تیوال مجتبی مهدی زاده | دیوار
S3 : 14:10:33
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
#پُستِ_آخر
#خداحافظی_از_تیوال_برای_همیشه

" ابتدا،ابقاء،انقضاء "


بعضی وقت ها
لازم هستش
که بعضی ها زیاد نباشند
تا کیفیتت شون بالا بره
تا اعتبار شون حفظ بشه
تا حرمت شون نگه داشته بشه
تا ارزون خرید و فروش نشند
و مثل دستمال کاغذی،مچاله نشند

بعضی ... دیدن ادامه » وقت ها
آدمها هم
مثل کالاهای مصرفی
تاریخ مصرف دارند
نباید کاری کرد
که بعضی ها
با بودن زیا شون
خودشون رو زودتر
به تاریخ انقضا نزدیک تر بکنند

بعضی وقت ها
لازم هستش که نباشی
دور باشی،دور دور
تا به چشم بیایی
تا پشت چشم ها اضافه نباشی
تا غرورت بازیچه نشه
و زیر پا له نشی

بعضی وقت ها
ایستادن دست ماست
پس چقدر خوبه که
زیاد جایی نباشیم،
چون آب روان هم
که یه جایی میمونه
میگنده
و دیگه هیچ مصرفی نداره،

بعضی وقت ها
نبودن بهتر از بودنه
کیفیت مهم هستش نه کمیت
پس ماراتن دیدن نیستش،
خوب دیدن
به جا بودن
درست بودن
مهم بوده و هستش


#مجتبی
محمد شمالی این را خواند
:((
۱۵ مهر
بی وقت می روی ...
۱۵ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میدونی
جمعه ها برای من
قد چهار تا شنبه
توی سالیان سال
گذشته و میگذره

قَد یک هفته
اندازه یک ماه
که همه اش
توی یه روز جمع شده

یه روزی که
خاطرات خوب و بد
زشت و تلخ
همه و همه
فقط ... دیدن ادامه » توی جمعه میگذره

میدونی
دیگه حوصله ها هم
مثال جمعه ها
همیشه و همه جا
تعطیل رسمی اعلام شدند.


#مجتبی
گاهی دلتنگ می شوم
اما هربار آرزو می کنم
که هرگز برنگردد
زیرا می دانم
نمی توانم طردش بکنم
و از طرفی در زندگیِ لعنتی ام
راه دادن دوباره به او،
حماقت محض است.

آزار دهنده نیست
ربطی به ساعت های
نزدیک به نیمه شب
یا بن بست های خاطره انگیز
که در طول روز از کنارشان میگذرم،ندارد.

آن ... دیدن ادامه » قسمت از قلبم
که کنده شده
که گم شده،
که نیست
که دوستش داشت،
تیر می کشد

مثال موهای
تازه از ته زده شده دختری
که هنوز روی شانه هایش حس می شود
بدون آنکه اسمش را
به یاد داشته باشم
چون او می تواند هر کسی باشد
و من می توانم هیچ ‌کسی نباشم.

گاهی دلتنگ می شوم...


#مجتبی
بعضی ها
چقدر بازی رو
جدی گرفتند

چه خرج هایی
برای این مسافرخونه
می کنند

وقتی هستند
حواس شون به همه چیز
بوده و هستش
الی اصل کاری

وقتی میرند
اطرافیان شون
خیلی ... دیدن ادامه » دیر می فهمند
که نکردند کاری که باید می کردند

مسافرخونه ایی که
صبح به صبح
خالی میشه
و شب ها دوباره پر میشه

که شاید با خالی
یا پر شدنش
معجزه های بودن
قدر دونستن
و دیر نشدن

اتفاق بیفته
رقم زده بشه
و دیگه آه و حسرتی
برای آدم نمونه

بعضی ها
چقدر بازی رو
جدی گرفتند

#مجتبی
شب،
با تمام ترک های روی دیوار
آهسته و آرام
می خوابد

در نبرد گلادیاتورهای خشمگینِ وهم
که در سرمان شمشیر میزنند
ما را با اسب هایش
لگدمال می کند

نیزه،
در پهلوی آسودگیِ خاطرمان
فرو می کند،
آخر نمی شود که
به افکار شوم شهر دل بست

شب
از ... دیدن ادامه » نیمه میگذرد،
نشسته ام
لبه ی تخت را چنگ می زنم
تا به سیاه چاله بیخوابی پرت نشوم

خسته ام
به پاهای کبودم
دیگر امیدی نیست
اما

برای یک بار هم که شده
بیا زنده بمانیم.


#مجتبی
درود بر شما آقا مجتبی
۱۱ مهر
سپاس جناب یعقوبی
۱۱ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمهایی که شب ها
تنهایی قدم می زنند
یا دارند فکر می کنند
یا چیزی رو رقم می زنند.

مرور می کنند
تموم لحظاتی که گذشته
از شیرینی های کم
تا تلخی های همیشگی

به یاد میارند
خوبی های که زود گذشتند
بدی هایی که
هر ثانیه در حال چشیدن هستند

فکر ... دیدن ادامه » می کنند که فردا
چه اتفاق تلخ تری قراره بیفته
از کدوم خیابون خاطره باید بگذرند
و چه جوری فردا رو سپری کنند

فرداهای که
دیگه برای همیشه سراب شده
خواب و خیال یه رویا شده
که شاید کمی آسون تر بگذره

بگذره که بفهمیم
برای چی اومدیم
چرا موندیم
و چه جوری باقیش رو میگذرونیم

اصلا کسی ما رو یادش هست
کارهایی که کردیم
جاهایی که رفتیم
و روزگار رو سپری کردیم.

آدمهایی که شب ها
تنهایی قدم می زنند
یا دارند فکر می کنند
یا چیزی رو رقم می زنند.


#مجتبی
بگذارید
تنهایی ام را
دوست بدارم
زیبا،ساکت،پر رمز و راز

بگذارید
تنهایی اش را
دوست بدارد،
تنهایی و سپس
به آرامی و بدون درد

چون دنیا
به بوسه های ناگهانی
به خنده های بی موقع
به هدیه های بی چشمداشت
بیشتر ... دیدن ادامه » نیاز دارد
اگر دنیای کسی باشی

سعی کردم
تو را به سختی
در قلبم زندانی کنم،اما نشد
قلب من بارها شکسته بود
از لابه لای
ترکهایش فرار کردی

قفسه ی سینه ام
حالا پر شده
از خاطرات ده جلدی
هر شب یکی را از پنجره
پرت میکنم بیرون

همان لحظه که میخواستی بری
مرا بوسیدی
همان لحظه که میخواستم ببوسمت،رفتم
دیگر برایم مهم نیست
که من از دور قشنگم
دیواری ما بین نیست
و دنیایمان فرق دارد

چشمان بازِ بازت نمیبیند
و این درد دارد
درست تو همون لحظه که فکر میکنی
نزدیک شدی
باید یادت باشه
که هنوز خیلی دوری

و همون موقع
که فکر میکنی دورم ازت
حتی روحت هم خبر ندارد
که چقدر بهت نزدیکم.


#مجتبی
باید برای رختخواب خالی احساس
تعلیق عقل و فلسفه از کار
نافهمی دنیا ز فهم ما
سایکوتراپی راه بندازیم
ما امتحان پس داده های رَد و مردودی
از هر چه وامانده است بیزاریم
در جستجوی کهکشان راه خوشبختی
ما در پی اخترشناس راه میگردیم
ما راضی عادات تکراریم
... دیدن ادامه » شاکی بد احوال تغییریم
با بوسه ای احوالمان کوک است
با رفنتنی دنیایمان نابود
از دور و از نزدیک مینالیم
ما خاطرمان ، خاطره ساز است
از خاطره هم رنج میسازیم
آزادیمان بند زندان است
زندانمان در بند آزادی
ما فهممان معطوف یک وهم است
و زندگیمان خرج این فهم است

این زندگی سر تا سرش وهم است :)
۰۴ مهر
میدونی
اگر شعر نبود
تموم گلها خشک می شدند
آدمها هم زشت زشت

خورشید،
دیگه هیچ وقت
طلوع نمیکرد

شب ... دیدن ادامه » ها،
هرگز نمیرفتند
و لذتی نداشت زیستن

نه انتظار بود
نه یار و یار
نه امیدی بود
نه دلدار و دلدار

میدونی
اگر شعر نبود
نه فردا بود
نه فردا بود
نه فردا بود.


#مجتبی
۰۴ مهر
فردا که جای خالی دلدار
در تختخوابِ یار دیگر شد
از هر چه شعر و شاعریست ، بیزار می گردی
گل های خشک لای دفترها
شب های وصل و روزهای فصل
زیبا و زشت واژه و ترکیب
بی قافیه ، در سایه تردید می گردد
۰۴ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میدونی؟
آدمهایی که روزگار رو
پیش بینی می کنند
کسایی هستند که
زیاد ازش زخم خوردند
به خاطر همین
خیلی خوب آینده رو
ترسیم می کنند

درست مثل روز اول
با چیدمان دقیق
همه چیز رو سر جاشون
نقاشی می کنند
حادثه ها سر موقع
شادی های به جا
خنده ... دیدن ادامه » های از ته دل
باید و شاید ها

میدونی؟
جنس این جور آدمها
دیوونگی و سیاه دل
هیچ وقت نبوده و نیست
فقط انقدر چرخ خوردند توی روزگار
که آدم شناسی شون خوب شده
می تونند از تلخ های جلوگیری کنند
یا به شادی های پیش بینی نشده
نزدیکت کنند

سلام شیرین
خداحافظی تلخ
اشک های زیر بارون
نرسیدن های سخت
همه رو بازم برات نقش می زنند
طرح هاش رو رنگ می کنند
که بشناسی اطرافت رو
نیش نخوری از کاذب های سیاه
تو پوست سپیدی آه و دم های ریا.

میدونی؟


#مجتبی
بیا
دوباره با هم
شعر بخوانیم،
سرایش ابرها با من
خوانش آسمان با تو

دم و باز دم
آشتی شکوفه و شبنم
رقص باد و قاصدک خوشحال
تابِ دست ها روی هوا
با یکدیگر.

طراوت باران
نوازش قطره های آرام
شمعدانی کوچک پشت پنجره
یک ... دیدن ادامه » استکان واژه
چند حبه احساس با تو

مرور خاطرات
انتظار یک دیدار
دلتنگی های غروب
ترانه های پرواز
با یکدیگر.

بیا
دوباره با هم
شعر بخوانیم،
سرایش ابرها با من
خوانش آسمان با تو.


#مجتبی
به به..ممنون از این شعر زیبا.فردا قبل از اجرا این شعر زیبا را برای گروه خواهم خواند.پاینده باشید.
۳۱ شهریور
نماینده گروه اجرایی:
سپاس
۳۱ شهریور
حسین جان برای اون هم نوشتم استاد:-)
۳۱ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای اپیزود “ملاقات محرمانه خانم و آقا”

کجا می روی
باز هم می شود
نیمی از قلب تو را داشت؟
دوباره نیایش چشمانت
طپش های بی قرارم شود؟

زمان برای همیشه متوقف شده
طراوت اشعارم
چرخان هستند در هوا
شبیه شکوفه های انبوه
مثال نیلوفرهای لاجوردی

چه در شادی
چه ... دیدن ادامه » در غم
بی رحمی نیست
که روزگارم را
فقط با یادت سپری کنم؟

دلم در سینه
چنان خرسند بود
که ماهی سرخی شناکنان
در حوض کوچ
همان حوض همیشه آبی رنگ

پیوسته
در تمامی لحظات شبانه روز
در بازخوانی خیالم هستم
دست در دست
چشم در چشم

هیچ گاه در اجرای دین خود
تاخیری نداشته ام
بیا و یک بار دگر
مرا در آغوش بگیر
بگذار سحرگاهان ما را
بدین گونه باز بیابند.


#مجتبی
امیر مسعود و میترا این را خواندند
حنانه اسدزاده این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زمان
در اعماق من یخ می زند
از کنار سیلِ نور پنجره
عبور می کنم
مثال نسیم و رقص های باد

از کنار کوه های آن
سوی شهر عبور می کنم
از کنار دنیای اسباب بازی های مان‌
از کنار شوخی های سیاستمدارانه
از کنار یک بازیگر کارکشته

از کنار کسی که دوستش داشتم
از کنار قبر نلسون ماندلا
از کنار انیشتین ِ زنده
از ... دیدن ادامه » کنار آن لحظه که آژیر کشید
دزدگیر یک بانک در ونیز

از کنار چند ستاره
از کنار جنگل انبوه سوخته
از کنار یک گربه وحشی
به خودم هم که می رسم
از کنار آن هم عبور میکنم

میدانم که جهان،خود من هستم
تک تک ماه هایی
که در آسمان پیدا و ناپیداست
من خودِ بهشت روی زمین هستم
طبقات تبعیدیِ برزخم

من همه چیزم و این بار
که زمان در من یخ می زند
در مردمک چشمان من می شکند
این بار و برای آخرین بار
خودم را ترک می کنم
به مقصد چیزهایی که نمی دانم

از کنار خودم عبور می کنم‌
به آسانی
دنیا را می بافم
و پشت گوشهایم می اندازم
نیمکت های دو نفره را حیف می کنم.


#مجتبی
اومدم باتوجه به نقدها و نمراتی که بواسطه ی بیننده های تاتر به یک اجرا اختصاص داده میشه تاتر بعدی خودمو انتخاب کنم_معمولن انتخابهام همینطوریه_که برخوردم به شعر شما آقای مهدی زاده،برام جالب بود وخوندنی.از فضای شعر شروع و پایان قوی و تصویرسازیهای خوب و ... دیدن ادامه » شاعرانه واقعن لذت بردم هرچند یاد شعر سنگ افتاب افتادم اما سبک کار خیلی شبیه کار پاز نیست اما ضرباهنگ واتمسفر حال و هوای اون کار رو به یاد میاره اما نمیشه انکار کرد که شعرشما دلنشین و ملموس و زیباست و دلم میخاد دوباره وچندباره زمزمه کنم:
دنیا را می بافم/ و پشت گوشهایم می اندازم/ نیمکت های دو نفره را حیف می کنم.

۰۱ مهر
جناب تاجیک سپاس از لطف و مهربانی شما
۰۱ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در میان آسمان
با ابر،من صبر می کنم
قصه های کهنه را
آسان از بر می کنم

داستان بی کسی
سر رشته اش طولانی است
چشم های یک نفر
در شهر ما،طوفانی است

من که ام؟
یک عابر بی ساز و سوز و سیم و زر
وای انگار شهر من
در چهره اش ویرانی است.


‎#مجتبی

در هیاهوی میدان مسابقه
یال های سفیدِ خاطرات
میان‌موهای سیاه
در افکار روزهای جوانی موج می زند

دلتنگی های یورتمه شبانه
برای سوار کردنِ ماه
از تپه های تاریکی
آهسته و آرام،بالا می رود.

نعل های نقره
خوش شانس بوده
برای تک تک سواران اش،
جز من که تکه آهنی
به استخوانِ ذهنم میخ شده

در ... دیدن ادامه » میانِ عربده های
دورویی و نیرنگ روزگار
کفشِ آهنی ام به تکه سنگی
گیر کرده و پایم شکسته است.

پس خلاصی
شانس بزرگی ست
که سَرِ پیچ
لای زانوانم پیچیده

و میدانم
که عاقبت روزگار
مرا به ضرب یک گلوله
خواهد کشت.

پس همیشه
با شیهه آخر من
از خواب
خواهد پرید

صدای شیهه ایی که می گوید
از تو ممنونم
برای رهایی
برای اول شدن در آزادی.


#مجتبی
دختر آبی
ادامه ی خواب عدالت
در شهر است.

در فکر شهریور گرم
پلیدی های فصل بعد
آهسته و آرام
نقش می بندد

انگار روزگار هزار رنگ
آرام آرام
به سیاهی ظلم حرفها
تبدیل شده

و کماکان بی عدالتی محض
در ... دیدن ادامه » جای جای شهر
همچنان
ادامه دارد.

مثال اسپند روی آتش
دختر آبی
بی قرار یک قرار بود
برای استقبال از شوق
بالا و پایین پرید


آری،
دختر آبی
ادامه ی خواب عدالت
در شهر است...

#مجتبی
بابام پرسید:شما خونه دارین؟
گفت:من یه قایق دارم
گفت خُب خوبه
پرسید شما ماشین دارین؟
گفت من یه قایق دارم
گفت خُب خیلی خوبه
پرسید پدر و مادر کجا هستن
گفت من یه قایق دارم
پرسید شما دیگه چی دارین؟
گفت من موهام بلنده
یه پیرهن آبیِِ کمرنگ دارم
که خیلی هم دوسش دارم
یه شلوار طوسی دارم، آواز هم می خونم
دیگه هیچی نپرسید
بعد یه سیگار گرفت،سرشو فوت کرد.
بعد ... دیدن ادامه » گفت آقا ببخشید،اما این دخترمه
همینو دارم،من قایق و لباساتونو نمی تونم ببینم که
اما اگه یه دهن آواز بخونین
من دلم گرم میشه،میشه بخونی؟
بعد آواز خوند،آواز که خوند نورا کم شدن
دوباره از اول پاییز شد،یه تاریکیه خوبی شد
گنجیشکها و کلاغها
جمع شدن پشتِ پنجره خونمون
گوش دادن،قشنگ گوش دادن
پنجره ها وا شد
تمام مردمهای شهر وایسادن و گوش دادن
خوبیش تو دلم نشست
انگار همه گنجیشکهای تویِ دلش
رفتن تویِ دلم.
#آمستردام
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کجا می روی؟
باز هم می شود
دست های گرمت را گرفت و تو را دید؟
صبح بخیر گفت و صدایت را شنید
عطر تو هنوز هم در هوا جاری ست
تصویرت روبه رویم قد می کشد
لبخند می زنی اما این بار بغض می کنم
خبری از ذوق نیست

سکوت می کنم
سکوتی که از ابتدای خلقت
با خود یدک می کشم
مثال پرنده ها
که با مرگ هم عاشقانه می رقصند،
قدم می زنم
کنار ... دیدن ادامه » درخت هایی که با تو
میان آن ها بسیار دویده بودم

در تمام سنگ فرش های خیالم
نقش بسته ایی
مرا مثال همیشه سربه زیر
دست و و پایم به لرزش انداخته ایی،
می خواهم یقه تمام خیابان ها را بگیرم
چون زیبا نیست که آسمانش بعد از تو
با هر ترانه ی ابرها
آوازی شاد بخواند

کوچه پس کوچه های شهر
هرگز نفهمیدند تو که هستی،
تو تنها بودی
شبیه صندلی های خستهِ تاتر،
نمی دانی که فریادِهای بی صدایم
چگونه دردهایش را در پیراهنم
حبس کرده
چگونه اشک هایم پنهان شدند
اما با این همه درد در ذهن خودم
لبخند از تو ثبت کرده ام،لبخند.


#مجتبی
واای پسر..دمت گرم..
۱۵ شهریور
ممنون نیلوفر جان
مرسی از لطف و محبتت
۲۲ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مجتبی مهدی زاده
درباره نمایش اسب i
به پایان رسید
مثال یک خواب سبک
که سر سپیده از آن
ظالمانه با صدای گنجشکها میپری

به آسمان تیره و روشن
برای چند ثانیه نگاه میکنی
درحالیکه مثل احمق ها
لبخند میزنی

پلک هایت را
به هم فشار میدهی
تا دوباره به خواب بروی
و ادامه ی خواب قشنگت را ببینی

همین
تمام ... دیدن ادامه » است
تو دیگر
بیدار شده ایی

و زندگی
همین قدر داغ و شرجی
از پیراهنت عبور کرده و
کلافه ات میکند

همه چیز را
خراب نکن،
مثلا اینکه دوست داشتنم
واقعی بود.


#مجتبی
ابرشیر، حمیدرضا مرادی، سیدمهدی، امیر مسعود و محمد جواد این را خواندند
زهرا فلاح این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کل عمر منتظر‌ آنی می شویم
که گول مان بزند
انکارش میکنیم
که هر لحظه در حال مُردنیم
چشم های بزرگ شیشه آیی عروسکی
توپِ رنگی ای
پاک کن هندوانه شکلی
وسط تابستان،بستنی
یک نگاهی،چشمکی،خنده ریزی

مرگ خوبی ست
احتمالا لحظه ایی که یک بوسه
گول مان می زند
مرگ زیباتر ایست
آن زمان که آینه
بوی ... دیدن ادامه » عطری
طلوع یک مشت گدازه
گول مان می زند

آرزوهای مان که روی کاغذ زرد شد
پسربچه ی کوچک که مَرد شد
نمره ها یی که از ۱۰ پایین تر شد
حال مان از بوی سیگار که بد شد
کودکِ کاری که رفت زیر موتور
قرص های روی میز 'فقط من را بخور
انگار که کمتر می میریم هر لحظه
چرا که این بار میل ما به مرگ
بیشتر از میل مرگ به ماست

آخ که هر لحظه از ما کنده می شود
و شاید این بهترین شعر دنیاست
فقط ای کاش از قلب مان کنده شود عمرمان
کمی از دنده ها تا جا برای دودِ سیگار بعدی
باز شود
اندکی از دماغ مان که بوی ادکلنی
چیزی،گول مان نزند
هر لحظه در حال مردن تر هستیم
و من چندین لحظه بیشتر
از شروع نوشتن این متن

قبل از آنکه
بخواهم به تو بگویم
هر لحظه از ما کمتر می شود
و هر لحظه بیشتر می میریم
زنده تر بودم
کل عمر منتظر‌ آنی می شویم
که گول مان بزند

#مجتبی
فرشته، امیر مسعود، nima haji و نسترن س این را خواندند
محسن جوانی، لیلا میناوند، سون داو و آوا تدین این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میدانی
بعضی وقت ها
به پرواز مرغابى ها فکر می کنم
به اینکه اگر زبان پرنده ها را می دانستم
شاید هم صحبتی پیدا می شد

شاید
به زندگی دل می بستم
چیزی در جهان پیدا مى شد
که برایش زنده بمانم
اما نه،پرنده ها زبان من را نمی فهمند.

نه پرنده ها
نه درختان که پشتشان به من است
و سایه شان را
به ... دیدن ادامه » سمت دیگری تکان می دهند
هیچ کدام حواس شان به من نیست

درخودم فرو رفته ام
شبیه یک بطری شیشه ایی
که در شنِ مرداب فرو می رود
هوا سرد هست و
نامه ی درونش پوسیده.

نه،به دستِ انسانى مى رسد
نه حتى مردابِ گرسنه را سیر مى کند
مثال پادشاه روى جلدِ استکان
که مترسکی شده روى شیشه ها
برای طعم و عطرِ چاى.

میدانی
بعضی وقت ها
به پرواز مرغابى ها فکر می کنم.

#مجتبی
نمی خواهم
که خوابم ببرد
یک نفر بیاید و مرا
از این کابوسها بیرون کند

افکارم
به حقیقت چنگ می زنند
و از درد به خود می پیچد
چشم هایم
بوی الکل می دهد.

شب ها
تنها که می شوم
توی لیوان هم چیز ی نیست
جز بهم ریخته گی روزگار

دلتنگی ... دیدن ادامه » هایم
شبیه یک مادیان باردار است
که درون شکمش
مدام به او لگد می زند.

در ذهنم
کسی به جای تو
دستانش را دور گردنم
حلقه می کند و نایم را می فشارد

نفسم بند می آید
دلخورم از اینکه
این دستهای غریبه کیست
که مرا تمام می کند

مگر
قرار نشد
که فاصله بین مان
ما را بکُشد؟

#مجتبی