ایم و در آخر در یک کابوس تازه رها می‌شویم.

ممنتو تصویرگر تنهایی قهرمانش هم هست. لئونارد تنهاست و به دنبال عامل تنها شدنش است. در این راه هر کس هم به سراغش می‌آید در واقع قصد کمک به او را ندارد و به دنبال هدف دیگری ‌است. در واقع عارضه‌ی لئونارد ابزاری برای آدم‌های دور و برش است که از او ابزاردستی برای خودشان بسازند.

فیلمی که فقط 5 یا 6 شخصیت (با احتساب متصدی هتل) دارد و به طرز حیرت‌انگیزی دنیای معماوارش را به تماشاگر تحمیل می‌کند حالا تمام می‌شود و مثل لئونارد که در خیابان‌های شهر سرگردان است ما هم به عنوان تماشاگر فیلم حیرانیم.
حیرانیم که به چه قسمت از اطلاعاتی که در طول فیلم به‌ دست آورده‌ایم می‌شود اطمینان کرد؟ چرا جزییات داستان را به خاطر نمی‌آوریم؟

و نولان این ‌چنین از تماشاگر هم یک لئونارد می‌سازد. موقعیت وحشتناکی است که ذهن نتواند چیزی را در درونش ثبت و ضبط کند. تمام ارتباطات ما، دوستی‌ها و دشمنی‌های ما و تمام تصمیماتی که می‌گیریم صرفاً مربوط به اطلاعاتی است که در ذهن‌مان ثبت شده‌ است و حالا پر کردن این خلأ در فیلم، پرنشدنی به نظر می‌رسد.

منتظر خواندن نظرات دیگران درباره تشابهات و اینکه آیا فیلم کپی برداری است یا خیر؟ آیا این اتفاق مثبت ، منفی یا بی تاثیر است؟ هستم.

تماشای "اعترافات ذهن خطرناک من" رو به همه دوستان عزیز پیشنهاد میکنم.
آفرین به اظهار نظر هومن سیدی در نشست خبری فیلم خود در جشنواره گذشته که کسب تجربه از بزرگان را افتخار میداند و سعی بر حاشا کردن و دروغ گفتن ندارد. همین که افتخار میکند کار مختص به خود را ساخته ، مشق کردن از بزرگان سینما را هم رد نمیکند:

سیدی در پاسخ به این ... دیدن ادامه » پرسش که «اعترافات ذهن خطرناک من» برداشتی از فیلم های مشابه خارجی است؛
برای ساخت این فیلم، تمام نمونه های بزرگان را دیده و تلاش می کردم فیلمی مانند آن ها نسازم.

درباره فیلم «ممنتو» اثر کریستوفر نولان، که نمونه بزرگی در این زمینه است؛
ذات هنر در منحصر به فرد بودن است و تلاش می کردم شباهتی میان این اثرها وجود نداشته باشد.
برای من هنر و سینما همان کسب تجربه است و درست مانند پزشکی که وقتی برای اولین بار می خواهد عمل کند، راه بزرگان خودش را می رود، من هم در سینما به بزرگان خودم نگاه می کنم، با اینکه سعی می کنم شبیه آن ها نباشم؛ اما اگر این بزرگان نبودند، شاید ما هم نبودیم.
۰۲ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نوشتن درباره آثاری که دوست نمیداریم ، شاید کاری بیهوده به نظر رسد. منظور از نوشتن زیر سؤال بردن، توهین و نفی وجودی اثر مربوط نیست. بلکه نقد و اظهار نظر درباره اثری است که برای آن وقت و هزینه صرف شده و حاصل سلیقه ی هنری یک انسان است حال آنکه باب میل ما هست یا نیست. از طرفی نوشتن، اظهار نظر و نقد درباره ی اثری ، نشانگر آنست که مواردی تاثیرگذار، قابل توجه و ارزشمند ما را درگیر خود نموده تا زبان به اظهار نظر گشوده شود.

«رونوشت برابر اصل» در معنای کلمات آن، مربوط به اصالت و قدمت یک اثر هنری و اثری است که عیناً بر اساس آن خلق شده به طوری که تمایز میان نسخه اصل و نسخه بدل دشوار است.

"کپی برابر اصل" اثر تولید شده در سال 2009 توسط عباس کیارستمی که متاسفانه ، به تازگی اکران آن در ایران آغاز شده، برای من از آن دست آثار هنری ایست که بسیار ارزشمند و بحث برانگیز است.
اثری که در عین سادگی، سؤالات ، این همانی ها ، هم زاد پنداری ها و دغدغه های آشنای زندگی را برایم به تصویر میکشد. تصویری لذت بخش از جنس خاطرات تلخ و شیرین ...

داستان زوجی که وانمود می کنند اولین دیدارشان است یا زن و مردی که در دیدار اول، تظاهر می کنند زن و شوهر هستند... کیارستمی فیلم را با این فرض شروع میکند که این دو نفر به راستی اولین بار است که هم را می بینند. در ادامه آنچه می بینیم، نمایشی سیال است که توسط دو بازیگر توانا اجرا میشود. نمایشی از زوجی که به واقع زن و شوهر هستند و یا وانمود میکنند که اینچنین است.

در مقاطعی از فیلم به این موضوع اشاره میشود که چطور واقعیت، همان چیزی است که هنرمند تصمیم می گیرد باشد و اینکه می شود از میانه راه، هنر اصل را به کپی یک اثر تبدیل کرد.

کیارستمی با هنرمندی نشان میدهد "کپی برابر اصل" در زندگی واقعی و در ارتباطات ما به چه معناست. ارتباط عاطفی نیز اثری هنری است که عناصر آن، دو انسان هستند. هنر کیارستمی جایی نقش دلنشین خود را نمایان میسازد که زندگی واقعی و ارتباط عاطفی را بسان اثری هنری میبیند. او به تمامیت اثر و عناصر تشکیل دهنده اثر میپردازد، که اصلش هست یا بوده است ، اما حالا اگر نیست ، اگر از بین برود ، دزدیده شود و یا فروخته شود، آن وقت چه؟
آیا با این شرایط ، کپی کم از اصل اثر دارد؟ وقتی اصل ، نیست ، کپی ارزشش مشخص نمیشود؟ وقتی اصل نیست ، آیا کپی همان اصل نیست ؟ ما به دنبال کدام هستیم ؟ یا اصل یا هیچ ؟ در نهایت ، آیا اصلی وجود دارد ؟
آیا کیارستمی به این سؤالات پاسخ میدهد؟ باید گفت خیر ... این بیننده است که پاسخ این سؤالات را میداند ، چون پرده هایی از زندگی خود را در مقابل دیدگانش میبیند. اتفاقاتی که در زندگی ما رخ داده است شاید مانند پاسخ های سرگردان ، بدون سؤال ، خود آشفتگی هایی باشند که همیشه درگیر آن ها بوده ایم و از طرفی معماهای جدید به وجود آورده است. از این رو ایجاد سؤال نیز ارزشمند است.

کیارستمی ... دیدن ادامه » بیننده را به سفر میبرد، سفری به درون ، به ژرفای تنهایی ، به اتفاقات ملموس و واقعی زندگی ، به مرزهای شناخت اصل انسان و کپی انسان ، این زیباترین اثر خلقت ... از این رو پرسه زدن در سینمای کیارستمی لذتی تمام نشدنی دارد.

سکانس هایی طولانی در غالب گفتگوی دو زوج به هیچ وجه خسته کننده نیست. کیارستمی در استفاده از طبیعت ، نور ، تغییر زاویه دید دوربین و حالات صورت بازیگران اجازه نمیدهد تا ضرباهنگ فیلم خسته کننده و کسالت آور شود.

بازی بی نظیر ژولیت بینوش همانطور که انتظار میرود متناسب نقش است و اینکه عباس کیارستمی اذعان دارد که "فیلمنامه را به طور اختصاصی برای او نوشتم" ، بی دلیل نیست. اما چرا ویلیام شیملر که خواننده اُپراست؟ با این حال که او پا به پای بینوش به خوبی نقش خود را به عنوان شوهر ایفا میکند. به عقیده کیارستمی دلیل انتخاب شیملر که بازیگر حرفه ای نیست، جدا شدن بینوش از بازیگری حرفه ای و نزدیک شدن او به بازی واقعی در نقش مورد نظر است.

"کپی برابر اصل" از آن دست آثار است که ارزش نقد و تفسیر بسیاری دارد. باید درباره آن خواند ، تامل کرد ، چندین بار تماشا کرد و لذت برد.

تماشای این فیلم رو به همه دوستانم پیشنهاد میکنم.
سه چهارسال پیش از دی وی دی فیلم را دو بار دیده بودم.....تاثیر عجیب و خوبی داشت.....نشد فیلم رو تو سینما ببینم الان دوباره با دی وی دی تماشایش کردم تا نوشته تان را با خیال راحت بخوانم .
محمدمهدی جان از نوع نگاهت به فیلم بسیار لذت بردم....

"ارتباط عاطفی ... دیدن ادامه » نیز اثری هنری است که عناصر آن، دو انسان هستند. "
خیلی خوب تحلیل ها درباره واقعیت و اصل و کپی و....روی این دیدگاه سوار میشود..
بازی ها عالی اند... در سکانس میدان مجسمه ژان کلود کاری یر فیلمنامه نویس شهیر و همسرش که ایرانی است نقش زوج خوب نصحیتگر را دارند..... طبیعت و فضا و صدا ها در این فیلم تسخیرکننده است......
همه چیز عالیه .....اما یک چیزی تو نگاه کیارستمی هست که بهش انتقاد منفی شده و آن نگاه کیارستمی به زنانه....در این فیلم عامل اصلی خوشحالی زن را صرفا شوهر و شوهرداری فرض می گیرد که در پارادایم جدید و امروزی دیدگاهی محافظه کارانه و عموما ضد زنه!
..
به هر حال ممنونم از نوشته ات لذت بردم و اینکه به قول شما باید این فیلم را چند بار دید. چون شخصا فکر می کنم میزان لذتمان از فیلم و حرفهایش بنا به زمان متغیر است
۰۸ خرداد ۱۳۹۴
شاهین جان سرعتم پایینه یا چی نمی دونم باز نمی کنه :(((((
ولی ممنونم به خاطر توجه ات و اینکه می دونی داداشت عشق عباس خان کیارستمیه :))
راستی یک فیلمی از کیارستمی کتاب آمه در اورده به نام از کوچه تا کن کارگردانش آقای سنجابی بود،،، پشت صحنه هایی از کپی برابر ... دیدن ادامه » اصل توش بود...حالا دیگه نمی دونم.....
۲۳ خرداد ۱۳۹۴
ببین اینجوری میتونی دانلودش کنی؟
http://ssyoutube.com/watch?v=nSWQ7hfLMmk

از کوچه تا کن رو داری یعنی؟ اگه نداری میتونی بخریش:
خرید اینترنتی از تهران: http://www.iketab.com/books.php?Module=SMMPBBooks&SMMOp=BookDB&SMM_CMD=&BookId=112370
خرید اینترنتی از تبریز(!) : http://www.mugham-pub.ir/?product=9431
خرید حضوری در ... دیدن ادامه » تهران با 20 % تخفیف: http://amehbook.blogfa.com/post/124
۲۳ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روزمرگی و یکنواختی تئاتر برایم سپری میشود ... دیروز روی سپر تاکسی نارنجی نمایش نارنجیغ نشستم و کار خوب بهادر آذری دوست داشتنی ، محمدرضا سجادیان با استعداد ، مارال عظیمی عزیز و باقی دوستانم در گروه روژدا رو تماشا کردم.
ماه های زیادی گذشته که نمایشی روی صندلی سالن های این شهر میخکوبم نکرده (البته به جز تیاترهای عروسکی گروه آران) و کماکان امیدوارم به اتفاق های جدید و نوآوری برای تیاتر ...

محمدرضا سجادیان در بازیگری توانمند است. نقش آفرینی متفاوت با شخصیت های مختلف در یک اجرای مونولوگ نشان دهنده جسارت ، اعتماد به نفس و خواستن او برای ارائه بهترین اجرا و یک بازی تاثیرگذار است. ریزه کاری های ایفای نقش را خوب نشان میدهد. به جز یک نقص که در اجرای دیروز داشت (گم کردن لحن و فضا در جابجایی دو شخصیت) بازی روان و یکدستی برای همه قسمت های نمایش ارائه کرد.

شیوه ارائه و روایت داستان نیز ستودنی ست و حاصل کارگردانی خوب بهادر آذری و تعامل محمدرضا سجادیان با کارگردان است.

نویسنده در نوشتن نمایش-نامه نیز توانمند است. این توانمندی در ارائه یک موضوع در قالب نمایش و هنرمندی خلق یک تیاتر خود را نشان داده است که این به خودی خود بسیار ارزشمند است. اما موضوع و داستانی که برای نمایش نارنجیغ انتخاب شده ، مبتلا به بیماری حال حاضر تیاتر ماست.

مطالبی که ارائه میشود فقط از سر علاقه به بهادر عزیز ، محمدرضا هنرمند و باقی دوستان جهت پیشرفت و ارائه آثار متفاوت و ارزشمند نسبت به نمایش های رایج تیاتر امروز است و امیدوارم باعث تکدر خاطر عزیزان نگردد. میتوان ادای خرده روشن فکران تیزبین را درآورد و مثلا از مورچه ای گفت که در حین نمایش از تیر چراغ برق بالا میرفت؛ که شاید در پرده برداری از اتفاقات سیاه اجتماع در این نمایش ، نماد قشر زحمت کش جامعه بوده است و جای تبریک دارد به این انتخاب هوشمندانه !!!!!
اما بهتر آن است که نقد کنیم و به موضوعات مهمتری بپردازیم. موضوعاتی که گریبان گیر هنر امروز ماست و آن نبود داستان جدید ، زبان خلاق و نوآوری در تولید محتواست.
داستان نارنجیغ نمایش سیاهه ای دیگر از شهر ما و سبک زندگی قالب شده به آن است. نارنجیغ ازموضوعی تکراری ، داستانی که در پایان افت میکند و نوآوری و خلاقیتی در ارائه "محتوایی" جذاب ندارد حکایت میکند. قصد مقایسه نیست اما دزدی که سراغ مردی میرود که مادرش از او صاحب دختری است و از قضا آن دختر ، خانه روبرویی زندگی میکند و هیچکدام از این نسبت ها خبر ندارند ، سبکی سبُک و تکراری را به یاد می آورد. میتوان در این زمانه تکرار داستان ها و موضوعات ، داستان های جدید برای فریاد از حال نزار این شهر خلق کرد - کاری که در "بالستیک زخم" ارائه شد و در عین سادگی ، هنوز شیرینی روایت یک بزه اجتماعی (یعنی انتقام از سر خشم و نفرت) در ذهن من باقیست.
در عین حال سلیقه و خواست محمدرضا سجادیان کاملا محترم است.

پایان ، با پخش کلیپی از تهران این روزها رقم میخورد. با توجه به نام نمایش ، گویی روزگار شهر من صورت گر تابلو جیغ اثر ادوارد مونک است. ارائه این فضا انتخاب خوبی است و غم و اندوه تهران را که با صدای تاثیرگذار تینو صالحی هم طنین شده، با متنی قابل توجه و تاثیرگذار، نمایش میدهد.

در ... دیدن ادامه » کل برای اولین کار ارائه شده ، به احترام شما ، استعداد و تلاشتان باید ایستاد و به هنرمندیتان ارج نهاد.

تماشا این نمایش رو به همه عزیزان تیاتر دوست پیشنهاد میکنم و به بهادر آذری عزیز ، محمدرضا سجادیان ، مارال عظیمی و تمامی گروه روژدا برای تلاش ، جسارت و خلق این نمایش صمیمانه تبریک میگم و منتظر کارهای بعدی شما عزیزان در نزدیک ترین آینده ممکن هستم.
دوست خوبم جناب صحراپور عزیز چون هنوز اجرا را ندیدم گزینه خواندم را انتخاب کردم اما به دقت نظر و نگاه ریز شما آشنا هستم ،اما چقدر لذت بردم که ارزش اینکار انقدر برایتان ویژه بود که با اشاره به نکته هایی ،راغب به بی نقص تر شدن کارهای بعدی دوستان هستید ...امیدوارم ... دیدن ادامه » این اتفاق خوب ممکن شود ..وسیرترقی را در روند کار هنریشان شاهدباشیم
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
محمدرضا عزیز ، خواهش میکنم دوست عزیزم
به امید تماشای کارهای بعدی شما خوبان به زودی زود
خوشحال شدم از آشناییت و مشتاق دیدار مجددت هستم

دیگه چه کنیم کار ما خرده روشن فکران همینه دیگه :))))
۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۴
بهادر جان ، کارگردان خوب و با استعداد ، خواهش میکنم.
خوشحالم که پذیرای شنیدن نقد هستید.
خیلی خوشحال شدم که تونستم بیام و کارتون رو ببینم.
به امید موفقیت های روزافزون ، حمایت من و دوستان همیشه همراه شماست.
۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"پدرو پارامو" نام رمانی است که "خوآن رولفو" بر داستانی نهاده است که از سرزمین های آمریکای لاتین و دقیق تر، مکزیک، برآمده.
داستان‌های رولفو در روستاهای مکزیک می‌گذرد و شرح رویدادهای پس از انقلاب مکزیک است. دنیای رولفو دنیای تراژیک نفرت، خشونت و درماندگی است. خصوصیت بارز داستان‌های او رابطهٔ مشکل‌ساز پدر و پسر، فلاش‌بک به خشونت، وقایع‌نگاری وارونه، تصاویر به‌یادماندنی و سنگینی گناه و مرگ است. اغلب دیالوگ‌ها در نوشته های او مثل مونولوگ است و قصد ارتباط مستقیم با خواننده را دارد.
در رمان پدرو پارامو، رولفو به خوبی فروپاشی جامعهٔ شبه‌فئودال (نظام ارباب و رعیتی) را در قالبی سیاه به تصویر میکشد. فضای داستان کنایه ای زیبا و ظریف است از دنیای مردگان، از نظامی که مرده است.

ابراهیم امینی و ارشاد رازانی در نمایش پدرو پارامو، همان زبان ... دیدن ادامه » داستانی رمان را پرورانده اند تا با روالی روان فضای داستان رولفو تصویر سازی شود. نمایشی خوب را شاهد هستیم که خسته کننده نیست و داستان را به خوبی روایت میکند.

در ورود بازیگران به صحنه و خروج آن ها، سعی شده است تا تصویری سیال نمایش داده شود اما باید گفت بی نظمی جای سیال بودن در بازی بازیگران و حرکات روی صحنه را گرفته است.
در انتخاب نقش کشیش بهتر بود از بازیگری با فیزیک متناسب یک کشیش استفاده شود. تصویری که از کشیش در ذهن است، معمولا فردی لاغر اندام، با ادبیات رسمی و البته پوششی ساده تر است.
بازی نقش پدرو پارامو بسیار متناسب و دلنشین است و پس از آن میتوان به بازی خوب نقش زن مست ، کاردار پدرو و مرد ژولیده اشاره کرد. (با عرض پوزش از اینکه نام شخصیت ها و بازیگران را در ذهن ندارم)

تماشای این نمایش رو به تمامی دوستان تیوالی پیشنهاد میکنم. نمایشی که در عین سادگی ، روشن است با تلاش و تمرین فراوان روی صحنه رفته است.

با تقدیر ویژه از رسول حسینی ؛ دوست عزیز ، مهربان و هنرمندم
مرسی محمد مهدی عزیز بابت تحلیل و نقد قشنگ و دقیقت* یک نکته در امتداد بحث شما راجع به شکل و لباس کشیش باید بگم، اونم اینه که گرفتار نشدن در ماجرای تیپ و کلیشه گرایی یک دغدغه جدی هست و یکی از راهکارهای مبارزه با اون اینه که از نمونه های ابتدایی پیشنهادی برای ... دیدن ادامه » طراحی و تحلیل شخصیت ها دوری کنیم و قدری در جهت عمقی کردن و بردن به سمت ایده های دیگه شخصیت ها رو حرکت بدیم... خوندن مطلبت، لذت بخش بود و بسیار مفید... مرسی که ریزبینانه دیدی**
۱۷ دی ۱۳۹۳
لطف داری رسول جان
امیدوارم موفق باشی و در آینده نزدیک با کارهای جدید باز هم از هنرنمایی ت لذت ببریم.
۱۹ دی ۱۳۹۳
مصطفی جان مرسی
بدون شما صفایی نداره
سفر بعدی با هم ؛)
۱۹ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من خوب میدانم که زندگی،
یکسر صحنه ی بازی است؛
من خوب میدانم ...
اما بدان که همه، برای بازی های حقیر، آفریده نشده اند.

از: عباس معروفی ، سمفونی مردگان
زندگی صحنه‌ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه‌ی خود خواند

و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
۲۳ آذر ۱۳۹۳
"آری،آری،زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست."
*سیاوش کسرایی*
۱۹ دی ۱۳۹۳
مرسی شادی جان
عالی ...
۲۰ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دهه 70 مرحوم اکبر خواجویی - روحش شاد - پدرسالار را یکشنبه شب ها به خانه ها میآورد و داستانی از واقعیت جاری و ساری آن زمان روایت میکرد. سریالی محبوب با موضوعی که هنوز هم تازگی دارد، هنوز هم دغدغه برانگیز است. به قول مرحوم خواجویی "«پدر سالار» موضوعی ناب و سوژه جذابی داشت و به معضلی اشاره کرد که خانواده ها با آن درگیر بوده و هستند". به راستی هنوز هم درگیر موضوع هستیم اما به صورتی دیگر و به نوعی متفاوت.

مرد سالاری ، زن سالاری ، فرزند سالاری ، نَسَب سالاری و سالاری های دیگر ... واقعیت جاری و ساری زمانه و فرهنگ ماست و ما در حال تجربه آن ها بوده و هستیم.
اینها موضوعاتی است که تا کنون بسیاری از صاحب نظران و هنرمندان گران به آن پرداخته اند و خواهند پرداخت.

انسان سالاری کجاست ؟

محمد مساوات اما با نویسندگی و کارگردانی خوش سبک و خلاق خود، نشان داده است که میتواند در سبک های مختلف دغدغه های خود را روایت کند. او خالق آثاری است که حرفی برای گفتن دارد. دهه شصت را به روشنی تصویر میکند، قصه ای از ظهر جمعه هایی اجرا می کند که بعید است تماشاگری با شخصیت های آن نامانوس باشد.
اما دلیل روایت "قصه ظهر جمعه" چه بود؟ محمد مساوات میگوید: اینکه در زندگی امروز با چالش های عجیب و غریب و وحشتناکی روبرو شده ایم، این که امروز در این نقطه ایستاده ایم و حالمان هرگونه است، شاید به دلیل آن گذشته ای است که از آن عبور کرده ایم. و هدف نقل این ارتباط بوده است.

"خانواده" اولین و مهمترین گروه انسانی یک اجتماع، محفل نقل داستان های محمد مساوات است. پرداخت او در"قصه ظهر جمعه" هنرمندانه در فضایی خاطره انگیز و آشنا بود. اما در نمایش خانه.وا.ده با آشنایی زدایی به روایت انتزاعی از این "اولین و مهمترین گروه انسانی اجتماع" میپردازد.
او نیز از مردسالاری میگوید، از نَسَب سالاری میگوید از فرزند سالاری میگوید. اما با روایتی هنرمندانه از واقعیت پرده بر میدارد. باید از این روایت دانست که اختیار ، شعور ، منطق ، عقلانیت و استقلال در فطرت انسان نهادینه است و سرکوب هر کدام با مقابله و اعتراض روبروست.

محمد مساوات در این نمایش نیز قصد دارد از دلیل مواجه شدن با چالش های عجیب، غریب و وحشتناکی که در زندگی امروز با آن ها روبرو شده ایم، حرف بزند. این که امروز در این نقطه ایستاده ایم و حالمان هرگونه است، این بار شاید به طور خاص مربوط به خانواده است. که بی شک چنین است.

قصد ... دیدن ادامه » تفسیر و روایت نمایشی که دیدم را ندارم. این مرهون نگان تیزبین تماشاگر است؛

تاثیر عوامل بیرونی کجاست؟

اما نشانی از تاثیر عوامل بیرونی در داستان خانه.وا.ده نیست. در بیان مشکلات و معضلات خانواده و فراتر از آن "انسانیت" تاثیر از عوامل بیرونی هرچند اندک، موضوعی انکارناپذیر در حال و هوای جامعه امروزیست. عواملی محیطی و تحمیلی از سمت اجتماع، که با ما نسبتی تعریف شده ندارند، اما عواملی هستند همیشه مقصر در مشکلات و معضلات؛ و این سوال برای من ایجاد شد که تاثیر عوامل بیرونی کجاست؟ عواملی که گاهی آغازگر مقابله با تبعیت کورکورانه است. عواملی که معرف فضایی دیگر، زاویه دیدی متفاوت و یا منظری جدید در تعریف ارتباط اعضای یک خانواده و در نهایت یک جامعه است. عواملی محیطی که گاه روشن میسازد، واقعیت آن نیست که میبینی ...

سوال دیگری که در ذهنم شکل گرفت دلیل انتخاب قطعه ی معروف موسیقی فیلم "Kill Bill" ساخته ی "Quentin Tarantino" است که هنگام تغییر فضای نمایش توسط بازیگران نواخته میشد. که شاید دلیل خاصی نداشته ... در هر صورت انتخاب جالب توجهی بود.

http://s5.picofile.com/file/8155604700/Kill_Bill_Soundtrack_Vol_1_04_Twisted_Nerve_Bernard_Herrmann.mp3.html

بازی های یکدست و هماهنگ از نقاط قوت این نمایش است. تمامی بازیگران بسیار خوب و بی نقص نقش آفرینی میکنند. بازی محمد علیمحمدی در نقش پدر خانواده نمونه است. بازی متفاوت و به یاد ماندنی در قصه ظهر جمعه و حالا در فضایی دیگر، بازی روان و مسلط از این بازیگر مشاهده میکنیم.
سبک انتخابی محمد مساوات در این نمایش بسیار هنرمندانه و متفاوت است. تلفیق مدلی شبیه پانتومیم ، اجرایی در فضای انتزاعی و فانتزی با انتخاب خرده حرکات، بازی های هنرمندانه و تکه کلام های هدفمند بی شک این نمایش را برای من، یکی از بهترین اجراهای سال 93 ساخت که ارزش تماشای چند باره را دارد.

با سپاس از این گروه هنرمند و عرض خسته نباشید.
آرزومند موفقیت و سربلندی برای شما هستم.
محمد مهدی عزیز، شاید به قول تو دلیل خاصی برای انتخاب موسیقی KILL BILL در این نمایش وجود نداشته باشه، ولی من میتونم این تعبیر رو داشته باشم که با اتمام هر پرده قرار است مرگ در کمال خونسردی پرده قبل اتفاق بیفتد یا شاید هم زودن حافظه تاریخی از آن تصاویر ... یک ... دیدن ادامه » نوع سرخوشی از عدم وجود بالفعل چیزی
۱۵ آذر ۱۳۹۳
آقای علیمحمدی عزیز؛ لطف دارید. منم از همراهی گرم و صمیمانه شما و البته اجرای خوبتون لذت بردم. با آرزوی موفقیت روزافزون
۱۸ آذر ۱۳۹۳
محمد مساوات عزیز سلام
درود بر شما هنرمند گرامی که در جمع مخاطبان تئاتر حضور دارید و از گفتگو درباره نمایش هاتون استقبال میکنید.
از توضیح شما سپاسگزارم و استفاده کردم. قطعا که این انتخاب بسیار جذاب و گیرا بوده و جای خودش رو در نمایش پیدا کرده. دوستان عزیز تحلیل ... دیدن ادامه » های مفید دیگری هم ارائه کردند.
دوست دارم نظر خودتون درباره دلیل انتخاب موسیقی این فیلم به طور خاص و سنخیت اون با نمایشنامه و اجرای خانه.وا.ده رو بدونم؟
۱۹ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محمد مهدی صحراپور
درباره نمایش لکه i
- بگو دلم میخواد آزارت بدم ...
- دلم نمیخواد آزارت بدم
- ها ؟
- دلم میخواد ... دلم میخواد واسم حرف بزنی
- چی ؟
دلم میخواد بگی ... دخترا بیشترن یا پسرا ؟!؟
نمیدونم !
دلم میخواد بگی که ، عکس درخت توی آب با خودش یکیه یا نه ؟!؟
نمیدونم !
دلم میخواد بگی که ... چرا ماه سر داره ولی دست و پا و شکم نداره ؟!؟
- بس کن
- دلم میخواد ... نازم کنی ...
- چی ؟ من که به اندازه کافی بهت غذا دادم ... برات کافیه
- کافی نیست دورا ... من میترسم و دلم میخواد تو نازم کنی ...
- نه ... نمیتونم چون منم میترسم
- ... دیدن ادامه » پس اگر نازم نمیکنی بیا بریم با هم بازی کنیم

دورا فرزند خیالی اش در کابوس تجاوز جنگ را، که سوار دوچرخه است هُل میدهد ...

- منو ببین ... یووهوو
- فکر نمیکنی یه کم داری تند میری ؟
- فکر نمیکنم ... مطمئنم خیلی دارم تند میرم ...
- خب یه کم آروم تر برو ...
- چرا ؟
- چون میخوری زمین ...
- نمیخورم زمین ... من عاشق سرعتم ... فقط وقتی که خیلی تند میرم باد میخوره توی صورتم ... یه سوال دورا !
به نظر تو با این میشه پرواز کرد ؟

کودک به زمین میخورد ...

- نشد که پرواز کنی ...
- نشد که پرواز کنم ...
اول اولش صدای ضجه ها رو شنیدم ... بعد صدای سرود ملی کشورشون که فاتحانه میخوندن ... بعد صدای ضجه های زنا و بچه ها ... بعد صدای توپ و تانک و مسلسل ... بعد صدای ... این همه صدا برای من زیاده دورا ... دیگه نمیخوام به هیچ صدایی گوش بدم ... من لعنتی فقط دلم میخواد تو واسم آواز بخونی ... همین !

http://bit.ly/12gUsGd

تقریبا 10 سال پیش بود؛ پس از تماشای فیلم "لاک پشت ها هم پرواز میکنند" از بهمن قبادی، جانم سوخت ... موسیقی بی بدیل حسین علیزاده در اون فیلم غوغا کرد و از دلِ "آگرین"، نوای لالایی سر داد، از غمی بی پایان ...

http://bit.ly/1zFzI5Z

http://bit.ly/1rFmcRk

شب آخر ، اجرای آخر لکه؛ و چقدر شب خاطره انگیزی بود ... شبی که نمایش لکه ، غمی سنگین و قدیمی رو برای من دوباره زنده کرد.
با عرض تبریک و خسته نباشید به غزل نعیمی، آیدا صادقی، اشکان فرامرزی و گروه هنرمند این نمایش، موفق باشید.

ننگ بر جنگ ...
ممنون از شما جناب صحراپور عزیز . :)
۰۹ آذر ۱۳۹۳
مهدی عزیز ممنونم از نوشته ات...
لالایی ها عالی بودن...
۱۴ آذر ۱۳۹۳
خواهش میکنم شادی جان؛
خوشحالم که خوندی و دوست داشتی :)
۱۴ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نسلی که حیاتش به بَند ناف بهار بَند است ...

قبل از تماشای نمایش، وقتی که درباره نامش فکر میکردم، صدای خاموش بر هم خوردن دانه های برف را در ذهنم می شنیدم که همان دانه های باران اند، اما یخ زده ... صدای بارانی که تداعی گر عشق است، عشقی گرم؛
و پیش زمینه ذهنی من درباره سرد شدن، یخ زدن آهسته این گرما بود.

پس از تماشای نمایش اما، نامش برای من تعبیر دیگری دارد. تعبیرش صدایی است که اگر بلند شود، مرگ را بیدار میکند. صدایی است که باید خفه شود و نگوید از تفاوت جنسیت، از تفاوت زن و مرد، که اگر بگوید ... زوال و مرگ را برای همه رقم میزند.

صدای آهسته برف شنیدنی است، روایتی تلخ برای شنیدن دارد. از تلاش نسلی برای بقا میگوید، به قیمت نابودی نسل بعد، که در این میان با چالشی هم روبروست ... جنسیت ... زنی باردار که جای خواب ندارد، زنی باردار که باید به سمت سقوط باشد، زنی باردار که باید در زمان مناسب بزاید، و بهار که در زمستان می آید و زندگی اش خزان میشود، چون دختر است ...

صدای آهسته برف شنیدنی است، روایتی تلخ برای شنیدن دارد. روایت نسلی است میان دو راهی ...
به دنیا آمدن فرزند، یا خاموشی چراغ زندگی همه ... روایت پدری است که ستیز با مرگ را برای "زنده ماندن فرزند پسر" به جان میخرد؛ اما زندگی را در "مرگ فرزند دختر" میبیند.

اولین اجرای این نمایش را تماشا کردم. سکوت و فضاسازی این اجرا تماشاگر را جذب کرده و قابل توجه است، اما در اجرا و پیاده سازی این فضا، ایرادات مشخصی وارد است. مثل رسا نبودن صدای بازیگران، نویز داشتن بلندگو ها، عدم تطبیق صداها با برخی حرکات، سلامت آنی زن باردار پس از بارداری و وجود شخصیتی که حضورش بی دلیل بود.
وجود شخصیت گرگ تا حد زیادی نامفهوم بود. اینکه چه در بیداری و چه خواب، هراس از مرگ، بهمن، حیوانات درنده و ... در وجود شخصیت رخنه کرده، لزوم وجود این شخصیت در داستان را توجیه نمیکند. روایت داستان به تنهایی این هراس را نشان میدهد و از نظر من این شخصیت اضافه بود.

در ... دیدن ادامه » پایان به گروه خسته نباشید عرض میکنم، کار ستودنی و قابل توجهی بود و برایشان آرزوی موفقیت دارم.
همه دوستان عزیز تیوالی رو به تماشای این نمایش دعوت میکنم.

پی نوشت : با کمال میل، پذیرای نقد دوستان بر نگاشته ام هستم.

محمدمهدی صحراپور
آقای صحراپور عزیز چقدر نقد خوبی نوشتید چون نمایش را ندیدم، اظهار نظرمو موکول میکنم به بعد از دیدن ان ... خوشحالم ریزبینانه تماشا کردید ...
۰۳ آبان ۱۳۹۳
نقدتون خیلی خوب بود. ممنون
۰۴ آبان ۱۳۹۳
خواهش میکنم دوست عزیز؛
خوشحالم که مورد پسند بود.
۰۵ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"بیرون پشت در" تنها نمایشنامه شاعر و نویسنده آلمانی، ولفگانگ بورشِرت یکی از آثار برجسته در زمینه سیاه نمایی جنگ و تبعات آن است. این اثر بورشِرت یک اتوبیوگرافی است و متاثر از واقعیتی است که نویسنده از زندگی خود بدان رسیده است. زندگی کوتاهی که در سن 25 سالگی تنها دو روز پس از اتمام نگارش این نمایشنامه و پس از حضور اجباری در جنگ جهانی دوم به پایان میرسد.

به سبب حساسیت موضوع ، در دوره گذار پس از جنگ در آلمان، بورشِرت در ابتدای نمایشش چنین می نویسد: " نمایشی که هیچ تئاتری آن را اجرا نخواهد کرد و هیچ تماشاگری قادر به دیدن آن نیست." اولین اجرای صحنه ای آن ـ یک روز پس از مرگ بورشرت ـ در تاریخ 21 نوامبر 1947 صورت می پذیرد. سبک این اثر اکسپرسیونیستی(1) است و در قالب گروتِسک(2) نگاشته شده است که در پنج پرده به روایت داستان میپردازد.

این نمایشنامه شرح حال ناامیدانه سربازی به نام " بکمان " است که پس از سه سال اسارت، برای پیدا کردن همسر و خانه اش از سیبری به آلمان باز می گردد. او با ناامیدی و غم در تلاش گشودن درهایی است که کورسویی از امید به زندگی و آرامش گذشته اش را به همراه آورد؛ اما هر بار، در مواجهه با تغییرات ظالمانه و تلخی که جنگ در زندگی اش به جا گذاشته، غم بار تر از گذشته، بیرون، پشت این درها میماند.

بورشِرت با ارائه پرده هایی حماسی و تراژیک در تلاش است تا با تفکرات نازیسمی مبارزه کند. کارکترها در دنیای بورشِرت، در سراسر مسیرهای نمایش، دچار از خود بیگانگی اند؛ دنیایی که با پوچی و نا امیدی احساس گناه و جرم مردمان را به جهان بیرون تسری میدهد. با این حال او در خلال نمایشنامه توسط ایجاد کشمکش های مناسب بین شخصیت "بکمان" و شخصیت "دیگری" که در قالب یک انسان موافق و مثبت نمایان میشود با ظرافت از فلسفه و نگاه خود به زندگی دفاع کرده و با طنزی تلخ و سیاه تبعات جنگ را محکوم میکند.

این نمایشنامه با برداشتی آزاد به نام "بازگشت افتخارآمیز مردان جنگ" نوشته شهرام احمد زاده و به کارگردانی آرش دادگر در سیزدهمین جشنواره سراسری تئاتر مقاومت با دو اجرای موفق و مطلوب مخاطبان تئاتر به روی صحنه رفت.

در حال حاضر نیز پرداختی دیگر با نام اصلی نمایشنامه و روایتی مستقیم از آن به کارگردانی مریم عبدلی در سالن استاد مشایخی در حال اجراست. اجرایی که با امکانات محدود و پرداختی مناسب، توانسته است در حد امکان نمایشنامه سنگین و غنی "بیرون پشت در" را به تصویر کشد. اجرای اول این گروه را تماشا کردم و با قدردانی ویژه از تلاش و هنرمندی تمام گروه، نگاشته ای کوتاه بر این نمایش ارائه میکنم.

این نمایشنامه سرچشمه فراوانی است از انواع افکت های صوتی چون : باد و آب ، جیر جیر کفش ، باز و بسته شدن مکرر درها ، صدای عصای زیر بغل مرد یک پا ، موسیقی و آواز ، صدای باد گلو و سکسکه مامور کفن و دفن که مشغول بلعیدن کشته های جنگ است. مواردی که در اجرا هست، اما نه به میزان مطلوب و کافی و به نظرم جای کار بیشتری داشت.

بازیگر نقش بکمان آقای حمید رحیمی بازی یکدست، خوب و با اشراف به نقش اصلی را ارائه میکند که از نقاط مثبت اجراست. حضور آقای هژیرآزاد در نقش کلنل (سرهنگ) و نقش آفرینی ایشان از موارد قابل توجه است. نقش آفرینی که از نظر من نه چندان خاص و مجزا از باقی بازیگران و نه کمتر و کم رنگ تر از دیگران است.

طراحی ... دیدن ادامه » صحنه، طبق گفته کارگردان مبیّن وجود انسان های سیاه یا سفید است و با طراحی اکسپرسیونیستی، تنها بکمان است که با لباس سربازی خاکستری خود، در میان این انسانها گریزان از جنگ و تبعات آن است.

استعارات نمایشنامه اصلی به خوبی ارائه شده و تنها در مواردی حذفیات و جابجایی هایی در نمایش ایجاد شده است. نقش پیرمردی که همه پسران خود را در جنگ از دست داده است و نمادی از خداست حذف شده است. نظر کارگردان بر خلاف اصل متن و نظر نویسنده بر این است که خداوند در ایجاد و دامن زدن به جنگ نقشی ندارد و این انسانِ مختار است که جنگ را ایجاد میکند.

عدم هماهنگی در نورپردازی در اجرای اول به چشم می آمد و البته به نظر من نورپردازی و پرداخت پرده گفتگوی بکمان و رودخانه بسیار خوب و شاخص بود.

در پایان با علاقه ای که به متن اصلی نمایشنامه دارم و همینطور اجرای خوبی که دیشب تماشا کردم همه دوستان تیوالی رو به تماشای این نمایش دعوت میکنم.

(1) اکسپرسیونیسم یا هیجان نمایی متضاد حقیقت نمایی یا رئالیسم است و نوعی اغراق در رنگها و شکلهاست. شیوه ای عاری از طبیعت گرایی که می خواهد حالات عاطفی را هرچه روشنتر و صریح تر بیان نماید.
(2) وارونه‌سازی و بیگانه نمایی که از طریق آن توسط اغراق از یک سو و خنده‌دار بودن از سوی دیگر به بیان منظور و پیام پرداخته میشود.

محمدمهدی صحراپور
من که اصلا این بازگشت افتخار آمیزو که اجرا رفته بود دوست نداشتم :-[ یک چیزی بود :-(
۲۳ مهر ۱۳۹۳
Marillion عزیز؛ سلام و درود دوست خوبم
اگر اشتباه نکنم ۵۰ دقیقه بود.
۰۶ آبان ۱۳۹۳
ممنون از شما
۰۶ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تاخیر ... تاخیر ... تاخیر ...

یخ زدیم ...
میکائیل شهرستانی شازده کوچولو خواند ...
یخمان باز شد ...
آب شدیم ...
محشر بود... ینی این بشر تموم نشدنیست...
۱۸ مهر ۱۳۹۳
خواهش می کنم و ممنونم . شما لطف دارید جناب نصیری . من هم از دیدنتان خوشحال می شدم . متاسفم که متوجه حضورتون نشدم و افتخار این آشنایی را از دست دادم .
من این احساس شما را شاید به مراتب خیلی بیشتر در اجرای اول این قصه خوانی که خانم عظیمی بودند ، داشتم . جناب ... دیدن ادامه » شهرستانی که همیشه فوق العاده اند .

جناب صحراپور من هم همینطور . و ممنون از محبت شما دوست عزیز .
فائزه عزیزم خیلی خوشحالم که تماشای مجدد این نمایشنامه خوانی ، باعث شد که بسیاری از هم تیوالی های خوب و نازنین از جمله شمارا ملاقات کنم ، از دیدارتان بسیار خوشحال شدم .
۲۰ مهر ۱۳۹۳
آخی یادش به خیر ...

شب به خیر :))
۰۲ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سه تار، ساز اختناق است، ویولون ساز دموکراسی. از بس صداش لاجون است؛ بغض فروخورده است انگار؛ طنین مخفی ترس و شیدایی. میگویند یک نفر شنونده برایش کم است، دو نفر زیاد.
اما دیده بودم حوالی سه صبح که همه ی اشباح مدرنیته در خواب اند و دیگر نه صدای رفت و آمد ماشینی هست نه صدای دور و دَرهم کارخانه ای، چنان رسا میشود این صدا که باید خفه اش کنی از ترس همسایه.
دیده بودم که اگر وسیله اش نکنی برای رونق دُکان، رازهاش را پرده در پرده باز می کند بر تو. آخر، زن است این ساز (از پشت نگاهش کن، موهاش را بافته است انگار) و حساس است همانقدر که هر زنی. قهر میکند با تو. راه نمیدهد تو را به خودش اگر نادیده بگیری اش. چقدر هم که اهل حسادت است این ساز! وقت هایی که بازی در می آورد ساز دیگری بگیر دستت، ببین چطور راه می آید با تو.
به خود میگفتم این صدایی را که نیمه شبان بیرون میخروشد از ... دیدن ادامه » این ساز چطور میشود شبانه روزی کرد؟ چطور میشود سه تاری ساخت جادویی؟ سه تاری که به یک زخمه زرد و سبز و آبی و قرمز کمانه ی رنگینی از صدا را بیفشاند توی فضا. دیده بودم این ساز با زبان راز سخن میگوید، گفتم از اهل راز شوم مگر نصیبم شود آن سه تار جادویی؛ سه تاری که در میانه ی کار بگوید: «تو ساز نزن، جیگر. خسته میشی. تو فقط مرا بگیر توی بغل، خودم میزنم برات»
پس لباس نجاران به تن کردم. گفتم دست به اره و چوب و تیشه بَرم شاید مسیح در راه است.

از کتاب "وِردی که برّه‌ها می‌خوانند"
رضا قاسمی
درود بر قلم همچنان خروشان رضا قاسمی
و سپاس از این انتخاب محمد مهدی عزیز
خیلی لذت بُردم
۰۶ مهر ۱۳۹۳
اون شبم میام حتما به امید خدا :)
فشُردم گزینه "می آیم" را ؛)
۰۸ مهر ۱۳۹۳
داوود :)))
۰۸ مهر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" پنج خوان اندوه "

شبی که تو را گم کردم، کسانی پنج خوان اندوه را نشانم دادند ...

گفتند، از این سو برو ... آسان است رفتن، زود یاد می‌گیری؛
به همان زودی که بعد از قطع پاهایت، یاد گرفتی، از پله‌ها بالا بروی؛ و این طور شد که بالا رفتم.

" انکار " خوان اول بود.

پشت میز صبحانه نشستم، میزی که در منتهای دقت، برای دو نفر چیده بودم.
به تو که آنجا نشسته ‌بودی نان دادم، به تو روزنامه دادم، پشت آن پنهان شدی.
خشم آشناتر به چشم می‌آید.
نان را سوزاندم، و روزنامه را از دستت گرفتم، تیترهای اول را که خواندم، دیدم همه به رفتن تو اشاره دارند.

پس به خوان بعد رفتم، "معامله"

چه ... دیدن ادامه » به دست می‌آورم با از دست دادن تو؟
آرامش پس از طوفان را؟
انگشتانم را بر ماشین تایپ؟

پیش از آن که بتوانم تصمیم بگیرم، "افسردگی" نفس‌زنان از راه رسید، رابطهٔ محتضر، دور چمدانش را با رشته‌ای بسته بود.
در چمدان چشم‌بند بود و شیشه‌های خواب‌آور.

تمام پله‌ها را سر خوردم پایین، بی هیچ حسی.
و در تمام این مدت تابلوی نئونی و شکستهٔ "امید" در دلم روشن و خاموش می‌شد.
امید، نام میانی عمویم بود و از همین بود که مُرد.

یک سال گذشته است ... همچنان دارم بالا می‌روم هرچند پاهایم بر صورت سنگی تو سُر می‌خورند.

آن‌قدر بالا آمده‌ام که مدتی است آخرین درخت را پشت سر‌گذاشته‌ام.
اینجا آنقدر بالاست که درخت به بار نمی‌آید؛

سبز، رنگی‌ست که از یاد برده‌ام.

حالا می‌بینم که دارم بالا می‌روم به سوی "پذیرش"
مکتوب با حروف درشت:
" پذیرش "
نامش غرق نور. هنوز از پا نیفتاده‌ام، دست تکان می‌دهم و فریاد می‌کشم.
زیر پایم، همهٔ زندگی‌ام خیزاب گسترانده‌، تمام مناظری که به چشم یا به خواب دیده‌ام.

آن پایین یک ماهی بیرون می‌پرد: ضربانِ نبض گردنت.
"پذیرش" ، عاقبت به آن رسیدم.
اما چیزی انگار درست از آب درنیامده، دَوار است پلکان اندوه.
تو را گم کرده‌ام.

لیندا پاستان ؛
مترجم : آزاده کامیار
"پذیرش" ، عاقبت به آن رسیدم....

عالی بود ممنون...
۲۵ شهریور ۱۳۹۳
مرسی
۳۰ شهریور ۱۳۹۳
خواهش میکنم علیرضا عزیزم :)
۳۰ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرگ؛ همیشه خیلی آسان تر از عشق بوده است
حتی ” آراگون” هم می گفت:
بدان که شبیه مرگ است، دوست داشتن تو
...
و مرگ؛
که در خیلی از شعرها و عشق ها
شانه بر موهای مان می زند
...
تا به حال برایت جای سوال نبوده
چرا شاعران
به استادی ِ عشق مشهورند؟
زیرا بیشتر از هر کسی
عشق را به دوش کشیده اند
...
ایلهان برک
ترجمه : سیامک تقی زاده
زیرا بیشتر از هر کسی
عشق را به دوش کشیده اند

یاد این بیت افتادم:
آسمان بارامانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
۲۱ شهریور ۱۳۹۳
ممنون از این اشتراک عالی.
سربلند باشید همیشه
۲۲ شهریور ۱۳۹۳
خواهش میکنم ماهور عزیز
شاد و خوب باشید همیشه :)
۲۲ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محمد مهدی صحراپور
درباره نمایش P2 i
دستات چیزهایی رو لمس میکنن که نمیکنن
چشم هات چیزهایی رو میبینن که ازشون متنفری
دماغت بوهایی رو بالا میکشن که دوستشون نداری
یه مشت چرک به هم جمع شده ای که نمیتونی خودتو پاک کنی
وقتی بخوای چرکا رو از رو تنت بشوری، دیگه هیچ چی از خودت باقی نمیمونه
ما رو اینجوری میخوان ...
ما رو اینجوری دوست دارن ...
که هروقت که بخوان، مثل یه دستمال چرک دورمون بندازن
ما ها هممون باور کردیم، که بیشتر از یه دستمال چرک نیستیم
ما ها هممون باور کردیم، که هروقت به ما نیاز دارن باید ما رو صدا بزنن
ما ها هممون باور کردیم، که هیچ راهی برای تمیز شدن وجود نداره
ما ها هممون باور کردیم، بهترین وضعیت برای ما اینه که بیشتر از این چرک نشیم
ما ها هممون باور کردیم، همینجای که وایستادیم، نشستیم، خوابیدیم، بهترین جاست
ما باور کردیم ...
ما هممون باور کردیم ...

متافور ... دیدن ادامه » (metaphor) یعنی استعاره. استعاره نوعی تشبیه است که در آن از ادات تشبیه استفاده نشده باشد. در برخورد با استعاره ها، از دید معناشناسی، آیا باید معنای ظاهری آنها را بررسی نمود یا باید معنای باطنی شان را در نظر گرفت؟

پاسخ: هر دو!
فراموش نکنید که معناشناسی دقیقا بررسی همان چیزی است که در ذهن انسان نقش می بندند. هنگامیکه شما به یک استعاره بر می خورید، ابتدا معنای ظاهری و سپس معنای باطنی آن، شما را متوجه خود می کند و این ارزش کار استعاره است.

برخی مترجمان و یا نویسندگان غیرحرفه ای متاسفانه در ترجمه استعاره ها معنا یا تفسیر خود از آن را بیان می کنند و این بزرگترین خیانت به اثر نویسنده ، نوشتن و بازگردانی داستان های نمادین و یا اشتباهی بزرگ در ترجمه است.

اما عباس جمالی و مرتضی میرمنتظمی در ...P2 به مدد بازی بسیار خوب بازیگران، طراحی صحنه و موسقی مناسب، از استعارات به درستی، بسیار ظریف و به جا استفاده کرده اند. به صورتی که نه فقط به زعم و برداشت خود، بلکه با شناخت وضعیت جامعه کنونی و شناخت خوب داستان اصلی، اسطوره را خوانش معاصر کرده اند.

و این، ثمره ی هنر ِ زندگی بخشیدن به استعاراتی است که من و شما میشناسیم و درک میکنیم. استعاراتی که این نمایش را ملموس، روان، خوش ساخت و لذت بخش کرده است.

با تبریک به این گروه حرفه ای و هنرمند، تماشای نمایش ارزشمند و دیدنی ...P2 رو به همه دوستان عزیزم پیشنهاد میکنم.
چشم هات چیزهایی رو میبینن که ازشون متنفری ..
۲۱ شهریور ۱۳۹۳
سپاس فراوان از توجه و نکته سنجی شما جناب احسان هدایت گرامی؛

فرمایش شما متین و کاملا قابل پذیرش است. از تعاریفی که از استعاره میشناسم، میتوان هر دو نظر رو صحیح دونست؛

در تعاریف ادبای غربی که گفته میشود، بسیاری استعاره را همان تشبیه می‌دانند که ادات آن حذف شده باشد. اما از دید ادبای دوره اسلامی با جزء بندی تشبیه به تشبیه تام و محذوف، استعاره همان تشبیه محذوف نامیده شده که فقط مشبه‌ به در آن ذکر می‌شود.

البته به دور از بحث در این موارد هدف بنده بیان مغز کلام بود و منظور از بیان موارد فوق اشاره به هدف و مقصود استعارات در نمایش بود و قصد ارائه تعاریف ادبی نداشتم.
و این مقصود من نشات گرفته از این قول بود که "استعاره نامیدن چیزی است به نامی جز نام اصلی‌اش، هنگامی که جای آن چیز را گرفته باشد"

موضوعی ... دیدن ادامه » که به ظرافت در نمایش P2 مشاهده شد.

سپاس مجدد از حسن توجه و تذکر شما
۱۹ مهر ۱۳۹۳
محمد مهدی جان کاملا باهات موافقم در اکثر لحظات نمایش کاملا بجا و درست از استعاره استفاده شد و از دادن شعار پرهیز شده.واقعا لذت بردم از نمایش
۲۱ مهر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در تاریکی صدایی شنیده میشود.
صدای روان مادر :
خشکسالی! باران نمیبارد.
خدا به محبوب ترین فرشته اش میگوید: «به زمین فرود آی! به صحرای بی آب»
فرشته درنگ میکند: «این جا ؟! از داغی شن ها پایم میسوزد»
خدا میگوید: «فرود آی»
فرشته درنگ میکند: «از تشتگی اینجا زبانم میسوزد»
و خدا باز میگوید: «فرود آی!»
فرشته درنگ میکند: «خونم از شدت آفتاب میسوزد اینجا»
و خدا باز میگوید: «فرود آی»
فرشته بر صحرای بی آب پا میگذارد. پایش میسوزد و زبانش میسوزد و خونش میسوزد.
خدا بر فرشته اش دلتنگ میشود. می گرید.
اشک هایش بر زمین می ریزد. صحرا از اشک خدا سبز میشود.
خشکسالی میرود.
صادقانه خیلی طرفدار نغمه ثمینی نیستم(هنوزم نقدهای قدیمش رو فیلمها رو یا گزارشهای پراکنده شو بیشتر دوست دارم) ولی این تمثیل ای داستانک خیلی درخشان و دراماتیک بود.
۰۸ شهریور ۱۳۹۳
واقعیت من تا قبل از شکلک فقط اسم ایشون رو شنیده بودم، نمایشنامه هاش به نظرم شاهکار نیست ، ولی خوندنی و قشنگه برای من و دوستش دارم :) نمایشنامه "اسب های آسمان خاکستر می بارند" با همین قسمت آغاز میشه ، زیبا بود ، میپسندمش D:
۰۸ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید