تیوال مریم تاراسی | دیوار
S3 : 14:27:12
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
ابد و یک روز
مریم تاراسی

آقای دال به قسمت خنده‌دار فیلم که می‌رسید کمی بلندتر از بقیه می‌خندید. هیکل درشتش فقط کمی تکان می‌خورد. بازوهای تپلش را روی سینه‌اش گذاشته بود که مودب‌تر از همیشه بنشیند. از قضای روزگار بود که بین من و آقای همسر قرار گرفته بود. ما او را به دیدن فیلم دعوت کرده بودیم. حین گفتگو با آقای همسر وارد ردیف هفت صندلی‌ها شده بودیم و در نگاهی که بین من و آقای همسر رد و بدل شده بود رضایت داده بودیم آقای دال بین ما بنشیند.

*
بانوی سمت راستم به بازویم زد و گفت: بگید آرومتر. یعنی چی؟ مگه فیلم کمدیه؟
در سکوت به نگاه کردنم ادامه دادم. در سکاس بعدی، ردیف‌های جلویی و پشت سری و باقی ردیف‌ها هم بلند زیر خنده زدند.
به سمت بانوی سمت راست خم شدم و از او پرسیدم: به پشت سری‌ها هم بگم؟ به جلویی‌ها چطور؟
بانوی سمت راست سکوت کرد. فیلم غمناک شده بود. آقای دال شبیه غول غمگینی بود که بیقرار شده بود. آرام گفت: میگه ساکت باشم؟
گفتم: می‌پرسید ساعت چنده؟
غول غمگین کنار دستم، ناباورانه عرق کرده بود. در تاریکی سالن سینما، در سکانسی که برادر شیشه‌ای را کشان کشان به کمپ می بردند، دانه‌های درشت عرق کنار شقیقه آقای دال برق می‌زد.
خواهرهای توی فیلم گریه می‌کردند. من گریه می‌کردم و گمانم تمام سینما گریه می‌کرد.
آقای دال کنار گوشم گفت: زندگی من صد برابر بدتر بود. اینا عین حقیقته.
و دیدم نگران پرش ناخودآگاه لب پایینی‌اش بود.
غول ... دیدن ادامه » بزرگ و غمگین کنار دستم، بیقرار نوشابه‌اش را سر کشید. کاش او را به تماشای خنده دارترین فیلم دنیا دعوت کرده بودیم.
بانوی سمت راستی‌ام دستش را میان موهایش کرده بود. اگر عکاس بودم عکسش را می‌گرفتم. زیبا شده بود.
آدم‌های توی فیلم زار می‌زدند. آقای دال آرام گفت: من رو هفت بار بردند کمپ.
در مسیر برگشت من به فکر کاریکاتوری بودم که چند وقت پیش در گروه‌های اجتماعی دیده بودم؛ تصویر مردی که در صفحه فیسبوکش در مورد فقر و کمک به همنوع می‌نوشت و پشت پنجره خانه‌اش، کودکی از فقر جان می‌داد.

پی نوشت:
آقای دال عزیز، پنج سال پاکی‌ات مبارک. مهم نیست؛ اصلا مهم نیست اگر هنوز کنترل عضلات صورتت را نداری و هنوز هم اوهام کنترل نشده‌ای ناشی از تخریب شیشه حواست را پرت می‌کند. ما به همین که هستی افتخار می‌کنیم.
دوست تازه و عزیز ما، تو هم به خودت افتخار کن.
ممنون خانم تاراسی بابت نقدتون :)
ولی واقعن کجاهای این فیلم خنده داشت که وقتی دیگران هم خندیدند به خانمه گفتید به جلویی ها و عقبیها هم بگید ساکت؟
۲۱ فروردین ۱۳۹۵
واقعا من هم از فیلم خنده ام نگرفت اما فیلم طنز خنده دار تلخی داشت که مردم توی سینما می خندیدند.
۲۲ فروردین ۱۳۹۵
ابد و یک روز جز پایان بندیش به نظرم یکی از واقعی ترین فیلمهاییه که دیدم. همونطوری که توی زندگی ها عادی مون هم گریه هست و هم خنده و با نزدیکی وحشت آوری این گریه ها و خنده ها به هم چسبیده هم هستند ، در این فیلم هم گریه و خنده رو با هم میبینیم. مثلن من نمیدونم ... دیدن ادامه » صحنه رقص نوید محمدزاده صحنه شادیه یا غمگین؟
نمیدونم صحنه عطسه مادر شاده یا غمگین! تریاک های بسته بندی شده چیده کف اتاق شاده یا غمگین؟ چون در تمام این صحنه ها خنده تماشاچی ها رو دیدم. یه جورایی این فیلم یک حرکت بیرونی هم داره واونم در سینماست. هنوز برخورد ما با مسئله نشئگی و خماری و اعتیاد ، برخورد طنز باوریه. یعنی باور داریم که کل این ماجرا خنده داره. به جد قول میدم در تمام خانواده ها یه برادر یا پسردایی یا عمو و پسر عمه و ... چیزی هست که اعتیاد نابودش کرده باشه. اما هنوز این واقعیت ، جز به خنده انداختن ، هیچ حسی در تماشاچی ایجاد نمیکنه!
7 جولای عزیز ، خانم تاراسی درست میگن. فیلم طنز داره. من یک قدم جلوتر میرم و میگم خیلی جاها فیلم خنده داره. حتا شاد کننده ست.چون در هر کدوم از پاساژهای فیلم ، تماشاچی خودشو مقایسه میکنه با افراد توی فیلم. به خودش میگه اینا چقدر داغونن چقدر با ما فرق دارن! این هم اضافه میکنه به سطح شادیش.
متاسفم که اینو میگم. ما جامعه بیماری داریم. بیماری در تمام نسوج ما رسوخ کرده. فرقی هم نداره که فیلمساز باشیم یا منتقد یا تماشاچی. فقط مال بعضی ها ، عیان تره!
خانم تاراسی از متن فوق العاده زیبا و ارزشمندتون سپاسگزارم
۲۳ فروردین ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ابد و یک روز
مریم تاراسی

آقای دال به قسمت خنده‌دار فیلم که می‌رسید کمی بلندتر از بقیه می‌خندید. هیکل درشتش فقط کمی تکان می‌خورد. بازوهای تپلش را روی سینه‌اش گذاشته بود که مودب‌تر از همیشه بنشیند. از قضای روزگار بود که بین من و آقای همسر قرار گرفته بود. ما او را به دیدن فیلم دعوت کرده بودیم. حین گفتگو با آقای همسر وارد ردیف هفت صندلی‌ها شده بودیم و در نگاهی که بین من و آقای همسر رد و بدل شده بود رضایت داده بودیم آقای دال بین ما بنشیند.

*
بانوی سمت راستم به بازویم زد و گفت: بگید آرومتر. یعنی چی؟ مگه فیلم کمدیه؟
در سکوت به نگاه کردنم ادامه دادم. در سکاس بعدی، ردیف‌های جلویی و پشت سری و باقی ردیف‌ها هم بلند زیر خنده زدند.
به سمت بانوی سمت راست خم شدم و از او پرسیدم: به پشت سری‌ها هم بگم؟ به جلویی‌ها چطور؟
بانوی سمت راست سکوت کرد. فیلم غمناک شده بود. آقای دال شبیه غول غمگینی بود که بیقرار شده بود. آرام گفت: میگه ساکت باشم؟
گفتم: می‌پرسید ساعت چنده؟
غول غمگین کنار دستم، ناباورانه عرق کرده بود. در تاریکی سالن سینما، در سکانسی که برادر شیشه‌ای را کشان کشان به کمپ می بردند، دانه‌های درشت عرق کنار شقیقه آقای دال برق می‌زد.
خواهرهای توی فیلم گریه می‌کردند. من گریه می‌کردم و گمانم تمام سینما گریه می‌کرد.
آقای دال کنار گوشم گفت: زندگی من صد برابر بدتر بود. اینا عین حقیقته.
و دیدم نگران پرش ناخودآگاه لب پایینی‌اش بود.
غول ... دیدن ادامه » بزرگ و غمگین کنار دستم، بیقرار نوشابه‌اش را سر کشید. کاش او را به تماشای خنده دارترین فیلم دنیا دعوت کرده بودیم.
بانوی سمت راستی‌ام دستش را میان موهایش کرده بود. اگر عکاس بودم عکسش را می‌گرفتم. زیبا شده بود.
آدم‌های توی فیلم زار می‌زدند. آقای دال آرام گفت: من رو هفت بار بردند کمپ.
در مسیر برگشت من به فکر کاریکاتوری بودم که چند وقت پیش در گروه‌های اجتماعی دیده بودم؛ تصویر مردی که در صفحه فیسبوکش در مورد فقر و کمک به همنوع می‌نوشت و پشت پنجره خانه‌اش، کودکی از فقر جان می‌داد.

پی نوشت:
آقای دال عزیز، پنج سال پاکی‌ات مبارک. مهم نیست؛ اصلا مهم نیست اگر هنوز کنترل عضلات صورتت را نداری و هنوز هم اوهام کنترل نشده‌ای ناشی از تخریب شیشه حواست را پرت می‌کند. ما به همین که هستی افتخار می‌کنیم.
دوست تازه و عزیز ما، تو هم به خودت افتخار کن.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«ابد و یک روز»
مریم تاراسی

آقای دال به قسمت خنده‌دار فیلم که می‌رسید کمی بلندتر از بقیه می‌خندید. هیکل درشتش فقط کمی تکان می‌خورد. بازوهای تپلش را روی سینه‌اش گذاشته بود که مودب‌تر از همیشه بنشیند. از قضای روزگار بود که بین من و آقای همسر قرار گرفته بود. ما او را به دیدن فیلم دعوت کرده بودیم. حین گفتگو با آقای همسر وارد ردیف هفت صندلی‌ها شده بودیم و در نگاهی که بین من و آقای همسر رد و بدل شده بود رضایت داده بودیم آقای دال بین ما بنشیند.

*
بانوی سمت راستم به بازویم زد و گفت: بگید آرومتر. یعنی چی؟ مگه فیلم کمدیه؟
در سکوت به نگاه کردنم ادامه دادم. در سکاس بعدی، ردیف‌های جلویی و پشت سری و باقی ردیف‌ها هم بلند زیر خنده زدند.
به سمت بانوی سمت راست خم شدم و از او پرسیدم: به پشت سری‌ها هم بگم؟ به جلویی‌ها چطور؟
بانوی سمت راست سکوت کرد. فیلم غمناک شده بود. آقای دال شبیه غول غمگینی بود که بیقرار شده بود. آرام گفت: میگه ساکت باشم؟
گفتم: می‌پرسید ساعت چنده؟
غول غمگین کنار دستم، ناباورانه عرق کرده بود. در تاریکی سالن سینما، در سکانسی که برادر شیشه‌ای را کشان کشان به کمپ می بردند، دانه‌های درشت عرق کنار شقیقه آقای دال برق می‌زد.
خواهرهای توی فیلم گریه می‌کردند. من گریه می‌کردم و گمانم تمام سینما گریه می‌کرد.
آقای دال کنار گوشم گفت: زندگی من صد برابر بدتر بود. اینا عین حقیقته.
و دیدم نگران پرش ناخودآگاه لب پایینی‌اش بود.
غول ... دیدن ادامه » بزرگ و غمگین کنار دستم، بیقرار نوشابه‌اش را سر کشید. کاش او را به تماشای خنده دارترین فیلم دنیا دعوت کرده بودیم.
بانوی سمت راستی‌ام دستش را میان موهایش کرده بود. اگر عکاس بودم عکسش را می‌گرفتم. زیبا شده بود.
آدم‌های توی فیلم زار می‌زدند. آقای دال آرام گفت: من رو هفت بار بردند کمپ.
در مسیر برگشت من به فکر کاریکاتوری بودم که چند وقت پیش در گروه‌های اجتماعی دیده بودم؛ تصویر مردی که در صفحه فیسبوکش در مورد فقر و کمک به همنوع می‌نوشت و پشت پنجره خانه‌اش، کودکی از فقر جان می‌داد.

پی نوشت:
آقای دال عزیز، پنج سال پاکی‌ات مبارک. مهم نیست؛ اصلا مهم نیست اگر هنوز کنترل عضلات صورتت را نداری و هنوز هم اوهام کنترل نشده‌ای ناشی از تخریب شیشه حواست را پرت می‌کند. ما به همین که هستی افتخار می‌کنیم.
دوست تازه و عزیز ما، تو هم به خودت افتخار کن.

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
واب نویسی
خواب دیدم راهی سفری هستیم. خیلی بودیم اما همه غریبه بودند. پشت وانت سفیدی نشسته بودیم .آواز می خواندیم و می رفتیم.
یکباره دیدیم جاده را بسته اند. اول دقیق نبودم. فکر کردم یک بازرسی ساده است. از همهمه ها فهمیدم بیشتر از یک بازرسی ساده است.
یکباره دیدم یک تعدادی آدم کنار جاده ردیف دراز کشیده اند. زنده نبودند. همه را کشته بودند. آن طرف تر هم لاشه های سفید بی پوستی، شبیه لاشه ی گوسفند بعد از پوست کندن، روی زمین بود. آدم بودند پوستشان را کنده بودند. تن بی پوستشان را کنار جاده خوابانده بودند. از این که آرام بودم شگفت زده شدم به خودم نهیب زدم. به خودم گفتم: آدمندها، یکی مثل خودت.

مردی اسلحه به دست، کنار وانتی که ما سوارش بودیم، ایستاد. گفت: شماره ۶۱کیه بیاد پایین.

۶۱من بودم.
کسی چیزی نمی گفت.



هوای سرد دم صبح بود یا ترس نمی دانم. اما از خواب پریده بودم.




۶۱ ... دیدن ادامه » پتو را به خودش پیچید. لرزش گرفته بود. به حرفهای دکتر هولاکویی فکر کرد که خواب ها چیزی جز انعکاس افکار و یا ناخودآگاه نیستند. تمام تلاشش را کرد که خوابش را به آینده ربط ندهد. اما خنکای دم صبح هم دیگر خواب به چشمش نیاورد. یادش آمد خواب دیده بود کسی را فراری داده از دست کسانی که قرار بود بکشندش. توی زیر زمین خانه ای جا داده بودش. شاعری بود. گویا شعرهای بود دار می نوشت.

یادش آمد انگار کسی را توی خواب کشته بود. یا نه فرار کرده بود. برایش لباس مبدل آورده بودند. یادش آمد سردش بود. خیلی سردش بود و قرار بود آواره هم بشود. مخفیگاه لو رفته بود.
۶۱دیگر خوابش نبرد. هوا گرگ و میش هم نبود. تهران تاریک و سرد و مخفوف پشت پنجره ایستاده بود و تماشایش می کرد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
واب نویسی
خواب دیدم راهی سفری هستیم. خیلی بودیم اما همه غریبه بودند. پشت وانت سفیدی نشسته بودیم .آواز می خواندیم و می رفتیم.
یکباره دیدیم جاده را بسته اند. اول دقیق نبودم. فکر کردم یک بازرسی ساده است. از همهمه ها فهمیدم بیشتر از یک بازرسی ساده است.
یکباره دیدم یک تعدادی آدم کنار جاده ردیف دراز کشیده اند. زنده نبودند. همه را کشته بودند. آن طرف تر هم لاشه های سفید بی پوستی، شبیه لاشه ی گوسفند بعد از پوست کندن، روی زمین بود. آدم بودند پوستشان را کنده بودند. تن بی پوستشان را کنار جاده خوابانده بودند. از این که آرام بودم شگفت زده شدم به خودم نهیب زدم. به خودم گفتم: آدمندها، یکی مثل خودت.

مردی اسلحه به دست، کنار وانتی که ما سوارش بودیم، ایستاد. گفت: شماره ۶۱کیه بیاد پایین.

۶۱من بودم.
کسی چیزی نمی گفت.



هوای سرد دم صبح بود یا ترس نمی دانم. اما از خواب پریده بودم.




۶۱ ... دیدن ادامه » پتو را به خودش پیچید. لرزش گرفته بود. به حرفهای دکتر هولاکویی فکر کرد که خواب ها چیزی جز انعکاس افکار و یا ناخودآگاه نیستند. تمام تلاشش را کرد که خوابش را به آینده ربط ندهد. اما خنکای دم صبح هم دیگر خواب به چشمش نیاورد. یادش آمد خواب دیده بود کسی را فراری داده از دست کسانی که قرار بود بکشندش. توی زیر زمین خانه ای جا داده بودش. شاعری بود. گویا شعرهای بود دار می نوشت.

یادش آمد انگار کسی را توی خواب کشته بود. یا نه فرار کرده بود. برایش لباس مبدل آورده بودند. یادش آمد سردش بود. خیلی سردش بود و قرار بود آواره هم بشود. مخفیگاه لو رفته بود.
۶۱دیگر خوابش نبرد. هوا گرگ و میش هم نبود. تهران تاریک و سرد و مخفوف پشت پنجره ایستاده بود و تماشایش می کرد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"فرجام تمام برجام های جوانی"







بابا گفت: آماده شو بریم.

من برای رفتن با بابا همیشه آماده بودم. شلوار مخمل کبریتی قرمزم را پوشیدم و رفتیم. کلاس اول را تمام کرده بودم و می توانستم نوشته­های روی دیوار را بخوانم. یکی داشت با اسپری قرمز روی دیوار سنگی گورستان می­نوشت" در بهار آزادی جای شهدا خالی. "

من به بابا گفتم: بهار آزادی یعنی چی؟

لندرور سپاه با بلندگویی که دو طرفش نصب بود و پرچم سه رنگی در میان آن دو بلندگو افراشته بود تو خیابان منتهی به گورستان پیش می­آمد و سرود "ای بسیج ای سرفرازان افتخار میهنید" را پخش می­کرد.

من ... دیدن ادامه » و بابا رفتیم سر مزار عمویم. رنگ صورت بابا کبود بود. درست مثل وقتی که در خانه مادر بزرگ با لباس سیاه دیدمش کنار حجله عمو ایستاده بود و کویتی پور "یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه" می­خواند.

ما اولین نفرهایی بودیم که سر مزار شهدای جنگ رسیدیم. کم کم، انگار که پنج شنبه باشد، همه آمدند. قیافه­هایی شبیه بابا؛ گنگ، گیج، سرگردان.

بیرون قبرستان اوضاع جور دیگری بود. مردم شاد بودند. شیرینی می دادند. می­گفتند جنگ تمام شد.

من و بابا رفتیم به خانه مادربزرگم. دیگران قبل ما آمده بودند. دخترعمویم گفت: دیگه جنگ تموم شد.

جنگ برای من آژیر قرمز بود و رفتن به پناهگاه. جنگ دفترهای دیکته بود و آژیر قرمز. جنگ عمو بود که یک روز گفتند دیگر برنمی­گردد. جنگ صورت کبود بابا بود.

نفهمیدم چرا ما از تمام شدن جنگ خوشحال نشدیم.

¢

دیشب هم گفتند برجام به فرجام رسید.

بعد از دوازده سال. من در آستانه سی و پنج سالگی ایستاده بودم. دیگر خواندن نوشته­های دیوار سخت نبود. کسی با اسپری قرمز چیزی نمی نوشت. فقط توی تلگرام و شبکه های اجتماعی خبر را دست به دست می­کردند.

من در آستانه ی سی و پنج سالگی بودم. برای خانه­مان مبل گرفته بودیم. مبل­ها از خانه بزرگتر بودند. من و همسرم هر طرفش را می­گرفتیم باز یک طرفش اضافه بود. مبل­ها توی خانه جا نمی­شد. خانه بزرگتر از این که باید، نمی­شد. کرایه کمتر از این که بود، نمی­شد.

به هر جان کندنی بود، دوازده سال از عمرمان گذشته بود. در تلاش، تلاش و تلاش بیشتر و نتیجه کمتر.

برجام خوشحالم نمی­کرد. رنگ صورتم را کبود هم نمی­کرد. بی­حس شده بودم. چیزی مثل بعد از تزریق آمپول بیهوشی.

نه دلم خوش به بچه هایی بود که از ثمره تفاهم بخورند، نه خوشحال آینده ای بودم که قرار بود از راه برسد. من فقط به فکر گوشه کنار مبلی بودم که توی زندگیمان جا نمی­شد.

دلم می­خواست کویتی پور چیزی بخواند. دلم میخواست چیزی بشود. خانه ساکت بود. ما خیلی وقت بود تلویزیون نگاه نمی­کردیم.

گوشه ی مبل را رها کردم و به اتاق خواب پناه بردم. کتاب داستانی برداشتم و غرق ماجرای آدم های توی داستان شدم و نمی دانم کی خوابم برد.



مریم تاراسی/ 27 دی ماه سال 1394
خیلی خوب و روون بود .
۲۰ بهمن ۱۳۹۴
افرین...

۲۱ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"فرجام تمام برجام های جوانی"







بابا گفت: آماده شو بریم.

من برای رفتن با بابا همیشه آماده بودم. شلوار مخمل کبریتی قرمزم را پوشیدم و رفتیم. کلاس اول را تمام کرده بودم و می توانستم نوشته­های روی دیوار را بخوانم. یکی داشت با اسپری قرمز روی دیوار سنگی گورستان می­نوشت" در بهار آزادی جای شهدا خالی. "

من به بابا گفتم: بهار آزادی یعنی چی؟

لندرور سپاه با بلندگویی که دو طرفش نصب بود و پرچم سه رنگی در میان آن دو بلندگو افراشته بود تو خیابان منتهی به گورستان پیش می­آمد و سرود "ای بسیج ای سرفرازان افتخار میهنید" را پخش می­کرد.

من ... دیدن ادامه » و بابا رفتیم سر مزار عمویم. رنگ صورت بابا کبود بود. درست مثل وقتی که در خانه مادر بزرگ با لباس سیاه دیدمش کنار حجله عمو ایستاده بود و کویتی پور "یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه" می­خواند.

ما اولین نفرهایی بودیم که سر مزار شهدای جنگ رسیدیم. کم کم، انگار که پنج شنبه باشد، همه آمدند. قیافه­هایی شبیه بابا؛ گنگ، گیج، سرگردان.

بیرون قبرستان اوضاع جور دیگری بود. مردم شاد بودند. شیرینی می دادند. می­گفتند جنگ تمام شد.

من و بابا رفتیم به خانه مادربزرگم. دیگران قبل ما آمده بودند. دخترعمویم گفت: دیگه جنگ تموم شد.

جنگ برای من آژیر قرمز بود و رفتن به پناهگاه. جنگ دفترهای دیکته بود و آژیر قرمز. جنگ عمو بود که یک روز گفتند دیگر برنمی­گردد. جنگ صورت کبود بابا بود.

نفهمیدم چرا ما از تمام شدن جنگ خوشحال نشدیم.

¢

دیشب هم گفتند برجام به فرجام رسید.

بعد از دوازده سال. من در آستانه سی و پنج سالگی ایستاده بودم. دیگر خواندن نوشته­های دیوار سخت نبود. کسی با اسپری قرمز چیزی نمی نوشت. فقط توی تلگرام و شبکه های اجتماعی خبر را دست به دست می­کردند.

من در آستانه ی سی و پنج سالگی بودم. برای خانه­مان مبل گرفته بودیم. مبل­ها از خانه بزرگتر بودند. من و همسرم هر طرفش را می­گرفتیم باز یک طرفش اضافه بود. مبل­ها توی خانه جا نمی­شد. خانه بزرگتر از این که باید، نمی­شد. کرایه کمتر از این که بود، نمی­شد.

به هر جان کندنی بود، دوازده سال از عمرمان گذشته بود. در تلاش، تلاش و تلاش بیشتر و نتیجه کمتر.

برجام خوشحالم نمی­کرد. رنگ صورتم را کبود هم نمی­کرد. بی­حس شده بودم. چیزی مثل بعد از تزریق آمپول بیهوشی.

نه دلم خوش به بچه هایی بود که از ثمره تفاهم بخورند، نه خوشحال آینده ای بودم که قرار بود از راه برسد. من فقط به فکر گوشه کنار مبلی بودم که توی زندگیمان جا نمی­شد.

دلم می­خواست کویتی پور چیزی بخواند. دلم میخواست چیزی بشود. خانه ساکت بود. ما خیلی وقت بود تلویزیون نگاه نمی­کردیم.

گوشه ی مبل را رها کردم و به اتاق خواب پناه بردم. کتاب داستانی برداشتم و غرق ماجرای آدم های توی داستان شدم و نمی دانم کی خوابم برد.



مریم تاراسی/ 27 دی ماه سال 1394
من فقط به فکر گوشه کنار مبلی بودم که توی زندگیمان جا نمی­شد.
۱۹ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

دَوَران زمین

توبه ی گالیله

و خورشیدی که دور سر من نمی چرخد

دارم می چرخم

دارم چرخ و فلک می شوم

و نفرین می کنم به فلک

و تمام ابرهایی که

... دیدن ادامه » شکل عوض می کنند

رنگ عوض می کنند

پرنده سیاه

آبی آسمان

کارگرانی که بر بلندی ساختمان های چندین طبقه

دارم فرو می ریزم.

مریم تاراسی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تاکسی نوشت
بانوی سرخ پوش چند قدم جلوتر از من سوار تاکسی شد.جز از لبه های طلایی عینکش همه چیز سرخ بود. من هم سوار تاکسی شدم و کنارش نشستم. ما ابتدای خیابان حجاب بودیم و به مقصد انتهای وصال سوار شده بودیم. خوانده ای داشت در رادیو آواز می خواند:مرا عمری به دنبالت کشاندی سرانجامم به خاکستر نشاندی...
بانو عینکش را برداشت. چشم هایش میشی بود. اما دریک لحظه سرخ شد. ابروهایش جمع شد. حس کردم آفتاب تند تابستان و رنگ سرخ شال این تصویر را طراحی کرده. در یک لحظه، درست به قدر شکار پشه ای در هوا در میان خواب بیداری، لبهایش جمع شد و اشک از گوشه چشمش سر خورد. خواننده داشت اینجای آواز را می خواند: گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت پس از مرگم سرشکی هم فشاندی...
بانو عینکش را به چشم زد. دوهزاری تازه ای را به طرف راننده گرفت و گفت :پیاده میشم.
ما هنوز حجاب را به آخرش نرسانده بودیم. ... دیدن ادامه » راننده گفت: پول نمی خواد . تازه سوار شدی.من پیاده شدم تا او پیاده شود.
وقتی دوباره سوار شدم و ماشین حرکت کرد آواز تمام شده بود. مجری برنامه داشت می گفت: حتی اگه آمار ازدواج و طلاق برابر هم بشه، شما ازدواج کنید. من میگم. ازداوج کنید. بابا ازدواج کنید.
مجری گرامی برنامه ی گرامی
باآهنگ تون اون بیچاره رو برای لحظه ای اززندگی سیر کردید.
بعد میگیدازدواج کنید؟
۲۵ مرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بیخیال دنیا همینطوری می گذرد

تقصیر تو نیست وقتی گل سرخ هستی و خار داری. تقصیر تو نیست وقتی ادوارد هستی و جای دست قیچی داری.
همه ی ما یک وقت هایی ادوارد هستیم. همه ی ما این را می فهمیم و گاهی می توانیم همدیگر را بی دلیل ببخشیم.

چکار کنیم، دنیای ما با همین چیزها ساخته شده. با همین خارها وقیچی ها.

مریم تاراسی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بیخیال دنیا همینطوری می گذرد

تقصیر تو نیست وقتی گل سرخ هستی و خار داری. تقصیر تو نیست وقتی ادوارد هستی و جای دست قیچی داری.
همه ی ما یک وقت هایی ادوارد هستیم. همه ی ما این را می فهمیم و گاهی می توانیم همدیگر را بی دلیل ببخشیم.

چکار کنیم، دنیای ما با همین چیزها ساخته شده. با همین خارها وقیچی ها.

مریم تاراسی
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من از تو دل نمی برم اگرچه از تو دلخورم

ما زن ها عادت کرده ایم در سکوت با نخ خیال پیراهنی از جنس عشق ببافیم.

نخ و کاموا و گل و عشق را انگار برای زن‌ها آفریده اند. زن‌هایی که بلد نیستد داد بکشند اما بلدند آه بکشند. صبوری کنند تا روزها بگذرد و دوباره امیدوار بشوند. دستمال بردارند و بکشند به گرد و غبار آیینه‌ها، ته مانده‌ی خاطره‌های عاشقانه را برق بیندازند و دوباره آشپزخانه را لبریز عطر زعفران و مهربانی کنند.

مریم تاراسی
آواتارتون بسیار زیباست :))
۳۰ تیر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


پنجره تاریکی را

در خاطره های دور درختی به یاد می آورد ـ

که در جنگل های شاه بلوط رویید

در مجتمع های آپارتمانی

هر شب

آفتاب شب طلوع می کند

با نور سرد پرژکتور

و ... دیدن ادامه » پنجره در صبح ساکت شبانگاهی

کسالت روز را

خمیازه می کشد

زن

در بستر سفید پشت پنجره

خواب جنگل های شاه بلوط می بیند

مریم تاراسی
چه تصویر زیبایی...
۲۹ تیر ۱۳۹۳
مریم جان قوی بهش نظم دادی سپاس
۲۹ تیر ۱۳۹۳
کیمیا و مزدک
ممنونم
۳۰ تیر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای یک سفر کوتاه

چمدان بزرگ لازم نیست

برای رفتن از کنارم

بهانه های کوچک کافی است

من از باران و سلام و اخم های تو می ترسم

همانقدر که

باران و سلام و اخم های تو را دوست دارم.
مریم تاراسی
وحشت دوست داشتن!
۳۰ تیر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
غربت
یک

بربلندای کوه

اسمت را فریاد کشیدم

من فریاد کشیدم

کوه فریاد کشید

من گریستم

هوا ابری شد

... دیدن ادامه »

دو

خنده هایم از ته دل نیست

وقتی که ازتو دورم

طعم دهانم فرق می کند

وقتی کنارم نیستی



سه

روزهایی هست

که من و دنیا

درهم نمی گنجیم

من راه خودم را می روم

دنیا راه خودش را


مریم تاراسی
شعر های بسی به دلم نشست.
زیبا بودند بانو:)
۲۵ تیر ۱۳۹۳
زیبا و زیبا
۲۵ تیر ۱۳۹۳
سلام ممنون دوستان خوشحالم کردید.
۲۹ تیر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید