تیوال نادیا اسکویی | دیوار
S2 : 04:22:39
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
نشسته بودم، تنها و پکر، خمیازه ها امونمو بریده بودن. درسامو خونده بودم، خونمو تمیز کرده بودم، احوالپرسیهای روزمره رو هم انجام داده بودم. روز تعطیل و این همه سنگینی...
یه دفه زنگ اس ام اس به صدا دراومد: " من شمارو به یه چای و شیرینی دعوت میکنم." !!!
پیام از شیراز بود. از یه عزیز دوست داشتنی. تو دلم گفتم: ببینی واسه کی بوده، اشتباهی فرستاده برای من.
صدای بعدی زنگ در بود!!! "سفارشتونو آوردم" !!!
و پیکی با یه جعبه شیرینی جلوی در بود!!!
با دهان باز درو باز کردم، با دهان باز شیرینی رو تحویل گرفتم و الان با دهانی باز دارم تماشاش میکنم.
اگر این عشق نیست، پس چیه؟
سهم امروزم از عشق چقدر غافلگیرم کرد.
عجب عزیزِ محشری :)
حالِ منو خوب کرد خوندنش ، چه برسه به تجربه ش
۱۶ آبان ۱۳۹۷
یک کار زیبا وقتی با یک ایده زیبا همراه بشه چه ترکیب دلنشین و جذابی میشه.
گوارای وجودتون :)
۱۷ آبان ۱۳۹۷
همیشه عاشق و گرم از مهر باشی
۲۲ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهی ما زنان وقتی راحت در خانه یا محل کارمان نشسته ایم، کامپیوتر را روشن می کنیم و سری به تیوال میزنیم و دلنوشته های خود را مینویسیم و دلنوشته های دیگران را میخوانیم، بد نیست یادی کنیم از کسانی که برای ابتدایی ترین نیازهای خود جان داده اند.
نادیا انجمن (زادهٔ ۶ دی ۱۳۵۹ – درگذشت ۱۳۸۴ برابر ) از شاعران جوان افغان بود که به سرایش غزل و شعر نو می‌پرداخت و عضو انجمن ادبی مخفی کارگاه سوزن طلایی در زمان طالبان بود. این کارگاه در پوشش آموزش خیاطی به زنان، جلسات نقد ادبی و شعرخوانی دایر می‌کرد. او در آن سالها که زنان بدون داشتن محرم، حق بیرون رفتن از خانه را نداشتند، در خانه به‌طور خصوصی درس می‌خواند و در جلسات خصوصی و مخفیانه ادبی هرات شرکت می‌کرد. نادیا در سال ۲۰۰۵ به دلیل ضرب و شتم توسط شوهرش که با فعالیتهای فرهنگی وی به شدت مخالفت بود، کشته شد.
نیست ... دیدن ادامه » شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟ من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم وای از آن مشت ستمگر که بکوبیده دهانم
نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم
من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت که عبث زاده‌ام و مهر بباید به دهانم
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم
گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادم زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
یاد آن روز گرامی که قفس را بشکافم سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم
من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزم دخت افغانم و برجاست که دایم به فغانم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شعر : کریم فکور
آهنگ : مجید وفادار
اجرا : داریوش رفیعی

گلنار، گلنار، کجایی که از غمت ناله می‌کند عاشق وفادار
گلنار، گلنار، کجایی که بی تو شد دل اسیر غم دیده‌ام گهربار
گلنار، گلنار، دمی اولین شب آشنایی و عشق ما به یاد آر
گلنار، گلنار، در آن شب تو بودی و عیش و عشرت و آرزوی بسیار
چه دیدی از من حبیبم گلنار
که دادی آخر فریبم گلنار
نیابی ای کاش نصیب از گردون
که شد ناکامی نصیبم گلنار
بود مرا، در دل شب تار، آرزوی دیدار
تا به کی پریشان؟ تا به کی گرفتار؟
یا مده مرا وعدهی وفا راز خود نگه دار
یا ... دیدن ادامه » به روی من خنده‌ها بزن قلب من بدست آر
چه دیدی از من حبیبم گلنار
که دادی آخر فریبم گلنار
نیابی ای کاش نصیب از گردون
که شد ناکامی نصیبم گلنار
لب خود بگشا ، لب خود بگشا به سخن گلنار
دل زارم را مشکن گلنار
نشدی عاشق ، نشدی عاشق زکجا دانی
چه کشد هر شب دل من گلنار
یادشان گرامی و نامشان ماندگار بادا
آخ از این ملودیها و ترانه ها و صداهای قدیمی ..
قدیمترها گویا عشق رو بلدتر بودن از مای اینروزها :)
۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساعت 8 شب در شلوغی میدان انقلاب دیدمشان. مادری با چادر سیاه که گوشه چادرش را با دندان سفت چسبیده بود، دختر 6 ساله ای که مادر دست او را به سختی میفشرد و او را دنبال خودش میکشید و پسربچه 7 ساله ای که به دنبال آن دو میدوید. پسر بچه کت و شلوار پوشیده بود و میشد فهمید تمام شش سال گذشته سعی کرده اند از او مردی بسازند، یک مرد قوی. عجله داشتند، هرسه.
مادر انگار هزار فریاد در دل داشت. نگران شام شبش بود یا غرولند همسرش نمیدانم. تنها از میان جمعیت راه باز میکرد و به تندی راه میرفت. هر چند قدم به عقب برمیگشت و پسر را خطاب قرار میداد: بدو دیگه...
دختر با این که میدوید، غمش نبود، چون دستانش را در دست قوی و بزرگ مادر میدید. اصلا نگران راه نبود. حتی به جلو نگاه هم نمیکرد. خود را رها کرده بود که "فرشته نجات"اش او را هرکجا که لازم است ببرد. با اطمینان...
پسر اما... تنهای ... دیدن ادامه » یک سال با خواهر کوچکش اختلاف داشت ولی شبیه پدر خانواده راه میرفت. با چهره ای جدی. اما در این صورت هزار و یک احساس موج میزد و بیش از تمام آنها ترس... گاهی دست میانداخت و چادر مادر را قاپ میزد. مادر با کشیدن چادرش به او میفهماند که دیگر نای کشیدن او را ندارد و یک دختر و یک ساک سنگین برای او کافی است. دوباره دستهای پسر در هوا رها میشد و میدوید. ولی نه با اطمینانی که خواهرش داشت. میترسید... میترسید در هیاهوی جمعیت گم شود ولی شکل مردها را به خود گرفته بود، حتی احساس میکرد باید از آن دو مراقبت هم بکند، با آن کت و شلوار بزرگتراز خودش. هراس، غرور، خجالت، حسادت، خشم، تردید... همه را در چهره اش میدیدم. دم نمیزد، تنها میدوید.
تابلوی عجیبی بود...
کارم را رها کردم و دنبالشان دویدم. فاصله شان با من زیاد بود. دویدم و به نفس نفس افتادم و بالاخره رسیدم به این تابلوی زنده...
قبل از این که به مادر برسم از پشت چادرش را آرام کشیدم. به تصور این که پسر است، چادر را کشید و آرام زیر لب گفت بیییییا....
قدمهایم را تندتر کردم و بالاخره شانه اش را گرفتم. برگشت. خسته بود و عرق کرده. لبخند زدم و گفتم دست پسرت را هم بگیر... تو را میخواهد...
ایستاد. همه ایستادیم. با تمام عجله ای که داشت به چهره پسرش نگاهی انداخت و تمام آنچه من دیده بودم، دید. دقیق تر ... از من بسیار دقیقتر...
یک لحظه غم دنیا در چهره اش نشست. حسی به سراغش آمد که چشمانش را خیس کرد. ساک سنگین را روی شانه جابه جا کرد و دستش را آزاد کرد و به طرف پسر دراز کرد. پسر پرواز کرد. من ماندم و آنها رفتند. اما حالا هردو رها بودند... مادر اما سنگین تر حرکت میکرد...
Crimson این را پاسخ داده‌است
نیلوفر ثانی، hesampars، قاصدک، Ali، بامداد و شروین دهقان شرق این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ستاره امشب کسی ندیده
مگر ستاره کجا دمیده
مه آرمیده رنگش پریده
ابر سیاه رو به سر کشیده
چشمای ابر سیه پرآبه
میخواد بباره دلش خرابه
تو یک ستاره در آسمونم
بختم سیاهه خودم می دونم
بنال ای نی بنال امشب
به آوای جدایی بگو با یار بی مهرم
که دور از ما چرایی
رویم ای دل به دنیایی
که رنگ غم ندیده
به دنیای که رنگ حسرت و ماتم ندیده
رویم ای دل به دنیایی
که ... دیدن ادامه » رنگ غم ندیده
به دنیایی که رنگ حسرت و ماتم ندیده
"به یاد زنده یاد پرویز وکیلی که در غربت مرد"
امیر امیری و نیما تابان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این که از ترس از دست دادن انسان ها، توان حرف زدن از تو گرفته می شود، ترسناک ترین و دردناک ترین خفقان های دنیاست.
این که بعد از یک عمر تنهایی کسی به سراغت می آید و تو خودت را کنارش خوشحال می یابی و از ترس تنهایی دوباره نمی توانی از نداشته هایت، آرزوهایت و غم های نهانی ات برایش بگویی شبیه مرگ است.
هر لحظه چشمانت تر می شود، کلماتی به زبانت می آید ولی بغضت را فرو می خوری و حرفت را پس می گیری. پیش خودت می گویی اگر بگذارد و برود چه؟
شنیده ای که رفتنی باید برود، شاید حتی به آن معتقد هم باشی. اما توان رهاکردن را نداری ...
و در آخر...
یک روز از خواب بیدار می شوی و میبینی که رفته...
و دیگر راهی بجز رها کردن برایت نمانده
تو ماندی و تنهایی دوباره ات. تو ماندی و سایه نداشته هایت که به دنبال تو می آیند تا گور...
قاصدک، مرتضی کلانی، علیرضا بابایی و امیر امیری این را امتیاز داده‌اند
:-(
چه حس آشنایی...
۱۵ آذر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"به گفته محققان شمار افراد مبتلا به افسردگی بین سال های ۲۰۰۵ و ۲۰۱۵ تا بیش از ۱۸ درصد افزایش یافته است اما عدم حمایت و ترس از رسوایی مانع از دریافت درمان مناسب توسط بسیاری از افراد می شود. شعار امسال سازمان جهانی بهداشت: افسردگی: بیا حرف بزنیم."

بیا حرف بزنیم:
نه درباره دیگران، درباره من، درباره تو... من نمیترسم از تشریح دردهایم. تو هم هراسی نداشته باش از بیان آنچه روحت را آزرده.
بیا حرف بزنیم:
به تو میگویم چه روزی احساس کردم طفیلی ام
به من بگو چه کردی که از خودت متنفر شده ای
بیا حرف بزنیم:
ساکت می نشینم و به چشمهای میشی ات نگاه می کنم و منتظر میمانم
وقتی خیس شد پاکش می کنم
تو هم چشم به لبهای من بدوز و هروقت دیدی می لرزد
دستت را به روی شانه هایم بگذار
بیا حرف بزنیم:
و بعد فراموش کنیم آنچه گفته ایم
نیمکت پارک را ترک می کنیم، من می روم به راست ... دیدن ادامه » و تو به چپ...
مرتضی کلانی، رها باصفا، علیرضا بابایی، جهان و نیلو این را امتیاز داده‌اند
درود بر شما .
اتفاقن چندی قبل مطلبی نوشتم که ؛ چرا جامعه ما از گفت و گو گریزان است ؟
و مطرح کردم که ما با خودمان بیگانه ایم و باید از خودمان بیرون بیاییم و به گفت و گو بپردازیم . انسان مدرن می کوشد با مسئولیت پذیری ، برای حل مشکلات ، چاره اندیشی کند و به ... دیدن ادامه » دنبال راه حل است و..‌....

به موضوع مهم و قابل توجهی اشاره کردید .
پیروز باشید .
۲۵ شهریور ۱۳۹۶
با جناب کلانی در رابطه با " گفتگو " هم قول و همداستانم .
شاید تا قبل از باختین ، گفتگو اینطور تکنیکال مورد مداقه قرار نگرفته بود .
هرچند تا سقراط میتونیم به عقب برگردیم و ببینیم که چرا به گفتگو علاقه مند بود . چرا به جای نوشتن کتاب یا برگزاری درسگفتارهای رایج آنروزها ، گفتگو رو بهترین راه کشف و دریافت و ادراک حقایق میدونست .
اما شاید یه خاطره از نیچه تفاوت رو در گفتگو بهتر نشون بده .
نیچه در طی روز و حتا در کافه نشستنها یا خرید کردنهاش هم کسی سراغ نداره که حرفی زده باشه . گفته میشه که حتا جواب این جمله که چه هوای خوبی . اینطور نیست ؟ رو هم نمیداده :)) و فقط سر تکون میداده ..
اما همین آدم بیشترین آفوریسمها رو به صورت شفاهی ازش نقل کردن که در گفتگوهاش با واگنر ، براندس ، بورکهارت رفیق خوبش ، دوسن ، استریندبرگ ، مندس و ... به زبون آورده یا در نامه هاش نوشته
این بدان معناست که گفتگو رو در معنای درددلانه و رزومرگیش درک و استفاده نکرده

بی شک گفتگو زایاست . هیچی به اندازه ی یه گفتگوی جذاب و دقیق و هدفمند ، نمیتونه منجر به خلق شگفتی و ایده های ناب و تازه بشه ..
اما ... دیدن ادامه » خب باید دقت کرد که مبادا گفتگو رو با دورهمی و دردددل کردن و ... خلط کنیم چون اینجور حرفهای جمعی نه تنها سودمند و زایا نیست بلکه بسیار وقت گیر و مخربه
۲۶ شهریور ۱۳۹۶
فوق العاده اس این شیوه
دنیای اطرافمون پر شده از ادمایی که از چیزهایی ناراحتن و لب به سخن باز نمیکنن حتی برای مشاور
کاشکی بیشتر بشه دوستی با ادم های اهل این فن
۲ساله که این کار رو انجام میدم و از اعماق وجود راضیم:))))
۱۶ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به دنبال جای خودم میگردم. جایی که به آن تعلق دارم، جایی که مال خود خودم باشد.
باید جایی داشته باشم دیگر... نه؟
جای خالی دقیقا به اندازه خودم، جایی که اگر نباشم چیزی کم باشد، فقدانم حس شود؛ کسی پیدا شود که بگوید یادش به خیر، وقتی بود چه خوب بود... مثل تکه خالی یک هزارتکه که کاملش میکند. سرگشتگی این حال کمی برایم عجیب است؛ گاهی فکر می کنم جایم را پیدا کرده ام ولی ... نه، دور و برم خالی است، اینجا جای من نیست، آدمی کمی بزرگتر از من باید اینجا باشد. نمیتوانم پر کنم فضای خالی اینجا را...
گاهی به زور خودم را جایی جا می کنم، جوری که تکه ای از من بیرون می ماند، به زور میخواهم نشان دهم که مال اینجایم. اما فایده ندارد ظاهرا".... دست و پایم بیرون مانده و گاهی فقط به اندازه یک "دل" جا کم دارم.
گاهی منتظرم کسی جای خالی مرا به من نشان دهد... نیمه گم شده... رویای دست ... دیدن ادامه » نیافتنی...
نباید انقدر سخت باشد. وقتی به آنجا برسم خواهم آسود. دست و پایم را دراز خواهم کرد و از مچاله بودن خلاص خواهم شد. دست میکشم روی دیوارهای حصار خودم و از این که متعلق به این حصارم به خودم خواهم بالید.
باید جایی داشته باشم دیگر... نه؟

سرگشتگی حکایت این روزهای خیلی از ماهاست...
۲۷ شهریور ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اسم کارمندهایت را گذاشته بودی "دشمن مزدبگیر"
ولی در نظر من این تو بودی که "دشمن مزدبده" آنها بودی...
کافکا - نامه به پدر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گوش کن...
شب پر از صداست
صدای درهایی که بسته می شوند و صدای قدم هایی که دور می شوند
و پشت سرش
صدای بغضی که اشک می شود پشت در...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو مرا چه می نامی؟
کاش صدایم می کردی
نه به اسم...
به آنچه می خواهی
به آنچه می بینی
کاش تو رویم نام می گذاشتی
تا ببینم با تو چه کرده ام؟!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به بهانه 25 نوامبر روز جهانی رفع خشونت علیه زنان
در هند سوزاندمان
در عربستان زنده به گورمان کردند
در چین پاهای خسته از کارمان را به قالب های نادانی فشردند
در ایران سنگسارمان کردند
در آفریقا...
آنجا که جرممان مضاعف بود هم زن بودیم هم رنگین پوست
ولی ما هنوز هستیم
هنوز نفس می کشیم
هنوز زنیم
و زایا

زایشی که نمی دانیم به خاطرش باید شاد بود یا گریست
که اگر نتیجه اش مرد باشد مادری پرافتخار می گردیم
و اگر نه...
دور ... دیدن ادامه » تسلسل ادامه دارد...

به من نگاه کن، سراسر خواهش دیده شدن
و تمنای دوست داشته شدن
نگاهم کن و دوستم بدار
تا زن بودنم را متنفر نباشم...
:'(
خیلی غم انگیز بود.... :'(
۱۰ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رفتم رفتم
رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هرکجا هستم
ازعشق تو جاودان ، ماند ترانه من با یاد تو زنده‌ام ، عشقت بهانة من
پیدا شو چو ماه نو ، گاهی به خانة من تا ریزد گل از رخت ، در آشیانة من
رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هر کجا هستم

آهم‌ را می‌شنیدی‌ به‌ حال‌ زارم‌ می‌رسیدی نازت‌ را می‌خریدم‌ تو ناز من‌ را می‌کشیدی
به خدا که تو از نظرم نروی چو روم زبرت ز برم نروی
رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هرکجا هستم

اگر مراد ما برآید چه شود؟ شب فراق ما سرآید چه شود؟
به خدا کس زحال من خبر نشد که به جز غم نصیبم از سفر نشد
نروی یک نفس ز پیش چشم من که به چشمم به جز تو جلوه‌گر نشد
رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هرکجا هستم
رفتم رفتم رفتم رفتم

یادتان ... دیدن ادامه » زنده و جاویدان استادان نواب صفا و علی تجویدی و ...
روزی ما دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمتری سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست...
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
و قفل
افسانه ای ست
و قلب
برای زندگی بس است
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر نباشم...

احمد ... دیدن ادامه » شاملو
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان تا فصل گرما فرانرسیده حتما یه دیداری از کرمان داشته باشید...
این شهر با روح آدم بازی میکنه
با فاصله 35 کیلومتر میتونید بهار - تابستان - پاییز و زمستان رو تجربه کنید
کلوت محل رویایی است که شما رو میتونه به تجربه ی زیبایی مهمان کنه
شب کویر با ستارگانی که دست بهشون میرسه
و کوههایی که امروز به شکلی و فردا به شکل دیگری هستند
و تغییر اقلیم ناگهانی از باغ های مرکبات به کویر خشک و بی انتها
واقعا بی نظیره
از همه زیباتر
مردم مهربونش هستن که خاطره یک سفر به یاد موندنی رو برای شما می سازن
اگر خواستید داخل کویر برید و به کلوت ها نزدیک بشین حتما با ماشین 4wD این کار رو بکنید
و حداقل با یک خانواده دیگه هماهنگ کنید که اگر احتیاج به کمک داشتین تنها نباشید
فالوده کرمانی یادتون نره
و خودتون رو از خوردن بزقورمه محروم نکنید که مزه اش هیچوقت از دهانتون نمیره
سفرهای ... دیدن ادامه » خوشی براتون آرزو می کنم
خانم اسکویی عزیز بهمن ماه کرمان بودم و واقعا بی نظیر بود خیلی خوشحالم که اون کلوتهای زیبا رو از نزدیک دیدم و به باغ شازده ماهان رفتم و در کل زیباییهای کرمان رو دیدم .
من نیز به شدت به دوستان پیشنهاد می کنم یه سفر به کرمان داشته باشند .
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به پدرم...


برآنم که شبی پرکشم به آسمان بی ستاره شهرمان
و از آن شب وهم آلود
نقابی سازم و پنهان شوم برای همیشه
توان همراهیم نیست
این روزهای سرد و یخی را
می روم تا گم شوم
در دل شبهایی که
چشم تو در آن نمی درخشد
.
.
.
بی ستاره ام گذاشتی و رفتی
...
۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۴
درد دارد
و این درد ته ندارد
تنها امیدم
به زمان است
تا بگذرد و زمینم به اسمان برسد
شاید که زخم دلم را تسکین دهد
مرا به درمانش امیدی نیست ...

بانو همدردیم ...
۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون

شمع خود سوزی چو من در میان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دل ها بسوزد

یک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد

من ... دیدن ادامه » یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم
عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم

تا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارم
من پریشان حال و دلخوش با همین دنیای خویشم
.
.
.
یاد عزیزانی چون معینی کرمانشاهی، تجویدی و ... گرامی باد
Like
Like
Like
۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"با من بیا به قصه های دوردست"
به سرزمین خواب و رویا
به خیال بی مرز
به شبهای پرستاره
و روزهای گرم و روشن
با من از آرزوهایت بگو
با خیال چه کسی روزها را شب کردی
به چشم نرگس که بسته ای کمند زندگی ات را
بگو و بشنو...
بگو روز اول عاشقی تو چگونه گذشت
تا بگویم تو از ازل عاشق بوده ای
بگو راز دلت را با که می گفتی
تا بگویم رازی نبود در میان
بگو کجای خط عشقی
تا بگویم روی خط عشق به دنیا آمده ام
"تمام ... دیدن ادامه » می شوم شبی"
شبی که گفتگوی ما
به وداعی سرد بدل شود
و رد و بدل صداقت و سنگدلی
**** خیلی خوب بوود.
بگو کجای خط عشقی
تا بگویم روی خط عشق به دنیا آمده ام
۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۴
خوب بود
۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب به گلستان تنها منتظرت بودم بادة ناکامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم ، منتظرت بودم
....................
آن شب جان‌فرسا من بی‌تو نیاسودم وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم
منتظرت بودم ، منتظرت بودم
....................
بودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاه ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه
غمها به سرآمد ، زنگ غم دوران ، از دل بزدودم
منتظرت بودم ، منتظرت بودم
....................
پیش گلها ، شاد و شیدا ، می‌خرامید آن قامت موزونت
....................
فتنة دوران دیدة تو ، از دل و جان ، من شده مفتونت
....................
درآن عشق و جنون ، مفتون تو بودم اکنون از دل من ، بشنو تو سرودم
منتظرت ... دیدن ادامه » بودم ، منتظرت بودم
منتظرت بودم ، منتظرت بودم

یاد و خاطره داریوش رفیعی بزرگوار گرامی
"به به" بانو
منو به کجاها که نبردید
۲۷ دی ۱۳۹۳
روح لطیف شما دوست گرامیه که با پرواز آشناس ماهور جان...
۲۷ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خواب در آغوش تو
شبیه خواب بعد از آخرین امتحان است
شبیه خواب مادر بعد از زایمان
این که هر وقت چشم بگشایم تو را ببینم
شبیه یک رویاست
شبیه آب نطلبیده که میگویند مراد است
مراد دل من
چه کسی به تو آموخته
دانه حسرت را در دل من بکاری
و بنشینی و رشد آن را نظاره کنی
سبز شد و میوه داد
میوه اش را بچین و بچش
طعم تنهایی مرا !!!

میوه اش را بچین و بچش
طعم تنهایی مرا !!!
۲۷ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید