تیوال محمد حسن موسوی کیانی | دیوار
S3 : 12:55:55
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
// تیاتری با گوشت خر//
به همان اندازه که از خوردن کباب با گوشت خر ناراحت می شوید..
به همان اندازه از دیدن نمایش خر کباب ناراحتم..
بهتره همین کار برده شود برای فرهنگسراهای شهرداری تهران
در حد مولوی نبود..
در کل بد بود
توصیه ندیدن دارم...
// بعد دیدنش گفتم wwwooo//
برای بار سوم به دیدنش رفتم..
و باز هم خوب بود همچنان جذاب...
با چند دوست غیر تیوالی به دیدنش رفتیم
۲ نفرشان گفتند غم انگیز بود و خوب بود
ولی نمی تونیم بگیم wwwooo
دوست دیگری خوشش امده بود
اما از معدود تئاترهایی بود که
به نظرم باید بگم wwwooo
درست است که هنوز با بخشهایی اش
البته جزیی مشکل دارم ولی بازم می گویم
Wwwooo
دلیلش را نمی دانم..
احتمال می دهم به خاطر اینکه این مدل کارها
با این درجه از کیفیت کم اجرا می روند..
.......
مجدد ... دیدن ادامه » با سیاوش پاکراه به گفت و گو نشستیم
و گپ دلچسپی هم زدیم...
.......
جناب غیوری عزیز و جناب بایزیدی گرامی را هم
دیدیم و عرض ارادتی کردیم و از دیدارشان
مشعوف شدیم..
اما بعد از نمایش فرصتی پیش نیامد تا گفت
و گویی دلچسپ داشته باشیم..
امید است در فرصت های بعدی با ایشان و
دوستان دیگر به گفت و گو بنشینیم...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من فیلم نیمروز 1 را ندیدم..
البته دیدم یک ربع خسته شدم..
اما نکته اول:
بادیکم مثل غلاف تمام فلزی..
و داشتن قاب های سیاه و سفید که مستند بودن را نشان بده..
این بازیگران نیستند که داستانشان روایت می شود بلکه بازیگران جلوی دوربین می آیند تا روایت شوند..
فیلمنامه خوبی داشت..
اما به زیر متن کار خیلی نمی پردازم..
ولی بهرحال از بعد فنی فیلمی قابل توجه و خوش ساخت است...
لیلا مظاهری و حمیدرضا مرادی این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
// سیاوش پاکراه ، احترام به تماشاچی، ارتباط محکم تر بین مخاطب و اثر //
دیشب با جمعی از دوستان بعد از دیدن نمایش من
با جناب پاکراه تا ساعت ۱۲ شب به گفت و گو نشستیم..
شانس آوردند که ۱۲ شب کافه تعطیل شد..
بحث شیرین و لذتبخشی داشتیم..
و به سئوالات دوستان و سئوالاتم پاسخ گفتند...
و بیشتر متوجه قضیه شدم..
والبته ایرادات جزئی دیگری یافتم..
اما بیشتر مد نظرم نفس کار سیاوش پاکراه است..
به گفتگو نشستن و وقت گذاشتن با تماشاچی..
خیلی از کارگردانان و نویسندگان کامنت ها را نمی خوانند
اما جناب پاکراه هم کامنت دوستان را می خوانند..
هم پاسخ می دهند.. و هم در جلسه ای در بین تماشاچیان
و نه منتقدان حضور می یابند و با حوصله پاسخ می دهند
و گپ می زنند و از این رفتار مخاطبان تقدیر می کنند..

به ... دیدن ادامه » نظرم یک اتفاق خوبی بود که گویا با افشین هاشمی
هم در گذشته اتفاق افتاده بود..

به هر حال لازم دانستم هم از جناب پاکراه فارغ از جنبه
هنری اثر، هم تشکر کنم و هم به دیگر مخاطبان تیوال
اطلاع رسانی کنم..
و امیدوارم دیگر کارگردانان نیز در این اتفاقات خوب
سهیم شوند و مثل تئاتر که یک مواجهه بی واسطه
بین صحنه و مخاطب داریم .. یک مواجهه مستقیم
و بی واسطه با صاحبان اثر و عوامل اجرایی شان
شاهد باشیم..
تا ارتباطهای محکم تری بین اثر و مخاطب برقرار شود
و سطح دانش و آگاهی مخاطبان افزایش و لاجرم لذت
دیدن تئاتر برای مخاطبان افزایش یابد و در نهایت
باعث افزایش مخاطبان و دیدن اثرهای غیر تجاری
تجربه گرا، متفاوت، توانمند ( از جنبه های هنری) در
خیل عظیم کارهای سلبزیتی پسند و تجاری، باشیم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به جز کم تئاتر ببین ها، سلبریتی پسندها و کسانی که قصد داشتن
لحظات مفرح دارند.. برای دیگران توصیه می شود..
به خصوص دانشجویان با ۶۰ درصد تخفیف..
به جای اینکه با ۶۰ هزار تومان یک تئاتر ببینید
تئاتر من را ۵ بار ببینید!!!
آقا محمد نمایش خوبیه؟
۱۰ آبان
ممنونم.
۱۰ آبان
خواهش می کنم خانم مظاهری..
امیدوارم لذت ببرید..
۱۰ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
// چه کسی از سیاوش پاکراه می ترسد؟//
خب باید اول تقدیر کنم از جناب پاکراه..
بر هم زنندگی نداشت..
من کار ایراد دار برهم زننده مثل لانچر۵ ، فرشته تاریخ،
و.... بیشتر دوست دارم تا این کار را..
به جز چند ایراد جزیی
و یک ایراد که همانا دویدن مرد اول است که جز رو اعصاب بودن
کارکرد مثبتی ندارد..
اما چند چیز را به رخ کشید..
کارگردانی کاربلد دارد چه در میزانسن و چه در هدایت بازیگر
نوشته خوب و منسجم.. پراکنده نبود.. دقیق بود..
استفاده جالب و دقیق و حرفه ای و کارآمد ( ربطی به محمد کارامد ندارد)
از نور پردازی.. و فاصله گذاری به جا و دقیق
من از جناب پاکراه اولین کاری است که می بینم و قطعا
به لیست (( خوبها)) اضافه شد..
بازی ... دیدن ادامه » ها
مرد اول : درست و دقیق
مادر: خوب و حساب شده
دختر: بازی خوب و باور پذیر یک دختر با بیان نسبتا غیر تئاتری
مرد دوم : بازی متوسط بیان متوسط رو به بد..
نظر شخصی: اگر احساسات مثل گریه بدون صدا و خیس شدن
روی چهره زن را می گرفت خیلی بهتر از کار در می آمد..
همانطور کا خندیدن مرد اول به شدت خوب بود..
این دویدن مرد اول هنوز تو مخ منه..
.........
همانطور که گفتم کار بر هم زنندگی ندارد..
اما کارگردانی کاربلد دارد، بیخود کش نمی دهد، تماشاچی را خسته
نمی کند، کار جذاب ساخته... البته متنش خوب بود ولی کارگردانی
اش بهتر بود.. می توانست متن دقیق و جزئی نگری باشه ولی
دیالوگ های خوبی دارد.. البته از فرصت های روابط زناشویی
به خوبی استفاده نمی کنه.. در همین فرصت هم می تونست
روابط دقیق تر و جالب تری تعریف کنه و البته نکرد..
و البته و صد البته متمرکز و منسجم و بدون اضافه بود
که جای تقدیر داره...، از این منظر متن خوبی است..
ایرادش را هم که در بالا اشاره کردم..
اما در مجموع کار پخته، تر وتمیز و شسته رفته ای هست..
پیشنهادم برای همه است به جز کم تئاتر ببین ها و قطعا لحظات
مفرح ندارد.. اما برای نو آموزان کارگردانی به شدت توصیه
می شود..
برای دوستان تئاتر ببین توصیه می شود قطعا
...........
یکی جلو منو بگیره..
نظر هم می دهم طولانی می شود چه برسه نقد بنویسم..
یکشنبه اگر توانستم دوباره می بینمش..
با تخفیف دانشجویی ارزش دوبار دیدن و دوباره لذت
بردن را دارد..

جناب پاکراه عزیز..
با سلام..
یکبار دیگر می بینم کارتان را..
در یک مورد جواب سئوالاتم نگرفتم..
بیانش نکردم..
چون مطمئن نبودم...
این بار ببینم و بدانم ایراد کار است یا من
بار اول از دستم در رفته است.
۱۰ آبان
سلام محمد عزیز،،از نگاه و جدیت تو ممنونم،،روز یکشنبه قرار با تعدادی از مخاطبان بعد از اجرا در کافه ای جمع بشیم و گپ و گفت دوستانه ای داشته باشیم، اگر وقت،حال و حوصلش رو داری خوشحال میشم نگاه موشکاف تو هم کنارمون باشه،،در انتها خارج از هر زیبایی یا خطایی ... دیدن ادامه » که به نمایش وارد باشه، برای من مخاطبی که دنیای اثر رو مورد توجه قرار می ده و نه به قول تو،بابت سلبیریتی و لحظه های مفرح و...از هر چیزی ارزشمند تره و رودروش قرار گرفتن جذاب تر،،خوشحالم که تو به تماشای من نشستی
۱۰ آبان
خواهش می کنم جناب پاکراه عزیز..
من برای یکشنبه بلیت هم گرفتم
و به شدت باعث خوشحالی هست دیدار
با یک کارگردان حرفه ای به گفتگو نشستن..
اما یکشنبه صبح یک مورد اورژانس پزشکی
برای عزیزی هست، مسئولیتش با من است..
اگر حال ایشان تا عصر مساعد شد که قطعا
می ایم.. اگر مساعد نشد روز دیگری برای
نمایش می ایم حتما...
و ... دیدن ادامه » یا حضورا و یا در تیوال موضوعم را مطرح
می کنم...
به امید دیدار جنابتان در روز یکشنبه..
۱۰ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
// نگاهی دوباره به نمایش، کفش ورنی //
با سلام خدمت دوستان تیوالی و غیر تیوالی
کم اتفاق می افتد که بخواهم دوبار در مورد یک اثر نظر بدهم..
ولی چون نوشته اولیه تجربه بود و بعضاً نگاه حرفه ای را به کناری نهادم و نوشتم
و از سوی دیگر دوستانی کامنت دادند و نظر دادند و البته دوستانی حضوری و
دیگر شبکه های اجتماعی سئوالاتی پرسیده بودند و بعضاً موافق نبودند و هم
متنم را در کنار نمایش ناقص نام نهادند... و مجبور شدم چندین بار توضیحاتی
بدهم به ذهنم آمد حداقل جواب سئوالاتی را بدهم.. برای تفاوت دیدگاه کاری
از دستم ساخته نیست.. بنابراین داریم:
نمایش فاقد متن دقیق و جزئی نگر است، نه تنها جزئی نگری برشت را ندارد
بلکه به عنوان یک اثر مستقل هم جزئی نگر و دقیق و اصول مند نیست..
و باعث خستگی تماشاچی اش می شود..
من تقریباً از دقیقه 30 به بعد منتظر اتفاق بودم..
ولی اتفاق نمی افتد، نقطه عطفی، قصه جذابی و یا مناسبات جدیدی که ریتم کار را
حفظ کند.. ریتمی که مثل فیلم Face Off تند بود و من یادم هست خمیازه می کشیدم
یا ... دیدن ادامه » فیلم های جکی جان و.. که فقط هنرهای رزمی دارد ( فقط فرم ) برای جذب مخاطب
و فاقد موضوع... // اگر از همان فیلم Face Off هم بزن بزن بزن هایش را کم کنی
در کلیت اثر اتفاقی نمی افتد... از زندان، بعد هواپیما ، بعد قایق ... ، با حرکات رزمی،
اسلحه، چوب و... ولی اگر اینها را نداشت نمی فروخت...
ولی اگر کمتر بود واقعاً فیلمنامه آسیب می خورد؟ عناصر داستانی بهم می ریخت؟
یا هرچیز دیگری... قطعاً نه.. ولی بهرحال هالیوود یک تعریفی از فروش دارد،
مثال هم این فیلم بود که جریان ساز فروش نوعی از فیلم ها و گیشه سازی برای
فیلم های دیگر در ژانر خودش شد... فیلمی که برای من هم جذاب بود اگر این همه
دعوا و بزن و بزن نداشت.. یادم هست 10 دقیقه اواخرش را جلو بردیم و ببینیم
چه می شود.. تقریباً با همین اتفاق در اینجا هم روبرو هستیم..
................................................
بررسی اول
15 دقیقه پایان بندی ربطی به داستان کله تیزها و گرده ندارد..
اگر منظور مجبور بودن به تئاتر بازی است که خب حداکثر 30 دقیقه
چه نیازی بود این همه داستان بشنویم، سو استفاده کلیسا و کلاً داستان
کله تیزها و کله گردها موضوع ما نیست.. موضوع ما زندانیان اردوگاه
هستند.. پس 30 دقیقه اضافه بود..
تماشاچی هم خسته نمی شد.. قیمت تئاتر هم 30 هزار تومان است
کسی نمی گفت 45 دقیقه تئاتر دیدیم.. اه چقدر زیاد 30 هزار تومان..
این را قبلاً هم اشاره کرده بودم.
........................................
بررسی دوم:
آن 60 دقیقه لازم بود که تماشاچی به مرحله ای از فرآیند انزجار برسد و 15 دقیقه
آخر بعد از طی فرآیند انزجار آماده شنیدن حرفهای مهم نویسندگانش هست..
و اگر آن 60 دقیقه طی نشود همه میگن چقدر لوس بود.. من باورم نمیشه..
می دونی فکر می کنم کم بود... که بازهم 15 دقیقه آخر این نمایش حداقل
30 دقیقه اش ( قسمتهای اضافه اش ) را به محاق می برد..
................................
بررسی سوم
ما با یک داستان روبرو هستیم به نام کله گردها و کله تیزها...
می خواهیم ازش به عنوان یک قصه لذت ببریم..
فصه ای که برای ما تعریف می شود یک ناقص الخلقه برشتی هست..
و فاقد جزئی نگری برشتی..
نمایشنامه نویسانش هم نه در این قواعد و قراردادها هستند و نه ادعایی
دارند بنده خدا ها..
بنابراین قصه ای خسته کننده تعریف می کنند، قصه ای نه چندان جذاب
حداقل برای تماشاچی 2019 ، شاید اگر 70 سال پیش جذاب بود ولی خب
الان نه.. ، آن تماشاچی تلویزیون نداشت، فیلیمو نداشت، اینترنت پر سرعت
نداشت.. در ایران آن زمانش چند نفر سواد خوندن داشتند..
پس قصه گویی اش در مو.رد کله تیز و گرد و.. جذاب نیست،
از نگاهی دیگر هم وقتی اورجینال درجه یکش که برشت هست،
خب قصه برشت را تعریف کند.
...................................
بررسی چهارم
نویسندگانش نیت قصه گویی ندارند، داستانی هم که از برشت تعریف کردند
بهانه ای است برای آگاهی دادن به مخاطب، نیت شان فاصله گذاری های
جدید و خلاقانه است، جایی که الزاماً نباید برشت وار پرسوناژها از نقش شان
بیرون آیند و به تماشاچی یادآوری کنند که با یک نمایش روبرو هستند..
خب تا اینجا می پذیرم...
خب غیر از یک پرده کمتر از 10 دقیقه ای، چیز دیگری ندیدیم..
خب قبل و بعد این پرده چیزی از اپیک برشتی و غیر برشتی به ما نمی دهند.
15 دقیقه آخرش هم ما می دانیم نمایش است.. قصد آگاهی دارد..
خب 50 دقیقه قبلش چی؟ 20 دقیقه اول هم خب اوکی نیاز داریم
آن 30 دقیقه وسط هم زیاد است...
بعد هم اگر می خواست موثر عمل کند می توانست تضاد بگذارد..
نمایشی پر از خنده و شادی و رقص و ماچ و ماچ بوس بوس در قسمت
اول بعد پرده درخشان بعد فهمیدن اینکه اینجا یک اردوگاه است
به شدت موثرتر بود.. تا این چیزی که دیدیم.. البته چون نباید در
کار نویسنده و کارگردان دخالت کرد.. ، ما دخالتی نمی کنیم ولی بهرحال
اگر منظور نویسندگانش اپیک هم بوده، موفق عمل نکرده است..
اشاراتی در نوشته اولم به این موضوع داشتم..
...........................
بررسی پنجم
آشنایی با شخصیت ها و شخصیت پردازی هدف اول در این نمایشنامه
و بعداً سرگذشت شان مد نظر بوده است به خصوص شروع داستان با دو راوی است..
باید فضا سازی و اتمسفر نمایش برای تماشاچی بیان شود..
با این ایده کاملاً مخالفم احتمال ضعیف هم نمی دهم..
چون کله گرد و تیز اسمش روش هست، آدم ها اگر اسم هم داشته باشند
مهم نیستند کی هستند؟ چی هستند؟ کجایی هستند؟
مهم سرنوشت شان هست.. اتفاقاً یکی از نکات خاص برشت که در این
نمایش مشهود است عدم شخصیت پردازی درست و به جای آنهاست..
چون برای ما اصلاً رنگ، ملیت، نژاد و جنسیت و قومیت و .. هیچکدامشان
مهم نیست...
..............................
بررسی ششم
خسته شدم خودم...
از هر منظری بررسی می کنیم به نتیجه ای نمی رسیم..
یکی دوتا بررسی مفصل هم که در نوشته اولیه داشتم..
با یکی از دوستان که از نوآموزان نویسندگی است به دیدن این تئاتر رفتیم
بعد از خواندن متن من و دیگر منتقدان مطلب مهمی را بیان کرد:
" در نمایش حس می کردم فرم می بینم محتوا نمی بینم، می بینم اما نمی فهمم
نامتوازن بود و نامتعادل، از یک جایی به بعد می خواستم زودتر تموم بشه..
انگار حرفی برای گفتن نداشت.. "
گفت : البته نمی فهمم این همه تعریف و تمجید منتقدان از نمایشنامه را..
شاید اونا علمش را دارند و من نه..
گفت :
شاید این جمله که نمایشنامه را پشت فرم قایم کرده اند بهترین تعریف از
نمایشنامه باشد..
بهش گفتم: با نظرت کاملاً موافقم و ادامه دادم:
به نظرم یک کفش ورنی هست، کیفیتش از چرم پایین تر هست ولی ظاهرش
خیلی براق هست و جلب توجه می کنه.. ( منظورم فرم بود)

گفتم: در فرم ارائه شده اش هم می توانست خلاقیت بیشتری به خرج بدهد
از تکنیک خروج از فضا بدرستی و چندبار استفاده کنه، تو این مسیر از راویان
استفاده بیشتری کنه و تحلیل چند تئاتر دیگر را...
اما در مورد اینکه چرا من یا منتقدان دیگر به این خستگی ها اهمیت نمی دهند؟
در مورد خودم می توانم بگویم که حتی المقدور سعی می کنم با نمایش تطبیق
بدهم.. و بالاخره طولانی بودن و خستگی ایراد هست ولی مبنای اولیه ما این است
که کارگردان هدفی دارد، سعی می کنیم خودمان را تطبیق بدهیم..
بعد از اتمام نمایش به اسن نتیجه می رسیم که اشکال بوده یا نه..
در مورد منتقدان دیگر به خصوص روزنامه ای ها معمولاً تلاش شان این است
که به دفتر تحریریه روزنامه جوابی نرسد چون نقد مکتوب حساسیت عوامل
اجرایی شان را بر می انگیزد.. ، بعلاوه اینکه بعد از یک مدتی با کارگردان و نویسنده
دوست می شوند، گپ می زنند، ترجیح می دهند به صورت خصوصی ایرادات را بگویند..
بنابراین همچین نیمچه اشاره ای می کنند که فقط آبروی حرفه ای شان حفظ شود
یا توصیه می کنند که ای کاش این کار را می کرد..
یا خوشحالیم این مسیر را انتخاب کرده..
بیشتر سعی در ترسیم فضاها و روشن شدن ذهنیات نویسندگان و کارگردانان
قدم بر می دارند، و نکات دقیقی که معمولاً از نگاه تماشاچی دور می ماند
را یادآوری کنند،
به عبارت ساده زبان نوشتاری کارگردان و نویسنده هستند تا منظور و اشارات
آنها را بیان کنند.
شاید هم دلایل دیگری داشته باشد که کشفشان نکردم..
..........................
این تئاتر پنجاه پنجاه هم شده آخرین نوشته من که تمامی ندارد..
بقیه حواشی را هم که خود می دانید..
دیدن این تئاتر توصیه می شود، تمدید هم که شده،
لذت هم ببرید..
به نظرم برچسب افشا نمی خواهد..
ولی من برچسب زدم تا لذت دیدنش کم نشود..
والسلام


علیرضا، علی نوروزی و امیر حسین زاده این را خواندند
سارا و کاوه علیزاده این را دوست دارند
من که خسته نشدم!!!!!
۰۶ آبان
خب خدا را شکر..
خسته نشدید..
۰۶ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سه گانه بداهه همزمان در سالن ایرانشهر
حرفی نذارم
اجرایی که ما امرئز دیدیم 65 دقیق بئد و سپاس چون کلافه شدم..
اما فهمیدم حذف پرسپکتیو هم عنصر مهمی است برای فهمیدن
بعد سالها با منتقد پرکار جناب خدایی عزیز با شیهیدن مواجه شدم
و انتظار کشیدم تا مواجهه مستقیم با منتقد و معرفش داشته باشم
با دوستان قدیمی شان با دوستی گرم بودم نیم ساعتی ایستاده..
5 دقیق راجع به تئاتر حرف زدند و راجع به چیزهای دیگر
در همان 5 دقیقه فهمیدم 30 درصد کارو فهمیدم...
عباس جمالی به جمع پیوست و همگی به جز خدایی سیگار روشن کردند
و من امدم و نمی دانم بعدش چه شد..
تئاتری برای خواص النا س بود
اول نقد بخوانید بعد ببینید..
جدا میگم..
می دانم ایراد بود یا به عمد جمالی خودش را از قید اصول اولیه بیانش راحت کرده بود
تا ... دیدن ادامه » سعی می کردیم با یک باکس کارش ارتباط برقرار کنیم موضوعی جدید می آمد
و شیهیدن و اشاره ای به شیهه اسب و رها یی
اگر بخواهم درونمایه بگویم تئاتری در مورد رهایی است.. و ارزش رها شدن..
ولی خلی چیز زیادی دستگیرم نشد.. شاید رهایی از فرمت های مسخره تدریس
فرمت های پز دادن یک اثر در گالری های خارجی و بی ارزش شمردنش
شاید رهایی از متعلقات.. جایی که بازیگری پایش را در کفش دیگری می کند و همان مسیر را می رود
و بر می گردد و همان می شود برای ذوستانش..
10 دقیقه آخرش بیشتر فهمیدم... جایی که همه به جایگاهشان بعد از مرگ شخصی
برمی گردند.. جایی که شاید خودشان خفه اش کردند و پای سفره ای مثل غذای
مجالس مرگ به خوردنش مشغول شدند و زباله هایشان را در کنار مرده خفه شده به سطل زباله انداختند..
....................
اگر کار برای جمالی حرفه ای نبود کاری تجربه گرا می نامیدمش...
اما نام کارگردانش، حرفهای محمد حسن خدایی ( منتقدی پر دانش و منصف)
معذوریت های فعلی
و از همه مهمتر بسیار بالاتر از دانش و تجربه است که من بخواهم در موردش حرف
بزنم.. می دانستم بر خلاف آشفتگی های معمول آمانور گونه اش که بیشتر شبیه
بداهه بود ، اما سروده بداهه.. بداهه ای برای آغاز رهایی و اتمام رهایی
و در کنار نمایش بداهه و اسلو که نمایشش در مقابل متن اصلی اش و حتی
فرمش بداهه است.،
و اکنون سالن ایرانشهر مفتخر است سه گانه بداهه همزمان را به نمایش در آورده است.


نیلوفر، NetHunter، فرشته، مینا، امیر حسین زاده و سمیرا ریماز این را خواندند
لیلا مظاهری این را دوست دارد
سه گانه بداهه جالبه اصطلاحه
۱۴ آبان
اسامی که انتخاب می کنم جناب حسین زاده
از خود متنم جذاب تر است..
پو خودم باهاش حال می کنم
همه ام این را می دانند..
۱۵ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج شنبه ۲ آبان ساعت ۱۸ به دیدار این نمایش می رویم
۴ نفریم..
استقبالی هم نشده، دوستی منتقد و عزیز ازم خواست
برای حمایت برویم ..
اما برای تماشاچی های خاص توصیه می شود..

.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام خدمت دوستان
پنج شنبه ۲ آبان ساعت ۱۸ با
۴ تن از دوستان به تماشا می نشینم..
بلیت دانشجویی هم نخریدیم به خاطر حمایت
و سالن خلوت تماشاخانه ایرانشهر..
تماشاچی خاص می خواهد این کار
شاید با پدیده یکساعت خستگی روبرو شویم..
خوشحال می شویم بیایید..
نیلوفر و لیلا مظاهری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
// تجربه های ناب خام //
کار انسجام نداشت.. پراکنده بود..
هملت را لازم نبود دیده باشی ولی مرغ دریایی الزاما
که بدانیم در مورد کدام شخصیت حرف می زند..
به هر حال ایراد است..
عنوانی که نوشتم گوتاهترین و دقیق ترین جمله در باب این نمایش است..
.......
علی اکبری عزیز را سال گذشته در تیاتر مزخرف شاه لیر
دلخواه دیدم.. و به طرز عجیبی هیچکس بازی درخشان
علی اکبری را ندید.. جزو کشفیاتم بود..
به خصوص که مثل من عاشق دوبله هم باشی و صدای
علی اکبری را هم بشنوی.. بازیگری می شود که چشم بسته تیاترش
را بخرم .. برای من،
امثال علی اکبری
ها سلبریتی اند..
می ... دیدن ادامه » خواستم کار جدید مسعود دلخواه را هم بخرم به خاطر
علی اکبری.. به ذهنم امد غیر از چیدن میزانسن کاری مزخرف
باشد و احتمالن یک نقش فرعی بدهد به علی اکبری..
عصبانی می شوم از دست دلخواه..
پشیمان شدم.. مگر اینکه بلیت مهمان برسد..
البته اگر فقط نویسنده و کارگردان باشد و بازی نکند
تئلاترش را نمی خرم...
........
بازی خوبی هم داشت آن یکی بازیگر..
که فراموش کردم ازش تشکر کنم
و حال از ایشان هم به خاطر بازی اش تشکر می کنم..
........
با علی اکبری هم خوش و بشی کردیم...
به نظرم متواضع آمد اما برای قضاوت
همچنان زود است..
شاهین و حمیدرضا مرادی این را خواندند
مریم اسدی این را دوست دارد
محمدرضا علی اکبری از شریف ترین و حسابی ترین آدمهایی است که در این سالها در تئاتر شناخته ام.یک بازیگر درجه یک و یک انسان متعالی.
۳۰ مهر
سلام خانم مریم
جسته گریخته نوشته هایتان را دنبال می کنم
توضیحات کوتاه و جهت دار می نویسید که
می تواند ملاک انتخاب باشد.. برای دیدن یا ندیدن
برای همین بعد از دیدن نمایش می خوانمش..
و بعد از دیدن نوع نگاهتان را می پسندم.
.......
از اینکه نظرتان را روی این ... دیدن ادامه » متن نوشتید سپاس..
۳۰ مهر
سلام بر شما
و سپاس از لطفتون
۳۰ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
// اردوگاه تئاتر اجباری //
با سلام خدمت دوستان و کاربران تیوال و عوامل اجرایی این نمایش
در مجموع کار خوبی از کار درآمده بود، اما ایرادات ریز و درشت نمایشنامه داشت. فرم کار بسیار خوب بود و از آنجایی که به شدت فرمالیست هستم لذت بردم از فرم کار..
مقدمه
هر روز یک یادداشت در مورد این کار می گذاشتم و این اواخر چیزی در حدود 10 صقحه نقد نوشته بودم، به نظرم آمد یکبار هم شده در مورد فرم و جذابیتش و تکنیک هایی که استفاده شده پرده به پرده و بعضاً صحنه به صحنه تحلیل کنم، در مورد درونمایه برای تئاتر (( عمل)) نقد طولانی و قابل اعتنایی نوشتم، مد نظرم بود جزیی نگری نوعی تقدیر باشد از زحماتی 18 ماهه تمرین برای اجرای این کار.
اما موضوعی مرا از این کار منصرف کرد و باعث شد کل نوشته ام را حذف کنم.
از کاربران تیوال و گویا حامی این نمایش، عزیزی حضور بنده را آزاردهنده دانست و به نمایندگی از ناراضیان این یک سال و نیم نقد نویسی ام درخواست کرد که نباشم...
بنده نیز از بیانات این بزرگوار استقبال کرده و قول دادم در نهایت نظر بنویسم و نه نقد، و قرار شد این آخریش باشد..
خلاصه دعا کنید به جان ایشان و بگویید آخیش.. هرکی هست خدا خیرش بدهد...
چون بارها در زیر نوشته دوستان از ضعف در نمایشنامه نام بردم، عمده این نوشته بر نمایشنامه متمرکز است..
و اما بعد..
در ابتدا سیر ذهنی ام از مواجهه با این نمایش را بیان می کنم.
به درخواست دوست عزیزی (جناب کارآمد) به تماشا نشستم و چون هیچگاه نقدی نمی خوانم و یا خلاصه ای و یا گفت و گویی، که لذت مواجهه ناب و مستقیم با تئاتر برایم محفوظ باقی بماند.
تا لحظه ورود به سالن چیزی از نمایش نمی دانستم..، چند ثانیه قبل از ورود به سالن اجرا، پوستر برنامه و تعداد زیاد بازیگران و در نهایت نام برشت توجه ام را جلب کرد، دانستم در مورد اردوگاه یهودیان و احتمالاً آدم سوزی آلمان نازی هست..
شروع اش بسیار جذاب بود و تمامی حدسیات درست از کار در آمد، یاد آور فیلم ((پسران پیژامه پوش)) بود تا بحث کله تیزها و کله گردها پیش آمد، یادآوری شد که نمایشنامه اش برداشت آزاد از دو اثر برشت است ( البته به عمد این دونمایشنامه را هنوز نخواندم)، پس آماده این شدم که داستانی برشتی ببینم با جزئی نگری خاص برشت...، به خصوص دیالوگها که با زیر متنی بسیار قوی.
... دیدن ادامه » بدون قصه گویی کلاسیک هم برشت شخصیت پردازی می کند ، داستان را به جلو می برد و هم در غافلگیرمی کند و هم ضربه می زند. تجربه اجرا بردن گدا و سگ مرده اش که دقیقاً چنین بود، یادم هست در روز اول تمرین فقط 30 بار خودمان رو خوانی کردیم و هربار لذت بیشتری می بردیم..
به نمایش برگردیم..
ذهنم الگو گرفت و حدسهایی زدم، منتظر بودم داستان روایت گر مردمی باشد که حاکمیت ( اینجا آلمان نازی) قصد دارد با تفرقه حکومت کند و با برتری گروهی و حمایت از ان ( کله گردها، احتمالاً تعدادشان کمتر است.)ابتدا گروه دیگر ( کله تیزها که تعدادشان بیشتر است) را سرکوب کند و سپس کله گردها را هم به بهانه قتل و حمایت از مستضعفین ( کله تیزها) به زندان بیاندازد و بقیه را وادار به سکوت کند و زمانی که کله تیزها و کله گردها از این حقه آگاه شدند و با هم متحد شدند تعدادی از هر دو گروه را به زندان بیاندازد و دیگر کسی برای اعتراض نمانده باشد، یاد آور شعر معروفی است که تا همین چند روز پیش فکر می کردم برای برشت است ولی جناب کارآمد فرمودند برای شخص دیگری است.. شاعرش مارتین نیمولر بود..
اینجا باید این مطلب را اضافه کنم که اردوگاه های کار اجباری فقط برای یهودیان نبوده، بلکه مخالفین رایش سوم هم به آنجا می بردند
و شکنجه می دادند و با ارفاق به اتاق گاز و کوره های آدم سوزی برده نمی شدند، به خصوص که دو نفر از راویان داستان که به ذهنم
آمد در این اردوگاه عاشق شدند و جان سالم به در بردند..
با درصد زیادی هم درست از کار درآمده بود، به خصوص اینکه در بالای صحنه روبرو پیرمرد عبوسی نشسته بود و فرمانهایی صادر می کرد.
سوء استفاده از زنان در کلیسا، فروش دختر به ارباب کله تیز از روی فقر و اینجا استعاره احتمالی برشت از طمع خانواده های فقیر به اموال
ارباب، رشوه به کله گردها توسط بعضی کله تیزهای ثروتمند تا از اتفاقات نا خوشایند در امان بمانند و از زندگی و اموالشان حفاظت شود.. بطور کلی جامعه ای دو پاره کله تیز و کله گرد که با ثروت و طمع به ثروت حتی معامله بر سر اعضای خانواده به نمایش درآمد. ///
در ذهنم بود اینجا یک اردوگاه است که باید منتظر دیدن سرگذشتشان از آن جامعه و رسیدنشان به این اردوگاه باشیم..
لباس های متحد الشکل و کله های تراشیده شان بعلاوه بازی های فرمشان در ابتدای نمایش و حضور دلقک برای آزار آنها این موضوع را تایید می کرد..، وجود ریتم سریع و تکرار وقایع، هوشمندی کارگردان را نشان می داد که تعادل در نمایشن را از این طریق برقرار سازد تا تماشاچی موضوع اصلی را گم نکند.. // و مرا مطمئن ساخته بود که ایده ذهنی ام درست است..
تا به صحنه غافلگیری شاهکاری رسیدیم.. کاری در اندازه برشت.. نقطه ای که هم گره گشایی اصلی داستان برایمان انجام شده بود،
هم غافلگیرانه بود و هم نقطه عطف داستان..، نقطه ای که مسیر داستان را بطور کلی عوض کرد...
صحنه ای که بطرز عجیبی جالب است، و لحظه فوق العاده ای دارد، جایی که قاضی در هنگام رای دادن پایین می آید و می گوید: آدم گرسنه
نمی تواند قضاوت کند و صحنه را ترک می کند....
لحظه ای که تماشاچی دادگاهی بدون قاضی می بیند و مات و مبهوت به دیگر بازیگران می نگرد او دقیقاً یک صحنه اپیک می بیند.
اپیک برشتی از نویسندگانی که از برشت الهام گرفتند، جایی که بازیگران از نقششان بیرون می آیند تا یادآوری کنند این یک نمایش است..
و همه حاضران صحنه بازیگران آن هستند.. در یک لحظه تماشاچی حس می کند گول خورده و از اول با یک نمایش روبرو بوده است..
و احتمالاً با مدل تئاترهای (( نمایش در نمایش )) روبرو بوده و احتمالاً کارگردان با جمله گفتن cut ، به دیگر بازیگران هم اجازه دهد
که استراحتی کنند و احتمالاً غذایی بخورند.
اما اتفاق دیگری رقم می خورد، ورود رئیس زندان به نمایش.. ، جایی که متوجه می شویم از آن خبرها هم نیست..
نمایش در نمایش هست ولی در یک اردوگاه اجباری کار ... ، که البته در اینجا کار تبدیل به نمایش شده است..، یا به عبارت ساده تر
نمایشی است در اردوگاه تئاتر اجباری.. که تئاتر بازی کردن جزو شکنجه ها ست.. // رئیس زندان دلباخته نمایش است، ولی رئیس زندان است ولی باز هم زندانی ها انسان محسوب نمی شوند و برای رئیس زندان فقط شماره هستند...
اما کل این پرده چیز جالب دیگری هم دارد.. حسم نوعی از ((مضحکه برشتی)) است، وقتی کارهای برشت را دقیق تر خواندم، وقتی یکطرف حاکمی قدرتمند و مستبد باشد و طرف دیگر مردم، او زورگویی حاکم را به سخره می گیرد و رفتار حاکمان را مضحکه جلوه می دهد...
دقیقاً زمانی که قاضی، کرسی قضاوت را رها می کند به خاطر گرسنگی و تئاتر را در لحظه اوجش یعنی داوری رها می کند و از جلوی
حاکم زورگو (رئیس زندان) عبور می کند و می رود و محلی به او نمی گذارد، در واقع رئیس زندان را به سخره می گیرد که من قاضی تو هستم در این نمایش، ولیکن از روی گرسنگی نمی توانم فکر کنم.. ، تو اگر نمایش خوب می خواهی حداقل درست غذا بده...
اما در اواخر زمان این پرده علت انتخاب 50 50 را می فهمیم، جایی که یکی از زندانیان علیل در مقابل رئیس زندان می گوید 50 50 بود
شاید اگر زمان دیگری و (شاید در جای دیگری) بدنیا می آمدیم اوضاع طور دیگری بود...
بهرحال پرده درخشان اثر است.. جایی که در همینجا به عنوان پرده برگزیده انتخاب می شود...
از اینجا به بعد منتظر یک نمایش در سطح بالا هستیم...
اما اتفاق بدی رخ می دهد، گویا نقطه اوجش به پایان رسیده و با تنزل که نه با سقوط نمایش روبرو هستیم..
از این پرده به بعد تماشاچی دقیقاً با روایتی اپیک روبرو هست. جایی که می داند همه بازیگران زندانی هستند و مجبورند که تئاتر بازی کنند،
و اگر بازی نکند شکنجه های بدتری در انتظار آنهاست. بنابراین بازی می کنند... خب انتظار بود نمایش به سمت آگاهی دادن به تماشاچی که هدف روایت اپیک است جلو برود ... ولی نه تنها این اتفاق نمی افتد.. بلکه به علت ضعف نمایشنامه نویسانش با یک کار غیر جذاب و
خسته کننده روبرو می شویم.. تا جایی که همه اش می خواهیم زودتر تمامش کند.. چون از اینکه اتفاق مهمی درونش باشد یا پیام مهمی داشته باشد نا امید می شویم...
می توان این نمایش را به دو بخش یکساعت جذاب و پانزده دقیقه خسته کننده تقسیم کرد..
سئوال ) اما چرا این 15 دقیقه خسته کننده شد؟
جواب) برای تماشاچی دیگر سرنوشت کله گردها و کله تیزها مهم نبود از آخرین پرده، بلکه سرنوشت زندانیان مهم شد..
سرنوشتشان را هم که می دانست، مرگ با اتاق گاز یا کوره آدم سوزی یا کشته شدن توسط نگهبانان به دستور رئیس زندان...
پس جذابیت دیگری باقی نمی ماند.. ، اینجا جایی بود که انتظار داشتیم نویسندگان برای این یک ربع چیز آس رو کنند که نداشتند..
انتظار داشتیم دیالوگهایی جذاب و قدرتمند بین رئیس زندان و زندانیان رو کنند که باز هم دستشان خالی بود...
من شخصاً خودم را آماده کرده بودم ( با توجه به داستان کله گردها و تیزها که نشانمان دادند) در اینجا بین زندانیان و رئیس زندان
معاملاتی صورت بگیرد برای نجات جان بعضی از زندانی ها... و همان داستان به شکل دیگری بین رئیس زندان و زندانیان تعریف شود..
بعد از دقایقی کوتاه موضعم را تعدیل کردم.. منتظر شدم تا اختلاف و تنشی بین زندانیان با یکدیگر بر سر رفتار با رئیس زندان شکل بگیرد..
جایی که زندانی ها راضی اند نمایش بازی کنند ولی کار طاقت فرسای دیگری انجام ندهند...
یا بازی در نقش ها، شخصیت بعضی از زندانیان را تغییر داده، آنها به جنون و مالیخولیایی از بازی کردن دچار شدند، درست است که بازی
کردن از کار اجباری راحت تر است ولی تاثیرات روحی بدی برجای بگذارد، رفتارهای راویان مو سفید داستان این ایده را پر رنگ تر کرد.. ، اما هیچ یک اتفاق نیافتاد..
رئیس زندان یا به عبارت بهتر نویسندگان این نمایش ترجیح دادند که همان داستان کله گردها و کله تیزها را به پایان ببرند..
و این چیزی نبود که برای تماشاچی دیگر اهمیت داشته باشد.. ، او داستان کله گردها و تیزها را با قاضی گرسنه مان رها کرد..
صحنه ای که شاهکار نمایش بود و فوق العاده قوی بود ذهن تماشاچی را بصورت ناخودآگاه تسخیر کرد.. و این پیام را به او داد که
موضوع ما کله گردها و تیزها نیست.. موضوع فعلی ما این زندانیان و داستان و روابط و مناسبات بین شان است..
شمشیر این صحنه دست نویسندگانش را برید..
آنها چیز دیگری نداشتند که تماشاچی را میخکوب کنند، یا اپیک وار بهش آگاهی بدهند.. و تماشاچی ناخودآگاه دنبال چیزی به جز
اتفاقات بعد از آن پرده می گشت، چیزی که نویسندگان نوشتند حداقل دیگر باب میل تماشاچی نبود.. حتی راویان همیشه حاضر هم برایش دیگر اهمیتی نداشتند..
اینجا جایی است که نویسندگان این نمایشنامه به دام خود نمایشنامه شان افتادند و پل های پشت سرشان را برای بازگشت به قصه اولیه شان
خراب کردند و لاجرم به جای عبور از پل برای بازگشت، در قصه اولیه شان سقوط کردند... تا نشان دهند هنوز در نوشتن خام هستند..
چرا که یک اثر خوب را به همین راحتی خراب کردند.. ، البته باز هم برایشان توصیه به نوشتن دارم.، چون نویسندگی را بلد هستند..
قال خودم : ( بسیار باید نوشت // تا پخته شود خامی)
بهرحال این اتفاقات اصطلاحاً نمایشنامه را دوپاره کرد و از یکدستی و انسجام خارج ساخت، در صورتی که یکساعت اول به شدت منسجم و یکدست بود.
....................................................
در کامنت های کاربران تیوال چیزهای جالبی دارم، خیلی شان می گفتند تا چند روز درگیر اثر بودند..
من هم در گیر بودم اما نه درگیر اثر، بلکه درگیر (( صاحبان اثر )) بودم!!!!
این درگیری را به صورت احتمال بیان می کنم..
احتمال اول
همان حرفهایی که در بالا گفتم، نمایشنامه ضعف داشت که طبیعتاً ضعف نویسندگانش بود بدلایلی که در بالا گفتم..
درونمایه اش هم ترکیبی از ذهنیات برشت که در بالا اشاره کردم و البته تقبیح ستم بر هر انسانی در هرجای دنیا با هر مسلک و مرامی
و با هر شیوه ای حتی هنر ( نمایش) است که بالاخره تاثیرات منفی اش را می گذارد .. و در مرتبه ای بالاتر و انسانی تر ( ذهنیات من است) به لجن کشیدن سیاست مدارانی که برای حفظ حاکمیت شان به انواع جنایت حتی شنیع ترینش که زنده زنده سوزاندن انسانهاست
متوسل می شوند.
درست است که به عنوان اندیشه ای انسانی برایش ارزش زیادی قائلم و نمی خواهم این آیدی خوب را زیر سئوال ببرم..
اما سئوالم این است این نمایش چه چیزی نسبت به کارهای گذشته اش اضافه کرده؟
چه مناسبات جدید و بدیعی و چه روابطی که از آن اطلاع نداشتیم در این نمایش دیده می شود، منظور فرم نیست..
منظورم همان درونمایه و بالاتر همان زیرمتن کار است..
چه نکته ای مغفول مانده بود که این اثر را از کارهای گذشته و آینده در مورد اردوگاههای کار آلمان نازی متمایز می کند؟
حتی نوع نگاه هم برای من قابل قبول است، از چه منظری متفاوت به این اردوگاهها و اتفاقات آن نگاه کرده است؟
به نظرم جز تغییر نگاه به شکنجه از کار طاقت فرسا یا برهنه کردن و مجبور به رابطه جنسی که قبلاً می دانستیم.. باید شکنجه روحی
از طریق هنر و در اینجا نمایش هست را به ان اضافه کنیم..
( اگر دوستان چیز جدید یا نگاه خاص یا هر چیز جدیدی از مناسبات مد نظرشان هست را بیان کنند. سپاس)
احتمال دوم (احتمال دلی)
یک خاطره مرتبط : چند سال پیش مستندی درباره حیات وحش دیدم.. در آنجا پرنده ای در نی زار لانه ای دور از دسترس شکارچیان
برای تولید مثل پیدا کرده بود.. ، سرش را بالا برد و صدایی از خود درآورد، گوینده متن گفت: او اکنون خدا را شکر کرد به خاطر پیدا
کردن این خانه.. ، نویسنده متن دلی یک چیزی نوشته بود.. آیا واقعاً نویسنده متن زبان پرندگان را می دانسته که فهمیده خدارا شکر کرده ؟
یا نه چیزی شبیه زوزه گرگها بوده یا هرچیز دیگری... // این احتمال هم دلی است..
درو نمایه ای متفاوت دارد، شاید یک زیر متنی قوی..
جایی که ظاهرش احتمال اول است ولی در باطن حرفهای دیگری دارد، جایی که در مورد 50 50 بودن وقایع حرف می زند، و جبر
زمان- جغرافیایی مان را یادآوری می کند... ، اگر در امریکا بودند این اتفاق نمی افتاد و یا اگر در زمان دیگری مثلاً اکنون بودند شاید
ثروتمند بودند و قدرتمند.. جایی که ایستاده ایم کجاست؟ اگر آنها رئیس زندان بودند هم همین طور ملتسمانه حرف می زدند یا
همین رفتار را ، شاید به شکل دیگری و یا شاید رفتاری بدتر از خود بروز می دادند... همین طور که الان در دنیا هزاران اردوگاه و
آشویتس دیگری برپاست.. همانطور که همان متفقین و نجات دهندگان دنیا هنگام تسخیر آلمان به زنان آلمانی تجاوز کردند....
پس واقعاً 50 50 است شاید جنایاتی که در فلسطین و لبنان توسط یهودیان صهیونیست رخ داد نشان دیگری باشد که یهودی ملتمس
می توانست یکی از سربازان ارتش اسرائیل باشد ولی در کوره سوخت و یا با گاز خفه شد.
بله زندگی 50 50 است و اینجا ما ایستاده ایم در میانه تاریخ.. ما چه می کردیم و چه می کنیم؟ ماهایی که این اتفاقات را با انواع
وسایل ارتباط جمعی نظاره گریم چه کرده ایم؟ آیا مثل وقایع گذشته مثل عاشورا به عزارداری پرداختییم.. اما از عاشوراهای اطرافمان
غافل ایم؟
بماند..
ولی باز هم بصورت دلی مکتب فرانکفورت گونه از آن در ذهنم لذت بردم... ( البته باید بگویم تئاتر فرشته تاریخ و تناقضات
نشان داده شده در آن نمایش بی تاثیر هم نبود و از سوی دیگر برشت هم فرانکفورتی است..)
احتمال سوم
چیزهایی است که من از درک آن عاجزم... /// بالاخره مرتضی اسماعیل کاشی با همان کار اولی که ازش دیدم ( 100 درصد)،
نشان داد کارگردانی قابل اعتنا است او جزئی نگر است و کاربلد، توانمندی خاصی هم در هدایت بازیگر دارد.. ، کسی که توانسته سلبریتی ها را که معمولاً از غیر سلبریتی ها حرف شنوی ندارند خیلی خوب هدایت کند (ستاره پسیانی و هوتن شکیبا)، علاوه بر آن نمایشی با دکوری
در خدمت نمایش و تا 90% جذاب ( بعضی جاها از ریتم می افتاد) نمایش 100% را کارگردانی کند، و در همین کار به خدمت گرفتن هنرجو و تدریس به آنها و گرفتن بازی های نسبتاً خوب در اغلب صحنه ها، گل درشتی که از آن به عنوان ضعف نویسندگانش نام بردم، بعید به نظر می آید..
البته همیشه در تمامی نقدهایم این موضوعات را لحاظ می کنم ولی این بار نوشتمش ذهنیاتم را..
................................................................
هر کدام از احتمالات را بررسی می کنم قسمتی از نمایش دچار ایراد می شود، اگر احتمال اول درست باشد همان 15 دقیقه آخر دچار مشکل می شود.
اگر احتمال دوم درست باشد پس این همه قصه پردازی در مورد کله تیزها و کله گردها باید حذف شود چون کمکی به پیشبرد نمایش
نمی کنند و شاید برعکس اگر یک نمایش شاد و موزیکال داشتیم و بعدش متوجه می شدیم که این شادی ها همه اش نمایش بوده،
و این ها زندانی اند و در خوشحالی شخصیت هایی که بازی می کنند سهمی ندارند و آنها زیر شکنجه هستند و منتظر مرگ..
نهیبی بزرگ بود، از ضربه گذشته و 15 دقیقه آخر معنی و مفهوم جالبتری می یافت و می شد اتفاقا نقطه قوت نمایشنامه...
احتمال سوم
اگر احتمال سوم درست است چه المانهایی است که من، نه به عنوان یک تماشاچی عام، بلکه به عنوان تماشاچی حرفه ای با دانشش اندک در زمینه نقد نویسی نتوانستم ببینم..
....................................................................................
اما نقطه قوت نمایشنامه : به نظرم پاسخگویی به سئوالاتی که در ذهن تماشاچی است، علاوه بر صحنه گره گشایی، طریقه فرار کردن
دو راوی موی سفید، جعبه و موزه و از همه برایم شیرین تر، پاسخگویی در مورد موهای بلندشان است...
در مورد ایرادات و نقاط قوت نمایشنامه به صورت جزیی به علت طولانی شدن خودداری می کنم.
...........................................................................
سئوالی بی پاسخ برای این نمایش..
در اردوگاه آلمان نازی، رئیس زندان از زندانی ها می خواهد که کله گردها و کله تیزها از برشت ( مغضوب نازی ها) را به اجرا در آورند..
سئوالم از خوانندگان و البته گروه اجرایی این کار این است که :
آیا این گاف نویسندگان این اثر هست ؟ یا برعکس نویسندگان به عمد این کار را انجام داده اند؟
اگر اشتباه نویسندگان است که هیچ.. ، اشتباه است..
ولی اگر نویسندگان به عمد و خودآگاه این کار را انجام دادند، دقیقاً منظورشان چه بوده ؟
یا کجا استفاده شده؟ مثلاً در کدام قسمت شخصیت پردازی رئیس زندان دیده می شود؟ کدام رفتارش؟ آیا درست است که نازی است
ولی بالاخره از خواندن نوشته های برشت به عنوان یک آلمانی زبان لذت می برد؟ یا هر قسمتی که من ندیدم و این موضوع پر رنگ جلوه
می کند.. ( لطفاً دوستان نظرشان را در این زمینه بنویسند.. سپاس)
............................................................
نمادها
مهمترین اش دلقک بود..
چیزی که خیلی کشفش نکردم .. ولی با توجه به تایید دوستان و دل بسته بودن خود کارگردانش به سینما، محتمل ترین نماد را
بیان می کنم..
از آنجایی که 5 دقیقه آخر نمایش صد در صد از اواسط فیلم (( Funny Games (( برداشته شده بود..
دو احتمال دادم یکی رفتارهای خشونت آمیز در فیلم (( پرتقال کوکی)) که دوستان هم نظر نبودند..
احتمال دیگر نقش جوکر (( شوالیه تاریکی)) بعد از مشورت تصویب شد..
جایی که جوکر نه به خاطر پول و نه به خاطر مطرح بودن، بلکه به خاطر لذت از خشونت، مردم را نیز تحریک به خشونت می کند..
( سکانس هایی مربوط به فشار دادن دکمه انفجار بمب در کشتی حامل مردم فیلم شوالبه تاریکی)
جایی که دلقک شاید یک زندانبان است که از ضجر دادن زندانی ها لذت می برد.. و نمی توانیم فقط رئیس زندان را تنها ستمگر
اردوگاه بنامیم.
.................................................
کارگردانی:
همانطور که گفتم کارگردانش، کارگردانی کاربلد است و خلاق... ، البته نه اینکه پدیده باشد مثل کوهستانی در اوایل دهه 80
اما کارگردانی قابل اعتناست..
اگر همین کار را برسی اجمالی کنم همین که از تمامی فضاهای (( سن )) بازی می گیرد.. ، اینکه به صورت متقارن از دوباکس
شیشه ای استفاده می کنه برای اینکه تمامی تماشاچی ها دید داشته باشند به اتفاقات صحنه..، اینکه باکس های شیشه ای را
چندبار و چگونه در پرده های مختلف بکار می گیرد که این استفاده های مختلف و کارامد ( ربطی به محمد کارآمد ندارد.) و موثر و در خدمت نمایش است و فرمی جذاب و گیرا می سازد.
اینکه از نور و رنگ و موسیقی برای انتقال مفاهیم ذهنی اش ((کارا)) استفاده می کند.. ، فضاسازی های جالبی از کلیسا و آب کشیدن از چاه و استفاده جالب از سایه ها در کنار نور را نیز به آن بیافزاییم.
کارگردان با هدایت خوب توانسته بازی های یکدست و منسجمی در طول نمایش به تماشاچی ارائه کند، جایی که هیچ سلبریتی وجود ندارد.. نقش فرعی و اصلی معنایی ندارد و یا حتی در جایی به علت تعدد بازیگرانش مجبور است چند نفر ذخیره بروی نیمکتش داشته باشد... تا در صورت آسیب و اتفاقات پیش بینی نشده از ذخیره ها استفاده کند...
البته در جاهایی به خصوص در ورود به صحنه و حرکت کردن ها در اوایل نمایش و انداختن لباسها خیلی مفهوم نبود که منظور کارگردان چه بوده است.. ، درست است لباسها در موزه نگهداری می شود ولی خیلی از این صحنه سر در نیاوردم.
و در انتهای نمایش به نظرم استفاده جالبتر و خلاقانه تر می توانست از حرکت رژه وار داشته باشد.
....................................................
بازی ها:
همانطور که قبلا هم اشاره کردم بیانشان تئاتری نبود.. صداهایشان در ردیف اول درست به گوش نمی رسید..
و بازیگران به خصوص خانم ها با هر تعریفی از بیان برای یک بازیگر و با هر نگاه و دسته بندی صداها جیغ و آزار دهنده به گوش
می رسید.. اگر بخواهم مقایسه کنم نمونه خوب جمعه کشی خلج است.. در ردیف هفتم صدای بازیگران حتی خود خلج با 74 سال سن
به درستی شنیده می شد.. حتی بازیگرانی که فریاد می زدند صدایشان جیغ و گوش وار به گوش نمی رسید..
ولی همانطور گفتم بازی ها بنابر به توانایی هر کدامشان (بازیگران) تقریباً خوب از کار درآمده بود.
...........................................................................
چیزی کهمتوجه اش نشدم... در روز اجرا که 5 شنبه فکر کنم سه هفته پیش بود.. بازیگران بعد از اتمام نمایش نیامدند که مورد تشویق
قرار بگیرند (رورانس)، چرا؟
................................................................................
اما با یک موضوع نچسپ و خیلی مهم برایم، تلخ تمام شدن نمایش بود..
ترجیح نمی دهم نمایش ها این قدر تلخ تمام شود.. بهرحال این توانمندی نویسنده و کارگردان اثر را می رساند که هم نمایشش
را تلخ تمام نکند و هم ضربه اش را بزند و هم ذهن مخاطبش را بعد از نمایش درگیر کند...
این توانمندی در کارگردان این اثر دیده می شود..
به نظرم همان رژه آخر با رقص ( حرکات بدن با توجه به محدودیت کشور)تمام می شد و شاید با آهنگ های مخصوص رقص باله..
این هم به درخواست رئیس زندان بوده که قبل از رفتن به اتاق گاز یا کوره برقصند..
از ان فضای ناراحت کننده و سنگین می کاست.. // ما با انواع تماشاچی روبرو هستیم.. // فقط بازیگران و هنرمندان که به دیدار
یک اثر نمی روند.. به خصوص اینکه در کشوری با ضریب خوشحالی پایینی زندگی می کنیم.. ناراحت کردن تماشاچی را در این
شرایط کشور خیلی درست نمی بینم..
من همیشه مرحوم مغفور چاپلین را مثال می زنم که تلخ ترین مفاهیم را به صورت کمدی بیان می کرد..
..............................................................................................................
حواشی همیشگی:
این تجربه ام از پنجاه پنجاه را به دوست عزیز محمد کارآمد ( ایشان معرفی کردند این اثر را ) تقدیم می کنم، سعی کردم حسی باشد
تا ایشان بیشتر لذت ببرند.. تجربه هم نامگذاری کنم.. چرا که ساختارهای نقد را ندارد..
این اخرین نوشته مفصل من هست، چون قول داده بودم به دوستان دیگر از جمله به آقای کنشلو که حتماً متنی در موردش منتشر کنم.
و این خبر خوب را برای کاربران و دوستان تیوالی دارم که قرار نیست تجربه یا نقد دیگری در تیوال منتشر کنم..
فقط نظرم را به صورت کوتاه می نویسم و یا توصیه به دیدن یا ندیدن می کنم...
خلاصه از شر قلم خود برتر بین، کم دانش، خود بزرگ بین، خود همه چیز دان، حضور آزار دهنده در همه جا، پروفسور ناراضی
بیا در میدان ببینیم چند مرده حلاجی، متکبر متوهم و..... راحت می شوید.
بهرحال نیت من گوشزد کردن ایرادات به تیم اجرایی و خوانده شدن یک نقد نیمه حرفه ای با ادبیات غیر تخصصی و بدون تکلف
بروی نمایش ها برای کاربران تیوال بود.. که گویا نه تنها مثبت عمل نکرد، بلکه موجب آزردگی خاطر دوستان هم شده است.
از این دوستان عذرخواهی می کنم.
بابت ایرادات و اشتباهات املایی و نگارشی از خوانندگان عذر خواهی می کنم..
منتظر خواندن کامنت های رک و صریح و کوبنده و بدون تعارفات معمول بروی این نوشته هستم..
با تقدیم احترام
محمد حسن موسوی کیانی

جناب کیانی درود
به نظرم تو عصر اینستاگرام و توئیتر اینقدر مطول نویسی دیگه جایی نداره.
به طور کامل نظرتون رو خوندم و با بخشی که خیلی مشکل دارم نماده. نماد یعنی چی آخه؟ شما که انقدر داد فرم میدی چرا؟ مگه دلقک میتونه تبدیل به نماد بشه؟ کروساوا و میزوگوشی ... دیدن ادامه » هم نتونستن این دوست نیمه کار بلدمون که بماند. تازه اونجا سینما بود توی تئاتر که داستن بلکل متفاوته.
و اینکه چرا باید از اون چیزی که هستین کوتاه بیاین؟ اون دوست عزیز هم نظرش رو گفت و قرار نیست همه مثل هم باشن. راستش اینه که بعضی وقتها پسند جاش رو میده به عقیده که خروجیش غیرقابل انعطاف میشه و نمیشه باطرف کنار اومد و نتیجتاً برخوردها نه سازنده که تخریبی میشن.
شخصاً پای عقیده‌ام هستم (ننوشتن نظر مستقل روی آثار) و دیگه انقدر حالیم هست که چه چیزی خوبه و چی بد (البته برای خودم) پس روی نظرم پافشاری میکنم و تا تهش می‌رم.
به شما هم صرفاً عرض می‌کنم برای خودت کاری رو بکن نه دیگران حتا اگر این دیگران مهم‌ترینِ افراد باشند.
۲۹ مهر
جناب کیایی عزیز

بزرگ ترین حسن شما دوست ندیده و ناشناخته ام این است که آنقدر برای خودتان و دیگران احترام قائل هستید که برای نقد ، وقت بگذارید و طولانی بنویسید حتی اگر مطول باشد و حتی اگر از حوصله این روزهای توییت خوانان و مینی مالیست ها دور باشد.

ای کاش نمایش شیهیدن را در کنارتان میدیم تا بهانه ای باشد برای گپ هم راجع به آنچه مشترک دیدیم و هم راجع به پنجاه پنجاه اما افسوس که نشد

واقعیت این است که من خیلی اهل کامنت دادن و نقد نوشتن نیستم و راستش نه خیلی که اصلا اهلش نیستم و نمایش پنجاه پنجاه برایم اولین اتفاق و انگیزه بود که در تیوال نقدی بنویسیم

اما به راستی که حضور دوستانی چون شما سبب می شود هر از گاهی سری به تیوال بزنم و مباحث تان را دنبال کنم ، برای همین گاهی ممکن است هفته ها نیایم اما اگر بیایم فقط به بهانه خواندن مطلبی از دوستانی چون شماست

امید ... دیدن ادامه » که قلم تان بی سانسور و بی طرف بماند
۱۱ آبان
به به جناب کنشلوی عزیز..
نظر لطف شما به بنده هست..
سانسور می کنم بعضی وقتها، چون تیوال
یک جای عمومی است.. قطعا شفاهی
خب راحت تر حرف می زنم..
در مورد بی طرفی هم تلاش می کنم
اما خب شاید همبشه این اتفاق نیافتد..
چند دلیل حتمی دارد..
۱. کمبود دانش
۲. ... دیدن ادامه » ذهن غیر متمرکز
۳. قدرت اثر که در جایی شاید ذهن مرا
تسخیر کند و چیزهایی جا بیافتد
۴. ضعف اثر ، شاید خسته شوم و
ناخودآگاه غافل شوم..
...........
باز هم لطف دارید..
خوبه در تیوال دوستانی دارید که لذت ببرید
از کامنت هایشان..
و خوشحالم که در کنار آنها خواندن مطالبم
مورد توجه تان قرار گرفته...
.........
بعضی وقتها کوتاه نوشتن بی انصافی می کند
در بیان مطلب..
و در تلاشم خدای نکرده این اتفاق نیافتد
در نوشته هایم..
بعد هم مخاطب حرفه ای در تیوال چیزهایی
که می نویسم در حد الفبا هست..
و مد نظرم دیگرانی هستند که بتوانند با متن
ارتباط برقرار کنند..
بنابراین طولانی می شود..
و دوستان گروه اجرایی هم ببینند که برای
نگارش وقت گذاشتم چون برای کار آنها و
زحماتشان احترام قائلم..
.......
به هر حال دیدارتان موجب خوشحالی
است.. و خب هنوز وقت هست..
تئاتری را انتخاب کنید..
به من خبر دهید..
روزش را هماهنگ می کنیم..
......
و در انتها واقعآ امیدوارم بی طرف و منصف
باقی بماند..
۱۱ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پنج شنبه ۲۵ مهرماه،
به پیشنهاد من ۱۶ نفر با هم آمدند
و این تیاتر را دیدند..
جلسه نقدی دارند بدون حضورم
بین پرتوهای گاما و این نمایش
مردد بودند...
و راضی شان کردم این تئاتر را ببینیند.
آقای نبیان مامور خرید بودند
مسئول محترم مالی این نمایش برای پرداخت درصد
اینجانب شماره تلفن خود را اعلام فرمایید.
با سپاس
سعید یعقوبی و نیلوفر این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
//گره در ساعت صفر//
نمایشنامه را نخواندم..
اما دراماتوژری قوی نداشت..
گره گشایی زیادی رو بود.. و اطلاعاتی که در
نمایش می بینم ربطی به گره گشایی ندارد.
و غیر از ۱ دقیقه دیالوگ بین کاتیا و دختر
عملا لحظه ای هم به چیز دیگری شک نمی کنید
و گره گشایی خیلی ضعیف..
قسمت زیادی از نمایش معرفی شخصیت می شود
و عملا کارکردی ندارد.. اینم دلایل دراماتوژری ضعیف..
بر عکس طراحی صحنه نسبتا خوب، فرم خوب،
در بعضی جاها موزیک سوار بر نمایش هست..
فرم خوبه ولی جزیی نگر نیست..
قسمت همسرایی یا اسم تکنیکشو نمی دونم
خوب بود..
رویا ... دیدن ادامه » میر علمی مثل همیشه... بقیه هم متوسط رو به خوب..
در کل متوسط بود.. نمره ۱۵

این همه تعریف و تمجید هم من طبق معمول در تیوال
الکی و غلو و فیک و... هست
لیلا مظاهری، حمیدرضا مرادی و Bafrin Ninja این را خواندند
امیر عسگرزاده این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قرارداد اسلو برای تینیجرها
خوب نبود
بازی ها ضعیف به خصوص خانم ها
مردها بیان قوی..
حوب بود ۳۰ بیشتر نسلفیدم
برای نوجوانان و حامیان هوتن شکیبا پیشنهاد
و برای دیگران خیر
برای تین ایجرها ؛)) اره واقعا..
بازیها که خوب بود..البته به جز هوتن شکیبا به نظرم..
۲۲ مهر
خیلی وقت بود ازتان خبری نبود
خانم سودابه اجمدی..
خوب هستید..
نقد بنویسید و لذت ببریم
۲۲ مهر
با سلام خدمت شما
متنی در مئرد 50 50 نوشتم..
خوشحال می شوم بخوانید و نظرتان را بنویسید
۲۹ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیدنش همچون آواز قو بود
سالها بود دلم می خواست اسماعیل خلج را روی صحنه
ببینم..
و این میسر شد دیشب
عرض ارادتی کردیم حضوری و تشکر..
کار خوب بود وایراد داشت..
۲۰ تومن بلبت خریدیم..
برای ۴۰ راضی کننده نبود و برای ۲۰ تومن اوکی..
برای کلیه اعضای خانواده توصیه می شود..
دوستان من برای ساعت ۵ امروز
بلیت مشق شب..
من ۱۲ تومان خریدم..
پیام بدهید..
۰۹۳۵۴۶۰۹۲۳۷
رفتید انجا اگر دانشجو نیستید ۱۸ تومن به صندوق بدهید..
سریع خبر بدهید..
۵۰ دقیقه وقت دارید..
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
// تئاتر شلخته، بدل نوید محمد زاده، رکعت اول نماز با دو رکوع، اللهو الله اکبر //
به دیدن این تئاتر به دعوت دوست عزیزی همراه شدیم.
به طور معمول تئاترهایی که کارگردانش را نمی شناسم نمی روم..
چون معمولاً کارهای خوبی از کار در نمی آید.
.................
ایده // ژانر // سبک
روانشناسانی معتقدند انسان قبل از مرگ ( در هنگام جان دادن)، دچار توهم می شوند، نویسنده از این ایده برای روایت داستانش انتخاب کرده است.
در واقع تماشاچی توهمات قبل از مرگ این زوج ( البته معلوم نیست کدامیک یا شاید هم هردو) در ژانر کمدی سیاه به تماشا می نشیند، انتخاب سورئال را برای این نمایش دقیق
نمی دانم، الزاماً دیدن فضاهای وهم و خواب به نظرم خیلی در چارچوب سورئال قرار نمی گیرد، بطور مثال باید مرثیه ای برای یک رویا، ذهن زیبا و.. باید سورئال نامیده شود با این تعریف.
بازی ها // بدل نوید محمد زاده
زوج جوان معتاد (مرد) : بازی کنترل شده و تقلیدی از نوید محمد زاده فیلم ابد و یک روز
در نقش معتاد را بازی می کند، من با تقلید مخالف نیستم ولی با تقلیدی کورکورانه بدون خلاقیت مخالفم.. این ضعف بازیگر و ضعف بازیگردان (در اینجا کارگردان است.)
زوج جوان ( زن) : بازی تقلیدی از چند بازی ستاره پسیانی در نقش های مختلف است
به خصوص حرکات دست و میمیک صورت در هنگام واکنش، ولی برخلاف بازیگر مرد با اضافه کردن خلاقیت و داشته ها و برداشت هایش از خواندن نمایشنامه توانسته است
بازی باورپذیری از خود به نمایش بگذارد.
دیگر ... دیدن ادامه » بازیگران : باور پذیر و در خدمت نمایش ( نوضیحات بیشتر در قسمت کارگردانی)
کارگردانی // تئاتر شلخته، بدیع، فرم گرا
کارگردان این اثر، با دانش و خلاق و کم تجربه است ، که نتوانسته ایده های جذابش را
به درستی، دقیق و جزئی نگر به نمایش بگذارد، البته قسمتی از این ایراد به متن باز می گردد، بیشتر یادآور کارهای دانشجویی و تجربه گرای تئاتر مولوی است.
از آنجایی که بنده به شدت فرم گرا هستم، از فرم کار بسیار لذت بردم، با اینکه حتی در فرمش هم پختگی لازم دیده نمی شد ولی بهترین قسمت این نمایش فرم کار بود.
در قسمتهایی از نمایش به علت اصرار بر شلوغی میزانسن های درستی دیده نمی شود،
یا در قسمتهایی خیلی سریع از موضوع مطروحه خارج می شویم که اگر از کلیت نمایش حذف هم می شد تاثیری بر پیشبرد داستان نداشت. خب اگر قرار است صحنه ای ( یا پرده ای) حذف شود و تاثیری در نمایش نداشته باشد خب بهتر است کلاً حذف شود.
کارگردان در تله افتاد
برای درک بهتر این مطلب به مقایسه به چند نمایش اخیر می پردازم.
کارگردان با هوشمندی اثری یکدست، منسجم و در عین حال اصول مند را در بیشتر صحنه
ها به تماشاچی ارائه می کند، نمونه خوب : زمانی که تعداد زیاد بازیگر در صحنه حضور دارند، فقط بازیگرانی که دیالوگ دارند در حال بازی هستند و دیگر بازیگران در گوشه ای
بدون آنکه ACT داشته باشند ساکت و صامت منتظر هستند تا نوبتشان شوند برخلاف نمایش
دریم لند که هر لحظه در هرجای صحنه نگاه می کردی پیرنگ فرعی در حال شکل گیری بود و تماشاچی در ان واحد مجبور بود برای آنکه لحظه ای را از دست ندهد مدام به قسمت های مختلف صحنه سر می چرخاند و این کار خسته اش می کرد.
در لانچر5، نویسنده و کارگردان در سردرگمی بین کمدی و درام اجتماعی به سر می برند
نمایش شان چندپاره می شود و ایرادات زبانی و روایتی به الطبع پیدا می کنند، اما در این نمایش با یک اثر منسجم و یکدست تا انتها روبرو هستیم.
برخلاف فرشته تاریخ و سیزیف، کارگردان اثری ساخته که تماشاچی را خسته نمی کند و البته قسمتهاییش به قدرت نمایشنامه ( از این منظر) باز می گردد، اما این بار به تله ریتم تند
افتاده، ریتمی که تماشاچی را فیزیکی و خودآگاه خسته نمی کند، بلکه بصورت ناخودآگاه
و غیر ملموس به ذهنش این پیام را می دهد که چیز مهمی را از دست ندادی، احتمالاً
دیالوگی ( یا مونولوگی) خنده دار بوده، مهم نیست، بعدی را از دست نده..
البته احتمال دیگری هم هست که این ایراد نمایشی به عمد انجام شده تا تماشاچی بیرون که رفت در تیوال و جاهای دیگر برایش تبلیغ کند. البته من بخش هنری اش را می گویم و در مورد این احتمال قضاوتی ندارم.
تکرارهای قصه، همراه با ریتم تند این رویه ( از دست ندادن موضوع مهمی را که در پاراگراف قبل اشاره کردم. )را سرعت می بخشد و تماشاچی را از همان درونمایه سطحی
نمایشنامه دور می کند و این اثر را در سطح کمدی های آمفی تئاتری و عوام پسند تنزل می دهد. درست است که نمایشنامه ای مسطح دارد ولی در کنارش آن قدر چیزهای خوب دارد که برای دیدن بعضی از اقشار توصیه شود.
یکسری ایرادات دیگری دارد که ایراد نمایشنامه است و کارگردان حتی با تلاش نتوانسته
این ضعف ها را لاپوشانی کند. ( توضیحاتش در بخش نمایشنامه می دهم.)
ضعف در هدایت بازیگر: اینکه بازیگری بخواهد از نوید محمد زاده تقلید کند و کارگردان
همچین اجازه ای به او بدهد ضعف کارگردان است به هر دلیل، یا کارگردان خواسته،
یا انتخاب بازیگر به درستی انجام نشده، عمدی بود برای پذیرش مخاطب و...
در مورد بازیگر زن توضیحش را دادم، در مورد بقیه بازیگران در کارهایی شبیه این اثر یا پروانه الجزایری، آپرکات و کلاً نمایش هایی که در زمان حال اتفاق می افتد همین که
بازیگران نقش هایشان را براساس پرسوناژهای نمایشنامه ایفا کنند، تپق نزنند، کافی است
و البته بازی های روان و باور پذیر است.
ایرادات خنده دار و جزئی // رکعت اول نماز با دو رکوع
اللهو الله اکبر، این صدای آشنایی است برای مادرها وقتی که در هنگام نماز می خواهند نمازشان را نشکنند و مطلب مهمی را بگویند!! که دیدنش خالی از لطف نبود، اما خواندن
دو رکوع در یک رکعت در نمازهای یومیه اتفاق بامزه و خنده داری است، درست است که
شاهد توهمات قبل مرگ هستیم ولی به نظر می آید این اتفاق گاف بازیگر در شب نمایش بوده است.
نمایشنامه // پرسوناژ
مادر: زنی سنتی – مذهبی و احتمالاً سوادی در حد خواندن و نوشتن که تمام تلاشش را می کند که فرزندانش مانند پدرشان معتاد نشود و در پی کسب رزق و روزی حلال باشند و از طرف دیگر براساس شخصیت و باورهایش مادری نه چندان با محبت و مادر شوهری غر غرو است.
پدر: انسان بدی نیوده و درجایگاه پدر بدی هم نبوده، اما اعتیاد از او شخصیتی منفعل، همسری بد و طبعاً پدری نابه هنجار که نه تنها کمکی به تربیت فرزندانش نکرده بلکه
بی مبالاتی او پسری را معتاد و پسر دیگر را به علافی و قمه کشی (ناخواسته) سوق داده است.
پسر قمه کش: کاراکتر منفی ازش در این نمایش نمی بینیم، او قربانی پدری معتاد است
و محل زندگی شان احتمالاً در محله ای فقر نشین که مستعد بزهکاری است و مشخصات
این بافت از شهر، لات بازی، سرکوچه ایستادن، علافی و هارت و پورت های معمول
(گنده لات بازی) است، طبعاً مادرش هم ناراضی است ولی خب نتوانسته از پس پسرش
بربیاید. ولی بالاخره گنده لات بازی کار دستش می دهد و ناخواسته کسی را می کشد.
پسر معتاد: او شخصیتش در جایگاهی مثبت هم هست، مسافرکشی می کند (بالاخره یک
شغل دارد)، ازدواج می کند، همسرش را دوست دارد، سعی در خوشحال کردن همسرش دارد، با مادرش مشکل دارد ولی بیشتر بخاطر مخالفت مادرش با ازدواج و طبعاً همسرش هست، حتی برای جور کردن کمبود دیه برادرش دست به خلاف می زند و می خواهد
مواد مخدر بفروشد، کاری که برای نجات زندگی خودش نکرده است و درنهایت با بدشانسی
و نابلدی موادمخدر را از دست می دهد و چون در معرض خطرمرگ از سوی صاحبان مواد مخدر برای خودش و همسرش هست تصمیم به خودکشی با همسرش می گیرد.
همسرمعتاد: اولین چیزی که حس می شود طبقه اجتماعی بالاتر این زن نسبت به شوهر
و خانواده شوهراست، ما نمی دانیم و در نهایت هم نفهمیدیم از کجا و با چه جاذبه عشقی، زن عاشق پسر معتاد می شود، خودش هم معتاد می شود، اما همچنان عاشق همسرش هست، با اینکه می داند شوهرش هنوز مجرد بازی های معمول و پذیرفته شده مردها را تجربه می کند، نوع برخوردش نشان می دهد که آدم باهوش تری نسبت به شوهرش هست و به اجبار او شوهرش را برای خودکشی دونفره آماده می کند.
دکتر کلینیک: خانم دکتری به ظاهر خیر خواه که سعی در کمک کردن به زوج های معتاد هست که بعد می فهمیم به زوج های معتاد به چشم موش های آزمایشگاهی می نگریسته که پله های شهرت جهانی را طی کند.
گره داستانی
تامین پول دیه برای رضایت خانواده مقتول که توسط پسرقمه کش کشته شده است.
درونمایه
فقر اقتصادی و فرهنگی که زمینه ساز رشد مشکلاتی شبیه اعتیاد و بیکاری و گنده لات بازی می شود و اثرات زیانباری بر اجتماع دارد و در این نمایش قربانی هم می گیرد.
روایت
روایت غیرخطی اما با ساختار بسیار ساده و قابل فهم برای تماشاچی
داستان
بایک نمایش شخصیت محور روبروهستیم تا قصه محور، ما آخر قصه مان را در همان ده دقیقه اول فهمیدیم، حتی نمایشنامه نویس تعلیق اولیه (دلیل خودکشی) را در 20 دقیقه اول
با گره گشایی ازقصه از بین برد تا ذهن تماشاچی را از ((چراها)) به ((چگونه ها)) سوق دهد، به عبارت ساده تر تماشاچی منتظر آشنایی با پیشینه شخصیت هاست که چگونه به
این کلینیک رسیدند تا بتوانند به تدریج با معرفی شخصیت های موثر دیگر و با کمک قصه
( تاکید می کنم قصه محور نیست، قصه به کمک شخصیت ها می آید برای پیشبرد داستان)
به لایه های زیرین شخصیت های اصلی (زوج معتاد) نفوذ کند و مخاطب را به (( زیر متن)) اثر ببرد و او را با دغدغه های نمایشنامه نویس همراه کند و اثری ماندگار بسازد.
اما مشکل همین جاست، هرچه جستجو می کنیم زیر متنی قوی نمی یابیم، حرف تازه ای پیدا نمی کنیم ، فقر، پدر معتاد، همسر معتاد شده به خاطر اعتیاد شوهرش، قمه کشی پسر به خاطر عدم نظارت پدر و... حرف نو و تازه ای نیست، نمونه های خوب سینمایی و نمایشی زیادی در این زمینه وجود دارد، پس چه نیازی به نوشتن این نمایش بود وقتی تازگی وجود ندارد؟ یا ساده تر بگویم چه موارد مغفول مانده ای باعث شده این نمایشنامه
به نگارش درآید؟
شاید تنها تازگی اش دکتر صاحب کلینیک باشد که به ظاهر خیرخواه است ولی لایه
دیگری از فساد و تباهی جامعه امروزمان را به تصویر می کشد که کارهای خیر حتی در مورد معتادان، کودکان کار، راهی برای فرار از مالیات، کسب شهرت داخلی و بین المللی،
ژست خوب بودن در شبکه های اجتماعی و ارضای عقده مورد ((تقدیر قرارگرفتن )) شده است. نمونه های که می توان (( سلبریتی های خیرخواه)) نامید که در بخش های مختلف این کشو، با عناوین مختلف و جذاب برای خودشان تبلیغ می کنند و به راحتی قابل شناسایی هستند و بعد از مدتی ((دم خروس)) شان از جایی بیرون می زند و نیت (( خیر ابزار)) شان را نمایان می کند.
شخصاً موردی از این نمونه را از نزدیک و عضو سابق شورای شهر تهران را که هنوز رسوا نشده را سراغ دارم.
شخصیت پردازی :
یکی از نقاط ضعف این نمایشنامه شخصیت پردازی پرسوناژ هاست.. ، به جز زن معتاد که در دوجا کم کم با قصه به شخصیتش نزدیک می شویم، دیگر پرسوناژها براساس مونولوگ
مشغول معرفی خودشان هستند... و البته از هوشمندی اش برای خودکشی استفاده می شود و از حساسیتش نسبت به دروغ بودن همسرش در مقابل اقناع کردن دکتر کلینیک استفاده خاصی نمی شود فقط موقعیتی کمیک پدید می آورد.
شوهرمعتاد که نه تنها تیپ هستند بلکه بازی تقلیدی هم دارد.
در مورد مادر خانواده خلاقیت بیشتری خرج داده شده و خانمی چادری را مشغول نماز نشان می دهد!!
خانم دکتر کلینیک کمی پیچیده تر به نظر می آید، اما واقعاً این طور نیست، موقعیت ناهمگونش در نگاه اول تماشاچی را به اشتباه می اندازد، چرا که همه پرسوناژها متعلق به یک خانواده هستند و حضور خانم دکترکلینیک درجمع خانواده فقط با ساختارهای ذهنی معمول و رئال مطابقت ندارد.
سیر داستانی // خلق موقعیت های کمیک
نکته قوت این نمایش درک کارگردان از نوشته نمایشنامه نویسش است، درکی که توانسته
موقعیت های خوب داستان را در کنار خلاقیت کارگردان و استفاده درست و به جا و ساختار شکنانه گارگردان در هم بیامیزد و معجونی از خنده دارترین اتفاقات را شاهد باشیم.
معجونی دوست داشتنی که در آن نه پرسوناژی کودن و احمق است، نه کارکرد زبانی اش
لهجه خاصی را مورد توجه قرار می دهد، نه از شوخی ها و متلک های سیاسی روز که جدیداً مد شده استفاده می کند، نه شوخی های جنسی و یا دوپهلو دارد، نه بازیگران ادا و اطوار کاریکاتوروار از خود نشان می دهند، نه از شوخی های کلامی و دیالوگ های پینگ پنگی استفاده می کند، به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم و به شدت لذت بردم..
از معدود کارهایی بود که اجرا با متن به شدت منطبق بود و نویسنده و کارگردان یکی نبودند.
و حیف و صد حیف که فقط خنداند و حرف زیادی برای گفتن نداشت.
کارکرد موثر زبانی// لذت شنیدن دیالوگ و مونولوگ
یکی از جالبترین و پر کشش ترین قسمت این نمایش بعضی از دیالوگ و مونولوگ ها بود،
زبانی که به تیپ ( همانطور که گفتم شخصیت پردازی درستی نداشت) پرسوناژ نزدیک است، با اینکه با افرادی در طبقات پایین اجتماعی روبرو هستیم ولی به جز در دو جا الفاظ رکیک نمی شنویم، حتی معادل سازی به (( خاک رفتیم)) را هم می شنویم.
در جاهایی حتی بالاتر از کلیت نمایش دیالوگ و مونولوگ هایی را می شنویم که یادآور بزرگانی چون داود میرباقری در امام علی یا معصومیت از دست رفته است، (میرباقری مختارنامه را نمی گویم)، حرفهایی از زبان پرسوناژها بیرون می آید که علاوه بر اینکه با تیپ شان همخوان است، مفاهیم بزرگ تری را فریاد می زنند ولی در لابلای خنده تماشاگران و موقعیت های کمیک گم می شود.
روایت ساده // تکرارهای بی اثر
قطعاً روایت ساده بدون فراز و فرودهای و تعلیق های معمول بعلاوه روایت فلاش بک گونه
از انتهای داستان و لو دادن انتهایی قصه به عمد انجام شده است تا ذهن تماشاچی را از چارچوب های معمول جدا کند و به طور ناخودآگاه از تماشاچی بخواهد که به قراره در اخرش
چی بشه؟ سرنوشت اینها چی میشه؟ فکر نکن.. این دوتا خودکشی می کنند، برادرش هم دار می زنند، خانم دکتر کلینیک هم ورشکست میشه..
به من گوش کن !!! من حرفهای دیگری دارم ..
نمایشنامه علاوه بر گره گشایی نهایی در 20 دقیقه اول، از عنصر تکرار یک واقعه از زبان و نگاه چند نفر می پردازد که احتمالاً اهدافی دارد، هدف اولش در چارچوب همان متمرکز کردن ذهن تماشاچی به حرفهای نویسنده اش بود، هدف دومش بستر سازی برای زدن حرفهای مهم و درونمایه مهم ترش بود که همانطور که گفتم به هیچ موفقیتی هم دست نیافت. و باز هم فقط مخاطب آزاد شده از بند سئوالات را با خیال راحت خنداند.
البته شاید اهداف دیگری هم داشته و من با یکبار دیدن از درک آن عاجزم.
ضعف های نمایشنامه // لاپوشانی ناموفق کارگردان
کلیت اثر دچار ضعف است..
با چه چیزی روبرو هستیم؟
با نمایشی که کمدی ابزاری است برای حقیقت ها و واقعیت های تلخ اجتماعی یا با واقعیت هایی تلخ اجتماعی روبرو هستیم که برای این نمایش خلق موقعیت کمیک می کنند؟
با پرسوناژهایی روبرو هستیم که باید به پیشبرد داستان ( قصه گو یا شخصیت محور فرقی نمی کند) کمک کنند یا با داستانی روبرو هستیم که برای خندان تماشاچی به کمک پرسوناژها می آیند؟ و....
کارگردان با انتخاب جالب و خلاقانه فرم بیشتر تماشاچی را بخنداند تا حتی سئوالات بالا برای اکثر تماشاچیان بوجود نیاید و حس رضایت از دیدن این نمایش تا مدتها باقی بماند، بدون اینکه
ضربه ای بزند، حرف جدیدی داشته باشد (به جز دکتر کلینیک که گفتم)، مناسبات جدید و
قابل اعتنایی در مورد معضلات اجتماعی تعریف شده اش بیان کند.
ایرادات جزئی نیز وجود دارد که مجالش در این نقد گنجانده نمی شود.
.............................................
فصل درخشان:
معمولاً یک فصل درخشان داریم اما در این نمایش چند چیز درخشان دیدم اسمش را فصل
های درخشان می گذارم، چرا که حیفم آمد در انتها که معمولاً با دقت بیشتری خوانده می شود نگویم.
اول: اتفاق خوبی در حال افتادن است، نویسندگان و کارگردان ما به این نتیجه رسیدند که برای بیان معضلات تلخ اجتماعی نیازی نیست اشک تماشاچی را در آورد و با اندوه و آه بدرقه اش کرد.
دوم: صحنه فوق العاده عروسی، که ترکیب جالب و توامان و متناقض غم و شادی همراه با
عناصر کارکردی مثل سابیدن قند همراه شد و علاوه بر خلق جالب موقعیت کمیک ، به پیشبرد داستان کمک کرد.
سوم: کلیت فرم گرایی کارگردان مد نظرم هست، یکی از المان های مهم کارگردانی فضا سازی است، خیلی وقتها استفاده بجا از آکسسوار و ترسیم درست فضا و ارتباط تماشاچی به عنوان یک پارامتر سنجش توانمندی کارگردان استفاده می شود. در اینجا فضا سازی های درست و جالبی از اتاق یکی از کلینیک های ترک اعتیاد و در ادامه فضا سازی جذاب کارگردان برای نشان دادن یک خانه مشاهده می کنیم.
عملاً تعویض پرده ها و یا صحنه ها بدون تاریک و روشن شدن معمول (غیر از دو جا)
توسط خود بازیگران و باور پذیر صورت می گرفت، نمونه فوق العاده اش صحنه انداختن سفره غذا توسط بازیگران است که یادآور همان سفره انداختن خانه های قدیمی به کمک اعضای خانواده ها به خصوص فرزندان خانواده است، وقتی این موضوع با دیالوگ گفتن های معمول همراه می شود، دقیقاً فضا سازی یک خانه را در ذهن مخاطب جای می دهد.
استفاده از بشقاب و قاشق و لیوان و بعدش هم قابلمه غذا و پر از غذا و ریختنش برای همه حاضران بر لذت این فضا سازی می افزاید و خلاقیت و توانمندی کارگردانش را به رخ می کشد، این یکی از صحنه های که بسیار دوستش داشتم.
فصل بد:
این یک آیتم من درآوردی است چیزی شبیه همان جایزه تمشک طلایی ..
در مقابل فصل درخشان قرار می گیرد، معمولاً در تحلیل فیلم سکانس درخشان، سکانس برگزیده داریم، یا برای داستان فصل درخشان داریم.. ، اما سکانس فاجعه نداریم..
بگذریم...
پایان بندی منطبقی با خود اثر دیده نمی شود، البته پایان بندی های زیادی قطعاً منطبق بر اثر نبود، اما اینکه نویسنده از این پایان بندی چه هدفی دارد برای من مهم است..
برداشت شخصی ام همان روال زندگی بود، روالی که این دو مرده اند همانطور که برادر کوچکتر به دار آویخته شده و پدر که سالهاست که مرده، و اتفاق مهمی باز هم نیافتاده است.
گویا اصلاً چنین کسانی به دنیا نیامده اند، برای چه کسانی مهم هستند؟ (شاید فقط مادر)
آدمهایی که باید می بودند، فرزند دار می شدند، به دیدار مادرشان می رفتند و زندگی طبیعی شان را جلو می بردند و.. الان زیر خاک هستند و دیگر برای هیچ کس مهم نیستند و..
خب پایان بندی بدی هم نبود، حتی بیش از دو دقیقه در فضای خاموش این صحنه نشان داده شد ولی با بمباران خلق کمدی طی نمایشس منطبق نبود.. و این دو نفر نیستند، تعداد زیاد معتادان و خانواده های فقیر و مستعد بزه هستند که خانواده زوج جوان در این نمایش به نمایندگی شان در این اثر حضور داشتند و هر روزه تعداد زیادی از آنها به این سرنوشت و یا همچین سرنوشت هایی دچار می شوند، ولی به نظرم توسط مخاطبین دیده نشد.
شخصاً ترجیح می دادم پایان بندی با همان پایان سفره غذا به پایان برسد که حداقل نیمچه ضربه ای را هم وارد کند..، رویاهای احتمالاً مرد معتاد که آروی دیرینه اش بود با تمام اختلافها و تنش هایی که با اعضای خانواده اش دارد سر سفره ای بنشینند، غذا بخورند، بهم متلک بگویند، بخندند، خاطره تعریف کنند، دعوایشان نشوند، لوبیا پلو ( غذای مورد علاقه پدر) توسط مادر پخته شود (اهمیت به شوهر) و.. بطورکلی بهشان خوش بگذرد.
تا نیمچه ضربه اش این باشد که آنها هم انسان اند، مهر و محبت و عاطفه و عشق می خواهند
و عین بقیه خانواده ها در کنار هم باشند، با اینکه تکراری است ولی شاید با حس همراهی با این خانواده توسط تماشاچیان نزدیک تر بود.
فرصت دیگری در این نمایش از دست رفت...
...................................................................
حاشیه های همیشگی
مهدی اسد زاده نویسنده توانمندی در زمینه کمدی و خلق موقعیت های کمیک است، بطوریکه وارد کمدی ابتذال لااقل در این نمایش نشده و نمونه خوب برای نو آموزانی که می خواهند کمدی نویس شوند، نمایشنامه را بخوانند و یا اجرا را ببینند بیاموزند و لذت ببرند.
شکوفه طاهری، کارگردانی خلاق و هوشمند است که با افزایش تجربیاتش می تواند کارگردانی مورد اعتنا برای آینده تئاتر ایران باشد.. برخلاف دوستی که معتقد بود باید برود و ده سال دیگر کارگردان شود معتقدم تا نمایش اجرا نرود بازخورد عمومی پیدا نمی کند و ایرادات کار رفع نمی شود.
این نقد طولانی را فقط و فقط به خاطر دوستی نوشتم که مرا به دیدن این نمایش دعوت کرد، ولی خودش در مورد نمایش اطلاعات فنی ندارد و بعد از اجرا دیروقت بود و نتوانستیم در کافه نقدش کنیم، زمانی بیش از 4 ساعت برای این تحلیل، نوید این را می دهد که نه خوانندگان
حوصله خواندنش را داشته باشند و نه نگارنده همچین وقتی را بگذارد!
غلط های تایپی و املایی در صورت مشاهده، عذرم را پذیرا باشید.
از خواندن مطالبتان بروی این متن خوشحال خواهم شد.
با تقدیم احترام
محمد حسن موسوی کیانی
سلام آقای موسوی
با توجه به کامنت قبلیتون و تیتری که پیشاپیش نوشته بودین، (و نظرهایی که زیر کامنتهای مثبت نوشته بودین تا ایرادات ما رو به کسانی که کار رو دوست داشتن گوشزد کنید :))) )، توقع نقدی داشتم که سراسر کار رو کوبونده باشه و هیچ نکته مثبتی ندیده باشه، ... دیدن ادامه » اما وقتی که خوندم راستش به نظرم اومد نکات مثبت زیادی در کنار ایرادات برامون نوشته بودین و خدا رو شکر میکنم کار جوری نبوده که هیچ نکته‌ای برای دیدن نداشته باشه.
ممنون از نظراتتون و ممنون که وقت گذاشتین و برامون انقدر با جزئیات نوشتین.
۱۷ مهر
سلام جناب کیانی عزیز
بابت تاخیر در پاسخ عذرخواهی می کنم.
متن کامل،جامع و بسیط تان را درباره این نمایش خواندم و لذت بردم. مواردی دارم که زیر همان یاداشت خواهم گفت.
سپاس
۰۸ آبان
لطف داری کاوه جان..
۰۸ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

//تئاتر شلخته، بدل نوید محمد زاده، رکعت اول نماز با دو رکوع، اللهو الله اکبر //
این نام تحلیلی از این تئاتر است که بعدا می نویسم..
اما عجالتا توصیه های دیدن و ندیدن دارم..
نبینندگان تئاتر :
اگر نقد نویس، تئاتر ببین حرفه ای و یا زیاد تئاتر بین هستید، این تئاتر
را نبینید..
بینندگان تئاتر :
علاقه مندان غیر حرفه ای تئاتر
علاقه مندان به ژانر کمدی
علاقه مندان به شکل بازیگری نوید محمد زاده
مشتریان پرو پا قرص تئاتر های کمدی آمفی تئاترها
معتادان عزیز، ساقی های خرده پا، عشق لاتی های سر کوچه ها
( یک دو ساعتی تحمل کنند، خانواده نشسته...)
بهتان خوش بگذرد ان شا الله
سپاس موسوی جان
۱۵ مهر
ارادات علیرضا خان..
نقدی نوشتم خوشحال می شوم که بخوانی..
۱۶ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
احتمالا چند سال دیگه
سال ۹۶ ۱۰۰ درصد
سال ۹۸ ۵۰ ۵۰
احتمالا
سال ۱۴۰۰ ۲۵ ۲۵
سال ۱۴۰۲ ۱۲.۵ ۱۲.۵
بگذریم.. چون می خواهم تشویق کنم ببینید چون ارزش دیدن دارد واقعا
برای همین کوتاه میگم ..
سر فرصت تحلیلش می کنم
بازیها خوب است و تمرین شده به خصوص بدن اما
بیان ضعیف است و فریادهایشان آزار دهنده..
بیانها تیاتری نیست و این همه زحمت با یک اشتباه ساده تنزل کرد خیلی
...................
برداشت آزاد از برشت است ولی نه تنها مثل برشت دقیق و جزیی نگر
نیست.. بلکه پر از ایرادات ریز و درشت نمایشنامه ای است..
.............
برای ... دیدن ادامه » گیشه پایان بندی باید خوشحال تر تمام شود مثل رقص و آواز
........
توصیه ها برای دیدن
صندلی های وسط بگیرید..
...........
برای عزیزانی مثل من که فرمالیسیت هستند به شدت جذاب است
اگر این فرم را نداشت ارزش دیدن هم نداشت..
توصیه دارم ببینید با توجه به توضیحاتم..
خوش بگذرد
کیانی جان من آدم ساده ای هستم و با احساساتم نمایش میبینم و بعد منطقیم رو اگر احساسم با چیزی درگیر شد زیاد بازی نمیدم تو نوشته هام و البته یکساعتی که با کارگردان بعد از نمایش صحبت کردیم هم توی رفع گیر وگرفتم بی تاثیر نبود و کلی ازشون کسب اطلاعات کردم و سوالاتم ... دیدن ادامه » بی پاسخ نموند.

خود کارگردان هم اصلا به برشت و فاصله گذاریش خیلی توجهی نداشت و کلیت متن نمایش براش جالب بوده همین و بس

پایان بندی صد در صدیش هم بنظرم نشون میده تو سطح ماجرا هم ببینیم جامعه هدف نمایش(المان نازی) از 50 50 گذشته و امروز تقریبا 100 در 100 شده قبول نداری؟
۰۷ مهر
جناب کیانی
مجددا سلام

در مورد متن باید عرض کنم که دوستان ادعایی در مورد اجرای عین به عین نمایش نامه برشت ندارند بلکه در پوستر نمایش هم ذکر شده برداشتی آزاد از نمایش نامه خودی و غیر خودی فلذا آنچه که روایت می شود از فیلتر ذهن نویسندگان نمایش است

در ... دیدن ادامه » مورد بیان هم همچنان اعتقاد دارم جزء در مواردی که واقعا صدا از توان بازیگر خارج بوده و فالش می شود در بقیه مدت زمان اجرا کاملا در خدمت فضا و روایت بوده و هست ، اصولا اگزجره بودن صدا لازمه اجرای گروتسک مانند کار بود و هست
۱۲ مهر
سلام عزیز..
بعضی جاهایش به صورت محدود گروتسک بود..
باید وقت کنم و بنویسم..
هنوز وقت نکردم.
۱۲ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید