تیوال نیلوفر ثانی | دیوار
S3 : 17:19:02
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

"خلوتی از جنس هیچ"

"تام استوپارد" را امروز یکی از موفق‌ترین و تفکر برانگیزترین درام‌نویسان انگلستان می‌دانند که علاوه بر منتقدان اروپایی و آمریکایی، نظر مخاطبان و تماشاگران بسیاری را نیز درجهان جلب کرده است
سبک او بیشتر به جریان تئاتر ابزورد نزدیک‌ست، همراه با رگه‌هایی از کمدی که بتواند طنازانه و با حربه‌ی کلام، با شوخی و لودگی‌هایی جذاب فضای موردنظرش را بسازد و همچون تجربه‌ی واقعی برصحنه بازنمایی کند.
او تجربیات انسان معاصر را همواره با درآمیختن دغدغه‌های روز، در قالب داستان‌هایی که نقدی رندانه دارد، باشوخ‌طبعی منعکس می‌کند و با تکنیک‌های اجرایی در پرداخت شخصیت‌ها در روند کلی متن، جهان خود را می‌سازد.
استوپارد همواره نگاهی به آرمان‌شهری برای انسان دارد که مملو از صلح و آرامش‌ و آزادی‌ست. و در اغلب نوشته‌های او به نوعی به آن اشاره می‌کند. هرچند نهایتا همان آرمانشهر را نیز برای انسان دست‌نیافتنی و غیرممکن می‌داند.
بنابر آنچه درمورد استوپارد اشاره شد، انتظار می‌رود هراجرایی از نمایشنامه‌های او نیز با قدرتی راسخ و نزدیک به جهان او به صحنه بیاید و بر تماشاگران عرضه شود. جهانی که استیصال انسان را در وضعیت دنیای امروز به‌خوبی نشان می‌دهد.
"سکوت سفید"، که متنی به نام"آرامش از نوعی دیگر" است در تلاش برای ارائه‌ی درستی از ویژگی‌های خاص متن‌های استوپارد و درگیر کردن مخاطب با شخصیت اصلی نمایش، بعنوان انسانی واخورده از اجتماعی که نمی‌تواند کمترین حدی از آرامش موردنظرش را برای او قائل شود، که حتی برای رسیدن به آن آرامش، بی آنکه بیمارباشد، به بیمارستان پناه می‌برد، شکل می‌گیرد، انسانی که رنج جنگ و تجربه‌ی حضور در آن را دارد و تنها نیازمند اندکی زندگی بر وفق مرادست. اما دراین مسیر اگرچه سعی و حسن نیتش روشن‌ست ، توفیق چندانی ندارد چرا که بشدت به تولید ژست‌های ساختگی و کلیشه‌ای، بجای نقش‌آفرینی و اداسازی بجای بازیِ موقعیتی و زیرپوستی، رو آورده و حتی تصنعی‌بودن را در اولین مواجهه منتقل می‌کند. از نظر نگارنده، اجرا بزرگترین ضربه را از همین نحوه بازی و هدایت بازیگری می‌خورد و از همان دقایق اول، ارتباط با شخصیت‌های نمایش، مختل می‌شود.
مهدی بجستانی در صدر این لیست، گویا بواقع از خوابی عمیق، ناگهانی و بی مقدمه، فراخوانده شده تا نقشی را برصحنه اجرا کند، چرا که به نظر می‌رسد کوچکترین موقعیت سنجی برای نقش دکتر نداشته و آنرا بیش از اندازه آسان تلقی کرده‌است. هرچند نقش به چند دیالوگ کوتاه محدود است اما نه قادرست لحن و بیان درستی ارائه دهد و نه در دایره‌ی همگرای بازی‌ها، متحد عمل کند؛ و در تمام چند صحنه‌ی حضور، قطعه‌ای نچسب به اجرا، احساس می‌شود، بازی‌گری که به‌جای غنا به نقش، آنرا سطحی و بی‌اهمیت جلوه می‌دهد.
بازی الهه شه پرست نیز نقطه‌ضعف این اجراست، با سابقه‌ی حضور او در صحنه‌های بسیار، لااقل انتظار می‌رود که دیگر از مبانی بازیگری به حرفه‌ای‌گری رسیده باشد که بداند برای انتقال احساس علاقه و یا شرم و ندامت، میمیک‌های کلیشه‌ای صورت بجز آنکه کاراکتر را از او و مخاطب دور کند، نتیجه‌ی دیگری ندارد و نقش را درحد یک اتود کارآموز تئاتر، تقلیل می‌دهد.
هرچند آغاز خوبی دارد اما از جایی به‌بعد به‌جای پرداخت عمیق بر رابطه‌ی مهم و اصلی پرستار کوتز و جان براون، و ارتباط معنایی و حسی که میان آنان شکل می‌گیرد و دست آخر حتی بیش از هر عامل دیگری، براون را دلزده از موقعیت بوجود آمده می‌کند، به چند اکت شرم و ندامت، من‌من‌کردن و سرپایین افکندن، مختصر کرده و خاتمه می‌دهد. بجای آنکه جنس بازی و پرداخت موقعیت، چنین وضعیتی را به مخاطب منتقل کند.
سامان دارابی ایفاگر نقش جان براون که با تمام نیرو در ساخت تیپی برای کاراکتر اصلی نمایش است ، مقبول‌ به نظر می‌رسد، اما در مواردی از کاراکترش فاصله گرفته و متوسل به تیپ می‌شود تا بتواند تنهایی و عمق رنج جان براون را منتقل کند. تنها بکارگیری یک لحن و بیان برای موقعیت مورد بحث، کافی نیست و حتی منفعل عمل می‌کند که گاهی تصنعی بودن نوع ادای کلمات، به وضوح به پی ساخت کاراکتر، ضربه می‌زند.
هرچند زوج بازی او، خود آنقدر پر ایرادست که ناخوادآگاه تاثیر منفی نیز برای او، به بار می‌آورد.
آناهیتا اقبال نژاد، هرچند نقش کوتاهی دارد، اما سابقه‌ی بازیگری‌اش، بخوبی مشهودست و تعادل را حفظ می‌کند و باحضور چنددقیقه‌ای محکم و مقتدرست. بااین حال بدلیل حضور اکثریت براون و پرستار مگی بر صحنه، موازنه‌ای در کلیت اجرا، برقرار نمی‌شود.
"سکوت ... دیدن ادامه » سفید" ، بیش از آنکه بخواهد از طریق دیالوگ‌ها، به هسته‌ی درونی متن راه یابد، و افسون متن استوپارد را بازنمایی کند، باید چنان در اجرا نفود و جابیفتد که عینیت شایسته‌ی خود را تنها در کلام بازیابی نکند. و فراتر از چینش کلمات و دیالوگ‌ها، عمل کرده و تاثیرگذار باشد. که این مهم چندان دریافت نمی‌شود.
کوروش سلیمانی از کارگردانان دغدغه‌مند و متواضعی‌ست که همواره در سمت تماشاگر و با جدیت پیگیر نظرات و نقدهای آنان‌ست و این ستایش برانگیزست و او را در زمره‌ی کارگردانان محبوب و مقبول قرار می‌دهد، اجرای اخیر او، هرچند در دکور، طراحی صحنه و نور، لباس و گریم قابل قبول است اما در نزدیک‌شدن به ابزورد استوپارد و هدایت و بازیگردانی و جا افتادن نمایش، قابل نقدست. و نمی توان آن را به عنوان اجرایی شگفت‌انگیز محسوب کرد. "سکوت سفید"، اگرچه با محتوایِ تنهایی و اسارتِ انسان امروز در هجمه‌ی مدرنیته و آرامشی مخدوش، و یأسی گریزناپذیر، سوژه‌انگارانه بر صحنه می‌آید اما تاثیرگذاری لازم را، در کشیدن مخاطب به عمق این فضا، ندارد. و بیش از آنکه، اتفاقی اندیشه‌ورز و محرک محسوب شود، اجرایی سرگرم کننده‌است.و فاصله‌ی زیادی تا اجرای پیشین این گروه "خرده نان" که محتوایی عمیق، و بازیِ درخورِمفاهیم متن ارائه می‌کرد، دارد.

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت

منابع: 1/پیش نویسی از حمید احیاء درباره ی "مسخره‌بازی‌ها"ی تام استوپارد
2/ فیلسوفی در پیله پروانه- تاثیر میراث ادبی انگلستان در آثار تام استوپارد / شهرام زرگر

https://www.honarnet.com/?p=6280
گاهی شبیه بچه های سرتق و زبون نفهم میشم :))
هر چی بهشون ( با منطق ، با کتک ، با فحش ، با ناز و نوازش و ... ) بگی باز توو کلشون فرو نمیره که نمیره . عین الان که نقدت و نگاهت رو خیلی دوس داشتم ، اما نمایش رو هم خیلی دوس داشتم .
اینجور مواقع هر چی طرف مقابلم بیشتر ... دیدن ادامه » منطقی حرف بزنه ، من بیشتر خودمو میزنم به اون راه :))
دیروز
درود و ارادت و سپاس ❤️
۲ ساعت پیش
@رویاجانم همدلی وهمزبانی ات باعث افتخار منه
@آقا فرزادعزیز احترام ومهر فراوان
۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
منوچهر یکتایی از پیشگامان هنر مدرن نقاشی درسن ۹۷ سالگی از دنیا رفت.


منوچهر یکتایی از پیشگامان نقاشی مدرن ایران بامداد سه‌شنبه ۲۸ آبان در سن ۹۷ سالگی در شهر نیویورک آمریکا از دنیا رفت. یکتایی متولد ۱۳۰۱در تهران بود و تا ۲۲ سالگی در ایران زندگی کرد. یکتایی تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا را نیمه‌تمام رها کرد و تحصیلاتش را در دانشسرای عالی ملی هنرهای زیبای پاریس و آمریکا به اتمام رساند. اولین نمایشگاه انفرادی او در سال ۱۳۳۰ در نیویورک بر پا شد و به زودی آثار او در محافل هنری نیویورک مورد توجه قرار گرفت.

یکتایی را که به عنوان یکی از نقاشان پیشگام در هنر نوگرای ایران می شناسند، از برجسته‌ترین نقاشان اکسپرسیونیست انتزاعی و یکی از نقاشان معروف ایرانی در مکتب نیویورک شناخته می‌شود. آثار منوچهر یکتایی در میان نقاشان ایرانی از گران‌ترین آثار هنری ... دیدن ادامه » است. آثاری از یکتایی اخیرا در حراج هنر خاورمیانه کریستیز و در ساتبیز لندن به نمایش درآمد.
همچنین مجموعه شعری از منوچهر یکتایی با عنوان «کارنامه سیمرغ» سال ۱۳۸۴ منتشر شد
منبع:گالری اینفو

"بزرگان هنر و فرهنگ ما یک به یک درغربت از دست می روند ".
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود به پارمیدا حسینی
دختر محصل و نوجوانی که دراین تئاتر خوش درخشید..


درجشنواره دانشگاهی وقتی منتظر آمدنِ داورها در سالن نمایش بودیم با خانم کنار دستی ام گفتگویی کردیم که معلوم شد مادر و پدر پارمیدای عزیزهستند که بلیت تهیه کرده و به دیدن اجرای دخترشان آمده اند.(بلیت مهمان را نپذیرفته بودند)
خانم حسینی برایم گفت که پارمیدای عزیز با وجود سال تحصیلی و درس و محصل بودن، روزی چندین ساعت با گروه تمرین داشتند .. مدتی بیش از 6 ماه ...
چقدر این پدرو مادر با علاقه‌ی فرزندشان همدل بودند... چقدر خوشحال شدم این حمایت و همراهی را از آنان دیدم ..
فارغ از کلیت اجرای پینوکیو که بی شک زحمات زیادی کشیده‌اند، این دختر نوجوان بازی قابل تحسینی ارائه کرد.. که بدون شک از امیدهای خوبِ صحنه‌ی تئاترمان خواهد بود.
خوشحالم که تجربه‌ی شگفت انگیز اجرای عموم را دراین سن تجربه ... دیدن ادامه » می کند تا بیشتر بیاموزد و مهارت کسب کند.
حیفم آمد اینها را برایتان نگویم..
چند وقت پیش به تماشای تیاتری رفته بودم و نیم ساعت زودتر رسیده بودم که خواهر کارگردان به همراه خانواده و سبد گل وارد شدند و از گیشه بلیط خریدند ، بعد مدتی میهمانهای ویژه، سلبریتی ها و فعالان تیاتری وارد لابی سالن شدند ، با گوشی یا چشمی به دنبال روابط عمومی ... دیدن ادامه » گروه و سالن بودند برای دریافت بلیط مهمان.
در سالن هم مهمانها در ردیف ویژه نشستند و خانواده کارگردان در کنار بقیه تماشاگران
از فردا صفحات مجازی مملو از تعریف و تمجید تئاتریهای مشهوری بود که دیشب با بلیط مهمان چرت می زدند یا گذر زمان را در گوشیهایشان میدیدند
دیروز
درود آقای تهوری عزیز دوست ارجمندم.
به نظر می رسد فرهنگ سازی دراین موارد یکی از ضروریات اینروزهای هنرست.
دیروز
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

" ممنوعیتی در تراز سطح "

نوشتن نمایشنامه به‌ ویژه در ژانرهای موقعیتی که مرتبط با طرح سوژه‌های خاص , و لایه‌های متعدد است، جسارت خاصی می‌طلبد که فرید قادرپناه به آن دست زده‌است . متن "بوی گند دهن خانم مارکز"، با شخصیت‌های غیرایرانی، و لابیرنت‌های معماگونه، ظرفیتی را برای خود ایجاد می‌کند تا بدون آنکه به سنت و فرهنگ ایرانی نزدیک وحساسیت‌زا شود، قادر باشد مسائل مورد نظر خود را منجمله روابط عاطفی و نامشروع بین اعضای یک خانواده را، بر صحنه اجرایی کند. و احتمالا چنین ترفندی را برای عبور از ممیزی‌های موجود کاربردی‌تر می‌داند..با این وجود، وقایع به‌همان اندازه که در قالبِ فرهنگ دیگری ساخته و پرداخته می‌شود، از درک و همذات‌پنداری مخاطب ایرانی برای ردیابی ماهیت روابط عاطفی، پدر/ فرزندی و برادر/ خواهری همسو با کلیت داستان، فاصله می‌گیرد و تنها به وجهی از تابوی این روابط، جذب و همراه می‌شود که نوعی جذابیتِ فریبنده‌ای را که اساسا کارکرد معنایی و روانشناختی با موقعیتِ نزدیک و عینی، ندارد بعنوان حربه‌ای درجهت جذب خود در می‌یابد .
طمع، خیانت و بی‌بندوباری، قابلیت ترسیم‌های متنوع و خلاقانه‌تر و عینی‌تری را دارد تا بخواهد در تابوهای کلیشه‌ای روابط ممنوعه‌ی محارم ، گنجانده و با یک پیچیدگیِ کاذب به اجرا برسد. و اساسا منطق طرحش را در ابهام باقی بگذارد.
اینکه فرزندان نویسنده‌ای پولدار که از شاعرانگی‌ و الهاماتش بارها سخن به‌میان می‌آید اما بدرستی معرفی نمی‌شود، سالها پس از مرگ او چه نقشه‌هایی برای تصاحب اموالش می‌کشند که حتی منجر به تبانی و آسیب به یکدیگر می‌شوند جز آنکه فضایی پرتنش و پرهیجان بسازد از غنای محتوای دیگری برخوردار نیست چرا که بخش روانشناختی و پرداخت پرسوناژی نیز به میزان لازم وجود ندارد و تنها به مروری گذرا و متمرکز بر نتیجه‌ی نهایی پیش می‌رود، نه آنکه لایه‌ها را مشخصا پرداخت و به عمق برسد .. علت ارتباط های عاطفی و تمایلاتِ جنسی درون خانواده با وجود هفت سال گذشت از زمان فوت پدر، قابلیت توجیه و اتکا برای پی‌ریزی وقایع بعدی را ندارد. و این رشته‌ی انسجام دریافت برای مخاطب، گسسته می‌شود. وتنها او را در همهمه‌ای گیر می اندازد که بواسطه‌ی ممنوعیت‌های عرفی،شگفتی آنچه بر صحنه می‌بیند اغنایش کند.
اجرای "بوی گند دهن خانم مارکز" در تمام لحظات، اگر چه حاوی بازیگری خوب ، گریم و لباس مناسب، دهلیزهای مرموز، طراحی صحنه و کاربردی‌ست؛ اما در سطح باقی می‌ماند.
اختلاف و رقابت بر سر میراث خانوادگی چه مالی و چه احساسی، محوریت اصلی وکلی داستانی‌ست که با افزودن وجه سورئالی و خروج از قواعد محض و ثابت متن‌های تخت، مخاطب را درگیر جذابیتی درون متنی می‌کند، با این حال و با وجود تلاش گروه، حفره‌های بسیاری وجود دارد که نمی‌تواند در روند اجرا، پر و یکدستی ایجاد کند و به نظر می‌رسد تمام تمرکز نویسنده وکارگردان بر پرده‌ی نهایی‌ست آنچنان که خیلی پیشتر از زمان گشایش کدها، انتظار چنین وقوعی قابل حدس‌ می‌شود و حتی پس از آن، انرژی گیرا و پیگیر مخاطب از کار می‌افتد، چرا که دیگر محتوای لو رفته چیزی برای ادامه ذهن باقی نمی‌گذارد.
انرژی درونی یک متن در جهت یک روند مشخص نیازمند حفظ ریتم و کنش‌های هدفمندست. از سویی چرایی انتخاب و گزینش سوژه در انطباقِ موضوعیت انسان معاصر و مسائل او، بخش مهمی از ارتباط گیری مخاطب با آن اثر هنری‌ست که اگر هرکدام از این موارد با فرض قوت و قدرت سایر عناصر دخیل اجرایی، دچار لکنت و نارسایی باشد نتیجه تنها یک اجرای صحنه‌ای با جذابیت‌های بصری صرف خواهد بود نه منتقل کننده‌ی تمام ابعاد از یک هنر نمایشی. که بعضا تنها بخشی از ماهیت تئاتری را ظرفیت سازی می‌کند و از مابقی جا می‌ماند.
معضلی که امروزه در اغلب متن‌ها و اجراهای نمایشی با آن روبرو هستیم، همین قوام نیافتن هسته‌ی درونی یک اثر صحنه‌ای، با وجود ظاهری شکیل و جذاب‌ست که وسعت تاثیرش تمام ابعاد یک اجرا را در بر می‌گیرد.
گروه ریگولیتو، گروهی جوان و پرتلاش در تولید تئاتر‌ست که مسیر حرفه‌ای شدن را می‌پیماید و این تلاش قابل ارزش‌ست اما تنها بسندگی به یک متن و ساختار مشخص آن، قادر به اجرایی بی نقص نمی‌شود، کارکرد موضوعیتی انضمامی و پرداخت آن نیز از موارد مهمی‌ست که چه در مرحله‌ی نگارش و چه در چگونگی اجرا و فرم آن، حائز اهمیت فراوانی‌ست که به نظر می‌رسد در تجربه‌های بیشتر برای این گروه نمایشی، به زودی میسر شود.


نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت

https://www.honarnet.com/?p=6225
مثل همیشه از نقدتون استفاده کردم نیلوفر جان. سپاسگزارم.
۲۲ آبان
خانم ثانی عزیز
من از تهران دارم میرم برای دانشگاه
امیدوارم دیدارتون روزی حاصل بشه
دیشب واقعا ناراحت شدم که مقدور نبود
مراقب خودتون باشین
۲ روز پیش، چهارشنبه
درود محمدجان عزیز مشتاقانه منتظر فرصت خوب بعدی برای دیدار تو عزیز هستم.
موفق باشی
۲ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"رخوت‌زدگی مسری، از متن تا اجرا"

نمایش‌های رئال ایرانی، اگرچه نیازمند توجه و تمرکز بیشتری برای تولید واجرا هستند اما همواره از نقص مهمی در ایده و پرداخت آن رنج می‌برند. در مقام مقایسه در بهترین حالت، متن‌های معدوی هستند که از شروع تا به انتها دچار ازهم گیسختگی سوژه مورد طرح و ادامه‌اش تا به نقطه‌ی قابل درکی از دلایل زمینه‌سازی شده، نشود و ریتم و روند قابل قبول و مشخصی را طی کند.
نمایشنامه‌نویسان داخلی که تلاش می‌کنند عناصری ایرانی و فرهنگی جامعه را در نوشته‌ها و اجراها بازتاب دهند قابل تقدیر و ستایشند اما اگر در پی‌ریزی ساختار متن و وقایع، قوی و محکم عمل نکنند، نتیجه به تسخیر مخاطب و حتی تحت تاثیر قراردادنش، نخواهد انجامید.
اساسا نوشتن نمایشنامه و روند اجرای آن اگر در صدد طرح ایده‌ای جذاب، کاربردی و برشی از وقایع زندگی یا انسان در طرح سوژه‌ای که منجر به تغییر شود، نباشد، به یک اجرای صحنه‌ای و چند دیالوگ فروکاسته شده و محدود می‌شود.
اغلب متن‌های اجرایی ایرانی، فاقد عناصر درگیرکننده، و سوژه‌هایی امروزی‌اند که لااقل از حیث زیباشناسی و تجربی، حظ بصری و تجربه‌ای نو، قابل تایید باشند. و این به نظر می‌رسد علتی ریشه‌ای و نیازمند آسیب‌شناسی عمیق‌تری‌ست.
نویسنده کاتالپسی ایده‌ی دیوارها و کانال‌های کولر را دست مایه قرار می‌دهد تا از روابط انسان‌ها بگوید، آدم‌هایی که به سندرم ابلوموف دچارند و با مالیخولیای ذهنی، حتی روند زندگی اطرافیان‌شان را مختل می‌کنند.
اما از طرف دیگر تکلیفش با سوژه روشن نیست. پرداخت شخصیت‌ها ، بویژه کاراکتر اصلی، در عدم تعادلی‌ست که دست آخر اهمیت حضور چنین پرسوناژی و پیش‌کشیدن موضوعات فرعی در متن اتفاق اصلی، ردیابی نشده و قابلیت کشف موثری را ندارد.
روابط مختل و پرچالش زناشویی اگر یکی از موارد مهم و اصلی کاتالپسی باشد، مخاطب را به مرزی از آگاهی نمی‌رساند که حداقل قادر به تشخیصِ بهتری از چنین روابط وموقعیت‌هایی باشد.
چند موضوع در هم تداخل دارند که هرکدام برای طرح و پرداخت، زمان و موقعیت‌های مفصل و دقیقی را نیازدارد اما بی هیچ سلیقه و منطق مشخصی تنها بیرون ریخته می‌شوند.
خط سیر داستان حاوی موارد متعددِ نصف و نیمه‌ای‌ست که پاندول‌وار در حال رفت و برگشت‌ست و هیچ تصویر شفاف نهایی پس از 85 دقیقه دیدن اجرا از شرایط و موقعیت‌های طرح‌شده، ایجاد نمی‌شود.جوهره متن، به عمق نمی رود و ادراک قابل تعمقی را خلق نمی‌کند و حتی آنقدر سرسری‌ست که همذات پنداری مخاطب، دائما دچار وقفه‌ها و قطع اتصال می‌شود.
وحید نفر، را بعنوان بازیگری توانمند به ویژه در اجراهای ایرانی، بسیار دیده و از هنرمندی اش لذت برده‌ایم اما کارگردانی پیش‌رو، اگرچه از تعدادی بازیگران حرفه‌ای بهره می‌گیرد اما اجرایی‌ست که به بار ننشسته است و چه در متن و چه در اجرا، کاستی‌هایی به چشم می‌آید.
عدم هماهنگی لازم بازیگران، میزانس‌های نقطه‌ای و ثابت و کم‌تحرک، فقدان نورپردازی حرفه‌ای و تاثیرگذار، دکوری معمولی و پیش پاافتاده، با حفره‌هایی در متن، نمی‌تواند اجرای موفقی را از کاتالپسی به مخاطب عرضه کند. با این حال انتظار می رود در شبهای آتی در هماهنگی بیشتر بازیگران و موقعیت‌های مورد نظر، اجرا کم نقص‌تری ارائه شود.

نیلوفرثانی
گروه ... دیدن ادامه » نقد هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6180
حال به همه این نقص‌ها بیفزاید بازیگران پشت صحنه ( پرده)⁦ را که با یک پلاستیک بازی میکردند و با هم گپ می‌زدند .....
بگذریم از شوخی های بی‌مزه و تکراری جنسی
۱۹ آبان
سپاس از توضیحاتتون بانو ثانی ✨
۱۹ آبان
ارادتمندم :)
۱۹ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش شیهیدن i

"صحنه به مثابه‌ی میدان"
(بخش دوم)

تئاتر سال‌هاست که پیوندهای عمیقی با حوزه‌‌های دیگر زندگی انسان و اجتماعی‌بودن او برقرار کرده است. و تمام هم و غمش را از ادبیات برداشته و به مرزهای دیگر زیست آدمی نفوذ داده است.
تئاتر زنجیره‌ای‌ست در تمام ابعاد و هر لحظه‌یِ زیست انسان امروز که می‌داند، امرِ واقع همچنان دست‌نیافتنی‌ست و آنچه همواره نشانی ازخود دارد بازنمایی "امر نمادین"‌ست .
بازنمایی هر آنچه که در ساحتی دیگر رنگ و روی واقعیت را عرضه می‌کند. و مشاهده‌گر را به "میدانی" می‌آورد که بوته‌ی آزمایش، تجربه و شناخت‌ست.
تئاتر امروز آنقدر ریشه‌هایش را در ظرفیت‌های بین رشته‌ای گسترده کرده، که مدام درحال شکست ساختار مسلط و سنتی، و نوآوری‌ها و ساختِ قلمروهای جدید و بکری‌ست که همچنان عنصر "زنده" بودن را در وجهی ارائه کند که اتصالات بی‌واسطه، قادر باشد برای مخاطبِ امروز انگیزه‌های" کنش‌مند" ایجاد کند. و او را از مرکزی که همواره مورد تایید وجذب و توجه بوده، به کناره‌هایی سوق دهد که هرکدام مرکزیت منحصر بخود را دارند. مرکززدایی و گستردگی در معنا، فرم، سوژه و کارکرد ..
تئاتر وجه مهمی در مبارزات و کنش‌های اجتماعی ولو در ساحت اندیشه‌ورزی، ایفا می‌کند. و قادرست با دست‌اندازی به سوژه‌هایی مردمی، اجتماعی، سیاسی و قدرت، چینه‌بندی‌های قراردادی و انتظاراتِ صرفا سرگرمی و هنری را لغو و دریچه‌ای عملگرایانه‌تر به حقیقت و واقعیت موجود بگشاید.

تئاتر ذاتا خصیصه‌ای ست که او را به سیاست و امر سیاسی گره می‌زند. "اجتماعی و زنده بودن"این دو وجه اشتراک قدرتمندی‌ست که به ویژه در شرایط فعلی، این نیاز را قوت می بخشد که تئاتر از گیشه های کیسه‌اندوزی و تجارتِ فرهنگی و هنری برای قشری که حتی نمی‌دانند چرا و به چه دلیل تئاتر را مصرف می‌کنند، فاصله بگیرد و به "میدانی" بیایید که اقلیت هایی در آن حاضر و مطالبه‌گرند.

شیهیدن، نماد تمام عیاری‌ست برای تمام آنچه تا کنون اشاره شد. واجد تمام خصایصی‌ست که نیازست تئاتر امروز بر صحنه بیاورد. و از دایره‌ی فروبسته‌ی تجاری و کالاشدگی به فضای باز انتقادی در کف جامعه‌ای برسد که در آستانه‌ی مواجهه با امر اجتماعی و سیاسی روزست .
از سوژه، متن، فرم اجرا و بازیگرانِ جوان گرفته تا تعیین قیمت بهای بلیتش در سالنی دولتی که در سانس نمایشِ بعد هر صندلی دو برابر یعنی 80 هزارتومان فروخته می‌شود، عصیانی را به "میدان" می‌آورد که نمونه‌ی بارزی از ترکیب تئاتر و سیاست‌ست.
اجرایِ زنده‌ای که شیهه می‌کشد تا تبعیض‌ها و تناقض‌هایِ مشمئزکننده‌ی لایه‌های اجتماعی و طبقاتی جامعه را فریاد کند. سُم می‌کوبد تا "بدن"ش را که زیر آماجِ نابرابری، له و بهره‌کشی می‌شود، به رخ بی‌تفاوتان بکشد و لبریز از نیروهایی باشد که جریانش جهت‎ها را تغییر می‌دهد.
سانسور، ... دیدن ادامه » اخراج و منع، در جهت رام‌شدگی و دهنه‌زدن بر افساری‌ست که نمی‌خواهد مطیع سیستم معیوب شود. نمی‌خواهد خفقان را به تاوان امنیت بپذیرد و سر خم کند.
"شیهیدن"، اجرای یک تئاتر نیست،"وقوع یک رخداد"ست... بیرون‌زدگی یک انحراف، به چشم آمدن زخمی چرک که هرچقدر نادیده گرفته شود ملتهب‌تر می‌شود. و "رخدادی در میدان"، که صحنِ حضور را به آشفتگی می‌کشاند. کلام را به نامفهومی، انقطاع، بریدگی و به سلبیتی می‌رساند تا نارسایی و عدم فهم آن، اقلیت بودنش را بیشتر منتقل کند.
و کلام را، که همواره در جریان تاتر به‌عنوان عنصری مسلط اما فریبنده و تضعیف‌کننده‌ی سایر حواسِ ادارکی‌ست، کم اثرتر کند و انرژی آن را به ساحت "بدن" بیاورد. و حواسی را پیش بکشد که مجرای متنوع و عمیق‌تری از قوای حسی در درک حقیقت باشد.
بدنی که همواره در شرایط اجتماعی واجد نیروهایی‌ست که در ساز و کار کنش‌ها سهیم و مداخله‌گر‌ست و بخش مهمی از آن‌ها را ترجمانی در نشر مصدایق فکری و عملی‌ست. نسبت‌های مشخصی در دگرگونی ضروری اجتماعی دارد که در رخوتِ سکونِ تئاتر معمول، بی هیچ جدلی به تاریخ انقضای خود می رسند.
"شیهیدن"، با جنونیِ بارز در بازیگرانش، شکلی از رهایی سرکوب‌شدگانی‌ست که در میدانِ اجتماعی، تمام عواملِ دست اندرکار، تلاش کرد بتواند آنها را نه تنها سرکوب، بلکه حذف کند اما امروز همان سرکوب‌شدگان، بر صحنه جان می‌گیرند و اعلام حضور دارند.
سیستمی که در صددست قدرت تفکر ، انتزاع و اندیشه‌ورزی را بجز همان که خود حقنه می‌کند، در محیط آموزشی، از دانشجویان سلب کند. به آنها تاکید می‌کند همان چیزی را که می بینند بکشند، و ذهن‌ها را از تعمیم‌های مقاومتی و بینش معرفتی، خلع سلاح کرده، تا قادر به تحلیلی بیش از آنچه خود می‌سازد و الگو می‌کند، موجود نباشد.
پرسش‌گری، وجه ممتازی در صحنه‌ی شیهیدن ، دست‌هایی که به علامت پرسش بالا می‌رود و از جایگاه قدرت (استاد/ مِهتر) پاسخ می‌خواهد.
شیهیدن، در تناسب دو سویه‌ای در سازوکار درک مخاطب است . از سویی نمادها و قاب های ساده‌سازی شده‌ای از ادراک را عرضه می‌کند، تا با مکمل‌های ذهنی، محیطی و تجربی مخاطب، خروجی‌اش چیزی نزدیک به کشف حقیقی باشد که تا پیش از این، دستکاری شده و جعلی از تریبون‌ها ارائه می‌شد و از سوی دیگر، با آشفتگی قوه‌ی درک و تحلیل تماشاگر، او را وادار به اعوجاجی می‌کند که از سر کلافگی و برهم‌خوردن ربط صحنه‌ها و وقایع، خود به عصیانی درونی برسد و تن دهد.
و بدن او هم در این انتشار نیرو از صحنه و از تک تک بازیگران، متاثر شده و عاطفه‌مند شود و به جرگه‌ای بپیوندد که اوهم در میدانِ اعتراض باشد. و در خطر تهاجمِ سانسورها و سرکوب‌ها.
شیهیدن "رخدادی نو" در جهت شوک‌دادن به جهان سلطه‌پذیری‌ست که از هراس خطر، سرها را در برف فرو می‌برند. نه بلوارها در آنها تولید عمل می‌کند و نه کشاورزها..نه سردر پنجاه تومانی و نه اعتراضات میدانی، دیوار سیمانیِ انفعال آنان را ترک می‌اندازد. خود را به آب و آتش می‌زند، جسدهای بر شانه‌ی مشایعت‌کنندگان می‌شود، تا محرک باشد و این سلسله به تمام فضای موجود منتشر شود.
تئاتر و پیوند عمیق‌اش با جریان‌های اجتماعی و سیاسی، در صحنه می‌آید تا از حربه‌ی زنده‌بودن و تحرکِ بدنی و انرژی سیال حاضر، ریتم دیگری در بیننده ایجاد کند و از کلام نه برای فریبندگیِ و سحر کلمات، بلکه برای پر کردن خلاء‌ای مابین معنا و تمام اَشکال و صورت‌های اجرایی در صحنه، فارغ از صرفِ دلالت‌گری در درک حسی‌تر بهره بگیرد. مسیری برای انسانی تر شدن، در زمانی که شیءشدگی، مصرف‌گرایی و کالایی‌شدن تا قلب تئاتر نفوذ کرده و بدنِ او را به فسادیِ سلطه پذیر تبدیل می کند.
شیهیدن، هشدار و سوگواری تئاتری‌ست که مرگش را در صحنه به معرض می‌گذارد تا یادآور شود، اگر از همان سفره‌ی تعیین‌شده‌ی همگانی ارتزاق نکند، تراژدی اجتماعی در میدان‌ها، در تئاتر نیز با همان ساز وکار، فعال و در تکاپویِ سانسور، حذف و انقیاد خواهد بود.

نیلوفرثانی
منبع: تئاتر و سیاست / جو کلهر/ امیر کیانپور
زیبایی شناسی سرکوب شدگان/ اگوستو بوال/ نریمان افشاری

درج در خبرگزاری ایلنا 98/8/16
سپاس خانم ثانی..
اما اگر می شد بیشتر تحلیل شود مثل اجازه گرفتن
و توضیح بیشتر نشانه ها..
به خصوص ۱۰ دقیقه اول و ۱۰ دقیقه آخر..
مخاطبان بیشتر ارتباط برفرار می کردند..
بسیاری از نقد منتقدین را که می خوانم یاد رساله
مراجع تقلید می افتم...
اگر رساله برای مقلدین نوشته شده ، یک جوری باشد
که مقلد بفهمد.. اگر برای ایت الله های دیگر نوشته
می ... دیدن ادامه » شود که سطح دانش فقهی به رخ کشیده شود
که خب رویش ننویسند توضیح المسایل..
بنویسند سرگیجه الاغی المسائل..
که مخاطبش بفهمد با چه چیزی روبرو هست...
البته این موضوع را در مورد جمالی می دانم که نویسنده
خوبی نیست ولی کارگردانی خوب است...
و می دانم اندک دانش من در سطح این کار نیست..
اما فهمیدم با یک اثر شاخص روبرو هستم...
منظور به اینکه
در دو نوشته بلند انتظار باز شدن گره های بیشتری
داشتم .. از این منظر نوشته اول تان قوی تر بود..
اما نکته دیگر مانیفست تان در مورد تیاتر غیر تجاری
می پسندم اما خیلی واضح بود که این نمایش دارای
چنین ویژگی هایی است.. این نوشته و نوشته قبلی تان
را خواندم چند بار ... یک ۱۵ درصدی روشن تر شدم
و سپاس.. اما انتظاراتم را برآورده نکرد‌.
نمی دانم شاید خصوصیت زبان نوشتار نقد است که
مقدمه بافی می خواهد بدون دلیل.. و مطلب را
می چرخاند دور کله مخاطب.. بعد مخاطب سر گیجه
الاغی می گیرد و به این شکل منتقدان مانند ایت الله ها
برای یکدیگر فهم شان را از تئاتر بیان می کنند...
بعد می گوییم
وای چرا مخاطب رفته سراغ کار تجاری؟
ای مخاطب نافهم عوام بیا شیهیدن...
می دانی چه کسی مقابل توست..
مامور مخصوص تئاتر غیر تجاری در تالار پرفروش تجاری
جناب عباس جمالی.. احترام بگذارید..
نه فقط شما.. جملگی منتقدان..
از شیهیدن که آمدم بیرون با جناب خدایی
با دوستش در حال صحبت بود و یکهو گفت
صندلی های کج همان مناسبات غلط رایج است..
و چیزهای دیگر.. راحت و شفاف و ساده..
حالا نقد که می نویسد یکچیزی شبیه این
جملات بیان می کند
در دایره فرو بسته خود جهان زیباشناسانه ای
می افریند که گویی کارکرد های نادرست گذشته
را همچون شیهه اسبی قبل از رمیدن رها می کند
و چون حیوانی رها شده از قید و بند بی هدف
به این سو و آن سو می دود...
خب انتظار داریم مخاطب چی سر در بیاره؟
همیشه به دوستان در مورد نقدهایتان توصیه
به خواندن داشتم و همیشه بهشان می گفتم
نوشته ام را با ایشان مقایسه می کنم چون ساده
است و قابل فهم و البته پر دانش..
انتظار داشتم این کار که خودش پیچیده بود شما ساده تر
بنویسید ... نه اینکه براساس پیچیدگی اش، پیچیده تر
از معمول بنویسید...
اما از خواندن مطالبتان و قلم جذاب تان مثل همیشه
لذت بردم..
با سپاس

۱۸ آبان
محمدجان عزیز خیلی سپاس دوست من... چقدر امیدبخش و دلگرم کننده است نظرات شما دوستان خوبم که بمن لطف دارید و ابراز می کنید.
تمام روند یک نظر و برداشت از اجرایی رو نوشتن یک طرف، این تاثیر و گفتگوی بعدش با شما دوستان تئاتربین یک طرف
ممنونم که بمنم حال خوبتو ... دیدن ادامه » منتقل کردی :) وممنونم که وقت و توجهتو به مطلبم دادی
باعث افتخاره در تیوال وکنارشما عزیزان بودن
۲۱ آبان
خیلی خیلی موافقم باهاتون
یکی از جذاب ترین کارهای روزانه ام چک کردن تیوال و خوندن نقطه نظرات و گاها طنازی های شما و دوستان عزیز دیگه هست

الان یکم گریهه رفته و حالم بهتره و مجددا برگشتم به اون حس خوشحال بودن من باب داشتن دوستان عزیز تر از جانی همچون همه ... دیدن ادامه » ی شما ها :)
۲۱ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"آشویتسی غبارگرفته"

زنان آشویتس روایت دردمندانه‌ی زنانی‌ست که هرکدام بنوعی با جنگ جهانی دوم و اردوگاه آشویتس مرتبطند. زنانی که تقدیر آنان به تلخی رقم می‌خورد و از شرایط جنگ و مردان چنان مورد ستم قرار گرفتند که زندگی‌شان به تباهی و فرجامی دردناک ختم می‌شود.
سه اپیزود از سه کاراکتر زن، با دکوری که متشکل از سه آینه‌ی قدی و صندلی‌های چوبی و یک کاراکتر مردست که در اپیزود چهارم نقش آفرینی مستقیمی دارد.
هر خرده داستان توسط بازیگر رو به تماشاگران به‌صورت مونولوگ تعریف می‌شود. در طول هر اپیزود هر روایت می‌خواهد با محتوای خود، تصوری دردناک و شرایط سخت آن زن را به مخاطب منتقل کند و فضایی از رعب و وحشتی که در آن گرفتار آمده بسازد، اما بدلیل کم‌جان ‌بودنِ متن و فقدانِ پرداختی دراماتیک، موفق عمل نمی‌کند و تئاتریکالیته‌ی موجود بجز شبح سرگردان کاراکتر مرد که از نقش‌های پدر و افسرنازی و سرهنگ زیملر در تغییرست، وچند اکت انتزاعی، چیزی به‌چشم نمی‌آید. حرکت بازیگران، در رفت و آمدهایی غیر‌مورد و کم‌اثرست و جذابیتِ صحنه‌ای چندانی ایجاد نمی‌کند. اساسا سبک تئاتری مونولوگ، در اثر تکرار و کلیشه‌ای‌شدن بسیار، در سال‌های اخیر، نیازمند متنی قوی و پرداختی‌ست که لااقل از درگیرشدن غیر مستقیم تماشاگر بعنوان مخاطب، و شکل‌گیری درامی در درون‌مایه‌ی خود و طرح مضامینِ موردنظرش، بهره ببرد. و نه صرفا چند واگویه‌ی داستانی باشد.
سرگذشت‌ها اگرچه قرارست بازگوکننده‌ی رنج و وضعیت دلخراش زنانی باشد که پایشان به اردوگاه نازی‌ها و کوره‌های آدم سوزی رسیده، اما موقعیت‌ها و قابلیت‌های درون متنی ندارند و می‌تواند در هر شرایط دیگری نیز صدق کند و واگویه‌ی بدبختی و بیچارگی هر زنی در هر گوشه‌ی دنیا باشد. وقایعِ داستان‌ها آنقدر تکراری‌ست که سبب خنثی‌شدن اثر آن شده است.
دختری که خانواده‌ای از هم‌پاشیده داشته و در کودکی رها می‌شود و مجبور به کارکردن در منزل دیگران منجمله یک آلمانی‌ست که دست آخر توسط او لو می‌رود و با وضعیتی که از آن مرد باردارست به اردوگاه فرستاده می‌شود.
ایپزود دوم دختری فلج‌ست که در یک کشتار جمعی توسط نازی‌ها، بخاطر صدای زیبایی که در آوازخواندن داشته،از مرگ می‌رهد، و برای سرگرمی و اسباب تفریح و دلگرمی سربازان آلمانی راهی پشت جبهه می‌شود
و در قسمت آخر دختری که برای نجات جان خانواده‌اش از کوره های آدم سوزی مجبور به معامله‌ و تن‌دادن به روابط نامشروع با هیملرست.
اپیزود نهایی کاراکتر مردی‌ست که در داستان‌های پیشین، نقش مردان را بازی کرده و حالا تک جمله‌های پراکنده در اپیزودهای دیگر را منسجم‌تر، بیان می‌کند.
"آشویتس زنان"، قرارست نسخه‌ی مشابهی از بازنمایی اتفاقاتی واقعی‌‌ باشد که عمق فاجعه و دردمندی زنانگی را با ایجاد حلقه‌های معنایی با آشویتس، به موقعیتی برساند که برای مخاطب تمیزناپذیرباشد. فانتزی هایی که ایجاد می‌شود، در اتصال و پیوند تصاویر ساخته شده توسط بازیگران، کفایت نمی‌کند و تنها به یک روخوانی و قصه‌گویی صرف، تقلیل می یابند. واقع‌نامه‌ای که زهر آن گرفته شده و زخم‌های تازه‌ای به همراه ندارد. آشویتسی که در گذر زمان گویی، تنها غبارگرفته است.
کاربردهای دکور در جابجایی چند آئینه قدی، با هدف مشخص صحنه‌ای، به نظر نمی‌رسد و بجز تداعی تکثر و بازتابِ بی شمار افرادی در شرایط مشابه، کارکرد دیگری ندارد.
وجود پرسوناژ مرد بعنوان پدر / افسرنازی/ صاحبکار و.. در اپیزودهای زنانه، که هیچ دیالوگ یا اکت موثری ندارد و سرگردان در صحنه می‌چرخد، آنقدر به نظر اضافی‌ست که حتی بعنوان عنصری مزاحم به چشم می‌آید که صحنه را از وجوه " تام‌ زنانگی" تهی می‌کند و به مرزهای یکدستی هر بخش در روایتی زنانه و انتقال حس آن، آسیب می‌زند.
شاید اگر آشویتس زنان درمتن به شیوه‌ای دراماتیکی‌تر و در هسته‌ی درونی قوی وخلاقانه‌تر، و حتی بجای تعریف وقایع به مخاطب، بین کاراکترها، در می‌گرفت، حس و عمق بیشتری منتقل می‌کرذ.
با ... دیدن ادامه » اینحال اگرچه رها حاجی زینل و علی صفری، تیمی پرتلاش و فعال در عرصه‌ی تئاترند، و آشویتس زنان، چه در متن، و چه اجرا، برای حد و اندازه‌ی آنان، کم‌ست، اما همچنان امید می‌رود با جسارت و شیوه‌های خلاقانه‌تر، آثار موفق‌ِ بسیاری را برصحنه بیاورند.

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6095
ممنونم ازتون خانم ثانی، ممنون از حضور و نقدتون، امید که در آثار بعد بتونیم شما را راضی از سالن به بیرون بفرستیم، متشکر از نگاه ریزبینانه شما
۱۱ آبان
جناب صفری عزیز ، کاملا نکته ای که اشاره کردید در اجرا مشهود بود و منهم با این فرمایش شما معتقدم دراین شرایط که سانسورها بی رحمانه عمل می کنند، انتظار داشتن متنی که بتواند دغدغه مند اجرا شود، زیادی بزرگ ست .
حیف از زحماتی که با چنین نااهل نگری هایی به هدر ... دیدن ادامه » می روند.
۱۱ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش اُسلو i
"دهلیزهای متعفن "

تی‌ جی راجرز نمایشنامه نویس آمریکایی متولد 1968 است که درحال حاضر در نیویورک زندگی می‌کند.او هنر و بازیگری خوانده و نمایشنامه‌های متعددی به رشته‌ی تحریر درآورده‎است که اغلب آنان کاندید جوایز معتبری بوده‌اند.
"اسلو"، به‌نقل از منتقدان و انجمن‌های تئاتری، بهترین نمایشنامه‌ی راجرزست که در 2017 نوشته و اجرا شده و جایزه تونی را برای وی به‌همراه داشته‌است و مدت‌های بسیاری در برادوی و تئاتر ملی سلطنتی لندن و سالن‌های معتبر دیگر اجرا و مورد تحسین بسیار قرار گرفته‌ است .
راجرز اعلام می‌کند دغدغه‌اش شیوه‌های تئاتری در بیان وضعیت‌ها و گزاراشات سیاسی در سوژه‌هایی‌ست که مردمان بسیاری را درگیر خود کرده و دامنه‌ای وسیع دارد. او بعنوان نمایشنامه‌نویسی که "تئاتر را درگیر قلمروهای اجتماعی و عمومی می‌کند" معروف‌ست بنابراین انتخاب قرارداد اسلو جهت دستمایه قراردادن یک نمایشنامه، کاری در راستای اهداف و دیگر نوشته‌های او دراین حوزه‌ است.
"اسلو" ارائه‌ی موقعیتی مستند از مذاکرات یک قراردادست که به‌نوعی برملاکننده‌ی مواردیست که پشت درهای بسته یا بشکلی محرمانه رخ داده‌است. توافقنامه‌ای میان نمایندگان فلسطینی و مقامات اسرائیل که در دو قرارداد به نام اسلو 1 و 2 ، مباحثی مبنی بر توافق دو دولت جهت رسیدن به صلحی پایدار و فرآیند تداوم آن بشکلی که از تنش و درگیری‌های خونین و کشتار مردم آن سرزمین جلوگیری شود. اما در حقیقت آنچه بیشتر مورد نظر بوده‌، تایید دولتی مستقل در فلسطین توسط اسرائیل و واگذاری مناطقی برعهده‌ی تشکیلات خودگردان فلسطین یا به‌عبارتی، تامین مواردی دوسویه که از طرفی اسرائیل تأمین امنیت شهرک‌های یهودی‌نشین، و هم به دلیل الزامی که سازمان ملل پس از قطعنامه 1967، اسرائیل را ملزم به عقب‌نشینی به مرزهای تعیین‌شده و تخلیه‌ی نوار غزه داشته و از سویی سازمان ساف (سازمان آزادیبخش فلسطین) در صدد به دست‌گیری امور دولتی و کشوری فلسطین بودند، پای این مذاکرات آمدند.
در نهایت توافق‌های انجام شده دستاورد قابل توجهی لااقل برای مدت طولانی نداشت و موارد بسیاری لاینحل و روشن نشده باقی ماند که دست آخر، نه مرزهای مشخصی برای فلسطین تعیین شد و نه اسرائیل با برتری قدرتی که در مذاکرات همواره اعمال و حفظ می‌کرد، به مشروعیت کشور و دولت فلسطین اذعان داشت. حتی در قراردادهای بعدی نیز مانند پروتکل الخلیل ، بازهم نتایج، نفعی برای فلسطین‌یان نداشت و تمام مواردی که پیشتر سازمان ملل آنان را تعیین کرده و اسرائیل سرباز زده بود، مجددا مورد بررسی و مطالبه قرارگرفت درحالیکه آن موارد حق قانونی آنان از سمت مراجع قانونی تعیین شده بود. اما ساف، حتی برای برخورداری از همان‌ها، به مذاکرات وارد شد.
که البته تا پایان آن مذاکرات وحتی تا امروز یعنی سال 2019 هنوز به توافقی اصولی بین دو دولت با مرزهای مشخص نرسیده‌اند. با وجود میانجی‌گری‌های کشورهای دیگر نیز همچنان این منطقه دستخوش آشوب‌های فراوانی‌ست و پیشنهاد کشوری با دوملیت اما همزیستی مسالمت‌آمیز نیز هنوز مورد موافقت قرار نگرفته است.
پشت جلد نمایشنامه چاپ شده‌ی اسلو از سوی انتشارات مانیا هنر، درج شده : " هدف نمایشنامه‌ی اسلو نشان‌دادن این است که تلاش در مذاکرات برای همزیستی صلح‌آمیز بین دو دشمن خونی هنوز که هنوزست عملی شریف، نفس‌گیر و نیازمند دقت و وسواس بسیار است، علی رغم این واقعیت که وضعیت در خاورمیانه همچنانِ همیشه فراز و بی ثبات است".
با این توضیح اسلوی راجرز چه چیزی را می‌خواهد بی‌لفافه و در شرافت، برملا کند؟ یا کدام موضع جدیدی را پیش می‌کشد که تحت عنوانِ عملی شریف تلقی می‌شود در حالیکه حداقل بیست سال از قرارداد اسلو می‌گذرد و تغییری در شرایط منطقه حاصل نشده . کارکرد اجرای این دست نمایش‌ها که بطور علنی آنقدر درباره‌اشان گفته و شنیده‌ایم اگر تنها تقلیل به یک برداشت عمومی و کلیشه‌ای به تعمیم این دست نشست‌ها ومذاکرات به بازی‌های سیاسی و دست‌های آلوده‌ی پشت پرده و احیانا نقش پررنگ امپریالیسم باشد آیا لزومی به وقت و صرف انرژی و هزینه‌ای می‌ماند؟ مگر چیزی بجز این در تمام سیاست‌های برآمده از جنگ‌های داخلی یا منطقه‌ای، قابل برداشت‌ست؟ این مسئله آنقدر وضوح عینی و انضمامی دارد که عملا پیش‌کشیدن چنین سوژه‌هایی، هیچ لزومِ هشداردهنده و یا آگاه کننده‌ای ندارد.
حتی اگر در اسلوی باپیری، طعم گزنده‌ی استهزای چنین مذاکراتی به چاشنی اجرا، اضافه شده باشد.وحتی اگر ابزاری باشد برای اعلام انزجار از هر نوع منش و توافق سیاسی، که توسط قدرت‌های دیگر کنترل و جهت‌دهی می‌شود، حرکت شجاعانه‌ای در عرصه‌ی تئاتر به نظر نمی‌آید.
معطوف کردن نگاه جهانی به کشمکش‌ها و رفتارهای سیاسی دولتمردان، در نقاب شعاری‌ست که در هر شرایط بغرنج و تاسف انگیزِ سیاسی، همواره‌داده شده و هیچ حرکت شکست مرز و ساحت معتبری بجز فاشِ ریاکاری و منفعت طلبی مردان سیاست ندارد. هیچ امکانِ فراروی از این محدوده پیش کشیده نمی‌شود، هیچ موقعیت‌های انقلابی مطرح نمی‌گردد. هیچ مبارزه‌ی موثری برای پایان این خشونت‌ها و ناآرامی خاورمیانه، ارائه نمی‌شود. و همچنان آنانی که مورد ظلم و درمعرض کشتار و قتل عام هستند، مردم و شهروندان آن کشورها و قربانیان آزمون و خطای تبادل و تکثر قدرت‌ها به شیوه‌های مختلف‌اند. بنابراین لزوم طرح چنین متن و اجراهایی که تمسخر و بی نتیجه بودن چنین مذاکراتی را به صحنه می‌آورد، چیست؟
.تمام طول اجرای اسلو، چیزی مبنی بر حرکتی غافلگیرکننده یا عصیانی موثر، یا موردی مواجه نشده، طرحِ مسیرِ برون‌رفت از این جلف‌بازی‌های سیاسی و یا نکته‌ای که برای امروز مفید باشد، به مخاطب ارائه نمی‌شود. مرزهایِ خلاقیتِ اجرایی در لبه‌ی باریکی از چند حرکت جمعی و چند لکنت گفتاری در بکاربردن نام کشورهای مورد مخاصمه‌، تلاشی کم جان، برای غلبه‌ی نگاه کارگردان به چنین متن‌هایی است که حتی اگر در راستایِ شیوه‌ای نو از نقد بر محتوای اثر نیز باشد، مجرای قابل تعمقی برای اندیشه‌ورزی نگشوده، بلکه درهمان دهلیزهای بی‌اثر مکرر، شناورست.
از طرفی دیگر، اسلوی باپیری خودش را بیش از آنکه درگیر انتقال سودمندی از عصاره‌ی متن راجرز حتی باوجود تکراری و نخ‌نما بودن در این دست سوژه‌ها کند، درگیر فرم اجرایی کرده‌، که شمایلِ شجاعت و جسارت نشستن پای میز چنین مذاکراتی را خلع سلاح کند. بااین‌حال پیش از آنکه قضاوت را برعهده‌ی خواننده بگذارد نگاه خود را به او تحمیل می‌کند. تعدد کاراکترها برای هر نقش‌، تداخل و جایگذاری افراد دو گروه در هم و هویت‌دادن به آنها، با بردن نام‌ها و اسامی‌شان، بیشتر باعث آشوب و عدم تمرکز و درنتیجه انقطاع مخاطب با وقایع و اهداف پیرامون آن‌ست. . تعویض مکرر شخصیت‌ها چه کارکرد معنایی دارد که تکرار مکررات کلیشه‌ای نباشد و تنها فرمی را القا نکند، معقولانه پاسخی یافت نمی‌شود.
استفاده از این تعداد بازیگر اگر انتقال این معنا که هر نماینده یا سخنگو و دخیل در مذاکرات نماینده‌ی مردم و ملتی‌ست که به امید آنان چشم انتظار آینده‌ای در صلح و آرامش‌ند، از دم دستی‌ترین بهره‌های فرمی در راستای معناست . که بی شک آنقدر از سال‌های دور تا امروز در اجراها متعدد تکرار شده که دیگر نه خلاقیتی محسوب می‌شود نه زیباشناسی بصری دارد.
آنچه ... دیدن ادامه » در اسلوی باپیری محسوس است، بکارگیری ایده‌هایی نه درجهت پرکردن فضاهای خالی اجرا و صحنه و حفره‌های تلخ و مشمئزکننده‌ی گفتمان‌های سیاسی، بلکه در جهتِ ترفندی متفرعنانه مخاطبی‌ست که در مواجهه با چنین محتوایی‌ست، که اگر پیش از اجراها و بدون حضور هوتن شکیبا، از آن رونمایی می‌شد ، احتمالا مخاطبان معدودی را به سالن ایرانشهر می‌کشاند. اگرچه نگارنده بشخصه، تمام اجراهای باپیری و گروه تازه را دنبال می‌کند و انتخاب اسلو، صرفا برای پیشینه‌ی موفقی‌ست که ازاین گروه بخاطر مانده‌است، با این حال تعمیم‌پذیر برای تمام مخاطبان نیست.
تنها نکته‌ی جذاب و قابل قبول در اجرای اسلو قطعات آوازی محلی و همخوانی‌های گروهی و دکوری‌ست که با ایستایی و ابعاد خود، کاملا در جهت محتوا و تکمیل‌کننده‌ی صحنه و عناصر دیگر آن‌ست.
راجرز در کشوری که بعنوان قدرت اول محسوب می شود با نوشتن چنین نمایشنامه‌ای شاید مسیری مخالف جریان مسلط را پیش گرفته باشد وحتی شجاعت گروهی را که با وجود سالیان طولانی در ستیز و دشمنی بسرمی‌روند و به پای میزمذاکره آمده اند، بستاید، اما آنکه ازاین متن و بازنمایی آن جلسات، مخاطب به چه واقعیتی درونی و مختص این منطقه واقف می‌شود و چه برداشتِ انضمامی برای شرایط بحرانی مشابه، قابل دریافت است، مورد ابهام‌ست .
با تمام موارد ذکر شده "اسلو"ی باپیری، گرچه نگاهی به این مذاکرات و متن راجرز دارد اما، رایحه‌ی استهزاء این مناسبات و ژست‌های صلح‌پذیر را می‌توان از آن استشمام کرد. وحتی بویِ پسماند انسانی را. حرف‌ها هم مانند مواد زائد بدن، بیرون ریخته می‌شوند اما به جایی نمی‌رسند. دولتمردان، در ضیافت‌های شام ، گیلاس‌های شراب‌شان را بهم می‌زنند و برای آینده‌اشان مصونیت‌های جانی و مالی، تبادل می‌کنند اما پشت تریبون‌های رسمی، برای هم خط و نشان می‌کشند.
"اسلو" اگرچه اجرایی با ساختاری مشخص‌ و حرفه‌ای‌ست اما تمام رگ حیاتش به حضور هوتن شکیبا در یک سوم پایانی و ریتم قابل قبول و پایان‌بندیِ جذاب‌ِ آن با دوبله‌ی طنز بر تکه فیلمی از عرفات و پرز ا‌ست. در طول اجرای 95 دقیقه‌ای آن، آنچه به‌طور واضح فقدانش احساس می‌شود، جسارت متهورانه‌ی کارگردانی‌ست که در اجرایش، از مصلحت اندیشیِ مسلط، فراتر رود.

نیلوفرثانی
درج در پایگاه خبری تئاتر
https://teater.ir/?p=62582
چقدر خوندن نقدهات لذت بخشه نیلوفر جان . نه تنها فقط بخاطر شیوه ی دلپذیرِ نگارشت ، بلکه بابتِ شکل و شیوه ی اندیشیدنت در اثر . شجاعتت منو یادِ گرینبرگ میندازه و ظرافتت ؛ یاد دلوز .
متاسفانه شجاعت برای منتقدهای وطنی مترادف شده با بددهنی ، لودگی و تکبری احمقانه ... دیدن ادامه » که در مجموع نقدشون رو بی ارزش میکنه . نقدهایی که اغلب در اثرِ مربوطه خفه میشن و از بین میرن .
اما نقدهای اینچنینی نه تنها برای خودِ عوامل سودمنده بلکه خودش تبدیل به یک اثری هنری میشه . اثری که میتونی مستقلن درباره ش فکر کنی .
زنده باد
۰۷ آبان
و البته هولوکاست و ...
۶ روز پیش، شنبه
و البته هولوکاست...
۵ روز پیش، یکشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"نسخه‌ای متناظر از تئاتر نوی ژاپن"

بانو آئویی اقتباسی از نمایشنامه‌ی نویسنده‌ی ژاپنی، یوکیو می‌شیماست که طبق تئاترسنتی ژاپن با نام تئاتر نو، اجرا می‌شود. اقتباسی که تغییرات کارگردان را در اجرا نشان می‌دهد اما به آئین تئاتر نوی ژاپن وفادارست.
می‌شیما یکی از معروفترین و پرکارترین نویسندگان ژاپنی‌ست که درعمر کوتاه خود، آثار بسیاری را نوشت و ادبیات ژاپن و خاور دور را به جهان معرفی کرد. بسیاری از کتاب‌هایش به زبان‌های مختلف دنیا ترجمه و مورد استقبال قرار گرفته و بعنوان یکی از تاثیرگذارترین نویسندگان شرقی بعداز جنگ‌جهانی دوم که در اعتراضی به حاکمیت سیاست غرب بر دنیا، دست به هاراگیری می‌زند وخودکشی می‌کند، شناخته می‌شود.
نمایشنامه‌های تئاتر نوی ژاپن منجمله بانوآئویی برمبنای ذن‌بودیسم، از قاعده‌ی مشخصی پیروی می کنند که هر حرکت حساب شده و معین است. قصد قصه‌گویی ندارند و تنها جهت بازسازی فضای عاطفی و درونی، با موسیقی غالب و فضای رازآمیز اجرا می‌شوند. موضوع اغلب آنان درباره‌ی مرگ، زنان ، انتقام، حسادت و بازنمایی جدالی‌ست که نیروها و روح و روان انسان با رنج ها و درد و آمالش دارد. دراین نوع اجرای سنتی ژاپن، بازیگران از نقاب و لباس‌های مخصوص و وسایلی چون بادبزن استفاده می‌کنند. در تعریف تئاتر نوی ژاپن آمده که بازیگران همگی مردند اما با استفاده از ماسک‌ها و گریم و لباس‌ها، نقش زنان و دیگر کاراکترها را ایفا می‌کنند.
"بانو آئویی"، از سری داستان‌های کهن و افسانه‌ای ژاپنی‌ست که منتسب به زآمی درقرن پانزدهم بوده که می‌شیما آنرا معاصر و مدرن بازنویسی می‌کند. زنی بنام آئویی در بیمارستانی بدلیل پریشان احوالی و آشفتگی روانی بستری‌ست ، پرستاری مسئول مراقبت از اوست که به هیکارو همسر آئویی که به ملاقات او آمده اعلام می‌کند شبها وضعیت روانی آئویی وخیم‌تر و دردناک‌تر می‌شود و بانویی آراسته ومیانسالی هرشب به دیدار او می‌آید. بانو مثل هرشب سر می‌رسد و هیکارو متوجه می‌شود او همان روکوجو، زنی‌ست که سالها پیش با او ارتباطی عاطفی داشته ولی او هنوز آن خاطرات و احساس عاشقانه را با کینه‌ای عمیق دارد در گفتگویی فاش می‌شود که این روکوجوس که با آتش انتقام و حسادت خود موجبات دردهای درونی و روانی آئویی را فراهم می‌کند. و تا آنجا پیش می‌رود که آئویی از شدت این دردها، از جا بر می‌حیزد و با رقصی جنون‌آمیز با حضور پررنگ موسیقی، در نهایت، می‌میرد.

اجرای "بانو آئویی" مولوی، در معرفی سبک تئاتر سنتی ژاپن، اتفاق خوبی‌ست. فاطمه بختیار کارگردان جوان این نمایش خود سال‌ها در آئین‌های ذن‌بودیسم، شینتو، یوگا و دیگر شاخه‌های آن، فعال و مرتبط کار کرده و با اشراف به این فضا به تولید چنین اثری که سالها بی‌اقبال برای اجرای صحنه‌ای بوده، روی آورده‌است.با این حال اگرچه چنین آئین‌هایی که امروزه بیشتر با شیوه‌های مدیتیشن در کشورهای دیگر مورد شناسایی و استقبال‌ست، چندان با ذهنیتِ مخاطب ایرانی، جهت دریافت فضای خاص تئاتر نوی ژاپن، نزدیکی ندارد. بنیان چنین آئین‌های سنتی شرقی آمیخته با فرهنگ چین و ژاپن، بر اساس دست‌یابی به ذهن بطوری که درک حسی عمیقی ایجاد شود تا حقیقت بی‌مداخله‌ی عوامل دیگر، دریافت و ادارک شود. بنابراین در نمایش‌ها و اجراهای سنتی آئینی شرقی نیز چنین هدفی متعالی وجود دارد. تئاتر نو ژاپن یا کابوکی و یا کیوگن، با محوریتِ حرکات بدن، موسیقی، خوانندگان، موضوع و تک دیالوگ‌ها، در راستای نوعی مواجهه با درونیات و حقایق انسانی با مدیوم تئاترست. که چه از لحاظ بصری و چه محتوایی، برانگیزاننده‌ی مخاطب در جهان نمایش و موجب مکاشفاتی ناب باشد.
و اما شاید برای مخاطب امروز، اگر سلوک مورد نظر چنین اجراهایِ آئینی احیا و منتقل نشود، دریافت بسنده‌ای به‌همراه نداشته باشد. اینکه سبکی از تئاتر نویی ژاپن به علاقمندان تئاتر معرفی و به اجرا در بیایدجای تقدیر دارد. اما اگر درگیر اقتباسات بیرونی و خارج از هسته‌ی قراردادی و مشخص تئاتر نوی ژاپن باشد، دستاوردی بجز یک اجرای صحنه‌ای نخواهد داشت.
استفاده از یک بازیگر در هردو نقش‌ آئویی و روکوجو، در ابتدا ایده‌ی جذابی به نظر می‌رسد اما بدلیل آنکه دیالوگ‌ها کوتاه و مختصر گفته می‌شوند، در روند اجرا برای مخاطب اختلال تشخیص ایجاد می‌کند که قادر به تفکیک ائویی از روکوجو نیست ... همان بازیگری که بر تخت درازکشیده و آئویی‌ست، در پرده‌ی بعدی با نور و موسیقی برمی‌خیزد و روجوکو، زن دیگر می‌شود دراین خلال حتی پرستار نیز نقش آئویی را اجرا می‌کند . بهمین دلیل در صحنه‌ی آخر برخاستن آئویی از تخت و حرکات رتیمیک و دست آخر مرگ، از آن تاثیرگذاری معنایی و لازمه‌ی تراژدی و ترسیم مواجهه با رنجوریِ زجرآور، تهی‌ست. حتی در اجرایِ اصلی این نمایشنامه، از یک کیمونوی خالی بر تخت بجای آئویی استفاده شده، تا تکلیف مخاطب با روکوجو و رستاخیر آئویی روشن باشد. به ویژه که در داستان اشاره می‌شود که آن تجسد عینی از روکوجو، شبحی از اوست نه خودِ واقعی‌اش. بنابراین تمام این عناصر هرکدام لازم‌ست درجای خود قرار داشته باشد تا ماحصل به ساختار و فرم تئاتر نوی ژاپنی نزدیک باشد.
بازی‌ها در شدت و ضعفی به نظر می‌رسد که ارتباط معناداری باهم برقرار نکرده‌اند، به ویژه نقش هیکارو با دو کاراکتر دیگر، کامل در نمی‌گیرد و همواره احساس عدم انسجامی مشهود و حس می‌شود. طراحی لباس‌ها، دکور و موسیقی با وجود صحنه‌ی کم عمق و جمع وجور سالن کوچک مولوی در ترکیب مناسبی‌ست.
"بانو آئویی" می‌تواند رونویسی و نسخه‌ی متناظر قابل احترامی باشد اما هسته‌ی درونی نیازمند انرژی بیشتر و پرداختی عمیق‌ترست تا تلاش گروهی جوان و کارگردانی خلاق به نتیجه‌ی درخورش دست یابد. و این امر بی‌شک با تجربیات بیشتر میسر خواهد بود.

نیلوفرثانی
گروه ... دیدن ادامه » نقد هنرنت

منابع :
الفبای تئاتر / نازنین دادور/ نشر افراز
مقاله مجتبا هوشیار محبوب درباره ی یوکیو می‌شیما
نیلوفر ثانی
درباره نمایش من i
"من در آستانه"

در چند سال اخیر سیاوش پاکراه با متن‌ها و کارگردانی‌های درخور توجه‌اش، برای علاقمندان تئاتر شناخته‌شده‌است. کوررنگی آخرین اجرای او در تئاترشهر یکی از بهترین‌ها چه در متن و چه در اجرا بود که توقع مخاطب را از او بیش از پیش بالا برد.
"من" تازه‌ترین اثری از وی‌ است که با تیمی دانشجویی و جوان در سالن مولوی برصحنه آمده تا بازنمایی بخش دیگری از قابلیت‌های او در این عرصه باشد.
"من" متنی با عنصر بارز سیالیت ذهن در کاراکترها و با فضای خاصی گره‌خورده و بخش مهمی از ساختارش، وجه نمادین و لایه‌داری‌ست که مخاطب را به کشف آن وا می‌دارد.
از همان صحنه‌های نخستین روشن می‌شود آنچه که در صحنه جریان می‌یابد فاصله‌ی زیادی از وقایعی رئال و قالب‌مند دارد. اجرا غیر خطی، در رفت و برگشت‌هایی بی‌زمان و مکان، اثرات جنگ و روابط انسان‌ها را به‌میان می‌کشد. تاثیرات روابط عاطفی سربازان و همسران‌شان، و فرزندانی که دراین شرایط دچار آسیب می‌شوند، نقص‌عضوهایی که از جنگ می‌ماند و روح و روانی که سرد و منهدم شده است. فرمی که اجرا ارائه می‌دهد با نورپردازی ویژه‌ای و درخشانش، معناسازی سیلان ذهنی را با خطوط مشخص و مرزبندی، از تاریکی و روشنی، فضای درونی و بیرونی را القا و تکمیل کند.
کاراکترها هرکدام به نوعی "در بندند" و قادر به رهایی از این بندها مگر با نیروی ذهن نیستند. همان نیرویی که آنان را به اسارت می‌گیرد، چه منشاء روانی و چه بیرونی داشته باشد، موجبات رهایی‌اشان را نیز فراهم می‌کند.
زن، نویسنده‌ای‌ست که وقایع در ذهن او رخ می‌دهد هر روایتی با روایت بعدی نقض می‌شود. از اتاقی صحبت می‌شود که درِ آن قفل‌ست، دری که پشت آن، اتفاقات وحشت انگیزی ممکن‌ست درحال رخ‌دادن باشد، از بروز غرایز حیوانی تا مناسبات احساسی و انسانی.
با این اشارات، در می‌یابیم که متن حاوی المان‌های بارزی از واکاوی روانی انسان‌ست. کدهایی که داده می‌شود معطوف به ضمیر ناخودآگاه فردی‌ست که مملو از رنج‌ها، نگرانی‌ها، سرکوب‌ها و آرزوهای ادا نشده است. آنچه دارد برصحنه بازنمایی می‌شود، زاییده‌ی ذهن زن نویسنده‌است که همسرش سربازی بوده که به جنگ رفته و با نقص عضو بازگشته است. ذهن او چیزی را روایت می‌کند که از ضمیرش وام گرفته و ترسیم کرده است. و داستانی که در ذهنش شکل می‌گیرد تحت‌تاثیر این شرایط و تعامل ناخودآگاه و خودآگاه روان اوست. کلیاتی که با کنترل ارادیِ او ترکیب و ساخته ‌می‌شود. و آنان را تبدیل به ایماژهایی می‌کند که عینیت و تجسد یافته، بر صحنه روایت می‌شوند.
اما این روایت‌ها و کدام‌یک تاچه اندازه منطبق بر واقعیت‌ست، تا انتهای اجرا نیز مبهم و ناگشوده باقی می‌ماند. و شاید چندان اهمیتی نیز نداشته باشد.
مرگ، عشق و تنهایی عناصر پر تکرار در جریان متن و اجراست که از زاویه‌ی متفاوت، بازنمایی می‌شوند. و در انتها نیز تمام کاراکترها و زن نویسنده را می‌بلعد.
این پرداخت نو به مقوله‌ی جنگ، و روابط انسانی اگرچه جذابیتی در ترکیب فرم و متن با سبک غالبِ تعلیق، ایجاد می‌کند اما به‌دلیل ابهامات و گنگی خط سیر داستان، درام متعینی را برای درک موقعیت‌ها، نمی‌سازد، هر اتفاقی می‌تواند واقعی یا انتزاع ذهنی و توهم باشد، بنابراین تنها راه ارتباط گیری با چنین نمایش‌هایی، لاجرم از جنس خود آنان باید باشد یعنی در دام واقع‌گرایی نیفتادن و کشف نمادها با قدرت تخیل و انتزاعی فراسوی مرزهای رایج تعبیرکردن.
این دست اجراها در مهمترین شاخصه‌ی خود، رها شدن از قید و بندِ متن‌های سرراست ، خطی و رسمی‌ست که محدودیت‌های رایج را در جهت نوآوری در اجرا و متن، درهم بریزد و ظرفیت‌های فرمی و نشانه‌گذاری شده را، با چاشنیِ دید منحصر کارگردان، در جهت زیبایی بصری و تجربه‌گرایی هنرهای نمایشی به معرض بگذارد.

طراحی نور و صحنه، لباس و گریم، فیگورها و فرم‌های فیزیکال بازیگران، رفت و آمدها، وقفه‌ها و حرکت‌های متوالی و میزانس‌ها، در جهت ترکیب و بروز جوهره‌ی نمایش، با حضور تمام عناصر موثر در صحنه و کارآمدست.و از قدرت و حرفه‌ای بودن کارگردان حکایت دارد اما آنچه در نهایت دراین اجرای 45 دقیقه‌ای، برای مخاطب می‌ماند، تجربه‌ای‌ست از تماشای یک تئاتر سورئال با اجرایی که تیمی جوان و دانشجویی با هماهنگی کافی‌ ایفا می‌کند، اما به نسبت اجراهای پیشین پاکراه، قدم رو به جلویی بحساب نمی‌آید.
سبک ... دیدن ادامه » نمایش هایی همچون "من" که ساختارهای خطی را می‌شکند، پایان مشخصی ندارد، و خط سیر داستان نه برای بازگویی قصه یا برشی از واقعیتی در زندگی، بلکه مرتبط با جهان خودِ متن واجرا بوده و در دایره‌ی درونی‌اش به بلوغ و ظهور می‌رسد. که بالطبع علاقمند خودش را نیز راضی می‌کند.

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6032
ممنونم که وقت گذاشتی و نگاهت به اجرا رو با ما و مخاطبان سهیم شدی . چقدر خوب که می تونی بدون پیش داوری و فرمول های ساختاری ،جهان اثر رو به واسطه خودش قضاوت کنی
۰۱ آبان
درود جناب موسوی کیانی .. باعث مسرتم هست ممنونم که مطلبم رو ملاحظه کردید وخواندید.
خواهش می کنم به قد بضاعتم درخدمتم ..
۱۱ آبان
خانم ثانی..
با سلام مجدد..
لطف دارید..
خواندن مطالبتان تاکنون لذتبخش و
آموزنده بوده است..
۱۱ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش شیهیدن i
"شیهه‌ای در متن آشفتگی"
(بخش اول)

نمایش "شیهیدن"_ مصدر ساختگی از فعل شیهه کشیدن_ کاری از عباس جمالی با گروهی جوان‌ست که در سالن استادناظرزاده کرمانی‌ در مجموع ایرانشهر درحال اجراست.
نمایش درباره‌ی دانشجویانی معترض‌، مبتنی بر حرکات بدن و دیالوگ‌هایی منقطع و مکرر، با دلالت‌های معنایی‌ست که می‌خواهد در ترکیبی از حرکات فیزیکال و کلام، مخاطب را به جهان خود وارد و نیروهای کنش‌مندی را در جریانِ اعتراضات، توقیف‌ها، و سانسورها فاش و متکثر کند.
جهانی از عصیان و سرکشی در قالب اتفاقاتِ روز و دغدغه‌مند جاری که بخش مهمی از بُعد اجتماعی و سیاسی انسان امروز با تداعیِ تکرارپذیری هر زمانه است ..
انسانی که در تلاطم ساختارشکنی و مرزهای مسلط، چنانکه دلوز اشاره می‌کند، به حیوان‌شدگی رو می‌آورد و حیوان‌شدن را برای انهدامِ موقعیت‌های تسلیم، و قلمروزدایی از نفوذ فرآیندی که قصد تزریق وضعیتی را دارد که از آنان بدن‌های مطیع و رام می‌سازد.
عصیانگری انسان یاغی در شمایل حیوان‎شدگی، بیرون‌ریزی طغیان و فاصله از وجه عقلانیتِ انسانی‌ست که در محفظه‌ی محافظه‌کاری و هراس از بی‌تعادلی، محبوس‌ست و می‌خواهد به رهاشدگی در مطالبه‌ی آنچه برحق می‌داند برسد. تقلا می‌کند، می‌افتد، می‌غلطد، بر می‌خیزد، رخوت و مسخ شدگی را می‌دَرد و به رویت‌پذیری تشنج عضلانی و ذهنی می‌رسد. تمامی بدن به شبکه‌ای درهم پیچیده تبدیل می‌شود. نه متمایل به توحش و وحشت بلکه متمایل به آزادی و رهایی و ژرفیتی در عصیان و دریدگی نظام‌های مسلطی که عنان انسانی را در سیطره‌ی خود می‌گیرد و آنها را تبدیل به الگوهایِ مورد تایید خود و بدن‌های رام می‌کند. بدن‌هایی که اهلیِ انقیادِ قدرتند و سرکوب‌ها از آنان اجسام مطیعی می‌سازد که شی‌ءشدگی را بیش از وجه انسانی خویش، بلد می‌شوند. انفعالی در جسم و بدن‌ها که عاطفه و شور را بی‎اثر کرده و ذهن را نیز که با بدن و تن در ارتباط مستقیمی‌ست و تفکیک ناپذیر، منفعل می‌کند.
کل اجرا در تلاش برای رهایی‌ست می‌خواهد به بیرون از خودش جاری شود شیهه می‌کشد، زوزه می‌کند، فریاد برمی‌آورد تا بتواند از استیصالی که نهادها و نظام آموزش، و سانسورها بر بدنه‌ی افرادش اعمال می‌کند، به دَر رود. این فریاد گمشده در سال‌های پیشین که از گلویی برنخاست و از حنجره‌ای ادا نشد، بیرون می‌ریزد و اعلام وجود می‌کند. نه تنها زبان و کلام بلکه تمام اندام‌ها دلالتگر برطغیانی‌ست که به انفجار می‌رسد. زخم‌هایی که در گذر زمان خونش دلمه شده، و حالا دگر بار، بر زمین می چکد.
"شیهیدن"، فیگور، ژست و طراحی حرکت و فرم نیست . بلکه تاثیر "حرکت" و "پویایی" بر بدن‌های بی‌حرکت و رخوت‌زده‌ای‌ست که اگرچه از خفقان و فقدان‌ها آماسیده‌اند، اما از کار نیفتاده‌اند. اجازه‌ی مونتاژهای قدرت را در سلسله مراتب استاد_شاگری، نمی‌دهد. جا خالی نمی‌کند. تحت تاثیرِ ژستِ فرهیختگیِ جبری استاد قرار نمی‌گیرد. تجربه می‌کند، می‌سازد، ویران می‌کند تا به آگاهی دست یابد. در میدان‌ها، در تجمعات، در عبور از ایستاییِ اِعمال شده با وجودِ عواقبِ ستاره‌دارشدن، اخراج، حذف و طرد، مقاومت می‌کند. برخلاف نسل محافظه‌کاری که در حاشیه‌ی سکوت و بی کنشی، پناه گرفته‌است.
"شیهیدن" در جای‌جای خود از اشاره به کنش‌هایی بهره می‌جوید که در ترکیب گروهی، مشارکت و آزادسازیِ نیروهایی را تجلی می‌دهد که در انسجام و وحدت‌گرایی، هرچند در اقلیت، به شرح نبرد می‌رسد. نبردی که نقد مشخصی به نهادهای سلسله مراتبی (و در اینجا دانشگاه)، به عنوان واحد نظارتی قدرت در کنترل بدن‌ها و ذهن‌ها، عمل می‌کند، توام با شیوه‌ای هنجارشکن و مقاومتی، دارد.

صندلی‌های ناقص طراحی کاربردی در جهت نقص و انحراف در مجموعه‌های آموزشی‌ست که قادر نیست تعادل و بالانس دانش‌جویان را حفظ کند و برای اینکه او بتواند دراین شرایط دوام بیاورد، ملزم به انطباق با همان نقص و ایراد و انحراف از محور است. واین دوگانگی در موقعیت‌های متعدد در اجرا نیز بازنمایی می‌شود. استادی با کفش‌های پاشنه‌دار زرد بعنوان نشانگانی از همسویی مزورانه، و همراهی ریاکارانه‌ی کادر آموزشی، و تخته‌سیاهی کج که انحرافی از حقیقتِ واقع و تسلط ایدئولوژی است.
اجرا شروعی طوفانی دارد، دیالوگ‌هایی به اشاراتی از بی‌شکلی، شکل از دست داده، منحرف شده، آغشته‌شده، با گلاویزی دو تن، که هرکدام نمادی از جریانی غالب و مغلوب‌ست و جمعیتی که در اطراف آنان به گریز و افت‌و خیز، و در نهایت تهی از هر نیرویی، از جریان می‌افتند. سطل بزرگ زباله‌ای در حاشیه‌ی صحنه، که مدام در بلعیدن و قی کردن زباله ها، دستخوش تغییرمعنا وکارکردست.

"دیدم ... دیدن ادامه » تن تورا بی شکل، بی شکلی ، شکل منحرف شده ، شکل از دست داده .."*
فرم درجهت محتوایی‌ که از طراحی‌ صحنه و دیالوگ‌های آغازین قابل ردیابی‌ست، شکل پذیر می‌شود و نشان می‌دهد که درپیِ تن‌آسایی و فرم کلیشه‌ایِ زیباشناسانه نیست. بلکه در صدد قالبی برایِ بیان وضعیتی‌ ناهنجار و اعتراضی‌ست. تاکید بر بی‌شکلی نیز می‌تواند اشاره‌ای به فرم خاصِ اجرایی نیز باشد که مملو از آشفتگی، بی نظمی و درهم‌ریختگی‌ست. کلمات کلیدی نمایش از همین آغاز کدگشایی می‌شوند.
"تو آنروز در میدان بودی؟"*
حضور در میدان به معنای کنش‌ست به معنای رد بی تفاوتی از تضیع حقوقی‌ست که مشارکت جمعی را طلبیده اما آن را به اعتبار نمی‎گیرد میدان جایگاهی بعنوان عرصه‌ی حضور کنش‌های اجتماعی بارها به میان می‌آید. میدان نه از لحاظ موقعیتِ مکانی، که اشاره‌ای به مفهوم و "وضعیتی" از حضورِ اجتماعی در هر برهه‌ای‌ست که نیازمند به اعلام نظر و مطالبه‌گری‌ست. همان وضعیتی که اغلب، تهی از نیروهای انقلابی‌ست.
در بخش‌های مختلف ، آنچه در صحنه جان می‌گیرد و به حرکت در می‌آید، وجوهی از مناسبات قابل نقدی‌ست که می‌خواهد بر خلاف روال و ساختار مسلط رایج، عنان بردارد و سرکشی کند. و آنرا که همواره مورد حذف و سانسور بوده، با بکارگیری نشانه هایی از قطع کلام و اعلام نقطه، گسیختگی معنایی را بازتولید کند.
بازی بازیگران، مسلط و با وجود ریتم بالای اجرا در حرکات و فعالیت فیزیکال بالا و پرحجم، هماهنگ‌ست، که از تمرین‌های خوب و کافی گروه حکایت می‌کند. طراحی صحنه و نور و موسیقی به شیوه‌ای موثر کاربردی‌ست و در تکمیل فرآیند اجرا، جا افتاده و همسوست. تمام صحنه و طراحی میزانس‌ها، درخشان‌ست . خروج از صحنه توسط بازیگران به جایگاه تماشاگران، درجهت شکست قراردادهایی‌ست که در کلیت معنایی اجرا بارها یادآوری می‌شود.
"شیهیدن" در اجرا با وجود محتوایی که انتخاب کرده‌است، نوعی طاعون‌زدگی را نیز منتقل می‌کند. طاعونی آرتویی که می‌خواهد پوسته‌ی تن آسایی رخوت‌انگیز را نه تنها از صحنه‌ی بازیگری و درام‌های کم تحرکِ ایستا، بلکه از صحنه‌ی اجتماعی کنار بزند. و به حساسیتی برساند که فروپاشی مقدمه‌ای بر اقدامی تاثیرگذارباشد.
"شیهیدن" با وجود تمام امتیازاتِ درخور و متمایز خود، به نظر می‌رسد از جایی به بعد به دلیل تراکمِ معنایی ونشانه‌های مفهومی دچار پرگویی می‌شود که با وجود غلبه‌ی فرم ، برای مخاطب، منجر به خستگی و قطع روند ارتباط گیری‌اش با جریان صحنه می‌شود و بعد از آن بیش از آنکه مداقه‌گرانه ردیابی و پیگیری کند، تنها ناظر و تماشاکننده، است. به نظر می‌رسد با کوتاه‌تر شدن زمان اجرا از 85 دقیقه، بازده بیشتری برای مخاطب ایجاد شود. و اتصال مطمئن‌تر و بی انقطاع‌تری را ایجاد کند.

عباس جمالی، جسارتِ خلق آثاری را دارد که در ترکیب متوازنی از فرم و محتوا، تلنگر اندیشه‌ورزانه‌ای در مدیوم تئاترست و همواره نشان داده از دغدغه‌مندی و آگاهمندی ویژه‌ای برخوردارست که موجب بازتابِ خودآگاهیِ عمیقِ او در اجراهایش می‌شود. خودآگاهی‌ای که وضعیتِ زمانه‌ی خود را نیز در بر می‌گیرد. همان "آگاهیِ دوران" که هایدگر از آن سخن می‌گفت و هنرمند بیدار و برخوردار از وجود و وجدان انسان را واجدِ آن می دانست.
"شیهیدن" اجرایی در سبک خاصی‌ست که هرچند بدلیلِ حرکات فیزیکال و فرم پر تحرکش، تماشاگر عام را نیز جلب کند، اما بی شک، جریانی‌ست جاری و هشدار دهنده که مخاطب جدی و خاص تئاتر را هدف گرفته‌است. و این خود بستری برای اندیشیدن را مهیا می‌کند.
"یخ زدیم و آب نشدیم با هیچ تابستانی
یخ زدیم و دانه دانه همه چیز یخ زد یخبندان شد و هیچ آفتابی گرممان نکرد."*

نیلوفرثانی
*: بخش هایی از دیالوگ نمایش
من کار رو پسندیدم ولی به نظرم کار قابل توصیه ای برای مخاطب عام نیست
یه مشکل اساسی که با کار داشتم بیان بازیگر ها بود و نمی دونم نوع بیان شون به درخواست کارگردان به این شکل بود و یا واقعا بیان شون بد بود طوری که من که ردیف ۴ بودم نیمی از دیالوگ ها رو درست ... دیدن ادامه » متوجه نمی شدم

در مورد طراحی صحنه کاملا موافقم در عین سادگی ، کاربردی بود

کلیت اجرا و قصه مشخصه ولی خیلی دلم می خواد جزییات رو بفهمم
اجرایی که من دیدم ۷۰ دقیقه بود و ریتم خوبی داشت
۲۶ مهر
درود جناب موسوی کیانی عزیز چندروز پیش مطلبم آماده شد متاسفانه در سفربودم تاخیر افتاد
امشب منتشرشد
ممنونم که توجه و محبت دارید
۱۷ آبان
سپاسگزارم خانم ثانی..
۱۸ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"سپید کم عمق"

بهارشکنی روایت مردی با زوال مغزی و اختلال در حافظه‌ی کوتاه‌مدت است .. مردی که در وانفسای فراموشی‌های مکرر، عشق را تجربه می‌کند و این عشق تنها پیوند او با دنیایِ گذرایی می‌شود که هرروز بخش مهمی از او را به تاراج می‌برد.
فریبرز کریمی در همکاری دیگری به نویسندگی محمد حسین معارف، موضوعی را به صحنه آورده است که فراز و نشیب چندانی ندارد. درامی با تعلیق و شکست زمانی که ایده اصلی‌اش را پیشتر در ساخته‌های سینمایی متعددی دیده‌ایم و از این رویارویی، تماشاگر با سوژه‌ی بکر و جدیدی مواجه نیست. داستان پیچ و خمی ندارد. در سادگی هرچه تمامتر، آشنایی مردی ایرانی و مهاجر درکشوری خارجی با مشکل در حفظ وقایع روز، و اختلال در حافظه‌ی کوتاه‌مدت، با دختری هموطن روایت می‌کند که چگونه علی‌رغم احساس قوی و عاشقانه‌ای که میان آنان شکل می‌گیرد ... دیدن ادامه » با وجود فراموشی‌های مکرر ، پس از مدتی به جدایی آنان ختم می‌شود. به نظر می‌رسد نویسنده جدای از بازنمایی تجربه‌ی این وقفه‌های حافظه و دوباره صفر شدن آن، تمرکزش بر اتفاق عشق دراین سکون و وقفه‌های فراموشی‌ست.
مردی که اگرچه وقایع چند ساعت گذشته‌اش را بکلی فراموش می‌کند اما احساس عشق و دوست داشتن‌ش را بیاد می‌آورد. و این تاکیدی بر قدرت و عصیان عشق در برابر هر زوال و نابودی‌ست.اگرچه دست آخر، این نقصان تا وسعت زیادی پیش روی کرده و سهم عشق را نیز تصاحب می‌کند.
متن می‌خواهد با دیالوگ‌‌های غیرخطی، با دست‌یابی به منبعِ سیال تصاویر ذهنی در قالب کلمات و در اجرا با استفاده‌ از دو بازیگر برای هر کاراکتر زن و مرد و اکت‌های متحرک، قاب‌های تصویری بسازد و با نفوذ به لایه‌های زیرین‌ترِ جریان، به شکلی بازنمایی کند که فرم جذابی ارائه شود. اما بااین‎حال فاقد عناصر ویژه‌ و ربط دهنده‌ی عمیق در جهت خلاقیتِ نویی‌ست که غیر تکراری بودن فرم و محتوا را ایجاد کرده و به صحنه بیاورد. هیچ نوع گره یا لایه‌های دیگری به متن اضافه نمی‌شود تا لااقل تماشاگر با درگیرشدن با آن ویژگی کشف را از یک اجرای تخت، از آن خود کند. و اجرا هم در قالبی ارائه نمی شود که زیبایی بصری و دراماتیکی قابل قبولی را تأمین کند.
"بهارشکنی" در طراحی صحنه در مینیمالیست‌ترین موقعیت‌ست، قرارداد اجرای نمایش بر کف‌پوش سفیدی‌ست که تداعی حافظه‌ی مردست که پس از گذشت زمانی کوتاه، یکدست و سپید می‌شود.. درحین اجرا بصورت محدود و کوتاه از تصاویر متحرک انیمیشنی استفاده می‌شود که البته کارکرد خاصی ندارد.
بازیگران در سطح یکسانی نقش هایشان را ایفا می‌کنند و اگرچه در بیان دیالوگ‎ها مسلطند اما فقدان انرژی لازم در محتوای متن، اجازه‌ی درگیرشدن مخاطبان را با کاراکتر نقش‌آفرینان نمی‌دهد. و ارتباط معناداری برای درک وضعیت موجود پیش نمی‌آورد.
"بهارشکنی"، اگرچه از نوعی اختلال غم‌انگیز زوال مغز و حافظه که بدلایل زیادی برای افراد رخ می‌دهد، سخن می‌گوید، اما قادر نیست تنش و بحران حاصل از آن را در اجرای خود اظهار و منتقل کند. ارتباط احساسی که براحتی در همان روز نخست آشنایی، شکل می‌گیرد و در ادامه و با گذشت زمان، خستگی و انصراف یکی از طرفین را که مجبورست مدام تمام وقایع را برای فرد مورد نظر یادآوری کند، در چند جمله و تکرار آنان، خلاصه می‌شود.
نقص در بهارشکنی، ایده‌ی تکراری و عدم پرداخت قوی و مهیجی‌ست که قادر باشد لااقل در فرم ارائه و انتقال آن نوآوری وخلاقیتی نشان دهد و تماشاگرش را به ساحتی از سوژه‌ی موردنظر و نیروهای احساسی و عاطفی مطروحه ببرد که واکاوی‌های متفاوت‌تری از آنچه در خارج از صحنه با آن روبروست بدست بیاورد.
اجرای پیشین فریبرز کریمی به نام نقاشی اشر، با لحاظِ تفاوت‌های بسیار، نسبت به اجرای اخیر، در بسیاری از موارد وعناصر نمایش، وحتی کارگردانی، جلوتر و قوی‌تر از بهارشکنی‌ست. و به نظر می‌رسد بهارشکنی، تنها صرف ارائه‌ی اجرایی تجربی شخصی ، برای گروه اجرایی تلقی شده است.

نیلوفرثانی
نشر در سایت هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=5945
اینو ندیدم ولی نقاشی اشر رو خیلی دوست داشتم. مرسی از توضیحات کامل زنده باشید خانم ثانی
۱۸ مهر
درود زهره جان . منهم نقاشی اشر رو کارکمدی فانتزی جذاب و قوی دیدم که مشتاق دیدن این اجرا شدم .. البته فضاها کاملا متفاوته و البته بهارشکنی به نظر تجربی تر و سهل گیرانه تر به نظر می رسید.
ارادتمندم عزیزم
۱۸ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


"واقعیتی معلق و معلول"

"امشب اینجا"، نمایشی به کارگردانی مژگان خالقی‎ست که هم نویسندگی و هم بازیگری نقش اصلی آن نیز، برعهده‌ی اوست.. مصداق کاملی از کارگردانی که یک تنه دارد عناصر اصلی نمایشش را پیش می‌برد..
البته طراحی صحنه، نورپردازی و موسیقی با وجود حرفه‌ای‌های این عرصه، در خور توجه‌ست .. هرچند انتظار می‌رفت، از منوچهر شجاع با خلاقیت ثابت شده‌اش، در طراحی صحنه عناصر معنایی و کارکردی بیشتری به چشم بخورد و میزانس طراحی یک تخت دونفره با روکش سفید وسط صحنه، که آنقدر تکرارشده است که دیگر بار معنایی‌اش را از دست داده، ویژگی‌های دیگری مورد نظر قرار بگیرد؛ چرایی بالش‌هایی در دست بازیگران و یا درچهارگوشه‌ی صحنه، نیز جای پرسش دارد.
"امشب اینجا"، داستانی ایرانی و رئال‌ست که قصد دارد با شکست زمان و تعلیق‌ها، گره‌های داستانی را به مرور باز کند. و نسبت به کار قبلی مژگان خالقی _ تو مشغول مردنت بودی_ که سبکی سورئال و کانتوری داشت کاملا فضای متفاوتی‌ دارد که به جهان امروز نزدیک‌تر وملموس‌ترست.
با نریشن ابتدایی نمایش، صحبت از مردن زنی‌ست که مخاطب وارد موضوعیت داستان قرار بگیرد زنی به نام آذر که از شب مرگش روایت می‌کند. و در طی دیالوگ‌های بعدی، راز و چرایی این مرگ، روشن می‌شود. مرگی خودخواسته از عذاب وجدان، بدلیل خیانتی که مرتکب شده‌ست.
کلیت داستان بر این منوال و بر مثلث عشقی‌ست که جبهه‌گیری نویسنده را در برابرش با مجازات مرگ، نشان می‌دهد. بازگشت عشقی از سال‌های دور که با ترفند همسر، موجباتِ میزان وفاداری زن محک می‌خورد. که خودِ همین ترفند و نتیجه‌ی آن، بقدری دوراز ذهن و بیمارگونه به نظر می‌رسد که از وقوعِ حقیقیِ آن می‌کاهد و اجازه‌ی درک موقعیت‌های بعدی را سلب می‌کند. اینکه مردی بعد از سال‌ها زوجیت، چطور تا این میزان مشکوک و نامتعادل‌ست که گذشته‌ی همسرش را هم بزند و بعد حتی به عشق پیشین او پیشنهاد رابطه و همخوابگی با همسرش را بدهد، بیش از آنکه مواجهه با واقعیتی برای "دوست داشتن همسر" یا وفاداری او باشد، نشان از ناهنجاری روانی و پارانوییدی آن مرد دارد. بیش از آن، اگر حتی از سوی مرد تنها به تقاضای جدایی و متارکه بیانجامد، زن نه تنها به این ترفند عجیب و مشمئز کننده، اعتراضی ندارد بلکه چنان دچار عذاب وجدان می‌شود که با وجود آنکه فرزند کوچکی دارد و درقبال آن مسئول است، و راه‌های زیادی برای جبران موجودست، اما تنها راه اثبات پشیمانی‌اش را، خودکشی می‌داند. غافل از آنکه تبانیِ مخوفی پیشتر توسط همسرش و آن عشق قدیمی صورت گرفته، و او را در تله‌ای از بیرحمی و منفعت‌طلبی مردانه، انداخته است .
از این مرحله نویسنده با درنظر گرفتن فرجام مرگ برای خیانت، اگرچه بنوعی قصد دارد حساسیت و اهمیت خیانت را از نگاهی زنانه در قیاس با مردانی که در همین وضعیت، کمترین مسئولیت‌پذیری را دارند،نشان دهد، اما از سوی دیگر عقلانیت زنی که عملی را آگاهانه انجام داده‌است، چنان زیر سوال می‌برد که از آن پشیمانی نتیجه‎گیری می‌شود که جبرانی بجز مردن ندارد.

گذشته از ایراد منطق روایی، متن قادر نیست شخصیت‌هایش را درست پرداخت کند. جدای از آنکه چرا مرد دست به چنین آزمونی برای وفاداری یا میزان عشق همسرش می‌زند، در حالیکه اشاره می‌شود با آشنایی قبلی و علاقه ازدواج کرده‌اند، جایی خبری مبنی بر مردن او نیز از زبان دخترش به میان می‎آید که تا پایان نمایش علت آن مسکوت می‌ماند. 4 کاراکتر و هیچ کدام وجوهی که لازم برای درک شخصیت و پرسوناژ آنان‌ست، دریافت نمی‌شود. گویی شتابزدگی تنها برای رسیدن به یک جریان، یعنی خودکشی آذر، با پرکردن حفره‌های دم دستی، متنی را شکل داده تا در انتها نیز با همان گشایش‌های کلیشه‌ای یعنی کد گشایی توسط فرزند و آنهم با نامه‌ای که درآن وقایع شرح داده شده است، برسد.
جدای از نواقص متن، اجرا هم دارای بالانس و یکدستی نیست، بازی‌ها بشدت ناهمگون، و انرژی‌های متفاوتی دارد. شاید به دلیل تغییرات زیادی‎ست که تا زمان اجرا در کادر بازیگری این نمایش و حتی جایگزینی مژگان خالقی بعد از ده اجرایِ هانا کامکار، و نبود فرصت کافی برای هماهنگی و تمرین بوده باشد اما درهرصورت عدم تعادل در بازی‌ها بوضوح مشهودست.
مولانیا در پایین‌ترین سطح بازی‌ها، تصنعی، بی آنکه بتواند نقش را دربیاورد، ربات‌گونه، به ادای دیالوگ هایش می‌پردازد، مژگان خالقی، آنقدر با انرژی بالا بازی می‌کند که از نقش و هماهنگی با دیگر بازیگران، جدا و بیرون می‌زند. و به نظر می‌رسد، با تاکید احساسی و انتقال حس کاراکترش، قصد بر نتیجه گراییِ مطلوب برای تماشاگر را دارد که کارگردانی و نویسندگی‌اش نیز تایید شود. اما این تاکید، نه تنها درخدمت و تاثیرگذاری اجرا نیست، بلکه حتی ریتم آن را مخدوش می‌کند .
با این وجود، میترا حجار و ترلان پروانه، در بازی موفق‌ترند. و تناسب و کنترل بیشتری را نشان می‌دهند. اگرچه وجود متنی با عدم پرداخت قوی شخصیت‌ها، بستر درک و دریافتِ بیشتری را از بازی آنان، ایجاد نمی‌کند.
"امشب ... دیدن ادامه » اینجا"، در مجموع اجرایی‌ست که نه در متن و نه در اجرا، قادر به ایجاد موقعیتی شگفت‌انگیز و اتفاقی ویژه وموفق در ارائه یک اثر صحنه‌ای و تئاتر امروز با توجه به سابقه‌ی حرفه‌ای کارگردانش نیست.
متن اگر از شگرد شکست زمانی و تعلیقی خود عاری شود، نه تنها حرفی برای گفتن ندارد، بلکه زاویه دید نامعقولی را نیز پیش می‌کشد که قابلیت همذات پنداری و یا درک ملموس مخاطب را معوق و سلب می‌کند. روایت از جایی تبدیل به رویایی می‌شود که از زبان کاراکترهایش بارها به میان می‌آید و نه پیوندی با واقعیتی که انسان امروز در مواجهه با این اثر، بتواند در صدد درک و فهم وضعیتی از خود برآید.

نیلوفرثانی

درج در پایگاه خبری تآتر
https://teater.ir/?p=60973
سپاس از نظرتان. گرچه وقتی می فرمایید متن حرفی برای گفتن نداشت یعنی همچنان به دنبال قصه های مرسوم و به قول من موزه ای می گردید. هرچند چنان نظرتان برای من محترمه که نقدتان را بی کم و کاست در سایت خودم منتشر کردم.
پیروز باشید...
۱۷ مهر
خانم ثانی عزیز نظرتون راجب بازی های میترا حجار چیه؟
۱۸ مهر
زهره جان عزیزم دراین نمایش نقش خانم خالقی پررنگ و جذاب تر هست که مثل همیشه قوی و خوب از پس‌ش بر می آیند هرچند انرژی زیاد ایشون به نسبت سایر بازی ها عدم بالانسی رو ایجاد می کنه که در قیاس، اجرای میترا حجار عزیز کم مایه تر و در سایه قرار می گیره... با این حال ... دیدن ادامه » در چهارچوب نقش خودشون، من از بازی ایشون حس متناسب تری نسبت به کلیت و نیاز اجرا داشتم که به اندازه و متعادل بود..
۱۸ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش عمل i

"عمل، کنشی از تن، تن‌بریدگی از درد "

شکوفه طاهری در ادامه‌ی فعالیت‌های تئاتری‌اش، اینبار هم متنی از مهدی اسدزاده را برای اجرا انتخاب کرده که تمی اجتماعی دارد . معضل اعتیاد، فقر، ارتکاب جرم‌های خیابانی و بزه‌کاری، موضوعی‌ست که به آن پرداخته شده و از زوایه‌ای دیگر، دراماتیزه و صحنه‌ای شده است.
"عمل" بیش از آنکه به فاجعه‌ای از فروپاشی یک خانواده و آسیب شناسی آن مرتبط باشد، حاویِ کنشی‌ست که شاید اصل و محور نمایش را با نوعی ایدئولوژی نویسنده و کارگردان که در آن مشهود‌ست، پایه ریزی می‌کند.
کنشی که از دو کاراکتر اصلی در انتخاب راهی برای رهایی‌ از وضعیت پر مخمصه‌اند .. و رهایی آنان "مرگ"ست. مرگی که به نظر هایدگر، آزادی واقعی انسان‌ست.
"عمل" بازتاب افرادی‌ست که نشان دهد هر بزه و معضلی، چه فردی چه اجتماعی از خانواده و اجتماع آغاز می‌شود وتا آنجا نفوذ می‌کند که با نگاهی نقادانه، پدری معتاد و مادری سنتی و نابلد در عاطفه و توجه به فرزندانش، افرادی با ناهنجاری‌های رفتاری، و مستعد به بزه و خلافکاری را به جامعه تحویل می‌دهند و البته عدم پوشش صحیح حمایتی از دولت و فقر مالی و فرهنگی، زمینه‌ساز این شرایط نامناسب‌ست..
عمل با ریتم تندی آغاز می‌شود، کاراکترها مدام درحال رفت و آمد به صحنه‌‌اند و هرکدام اطلاعاتی گذرا و کوتاه از واقعه‌ای را بازگو می‌کنند. اما درکلیت ارتباط معنادارِ مشخصی ایجاد نمی‌شود گویا مخاطب دارد تنها تیترهای هر خبر را می‌خواند بی آنکه بداند اصل ماجرا چیست. در گوشه‌ی صحنه دو کاراکتر اصلی زوجی هستند که دریک مرکز پزشکی، به قصد کاری و تصمیمی، بدنبال دارویی می‌گردند

در ادامه، جریان نمایش شروع به حرکت می‌کند کاراکترها با توضیحاتی مونولوگ‌وار اطلاعات مشخص‌تری از وقایع را دراختیار تماشاگر می‌گذارند و هرکدام داستانی را از چشم‌انداز خود تعریف می‌کند. داستان هایی که درباره‌ی مرگ است و مرتبط به هم و در حلقه‌ی آخر می رسند به عمل ؛ بعضا دیالوگ‌هایی قابل توجه و ممتازی نیز گفته می شود..

"عمل" از شیوه‌ی تلفیقی نمایشی از درام و مونولوگ برصحنه، بهره می‌برد که شاید ساده‌ترین شیوه‌ی انتقال از مفاهیم و رویدادها به مخاطب در طرح واقعه باشد و کافی‌ست حس و نوعِ پرسوناژ مورد نظر پرداخت حداقلی شده باشد، مابقی با گفتن ماوقع تمام می‌شود. و چون سیالیت زیادی در صحنه وجود دارد، جنبه ی بصری نمایش نیز حفظ می‌شود. اما همین شیوه اگرچه می‌تواند رضایت نسبی از یک اجرای صحنه‌ای را برای تماشاگر تدارک ببیند اما درعین‌حال می‌تواند حفره‌های خالی زیادی را از فقدان درام و بازیگری قوی نیز ایجاد کند. چرا که تماشاگر مشتاق قصه‌گویی روایت‌های تلخی که در بستر قشر فرودست با آسیب‌های شدید اجتماعی‌ست، نیست. خسته از داستان‌های اعتیاد و سرنوشت‌های تلخ قشری، که مصرف‌کننده و یا بازی‌خورِ دست مافیای باندهای موادمخدرست .بلکه مشتاقِ شیوه‌های نوینی از فرم با محتوای جذابتر و بکرست.
درعین حال "عمل" با تمرکز بر انتخاب دو زوج معتادی که با وجود بسته‌بودن تمام راه‌های نجات، و افتادن در تله‌ی باندی مخوف از پخش مواد‌مخدر، دست به کنشی می‌زند که او را از وضعیت اسف‌بارش، برهاند. مرگ، تصمیمی‌ست که شجاعت باقی مانده در دو کاراکتر معتاد را با خوردن مقدار زیادی قرص، به تصویر می‌کشد . متن در ارائه‌ی این کنش مقاومتی به سیستم بیمار تن و جامعه، تاحدودی موفق‌ست اما در ادامه، ستون حوادثی‌ست که بیشتر روخوانی‌ست.حتی اگر از زبان مردگان باشد. و پیوند موثری را با آن نقطه‌ی عطف یعنی "مرگ خودخواسته" آن دو زوج، برقرار نمی کند.

بازی‌ها در "عمل" قابل قبولند هرچند سایر بازیگران، راوی و قصه‌گویند و اجرا بیشتر متمرکز بر دو بازی نسرین درخشان و عرفان ابراهیمی‌ست که قوی و خوب پرداخت شده‌اند.. بویژه نسرین درخشان مانند سایر نقش هایش، توانایی درک و انتقالش را بخوبی در صحنه به تماشاگر دارد.

صحنه‌ی ... دیدن ادامه » عروسی، خلاقیت موفق و کارآیی‌ست که چگالی نمایش را تاحد زیادی متعادل و قابل قبول می‌کند درعین حال با تردد بالای بازیگران بر صحنه که حتی گاهی درحد یک یا دوجمله است، فضای کوچک سالن 2 عمارت نوفل لوشاتو را تنگ تر و نامناسب جلوه می‌دهد که اگر با تمهیداتی در سالنی با فضای بزرگتر و نورپردازی قوی‌تر با وجود همین دکوری که طراحی مناسبی دارد، می توانست اجرایی حرفه ای‌تر، و تمیزتری راخلق کند. شکوفه طاهری، در نمایش هایِ تولیدی‌اش، نوید کارگردانی جوان و خوش فکر را می‌دهد اما همچنان، نکات ریز و درشتی در اجرای "عمل" به چشم می‌خورد که نیازمند پختگی و دقت بیشتری‌ست که امیدست با کسب تجربه‌های بیشتر، به آن اوج و پختگی کامل برسد.

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت
خانم نیلوفر ثانی عزیز
ممنون از توجه و محبتتون
خیلی خوشحال شدم که برامون نوشتین
مرسی واقعا ❤️
۱۳ مهر
درود جناب موسوی گرامی
سپاس بسیار از لطف و توجهی که دارید..اختیار دارید خطا که نیست ، زاویه دیدهای متفاوت می تونه باشه
امیدوارم این قیاس با ثمره ی مطلوب توام باشه ...ممنون ازتون
۱۷ مهر
البته که دید متفاوت هست..
بعضا هم خطا دارد..
۱۷ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایشگاه آن i

بدن های ریخته/ شورهای آگاهمند

عرفان شهیاد ، در گالری ویستا هفته‌ی گذشته، آثاری از خود را به نمایش گذاشت که علاوه بر وجه زیباشناسی، وجهی فلسفی نیز از آنها قابل ادارک ست.
تمرکز بر بدن/پیکرهایی که درهم‌ ریخته، دفرمه شده و جهانی را به نمایش می‌گذارد که از تکثر تن‌ها، در هم‌آمیخته و ممزوج شده و حتی درآستانه‌ی فروپاشی‌ست ..
رگ و پی ، استخوان‌ها و اسکلت، در شمایلی محو اما عریان، بی پوستی که هستی غایب آنان را از نظرها دور نگه دارد، بی تاکید جنسیتی، به ترکیبی رسیده‌است که بی‌درنگ نقطه‌ثقل نگاه ببینده را به عمقی می‌برد که ذهن از استتار همیشگی آن توسط لایه‌ای بیرونی، گرچه آگاه اما مسدودست و جهتی را دنبال می‌کند تا به هستنده‌ای از خویش برسد که پیش از آن ارتباط بی‌واسطه‌ای با آن نداشته یا اندک داشته است.
دفرمیتی‌های سوژه‌های شهیاد، نه مانند ... دیدن ادامه » سوژه‌های بیکن گوشت ریخته ، بلکه از نوعی اسپینوزایی‌ست، که نیروهای درونی و جسمی او را فاش می کند. معلق در فضا یا در تکثیر تعددی‌ست که حکایت از ربطِ روشنی از پیکر/تن با سیالیت ذهن یا نفْس در فلسفه‌ی اسپینوزایی نشان می‌دهد که هیچ انفکاکی میان‌شان وجود ندارد. همان نظریه‌ی بدن و ذهن اسپینوزا که برتری ذهن بر بدن وجود ندارد وهیچکدام بر دیگری مسلط نیست بلکه کنش‌ها معطوف به هردو بخش ذهن و بدن و در تعامل با یکدیگرست .. ونیروها از هردو منشاء می‌گیرد

در جهان سوژه‌های شهیاد، هر بدن/پیکر کنش‌هایی ازخویش را بروز می‌دهد که جنون وار، شوری را بازنمایی می کند که همراستا با ذهن است. و همواره مورد غفلت حس و ادراک قرار می گیرد. شورِ بدن/پیکر در سطحی از آگاهی رخ می دهد که خود تولیدگر قدرت‌های کنش‌زا وتوانمندی‌هایی‌ست که ضرورتا به توانایی و کنش ذهن می انجامد.
آنچه در آثار شهیاد بر بوم می توان دید و درک کرد، وجهی از شورمندی و رهایی بدن/پیکرهایی‌ست که منبعِ عظیمی از سیلان‌های ادارک، با آمیختگی به رنگ و طرح و قدرتِ انتزاعیِ درخشانی‌ست که لذتی توام با فهمی شگفت می آفریند.
درعین حال در اغلب آنان تاثیرات شور و نیروهای هرکدام بر بدن‌های دیگر قابل مشاهده‌است. تجربه‌ای عمیق از تاثیر وتاثر پیکرها و سوژه‌ها از یکدیگر..
این بینشِ هنرمندی‌ست در خلق اثری که فرمی و معنایی، زیبایی و آگاهیِ سوژه را استعلایی در وجه تجریدی آن منتقل می کند.. .

نیلوفرثانی
مهر98
ابرشیر، امیر مسعود و رویا این را خواندند
امیرمسعود فدائی، شکوه حدادی و Ali این را دوست دارند
با درود و بیکران سپاس نیلوفر بانوی عزیز و گرانمایه ام
از نوشته های سرشار از زیبایی و دانش بی بدیلتان ، بسیار می آموزیم ، لذت برده و حظی وافر می بریم .
و چقدر حیف که دیدن این نمایشگاه رو از دست دادم .
پاینده باشید بانوی فرهیخته ام
۱۲ مهر
با درود و سپاس ابرشیر عزیز و خردورزم
بزرگوارید
ممنون از شما و لطف و مهر سرشارتان
قدردانتان هستم .
و امیدوارم که فرصت این دیدار به زودی دست دهد .
مانا و سرافراز باشید



۱۵ مهر
ارادتمندم معلم خوب و بزرگوارم
۱۶ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش آواز قو i

" آوازی صمیمی بر فراز صحنه "

آواز قو اولین نمایشنامه‌ی تک پرده‌ای آنتون چخوف است که در سال 1886 آنرا نگاشت و همچون اغلب نوشته‌هایش موضوعی ابزورد، از حسرت، ناکامی، تنهایی و انزوای انسان دارد.
چخوف پیش از نگاشتن نمایشنامه‌های بلند و معروفش ، تعداد زیادی نمایشنامه‌ی تک پرده‌ای دارد که بسیاری از آنها با سبک کمدی و طنز خاص او، از مشهورترین‌های دنیای ادبیات نمایشی و اجرای صحنه‌ای هستند . آواز قو نوشته‌ای ساده، روان بی پیچ وخم‌های بسیار و بی‌حضور کاراکترهای متعدد، نمایشی آرام و بی فراز و نشیب‌ست که در عین سادگی، سویه‌های مهمی از روانشناسی انسان را مطرح می‌کند. تنهایی، پوچی و اضطراب پیری، از زبان کاراکتر اصلی که خود بازیگر دنیای نمایش وتئاتر است، در جهت جهان بینی خاص چخوف، بیان می‌شود.
آواز قو داستان بازیگری‌ست که 50 سال بر صحنه تئاتر بوده و نقش‌های بسیاری را اجرا کرده‌است. او خانواده‌ای ندارد و خودش را وقف هنر و بازیگری‌اش کرده‌ است. شبی بعد از اجرای نمایشش در سالن تئاتر بخواب می‌رود و ساعتی بعد با سوفلوری که شب‌ها مخفیانه در رختکن سالن تئاتر می‌خوابد روبرو می‌شود.. گفتگوی بین بازیگر و سوفلور به اجرای قطعاتی از نمایش‌های مشهور که بی‌تناسب به حال و وضعیت فعلی بازیگر نیست، می‌انجامد و صحنه‌هایی از تئاتردر تئاتر را با یکدیگر اجرا می‌کنند..
آواز قوی پریزاد سیف، تغییراتی دارد که برای اجرای صحنه‌ای آن، مناسب سازی شده. ارتباط عمیق‌تر و نقش پررنگ‌تر سوفلور و همخوانی با بازیگر، ترکیب جذاب‌تری را از عشق مشترک‌شان به تئاتر و عمق تنهایی‌شان می‌سازد که در ارتباط گیری تماشاگر با فضای روحی و روانی کاراکتر‌اصلی، تاثیرزیادی دارد.
تنهایی که در تمام انسان‌ها، در طی فرآیندی با توجه به اقتضای زیستی و محیطی و گاهی جغرافیایی، شدت و ضعفی ایجاد می‌کند که احساس جداافتادگی را در فرد، تشدید می‌کند. به ویژه افرادی که در معرض شهرت و معروفیت‌های اجتماعی قرار دارند، بیش از پیش در عمق این تنهایی رانده می‌شوند. و بنوعی با پوچی مواجه می‌شوند که تمام زرق‌و برق شهرت را بی‌اثر می‌کند. و این شکل از تنهایی و پوچی، بخوبی با قلم چخوف در آواز قو، بازنمایی می‌شود.

"وقتی داشتم رو صحنه راه می‌رفتم و جمله‌های خودمو می‌گفتم، یه دفه چشام باز شد. برای اولین بار توی زندگیم حالیم شد که هرکی فکر می کنه بازیگری هنر مقدسیه خیلی خره! یه دفه دیدم همه چی دروغ و بی معنیه، فهمیدم برده‌َم. دلقک دربارم، یه پیش پرده خون بی‌ارزشم که زنده نگهش داشتن تا مردمون خسته از کار و سرگرم کنه! یک کلام؛ دلقک! اینو اون روز از نگاه مردم فهمیدم! و بعد از اون دیگه به دس زدن و تشویق و انتقادشون، اصلا به کل دیگه به تاتر اعتقاد ندارم" *
نقطه قوتِ آواز قو، جدای از آنکه با متنی از چخوف روبرو هستیم، سعید پورصمیمی ست، که بدون شک، بهترین انتخاب برای نقش بازیگرست. با ادای قوی دیالوگ‌ها و انتقال حسی که با نوع بیان موقعیتی خود به واقع کاراکتر مورد نظر را پرداخت و بر صحنه می‌آورد. گویا او خودش را بازی می‌کند. و چنان این بی‌مرزی در بازی او مشهودست که هرلحظه ادراک عمیق‌تری از حال و احوال بازیگر، تنهایی و ناکامی‌های او، با انتخاب دیالوگ‌‌های ویژه و دقیق از نمایش‌نامه‌ها، برای مخاطب ایجاد می‌شود.
پریزاد سیف، در نقش سوفلور به نظر می‌رسد بعد از گذشت چندین اجرا توانسته ارتباط لازم را با کاراکتر بازیگر برقرار کند و اکت‌ها و رابطه‌ی معناداری از پیوندهای درون متنی در جهت حفظ ماهیت و ساختار اصلی متن چخوف با وجود تغییرات، ایجاد کند تا تماشاگر درک مشترکی از احساس یأس و تنهایی که درهر دو نقش و انسان معاصر به وفور وجود دارد، داشته باشد.
اما از آنجا که چخوف در نوع خود تراژدی را همواره اثربخش می‌داند ، آواز قو را بعنوان، آخرین دیالوگ‌های بازیگری طراحی می‌کند که می‌داند پایان کارش نزدیک‌ست و همچون قوها، آوازی را سر می‌دهد که واپسین لحظات حیاتش را اعلام می‌کند. چخوف در متن‌هایش همواره در فراز و فرودی از یأس و امیدواری در رفت و آمدست. از ناکامی‌ها و رنج‌های آدمی می‌گوید اما همواره در انتهای هر داستانش، امیدی را نوید می‌دهد که روزهای خوبی در راه است.
"استعداد که باشه چیزی به اسم پیری وجود نداره و این تنها حقیقت زندگیه"*

... دیدن ادامه » پریزاد سیف در مقام کارگردان و دراماتورژ کردن متن و اجرا، ترجیح می‌دهد پرده‌ی آخر را طبق متن اصلی، با خروج بازیگر از صحنه تمام نکند، بلکه او را نقش بر زمین و با انداختن پارچه‌ای بر روی آن، تمام شده و پایان کارِ بازیگر، نشان دهد. که به نظر می‌رسد چنین انتخاب و تغییری، ناهمجنس و چگالی نامیزانی با کلیت متن و اجرا دارد. وتاثیرگذاری را به حداقل می رساند.
آواز قو، اگرچه نمایشی با عناصری درخشان در اجرا، به نظر نمی‌آید، و جریان پرکششی را نیز ایجاد نمی‌کند و در حقیقت واگویه‌های بازیگری قدیمی‌ست که اذعان می‌کند دوره‌ی اوجش گذشته و باید صحنه را ترک گوید، اما به دلیل وجود یکی از معتبرترین بازیگران پیشکسوت بر صحنه‌ی تئاتر که مدت‌های مدیدی، علاقمندان به نمایش از هنر او بی نصیب بودند، فرصتی‌ست که بتوان بار دیگر درخشش ، تبحر و قدرت بازیگری او را بر صحنه ببینند.
این موفق ترین و ستایش برانگیزترین بخش نمایش آواز قو ست که تماشاگران را بی حظ و لذت راهی نمی کند.

نیلوفرثانی
منابع :
1/ آواز قو /آنتون چخوف / مرتضا کرامتی، محمود بهروزیان، سروژ استپانیان
2/دفترهای تآتر/ ویژه کمدی های تک پرده ای آنتون چخوف / نشرنیلا
3/روان درمانی اگزیستانسیال/ اروین یالوم/ سپیده حبیب

پ.ن : * : بخش‌هایی از متن نمایشنامه
نشر درپایگاه خبری تئاتر
سرکار خانم نیلوفر ثانی،سپاس که آمدید و نمایش ما را تماشا کردید.سپاس که وقت گذاشتید چنین موشکافانه و حرفه ای نقد و نظرتان را نوشتید.پاینده باشید دوست فرهیخته.
۱۰ مهر
درود و احترام بسیار و آرزوی موفقیت های بیش از پیش ...
۱۰ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"احترام به ساحت تئاتر "

" تضییع حق یک تماشاگر ، تضییع حق تمام تماشاگران است " و الزام به رعایت این حقوق چه برای یک نفر وچه افراد دیگر، همراهی ، اقدام و اراده ی جمعی می طلبد و نیازمند پشتیبانی همه جانبه است."
تئاتر هنری زنده و اجرایی در لحظه است، نه تکرار دارد و نه می توان حین تماشا، متوقفش کرد تا برگشت و دوباره دید.. و هر جریانی خارج از اجرای صحنه، موجب بهم خوردن و از دست رفتن تمام یا بخشی از آن می شود که دیگر جبران شدنی نیست، درک این مسئله اگر برای همگانی که در سالن حضور دارند محرز شود، دیگر با پدیده های غیرحرفه ای ( چه عکاسی پرسرو صدا، چک کردن گوشی های همراه، صحبت کردن و ... ) روبرو نخواهیم بود.

بارها و بارها همه ی ما شاهد این حجم از تضییع حقوق‌مان به عنوان تماشاگر بوده‌ایم و در اغلب موارد گروه‌های اجرایی، همکاری و یا مساعدتی دراین باره نداشتند. حتی اگر اجرا با این شرایط دچار هرگونه مشکلی شود، این تاوانی‌ست برای گروهی که برای یک بار هم شده، عمق این برهم‌خوردگی تمرکز و آرامش تماشاگر را درک کنند و بعد از آن با دقت و آگاهی بیشتر بااین مسئله برخورد کنند.
بارها بیش از 4 عکاس همزمان با صدای شاترهای بلند با تایید و مجوز گروه اجرایی در سالن‌ها، در برابر چندین بار تذکر دادن ، هزینه، وقت، و اشتیاق تماشاگر را برای دیدن یک کار هنری خوب، از بین برده اند.
بارها در رورانس بنده به کارگردانان و گروه اجرایی اعتراضم را اعلام کرده ام اما تنها یک عذرخواهی دریافت کرده‌ام
بارها به عکاس مورد نظر ، چه قبل از شروع اجرا، و چه آرام در حین اجرا، تذکر داده ایم
بارها قبل از شروع نمایش، از مسئول سالن که درحال راهنمایی تماشاگران به جایگاهشون بودند، خواهش کردیم لطفا به عکاس‌های مستقر در سالن ،تذکر و یادآوری رعایت شرایط نمایش و حقوق تماشاگررا داشته باشند
بارها عکاسانی بودند همراهی و رعایت کردند و بارها هم به همان شیوه‌ی تهاجمی اشان ادامه داده اند و خود را بر حق می دانستند. وما بازهم صبوری کردیم
در تمام این موارد سرکارخانمی که مسئولیتی در سالن مستقل داشتند تیر خلاص را زدند و وقتی عکاسی را ردیف اول ، بغل دست من نشاندند و از ایشان خواهش کردم رعایت کنند، در پاسخم گفتند... " این روال همیشگی ست " و اگر شما ناراحت می شوید جایتان را عوض کنید وچند ردیف عقب تر بروید.. همیشه ما در سالن عکاس داریم و این روالی جا افتاده است و به هرتعدادی لازم باشد عکس می گیرند"
گفتم این تضییع حقوق من به عنوان تماشاگرست... و ایشان قبول نمی کردند و می گفتند عکاسی و شرایط سروصدای آن جزو هر اجرایی ست و تماشاگر حق اعتراض ندارد" بحث ادامه دار بود تا چندتماشاگر درهمان ردیف پیشنهاد دادند جایشان را بامن عوض کنند ... اما نتیجه : مشکل حل نشد ..
این نگاه کاسبکارانِ عرصه ی هنر و تئاترست که به واسطه‌ی قدرت پوشالی اش ، اقدام به طرح قانون واهی ، یک جانبه و در پی منافعش ، اجرا می کند. که در نهادخود سرکوبگر است.

بنابراین ... دیدن ادامه » به نظر می رسد در طی سالیان گذشته ، هرنوع تذکر، روش، اعتراض و برخورد به این شیوه‌ی نادرست عکاسی ، بی اثر بوده و هنوز مشکل ریشه کن نشده و بجز اقدامی روشن تر، راهی باقی نیست..
حضور عکاسان حرفه ای ، و عکس‌های تئاتری، لزومی برای هر نمایش‌ست، اما روش و چگونگی عکاسی کردنی که موجب آزار و تضییع حق دیگران و تماشاگران نشود، خواست ماست .. و البته بحق و لازم الجرا..هرچند همواره صبورانه تا جای ممکن گذشت کرده ایم ..

اگر مرجعی برای این احقاق حق قدمی بر نمی دارد، کسی جز خودمان و همراهی و حمایت تمام تماشاگران بعنوان گروهی مشترک المنافع، باقی نمی ماند
کنش و اقدام افرادی که دراین مسیر قدم برمی دارند ، کنشی مدنی و تامین حقوقی ست که رشد و بلوغ و رعایت حق انسانی و جامعه ای را نشان می دهد که اگر در محیطی فرهنگی و هنری و فرهیخته قابل مطالبه نباشد ، کل آن جامعه تباه شده و ابتذال زده است ..

بشدت و قویا اعتقاد دارم اگر گروهی برای اجرایش زحمت کشیده و تلاش کرده، وقت و هزینه‌های متعدد متقبل شده، به سختی به اجرای عمومی رسیده، نتیجه ی کارش برای تماشاگری‌ست که یکی از رکن های اصلی آن اجراست و با صرف وقت و هزینه به سالن آمده تا از اجرای او حمایت کند و اگر گروه برای دفع آزار، زحمت و سلب حقوق او نه تنها ملاحظاتی نمی کند بلکه با دعوت و تایید بدون تاکید به چگونگی نحوه ی صحیح عکاسی در حین اجرا، تماشاگرش را نادیده می گیرد، باید با شیوه ای روشن تر و کوبنده تر آگاه شود،
تا بعد از این پیش از آنکه کار به تذکر تماشاگر برسد، این مسئله خودبخود حل شده باشد.
اگر اقدامی جدی تر انجام شود ( بجز یک عذر خواهی در انتهای نمایش و تکرار دوباره ی آن در اجراهای بعد) دیگر آن زحمت و وقت وهزینه ی هردو طرف ( چه گروه اجرایی و چه تماشاگر) هدر نمی شود. اما نباید این تاوان تنها یک سویه و با نجابت و سکوت و تحمل تماشاگر ، فقط تحمل و رد شود.

در پایان این پیام برای تمام گروه‎‌های اجرایی نیز هست که اگر تاثیر و ترتیبی دراین باره داده نشود، بعنوان یک تماشاگر مجبور به اقدامی چون اعتراض با صدای بلند و حتی حین اجرا نیز خواهیم بود ...... حتی اگر آن اجرا سرنوشت ناخوشایندی پیداکند..

بااحترام
سرکار خانم ثانی چه قدر عالی و دقیق نوشتید
درود بر شما
۰۵ مهر
@رضا غیوری:
دوست عزیز و گرامی راجع به حساسیت شخصی روی قطع نشدن نمایش در پاسخ به نیلوفر عزیز گفتم، و راجع به خودخواهی و اکثریت و اقلیتی که شما فرمودین هم فکر میکنم باید مفصل تر و در نظر گرفتن جمیع جهات و شرایط صحبت کرد و به سادگی نمیشه قضاوت کرد و دسته بندی ... دیدن ادامه » کرد و برچسب زد واقعیتش.
ممنونم از همفکریتون
۱۸ مهر
درود حمید جان عزیز ... خیلی ممنونم از توضیحات کاملترت و متوجه منظورت شدم و حق به جانب نظر و نگاهت هست.. و منهم مثل تو امیدوار و آرزومند رسیدن به مسیری موافق و تعاملی و شرایط مناسبی برای تماشا و لذت بردن از یک اثر هنری و تئاتری هستم و برخلاف اکثر موقعیت های ... دیدن ادامه » دیگر دراین جامعه، لااقل احساس کنم در محیط هنری و تئاتری، مورد اجحاف حق و سرکوب قرار نمی گیرم ..
درود به تو و ظرفیت های ذهنی ات و سهیم شدن نظرات ارزشمندت با ما که بی شک احترام به ساحت تئاتر و هنر هست
از لطفت ممنونم حمیدجان به امید دیدارت و گفتگوهای بیشتر
۱۸ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش رگ i
“رگ، بازنمایی واقعیت یا تخیلی پر سوز و گذار”

"رگ" قرارست روایتی واقعی از رشادت و شجاعت سه سربازی باشد که در ناحیه‌ی مرزی نخجوان و راه‌آهن ارس (شمال‌غربی ایران) در زمان جنگ‌جهانی‌ دوم، برابر ورود نیروهای متفقین ایستادند تا مانعی باشند برای حضور آنان در ایران و دراین راه کشته شدند. داستانی مستند که با دراماتیزه‌شدنِ سوژه‌ی آن، طرح نمایشی می‌شود که می‌خواهد این سربازان شجاع را به تماشاگران معرفی کند.

بنابراین مخاطب با این ذهنیت که اجرا علاوه بر عناصر اجرایی و تئاتریکالیته‌ی موجود، ارجاعی مستند و آگاهی‌بخش نیز دارد، به تماشا می‌نشیند. بااین پیش فرض، انتظار مخاطب چه چیزی‌ست؟ آیا تنها دستمایه‌ی یک سوژه و اضافه کردن شاخه و برگ تخیلی و داستان سرایی برای هرچه بیشترکردن سوز و گداز آن، با ایجاد حلقه‌های خانوادگی و پیوندهای عاطفی، و بمیان کشیدن پای زن و فرزندکوچک و مادری چشم براه، جهت تحت‌تاثیر قردادن مخاطب این واقعه، و درگیر کردن احساسات ملی و میهنی می‌تواند از “رگ ” تئاتری خوب بسازد؟
با نشانه‌های گل‌درشت، کلیشه‌ای و کپی از تعلق خاطر به همسر و فرزند، امید به زندگی و در نتیجه ازجان‌گذشتگی این مرزبانان بیشتر بازنمایی می‌شود؟ همان الگوی جاافتاده و همان فرمول تضمین‌شده برای درآوردن اشک و آه تماشاگر ..؟؟! و همان قالبِ اضافه‌کردن چاشنی طنز و کمدی که وضعیت موجود را بامزه کند تا در آن اتمسفر تلخ، جذابیت اجرا، بالاتر برود.
آیا می توان رشادت و غیرت این سربازان را به “قلمبه شدن رگ غیرت” طبق آنچه درتوضیحات نمایش آمده، تقلیل داد و حتی وقتی دیالوگی مبنی بر این پرسش که براستی چرا در برابر چنان ارتش مجهزی تنها سه سرباز تصمیم به مقاومت می گیرند، “نمیدانم” می‌تواند روشنگر بخش اعتقادی و باور این افراد، به دفاع باشد؟ و اساسا پرداخت به چنین تصمیم بزرگی، در حوصله‌ی نویسنده/نویسندگان نبوده است که تنها به داستانی که گیراییِ جذب مخاطب را با داستان‌سرایی داشته باشد، اکتفاکرده است..؟!

اگر تنها قصد نویسنده و کارگردان، استفاده از یک سوژه که بتواند دست‌مایه‌ی اجرایی صحنه‌ای باشد، بی آنکه بخواهد واقعه‌ی حماسی اتفاق افتاده را پوشش دهد، می توان از تمام نقص‌ها و تقلیل‌های موجود که گاهی حتی ایثار و کنش آنان را زیر سوال می‌برد و جهت عکس می‌دهد، گذشت و به این فکرکرد نویسنده براساس سلیقه، برداشت و عقاید خود، خواسته است هر دیدگاه و عقیده‌ای را از زبان کاراکترهای قهرمان، جعل، و به حافظه‌ی خالی مخاطب که بدون شک دراین‌باره یا چیزی نشنیده یا بسیار مختصرست، تحمیل ‌کند.
اما ذکر این نکته چه در بروشور و چه برگه‌های معرفی اثر، که چنین اجراهای کاملا ساخته و پرداخته‌ی ذهن نویسنده و در اجرا کارگردان‌ست، و نه در واقعیتِ رخ داده، کمترین وفاداری و امانتداری‌ست که مخاطب این وقایع از آن آگاه باشد و بداند آنچه بر صحنه می‌بیند می‌تواند کوچکترین بازنمایی از واقعه نباشد. و تخیلی‌ست با اغراقی زیاد که بیشتر نمایشی و حتی تزئینی‌ست.
“رگ” بیش از آنکه روایتی از یک واقعه‌ی حماسی و تاریخی مستند باشد، داستانی‌ست که تنها یک سوژه از آن واقعه قرض گرفته و کلیت دیگرش ، قصه‌گویی‌ست که می‌خواهد چه از زبان سرباز راوی و چه دیگر کاراکترها، دغدغه‌هایش را برای مخاطبان تعریف کند.. همان یکی بود، یکی نبودی که اینبار، سه سرباز میهن‌ند که دست آخر هم مشخص نمی‌شود که چرا جان خود را فدا کردند.
در بخش‌های زیادی از متن، تکه کلام‌ها به زبان ترکی ادا می‌شود، تا همین اندازه هرچند برای تماشاگر غیر آذری، قابل فهم وحتی دریافت طنز موقعیتی نیست اما می‌توان به باورپذیرتر‌بودن کاراکترها کمک کند .. اما جایی که بیش از دقایق زیادی دو کاراکتر اصلی دیالوگی با زبان ترکی دارند، بدون هیچ بالانویس و ترجمه‌ای، نه تنها توجیه منطقی ندارد،بلکه حتی تبعیضی را به رخ می‌کشد که علنا برای تماشاگران غیر آذری، محرومیت از آن بخش از اجراست هرچند دیالوگ‌هایی موثر در متن نباشد اما نامناسب‌ست.
هرچقدر در متن و بازنمایی این واقعه، نقصان و پیش پاافتادگی و توسل به کلیشه‌ای ترین داستان‌های پیوندی و حاشیه‌ای وجود دارد، دکور کارآمد و قابل قبول‌ست..فانوس ها و کلبه‌ی چوبی، فضاسازی مناسبی‌ست، نورپردازی حرفه‌ای‌ست اما در میزانسن‌هایی که سربازان، زخمی و بر زمین افتاده‌اند، از ردیف‌های وسط به بالا قابل دید نیست و این ضعفی در طراحی‌ست که به پر کردن فضای صحنه بیشتر معطوف است تا جایگاه درست و قابل دید برای تماشاگران.
بازی بازیگران با توجه به نقش‌هایی که برایشان تعریف شده و درهمان قالب ارائه می‌شود، چیزی بیشتر ندارد. الهه شه ‌پرست، در هر سه نقش متفاوتی که بازی می‌کند، با ته لهجه‌ی آذری، بجز تعویض لباس‌ها و اسم‌هایش، تغییر و خلاقیت دیگری نشان نمی‌دهد. و این ضعف کارگردانی‌ست که این تفکیک را برای کاراکترهای متعدد ایجاد نمی‌کند تا مخاطب نیز بتواند ارتباط درست‌تر و قوی‌تری برقرار کند.
اگرچه ایوب آقاخانی دراین سالها در تولید تئاتر، پرکار بوده‌است اما همچنان به نظر می‌رسد تا اجرایی تمام عیار، پخته و کامل، فاصله دارد.
طراحی ... دیدن ادامه » بروشور، مختصر و جذاب‌ست اما درهیچ کجای آن با وجود سیل عظیمی از درج سپاس‌ها، ذکر این مورد که داستان، مرجعی از یک اتفاق واقعی و باقی روایت‌ها، تخیلی‌ست، نشده است ..
باوجود تمام موارد اشاره شده، یادی از این قهرمانان که شایسته بر صحنه‌ی تئاتر نامشان، جاودانه شد، حائز احترامی‌ست که قابل ارج وارزش‌ست.
سرزمینی که ازاین دست قهرمانانِ گمنام چه در گذشته و چه حتی تا به امروز کم ندارد.
یادشان گرامی

هرچند آغشته شد به خون پیرهن ما
شد جامه سربازی ما هم کفن ما
شادیم ز. جانبازی خود در شکم خاک
پاینده و جاوید بماند وطن ما *

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت

پ.ن : * ابیات درج شده بر سنگ مزار این سه قهرمان
https://www.honarnet.com/?p=5770
با سلام و احترام
پیش از این،در نظرات،اشاره ای به این کسری نشده و احتمالا دلیلیش اینست که تقریبا در تمام مصاحبه های پیش از اجرا تا کنون به «بازآفرینی شخصی از واقعه ای تاریخی‌» اشاره شده است و به همین دلیل در بروشور اشاره‌ای به این نکته،نشده است‌.
با ... دیدن ادامه » این حال،ممنونیم از این توجه و همچنین وقتی که برای نوشتن این سطرها گذاشتید.
۰۴ مهر
نیلوفر جان چه نقد خوبی نوشتید. سپاس که باعث شدید یک دید همه جانبه از این اجرا داشته باشم.
۰۵ مهر
درود رویای عزیز ، ممنونم از توجه و وقت وحوصله ات .. خوشحالم اگه این اتفاق افتاده باشه .. سپاس از کامنتت
۰۵ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"هویت ابژه‌های درحال فروپاشی"

بخشی از هویت انسان به مکان و جغرافیایی‌ست که درآن بدنیا آمده، زیسته و با آن انس گرفته‌ست.. روابط انسان با محیط، پدیده‌ی روانشناسی‌ با رویکردهای متفاوت‌ست. بسیاری از اطلاعات محیطی و شناختی در روان و حافظه‌ی انسان، مفهوم و تصویر ذهنی می‌سازد که تداعی‌گر و معناگراست و زنجیره‌ی بهم پیوسته‌ای از هویت فرد با آن مکان و محیط می‌شود. همان احساس آشنایی که پیوستگی عمیقی را موجب می‌شود و جدایی یا دوری از آن، بیگانگی و جداماندگی را در روان انسان ایجاد می‌کند که همواره میل بازگشت به آن را دارد.
این همان تعاملی عاطفی،حسی و شناختی‌ست که انسان نیازمندست با محیط و مکان زیستِ خود برقرار کند و "دلبستگی به مکان" بعنوان حسی قوی در او شکل می‌گیرد. "حافظه‌ی سرگذشتی"، نیز شامل همین خاطرات و تجربیات وتعاملی‌ست که در شکل‌گیری هویت انسان، حائز اهمیت‌ست.
مکان‌ها، ارتباط تنگاتنگی با حافظه، هویت و شناسایی فرد با جهان بیرونی و پیرامونش دارند.و این دلیلی‌ست که بسیاری از افراد یا قادر به ترک یا فراموشیِ محل زندگی و مکان‌های ثبت‌شده در خاطرات و حافظه‌اشان نیستند و یا اگر مجبور به آن شوند، همواره میل و کشش درونی دوباره آنها را به آن سمت باز می‌گرداند. چراکه می‌خواهند به "خود"ی دست یابند که در آن مکان و خاطرات، قابل شناختن‌ست.
"امروز روز خوبیست برای مردن"، درباره‌ی جنگ نیست، بلکه سوژه‌ای‌ از ابژه‌هایی‌ست که درحال فروپاشی‌اند. ابژه‌های مکانی و انسانی ..
چه از تاثیرات جنگ، که عاملی برای گسست افراد از مکان‌ها و محیط‌هایی‌ست که ریشه در هویت‌شان دارد و چه از منظر انسانی که به دلایل اجتماعی و جغرافیایی و فقدان‌هایِ مادی و معنوی، رو به ویرانی‌اند.
داستان نمایش، شروع مناسبی دارد، دختری که بدنبال جستجوی خاطرات کودکی و یا بخشی از هویت خود، به مکانی پا می‌گذارد که خانه‌ی پدری و تولد اوست. اما خانه بقدری متروکه است که درحال ویرانی‌ست. موریانه‌هایی که به جان این بخش از "هویت"ی افتاده‌اند که سالها فراموش شده و حالا از درون پوک و تهی، رو به زوال‌ست.
او فیلمسازست و از تمام قسمت‌های خانه با لنز دوربین خود، تصاویری ثبت می‌کند که نقاط گمشده‌ای‌ست از آنچه او دراین سال‌ها از آن بی‌بهره بوده ودر مهاجرت و کشوری دیگر، قادر به بدست آوردنش نبوده است .
مواجهه‌ی غافلگیرانه‌ی او با دختری جنگ‌زده و شهرستانی‌ که ساکن خانه‌ی خانوادگی‌ اوست، جنبه‌های جذابتری را برای ساخت فیلمش، رو می‌کند. و به این صورت مسیر تازه‌ای برای شناخت کسی پیش می‌آید که شباهت زیادی به آن مکان دارد، او هم مانند همان خانه‌ی متروک و پوسیده که مملو از اتفاقات وخاطراتِ گذشته‌، رها شده‌است، کشف همزمان هویت های مکانی و انسانی.
نویسنده‌ی متن، سویه‌های انسانی و تاثیرات شدید جغرافیایی را بر افراد ساکن آن، بازنمایی می‌کند که در لایه‌‍‌های پنهان خود، نقدی عمیق دارد. از تاثیرات جنگ بر افراد مناطق جنگی که دوری و از دست‌دادن خانه و زندگی‌اشان تا ابتلا به بیماریهای اعصاب و روان، غریب‌ماندگی و عدم حمایت کافی دولت از آنها، سختی گذارن زندگی را برای آنها چند برابر کرده‌است.. و پایانی تراژیک و تاثیرگذاری را رقم می‌زند که ازجنبه‌های متعدد حائز توجه‌ست، بطوری که سوژه درحالیکه برای دست‌یابی به بخشی از خاطرات و هویت خود، موقعیت مکانی را شناسایی می‌کند، در پایان این سوژه است که بخشی از هویت ابژه و در فروپاشی آن، مدفون می‌شود.
کالبدِ مکان با کالبد انسانی یکی می‌شود و بازگشت به هویت مکانی، بازگشتی ابدی را رقم می‌زند.

درکنار متنی که در وهله ی اول به نظر ساده و کلیشه‌ای می‌رسد که بازگشت دختری‌ست ایرانی و مهاجر به خانه‌ی پدری خود و مرور خاطراتش، اما در بازنمایی لایه‌ها و نکات بسیاری را مطرح می‌کند، فرم اجرای این نمایش خلاقیت کارگردانی را به رخ می‌کشد که بخوبی استفاده از مولتی مدیاهایِ کاربردی در یک اجرای صحنه‌ای را برای جذب و ایجاد احساسی چند بعدی و واقعی مخاطب بکار می‌گیرد
حضور ... دیدن ادامه » و وجود لنز دوربین، در تمام صحنه‌ها، شکست قواعدِ قراردادی تئاتری‌ست که در عصرحاضر ظرفیت‌های گسترده‌تری از خود را به نمایش می‌گذارد.
تلفیق و ترکیبی از تئاتر، فیلم ،نورپردازی و تصویربرداری ، مجموعه‌ای موفقی‌ست برای فرم روایی نمایش که بین فیلم‌های پیش ساخته تا فیلمبرداری زنده و سرصحنه، و اجرای تئاتری در رفت و آمدست،و وجه جذابی‌ست برای واگویی رنج و تراژدی انسانی .
درعین حال، تداعی مکان می‌تواند همان سرزمینی مادری باشد که درحال ویرانی‌ست. اهالی آن، رنجور و ضعیف و به آخر خطی رسیده‌اند که هر آن، ممکن‌ست فروبپاشند. و در نهایت نیز راه نجاتی برای آن سرزمین گویا باقی نمانده و فرو می‌ریزد.
بازی بازیگران با انتقال حسی که نیازمند اتصال آن با عاطفه و احساس مخاطب‎ست، موفق و درگیرکننده است. تکنیک‌های اجرا و فرمی که می‌تواند مخاطب را در فضای حقیقی و واقعی از آن مکان، نزدیک وهمراه کند، از جاذبه ها و نوآوری‌هایی‌ست که کمتر دراین شکل و قالب توانسته موفق عمل کند.

"امروز روز خوبیست برای مردن"، از مرگی می گوید که جبر جغرافیایی و سرنوشت گریزناپذیری از پیوند انسان، گذشته و مکان‌هایی‌ست که حتی به تراژیک‌ترین شکل ممکن، می‌تواند رخ می دهد و اورا درخود ببلعد.

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=5681
تشکر مجدد بابت حضورتون
۲۶ شهریور
سپاس...
تناقض داریم..
من می خوام قبل دیدن بفهمم ارزش دیدن دارد یا نه
اگر نقدتان را بخوانم که لذت مواجهه ناب و بدون
پیش داوری از بین می رود..
بهر حال هر جور راحتید همان کنید..
ارادتمند
۰۳ مهر
بله فرمایشتون صحیح هست .. اما درپروفایلم تمام امتیازت من به نمایش ها، برای عموم قابل مشاهده است و گزینه ی یکسان سازی فعال نیست
ممنونم از لطفی که دارید..
۰۳ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش مشق شب i
به به
یکی از اجراهای خوب و قابل توجه جشنواره‌ی دانشجویی امسال
خوشحالم به اجرای عمومی رسیدند.
دیدنش لذتبخش بود..

اجرایی که نیلوفر جان ثانی پیشنهاد بده و لذت بخش بوده باشه براشون رو باید حتماً دید،و قطعاً ارزش دیدن داره،نیلوفر جان با سلیقه و دقت نظری که دارن هر اجرایی رو پیشنهاد نمیدن،بیصبرانه مشتاق دیدن این کار هستم.
۱۷ شهریور
جناب لهاک عزیز، از لطف و مرحمت توجهتون بسیار ممنونم...بزرگواری شماست توجه و همراهی که دارید و برای من باارزش و محترم هست ..
احترام و سپاس بسیار
۰۳ مهر
خانم ثانی عزیز ارادت⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩
۰۳ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید