تیوال ندا مصطفایی | دیوار
S3 : 22:58:14
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
من از تاتر گلریز عمیقن سپاسگذارم که تکلیفش را با تماشاگر معلوم کرده! آدم می داند که در گلریز چه خبر است و براساس سلیقه و انتخابش سمت گیشه اش می رود یا نه! من از پنجشنبه که این تاتر را دیدم دائمن این سوال رو میپرسم که چرا اجرای این نمایش در سالن اصلی تاتر شهر است و در گلریز نیست؟!!!

سیامک صفری هم، با تمام احترامی که برایشان قائلم، تبدیل به یک لیبل شده است!



چه تفاهمی ندای عزیز.من هم از لحظه ای که از این نمایش بیرون اومدم با خود غرق این فکر بودم که چرا این کار در تاتر شهر آن هم سالن اصلی نمایش داده میشود!واقعا باید تاتر گلریز رو تشویق کرد که تکلیف خود را با تماشاگرانش روشن کرده..
۱۱ خرداد ۱۳۹۳
خدارا شکر که اینهمه تماشاگر تئاتر گلریز داشته ایم که اینک عاقبت به خیر شده اند و به تئاتر شهر روی آورده اند ! این امر به خودی خود مایه بسی خوشحالی است اما بدبختی از آنجایی آغاز می شود که تماشاگران گلریزی از این به بعد هر کمدی که ببینند یادی از گلریزشان ... دیدن ادامه » می کنند :) در حقیقت تمام رفرنس این قسم تماشاگر همان تئاتر گلریز است که پیش از این با آن محشور بوده اند :)
۱۸ خرداد ۱۳۹۳
جناب Mahan27 گویا شما یک تنه مسئولیت دفاع از این نمایش رو به عهده گرفتین! من به این تلاشتون احترام میزارم. چون لحن نوشته شما نه در راستای گفتگو و نقد نظر، که صرفن جهت مجادله ست من پاسختون رو نمی دم و امیدوارم از دیدن تاترهایی از این دست چه در گلریز و چه در هر ... دیدن ادامه » سالن دیگری لذت ببرین.
۱۹ خرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جناب قدس عزیز
بنده جز آن گروه بلیط خریده ها ی چهارشنبه گذشته هستم که شما با آنها تماس نگرفتید و به هیچ شکلی تغییر ساعت اجرا را اطلاع ندادید! ما ساعت 7:10 فرهنگسرا بودیم و شما نمایشتان را ساعت 5:30(البته گویا با تاخیر ساعت 6) شروع کرده بودید!

مسئول گیشه فرهنگسرا نام من و شماره تماس را در برگه ای نوشتند و قرار است شما از چهارشنبه تا امروز که شنبه است با من تماس بگیرید! من همچنان منتظر تماس شما و یا هریک از اعضای گروهتان برای رفع این مشکل هستم. باتشکر. ندا مصطفایی که عصبانی نیست از این بی نطمی، بی دقتی و عدم توجه به حق تماشاگر!!
سلام خانم مصطفایی
در ابتدا من از شما بابت این تغییر عذرخواهی می کنم.به گروه اجرایی هم بعد از فروش بلیط و تقریبن یک هفته قبل از اجرا اعلام شد که بدلیل اینکه شب شهادت می باشد نمی توانیم در آن شب بعد از اذان اجرا داشته باشیم و به ناچار ساعت تغییر داده شد. شاید ... دیدن ادامه » بفرمایید که این از ابتدا مشخص بوده اما بعضی از شب های شهادت مثل شهادت حضرت خدیحه یا خضرت زینب و ... واقعن مشخص نیست و مرکز هنرهای نمایش آن را اعلام می کند.
من این تغییر ساعت را به سامانه های فروش بلیط (سایت فروش ایران کنسرت و سایت فروش تیوال) اعلام کرده و چند بار هم پیگیری کردم و ایشان فرمودند که به همه دوستان اس.ام.اس ارسال شده و همه تماشاگران از این تغییر آگاهی پیدا کرده اند.(بدیهی است که من شماره تماس و ایمیل دوستانی که بلیط خریداری کرده اند را ندارم و بدلیل امنیت اطلاعات شخصی نباید هم داشته باشم.)
اما حدود 7نفر اس ام اس را دریافت نکرده بودند و این مسائل اتفاق افتاده است.
دوستانی که از ایران کنسرت خرید را انجام داده اند با سایت ایران کنسرت تماس گرفته اند و یا پول بلیط ها را دریافت کرده اند و یا بلیط های خود را به روز دیگری منتقل کرده اند . حتی من به مسئول گیشه هم گفتم که سریعن شماره های شما را به ایران کنسرت اعلام کند و با تماسی که با ایران کنسرت داشته ام دوستان دیگر هماهنگیهای لازم را انجام داده و بلیط های جدید را دریافت کرده اند.
من با ایران کنسرت تماس گرفتم و قرار شد تا یک ساعت دیگر با شما تماس بگیرند. در صورتیکه تماسی با شما گرفته نشد لطفن با شماره 09374672641 خانم امین تماس بگیرید تا تغییرات انجام شد.
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
جناب قدس
مسلمن اگر کمی در ایران زندگی کرده باشیم! برایمان این دست اتفاقات عجیب نیست و می شود درک کرد که یک تیم اجرایی در هر زمینه ای، از جمله به صحنه بردن یک نمایش، هر روز با بخشی از این اتفاقات عجیب! دست به گریبان است.
اعتراض من به عدم پیگیری نتایج این ... دیدن ادامه » تغییر ساعت از سوی فردی است که مسئولیت آن را دارد، چرا که من به عنوان مشتری این محصول که تاتری است که قبل تر دیده ام و دوباره دلم می خواهد ببینمش، نباید پیگیر نتایج حاصل از این تغییر باشم و اقل آن اینست که واحد متولی که گویا عامل فروش بلیط بوده است، خود باید به دنبال رفع این مشکل و ارایه جایگزین های ممکن برای آن باشد.
به هر جهت، ایران کنسرت پس از پیگیری امروز شما، کمی قبل با بنده تماس گرفتند.
در اخر ِ این عریضه (; از پاسخ کامل شما تشکر میکنم.
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"-زانتیپه: سقراط تو می دونی زندگی چیه؟
-سقراط: زندگی چیزیه که با مرگ معنی پیدا می کنه
-زانتیپه:می دونی مرگ چیه؟
-سقراط: مرگ چیزیه که هیچ وقت نفهمیدم چیه"

.....

"تئودته : جالبه که شما به زخم شهرتون می خندید ."


***

فقط چه حیف که این کار رو این اندازه دیر دیدم...بی هیچ فرصتی برای دوباره دیدنش.
منم همین تاسف رو می خورم!!
بعد از تاتر"ملاقات بانوی سالخورده" این تنها تاتری بود که واقعا" لذت بردم.
هنوز صحنه های زیبای "ملاقات بانوی سالخورده" جلوی چشممه!!
تاتر به این میگن، هنر به این میگن!!
۳۰ فروردین ۱۳۹۳
از این جمله ی تئودته خیلی خوشم امد مخصوصا خندیدن سقراط بعداز شنیدنش
"تئودته : جالبه که شما به زخم شهرتون می خندید ."
۳۰ فروردین ۱۳۹۳
پریسا: من یکبار دیدن این نمایش رو در اجراهای جشنواره به خاطر ده دقیقه تاخیر از دست داده بودم. با کامنت های اینجا معلوم بود که این تاتر رو نمیشه ندید. خوشحالم که دوباره تلاش کردم ;)

وحید hOO: (:
۳۱ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر خسته هستید، اگر سرما خورده اید و حال خوبی ندارید، اگر سرتان درد می کند یا ...لطفا به دیدن این تاتر نروید.
نمایش "در انتظار گودو" با طول مدت 180 دقیقه نمایشی است که دیدن آن انرژی می خواهد، و اگر ما با کمی خستگی یا حال ناخوش وارد تالار اصلی شدیم، حال بدتر ما بعد از تقریبا 160 دقیقه نمی تواند همه اش تقصیر نمایش باشد.
***
"در انتظار گودو"ی همایون غنی زاده را دوست داشتم. انتظار گودو انتظاری است که شاید خیلی هامان هر روز وقتی از خانه بیرون می آییم، وقتی به خیابان می رسیم و شب، که به خانه برمی گردیم همراهمان است. انتظاری که گاهی حتی نمی دانیم برای چیست؟ از کی شروع شده و حتی پایانش کی می تواند باشد! سفیدی ِ عمیق، خالی و روشن ِ صحنه ی این اجرا، پوچ بودن "انتظار" مردان نمایش را نشان می دهد. هیچ چیز در این صحنه نیست که امیدی را بیدار کند، تغییری را نشان دهد، یا رنگی ... دیدن ادامه » به روزهای خالی مردان منتظر دهد. تنها المان صحنه، درختی است که تنها نماد گذران روزهای تکراری منتظران، برگ های روییده ی آن است.
بازی های مردان این نمایش همگی خوب است، اما به نظر من حسی در این بازی ها کم است. سال پیش که "درخشش در ساعت مقرر" را دیدم آنجا که دو سرباز منتظر گودو- بهار نوحیان و بهناز نازی- با حسرت، خستگی و پوچی ِ صدایشان می گفتند"در انتظار گودو ایم" تاثیر در ماندگی این انتظار بسیار زنده تر و عمیق تر از حس بازیگران نمایش همایون غنی زاده است.
نمایشی بدون موسیقی! همایون غنی زاده می داند که "در انتظار گودو" باید تهی باشد. حتی از موسیقی و او خطر کسل شدن مخاطبش را می پذیرد.

در انتها در خصوص زمانبندی اجرای این نمایش که به نظر من بزرگترین مشکل آن است، شاید بهتر بود چنین نمایشی با این طول اجرا، نه در ساعت 8:30 که در ساعت های اولیه ی شب اجرا شود و زمان استراحت میانه ی اجرا، زمانی طولانی تر باشد تا تماشاگرانش فرصت کمی نفس کشیدن، کمی فکر کردن و کمی انتظار کشیدن را داشته باشند.


باتشکر از همه ی عوامل نمایش.


تشکر می کنم از نقد فهیمانه شما سرکار خانم ندا
۲۳ بهمن ۱۳۹۲
ممنونم محبوبه جان.
۲۴ بهمن ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای وقتی که یک نمایشنامه را به دلیل علاقه تان چندین و چند بار خوانده اید، دیدن چنین اجرایی، قتل عام همه تصویرهایی ست که در ذهنتان ساخته و پرداخته اید.
شخصیت پردازی و ساخت تیپ های بازیگران این نمایش، با تصویری که نویسنده نمایشنامه، خود از نقش هایش ارایه می دهد، انطباق قابل پذیرشی ندارد.
" زن- آن ماری روش، سی و پنج ساله با یک اراستگی آشکار، طریف و ساده اما گویی غیرارادی. باید به چشم بیاید که این اراستگی عادت همیشگی اوست، که او هر روز این گونه جامه می پوشد."

"مرد- میشل نوله، سی و پنج ساله... او ترسناک است چون صاعقه - حقیقت- عشق و دوست داشتنی. او بسیار زیباست، زیبایی ای که باید هم بداند و هم نداند"

اینها چند خطی از توضیحات مارگریت دوراس است در شرح و توضیح شخصیت های نمایشش. اما کارگردان این نمایش، واقعن تا چه حد، دقیقن تا چه حد به این ظرایف دقت کرده است؟
طراحی ... دیدن ادامه » لباس و بازیگری این اجرا با نگاه من ِ ببینده ی غیرحرفه ای تاتر، با فاصله ی زیادی از کیفیتی که در ذهن خود همیشه برای اجرای این نمایشنامه متصور بوده ام قرار می گیرد و حتی اجرای زنده ی پیانو هم نمی تواند نجاتی بر این لاموزیکای مصلوب باشد.

من از دیدن این اجرا ناراضی ام و دلم می خواست لاموزیکایی دقیق تر و با ظرافتی بیشتر در تمام ارکان اجرا می دیدم.
ممنون از توضیحاتتون ندا خانم مصطفایی. شنیده بودم که متن قوی ای داره اما اجرای آنچنان خوبی ازش نشده. توضیحاتتون این مطلب رو تایید میکنه. شما متن اصلی رو خوندید یا ترجمه فارسیشو؟ اگه متن اصلیشو خوندید ممنون میشم فایلش رو به من هم بدید و اگه ترجمشو خوندید ... دیدن ادامه » لطفا مترجم و انتشاراتشو معرفی کنید.
۳۱ مرداد ۱۳۹۲
موافقم...
۰۱ شهریور ۱۳۹۲
@ فهیمه موسوی: پس خوشحالم که ترجمه شده چون با این حساب خوندن متن اصلی برام غیر ممکنه!:))
۰۱ شهریور ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"مرد بالشی" نمایشی است که داستان خوبی برای دنبال کردن دارد. صحنه ها بدون شکست و مکثی که آدم را لحظه ای از فضای روایی نمایشنامه پرت کند بیرون، به دنبال هم قرار دارند و اجرا می شوند. بازی های این نمایش، بهترین بازی های بازیگرانش نیست، و در مقیاس هر کدام، بازی های معمولی خوبی است که البته آدم را شوکه نمی کند اما ناراضی هم نمی کند. بعد از این چندین شبی که از اجرای این کار می گذرد، دیدن تپق های احمد مهرانفر خیلی بزرگ، به چشم می آید و انقدر که درست وقتی یکی از داستان های اصلی نمایش را مونولوگ گونه روایت می کند، از یاد رفتن کلمه ها و مکث های اجباری، تماشاگرش را جدا می کند از قصه و فرض دیدن یک اجرای بی نقص را کاملن باطل می کند.
من از دیدن این نمایش راضی ام و آن را با اثرهای قبلی محمد یعقوبی مقایسه نمی کنم، چرا که بعد از برهان و مقایسه آن با چیزی مثل" خشکسالی و ... دیدن ادامه » دروغ" فکر می کنم اگر از یک کارگردان انتظار داشته باشم همیشه بهترین باشد، اجازه خطر کردن برای تجربه های جدید و مسیرهای نرفته را از او می گیرم و لذت انحصاری هر کار را مستقل از ماسبقش از دست می دهم.
خسته نباشید به تیم کارگزدانی و اجرای این نمایش و تشکر از آوا فیاض و جناب قدس عزیز به خاطر همکاری و همراهی شان با تماشاگران.
مرسی خانم مصطفایی و ممنون از اینکه هستید.
۰۷ تیر ۱۳۹۲
چرا محمد یعقوبی نقش رو به مهرانفر داد برام سواله
۰۸ تیر ۱۳۹۲
به نظر من بازی مهرانفر نه خیلی بد بود نه خیلی خوب
۰۹ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ویران یک نمایش شسته-رفته و جمع و جور است. خیلی روان و ساده با روایتی مستند از واقعیت، و آیا واقعیت؟!

قبل از دیدن نمایش، نوشته های تیوال را خوانده بودم و خالی از ذهنیت نبودم خب. خوانده هایم می گفت که باید این اجرا یک چیزی داشته باشد که آدم را تکان بدهد، یک چیزی که بیاید به ویرانی...
انتخاب موضوع این نمایش، هوشمندانه بوده، چرا که تمام (با تقریب خیلی نزدیکی به اکثریت) تماشاچیانش، موضوع را می شناسند، قبل ترش آن را با خود مرور کرده اند ، زندگی کرده اند حتی و این، همراهی تماشاچی را در چنین شکل اجرایی از یک نمایش مستند، ممکن می سازد. خیلی از روایت های مربوط به واقعه زلزله تهران برای من ِ تماشاچی آشنا بود، فکت های ارایه شده، نتایج بررسی های کارشناسانه و حس های مردم عادی و راوی مستند. همگی به جز همان اشاره به سوسک ها! و من کمی از تکانی را که منتظرش بودم آنجا ... دیدن ادامه » خوردم و تمام!
من هم مثل دوست دیگرمان، با بخش توهین ها و الفاظ صحنه ی تنش بازیگران مشکل داشتم. در جایی که برای نشان دادن یک صحنه ی برخورد ِ انسان-انسان، افکت های کلامی، حرکت بدن، دست و صورت، می تواند به تمامی، بار یک صحنه ی پرتلاطم و پرتنش را به دوش بکشد، چه نیازی به اضافه کردن آن فحش ها بود؟ و ما باید باور می کردیم که بازیگران این نمایش، در دقیقه های قبل تر آن ویدیو، واقعن همان آدم های روی صحنه ای بودند که ما دیدیم؟!
قبل از هر چیز مرسی که اومدین.
گاهی اوقات کامنت شماها رو که می خونم دلم م یخواد نظر بدم.نظر شخصی .اما چون اینجا به عنوان نماینده گروهم باید هواسم به نظر دادن هام باشه...

این بار اجازه می خوام یه کامنت شخصی بذارم....

به نظر شخصی من وقتی قرار مستند باشه باید باشه.نیمه مستند و اینا رو خیلی نمی فهمم...حتی به نظرم این دعوا در همین سطح هم خیلی مستند نیست...فحش و حرفایی که شما می گید رکیک و زشت الان حتی تو شوخی ها هم به کار می ره.که خیلی خیلی هاشونو گروه ها به دلیل ممیزی نمی تونن استفاده کنن...تو دعوا نقل و نبات خیرات نمی شه...همینهوواقعیت همینه.اونم تو حامعه ما که اعصاب ها داغونه.
من فک می کنم مشکل اینحاست که اینقدر رسانه ها به ما فیلم ها و خبرهای شسته رفته و تر تمیز داده که ما عادت نداریم یه واقعیتی رو که هر روز تو خیابون می بینم روی صحنه هم ببینیم...

مطمئنم اگه تو یه کاری یه دختر و پسر عاشقانه دست همو بگیرن (فقط دست همو بگیرن و نه بیشتر) یه عالمه کامنت های منفی راحع بهش میاد.

ویران ... دیدن ادامه » فرار راحت با مخاطبش ارتباس برقرار کنه.قرار نیست منه مخاطب احساس کنم نمایش میبینم.

پ.ن: 1.تاکید می کنم این نظر کاملا شخصی بود
2.ندا جون حرف امروزت به من بعد از اجرا خستگی این جند ماهه اخیر رو برام از بین برد...مرسی
۱۱ اسفند ۱۳۹۱
با نظرت موافقم ندا جان. من هم از اون بخش خوشم نیومد
۱۲ اسفند ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ندا مصطفایی
درباره اپرای عروسکی حافظ i
دیشب اپرای عروسکی حافظ را دیدم. نتیجه ی تلاشی هدایت شده، برنامه ریزی شده و تمرین شده. آقای غریب پور مثل همیشه، اجرایی ارایه دادند که سرشار از نشانه ها و آواها، و البته دوست داشتنی بود.
برای دیدن این اجرا، به زعم من، علاقه مندی های خاصی لازم است تا تماشاگر بتواند اشعار، موسیقی، آواز و ارتباط داستانی را کشف کند در غیر این صورت، این اجرا برای بیننده ی بی علاقه به اشعار حافظ و زاکانی و مولانا و ... و موسیقی کلاسیک ایرانی، شاید کمی خسته کننده به نظر رسد.

خسته نباشید می گویم به جناب غریب پور و گروه شان، خصوصن عروسک گردانان و تیم طراحی و اجرای دکور.
ما سه نفر بودیم با اینکه زیاد شعر کلاسیک هم نمی خونیم ولی این نمایش برامون خیلی جالب بود
۲۰ بهمن ۱۳۹۱
امیدوارم بتونم اپرای مولانای ایشون رو دوباره ببینم.
۲۰ بهمن ۱۳۹۱

اتفاقن ما هم سه نفر بودیم. اما در آخر اجرا،هر سه مون تجربه و حس مشابهی نداشتیم و فکر می کنم یکی از دلایلش چیزی بود که در نظر، نوشتم.
۲۱ بهمن ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تماشای این نمایش را از دست رفته می دانستم. چندین بار به سمت تاتر شهر قصد کرده بودم اما، نشده بود تا اینکه دیشب، با مهربانی عزیزی این نمایش را دیدم.
"نویسنده مرده است" برای من یک نمایش شیرین بود...در تمام ابعاد شیرین و دوست داشتنی. خیلی دوست داشتنی.
اینکه چرا این نمایش خوب است، قبل تر، دوستان دیگر تیوال نوشته اند من اما، به عنوان یکی از آخرین بینندگان این نمایش، می خواهم از تماشاچیان آن تشکر کنم. تماشاچیانی که دیشب، در آخرین شب اجرا در سالن سایه بودند و همراهی شان، خنده های به موقع شان، تشویق شان در صحنه هایی که هیجان ِ بازی خوردن از بازی گر را نمی شد با چیز دیگری جز دست زدن، مدیریت کرد، شیرین تر کرد دیدن این نمایش را و از همه مهمتر، همراه عزیزی که حضورش می گذاشت من آنجاهایی که باید دستی را بفشارم، بودنش و دستانش کامل کند تمامش را.

این نمایش را دوست ... دیدن ادامه » داشتم و تا خیلی وقت بعد از این، لذت دیدنش با من خواهد ماند.
خسته نباشید به همه.

من دیشب برای آخرین اجراش بودم کاملا باهات موافقم
۳۰ دی ۱۳۹۱
همین طوره. دیدن دوباره ش خوبه.
۰۱ بهمن ۱۳۹۱
مرسی ندای عزیز....
۰۲ بهمن ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ابتدا باید خسته نباشید بگویم به تیم اجرایی این نمایش خصوصا که درباره محدودیت ها و سختی هایشان در اجرای این اثر شنیده ام.
این نمایش از مجموعه ای ایده و البته نمایش نامه ای مناسب بهره گرفته است. کارکترهای ارایه شده، همگی تیپیکال و بدون ارایه بازی اغراق آمیز، برای تماشاچی قابل باور است. بازی بازیگران این نمایش یکدست نیست، برخی بازی ها خوب و برخی ضعیف است. داستان این نمایش نامه، در برخی صحنه ها، اوج هایی دارد که تماشاچی را به دنبال کردن صحنه های بعدی ترغیب می کند اما در مهمترین بخش های آن که باید کلیدی ترین سوال ها را پاسخ دهد، عناصر داستان، صحنه و کارگردانی، در این امر ناتوانند.
از زمان استفاده از ایده های اینتراکتیو در نمایش های ایرانی، بارها و بارها شاهد ایده های تعاملی تماشاگر و بازیگر بوده ایم. این نمایش هم، از این ایده ها استفاده می کند: سه ... دیدن ادامه » نفش از نقش های کلیدی که بیشترین تاثیر را بر روی روح آزرده ی "آندری" می گذارند با چراغ قوه ای در دست در فضایی میان تماشاگران، مونولوگی را می گویند که نشان از وقوع حادثه ای در آینده دارد و این افراد سعی در مبرا دانستن خود از این حادثه دارند. سوال اصلی اینجاست، چه لزومی برای چنین پرداختی در صحنه و اجرا وجود دارد؟؟؟ این حضور ِ خارج از صحنه ی اصلی و استفاده از یک چراغ قوه، در هر کجای صحنه ی تاریک شده هم می توانست اجرا شود و چنین تعاملی، در این نمایش، اثری بر تماشاگر نمی گذارد.
نورپردازی های این نمایش، ایده هایی دارد که برای من ببینده ، بسیار تکراری ست: بازی نورها برای نشان دادن ستاره ها و البته، همان طور که دوست دیگرمان اشاره کردند، صحنه ی اعدام! بارها و بارها شاهد چنین ارایه ای از یک صحنه ی اعدام بوده ایم.
طراحی صحنه ی این اجرا که شامل ردیف های متحرک (که من را یاد اجرای "داستان پلکان" آقای گوران انداخت) است، خلاقیتی ندارد و آن پرده سفید با آن ریش ریش های سرش و شکل نصب شدنش میان دو پرده ی سیاه، نشان از عدم دقت در اجرای عناصر صحنه دارد.
موسیقی این اجرا، تنها بخش خوب آن است و شیرینی آن، تلخی مشکل صدا را که مربوط به دیالوگ های انتهای صحنه است و احتمالا به دلیل مشکل اکوستیک صحنه ی تالار محراب رخ داده، از یاد آدم می برد.
بازهم به این تیم نمایشی خسته نباشید می گویم و امیدوارم در آینده شاهد اجراهای موفق تر و اثرگذار تری از این گروه باشیم.

ممنون از نظرات خوب و دلسوزانتون دوست خوب
ما هم اُمیدواریم در کارها و اجراهای بعدی بتونیم رضایت شما دوستان خوب رو بیشتر جلب کنیم
با تشکر
ممنون از توجهتون.. :)
۲۹ دی ۱۳۹۱
آقای عزیزی با عرض سلام
میخواستم ببینم آیا این نملیش تمدید می شود؟
۲۹ دی ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جناب آقای عباس حکیم قدس ِ عزیز.
سلام.

در مورد نمایش هایی از این دست، همیشه بحث هایی اینچنین بوده و هست. مخالفین و موافقینی هستند که هر کدام طبیعتن دلایلی برای نظرشان دارند. در متن شما، نکاتی وجود دارد که به نظرم نیاز به بحث حرفه ای ندارد و صرفن یادآوری نوع نقد ِ نظر و رعایت برخی نکات اخلاقی، بحث را کفایت خواهد کرد.
تاختن به نظرات موافق، علاقه و یا تمایل فردی افراد، به همان اندازه عجیب و البته تاثرآور است که عکس همین اتفاق بیافتد. منظورم تاختن به آدم هایی ست که از چیزی خوششان نمی آید، یا آن را موافق ذوق خود نمی دانند و یا هر چیز دیگری! در نوشته ی شما ادعاهایی وجود دارد که هر کدامشان جواب مشخصی می تواند داشته باشد. مسئولیت پاسخگویی به نقد شما، می تواند بر عهده ی افراد اصلی و مجری این اجرا باشد، اما من نظر خود را در مورد بخش هایی از نظرتان، به عنوان ... دیدن ادامه » یکی از آدم هایی که به اتلاق شما، این نمایش را "بی نظیر بود، عالی بود ،حرف نداشت" دانسته، می نویسم.

- ".. با کمال تاثر باید بگویم این سخنان تنها از فکر تماشاچیان معمولی تئاتر تراوش میکند تماشاچیانی که صحنه ی تئاتر را هم طراز پیست اسکی می بینند و با دیدن صحنه های ناباورانه به جای اندیشه بر آن بر شگفت زدگی آن می اندیشند"

اول- من در این محیط مجازی تنها یک ادعا دارم و آن هم اینست که یک تماشاچی معمولی تاتر هستم! آدمی که بخشی از وقت و هزینه های معمول زندگی اش را صرف این هنر می کند و از دیدن آن، گاه لذت می برد، گاهی هم نه. پس این آدم، در عمل و خارج از هر دانش و یا نقد هنر شناسانه ای می تواند اعلام کند که من این تاتر را دوست دارم یا ندارم.

دوم- اشاره ی شما به پیست اسکی، اشاره درستی است، چرا که در بخشی از اجرای این اثر، از این حرکت استفاده شده! اشاره ی شما به زعم بنده، اشاره به ساده ترین و سطحی ترین نوع استفاده از این کاربری است. استفاده از نوعی حرکت نمایشی، همراه با صدا و گاهن حرکات آکروباتیک جهت جلب توجه تماشاگر! من اما از زاویه ی دیگری به این "پیست اسکی" نگاه می کنم. کارگردان این نمایش، برای نشان دادن برتری مرد غریبه بر مرد ضعیف، بیمار و ناتوان نمایش و توجیه دلیل میل و عطف نظر همسر او به این غریبه ی تازه آمده، ناچار است از ابزاری بیرونی استفاده کند. ابزاری که قدرت مردانه، تاثیر گذاری ظاهری و میل به تغییر را که عملن یکی از دلایل خروج است، نشان دهد. به همین دلیل در اولین صحنه ورود مرد غریبه، تنها یک ابزارست که ماریا را از فرزندش جدا می کند، کفش های مرد اسکی باز و در ادامه ی آن، اشتیاق ماریا برای این تجربه ی تازه.

سوم- به خط اصلی داستان ویتسک اشاره کردید و اضافه شدن زوایایی که به زعم شما پرهزینه و نامربوط به داستان است. خب کجای این یک اتفاق عجیب یا نقد منفی است؟ من هم با شما موافقم که این نمایش کاملن منطبق با اصل نمایشنامه بوشنر نیست-چرا که دو بار این نمایش نامه را خوانده ام- اما من و به احتمال زیاد شما نیز، بارها و بارها نمایش هایی را دیده ایم که برداشتی از یک نمایشنامه کلاسیک و یا مدرن بوده است و نمایشنامه نویس و یا کارگردان آن، برداشت و روایت خود را ارایه کرده است و این نمایش هم، ادعایی جز این ندارد. اشاره تان می دهم به این بند در صفحه ی این نمایش در تیوال : "ویتسکِ رضا ثروتی داستان مرد فقیری است که تنها ..." و خب، آن چیزی که قرار است ببینیم ویتسک ِ رضا ثروتی است! (اینکه در صحت این ادعا خدشه وارد شده و در حال حاضر حاشیه ای پیرامون این مقوله وجود دارد، موضوع این متن نیست و اصلن جایی در این نوشته ندارد) در خصوص زوایای پرهزینه ی این اجرا، من نمی دانم معیار شما برای ارزیابی مالی و صورت هزینه ای این اثر چیست یا چگونه است؟! من هم بلد نیستم این را حساب کتاب کنم که واقعن پرهزینه بوده یا نه! اما با فرض درست بودن ادعای شما، مگر جز این است که هر کارگردانی برای اجرای اثر خود، از مجموعه ای ابزار و امکانات استفاده می کند و البته شکل استفاده ی درست، به جا و خلاقانه ی این ابزارها، یکی از دلایل موفقیت و اثربخشی اثر او خواهد بود؟

چهارم- "....در پایان میگویم تئاتری بود برای سرگرم شدن و در پایان میتوانید احساس این را داشته باشید که از یک سیرک برمیگردید......." من هم شده که از دیدن یک اجرا واقعن مایوس، و یا عصبانی شده باشم حتی، اما خوب است همگی یاد بگیریم که راه ِ نشان دادن نارضایتی هایمان، توهین به آدم های دیگر نیست. چه آنها که اثری را خلق کرده اند چه آنهایی که برای آن اثر هورا کشیده اند. این محیط، یک فضای فرهنگی است(امیدوارم باشد واقعن!) و فکر میکنم آدم های اینجا انقدر بلد شده اند در زندگی شان، که فرق بین دیدن یک سیرک و یک اجرای تاتر را درک کنند. شاید یکی از عمیق ترین اثراتی که با دیدن یک اثر هنری، آن هم از جنس تاتر، در آدم می ماند، مجموعه ی احساسات و عواطفی ست که در آدم ریشه می کند، مرور می شود و مرور می شود و می ماند تا خیلی وقت ....و خب! گمان نمی کنم هیجان ِ سرگرم کننده ای چون سیرک، بتواند اینچنین کند با آدم! آنقدر که صدای ساده، پاک و دلنشین خنده ی کودک، اوج و فرود احساسات آدم هایی را که هم را در ماه پیدا می کنند و می شود با بازی صدایشان فهمید که چقدر عاشق بوده اند قبل ترها، اشک ها و یا حتی خشم و نفرتی را که از "تحقیر" حس می کنید وقتی فرانتس بلد نیست سوت بزند...بلد نیست برقصد...اینها را نمی توانید بگذارید روی نیمکت های سیاه و بروید و با خودتان بگویید " وووه!! عجب آکروبات باز ماهری بود آن مرد مو قرمز"!!!

لذت بردم از تحلیلتون خانم ندا مصطفایی :)
فقط ایکاش نوشته تون رو بصورت مستقل و نه بعنوان جوابیه ای برای اون کاربر محترم مینوشتید. فکر می کنم نظر ایشون نیازی به جواب نداشت وفقط نشون دهنده ی سطح برداشتشون از اثر بود.
۲۴ دی ۱۳۹۱
بله، واژه ی "هجمه" شاید بارش زیاد بود، ولی انصافن ناگهان چندین و چند کامنت پشت سرهم در مخالفت با نظر ایشون گذاشته شد. من اصلن هیچ شناختی نسبت به عباس حکیم قدس ندارم، ولی درمجموع نظرم این بود که شاید این واکنش های ناگهانی در نهایت منجر به منصرف کردن افراد ... دیدن ادامه » از ارایه ی نظرشون بشه، هرچند که نظرشون مخالف یا عجیب و غریب به نظر بیاد، همین:)
۲۶ دی ۱۳۹۱
تحلیلت خیلی خوب بود ندا جان. لذت بردم.
۰۲ بهمن ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"درخشش در ساعت مقرر" با شیوه ی روایت نمایشی در بطن نمایش اصلی، داستان واقعی حضور سوزان سانتاگ در سارایوو را روایت می کند.
جدا کردن اپیزودهای اجرای موسیقی، به صورت حضور فعال عناصر و متریال های موسیقی در صحنه، انتخاب مناسبی است که فضای سه ماهیت اصلی سازنده ی این نمایش را به خوبی مجزا می کند. بازی های بازیگران این نمایش، قابل قبول است. روایت، خط سیر مناسبی دارد و نورپردازی و طراحی صحنه ساده، اما کارامد است. نکته ی اساسی این نمایش، داستان و شیوه بهره گیری از صحنه هایی از نمایشنامه در انتظار گودو ست. انتخاب در انتظار گودو، در زمانه ی جنگ بوسنی و نسل کشی بر یاد مانده ی آن از سوی سوزان سانتاگ، در مقابل نمایشنامه هایی چون کرگدن شاید انتخاب معناداری بوده است، اما در این نمایشنامه، صرفنظر از تعهد نویسنده ی آن به آنچه در واقعیت رخ داده، فضایی شعارگونه ایجاد ... دیدن ادامه » کرده که از حوصله ی بیننده ی امروز خارج است. برای من باور اینکه سوزان سانتاگی که نویسنده ی مقاله "علیه تفسیر" است، خود بر تریبونی بایستد و شعارهای نوشته شده ی خود را از روی کاغذهایی که به چشم نمی آیند بخواند و انتظار تفسیر از تماشاچی اش داشته باشد، سخت و دشوار است. من این نمایش را دوست داشتم در صورتی که سوزان سانتاگ در صحنه نمی بود.
نکته ی آخر اینکه، حضور متواضعانه و پرمحبت حمیدرضا نعمیی، در مقابل درب سالن قشقایی و خوشامدگویی او به تماشاچیان نمایشش، چیزی است که در اجراها، به ندرت دیده می شود. این حضور، بخشی از ماندگاری اثر این نمایش را برای من محفوظ می دارد همیشه.
یک نمایش فوق العاده از حمیدرضا نعیمی دراین 3 ماه اخیر بهترین نمایشی بود که دیدم علاوه بر این 2 نمایش توبه نمی کنم و پچ پچهابد نبود . تنها بدی درخشش در ساعت مقرر این است که من در ارزوی ساخنه شدن در انتظار گودو به کارگردانی حمیدرضا نعیمی بنشینم مردی که تئاتر ... دیدن ادامه » را می شناسد .
۱۳ دی ۱۳۹۱
برای من هم مثل شما، حضور آقای نعیمی برای خوشامدگویی به تماشاگران بسیار ماندگار بود ...
۱۳ دی ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش "ویتسک" یکی از دقیق ترین و به تقریب بی نقص ترین نمایش هایست که در ماه های اخیر دیده ام. (ملاک قضاوت، برداشت های شخصی ست و طبیعتا گزینه های مقایسه، نمایش هایی ست که دیده ام) اگر سال پیش اجرای "ویتسک، داستان ناتمام" به کارگردانی ناصر حسینی مهر را دیده باشیم - که به شکلی قاعده مند و خلاقانه، خصوصا در طراحی صحنه ای سه سویه و چرخش ریلی به نشانه دوار بودن ذهن ویتسک و البته زندگی روزمره آدمی، روایت دیگری از "ویتسک" بوشنر را در تالار مولوی اجرا نمود - به خلاقیت های استفاده شده در هر دو اثر بیشتر پی خواهیم برد. "ویستک" رضا ثروتی، با سادگی بیشتر در طراحی صحنه، از حجم درگیری ذهنی تماشاگر می کاهد و تمامی توجه صرف بازی ها، صداها و نورها می شود.
اصل نمایش نامه، و البته آنچه که در نمایش و در دومین صحنه ی رویارویی ماریا و فرانتس به دست تماشاگر می آید، گواه این ... دیدن ادامه » است که ویتسک سربازی تنگدست است (اشاره به اصل شخصیت کریستین ویتسک) که همچون موشی آزمایشگاهی (اشاره به شخصیت موش استفاده شده در اجرا) روح خود را به پزشک و افسر از دنیا بریده می فروشد تا دست رنج خود را به همسرش ماریا دهد و بخش بزرگی از روان پریشی های او (اشاره به دست زخمی که سر ی بریده آن را گاز گرفته)، به دلیل آزمایش هایی ست که روی او انجام می شود و شروع این حالات، به واقعه خیانت ارتباطی ندارد. در خلاصه اشاره شده در توضیح این نمایش، در همین صفحه آمده است که "او که عاشقانه همسر و فرزندش را دوست میدارد با خیانت همسرش مواجه شده و از آن پس همه هستی و پدیده‎های اطرافش را رو به زوال و نابودی می‎بیند" این توضیح ذهن تماشاگری را که از نمایش نامه اطلاعی ندارد و صرفا از ارتباط بین صحنه ها، به دنبال کشف داستان نمایش است، گمراه خواهد کرد. شاید اصلاح این مورد و البته توضیحی بیشتر در خصوص داستان این نمایش به تماشاگرانی که فرصت مطالعه نمایش نامه ویتسک و آشنایی با اصل روایت را نداشته اند، کمک کرده و تمام هنری که در این اجرا به کار رفته است، از طراحی صحنه، نورپردازی عالی، انتخاب موسیقی درست، آواهای اجرا شده در طول کار و از همه و همه بزرگتر و قابل تقدیرتر، بازیگری این اثر، به دلیل روشن نبودن سیر داستان مغفول نماند.
"نمایشنامه ویتسک اثر کارل گئورگ بوشنر نویسنده آلمانی است که این نمایش را هنگامی که در کشور سوئیس در تبعید به سر می برد نوشته است. بوشنر در این کشور سرد به بیماری تیفوس مبتلا شده و پیش از این که ویتسک را به پایان برد از دست می رود. از این نظر ویتسک نمایشی است ناتمام. با این حال آنچه باید از ویتسک دستگیر خواننده شود به خوبی بیان و ارائه شده است. زندگی بوشنر نیز همچون زندگی ویتسک غریب و غم انگیز است. بوشنر فرزند پزشک دهکده ای در آلمان است که به توصیه پدر پزشکی را برای تحصیل خود انتخاب می کند. اما دیری نمی گذرد که وی به فعالیت های سیاسی گرایش پیدا کرده و به زودی بوشنر با 139 شب نامه دستگیر می شود. پس از آزادی موقت بوشنر مجبور به ترک آلمان می شود و زندگی خود را در کشور سوئیس ادامه می دهد. وی در سن بیست و سه سالگی در زوریخ چشم بر جهان می بندد.
داستان ویتسک اما ... دیدن ادامه » برگرفته از زندگی شخصیتی واقعی به نام کریستین ویتسک است. مردی منزوی و تنها، سربازی ساده و اخراجی که در ارتش به کار کلاه دوزی می پرداخته و وقتی همسر 48 ساله اش به او خیانت می کند او را مقابل خانه اش می کشد و بلافاصله خود را به پلیس معرفی می کند. وکیل او تلاش می کند او را به عنوان روان پریش از مرگ نجات دهد اما موفق نمی شود و سرانجام پس از سه سال درگیری سرش زیر گیوتین می رود.
بوشنر در آن زمان پسر بچه هشت ساله ایست و این اتفاق، او را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد. بوشنر در بزرگسالی و تبعید تصمیم می گیرد شرایط اجتماعی دوران کودکی خود را با واقعه ای که از نزدیک دیده، پیوند زده و نمایشنامه ویتسک را آغاز می کند اما مرگ به او اجازه نمی دهد پایان قصه ویتسک به روی کاغذ بیاید. " منبع: تبیان
بوشنر، نویسنده‌ی این نمایش، را «پدر حقوق بشر آلمان» نامیده‌اند و معتبرترین جایزه ادبی آلمان به نام اوست. نمایش‌نامه‌ی ویتسک، که شاید نوع امروزین و مدرن اتللو باشد، به حق شاه‌کاری است و اجرای ایرانی این اثر، در نمایش "ویتسک" که به زعم من، برداشتی آزاد از نمایشنامه بوشنر است، درخور ستایش و دیدنی ست.
یکی دیگر از مهمترین آثار گئورگ بوشنر ( بوخنر ) نمایشنامه ی " مرگ دانتون " است که به انقلاب فرانسه می پردازد .
خوندنشو به شدت توصیه می کنم ...
۰۸ دی ۱۳۹۱
من "مرگ دانتون" رو با ترجمه آقای یدالله آقا عباسی(اگر درست نوشته باشم) خوانده ام. به نظرم بخش هایی از ترجمه اشکال داشت و روانی نمایشنامه را مختل کرده بود (خصوصا در توصیفات). شما ترجمه بهتری از این کار سراغ دارید؟
۰۸ دی ۱۳۹۱
اتفاقا منم همین ترجمه رو خوندم . متأسفانه ترجمه ی بهتری سراغ ندارم ...
۱۰ دی ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گیشه ای که با کندی زیاد بلیط می فروشه، اشکال فنی ای! که یک ساعت و نیم آدم رو یه لنگه پا نگه می داره، توپوق هایی که زده میشه انقدر که هما، به جای اینکه خواهرش رو به اسم کتی صدا کنه، بهش میگه هما! صدا و نوری که ناهماهنگه...هیچ کدومشون باعث نمی شه که وقتی از سالن میای بیرون حس نکنی یه تاتر خوب دیدی. حس نکنی که چقدر علی سرابی رو دوست داری وقتی که می بینی دستش خیلی ریز می لرزه درست مثل دست هایی که تو ذهنت مونده از پدرت. . . .
من این تاتر رو دوست داشتم به خاطر هزار هزار نشونه ای که برای من داشت.
جمله های آخرتون و خیلی دوست داشتم ولی بقیه حرفتونو رد نمی کنم فقط خواستم بگم دیدن تئاتر در اولین اجراش با تمام خوبیهاش این مشکلاتم داره پس باید به جون خرید.
واقعیتش این که به این اندازه هم که شما توصیف کردین ناهماهنگی نداشت یا شاید برای من انقدر شیرین ... دیدن ادامه » بود فضاش که ایناشو خیلی حس نکردم.
۲۱ آذر ۱۳۹۱
یه چیزدیگه اینکه تأخیر دیشب به خاطراجرااول برای همه اجراهاتاخیرهست؟؟
۲۱ آذر ۱۳۹۱
سپاس از آقای یعقوبی عزیز که اینجا هستن و این احترام ایشون برای مخاطبشون رو می رسونه.

ممنون از مهربانیتون بانو مصطفایی، من و همکارانم وظیفه مون پشتیبانی کاربرانمونه.

خانم هونام، مشکل دیشب ارتباطی با خرید بلیت نداشت و در شیوه تحویل بلیت خریداری شده ... دیدن ادامه » بروز کرده بود که بی گمان دوستان پیگیری و حل نموده اند.

۲۲ آذر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قاضی شارعی ای که با پیژامه ای راه راه معجزه ی سادگی را روایت می کند. . .
نمایش خوبی بود. بازی های پخته و طراحی صحنه ی ساده، اما کارا. فقط ای کاش روزی باشد که برای خنداندن، نیازی به استفاده از فحش و اشاره! نباشد.
واقعا خنده های چنینی تلخه
۱۹ آبان ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
تا به حال نمایشی تا این حد خسته کننده و کش دار ندیده بودم! در پایان هر صحنه هیچ انگیزه ای برای شروع صحنه ی بعد وجود نداشت. گواهم نور موبایل هایی که دائما روشن می شدند تا ببینند چقدر مانده تا اخر هفتاد دقیقه!!! و اینکار تقریبا هشتاد دقیقه طول کشید! اگر این نمایشنامه اقتباسی از افسانه ی اوریدیس بود، کاش همان به وقتش تمام می شد و چند صحنه ی آخر تا چه حد زاید و ناکارا!!!!!
موسیقی اگرتنها نقطه ی قوت این اجرا باشد، چنان صدای نامتناسبی با حجم کارگاه نمایش داشت که نتیجه اش سردرد بود!
فریادهای ناموزون سنگ ها، تکرار جمله های بی مسمی، طراحی لباس نامتناسب، ارایه ی دلیل غیر قابل پذیرش برای توجیه رابطه ی قوی پدر و دختر! (نامگذاری) و باورناپذیر بودن عشق افلاطونی ....
تلاش گروه ارزشمند است اما کاش به جای تماشاچی ای که امده و نشسته روبرویشان، یکبار دیگر خودشان ... دیدن ادامه » را ببینند، خودشان را "بشنوند". ما گناه داریم!

موسیقی قوی بود ولی با نظر شما موافقم که با حجم کارگاه سنگین بود چون منم سردرد عجیبی گرفتم!!!
۳۱ خرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دژاوو..."این احساس که رویدادی که اکنون برای شما رخ داده، عینا تکرار واقعه‌ای است که قبلا برای شما رخ داده است. دژاوو ناشی از واکنش‌های عاطفی به وقایع مشابه است؛ نظریه ای علمی می گوید در هنگام واکنش، مدارهای کوتاهی در مغز ایجاد می‌شود که رویدادی را کسری از ثانیه زودتر از واردشدن آن به خودآگاهی فرد به حافظه او می‌فرستند و در نتیجه فرد احساس می‌کند که این واقعه قبلا برای او رخ داده است." اجرای هوشمندانه ای از دژاوو...وقتی واقعن دژاوو نیست!! طراحی صحنه و موسیقی به خوبی تکرار را نشان می دهد. بازی بازیگران خوب است خصوصا در مواردی که برگشت به عقب را با دور تند می بینیم! نورپردازی ساده و به دور از افکت های رایج این روزهای تاتر، عامل کمک کننده ای بوده و زمانبندی بین تغییر فضاها، به خوبی مدیریت شده است.
میز سفید صحنه ی آخر، امید می آورد برای آدم....
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
نمایشی کاملن زنانه...اجرایی دوست داشتنی. بازی خانم رهنما باور پذیر و برای شروع اولین مونولوگ، قدرت و جذابیت روایی کافی داشت. با بازی ای که از خانم ادبی در اجرای "این تابستان فراموشت کردم" دیده بودم، شباهت زیادی بین  کارکترشان در این اجرا و کارکتر شیرین در ان نمایش وجود داشت، خصوصا وقتی اسم "مارال" با "محبوبه" مقایسه می شود و این شاید از تاثیرات هم زمانی دو اجرا باشد! روند روایی داستان در ادامه ضعیف میشود انقدر که وقتی به داستان زن سپید مو میرسیم، شکل برشی از خیال ادمها، که قرار است نماینده داستان زندگی ان نقش باشد، کاربری خود را از دست می دهد. 
من هم با فلاش بک مشکل داشتم! به عنوان برگشت به دیالوگها و حرکتها، حرکتها یا دیالوگهایی که تکرار می شوند، در بعضی موارد متفاوت تر از بار اول اجرا می شوند در صورتی که شما قرار نیست تکراری مشابه انچه در "به ... دیدن ادامه » مراسم مرگ داداش خوش آمدید" را ببینید. به نظر می رسد نیازی به فلاش بک برای روایت داستان دختر بی تعادل! نباشد. چرا که انقدری که در فلاش بک از داستان این شخصیت اطلاع داده می شود، تماشاگر در طول اجرا فهمیده است. من اگر همان لحظه ی قبل از برگشت به زمان شروع، چراغ های خاموش شده را میدیدم و صدای دست تماشاچی ها را می شنیدم از محیط گرم و فضای خوب کافه تریای سایه راضی تر خارج میشدم. 

و از اینجا پیشنهاد میکنم دیدن "این تابستان فراموشت کردم" را به تمام آنهایی که بلد شده اند شمردن روزها را، برای فراموشی خاطری که زمانی عزیزترین بوده...