تیوال محمد ونائی | دیوار
S2 : 13:40:52
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
چیزهایی که نوشتم شاید کمی (شاید هم خیلی) مغشوش به نظر میاد. شاید بعضی از قسمت های چیزی که نوشتم ربط دقیقی که به اجرا نداشته باشه، شاید. و البته ربطی به این هم نداره که بار دوم کمتر از بار اول لذت بردم، هم به خاطر تازگی بار اول و هم به خاطر بازی بهتر بازیگرا. و البته بسیار خوشحالم از دیدن چنین تئاتری.

دیروز داشتم درباره عمق و رابطه اش با لذت فکر می کردم. اینکه هرچی عمیق تر بشی، تعداد چیزهایی که می تونه باعث لذتت بشه کم و کمتر میشه و باید برای به دست آوردنش بیشتر و سخت تر تلاش کنی. و همین کندوکاو و تلاش باز هم تو رو عمیق تر می کنه و کار رو برات سخت تر. حالا اگه چیزی رو پیدا کنی که لذتی برات فراهم کنه، که قطعا سخت تر از گذشته پیدا میشه، عمق اون لذت بسیار بیشتر از اون لذات قبلیه. در واقع یه چیزی شبیه همون داستان کمیت و کیفیته. یا شاید همون چرخه امیال و لذت و ... دیدن ادامه » ملال. عمق آرامش میده، سکون میده، ته نشین شدن می کنه، خیرگی میده، وقفه میده، فاصله میده. آرومه ولی اثر داره، نرمه ولی نفوذ می کنه. قاطع نیست ولی فراگیره. و البته اگه چیزی در عمق بشکنه، دیگه برای همیشه تغییر می کنه، حتی شاید سکونش شکستگی رو بیشتر بپذیره.
استاد تهرانی شب اول قبل از شروع نمایش حرف از زمان زدن. شاید منظر من کلا متفاوت باشه از اون چیزی که ایشون منظورشون بوده، شاید هم همون باشه، نمی دونم. ولی داشتم فکر می کردم عمق زمان رو منجمد می کنه و به جاش اون رو در سطح خودش بسط میده. یعنی در عین منجمد بودن کش میاد، ولی نه دیگه به صورت خطی، بلکه وارد فضایی از تعلیق میشه. فضایی که میشه در اون دست دراز کرد و به چیزهایی چنگ زد که در سیر معمول زمان به دست نمیاد.
سیر دیوانه وار و البته مخرب زمان ما رو به سمت مرگ می بره. مرگی که به قول بعضی از فلاسفه با تولد ما متولد میشه و صرفا دز طول عمر ما منتظر میمونه. مرگ یک امر طبیعیه. همون طور که زمان یک امر طبیعیه. و طبیعت به غایت وحشتناکه، شاید به خاطر شفافیت غیر قابل انکارش، شاید هم به قول کاراکتر مرد نمایش لاموزیکا سوم به خاطر اینکه نه آغازی داره و نه پایانی و ما درگیر این ازلیت و ابدیتیم. و البته که ناچاریم، ما ناچار از طبیعتیم. ناچار از مرگی که سیر طبیعی برای ما به ارمغان خواهد آورد.
تنها چیزی که شاید این زمان رو متوقف کنه، و مرگ رو به تعویق بندازه و یا حتی اون رو بی اهمیت کنه، تعلیق زمانه. اینکه زمان به گونه ای در سطح خودش مبسوط بشه که دیگه جایی برای حرکت خطی اون باقی نمونه. دقیق همون کاری که حرکت به سمت عمق انجام میده و البته همون چیزی که ابتذال میخواد اون رو فراموش کنه.
سوال من اینه آیا عمقِ احساس هم می تونه همین کار رو کنه؟ آیا میشه عشق رو به چاره ای در برابر این سیر طبیعی که به مرگ منجر میشه بدل کرد؟ آیا زمان در نگاه ها هم بسط پیدا می کنه؟
چقدر هممممه چیز بهم ربط داشتن... چقدرررر لذت بردم از این متن... :)
۳۰ مرداد
خیلی ممنونم ازتون
البته دیالوگی که ذکر کردید مربوط به نمایشنامه لاموزیکا سومه نه لاموزیکای دوراس
بازم ممنونم ازتون
۳۰ مرداد
لطف دارید مینا خانم عزیز. ممنون که خوندین.

ممنون از تذکرتون خانم منصوری
۰۱ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید