۱. تعطیلی همه برنامه‌های هنری (تياتر، کنسرت و سینما) یک هفته دیگر تا پایان آدینه ۱۶ اسفند تمدید شد. اطلاعات بیشتر
۲. همینک تیم پشتیبانی تیوال از طریق ایمیل و روش‌های اینترنتی در خدمت شماست و موقتا پاسخگویی تلفنی متوقف شده‌است. اطلاعات بیشتر
تیوال نیلوفر ثانی | دیوار
S3 : 18:01:57
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
نوشته‌ای بر نمایش رادیوسیتی / احسان شایان فر
منتشر شده در روزنامه ایران ۹۸/۱۲/۴
"انقلابِ بدن‌ها"

تئاتر چطور می‌تواند تاریخ و رخدادها را از انحصار زمان بیرون بیاورد و اکنونیتی به ‌آن بدهد که با خلق روایت‌ها و رویدادهای در گذشته ‌روی‌داده، وضعیتِ امروزی را از آن، امکان‌پذیر سازد؟ و چگونه با حفظ موقعیتِ زمانی و زیستی تاریخ وقوع، خود تاریخی نو و جاری، به آن ببخشد؟ چشم‌انداز تئاتر، بجز آنکه درگیر درام‌های ساختگی با غلبه‌ی وجه زیباشناسی و حتی بنوعی ادغام تفنن و تفرعن با وزنه‌ای به سمت تجاری‌شدن باشد، چیزی ارائه دهد که از جنس انسان‌ با موجودیتی پایدار در واقعیتِ رخ‌داده‌ای‌ست که هنوز تمام نشده است؟
پاسخ به این سوالات در اجرای مستندی به نام "رادیوسیتی" به‌خوبی قابل دست‌یابی‌ست . و با "شهادت بدن‌ها" و اقرار و اعتراف‌ها، و حضور بازمانده‌ای تا امروز، تئاتری را به نمایش می‌گذارد که حاوی پرونده افراد و یک گروه تئاتری‌ست که اگرچه نتوانستند اجرای عمومی داشته باشند اما در جایی از تاریخ دهه چهل سندیتی تایید شده دارد.
رادیوسیتی، اگرچه به نظر می‌رسد، بازنمایی برهه‌ای از تاریخ نمایشی ایران و درباره گروه تئاتری به نام "کار" به سرپرستی جلال میرربیعی و چهار عضو دیگر خودست که همزمان با درگذشت شاهین سرکیسیان پایه‌گذار تئاترنوین ایران، در 8 آبان 1345 و تنش‌های بعد از فرار بزرگ سران حزب توده از زندان قصر، وارد آرشیو روزنامه‌ها و گزارشات وزارت اطلاعات ساواک شده‌اند، اما بیش از آن تلاشی‌ست برای هویت‌‌بخشی و تاریخ‌سازی به جریانی که در ازدحام رویدادهای بزرگتر حذف‌شده و مدفون باقی مانده‌بود. رادیوستی، نوعی تاریخ‌نگاری را پیش روی مخاطبانی قرار می‌دهد که اگر چنین اجرایی تدارک دیده‌نمی‌شد، آن وقایع و تاریخ‌ها هم فراموش می‌شد. و این مقاومتی‌ست از سوی یک گروه تئاترامروزی پس از 50 سال، برای پیشگیری از طرد و جداییِ بخشی از تاریخ گروه نمایشی که برای ادامه حیات و فعالیت خود حتی تامرز دستبرد از تماشاگران سینمارادیوسیتی و همکاری با سازمان ساواک رفته است. چنین تایپوگرافی زمانی، با ظرفیت تئاترمستند امکانی‌ست برای بازسازی "رفتارهای احیاءشده" با پژوهش و مصاحبه، بجز آنچه از آنها براساس تحریف و تعریف قدرت و سازمان‌دهی ساواک در تهیه گزارشات اسناد و آرشیو از آنان‌ست.رادیوسیتی، در یک اجرای 80 دقیقه‌ای رخدادهای بسیاری را به صحنه دعوت می‌کند که هرکدام خود منبع تاریخی تا به امروز هستند. و بدین وسیله، مجموعه‌ای می‌سازد که عینیت و طراحی‌اش مشتمل بر اصل رویدادها_ با وجود مدارک و سندها که در پاکتی به هر تماشاگر داده‌می‌شود_ به انضمام خط سیر داستانی از شخصیت‌ها و ساختاربندی اجرایی بر صحنه تئاتر است . با حضور ناظرکلی که درمیانه، عهده‌دار خواندن گزارشات‌ست.
از فرار عبدالحسین نوشین و پناهندگی‌اش به‌مدت دو هفته در خانه عزت‌الله انتظامی تا کوچ ابدی‌اش به روسیه، فوت و فعالیت‌های تئاتری شاهین سرکیسیان که پس از کناره‌گیری از گروه تئاتر هنرملی و تشکیل گروه مستقل خود به نام "مروارید" تا بررسی و علت اتفاق بزرگ دزدی در سینمارادیوسیتی که حین پخش فیلمی از هیچکاک، و ورود شهربانی و اطلاعات‌چی‌ها به ماجرا می‌شود،گرفته تا ردپای حضور مبرم جاسوسان ساواک در عرصه‌های هنری به ویژه فعالیت مامورانی در ردیابی توده‌ای‌ها در این جمع‌ها، و جلب و تحت فشارقرار‌دادن گروه‌های تئاتری برای راپوت‌ها و نفوذی دراین عرصه، حرکتی‌ست که رادیوسیتی نه تنها یک طرفه بلکه با اعلان موجودیت "بدن‌ها " و دریک تعامل چندسویه، مخاطب را وارد تاریخی می‌کند که می‌تواند تا وضعیت امروز تداعی‌گر باشد. تئاتر با تاثیرگذاری زنده‌ی خود، صحه‌ای دیگر برای بازنمایی تاریخی‌ست که گذشته و درعین آنکه آن فقدان را با اجرا رفتارها و گفتگوهای شخصیت‌های موردنظر، جبران می‌کند بلکه از ثبتِ دیجیتالی با لنزی که خود، پس از برداشت، مشمول فقدان و غیاب می‌شود، می‌رهد. این‌چنین تئاترمستند، تفسیری بر "زندگی واقعی" و لمس نزدیکی برای ایما، اشاره، احساس، زبان بدن و "حضوری" می‌شود که خود نبض تاریخ را از آن بدن‌ها تا بدن‌های حاضر در سالن چه اجراگران و چه تماشاگران متصل و منتقل می‌کند. و دایره‌ای از جمعی شکل‌ می‌گیرد که شیفته‌ی تئاتر و آگاهی از طریق این هنرست. به ویژه آنکه در پایان‌بندی داستان خود، آنچه برجای می‌ماند بدون شک ماندگار و تاثیرگذاری ژرف و انقلابی دارد.
حسن بهلولی، توران پاک‌نیت و فریده شاه‌حسینی سه عضو گروه تئاترکار زیرنظر جلال میرربیعی و شاهین سرکیسیان و دختری ارمنی و مهاجر ‌به نام ارگاک میناسیان، درتلاشند هزینه‌ی اجرای نمایش خود را تهیه‌کنند در یک نقشه، آنان چند کبوتر را در میانه پخش فیلم پرندگان هیچکاک در سالن رها می‌کنند که این اتفاق باعث اختلال و شلوغی زیادی در سالن سینما که بیشتر تماشاگرانش از طبقه مرفه بودند می‌شود و این موقعیت برای آنان دست می‌دهد که بتوانند کیف و جیب حاضران را بزنند.
هزینه‌ی اولیه که بدین وسیله بدست می‌آید تنها کفاف تمرین‌ها را می‌دهد دراین حین شاهین‌ سرکیسیان که درتدارک اجرای نمایش "روزنه آبی " از اکبررادی‌ست دچار ایست قلبی شده و در خواب شبانه فوت می‌کند، عواملی چند و ناپدیدشدن جلال میرربیعی همکار سرکیسیان، پای مامور ساواک بنام شراره یا نصیر را به ماجرا باز می‌کند که با تحت فشارقراردادن حسن بهلولی و توران پاک‌نیت آنان را وادار به همکاری و جاسوسی برای ساواک می‌کند. صحنه‌ها براین اساس و گفتگوی مامور شراره با این افراد، طرح و برنامه‌ریزی خود اعضا و سایر اتفاقات‌ست که با بازی قوی هر 5 نفر و فضاسازی درست و موقعیتی احسان شایان‌فر و قلم درخشان مهام میقانی، و ناظرکلی که ربط‌دهنده موقعیت‌هاست، پیوند کانونی موفقی را با هسته اتفاقات و هرکاراکتر، ساخته و پرداخته‌ می‌کند که حتی از لحاظ بصری، لذت‌بخش‌ست.
اما آنچه نمایش رادیوسیتی را حرکتی فراتر ازیک اجرای تئاترمستند و بازنمایی برهه‌ای از زمان گذشته می‌کند، انتخابی‌ست برای این اتفاق و این گروه تئاتری که اگرچه گمنام اما در فرجام خود آنچه را رقم می‌زنند، خط گریزی‎ست بر تمام آنچه از ابتدای داستان و نمایش شاهد آن بودیم. یعنی همکاری اعضای گروه تئاتری با مامورساواک و تظاهر به لو دادن اخبار درون گروهی به او، اما در واقعیت، فریب و فرار از آخرین نقشه دستگیری اعضا توسط ماموران اطلاعات‌ست.. به طوریکه تمام برنامه‌ریزی‌ ماموران برهم می‌خورد و دراین جریان تنها فریده شاه‌حسینی که بر سرقرار سرقت رفته‌است دستگیر شده که پس از مدت کوتاهی آزاد می‌شود.
در فیلم پایانی گفتگوی کوتاهی از صدای زنده‌ فریده شاه‌حسینی جوانترین عضو گروه تئاتر کار، درزمانه حال، پخش می‌شود که همچنان تا امروز از دیگر دوستان خود و سرنوشت آنها بی‌اطلاع است.
اما آنچه معتبر باقی می‌ماند، به مثابه کنش انقلابی‌ افرادی‌ست که در برابر قدرت مسلط به قصد مصادره و ویرانی هنر و وجه انسانی هنرمند، جریانی ساختند که آگاهی مخاطب امروز و صحنه تئاتر عمارت روبرو، از آن جان تازه گرفته است. بازنمایی انقلاب بدن‌هایی که زیر غبار گذشته، مانده‌بودند.
بدون شک "رادیوسیتی"از گروه دشنه، کاری ارزشمند در راستای چند فعالیت دیگرشان برای هم‌پیمانی تاریخ و اکنونیت امروز و ضرورت کنش‌مند تئاتراجتماعی و برملاکردن آن بر مخاطبی‌ست که دستکم اغلب آنان از چنین وقایعی بی‌اطلاعند و اینک مسیر آن گشوده شده‌است.

نیلوفرثانی
روزنامه ... دیدن ادامه » ایران ۹۸/۱۲/۴
http://www.iran-newspaper.com/?nid=7286&pid=16&type=0
نیلوفرجان تو کانال اینک تئاتر مطلبی رو که در خصوص تئاتر مستند بود خوندم مفهوم مستند در سینما کاملا جا افتاده و روشنه ولی مفهومش رو در تئاتر نمی فهمم.فرق اساسیس با تئاتر تاریخی چیه؟
۵ روز پیش، یکشنبه
مثل همیشه عالی. ممنون از توضیحاتت 3>
۴ روز پیش، دوشنبه
درود ماهایای عزیزم امیدوارم تونسته باشم پاسخ سوالت رو داده باشم
بازهم مطالب مرتبط رو در کانال می ذارم :)
۳ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
“حفره‌های زخمی ”

همچنان سوژه‌های پارانوئیدی و اختلالات روانی که منجر به جنون‌های ادواری می‌شود برای نویسندگان و کارگردانان در تئاتر، آنقدر محبوب‌ست که حتی اگر موقعیت پرداخت و یا اطلاعات تخصصی چندانی هم از آن نداشته باشند، اما مورد اقبال قرار می‌گیرند و به صحنه می‌آیند.
زخم معده از مردی روایت می‌کند که از عدم تعادل ذهنی و روانی رنج می‌برد هرچند در صحنه‌های نخست حضور او در دفتر یک روانکاو مبین این‌ست که وی با اطلاع از وضعیت خود در صدد دریافت کمک و مشاوره است اما در جهت بهبود کاری نمی‌کند.. او از درد شدید معده می‌نالد، و درگیر اوهامی از شناخت و احوالات غریب خودست که حتی روانکاو با سوالاتی که سعی دارد او را با وضعیت خود بیشتر آشناکند، راه به جایی نمی‌برد.
“زخم معده” با استفاده از قیاس دردی جسمانی مثل درد معده با دردهای روانی که حتی شدتش بسیار بیشتر از درد جسمی‌ست، به نتایج برآمده از هرکدام تمرکز می‌کند.
دردهایی که برای آنها دارو و قرص و درمانی وجود دارد اما مشکلات روحی_روانی با مصرف چند دارو بهبود پیدا نمی‌کنند اما هردو بعنوان دردی مختل‌کننده روال زندگی فرد می‌شود تا آنجا که حتی بی‌هیچ کنترلی می‌تواند به بروز خطرناک‌ترین رفتارها منجر شود.
زن و مرد، به نظر می‌رسد زوجی ایزوله هستند که تاثیرات بی‌ثباتی شغلی مرد و فعلی او یعنی ذبح دام‌ها در کشتارگاه، تعادل روانی و ذهنی او را درهم‌ریخته و از او موجودی نامطمئن و نامتعادل ساخته‌است.
متن می‌خواهد با تمرکز بر روحیات و احوالات این مرد، ذهن فروپاشیده و دردهایی که او از آن رنج می‌برد به فضایی از رخداد نهایی برسد که منجر به قتل می‌شود و مرد، روانکاوش را می‌کشد.
توهماتی که در سر او می‌گذرد فانتزی حیوان‌شدگی به او می‌دهد که شباهت نزدیکی به همان گاوهای زیردستش دارد که آنها را سر می‌برد.
با اینحال در ارائه این مفاهیم الکن است و انسجام قدرتمندی را با پرداخت این سوژه در اجرا برقرار نمی‌کند و نمی‌تواند ارتباط معناداری را برای مخاطب بسازد تا قادر باشد وضعیت موجود را بهتر درک کند.
بازی بازیگران قابل قبول‌ست و هرکدام در نقش خود جاافتاده است اما نمی‌تواند زنجیره مورد نیاز از گذرگاه عناصر متعدد اجرایی را به نتیجه قابل درک و مشخصی برساند.
موقعیت‌سازی درهم ریخته‌است، دیالوگ‌ها زیاد، اضافه، و مشوش‌ست و فضای تعلیقی که می‌خواهد زبانی سورئالی را ایجاد کند نیز، بخوبی از آن قابل برداشت نیست که لااقل بتواند با شکست زمان امکانی برای ارتباط ایجاد کند.
سجاد دستیار بعنوان نویسنده و کارگردان، اگرچه هم‌پای بسیاری از متن‌هایی ازاین‌دست بازهم فضای مالیخولیایی انسان معاصر و امروز جامعه را در تناقضات فردی و معضلات بیرونی که مملو از بی‌تعادلی‌ روانی و اجتماعی، خشونت‌های پنهان، و توهمات ذهنی‌ست، ترسیم و طراحی کرده‌است اما چیزی اضافه‌تر و یا ویژگی بارزتری نسبت به سایرین ارائه نمی‌دهد. نه حتی طراحی ویژه برای صحنه‌اش دارد و نه از نورپردازیِ حرفه‌ای بهره برده‌است.
در کلیت، اجرای زخم معده، در اشل یک کار دانشجویی بیشتر قابل ارزیابی‌ست تا اجرایی حرفه‌ای که می‌خواهد جایی در بین رقبای خود برصحنه داشته باشد.

نیلوفرثانی
منتشردر ... دیدن ادامه » سایت هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6961
نیلوفر ثانی
درباره نمایش پسر i

"موقعیتی هدررفته"

"پسر" نمایشنامه‌ای از سه‌گانه‌ی خانوادگی فلوریان زلر بعد از پدر و مادرست که در سال97 ترجمه و منتشرشده است و علی مقدم برای اجرای نمایش خود به این متن زلر با تراژدی تکان‌دهنده‌اش روآورده و آنرا با بازی خود در نقش نیکلا، نوجوان مورد طرح، بر صحنه آورده‌است.
متن همان ویژگی‌های خاص، لایه‌دار و امروزی که در آثار زلر قابل دریافت‌ست، دارد و اینبار بر بحران‌های نوجوانی 17 ساله متمرکز شده که فرزند طلاق، و متاثر از وضعیت جدایی پدر ومادر خودست.
نوجوانی که دیگر قادر نیست شاد وسرحال باشد و نشانه‌های بارزی از افسردگی، و ناسازگاری دارد
او قادر نیست با رفتار پدرش که سه‌سال پیش آنها را ترک کرده تا با زن دیگری زندگی کند درک کند، با این حال تصمیم می‌گیرد، پس از کشمکشی با مادر، با پدرش زندگی کند.
داستان نمایش، بر وجهی از روابط پدر و پسری تمرکز دارد که هیچ قضاوتی را از پیش ارائه نمی‌دهد، او اطلاعات مورد نیازی را طرح کرده و مخاطب را در شرایطی قرار می‌دهد که بتواند در وضعیت موجود قرار بگیرد. نوجوانی که به نظر می‌رسد دارای مشکلات زیادی‌ست اما درباره آنها صحبت نمی‌کند. و چنان ناسازگار است که حتی احتمال می‌رود به خودش یا دیگری صدمه بزند .
پیر، پدر نیکلا با آنکه همسر و فرزند خود را ترک کرده وحالا با همسردوم و فرزند کوچکش زندگی می‌کند و وکیل موفقی‌ست اما نگران و دلسوزانه می‌خواهد از نیکلا نیز حمایت کند. او تلاش می‌کند روابط دوستانه‌ای با پسرش برقرار کند اما این تلاش موفقیت‌آمیز نیست و نیکلا که معلوم می‌شود به مدرسه نمی‌رود و حتی خودش را زخمی می‌کند، با رفتاری از سوی پدر مواجه می‌شود که برایش مطلوب نیست، او سرخورده رگ دستش را می‌زند و به نظر پزشکان، لازم‌ست مدتی در بیمارستان روانی بستری شود؛ پس از یک هفته با تعهد پدر و مادر مرخص‌شده و درحالیکه علائم بهبودی را نشان می‌دهد ، در نهایت، خودش را می‌کشد.
زلر داستان پسر را، چنان روایت می‌کند که هشدار قوی و مهمی‌ست از خانواده‌هایی که با وجود داشتن فرزند براحتی تصمیم به جدایی می‌گیرند و بی‌آنکه به عواقب و تاثیرات آن جدایی بر فرزندان، توجه کنند و تنها بدنبال میل و خواسته‌ی خود هستند؛ نه شرایط لازم را برای قبول این جدایی توسط فرزندان مهیا می‌کنند و نه از مشاوران خانوادگی کمک می‌گیرند. این همان نقد بر دنیای مدرن و امروزی‌ست که زلر با طرح سوژه‌ای از وضعیت یک نوجوان بحران‌زده از فروپاشی کانون خانواده‌اش، به انسان معاصر دارد. هراس و ضرباتی که به ویژه فرزندان شکننده‌ و حساس‌تر و تاثیرپذیرتر از این دست ماجراها پیدا می‌کنند آنقدر مخرب‌ست که می‌تواند تا مرز فروپاشی روانی خود آنها، و اقدام به خودکشی منجر شود.
زلر در متن خود، شخصیت‌پردازی موفقی دارد. او کاراکترها را به اندازه و به‌جا معرفی می‌کند و درام را بر موقعیت‌هایی پیش می‌برد که می‌تواند برای مخاطب براحتی ملموس و آشنا باشد.
چنین متن‌هایی با وجود سویه‌های قوی و عمیق روانشناسی و روانکاوی، نیازمند درک درستی از مسئله مورد طرح و سپس پرداخت دقیقی‌ست که اصل مطلب، هدر نرود و بتواند در همان اتمسفر موردطرح، ارائه شود. و از تمام امکانات یک اجرای نمایشی بهره ببرد تا قادر باشد موقعیت‌سازی قابل‌قبولی خلق کند.
"پسر" ، نکات خوبی دارد، انتخاب محسن بهرامی در نقش پدر، که بار اصلی نمایش را برعهده دارد، مناسب‌ست، هرچند اکت‌های او گاهی بیرون می‌زند که نیازست کنترل بیشتری اعمال شود. علی مقدم نیز در نقش پسر، تلاش کرده بتواند درونگرایی و اختلال رفتاری را بازتاب دهد، اما سایر عناصر اجرا در حداقل‌ترین و ابتدایی‌ترین سطح‌ست. و کارگردانی، دچار نقائص متعددی شده و عملا گم می‌شود.
گریم و طراحی لباس دم‌دستی‌ست، موسیقیِ جذابی مورد استفاده قرار نمی‌گیرد که بخشی از فضاسازی را تکمیل کند، اما بیش از همه طراحی‌صحنه آنقدر بدست که اساسا شبیه کارهای دانشجویی با حداقل امکانات‌ست و برای نمایشی که دو تهیه‌کننده دارد، و از فضای خوبی در عمق و سطح صحنه برخوردارست، عملا نقصان بزرگی به حساب می‌آید که حتی تمام زحمات اجرا و فضاسازی را هدر می‌دهد. عملا چیزی به‌ عنوان طراحی هوشمندانه‌ صحنه وجود ندارد. دکور یک مبل است که با گذاشتن و برداشتن چند کوسن، موقعیت‌های مختلف داخلی را، نشان می‌دهد. برای محیط بیمارستان، یک پارچه یکدست آبی روی مبل انداخته ‌می‌شود تا محیط درمانی تداعی‌گر باشد. و دیوارها هم از چندستون کارتن تشکیل شده‌اند که هیچ مناسبتی با مفاهیم و طراحی اتاق‌های منزل ندارد.
طراحی صحنه با وجود تنها سه لوکیشن بسته در متن، می‌توانست آنقدر قوی و همراه با نورپردازی موفقی باشد که زیبایی‌شناسی بصری و تئاتریکالیته مورد لزوم را تأمین کند.
اما ... دیدن ادامه » به نظر می‌رسد دکور و اکسسوارهای صحنه، برای کارگردان محترم، چندان اهمیت و یا کاربردی نیستند که براحتی از صحنه و نمایش حذف شده‌اند. یا حداقل برای اجرا و تماشاگر خود چنین اعتبار و اهمیتی قائل‌نشده‌است که با نه چندان هزینه اضافی، بتواند کار تکمیل‌تری تولید کند.
نقدی که بر اجرای "پسر" واردست ناموزونی و سرسری‌انگاری بارزی‌ست که قابل مشاهده و دریافت‌ست. و مانند کتابی بی‌جلد و شیرازه‌ای‌ست که بی‌توجه به کمال و انسجام عناصر آن، به مثابه‌ی رفع تکلیف، عرضه شده است..

نیلوفرثانی
منتشر در سایت هنرنت.
https://www.honarnet.com/?p=6955
من خودم که پسر رو ندیدم نیلوفر جان ولی نگاه همیشه تیزبینانه شما خواندنی و جذابه.
و از همین تریبون باید دعوت کنم برای نمایش "پسر" خودمون که به امید خدا ده روز بعد اجراش شروع میشه و من همراه شدم برای این دوره اجرا با دوستان ...
البته فقط هم نامیم و در ... دیدن ادامه » دو مختصات کاملن جدا از هم ولی نگاه شما و نقد شما همیشه برای ما ارزشمند و منبع یادگیری و اصلاحه دیگه.
۲۸ بهمن
چاکرم
عزیزین شما :)
۲۹ بهمن
خانم ثانی جان خیلی خوب کار را معرفی و بررسی کردید کانلا موافقم ، طراحی بد صحنه و لباس و اکت های بیجای آقای بهرامی بشدت توی ذوق می زد.... ولی با متن من ارتباط خوبی گرفتم.
۰۱ اسفند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

با درود همیاری گرامی

چرا برگه نمایش رادیوسیتی ( ک : احسان شایان فر) که در عمارت روبرو اجرا دارند از تیوال حذف شده؟
ممنون می شم برگه رو ایجاد کنید اگر دیگر قابل دسترسی نیست

سپاس
دوستان رادیوسیتی در عمارت روبرو تا 7 اسفند تمدید شد
نمایش مستند خوبی ست ... اگر مایل بودید به تماشا بنشینید...
نوشته ای بزودی درموردش خواهم نوشت ..
۲۶ بهمن
درود بر شما
ضمن پوزش از تاخیر در مشاهده پیام شما با توجه به تعطیل بودن روز انتشار آن، اجرای مورد نظر شما در سایت‌های بلیت فروشی اعلامی نداشته و از سوی برگزارکننده محترم نیز به تیوال داده نشده است. استعلام از سوی سالن محترم اجرا برای انتشار اطلاعات آن ... دیدن ادامه » در تیوال در دستور کار قرار گرفت.
با سپاس
۲۶ بهمن
درود و سپاس بیکران همیاری عزیز
ممنون از همراهی و پیگیری که همیشه دارید

۲۶ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


" تبارشناسی شرارت"

داستان "شازده احتجاب" اثر ماندگار هوشنگ گلشیری، دست‌مایه افشین زمانی برای اجرایی صحنه‌ای شده است که ضمن حفظ فضای تعلیقی و غیرخطی داستان، به اتفاقاتی در همان دوره‌ی زمانی اشاره می‌کند و مخاطب را در این دهلیز تودرتوی داستانی، و تغییرات و زوال انسانی، همراه می‌برد.
اولین صحنه، با خبر مرگ شازده از زبان فخری، خدمتکار خانه اعلام می‌شود. در صحنه‌ای که فاقد دکور با دوخط موازی سفید بر کف، بستری برای رخدادهایی‌ست که " تبارشناسی شجره‌ای" دارد.
آنچه در طراحی نویسنده و کارگردان در شازده احتجاب‌ به صحنه آمده‌، منجر به کالبدشکافیِ زمانی در دوره‌ای از فرهنگ و تاریخ ایران می‌شود که در مرزی از سنت و تجدد قرار گرفته و ضمن ترسیمی از وضعیت حاکم آن دوره به ویژه در قشری منتسب به شاهزادگان قاجاری، نگاهی منتقدانه را نیز در لایه‌های خود ارائه می‌دهد.
افشین زمانی در طراحی شازده احتجاب، چندان متکی و وام‌گیر از متن اصلی گلشیری نیست و با ویژگی‌های تئاتری و روایتی متنوع‌ و سرراست‌تر در واگویه‌ی اتفاقات، شازده احتجابی با دو بازیگر و کاراکتر مجزا، می‌آفریند که استحاله‌ی انسانی را، به‌موازات، نشانه می‌رود که در ایستادگی‌اش در برابر خاتمه‌ی نسلی عیاش و تمامیت‌خواه، متوسل به عقیم‌کردن خود می‌شود، اما در نهایت دست به قتلی می‌زند که همان ریشه‌ی شرورانه و خونخواهش را برملا می‌کند.
وجه اصلی متن، بر سویه‌های روانشناسی با نقبی بر کودکی شازده احتجاب، برخورد مادر، و خاندانی‌ست که او شاهد تمام آن سختگیری‌ و سرکوب‌ها و ستمی‌ست که بر خواهرش، که همبازی او بوده، رفته‌است و اگرچه منزجر از وضعیتِ حاکم بر آن دودمان‌ست، اما نمی‌تواند از خو، خصلت و تاثیراتِ آنان، بی نصیب بماند. و فخرالنساء، همسرش را که در شب زفاف با عقیم کردن خود، تحقیر و منفور ازخود کرده، در نهایت به قتل می‌رساند.
شازده احتجاب، داستانی برای روایتِ رنج و سرکوب زنانی‌ست که در دورانِ مردسالاریِ محرز، محکوم سرنوشتی شوم و سلطه پذیری هستند که نه می‌توانند انتخابگر باشند و نه از سایه‌ی مهتر مرد بیرون بیایند. حتی اقتدار و جایگاه آنان، بی‌مایه و ساختگی‌ست و از نهاد کینه‌جویی نشأت می‌گیرد. دراین ترسیم، تمام زنانگی آنان در قرارگرفتن کنارمردی خلاصه می‌شود که حتی اگر تن ندهد، تقدیرش به فنا ومرگ‌ست و همواره قربانی مردانی‌ست که چه از شهوت و چه از ضعف، آنان را ناچیز می‌انگارند.
بازی‌ها و طراحی میزانس‌ها، قابل قبول‌ست و به ویژه کاراکتر کودکی و جوانی خسرو، توانمند در ارائه فضا و سویه‌های درونی شخصیت، از ناپختگی، ضعف و وحشت روانی، بخوبی عمل‌کرده و آنرا برای مخاطب ملموس می‌کند. و حتی در شناختِ عمیق‌تر شازده احتجاب در رخدادهای بعد، تاثیرگذاری مطلوبی دارد.
اعلام هر پرده با عنوانی از مراسم مورد طرح، و جاگیریِ بازیگران، رفت و آمدهای‌شان در صحنه و بطور شاخص، صحنه‌های مرگ و تراژیک‌، متناسب و فکرشده‌است. هرچند گاه تعدد این میزان از شلوغی، مغشوشیتی را منتقل می‌کند که با صحنه‌ی بدون دکور همخوانی ندارد.و کاملا این فضای خالی، اتمسفری خنثی ایجاد می‌کند که انرژی اجرا را سلب و هدر می‎دهد. حتی استفاده از دکوری مینیمال می‌توانست تاثیرپذیری قابل قبول‌تری را ایجادکند. لباس‌ها در بازیگران زن، بهتر از مردان‌ست که با کم‌سلیقگی توام‌ است. اما آنچه در این اجرا، فقدانی برای انتقال هسته‌ی معنایی و درونی آن است، تجمع حجم زیادی از خشونت، قتل و شرارت هرفردی‌ست که بنوعی به صحنه و داستان آمده تا بخشی ازاین تاریخ را روایت کند. و این وجه شرورانه، محتوای اثر را دستکاری‌کرده و باورناپذیر می‌کند. گویی در آن برهه هیچ نقطه‌ی سپیدی بجز پارچه‌های کف، در این روایت وجود ندارد.

نیلوفرثانی

منتشر ... دیدن ادامه » در سایت هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6938

"بازی جسورانه زندگی "

"نمایش ابتدا وارد می‌شود" در نوع خود ویژگی غیرمتعارفی دارد. تمام هسته‌ی اجرا، از یک سکانس پلانِ فیلمی‌ست که شاید اغلب‌مان آن را دیده باشیم، "بازی مرگ" بروس‌لی که به پایان نمی‌رسد و بروس‌لی در میانه‌ی آن نابهنگام می‌میرد وگویی تاریخ با او درهمان فیلم متوقف می‌شود. حرف‌های ناگفته‌ای که از او ماند و حالا فرید یوسفی با استفاده از هنر زنده‌ی تئاتر، بی‌آنکه مسخِ انحصارطلب سینما شود، به شکلی تجربی و خودجوش از آن سکانس پلان، شروع به حرکت می‌کند و بروس‌لی، و حرف‌هایش را به صحنه می‌آورد. قهرمانی در این نزدیکی، که در همین شهر زندگی می‌کند و از جنس مردمی‌ست که می‌شناسیم و بروس‌لی دیگری‌ست.
شبیه‌سازیِ بازیگر نقش اصلی و همان پلان برای گذر از موقعیت تاریخی و ساختِ ادراکی‌ست که هرچند دغدغه‌ی شخصی فرید ... دیدن ادامه » یوسفی‌ست اما قابلیت تعمیم موضوعی برای هر تماشاگری دارد.
شباهت نزدیک و هم اندازهِ میلاد مرادی با شخصیت بروسلی چه در ظاهر و چه تسلط در انجام حرکات رزمی، با نگاهی به " راه و مسیر انسانی" با هسته‌ی معنایی فلسفه و حکمت شرق، متن و اجرایی را شکل می‌دهد که هم جنب‌و جوشِ بسیاری دارد و هم گزیده‌گویی‌های حکیمانه را در بطن خود گنجانده تا "راه" گم نشود و با طنز ظریف و جذابش، کشش و گیرایی لازم را برای دنبال‌کردنِ مخاطب داشته باشد. و در عین حال درس‌آموزه‌هایی را پیش بکشاند که موجبات اندیشه و تعمق را نیز در راستای همان ویژگی‌های هنرهای رزمی و ذن، فراهم کند.
در کنار تمامِ ظرافت‌هایی که در اجرا از دکور و تا طراحی لباس و گریم، وجود دارد، موسیقی زنده که شرحش در بروشور اجرا چنین آمده که بدون ساختاری از قبل تعیین شده، و در پروسه اجرا، زاده و انتخاب شده‌است، عنصری‌ست عنان‌گسیخته و ضلعِ مهمی برای حفظ و انسجام عناصر دیگر اجرا، و نقطه قوتی که لذت تماشا را چندبرابر می‌کند. و چنان با بافت اجرا همذات‌ست که زبانی دیگر برای بیانِ محتوا می‌شود.
ابتدا وارد می‌شود، خودش را محدود و کنترل نمی‌کند، آشوبنده‌است و هرچند می‌خواهد در صحنه بی‌مرزی و بدون حفظ خط‌کشی‌های منضبط میزانسنی و توجهی ویژه به نفی مطلق قدرتِ کارگردانی را تجربه و ارائه دهد، اما از شاکله‌ی اصلی منحرف نشده و تعادل خودش را حفط می‌کند. و به معنای واقعی، هر آنچه در صحنه پدید می‌آید و اجرا می‌شود حاصل حضور تمام اعضای گروه، از کارگردانی، متن، بازیگری، موسیقی و طراحی صحنه‌ و سهم تمامِ آنهاست. گروهی جوان که شهوتی برای دیده‌شدن ندارند اما می‌خواهند مورد توجه قرار گیرند و اعلام موجودیت کنند.
فرید یوسفی، در جسارت و شجاعتی قابل تحسین، صحنه را در اختیارِ بازیگرانش با مسیری که می‌خواهد معنای انسان را در برشی دیگر و با پیوندی از مفاهیم فکری و اسرارِ حقیقتی در زندگی، قرار داده و درعین حال بی‌آنکه شعارزده و کسالت بار باشد، جذابیت اجرایی را نیز حفظ می‌کند. شور و زندگی در جای‌جای اجرا قابل شهودست و پیام‌آور آن‌ست.
هرچند ابتدا وارد می‌شود، درلحظه، ساحت خود را می‌آفریند بنابراین ممکن‌ست برای ارتباط با هر مخاطب، چندان موفق نباشد اما بی‌شک برای آنکه این نمایش را، نه اجرایی با نگاهی قالب‌بندی و ساختاری، بلکه وجهی از زندگی و حضور در جریان سیال یک اثر هنری، درک و دریافت می‌کند می تواند لذت منحصری را ایجاد کند.

نیلوفرثانی
نوشته ای بر نمایش مردی که... / رضا مولایی
منتشرشده در روزنامه ایران 15 بهمن 98

"مشاهدات بالینی کم‌عمق"

رضا مولایی که از دانش‌آموختگان تئاتر در موسسه حمیدسمندریان‌ست، یکی از فعال‌ترین هنرمندان عرصه تئاتر و بازیگری‌ست که اجراهای متعددی را در کارنامه هنری‌اش دارد. و دراین مسیر تجربه کارگردانی نیز داشته‌است.
آخرین اثر او "مردی که.." در مقام کارگردان با بازی شیوا اردویی و یک تیم جوان بازیگرست، نمایشنامه‌ای از پیتربروک و هلن اشتاین براساس کتابی از مشاهدات بالینی و کیس‌های مورد تحقیق پزشکی بنام ساکس بعنوان "مردی که زنش را با کلاه اشتباه گرفت"، برای صحنه تنظیم شده‌است.
با این پیش‌زمینه انتخاب این اثر، گزینش جذاب و قابل تعمقی‌ برای علاقمندان تئاترست.

متن درباره مواجهه و مشاهدات پزشکی‌ست که دریک مرکز نگهداری افراد دچار اختلالات اعصاب و روان و بیماری‌های خاص مربوط به آن، مشغول به‌کار می‌شود و درنظر دارد مسیری به جهان آنان بازکند. و با وجه نمایشی به شناخت بیشتر این گروه، بپردازد. در طی اجرا، بیماران به صحنه می‌آیند و هرکدام درباره‌ی بیماری و اختلال‌شان، توضیحاتی می‌دهند. اما آنچه در نهایت ازاین مواجهه باقی می‌ماند چندان تاثیرگذار نیست. و عملا قادر به نفوذ به ترسیم عمیق و درستی از وضعیت هر بیمار و موارد مورد طرحِ متن اصلی، به مخاطب نمی‌شود.
جهانِ هر بیمار چنان به‌شکلی فانتزی، و غیرقابل باور طرح و ارائه می‌شود که گویی فاقد هرگونه واقعیتی‌ در وجود چنین نمونه‌هایی‌ست. با وجود آنکه، متن اصلی و کتاب مورد نظر دکترساکس، تمرکز بر ارائه‌ نمونه‌هایی واقعی و نادری‌ست که در مراکز ویژه وجود دارند و کمتر با آنها مواجه و معرفی شده‌است، اما چنین آشنایی برای مخاطب برقرار نمی‌شود و او را عملا به دنیایِ متفاوت این گروه پیوند نمی‌زند.
نزدیک‌شدن به این موضوعات، با وجود پیچیدگیِ ذاتی در این گروه از بیماران، تنها یک اجرا و یک تجربه‌ی صحنه‌ای نیست، به ویژه که در همین چند ماهه اخیر، نمایش‌های بسیاری با موضوع تیمارستان و یا پرسوناژهای اختلال روانی، بر صحنه، پیاپی آمده‌اند. لازمه‌ی چنین انتخابی، درک و تحقیق بسیاری از این دسته بیماران خاص‌ست که در اجرا، پرداخت موفقی شکل بگیرد.
"مردی که.." نمایشی‌ست که بیشتر نمونه‌ای کارگاهی و یادآور اجرای پایان ترم‌ست، تا اجرایی حرفه‌ای با المان‌ها و استخوان‌بندی قرص و محکمی که حداقل برای یک اجرایِ قابل قبول، مورد نیازست.
آنچه در صحنه دیده می‌شود، در سطحی ابتدایی، و آماتوری‌ست که قادر نیست در هیچ بخشی، قدرتِ کارگردانی و یا بازیگری، محتوا و فرم را به معرض بگذارد؛ نه محتوا عمقی دارد و نه بازیها چنگی به‌دل می‌زند. صحنه و میزانس‌ها، گاهی چنان شلوغ ومغشوش است که عملا شلختگی غالبی را منتقل می‌کند تا قرار باشد فضاسازی درستی از مرکز نگهداری افراد دچار اختلال اعصاب و روان ارائه دهد.
دکور و صحنه‌پردازی، هرچند تلاش‌هایی دارد اما در جهت تکمیل محتوایی اثر، کارکردی ندارد و عملا نمی‌تواند به‌عنوان یکی از عناصر دخیل در اجرا، تاثیرگذار باشد.
از ... دیدن ادامه » رضا مولایی با درخشش نقش‌های بسیاری از او، و سابقه حضور سالیان زیاد در حوزه تئاتر، انتظار می‌رفت انتخاب و اجرای متنی صحنه‌ای، چنان باشد که مخاطب پس از تماشای اثر، چیزی با خود برای اندیشه و تجربه، ببرد که چنین مهمی دست نمی‌دهد.

نیلوفرثانی
آااااخ که من چقدر به خاطر اون ۶۰-۷۰ دقیقه ای که برای دیدن این نمایش تلف کردم خودمو سرزنش کردم
۱۷ بهمن
ممنونم میم جان از نظرت چقدر خوشحال شدم نظرتو برام نوشتی ... فکرکنم از معدود کسانی بودیم که دل به دریای این نمایش زدیم :))
۱۷ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش شیر خشک i

"یک فروپاشیِ تمیز"

شیرخشک نمایشی بدون کلام، استعاری، و سراسر درهزار توی زبان و تصویرست. و قرارست مخاطب را در فضایی که ساخته و پرداخته از میزانس‌هایِ هنر‎ی‌ست، به مفاهیمی نزدیک کند که در سایه‌ی این قاب‌ها به اِدراکی در محتوا برسد.
آنچه در پرده‌های متعدد، بر صحنه قابل رویت‌ست ، سه فضایی‌ست شاملِ اندرونی و خصوصی که نمایی از سرویس بهداشتی و حمام با حضور دو دختر جوان سیاهپوش‌ست که یکی در وان در حالتی نشئه و خلسه‌وار، و دیگری با استفاده از هدفون در دنیای کلمه، زبان و معانی آن‌ مشغول‌ست؛ فضای بیرونی که شامل اتاقی وسیع، اشرافی با تزئینات لوکس، و حضور مرد/پدر و زن/مادرست
و سوم فضایی‌ست بین پرده‌ها و درجلوی صحنه با تعدادی اجراگر که هویت جمعی دارند و شمایل‌های متعدد و ژستیک و استعاری را ترسیم می‌کنند. گروهی از دختران جوان با لباس‌‌های یکدست و یونیفرمی که همگی سبیلی تاب‎خورده‌ای بالای لب‌شان کشیده شده، به اشاره‌ی ‌جنسیتی، دیده می‌شود؛ مرد جوانی در لباس اروپایی سده‌های پیش، با ابزارهای مانند ماسک، سرهایِ عروسکی بزرگ، اسلحه و پسر خردسالی که گاه به آنها اضافه می‌شود، نیز همراه گروهند.
شیرخشک قصد دارد از صحنه و تئاتر، و تعویض فضاهای یادشده، پلی مرتبط بسازد از تلفیق موثر موسیقی در سبک امبینت، با خلاء مسلمِ دیالوگ به‌عنوان یکی از عناصر اصلی ارتباط و تبلورِ زبان در حرکات بدن‌ها، موجودیتِ اشیاء و تصاویری که درکنار وجهی از فرم اجرایی، خود شیوه‌ی بیانی باشد در شناساییِ مفاهیمی که مد نظرِ نویسنده و کارگردان‌ست. که بطور کلی حول و حوش "قدرت" و "مردسالاری" و "وضعیت جهانی انسان امروز"ست .
اما در این مسیر، استعارات مطرح‌شده در دو دسته‌ی مشهود واقع می‌شوند. بعضی به واسطه‌ی ساده و سهل‌پذیری تأویلش، بازنماییِ سطحی، دم‌دستی و تکراری‌ دارد و از همان حکم عینی، فراتر نمی‌رود؛ و دوم ،برخی دیگر، چنان مفهوم‌گریز‌ست که اساسا بی‌ربط و کم‌عمق جلوه می‌نماید و تنها به صرف بر صحنه آمدن، واجد معنا و اعتبار نمی‌شود.
شیرخشک، روایتی از خانواده‌ای‌ست که پدر/مرد تحکم‌گرایی‌اش در فضای خانه همراه با اقتداری سرکوبگرانه قابل تشخیص‌ست، چنانکه فرزندان و مادر، تحت این سیطره، تمایل به برون‌رفت از این سایه مستبدانه را دارند. دو در ورودی که ورود و خروج دختران را نشان می‌دهد، تزریق هوای تازه و مقاومت‌گر به این جوّ اقتدارست اما درنهایت، دفع می‌شود و نه تنها قادر به اعمال تغییر نیست بلکه حتی همان فضای خصوصی اندرونی نیز توسط سلطه مردسالارانه، هرچند با نرمشی ظاهری، متصرف‌شده و به آن نفوذ می‌کند. و با نرمش و دلجویی، اما در جهتِ منافع خود، زنانگی و جنسیت را مصادره کرده و همچنان دختران را به حاشیه‌ی اندرونی پس‌می‌راند. همان جایی که جوانان این استیلا، یا در فاضلابهای اطلاعات و سردرگمی تناقضات جنسیتی و اجتماعی، بلعیده می‌شوند و یا با مواد روانگردان، و مخدر، به نشئگی می‌رسند
در نهایت حتی زن/مادر به عنوان نمادی از شکوه و اصالتِ واقعی، در تقابل با اقتدار مردمحورانه، حذف می‌شود. با حذف او، تمام آن اشرافیت و بنای ظاهری ازثبات فرو می‌پاشد. و ویرانی بر جای می‌ماند.
قدرت در نقشه‌ای کوچکتر از یک اجتماع جمعی مانند خانواده، تا ابعاد وسیع‌تر، مانند جامعه، و سراسر جوامع جهان، با نمونه‌هایی کلیشه‌ای بر صحنه می‌آید.
اما همچون روال دیگر متن‌هایی از این دست، نقد مردسالاری، به چند ژست مستبدانه‌ی پدر و تمایل او به تحکم سنت، و نفوذش حتی در خصوصی‌ترین احوال دختران/فرزندان، و یک تقابل با زن/ مادر محدود می‌شود.
همچنان گذشته هربار قرارست درمورد یک حاکمیت مستبد حرفی زده شود بازهم پای هیتلر،علامت نظامی حزب نازیسیم، استالین و سرهای بزرگ و توخالی رهبران سیاسی، و توده‌های پیرو این پوچی‌ها، به میان می‌آید. و باز هم چند تصویر کلی از وضعیتِ قدرت‌مدار ترسیم می‌شود که درهیچکدام از این موارد، نقطه‌ی خلاقه‌انه‌ای برای انتقال غیرتکراری به چشم نمی‌آید. هرچند تعویض صحنه‌ها، و کنار رفتن پرده، قاب‌های ارائه شده در قالبِ هنری و زیبایی‌شناسی‌ست اما همین زیبایی‌شناسی در تضاد محتوایی، هستیِ نمایش را مخدوش می‌کند و ماهیت انتقادی‌اش را زیر سوال می برد و آنرا به یک" نقضِ غرض" تبدیل می‌کند. تیغ را بر می‌دارد و رگ حیاتش را می‌زند؛ چرا که آنقدر تمرکز بر هرچیزی تمیز، شسته رفته، مرتب، و زیبا‌ست که تصنعی بودن محتوا را نیز دست‌کاری می‌کند و آن جنایات و کژی موجود از تسلط قدرت و فشار سالیان تبعیض جنسیتی را، به نوعی هنری و زیبا به تصویر می‌کشد.
در پیرو این وضعیت، تمام نقد اشرافیتی و فئودالی، زیر سوال می‌رود و در اجرا همان زیبایی‌شناسی غالب، محقق و حفظ می‌شود. و وجهی از سانتی‌مالنتیسم را پیش می‌کشد که تنها به تحریک احساسات مخاطب با ژستی روشنفکرانه، ختم می‌شود.
چنین اجرایی نیازمند شدید ویران‌شدگی، ازهم‌پاشیدگی و تخریب‌گری در قامتی بدرستی فروپاشیده شده است و نه چنین محافظه‌کارانه و نازپرورانه.. آنچه در صحنه می‌بینیم فیگورها و بازی‌های خط‌کشی‌شده‌ا‌ی‌ست که نمی‌تواند انهدام پایانی را در موقعیتی ضربه‌ای فضاسازی‌کند. و وسایلی از صحنه را دچار ویرانی و تخریب می‌کند که اساسا متریال آنها چندان قابل آسیب نیست، چیزی نمی‌شکند، چیزی ویران نمی‌شود، شمعدان‌ها و لوسترفلزی ( بی کمترین آسیبی) فقط از جایشان می‌افتند و تابلویی از جایش در می‌آید..این نهایتِ وضعیتِ فروپاشی سنت و تفکرِ دگمی‌ست که قرارست بازنمایی شود.

"شیرخشک" ... دیدن ادامه » اگر حامل پیامی از خلط هر بخشی از مصنوعی بودن به اصلیتِ ناب هرچیزی‌ست، که ظاهری مشابه اما فاقد خصوصیاتِ اصلی‌ دارد، مانند تفاوت شیرطبیعی و شیرخشک، نمی‌تواند حرف تازه‎‌ای بزند و واضح آن را در محتوایِ طراحی شده‌اش، ارائه دهد. و در ملاحظاتِ زیادی از سوی نویسنده و کارگردان، به چند تصویر کلیشه‌ای از وضعیتِ نابسامان جهان و انسان‌ها، بسنده شده‌ که بارها تکرار و ارائه‌‌اش را شاهد بوده‌ایم. "شیرخشک " با موسیقیِ درخشانِ خود و با جسارت طرح چنین مضامینی، اما از زیبایی‌شناسی چند قاب، فراتر نمی‌رود و نمی‌تواند با عمق و متنی قوی، بازی ذهنی موفقی را با مخاطب برقرار کند.


نیلوفرثانی
... منتشر در سایت پایگاه خبری تئاتر
https://teater.ir/news/26210
نیلوفر عزیز خوشحالم نظر مبسوطت را از شیرخشک نوشتی
شکل و رویه اجرایی شیرخشک بسیار تفسیرگریز است در واقع همه ما مخاطبان در مواجه با چنین نوع نمایش هایی که کدهای سر راست و یکسره ندارد با پیش انگاره ها و داده های فردی و ای بسا دلبخواه و شاید بی ارتباط مناسبات ... دیدن ادامه » و استعاره ها و وضعیت انتزاعی اتفاقات روی صحنه را تفسیر می کنیم که به نوع خود بسیار جذاب است.
اما اینکه برای چنین نمایش متکثر و مفهومی هستی سفت و سختی قائل باشیم و در ادامه برای این توده صلب و واحد زیبایی شناسی واحدی متصور باشیم اصلا اتفاق جذابی نیست.
اما درباب تفسیر فردی برای مثال به زعم من تفسیر نئشگی و خلسه جوانان خانواده در حمام با جزییات حرکتی ژستیکشان و حضوربعدی سرها و پدر در حمام توجیه ناپذیر می رسد و یا برجسته سازی روایت خانوادگی آن هم خانواده فئودالی از شیرخشک به نظر درست نیست چون فئودالیسم مربوط به دوران‌پیش از سرمایه داری است و دست کم حمام و توالت این خانواده اساسا متعلق به بعد از قرن ۱۹ میلادی است و ربط مضمونی با دوره مذکور برقرار نمی کند... مثال دیگر تمایل پدر به سنت از کجا خوانش میشود اینکه تابلوی مربوط به دوران معاصر در صحنه اول توسط پدر با تابلوی احتمالا مینیاتور ایرانی تعویض میشود دلالت بر سنتی بودن پدر دارد یا محتوی ان اثار چنین درکی را از وجه پدر نشان‌می دهد؟ یا پیش فرض ما از پدرسالاری تحکمی سنت گرا بودنش است ؟ مگر پدرسالاری دوستدار هنر مدرن وجود ندارد؟

در فضای های تفکیکی نمایش هم که به آن اشاره کردی در هر سه امرژستیک و به شدت استعاری مشاهده می شود که فقط مربوط به صحنه های آوانسن نیست
در هر صورت مطلق زدگی در تفسیر در قالب اتهام سانتیمانتالیسم و یا کلیشه ای بودن برای این نوع نمایش ها محل تردید بسیار دارد...
به نظرم انتظار از فروپاشی به شکل فیزیکال شدید و تخریبگر اتفاقا در نمایشی با این منش زیبایی شناختی یک انتظار کلیشه ای و برای اطفای هیجانات موقتی در زمان‌ نمایشی است
ضمنا من هم با به کارگیری نماد های نخ نما و کلیشه ای مثل سلام هیتلری و سخنرانی استالین و... در نمایشهایی که می خواهند به موضوع استبداد و دیکتاتوری بپردارند مخالفم و فکر می کنم این مساله معضلی است که به درستی به آن اشاره کردی که البته به نظرمن در شیر خشک‌از این‌کلیشه ها نیز آشنایی زدایی می شود با شکل ظهور نهایی دیکتاتور-بچه
با تشکر از تو دوست فرهیخته ام
۱۵ بهمن
درود اردشیرعزیز.. نظام ارباب_رعیتی و خان‌سالاری (فئودالی) تا چنددهه پیش همچنان در ایران قوت بسیارداشت و هنوز هم در مناطق زیادی از ایران به ویژه در شهرستان‌ها و قومیت‌های محلی و سنتی، با وجود تغییر روش‌های زندگی، هنوز این شیوه قدرت‌محوری برقرارست ... دیدن ادامه » . حتی هنوز هم تحصیل، ورزش و فعالیت‌های اجتماعی دیگر، برای دختران ممنوعیت و محدودیت دارد. نوع پوشش و لباس مرد و زن در شیرخشک درکنار محل و مختصات مکان زیست شان، بیانگر چنین مناسباتی ست . بنابراین این تفسیر، تناقضی با دیگر داده‌های نمایش ندارد. به ویژه که اساسا شیرخشک قائل به هیج تاریخ و زمانی نیست و در بازه زمانهای متفاوت، با بازنمایی وجوه قدرت و مردتباری، در رفت و آمدست.
سپاس از نظر وتوجهت .

۱۶ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

نوشته‌ای بر نمایش "بیگانه در خانه " / محمد مساوات
منتشرشده در روزنامه اعتماد/ 7 بهمن 98

"تئاتر در تصرف مونتاژ و بیگانگی"

اروین پیسکاتور در یاداشتی به این مضمون اشاره می‌کند که "تئاتر مدرن متعلق به چه قرنی است؟" وقتی در روزگار معاصر بسیاری از حوزه‌ها به ویژه سینما، دستخوش تغییرات اساسی، متنوع و متعدد شده‌اند، چطور می‌توان تئاتر را همانند قرن‌ها پیش، همچنان بر یک صحنه‌ی ایستا و دکور و جایگاه تماشاچیان، عرضه کنیم. امروز تئاتر مدرن به دکورهای غول‌آسا و موزیکالی محدود می‌شود که تنها در قسمت‌های فنی پخش صدا و موسیقی تغییر کرده‌اند. پیسکاتور ادامه می‌دهد که حضور "صنعت نو" یعنی بکارگیری از عناصر متعدد صحنه همچون آسانسورها، سکوهای چرخنده، جرثقیل و پل‌های خودکار، در کنار بهره‌مندی از نماهای نزدیک تصویری از فیلم و تلویزیون و ترکیب مواد چندبعدی با استفاده از پروژکتورها و ارجاعات بیرونی، سبب آزادشدن نیروهای خلاقانه‌ی نمایشنامه‌نویسان، کارگردانان و بازیگران با محتوای نمایشی خواهدشد.

"بیگانه در خانه‌" جدیدترین اثر محمد مساوات، کاملا بر چنین الگویی ساخته و پرداخته شده‌است و در صدد است تئاتری در ترکیب جلوه‌های بصری متعدد و بکارگیری مدیوم‌های تصویری دیگر، یعنی حضور غالب دوربین و پخش فیلم و نماهایی که مختص به پلان‌های سینمایی‌ست، به تماشاگر عرضه کند.
تطابق و حضور همزمان دو مدیوم تصویری یعنی فیلم و تئاتر، از خلاقیت‌ها و شگفتی‌های "بیگانه در خانه" است که از تکنیک فیلمبرداری در لحظه، بهره می‌برد تا هنر زنده‌ی تئاتر را زیر ذره‌بین دوربین و پلان‌ها، به چالش بکشد. و وضعیتی چندوجهی از تمام زوایا و ابعاد یک اجرای صحنه‌ای با تمام رخدادهای غیرقابل پیش‌بینی و بدون کات و تکرار، به معرض دید بگذارد. بدین شکل تئاتر در مسلخ‌گاهی از بزرگنمایی مضاعف، بر لبه‌ی تیغی‌ست که می‌تواند منجر به قربانی‌شدنش شود.

"بیگانه درخانه" بر محوریت اصلیِ معنای "بیگانگی" و ابژ‌کتیویته‌ای که با ابزار مهمی چون فیلم، مونتاژ و حضور شات‌های کلوزآپ و لانگ، با وجود نمایِ ثابتِ تمام عرض لوکیشن(دکور) بیرونی، هنجارشکنانه مفاهیمش را منتقل می‌کند هرچند دراین امر موفق‌ست اما گسست مشهودی با تئاتر را نیز همراه دارد. چراکه همواره تئاتر بعنوان هنر زنده، مقرر بر بازنمایی جهانی حقیقی و نمونه‌ای از آن است که دراین اجرا با حضور متخاصمانه‌ی دوربین و فیلم و دستکاریِ ابژکتیویته‌، تبدیل به دیدفریبی مجهز به ابزارِماشینی (دوربین) برای ژرفایی‌ست که قرارست از نگاه و ارتباط مستقیم مواجهه‌گری تماشاگر با صحنه بدست بیاید نه محصولی از مونتاژ و تصویربرداری دیجیتال.
این دوپارگی یعنی بخشی واقعی و زنده و بخش تصنعی و با واسطه‌ی جعبه جادویی، درجهت پیوند و تکمیل تئاتری نبوده و ریسک بزرگی‌ست که نمودش در حس‌دریافت مخاطبین تاثیر متفاوتی دارد و مساوات آنرا پذیرفته‌است.

"بیگانه در خانه" چندین وجه از بیگانگی را پیش می‌آورد: از لحظه‌ی آغاز، با دکور خانه‌ای که تنها از پنجره‌هایش می‌توان داخل آن را دید و با دیوارهایی مرزبندی شده‌، حضور و نفوذ "بیگانه" یعنی نگاه‌ بیرونی یا تماشاگران را، به آن حریم به معرض می‌گذارد. نگاهی که در عین آنکه ناظرست خود نیز دستخوش تغییر به مدد نما و حرکت دوربین می‌شود و در پلان‌ها گیر می‌افتد. پس از آن، با پخش فیلمی که به نظر می‌رسد همزمان در حال فیلمبرداری‌ست و دوربینی که دارد در هرکجای خانه، تا خصوصی‌ترین قسمت‌ها و زمان‌های کاراکترهای نمایش سرک می‌کشد، دومین عنصر "بیگانه" را مطرح می‌کند؛ رسانه، چشم‌ نامرئی که همواره در حریم‌های خصوصی افراد نفوذ کرده و حتی تاثیرات واضح دارد.
... دیدن ادامه » اما شاید بارزتر و تمرکز بیشتر به عنصربیگانه‌ای‌ست که داستان بر محوریت مفهومی آن پیش‌ می‌رود، وضعیت افرادی‌ست که با وجود نزدیک‌ترین پیوندها و بی‌واسطه‌ترین ارتباط‌ ها، موجودات بیگانه‌ای هستند که حتی قادر نیستند از تله‌ی بیگانگی‌ بگریزند و علی‌رغم آنکه هرکدام چنان به جزئیات یکدیگر واردند که در پوشش اکانت‌های مجازی بازهم می‌توانند همدیگر را شناسایی کنند، با اینحال به آن وجه بیگانگی بیشتر وفادار و متمایل‌ند تا حقیقتی که در کنارشان حی و حاضرست.

بیگانگی یک فرآیندست که در طی زمان و پروسه‌های متعدد، خود را آشکار می‌کند. به ویژه افرادی که دریک رابطه هستند، زمان می‌تواند عاملی برای بروز بیگانگی باشد؛ بیگانگی که بیشتر بازتابی از فاصله با خودست نه دیگری؛ هرچند در هیأت دیگری نمود می‌یابد. برای به صحنه آوردن چنین موضوعیتی، مساوات داستانی را شکل می‌دهد که با فرم ویژه‌ای که برای آن در نظرگرفته، یعنی تلفیق تئاتر و سینما، بتواند حداکثر انتقال مفاهیم را داشته باشد. و سرسختانه پیروِ مکمل بودن فرم و محتوا در اثر هنری با جلوه‌های ویژه و نوین به‌ویژه ورود به عرصه‌ی مونتاژ و سینما با تکیه بر تکنیک‌های هیچکاکی‌ست. اگرچه دراین مسیر وزنه‌ی حضور مدیوم سینما در صحنه‌‍‌ی تئاتر آنقدر سنگین‌ترست که عملا تئاتر را از هسته‌ی مرکزی اثر، دور و عقب می‌راند. هرچند با وجود نقاط کور بسیار در دید صحنه با دکوری نامناسب از لحاظ توزیع برابر افق دید جایگاه‌ها‌، برای بخش اعظمی از تماشاگرانی که در سمت راست سالن نشسته‌اند، همان بخش کوچک تئاتری نیز به حداقل رسیده و تمرکز به سمت فیلم و پرده بیشتر معطوف می‌شود.
حضور مدام دوربین در رفت و آمدهای متعدد بین دیوارها، راهروها، نشیمن، آشپزخانه، سرویس بهداشتی و اتاق خواب، و پخش آن بر پرده، از قرار آنکه نگاه بیگانه‌ی ناظر را با خود در تمام موقعیت‌ها همراه دارد، نه تنها فضایی وهم‌انگیز و دلهره‌آور نزدیک به سبک هیچکاک می‌سازد، بلکه می‌خواهد از فضای تخت و ایستای یک اجرای کلاسیک و روال رایجِ تئاتر فراتر رود. اما در این روند بیش از اندازه به سمت فرمِ روایی سینمایی نزدیک می‌شود و بیش از آنکه قائل به تکنیک و تلفیقی موثر و کارآمد باشد، منجر به "خودنمایی و به رخ کشیدن" می‌شود.
چنین ترکیبی از سوی کارگردان، در یک اثر نمایشی و تئاتری نیز بیگانه‌ی دیگری‌ست که خودش را به جهان تماشاگر، تحمیل می‌کند، یعنی فیلم خود بیگانه‌ای در هستیِ تئاتر می‌شود و مخاطبی را که به قصد دیدن اجرایی تمام زنده به سالن قدم گذاشته‌است، با حجم زیادی از فیلم و تصاویر ابزاری مواجه می‌کند، آنچنان که بخش‌های تئاتری، در کمترین تاثیر، کم اثر باقی می‌ماند.

پرده‌ی پخش فیلم نیز، با وسعت و اندازه‌اش، بشدت موجود بیگانه‌ای در صحنه‌ی تئاترست . آنقدر زیرکانه به تمرکز تماشاگر نفوذ می‌کند که برای توقف آن و برگشت به جریان تئاتر، مخاطب ناگزیر به کشمکش و مقاومت بسیاری‌ست که تمام توجه‌اش معطوف فیلم و پرده نباشد بلکه رخدادها را از زوایای محدود دید یعنی پنجره‌ها به دنیای آن زوج، در بازی‌های زنده بر صحنه ببیند. این بیگانه چنان نافذست که در اغلب زمانِ اجرا، قدرت بی چون وچراست و اغلب بیش از صحنه، نگاه تماشاگران را جلب می‌کند.

داستان نمایش نیز، بیگانگی‌ها متعددی دارد. مساوات در جریان بازی و اجرا، کاراکتری را وارد می‌کند که نقش بیگانه/فیلمبردار یا همان فرد حاضر نامرئی را ایفا کند.مصداقی معنایی و عملی از بیگانه‌ای در خانه و در ارتباط بین مرد و زن، که مدام از خود ردپایی بجا می‌گذارد و حضور دائم دارد، اما از دید آنها پنهان است. در بخش پایانی نمایش، هنگامی که بیگانگی آن زوج بطور واضحی برملا می‌شود، جای خود را با مرد تعویض می‌کند. که نمادی باشد بر تاکیدِ غربیگی آنان . این جابجایی کاراکتر ایده‌ی تکمیلی جذابی‌ست بر داستانی که هرچند می‌خواهد رازگونه پیش برود اما از همان ابتدا، لو رفته و دستش رو می‌شود. شاید کارگردان در صدد پنهانکاری نبوده باشد اما در فرم انتخابی‌اش، لزوم حفظ این غافلگیری ضروری به نظر می‌رسد تا همچنان تماشاگر در طول اجرا، در وضعیت تعلیق و هیجانی باقی بماند.

"بیگانه در خانه" اگرچه دارای جذابیت‌هایی منحصر به‌فردست اما چه در فرم که خلاقانه و درنوع خود کم‌نظیر بوده اما فاقد نسبتی متعادل و موزون از تلفیق فیلم و تئاترست، و چه در متن و محتوا که کم‌رمق و تکراری‌ و بیش از اندازه در اجرا خودنما و متظاهرست، از دیگر آثار موفق و پیشروی پیشینِ مساوات عقب می‌ماند. و بیش از آنکه دوستداران تئاتر را راضی و انتظارات‌شان را برآورده کند، برای علاقمندان هنر فیلم و سینما، مقبول و موردپسند واقع می‌شود.

نیلوفرثانی

منابع:
نظریه صحنه مدرن / مجموعه مقالات/ یدالله عباسی/ نشرقطره
جامعه شناسی تئاتر/ ژان دووینیو / جلال ستاری/ نشر مرکز
ژاک لاکان/ شون هومر/ م جعفری و م طاهایی / نشر ققنوس

http://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/141878/%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AA%D8%A7%DA%98-%D9%88-%D8%A8%D9%8A%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%8A
خانم ثانی عزیز،مثل همیشه نقداتون عالی و بی نظیره
۰۷ بهمن
خانم ثانی عزیز
فقط همین چند خطی که نوشتید باعث شد بیشتر از گذشته بپذیرم نویسنده ای هستید که دنبال سلبریتی های جعلی ساختن نیستید. مجیز افرادی را که با لابی و پول و ارتباطات پشت پرده سعی در لاپوشانی بی دانشی و بی هنریشان هستند، نمی گویید.

ممنون از پاسخ ... دیدن ادامه » آگاهانه شما
۲۴ بهمن
سپاس از تو یسنا جان که با تیزهوشی مسیر اطلاع رسانی و آگاهی رو هموار می کنی و نتایج رو با ما به اشتراک می گذاری.. قطعا کمک بزرگی ست به تئاتربین ها...
درود دوست من
۲۵ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"مرثیه‌ای سازش‌پذیر"

نمایشِ مرثیه‌ای برای ژاله.م و قاتلش، که داستانِ ژاله معین، دختر مبارز در حزب توده‌ای‌ست که در تیرماه 1332 یعنی یک‌ماه قبل از کودتای 28 مرداد، توسط نیروهای امنیتی به قتل می‌رسد .
داستانی با رگه‌های رمانتیک، که از فضای سیاسی فاصله گرفته و بدون هیچ اشاره‌ای به وقایعِ مهم آن برهه از زمان و تاثیرگذاری نیروهای توده‌ای در همکاری با محمد مصدق و ناکام ماندن در کودتا، تنها مسیری را پیش می‌گیرد که متمرکز بر وجه احساسی و عاطفی شخصیت ژاله‌ست
اگرچه حذف تمام رویدادهایِ سیاسی و فعالیت‌های حزبی ژاله، زمان نمایش را بی‌تاریخ و تعمیم‌پذیر می‌کند، اما همین مسئله آن را از پرداخت به سایر وجوه زنان مبارزی که در مسیر مبارزاتی‌شان، علی‌رغم درست یا غلط بودن آن مسیر، مجبور به تحمل شرایطی سخت، و پرفشار می‌شوند که حتی به قتل و کشته‌شدن‌شان می‌انجامد ، باز می‌دارد و تنها به آرزوهای آنان و انتخاب بین یک زندگی خانوادگی معمول و پر تنش ، فرو می‌کاهد.
ژاله.م با مامور امنیتی‌اش که حکم قتل او را دارد، وارد رابطه‌ای عاطفی می‌شود اما با تمام این احوال، توسط آن مامور کشته می‌شود. و پرونده‌ی او تا مدت‌ها بی‌آنکه هویت قاتلش شناسایی شود، بایگانی می‌شود.
اگر این اجرا تنها به جهتِ ترسیم مرگ، به نقل‌قول از یادداشت کارگردان، که در بروشور هم آمده، باشد، چنین برداشت از یک داستانی با چنین قالبِ سیاسی، نمی‌تواند خود را وارد "مفهوم وعلت مرگ" نکرده و صورتی کلی از آن به‌دست دهد. بلکه تمام انرژیِ خود را معطوفِ ظرفِ ارائه‌اش می‌کند و زنجیره‌های ارتباطی را به‌میان می‌کشد.
متن حاویِ چند مسیر زیستی از ژاله برحسبِ روایتی دراماتیزه شده‌ است که او را در سه توالی زمانی، دوران قبل از مبارزه و دانشجویی، دوران مبارزه و خانه‌ی تیمی، و دوران آرام پس از مبارزه و زندگی زناشویی‌، در سه کانال مختلف، که هرکدام متشکل از دو کاراکتر ژاله و کاووس‌ مامور امنیتی‌ست و در هرسه به قتل می‌رسد، بازنمایی می‌کند.
اجراکننده‌ها بر صحنه و در طی اپیزود دیگر زوج‌ها، بی‌حرکت در ژستِ شلیک کاووس به ژاله، باقی می‌مانند. این تصویر طراحی تحسین برانگیزی‌ست از قابی ثابت، بی‌آنکه صورت مسئله‌ی آن تغییرکند، با محتوایی در هر شکل و شمایل، وقتی یک سو دختری‌ست مبارز که تحت تعقیب‌ست و سوی دیگر ماموری که باید او را جاسوسی و در نهایت به قتل برساند. یا در معنایی دیگر، تقابل معترض و سرکوب‌گر. این قاب که معنایی زنانه دارد، و خود انتقادی بنیادی و کوبنده بر شرایط اجتماعی و سیاسی‌ست، از نکات بارز طراحی کارگردانی‌ست که در راستای طراحی صحنه چشم نواز و کارکردی شامل فضاهایِ مناسبِ هر داستان، بوده و حتی مهمترین عنصر ارتباط مخاطب با اجرا به نظر می‌رسد؛ چرا که ملاحظه‌کاری بی‌حد و پرهیز از اشاره‌ی دقیق‌تر به شاکله‌ی فکری و عقیدتی مبارزه، در مقاومت بر نظامِ استبدادی وحاکمیتی جبار، متن را رنجور و دچار نقاط ضعفی می‌کند که قادر نیست خود را طغیانگرانه، با همان شور و هیجانِ این دست موقعیت‌ها، منتقل کند.
حتی اگر نویسنده در صددست بدون اصرار بر حزب و گروه مورد طرح در نمایش که بجز سال وقوع و اشاره به پرچمی در اهتزاز، آن را از انحصار زمانی خارج کرده و به حال نیز تعمیم دهد، اما بازهم در احتیاطی افراط شده که می‌تواند بدلیل خطوط قرمز ممیزی باشد، بزرگترین عامل هویتمندشدن متن و اجرا را از دست‌داده و آن را به یک واگویه‌ی عاشقانه‌ با موضوعیتِ مبارزاتی تقلیل می‌دهد و از آن فراتر نمی‌رود.
مرثیه ژاله.م، می‌توانست با قدرتمندی بیشتر در صراحت، فریاد گمشده‌ای باشد برای تمام دختران و زنان این سرزمین که بارها و بارها، از زندگی، جان و عشق خود گذشتند تا قدمی برای رهایی میهن بردارند. سالها حبس و زندان، دوری از فرزندان و عزیزان، و شکنجه‌های بسیاری را پذیرفته‌اند تا سرزمینی آزاد و جامعه‌ای پیشرو بسازند. "مرگ" و ترسیم آن برای این گروه مبارزان، تنها یک بازتابِ مفهومی نیست و چه بسا، مرگی کاملا کنش‌زا، قابلیت تعریف دارد و با تمام ظرفیت‌های مناسب این سوژه در پرداخت، نویسنده و کارگردان، به یک اشلِ توصیفی، و یک سازشِ توافق‌شده در متنی بی‌خطر، که تنها دلسوزی و ترحمِ مخاطب را بر می‌انگیزد، تن داده است. و مرثیه‌ی بی‌شیونی ساخته‌است که رنگ و بویِ حماسی ندارد.
بازی زوج‌ها در روایاتی از ژاله.م یکدست نبوده و انرژی‌های متفاوتی دارد، که در نهایت تمرکز و توجه تماشاگر را به فراز و فرود برده و اجماعِ آنها را، نامتعادل می‌کند.
پرده‌ی پایانی و صحنه‌ی جابجایی کاراکترهای ژاله و کاووس‌ها، با دیالوگ‌های پیشین طول اجرا، دنباله‌ی اضافیِ فاحشی‌ست که اجرا را حتی اگر تا پیش از آن، نصفه نیمه واجد مقبولیتی می‌کرد، از هستی ساقط می‌کند، و افت شدیدی را همراه دارد.
حذف صحنه‌ی آخر و تنها یک قابِ تصویریِ رمانتیزه وتاثیرگذار از کلیت اجرا، به مراتب پایان‌بندی مناسب‌تر و گزیده‌تری را رقم می‌زند. اضافه‌گویی چه در متن و چه در اجرا، تمایل به حاشیه‌پردازی را بیش از اصل و هسته‌ی اصلی، در مرثیه‌ای برای ژاله.م و قاتلش، پررنگ می‌کند که آن را از یک اجرای صحنه‌ای به یک گزارشِ توصیفیِ داستانی شبیه می‌سازد.

نیلوفرثانی
https://www.honarnet.com/?p=6814
اون پنجره طوری جلو صحنه مزاحم لطفا برداشته شود.
متاسفانه من با نمایش ارتباط برقرار نکردم
۰۶ بهمن
قربانت نیلوفرجان. 5 ساعت پیش اجرا رو ندیده بودم و حالا که دیدم اجرای پایانی رو متوجه شدم چقدر نقدت در کنار قلم خوب با نظرات من نسبت به این اجرا تطابق داره. بنابراین سپاس از خودت عزیزم.
۰۷ بهمن
به به رویاجان چی ازاین بهتر :) ممنون عزیزم
۰۸ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"هذیانه‌ای ناکام"

سالن کوچک مولوی، میزبان نمایشی‌ست که دکور پر حجم و جذابی دارد که بیشتر شبیه کلبه‌ای چوبی‌ست. و با کف چوبی بالاتر از سطح زمین، افق دید خاصی را برای مخاطب ایجاد می‌کند. که همین ارتفاع، در ظرف کارکردی نمایش، معناسازست.
دو بازیگر برصحنه که شامل تخت و حوضی کوچک و سرویس بهداشتی و دوش حمامی، در دو گوشه‌ی متضاد و پنجره‌ای است، حضور دارند و با رفتن نور تماشاگر، نمایش آغاز می‌شود.
متن از همان ابتدا، تعلیق، تکرار و فضای هذیان‌گویی را نشان می‌دهد از تراوشاتِ ذهنیِ مخدوش مردی‌ست که چندان قابل فهم نیست و ناشی از ترس و هراسی‌ به نظر می‌رسد که حتی جنبه‌های پارانویا دارد به ویژه در بخش‌هایی با جابجایی کاراکترها، از نقش زن و مرد داستان، این وضعیت بغرنج‌تر می‌شود. تا اواسط اجرا، همچنان گنگی و نامرتبطی وقایعی که در دیالوگ‌ها ... دیدن ادامه » اشاره می‌شود وجود دارد، از جایی که درام شکل خطی‌تری پیدا می‌کند و مکالمه‌ای بین دو شخصیت هویت‌مند در می‌گیرد، ماجرا روشن‌تر و ربط‌ ها، بارزتر می‌شوند
داستان حکایت مردی‌ست که درگذشته معلم تاریخ بوده‌است و سخت‌گیری‌های بسیاری نسبت به دانش‌آموزانش داشته، که بعدها برخی از آنان در جبهه شهید می‌شوند؛ او همسر و تنها پسرش را درسانحه هواپیمای مسافربری که توسط ناو آمریکایی در تیر 67 سرگون شد، از دست داده و حالا در تنهایی خود، درگیر توهماتی شدیدی‌ست و اختلال حواس و روان پیدا کرده. ضربه و شوک از دست دادن خانواده، بر او چنان بوده که تمام مدت در خاطرات گذشته، با عذاب وجدانی شدید سیر می‌کند و آنچه را پیش آمده، نتیجه‌ی سخت‌گیری‌ها و انضباط شدیدش نسبت به دانش آموزان و دیگران، می‌پندارد.
دختری که هم‌بازی و هم‌محلی پسر مرد بوده‌است درخانه از او مراقبت می‌کند و ماوقع، از داستان‌ها و ماجراهایی که آنها باهم مرور می‌کنند، روشن می‌شود.
نمایش کوچه مختار، ادای دینی‌ست به شهدای جنگ هشت‌ساله که در سنین نوجوانی و محصل‌بودن، به جبهه‌ها رفته و شهید شده‌اند و یادآوری اتفاق تلخ سانحه هوایی سقوط هواپیمای مسافربری‌ست که با اتفاق مشابه اخیر، همزمانی پیدا کرده و ارتباط نزدیکی یافته است
متن هرچند ریتم و پرداختی مشوش دارد، و در نظر دارد به مرور گره‌ها را در فضایی وهم‌انگیز، معماگونه و هراس‌انگیز بازکند اما آنچه نتیجه‌ی این گره‌گشایی‌ست، چندان غافلگیرکننده و یا کوبنده نیست که مخاطب را در لحظه به شهود و ادراکی خاص از وضعیت پیش‌رو، عمق مصیبت و فاجعه‌ی مورد نظر وا دارد؛ ضربه‌ی‌ فقدان و از دست دادن نزدیکترین افراد خانواده، هرچند با پیچیدگی بیان می‌شود اما کم‌رمق‌ست. و نقطه‌گذاری‌ نیروهای متن، در اجرا، بخوبی پرداخت و درجایِ خود قرار ندارند.
نوع قصه‌گویی و روایت، هرچند زوایه‌ی دیگری به جنگ و صدمات ناشی از آن‌ و آسیب‌های روحی و روانیِ بازماندگان‌ست، اما قدرتمند عمل نمی‌کند. به ویژه این سوژه‌ی متمرکز، که در شرایط بحرانی و جنگی، و حتی پس از آن، چه بر سر بازماندگان آنان می‌آید، کمتر پرداخت‌شده و می‌توانست درخشان‌تر بازنمایی‌ شود..
بازی‌ها و تغییر لحن الهام ابنی و تسلط جواد صداقت در فضاسازی پرسوناژ هذیان‌گوی قابل تقدیرست اما در مجموع آنچه در زیربنا و پرداخت نهایی و آنچه بر صحنه عرضه می‌شود، تجربه‌ای ویژه‌ای که درگیرکننده و حتی نزدیک به کاتارسیس ارسطویی شود، محسوب نمی‌شود.

نیلوفرثانی
گروه نقدهنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6811
نمایشهایی که ندیدمو شما درموردشون مطلبی مینویسید، اول پاراگراف آخرشو میخونم، بعد تصمیم میگیرم برم یا نه.که خب اگه خواستم ببینم کل متنو بعد از دیدن نمایش میخونم.
این نمایشو بسنده میکنم به نقد جامع شما :)
۰۶ بهمن
رویا بانو راست میگه دیگه آقا سید . ما رو ول کردی به امون خدا :((((
ترکیب شما و مرجانه گلچین هم قطعا خیلی میتونه جذاب باشه.

خانم ثانی عزیز ببخشید که اینجا شلوغ کاری کردیم. ولی شما خطای انسانیتون هم باز برای ما درس و آموزشه :)
۰۷ بهمن
سید تو ستارخان آش و حلیم فروشی هم داره کجای کارید
سیدی که بیگانه رو دو بار ببینه سید نیست حاجی
سید دعا نکن ، واو هایی که زدی شدم . من یه واو به تمام معنا هستم
الان میرم آیدیمو میکنم واو
با مرجانه جون قرار گذاشتیم هی با هم بریم تاتر بخندیم
۰۷ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"نویسنده‌ای که شعبده‌باز شد"

نمایش" رفتم سیگار بخرم، ده سال طول کشید" که بخشی از نام آن در ممیزی حذف شده و نیمه‌اقتباسی از تیتر یک داستان روسی‌ست، نگاهی انتقادی با رویکردی جذاب در قالب اجرایی رئال با رگه هایِ فانتزی دارد.
زاویه دیدی نو و لایه‌دار به بحث پرچالش انسان امروز در محاصره‌ی سیستم سرمایه‌داری و تبعیض طبقاتی با زبانی ریتمیک و فرمی شیرین که تکمیل کننده‌ی مناسبی برای محتوای تلخ آن است.
باقر سروش در متن، به تقابلی دوگانه دست می‌زند که هرکدام واجد جذابیت‌ها و جلوه‌های مفهومی و بصری‌ست و درعین آنکه وجه تئاتریکالیته‌ی اجرا را حفظ می‌کند و سرزندگی و ریتمِ پرکششی را در جریان آن می‌آفریند، ظریفانه به مفاهیمی می‌پردازد که اساسا جوامع و جهان انسانی، همچنان درگیر آن‌ست.
تقابلی در مواجهه‌ی دو دیدگاه در قالب دو کاراکتر که ویژگی‌های آنان بدرستی در متن نشانه‌گذاری می‌شود وهرکدام نماینده‌ی جبهه‌ی اندیشه ورزان و حامیان خودست .
یک سو، دکه‌داری‌ نویسنده است که روزنامه، سیگار و آب معدنی می‌فروشد و نقدهای اجتماعی و سیاسی در بابِ عقاید سوسیالیستی و کارگری در ستون روزنامه‌ی محلی، قلم می‌زند؛ سوی دیگر، پسر نوجوانی‌ست که برای خرید سیگار به سن قانونی نرسیده و حتی در صورت پافشاری و ارائه دست‌خط خرید سیگار برای پدرش، دکه‌دار از فروش آن به او خودداری می‌کند. پسرنوجوان در همان حین، با دوکابویی که نمادی از سرزمین سرمایه‌داری هستند، آشنا و همکاری می‌کند تا نقشه‌ی دستبرد به بانک را عملی کنند. سرقت موفقیت آمیزست و پسرک دارای سرمایه زیادی از این معامله می‌شود.
در ادامه آنچه اتفاق می‌افتد کلنجاری بین نویسنده و پسرنوجوان یا تقابل تفکر "کار و زحمت" و جمع‌گرایی در برابر فردیت و سرمایه‌داری‌ست که با زبانی ریتمیک و رفت و برگشتی، فضای این برخورد را جذاب‌تر می‌کند. تقابلی تاریخی که نشانگر حضور و چالش این دو نظرگاه از دیرباز بوده و تا امروز هم ادامه دارد.
نویسنده نماینده‌ی قشری روشنفکر اما زحمتکش درسطوح میانی و پایین جامعه، که دخل و خرجش باهم جور نیست، و پسرک، نمادی از نوکیسه‌گانی در طبقه مرفه و سیستم قدرت و سرمایه‌داری‌ست که به واسطه قدرت پول، هرچیزی را بخواهند نه به‌ضرورت نیاز، ولو به قیمت له‌شدن قشر پایین جامعه، بدست می‌آورند.پسرک هربار تلاش می‌کند تا با پول و سرمایه، نویسنده را مجاب به شکست و تغییر در باورهایش کند و دست آخر در صحنه‌ای پر مخاطره در شهربازی که نمادی از دنیای شلوغ و مضحک پیرامونی و البته نقطه‌ی اوج نمایش نیز هست، پایانی رقم می‌خورد که اگرچه غلبه اندیشه و مقاومت در برابر نظام قدرت و سرمایه است اما فاجعه ای به بار می‌آید که در نهایت بازهم او بازنده است.
نکات و اشارات متعددی در متن و اجرا وجود دارد که خط سیر مفهومی را با حفظ انسجام لازم، روایت می‌کند. و مخاطب را با خود تا نیلِ به آنچه در نهایت مورد نظرست، همراه کند. نقد به جوامع مدرن با تسلط سرمایه و نگاهی که آنرا تقویت و مشروع می‌کند، بارها نوشته و اجرا شده است اما در نمایش " رفتم سیگار بخرم..." در قالب یک روایت داستانی، با زوایه‌ دیدی نو ، غیر شعاری و غیر مستقیم به طرح مباحث فلسفی آن و باهنجارشکنیِ نظام مسلط، پرداختی کارکردی دارد و ظرفیت‌های وجودی این دو بینش را از منظر تولید خشونت و جنایت در جامعه نیز به معرض می‌گذارد. و عملا صحنه را محلی برای بازتاب‌های امر سیاسی و اجتماعی، در زندگی روزمره، توام با ایجاد کنش فکری، تبدیل می‌کند
باقر سروش در متن و اجرا طنازی‌هایی دارد که در هردو به اندازه، وجوه دراماتیک و اجرایی را حفظ می‌کند. اگرچه چندباری اجرا دچار افت در ریتم و عدم بالانس و همدستی در بازی‌ها می‌شود اما به واسطه‌ی کار دانشجویی گروه و انرژی خوب‌شان، امیدست در شب‌های آتی به پختگی بیشتر برسد.
قاب‌ها با وجود دکوری متحرک و چند منظوره، و میزانس‌هایِ قابل قبول، طراحی موفقی دارد، هرچند انتظار بهره‌مندی بیشتری از وسعت صحنه با رسم خطوطی بر کف که مرزها و تخطی از آنها را مشخص‌تر نشان دهد، می توانست تکمیل‌تر شود. بازی‌ها به ویژه نقش نویسنده، حمید گرامی، چه در فضاسازی کاراکتر و چه درمهارتِ پرتاب چاقو، که عملا نفس را در سینه‌ی تماشاگر حبس می‌کند و نبض اجرا را تغییر می‌دهد، نقطه قوتی‌ست که تاثیرگذاری زیادی در مقبولیتِ کلیت اجرا دارد. ایده‌های جذاب، از کاراکتر نقش گربه‌ی سخنگو، کارگران معدن، رادیو و موزیک‌های درخواستی، کفش‌های صدادار باله و شرط بندی، مواردی ظریفی و طراحی شده‌ای‌ست که اجرا را از موضعِ خطی و سکون، خارج و تماشایی‌تر می‌کند .
"رفتم سیگار بخرم..." در مجموعه تئاتر مولوی، این شب‌ها می‌تواند برای مخاطبانی که درکنار یک اجرای دیدنی، با زبان و دیالوگ‌هایی آهنگین و نغزگویه، علاقمند به محتوایی اندیشه محور نیز هستند، رضایتی نسبی به همراه داشته‌باشد.

نیلوفرثانی
گروه ... دیدن ادامه » نقدهنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6798
بالای متن هاتون تیوال باید یه تگ اختصاصی طراحی کنه با این عنوان : " هشدار، این متن ممکن است کاری کند که بعد از خواندنش، غیر ارادی بلیط بخرید! "
۰۱ بهمن
خانم ثانی عزیز
بدون اغراق، خوندن متن شما برام لذتبخشتر از دیدن خود نمایش بود.
ممنونم ازتون.
۰۴ بهمن
درود و ارادت سیدمهدی عزیز... لطف دارین ؛ خوبه که یک اثر هنری ظرفیت تفسیر و معناکاوی رو ایجاد می کنه ..خوشحالم مورد نظرتون قرار گرفته دوست من
سپاس از شما که وقت وحوصله بخرج می دید
۰۵ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روشنگری (1)

هنر/ تئاتر؛ به مثابه‌ی جَدَل در عرصه‌ی اجتماعی ، کنشی در جهت دگرگونیِ وضعیتِ سرکوبگری‌ست
ضرورتی که به ویژه در شرایط بحرانی، بیش از گذشته احساس می‌شود تا قادر باشد به واقعیت های تفسیری، تولیدات رسانه‌های سیستمی و اشکال شرّ، خدشه وارد کرده و تغییر ایجادکند
هنر/ تئاترِ سرکوب شدگان، مقاومتِ عصیانگرانه بر سلسله‌ی قدرتی‌ست که هرچیزی را در صحنه و میدان اجتماعی کنترل و مصادره کرده و اجازه‌ی کنش‌های اجتماعیِ جمعی را سلب، و با تهدید و ارعاب، مسدود می‌کند.
در مسیر تداوم و جریان هنرِ مقاومت، حضور و نیازش در هر موقعیتی از زیست اجتماعی، رونق و استمرار آن، مشارکت جمعی سرکوب‌شدگان است.

نیلوفرثانی
کاملاً حق با شماست، ولی نه تو جشنوارهٔ حکومتی همون سرکوبگران البته...
۰۱ بهمن
وضعیت عجیبی است. به یاد ندارم در هیچ مقطعی در تصمیم گیری ها، کنش ها و موضع گیری ها انقدر تشتت آرا و اختلاف در تفسیر و تصمیم و تحلیل رو. چقدر سخت شده تصمیم گیری. چقدر سخت شده نتیجه گیری. به نظرم جامعه ی ایران و به ویژه جامعه هنری به عنوان بخش مهم و بعضا پیشرو ... دیدن ادامه » در هیچ مقطعی انقدر برای انجام یک فعالیت مدنی ساده سردرگم نبوده.
چیزی که واضح است همین طیف گسترده ی موافقان و مخالفان تصمیم به تحریم یا عدم تحریم جشنواره های حکومتی نمونه ی کوچکی از جامعه ی چند پاره شده ی ایران است که اتفاقا دیگر هیچ کدام از برگزیدگان و نخبگان سیاسی، دینی،هنری، ورزشی ، علمی و... ابتکار عمل را در دست ندارند. سرنوشت آینده ی ایران در دستان توده هایی تعیین می شود که از غم نان و خرد شدن استخوان هایشان زیر محرومیت ها به ستوه آمده اند. تا این سیل ما را به کجا برد...
۰۴ بهمن
درود جناب کیان‌فر جقدر خوب و شیوا اشاره کردید ممنونم از نظرتون دقیقن همین هست که اشاره کردید.. ما حتی دریک مسئله که می تواند تاثیرات مثبت و منفی اش برای تمام ما باشد، اتفاق نظر نداریم و یک سو عمل نمی کنیم چه برسد در شرایط وسیع تر و مطالبات اساسی تر .. حیف ... دیدن ادامه » ، هنوز راه بسیاری مانده برای یک انسجام و وحدت جمعی
پوزش می خوام که این مطلبِ خوب رو دیر دیدم ..
۰۷ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش مانستر i

"هیولا کیست؟"

مانستر به معنای "هیولا" نمایشی‌ست که با نویسندگانی ایرانی، در جایی خارج از ایران اتفاق می‌افتد و مربوط به زوجی در شب کریسمس است . در توضیحات نمایش آمده: "زن و شوهری با معلولیت جسمی و ذهنی آماده رفتن به تولد هستند که نصاب پرده‌ایی وارد منزل‌شان می‌شود."
صحنه، نشیمن خانه‌ا‌ی‌ست که با اسباب و وسایل معمولی زندگی، کاناپه، میزغذاخوری، تلفن، تلویزیون و اسباب‌بازی‌های کودکی بر زمین، طراحی چشم‌نوازی دارد؛ و راهرویی که به قسمت‌های دیگر آپارتمان منتهی می‌شود که خارج از دید است، با در ورودی به آپارتمان، که تنها چارچوبی برایش درنظر گرفته شده. زن معلولیت جسمی و حرکتی دارد و مرد عقب‌مانده‌ی ذهنی‌ست.. مرد بعنوان بازوی حرکتی و زن مغز متفکر خانواده، با فردی که برای تعمیرات وسایل خانه به منزل‌شان آمده، وارد بازی و جریانی می‌شوند که از پیش طراحی شده است. داستان درنظر دارد موقعیتی بسازد که در پرده‌ی آخر، تماشاگر را غافلگیر کند و نمایی از وجهی هیولایی را به معرض بگذارد.
خط روایی داستان تا میانه، با صرف وقت زیاد بر یک منوال پیش می‌رود، و تا رسیدن به موقعیت اصلی، اضافات زیادی دارد، این مکث زیاد نه تنها درجهت شناخت بیشتر موقعیت‌ها، اثر ندارد بلکه بیشتر موجب می‌شود سرنخ رخدادها پیش از وقوع لو برود، و مخاطب از همان اواسط اجرا، پایان شومی را حدس بزند. و تاثیرگذاری کمتری دریافت کند.
با توجه به پایان‌بندی ویژه و پرچالشش، ریتم و اندازه‌ی هر بخش از داستان و اجرا، اهمیت بسیاری دارد که در مانستر، چندان رعایت نمی‌شود و کشدار بودن برخی صحنه‌ها، گره‌گشایی موثری برای پرداخت بیشتر بر کاراکترها و ورود به جهانِ آنها ندارد. به ویژه که مانستر بر لبه‌ی تیزی قدم بر می‌دارد که بشدت قابل نقدست و آن پی‌ریزی ماجرایی خشونت‌بار و جنایی با کاراکترهایی‌ست که "معلولیت" شاخصه‌ی اصلی آنان‌ست. واین وجه از دیدگاه نویسندگان که درنهایت از آنان "هیولایی" بیرون می‌کشند، قابل نقد اجتماعی و انسانی‌ست.
چرا که در ذهنیتِ تثبیت شده‌ی افراد جامعه، شاخصه‌های سالم و معلول بودن، آنقدر شماتت بارست که دامن زدن بر این ذهنیتِ نادرست، که افراد معلول را موجوداتی ناقص‌الخلقه می‌دانند، آنهم از مدیوم تئاتر که مدعی فرهیختگی و تغییر نظام‌های مسلط‌ست، ریسکی‌ست که نمی تواند موفقیتی در تغییر این ذهنیت داشته باشد حتی "خطرناک و هیولا" بودن را نیز به آن ذهنیت غالب، می‌افزاید.
اگر متن می‌توانست، پرداخت بیشتری فراتر از آنکه تنها به یک شاخصه‌ی نقص جسمی و ذهنی، بپردازد، سنگینی چنین نظرگاهی کمتر می‌شد، اما برخلاف، با حرکات اغراق شده و تمرکز بیش ازحد، عمل می‌کند.
بارها در سالن‌های تئاتر تماشاگرانی را شاهد بوده‌ایم که دارای معلولیت‌های جسمی و حرکتی بوده‌اند، و یا در نزدیکان‌شان داشته‌اند، به نظر می‌رسد مانستر نمی‌تواند خط ممیزی مناسب و صحیحی را برای جلوگیری از رنجش این دست مخاطبان با کاراکترهای ساختگی بر صحنه‌اش، ایجاد کند.
و با وجود طرح اصلی داستان که عروسکی خرسی را به عنوان فرزند واقعی تلقی می‌کند، و تمام سلسله ماجراها بر این اساس پیش می‌رود، نمی‌توان توجیهی برای مالیخولیای خطرناکِ این دو فرد، جدای از معلولیت‌هایشان، در نظر گرفت. معادله‌ی مانستر کاملا بر این اساس شکل می‌گیرد که معلولیت، توهم، عدم تعادل روانی، جنون در شمایل بیماران روان‌پریشِ اسکیزوفرن، در نهایت به جنایت و بروز هیولایی می‌انجامد که اگر حتی یک روز داروهایش را مصرف نکند می‌تواند بعنوان نارنجکی ضامن کشیده، هر آن منفجر شود.
اگر معلولیت فردی و یا آن پایان‌بندی نچسبِ جنایی، از این معادله حذف می‌شد و باقی شاخصه‌ها برقرار بود بازهم می‌توانست "مانستری" شکل بگیرد که اینبار، حتی جای تفاسیر عمیق‌تر و کاراتری را نیز می‌گشود و نقدی اجتماعی در جهتِ آگاهی‌بخشی نیز همراه می‌داشت. با این وصف در مانستر، مشخص نیست دلیل انتخاب "معلولیت" کاراکترها بر چه اساس و هدفی لحاظ شده‌است، چرا که حتی واکنش در برابر تجاوز به جهان توهمی آنان که برای خودشان آنقدر حقیقی و واقعی‌ست که در مقام دفاع می‌تواند از آنان فردی قوی بسازد که هر عملی انجام دهد، بازهم آن را توجیه نمی‌کند. بگذریم که با وجود روانپزشکی ناظر و کنترل‌کننده که مدام با تلفن، پیگیر زندگی و احوال آنان‌ست چطور می‌شود که پتانسیل انجام چنین جنایت‌هایی، تشخیص داده نشده و حتی زندگی آزاد و روابط اجتماعی معمول، بدون بستری و تحت نظر بودن متخصصان، برای‌شان در نظر گرفته شده باشد.
حتی نمی‌توان الگوها و قالب‌های مصداقی اجتماعی را نیز، با وجود نشانه‌شناسی چنین ترکیبی، ردیابی کرد و فرض کرد "معلولیت" ارجاعی به وضعیتی ناسالم از شرایط جامعه است، چرا که چنین فرضیه‌ای، در ادامه‌ی نمایش، الکن و ابتر باقی می‌ماند. با موارد اشاره شده، اینکه براستی هیولا چه کس یا چه چیزی می‌تواند باشد، پرسشی‌ست که پاسخ‌ش قابل تعمق است.
باگ‌های دیگری نیز در متن به چشم می‌‌خورد که اساسا موقعیت طرح‌شده در اجرا را ، بیشتر فرضی و فانتزی می‌کند تا واقعی . و بهمین دلیل پایان‌بندی خشونت‌باری که حتی میزانس‌های تکراری و الگوبرداری‌شده‌ای دارد، نمی تواند عمق فاجعه را منتقل کند و حتی این افسوس را باقی می‌گذارد که ایکاش طور دیگری رقم می‌خورد که بکریتِ خاص خودش را حفظ می‌کرد.
با این وجود بزرگترین امتیاز مانستر، ترکیب درستی از بازیگرانی‌ست که هرکدام در جای خود بازی‌های روان و جاافتاده‌ای دارند هرچند علی حسین زاده در مواردی ریتم را مختل می‌کند.
ریحانه ... دیدن ادامه » رضی زاده، موفق‌تر از دیگران با بازی قابل‌تحسینش، بخش مهمی از فضاسازی را پیش می‌برد.
با این وجود مانستر نمی‌تواند تنها از بازیگری، به قابلیتی در حد یک اجرای موفق، دست یابد.

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6764
درباره ی جَو کلی ماجرا و همینطور پایان بندی با شما موافقم خانوم ثانی ، تنها چیزی که انتظرارش رو نمیکشیدم در پایان بندی از یک فرد با شرایط موجود در نمایش همینی بود که در قالب جنایت رخ داد !
البته از بازیها لذت بردم حسرت نمایشی که میتوانست خیلی بهتر باشد ... دیدن ادامه » ماند !
۲۹ دی
امیدوارم ببینید ولذت ببرید الهه جان
۱۱ بهمن
فوق العاده لذت بردیم دیشب مرسی از معرفی
۱۶ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

ایلیا نصراللهی را 94 در فهرست و 95 در صوراسرافیل دیدم و نامش را به‌عنوان پدیده‌ی درخشانِ آتی تئاتر به‌خاطر سپردم
چه آن وقت که خردسال بود ، در فهرست و به ویژه در صوراسرافیل بسیار حرفه‌ای، بی اشتباه و تپق و نقصی، جاافتاده نقش بازی کرد و چه اکنون که نوجوانی‌ست که صحنه را بخوبی می شناسد و اکت و حرکاتش را سنجیده و درست گزینش و اجرا می کند، همچنان این نوید را می‌دهد که از او بعد از این اجراهایی خواهیم دید که با حضورش، لذت تضمین شده‌ای را خواهیم برد.
برایش آرزوی موفقیت روزافزون بر صحنه را دارم.

"سمفونی کوچک سکوت، تطابق امروزی قابل توجهی به ویژه در اینروزهایِ ما دارد... می توان بسیار درباره‌اش نوشت و گفتگو کرد.."

بسیار ممنونم از نظراتتون
۲۴ دی
جناب راستگو اجرای شما درخور توجه و احترام ست.. به ویژه کارگردانی بارز و برجستگی های مشهودی دارد..
سپاس از توجه و حضورتون.. امیدوارم شما و گروه تون موفق باشید
۳۰ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره مونولوگ نقل مکان i

" کدام طرف دیوار دیوانه‌ترند؟! "

"نقل مکان" اقتباس جمع و جور و جذابی از رمان دارالمجنانین جمالزاده است که فاطمه محمودی آن را برای یک اجرای مونولوگ برداشت و آماده کرده‌است.
جمالزاده از مکتوبات جوانی که در تیمارستان آنها را نگاشته و به طور اتفافی بدست او می‌رسد این رمان را ساخته و پرداخته کرده که به نظر می‌رسد سرگذشت واقعی همان جوان بنام محمودست که به دلیل پاره‌ای اتفاقات ، سر از دارالمجانین درآورده و عاشق دختر عموِ خود است.
او جوانی از خانواده‌ی با اعتبار و مرفه ا‌ست که مادرش را هنگام تولد و پدرش را در جوانی پس از مقروض‌شدن در قمار و خودکشی با تریاک، از دست می‌دهد. و درگیر شرایطی می‌شود که خودش را دیوانه جا زده تا در دارالمجانین ساکن شود.
"نقل مکان" اگرچه قسمت‌های زیادی را بی‌کم و کاست از متن اصلی وام گرفته و بسیار مختصرتر ... دیدن ادامه » از داستان اصلی شده است، اما در مجموع انسجام و چفت و بست خوبی دارد. و تلاش کرده خط روایی و فضای داستان، اتفاقات و شخصیت‌ها را حفظ کند که اتفاقا انضمامی و به زمانه‌ی امروز نیز نزدیک‌ست، هرچند به دلیل رعایت اختصار، بخش‌های عمده‌ای از دیالوگ‌ها و گفتگوهای مهم حذف شده است. با این حال تماشاگر بدون باقی‌ماندن ابهامات و گسستی در جریان سرگذشت محمود و خط اصلی با تفهیم موقعیت مورد نظر قرار می‌گیرد.

امیر شمس، بازیگر اجرا، توانسته است محمود و چندین شخصیت فرعی دیگر را با تغییر لحن و لهجه و فیزیک، با تسلط درآورد و جذابیت اجرا را در فواصل تغییرات حفظ کند. وقفه‌ها، سکوت‌ها و رفت و برگشت‌های کلامی با ریتمی متغیرست که همین مسئله، با وجود خبرگی و تلاش قابل ستایش بازیگر بر صحنه، انرژی اجرا را دستخوش فراز و فرودی می‌کند که ناپایداری و ناهمگنی موقعیتی ایجاد شده، و اجازه‌ی ته‌نشینی و پرداخت عمقی در اجرای هر کاراکتر را و درگیریِ عمیق‌تر تماشاگر با او را نمی‌دهد. به نظر می‌رسد ریتم، مکث‌ها و سرضرب‌ها، درست نقطه‌گذاری نشده‌اند و این موضوع درکنار لحن ادبی خاص و دشوار متن، شدت گرفته است.
نورپردازی و دکور می‌توانست کاراتر در جهت موقعیت‌ها و مکان‌های متعددی که محمود در آنها رفت و آمد دارد طراحی و بکار گرفته شود، تا وزن اجرا بر عناصر دخیل تئاتری بیشتری، تقسیم و تختی و ایستایی کمتری به چشم بیاید در نتیجه تمرکز زیاده از حد تماشاگر بر بازیگر، متعادل و چندبعدی‌تر شود. ایده‌ی تعویض لباس در حین اجرا، جذاب و دلالت‌گر از تغییر وضع و موقعیت اجتماعی کاراکتر اصلی به وضعیتی‌ست که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.

نقل مکان اجرایی دانشجویی در سالن کوچک تالار مولوی‌ست که نیازمند پختگی بیشتری برای تمام عیار شدن‌ست با این وجود کشش و جذابیت داستان و پایانبندی موفقش، با بازی گیرای امیرشمس می‌تواند امتیازاتی باشد که اجرایِ قابل قبولی را برای اغلب مخاطبان بسازد و آنان را راضی از سالن راهی کند.

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6702
خانم ثانی
با سلام
در مورد دکور و آکسسوار و صحنه و نور و... موافقم.
اما نداشتن تعلیق در قصه از منظر روایت تنها با بازی
مسلط شمس لاپوشانی شد.. اما دربقیه جاها متن
توانمند است..
اما بر خلاف نظرتان به امروز مان نزدیک نیست...
دغدغه یا مسئله فاطمه محمودی گنگ است...
جمالزاده به عنوان یک روشنفکر دغدغه مند شرایط
ایران ... دیدن ادامه » را بازنمایی می کند، نمونه خوبش تورناتوره
در ایتالیا و فیلم های چون مالنا، سینما پارادیزو
ستاره ساز و...
اما محمودی فقط روایتی دراماتیزه تر شده از داستان
گذشته دارد و برای مخاطب جنبه نوستالژی و کمدی
می یابد و البته ایده کمتر استفاده شده پناه به دارالمجانین...

ازدواج با بالقیس و خروج از دارالمجانین برای دیدار
بالقیس دقیقن نشان دهنده این است که نویسنده
یا نخواسته و یا نتوانسته قصه ای با نیازهای امروز
تعریف کند...
البته که به شدت موافق متن هستم..
جایی که خیل عظیم تئاترهایی که دراماتوژری می شود
برای هستی شناسی اکنون شدن، در ورطه شوخی ها و
ارجاعات دم دستی- سیاسی شومن ها و یا برنامه های
ترکیبی مثل خندوانه می افتد...، یکجور
((دراماتوژری جناب خانی)) شدن را تجربه می کند..
اما محمودی قصه ساده اش را تعریف می کند‌.

۱۶ دی
خانم ثانی
با سلام
حذف کردم اضافات را...
خانم محمودی
با سلام
هنوز داریم بحث می کنیم..
فکر کنم در نهایت مجبور شویم از خودتان بپرسیم...
۱۹ دی
درود خانم محمودی عزیز
سپاس از توجه و حضورتون
۲۰ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

“جایی بیرون از جهانِ منطق”

“سکرات” نمایش رئالی‌ست که با پرداخت دو دهه از زندگی خانواده‌ای، داستان خود را پی‌ریزی می‌کند.
با رگه‌هایی از طنز در متنی جدی و سویه‌هایی زنانه، از عواطف مادری و دختری که هرکدام در مواجهات احساسی، نامعتادلانه اقدام به “حذف” می‌کنند. اولی دکتر معالجش را به قتل می‌رساند و دومی، خودش را .. با چنین روندی آنچه از “سکرات” دریافت می‌شود، ترسیم زنانی نامتعادل و درگیر احساسات و عواطفی بیمارگونه‌اند که به دلایلِ پیش پاافتاده‌ای از حدود انسان طبیعی خارج‌شده و دست به قتل و یا خودکشی می‌زنند.

تمام قطعات داستان از همان نخستین پرده که زنی با بیماری کشنده و دارای جنینی دوقلو در ماه پنجم بارداریست و اگر به توصیه‌ی پزشکش آنها را سقط نکند نمی‌تواند جان سالم بدر ببرد تا ادامه‌ی آن یعنی وضع‌حمل زودهنگام او و احتمال مرگ جنین‌ها به دلیل مصرف قرص‌هایی که پنهانی برای سقط دوقلوها بقصد نجاتِ او توسط پزشکش تجویز شده بودند تا تصمیمِ آگاهانه‌ی زن به قتلِ دکتر خانوادگی و مورد اعتمادشان که حتی کلید در ورودی منزل را هم دارد، همه و همه ترکیب درهم ریخته، بی‌منطق، بی‌ساختارِ محکمی از پیرنگ داستانی و بدون انسجامی مشخص در رسیدن به ماهیتِ طرح موضوع، نمایشی می‌سازد که از جهات بسیاری ضعیف، کشدار، پرگو و بی‌کارکردست. به ویژه که لابیرنت پیچ‌درپیچی از سایر اتفاقات هم به میان می‌آید که نه تنها لایه‌های روشن و جذابی برای متن نمی‌سازد بلکه همچون کشف ماجرایِ “مادر” که نه تنها نمرده‌است بلکه بیست سال‌ست در آسایشگاه روانی بستری‌ست، موقعیت حاصله را بیشتر مضحک می‌کند.

متن هر چقدر تلاش می‌کند کلافِ درهم‌پیچیده‌ی دومینوی رخدادها را در جای‌جای خود، توضیح دهد و روشن‌سازی کند و با وجود زمان قابل توجه ۹۰دقیقه‌ای‌اش، فرصت کافی برای پرداختِ کامل‌تر بر کاراکترهایش را دارد، با اینحال بخش عمده‎ای از زمان و انرژی‌اش را صرف، بگومگوهای دم‌دستی و کسالت‌آور پدربزرگ و نوه‌اش، و دیالوگ‌های اضافی متعددی می‌کند که اگر تمام آنها حذف شوند هیچ نقصی بر بدنه‌ی اصلی متن ایجاد نمی‌شود و تمرکز بیشتری بر شخصیت‌های زن/مادر و مرد/پدر موجباتِ درک ملموس‌تری را برای مخاطب در پیگیری این زنجیره‌ها تا موقعیت‌های تراژیک، ایجاد می‌کند.

“سکرات” طبق آنچه در دیالوگ‌ها اشاره می‌شود همان “سکرات الموت” یعنی احساس بهبودی و سرخوشانه‌ی بیمار قبل از مرگ‌ست. اینکه این نام حتی دقیقن به چه موقعیتی در کاراکترها یا فضای اجرا، اشاره دارد، بجز شوخی‌های فکاهی پدربزرگ خانواده، دلالت دیگری قابل ردیابی نیست.
هرچند بازی‌ها به نسبت قابل قبولند و اگر از پرش‌های تشدید شده‌ی کلامی و فیزیکالِ فربد فرهنگ، برای هرچه بامزه‌تر شدن نقشش چشم پوشی کنیم، نقطه‌ی قوت دیگری در اجرای سکرات، به چشم نمی‌آید. نه دکور موقعیتِ کارکردی مناسبی ایجاد کرده و نه نورپردازی، تاثیرگذاری خاصی دارد.

همه چیز از میزانسن‌ها تا عناصر صحنه تا کنترل و هدایت بازی بازیگران درحداقل‌ترین سطحی قرار دارد که از یک تیم حرفه‌ای اجرایی انتظار می‌رود. با این حال متنی درهم‌ریخته، همین حداقل انتظار را به زمانی فرسایشی تبدیل می‎کند که از نیمه‌های اجرا و با وجود این حجم از بی‌ربطیِ اتفاقات، ارتباط با صحنه، مختل و از بین می‌رود.

قتل ... دیدن ادامه » دکتر توسط زن/مادر نه یک جنون آنی از عصبانیت و نه یک رفتار غیرعمد بوده، بلکه ابتدا او را بیهوش و بازجویی می‌کند و بعد از آن هم معلوم نمی‌شود که چطور و چگونه، پس ازعتراف دکتر به همدستی پدربزرگ دراین خیرخواهی، کشته می‌شود.

اگر قرارست با بررسی رواشناسی اجتماعی و فردی، اوج احساسات و عشق مادری به فرزندان و سلامت آنها را با “قتل عامدانه‌ی” عاملِ آسیب یعنی پزشک معالج، که اتفاقا دوست خانوادگی آنان نیز هست، تعریف و ارزش قلمداد کنیم به نظر می‌رسد که از اساس دیدگاه خشونت طلبانه‌ای در این اجرا، در حال انتقال‌ست که اگر براستی الگوبرداری شود از فردا تمام پزشکانی که عمد یا غیرعمد موجب فوت یا آسیب جبران ناپذیر به بیمارشان می شوند باید “به قتل “برسند.
اگر هم این فرض‌ست که زن/مادر را فردی نامتعادل با اختلالات روانی در نظر بگیریم که از فرط دیوانگی دست به چنین کاری می‌زند، باز هم به نتیجه نمی‌رسیم چرا که در هیچ کجای متن و روایت، اشاره‌ای به آن نمی‌شود.
شخصیت های “سکرات” آدم‌های عجیبی هستند آنان بیش از آنکه به قتل، خودکشی و کشته شدن‌ عزیزان‌شان، واکنشی نشان دهند، طرفدار و علاقمند به قاتلی هستند که در حوادث روزنامه شرحش را خوانده‌اند. به نظر می‌رسد در سکرات جهان این آدم‌ها، وارونه و متفاوت از دنیای حقیقی‌ست. شبه سورئالی که با دنیایِ امروز تفاوت‌های بنیادی دارد، اگرحتی چنین نگاهی از سوی نویسنده و کارگردان اجرا نیز، در نظر بوده است، بطور یکدست و همگن در طول نمایش رعایت نمی‌شود و تناقضات بارزی را نشان می‌دهد.
“سکرات” نمایشی‌ست که در متن و اجرا، دارای حفره‌های ناهمخوان بسیاری‌ست که آنرا تبدیل به یکی از بلاتکلیف‌ترین و ناموزون‌ترین اجراها کرده است.

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6699
درود به قلم ات نیلوفر جان ثانی... من هم فکر می کنم این نمایش یکی از بلاتکلیف ترین و البته ضعیف ترین کارهایی بود که در این چند وقت دیدم... با خودم گفتم شاید مشکل ممیزی باعث شده اینقدر کار لوث و بدیهی و دم‌دستی به نظر بیاید ...وگرنه چه توجیهی در این حجم از ناهمخوانی ... دیدن ادامه » و پرگویی کسالت بار و... روی صحنه وجود داشت؟ با توجه به شرایطم از زمانی که برای تماشای این نمایش گذاشتم به شدت نادم و پشیمانم:((
سبز باشی رفیقم
۱۵ دی
جناب بهکام عرض ادب
فرمودید ضد زن ساختن جرم نیست، عرض کردم بدیهیه جرم نیست ولی "از نظر من" تاکید میکنم جملمو "از نظر من" ضد زن ساختن مذمومه مگر اینکه ...
بسیار متعجبم سنگینی این کلمه برای جنابتان
و بسیار متعجب تر که وقتی "بنده" این کلمه رو ... دیدن ادامه » عرض کردم در پاسخ فرمایش جنابتان، چرا اساس بحثتون با سرکار خانم ثانی رو این کلمه قرار دادید؟!!
اگر بنده رو بخاطر بکار بردن همچین عبارتی از دایره تعقل خارج میدونید که دیگه قابل نیستم برای بحث و پاسخ دادن، باشد، قبول.
ولی اینکه عبارتی که من بکار بردم رو مکرر تکرار میفرمائید و به چالش میکشونید در بحث با سرکار خانم ثانی (که اصلا همچین عبارتیو بکار نبردند) برای من هم عجیب بود و هم جای سؤال که خب از اینهمه تاکید و تکرار میخواید به چه نتیجه ای برسید؟
شایسته نبود یا با خود بنده درباره عبارتی که بکار بردم بحث میکردید؟ و یا همانطور که عرض کردم اگر همچین عبارتیو نادرست و احمقانه میدونستید پس در بحث با کسی که اصلا این عبارتو بکار نبرده استفاده نمیفرمودید؟
آن هم با اینهمه تاکید؟!!
۱۶ دی
دوستان ارادت
تأکیدی نبوده بنده نظرمو راحت بیان کردم،
حال اینهمه قضاوت و تأویل و تأکید در مورد من جای خوشحالی دارد؛ خانم ثانی پاسخ دادند به نمایندگی و من هم جواب دادم و قطعاً کسی نخواسته دیگری را محکوم کند و در یک فضای دوطرفه و سازنده پیش رفته ، من متوجه ... دیدن ادامه » این حجم از اگرسیو بودن نمی شوم.
با احترام
۱۶ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره مونولوگ نقل مکان i
امیر شمس عزیز
مجّانی ( با تشدید بر حرف ج ) : رایگان ،مفت
مجانین ( بدون تشدید بر حرف ج ) : جمع مجنون و عربی ست
دارالمجانین ....> تیمارستان ، محل نگهداری دیوانگان .

فرهنگ فارسی عمید

در اجرا، چندین بار کلمه‌ی مجانین و دارالمجانین با ادای مشدد حرف ج، تلفظ شد
در گغتگوی آوای تیوال هم این اشتباه تکرار شد

با احترام
برداشت من این بود که این کلمه به عمد غلط گفته می شه
و منظور جایی هست که داره مفت و مجانی توش زندگی می کنه با اینکه دیوانه نیست
۱۳ دی
بله سپهرجان منم چنین شکی کردم اما وقتی آوای تیوال امیرشمس عزیز رو گوش دادم دیدم در گفتگو هم ایشون به همین شکل با تشدید، تلفظ می کنند.
۱۳ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"سرگذشتی ناتمام "

بخش مهمی از اجرای “سرگذشت باورنکردنی دن کیشوت … ” سنجش در قالبِ فرمی و محتوایی خاص اثرست که برای مخاطب، راه گشایِ کشف و درکی بیشتر از آن باشد.
دن کیشوت، نوشته‌ی سروانتس نویسنده‌ی مشهور اسپانیایی و پایه‌گذار ادبیات کلاسیک‌ قرن شانزدهم میلادی‌ست که به‌عنوان اولین رمان مدرن از آن یاد می‌شود؛ ابتکار نویسنده‌ی متن، برای دستمایه قرار دادن این شخصیت خیالپرداز و ماجراجوی اولین رمان مدرن، و تطابقش با جهان انسان امروز، جذابیتی برای نمایش صحنه‌ای و تئاتر به ویژه در محدوده‌ی پست مدرنیسم است. پست‌مدرنی که قواعد رایج درام‌های کلاسیک و اجرای صحنه را با نشانه‌های سمبلیک از جهان امروز، همچون تردد بازیگری با اسکیت و موتورسواری در صحنه، حضور بارز دوربین و موبایل و رسانه، می‌شکند و حال و هوای سحرآمیزی برای آن می‌سازد. و ... دیدن ادامه » در صددست در تناظری بین گذشته و حال، موقعیت زمانی فعلی را بازنمایی کند.
اجرا متشکل از اپیزودهای متعدد و کوتاه و بلندی‌ست که هرکدام نقدی بر یکی از جنبه‌های زندگی انسان معاصر می‌شود. ملانصرالدین، نماد حکیمی بذله‌گو، سخنان متفکرانه‌اش را در بین اپیزودها، از زبان انسانی می‌گوید که برای جهان ما آشنا و نزدیک‌ست.
به نظر می‌رسد کارگردان، صحنه را در حکم کتابی زنده‌ای در نظر گرفته است که هر برگ از آن حاوی گزیده‌ای از یک حکایت یا جمله‌ی طلایی‌ست که کاراکترهای آن حرکت می‌کنند و نقش آفرینی دارند.
آنها به نوبت با شکل و شمایلی آشنا از پینوکیو گرفته تا سیندرلا، با محتوایی متفاوت از کلیشه‌های داستانی، به صحنه می‌آیند و با طنزی بارز، تماشاگر را به سرزمینی خیال‌انگیز، دعوت می‌کنند.
چنین طراحی متن و اجرایی، موجبات امکان‌های جدید و بیشتری را برای طرح مضامین مورد نظر امروزی و تقابلش با گذشته، باز می‌گذارد، و محدودیت‌های دست و پاگیر را، برای نویسنده و کارگردان برمی‌دارد، اما در عین حال آنقدر خطرپذیری دارد که می‌داند ممکن‌ست برخی از سلیقه‌ی مخاطبان را تأمین نکند و فرم حاصل، مورد پذیرش تعدادی قرار نگیرد و حتی آنرا نزدیک به هجو و هزلی بداند که در ارائه‌ی مقصودش الکن‌ست، هرچند چنین برداشتی با وجود تفاوت سطح و انسجام در بازی‌ها و تعویض متعدد و پرشتاب و نامفهومی برخی اپیزودها، چندان هم نامرتبط نیست و عملا چنین ایده‌ای با ظرفیت‌های مناسبش درنیامده و از دست می‌رود.
حتی اگر چنین اجراهایی را در سبک ویژه‌ی خود، درنظر بگیریم و بدانیم متن و اجرا در صددست نمادی از پوچی و ابتذال انسان معاصر را به معرض بگذارد، با این حال نیازمند تعادلی لازم و کافی در عناصر متعدد اجرایی‌ و عمقی در مفاهیم مورد طرح‌ست تا بتواند نتیجه را تا جای ممکن قابل قبول ارائه دهد و کارآیی ایده تا اجرا را به معرض بگذارد.
موسیقی، صحنه‌ی بیش از اندازه فراخ که جز در مورد اسکیت و موتورسواری و دویدن‌های خروج از صحنه، کاربردی دیگری از آن نمی‌شود، بدون هیچ اکسسواری که وجودش بخوبی می‌توانست تکمیل‌کننده‌ی فضای سورئال اجرا و جذابیت بیشتر باشد، متنی که در مواردی ابهامات و ناخوانایی دارد و به چند طرح کلیشه‌ای نقادانه، بسنده کرده، و بازی‌های غیرهمسطح، اجرای این نمایش را در سطح آماتوری نگه می‌دارد که به طبع انتظار چندانی نیز برای ببینده ایجاد نمی‌کند.
فرم نمایش “سرگذشت دن کیشوت و…” خلاقیت بارزی را ارائه نمی‌دهد وحتی در طول اجرا تکراری‌بودن آن، بی آنکه هدف انحصاری‌ مشخصی را عرضه کند، بیش از محتوایی که آنهم در سطح می‌ماند، به چشم می‌آید.

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6647
از نقطه نظرات و یادآوری نکات فنی این اجرا به عنوان یک تماشاگر در پی یادگیری ؛تشکر میکنم
۱۰ دی
سرکارخانم ثانی، چقدر عالی و دقیق نوشتین، ممنونم ازتون
برای من خیلی آموزنده بود
۱۲ دی
سپاس بیکران سیدمهدی عزیز
مرهون لطف و توجه شما هستم ممنون که خوندید :)
۱۲ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یاداشتی بر نمایش چهره مرد هنرمند در جوانی / مصطفی هرآیینی
منتشر در روزنامه اعتماد/ 5 دی ماه 98

"کاریکاتور مرد هنرمند "

اینکه بخواهیم نمایش "چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی" را برگردان ساده‌شده‌ای از رمان جیمز جویس برای صحنه بدانیم، اغراقی‌ست که بیش از آنکه جنبه‌ی واقعی داشته باشد، برداشتی عجولانه و سطحی‌ست. اما می‌توان آنرا در زمره‌ی سبکی مینیمال از یک متن پرگو و غامض دانست.
نمایش هرآیینی، پیش از آنکه هر نوع اقتباس یا برداشتی از یک رمان قوی و یا یادآور رخدادهای آن در طی دوره‌ی کودکی تا جوانی شخصیت اصلی‌اش "استیون" باشد، کاریکاتوریست که با حفظ جنبه‌های نقدانه، در صدد "نمایشی" کردنِ سوژه‌ای‌ست که شاید اساسا قرار نیست هیچ ربطی با رمان جویس داشته‌باشد هرچند روند و موضوعاتِ مشابهی را اقتباس کرده و همان اتفاقات را طی کند. بنابراین در اجرای هرآیینی، آنچه بر صحنه شکل می‌گیرد، تماما "تئاتری"ست که با وجه تئاتریکالیته‌ی یک متن غیرنمایشی، با دراماتورژی "سکوت" در قالب اجرایی بی‌کلام و با نشانگانِ نوشتاری، به سبکِ اولین فیلم‌های صامت سینمایی، خود را فرم می‌دهد و به صحنه می‌آید. درعین حال به‌جای استفاده از کلام، عنصر قوی و بازیگر سومی را به میدان می‌آورد که بدرستی پرکننده‌ی خلاء موجود از این فرم اجرا، یعنی موسیقی زنده همراه با افکت‌ها و قطعاتی گویاست. نوازنده‌ای با ساز گیتار که موتیف‌های درست، مناسب و هم‌قواره‌ی متن را اجرا می‌کند تا مکمل سرصحنه‌یِ جذابی باشد.
چنین دراماتورژی سکوتی، در عین ایجاد قالبی موجر و کارکردی‌تر برای اجرا و زبانی ساده، نقدی روشن نیز بر مطول بودن متن‌هایی‌ست که ممکن‌ست مخاطب امروز را خسته کرده و واپس براند هرچند در مخاطره‌ی سطحی‌نگری نیز واقع شود.

مهمترین وجه نمایش "چهره‌ی مرد هنرمند درجوانی" درعین اقتباس، استقلال اوست که محصول ویژه‌ای از ظرفیت تئاتر، یعنی تولید " امر زیباشناسی" در صحنه است. که این شگرد را با حذف کلام، و با بکارگیری اکسسوارهای متعدد برای هویت‌بخشی به کاراکترها و گویایی مفاهیم و تابلوهای نوشتاری و تصویری و تعیین میزانس‌هایی مناسب، همراه با موسیقی زنده، اعمال می‌کند. و تاجایی که می تواند در تلاش‌ست این وجه زیبایی‎شناسی را در طول اجرا حفظ کند. ترکیب وجه کمیک روایت داستان، برای رفع دشواریِ معانی متن اصلی، ترفند جذابی‌ست که موثر واقع می‌شود. با این‌حال اجرا، در همین سطح باقی می‌ماند و همین سهل انگاری در روایت، آنرا در حد یک بازنمایی مختصر و کم‌عمق، معلق می‌گذارد. هرچند اجرای فعلی، در نگاهی دقیق‌تر، به شکلی زیرکانه، ایدئولوژی خاصی را طرح و نقد می‌کند، اما صرفا در شکلی از فرم، محتوا را عقب می‌راند. و در توازنی نابرابر، برای نمایشی‌تر کردن مفاهیم، حتی به شوخی نزدیک می‌شود و جنبه‌های عامه‌پسندانه‌ای می‌گیرد.
همین پیشی گرفتن فرم، اگرچه جذابیت‌های شاخصی دارد اما محتوا را از رسایی و تراز پایداریِ عمیق دور می‌کند و صرفا به یک اجرایِ مفرح صحنه‎‌ای فرو می‌کاهد.
برداشت هرآیینی از رمان اصلی، روایتگرانه‌ست، او با تابلوهای نوشتاری، حکمِ دانای کلی را ایفا می‌کند که به نظر می‌رسد خودِ اوست، جهان "استیون" را از دریچه‌ی برداشت شخصی‌اش از رمان جویس، و تحولاتی که قرارست کاراکتر اصلی تا رسیدن به "هنرمندشدن"، طی کند، تلطیف شده، با چاشنی طنز در صحنه مجسم می‌کند. با این حال، با توجه به حذف دیالوگ‌ها و مینیمال‌شدن درحد جملاتی کوتاه بر تابلوها، به سیاق شرح صحنه‌ی فیلم‌های صامت، جهانی مستقل آفریده که می‌تواند به نوبه‌ی خود با دراماتورژی قابلی در سازماندهی فصل‌ها و اپیزودها، ابزارهای مرکزی تئاتر را بکارگیرد و به مخاطب منتقل کند.
هوشمندی هرآیینی دراجرایِ مواردی که دارای حساسیت‌های ممیزی‌ست ، به شیوه‌ای خلاقانه قابل ستایش‌ست . که نه تنها منجر به حذف این بخش‌ها نشده بلکه جریانِ طنازی را نیز مضاعف پدید آورده است.

ایمان صیادبرهانی و محمد برهمنی، با سابقه‌ی حرفه‌ای خود دراین اجرا هم به خوبی نقش‌های خود را که در کاراکترهای متعدد متغیراست، ایفا می‌کنند. درمجموع اجرای "نمایش چهره‌ی مرد هنرمند درجوانی" در قیاس با رمان جویس و حتی انتظار برای واکاویِ تحول کاراکتر اصلی، قابل قضاوت و تطابق نیست، اما در وجه تئاتریکالیته‌ و جذابیت‌های بصری و نمایشی، می تواند قابل قبول و مفرح باشد.


نیلوفرثانی
"...مهمترین وجه نمایش چهره‌ی مرد هنرمند درجوانی درعین اقتباس، استقلال اوست که محصول ویژه‌ای از ظرفیت تئاتر، یعنی تولید امر زیباشناسی در صحنه است. "
چقدر خوب تحلیل و بررسی کرده بودین نیلوفر خانم عزیز
بهترین بخش از نظرم رو هم با اجازه تون بالا آوردم ... دیدن ادامه » که بعدا باز بخونمش و متوجه تولید امر زیباشناسی در متنتون بشم :)
۱۳ دی
ما سه شنبه میریم کار آقای مرادی رو ببینیم
من و دو سه تا از بچه ها
اگر اون طرف بودین قبل یا بعد نمایش خوش حال میشیم ببینیمتون
امیدوارم لذت ببرین از شازده. کار ارزشمندی بود.
۱۶ دی
حتما محمدجان سپاس از رفاقتت
۱۶ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید